کوبه
Photo
از سلسله نشستهای تجارب مطالعات معماری و شهر در ایران، که هر سهشنبه بههمّت گروه مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران برگزار میشود، نشست این هفته به موضوع «بررسی نقوش مسکوکات ایران پیش از اسلام» معطوف است. سخنران این برنامه امین امینی است که هرچند دانشآموختۀ مهندسی عمران است، پیگیر علاقههایش شده و ضمن پژوهش در سکههای تاریخی ایران، کتابهایی هم در این عرصه منتشر کرده است؛ از جمله «سکههای ساسانی»، «سکههای دورۀ فترت؛ دورۀ گذار از ساسانی به اسلامی» (با همکاری سرگئی داشکف)، «سکهشناسی آخرین شاهان ساسانی»، «سکههای ایران پیش از اسلام در موزۀ آستان قدس رضوی» و نیز «سکههای ایران قبل از اسلام در موزۀ میرزامحمد کاظمینی».
همچنین امینی طراح و کارشناس موزهٔ موقوفهٔ کاظمینی در یزد و کارشناس موزهٔ مرکزی سکه آستان قدس رضوی در مشهد است.
در سمینار این هفتۀ امین امینی در دانشگاه تهران، سرفصلهای زیر مدنظر قرار خواهند گرفت:
• اختراع سکه و نحوۀ ضرب آن
• سکههای هخامنشی و ضرب نخستین سکهها در ایران
• سکههای اشکانی و شاهان محلی همدوره
• سکههای ساسانی و بررسی مظاهر پیوند دین و سیاست بر سکهها
• نخستین سکههای اسلامی برگرفته از نقوش آخرین سکههای ساسانی
جلسۀ مزبور در دانشکدۀ معماری پردیس هنرهای زیبا، ساختمان تحصیلات تکمیلی، از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۱:۳۰ در کلاس ۵ برگزار میشود و حضور همگان در این نشست، آزاد است.
همچنین امینی طراح و کارشناس موزهٔ موقوفهٔ کاظمینی در یزد و کارشناس موزهٔ مرکزی سکه آستان قدس رضوی در مشهد است.
در سمینار این هفتۀ امین امینی در دانشگاه تهران، سرفصلهای زیر مدنظر قرار خواهند گرفت:
• اختراع سکه و نحوۀ ضرب آن
• سکههای هخامنشی و ضرب نخستین سکهها در ایران
• سکههای اشکانی و شاهان محلی همدوره
• سکههای ساسانی و بررسی مظاهر پیوند دین و سیاست بر سکهها
• نخستین سکههای اسلامی برگرفته از نقوش آخرین سکههای ساسانی
جلسۀ مزبور در دانشکدۀ معماری پردیس هنرهای زیبا، ساختمان تحصیلات تکمیلی، از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۱:۳۰ در کلاس ۵ برگزار میشود و حضور همگان در این نشست، آزاد است.
خانم وندر روهه! وقتی «نقد» تبدیل به «بازی» میشود؛
نقدی بر کتاب «نقدبازی»
نیلوفر رسولی
این روزها از بولتن دانشکدههای معماری گرفته تا سایتها و شبکههای اطلاعرسانی، همگی در هجوم برنامهها و مناسبتهای معماری غرق شدهاند. اصطلاح «غرق شدن» را آگاهانه به کار میبرم؛ چرا که تعداد این برنامهها، همچون غدههای سرطانی بدخیم، روزبهروز بیشتر میشوند و در مقابل، تاثیرات و مزایایی که میتوانند داشته باشند کاملاً شکبرانگیز است. شناسایی چهرههای مکرر این برنامهها کار دشواری نیست. کافیست که چند ماه برنامههای معماری را بهصورت مرتب دنبال کنیم تا شاهد تکرار حضور این چهرهها در انواع و اقسام برنامههای مرتبط با معماری باشیم. از نشریهها و مسابقهها گرفته تا کارگاهها، گفتوگوها، نشستها، سمینارها و سایر اموری از این دست. گویا چندین متخصص دانای کل به هیئت غریق نجاتی درآمدهاند که از هر طریقی باید رسالت خود را به انجام برسانند. رسالتی که تنها در فضای آشوبزدۀ معماریِ امروزِ ایران معنا مییابد؛ آبی گلآلود که گرفتن ماهی از آن بهسادگی ممکن است و گویا مخالفت خاص و واکنش قابل توجهی را برنمیانگیرد. در چنین وضعی، طرح این پرسش بهجاست: آیا پشت پردۀ همین بازار مکارۀ به ظاهر علمی، معادلات اقتصادی پنهان نشده است؟ سودهایی که در پس این معاملات نهفته است به نفع چه کسی تمام میشود؟ به خیل عظیم دانشجویان معماری؟ به جامعۀ معماری کشور؟ به برگزارکنندگان این برنامهها؟ این مناسبات تا چه حد بر محور شهرت طلبی و تا چه حد بر اصول دقیق علمی منطبق هستند؟
در این نوشتار از سایر بُعدهای این فعالیتها بهسختی چشمپوشی، و بحث را به سمت فضای مکتوب معماری متمایل میکنم. فضایی که در پیشفرضهای ذهنی، شاید بتواند خارج از قوانین و معادلات بهاصطلاح «بازاری» لحاظ شود. اما گویی این پیشفرضها جایی بهتر از ذهنِ دانشجویان معماری ندارند. کافیست یک دانشجوی معماری، از منظر انصاف به این پرسش پاسخ بدهد که چه میزان از کتابهایی که به «زور» استاد مطالعه کرده برای وی سودمند بوده است؟ چه میزان هزینهای پشت این بازی صرف کردهاست تا کتابی را، که استاد شخصاً «جمعآوری» کرده، تهیه کند و برای شب امتحان بخواند و سپس آن را در پس گوشهای فراموش کند. انگیزهی اصلی چاپ شدن این دستنوشتهها چه چیزی میتواند باشد؟
بهانۀ نوشتن این متن، مطالعۀ کتاب «نقدبازی»، بهکوشش و جمعآوری «ایمان رئیسی» بود. در خلال جستوجوهایی که برای نوشتن نقد معماری داشتم، در میان منابع فارسی، به غیر از کتاب «معماری و اندیشۀ نقادانه»، نوشتۀ وین اتو و ترجمۀ امینه انجمشعاع که نشر فرهنگستان هنر آن را چاپ کرده است، به این کتاب دست یافتم. فهرست این کتاب در نگاه اول بسیار جذاب بود. جمعآوری نوشتههای مفید در حوزۀ نقد معماری و ترجمه کردن آنها، موضوعی درخور است که بهشدت خلأ آن در میان مکتوبات معماری امروز ایران به چشم میخورد. از طرفی کتاب چند بخش هم داشت که با توجه به نو بودن موضوعات میتوانستند یکی از نقطههای قوت این کتاب باشد؛ همچون «نقد معماری: تاریخ، زمینه و نقشها»، «نقد و اخلاق»، «کنترپوان» و «رویکرد فمنیستی در معماری». مباحثی که در ادامۀ کتاب مطرح میشوند، نقد بناهایی مثل «مرکزهنرهای بصری وکسنر»، «موزۀ تاریخ یهود برلین»، «ترمینال بندر یوکوهاما» و «موزه هنرهای معاصر و پردیس سینمایی ملت» هستند. میتوان گفت که نقدهای نوشته شده دربارۀ این بناها قابلیت بررسی و نقد دوباره را دارند: از نقدی که با رویکرد نشانهشناسی نوشته شده و در منابع خود هیچ اشارهای به منبع دستاول مرتبط با مفاهیم نشانهشناسی ندارد تا نوشتۀ «تحلیل محتوای نقدهای معماری نشریات معماری ایران»، که با رویکردهای کمّی سعی در تحلیل «محتوا» را دارد. این موضوع را به متخصصان این رشته میسپارم و در این نوشته تنها به یکی از جنبههای فنّی این کتاب اشاره میکنم و آن مورد، «ترجمه» این کتاب است. ⬇️
نقدی بر کتاب «نقدبازی»
نیلوفر رسولی
این روزها از بولتن دانشکدههای معماری گرفته تا سایتها و شبکههای اطلاعرسانی، همگی در هجوم برنامهها و مناسبتهای معماری غرق شدهاند. اصطلاح «غرق شدن» را آگاهانه به کار میبرم؛ چرا که تعداد این برنامهها، همچون غدههای سرطانی بدخیم، روزبهروز بیشتر میشوند و در مقابل، تاثیرات و مزایایی که میتوانند داشته باشند کاملاً شکبرانگیز است. شناسایی چهرههای مکرر این برنامهها کار دشواری نیست. کافیست که چند ماه برنامههای معماری را بهصورت مرتب دنبال کنیم تا شاهد تکرار حضور این چهرهها در انواع و اقسام برنامههای مرتبط با معماری باشیم. از نشریهها و مسابقهها گرفته تا کارگاهها، گفتوگوها، نشستها، سمینارها و سایر اموری از این دست. گویا چندین متخصص دانای کل به هیئت غریق نجاتی درآمدهاند که از هر طریقی باید رسالت خود را به انجام برسانند. رسالتی که تنها در فضای آشوبزدۀ معماریِ امروزِ ایران معنا مییابد؛ آبی گلآلود که گرفتن ماهی از آن بهسادگی ممکن است و گویا مخالفت خاص و واکنش قابل توجهی را برنمیانگیرد. در چنین وضعی، طرح این پرسش بهجاست: آیا پشت پردۀ همین بازار مکارۀ به ظاهر علمی، معادلات اقتصادی پنهان نشده است؟ سودهایی که در پس این معاملات نهفته است به نفع چه کسی تمام میشود؟ به خیل عظیم دانشجویان معماری؟ به جامعۀ معماری کشور؟ به برگزارکنندگان این برنامهها؟ این مناسبات تا چه حد بر محور شهرت طلبی و تا چه حد بر اصول دقیق علمی منطبق هستند؟
در این نوشتار از سایر بُعدهای این فعالیتها بهسختی چشمپوشی، و بحث را به سمت فضای مکتوب معماری متمایل میکنم. فضایی که در پیشفرضهای ذهنی، شاید بتواند خارج از قوانین و معادلات بهاصطلاح «بازاری» لحاظ شود. اما گویی این پیشفرضها جایی بهتر از ذهنِ دانشجویان معماری ندارند. کافیست یک دانشجوی معماری، از منظر انصاف به این پرسش پاسخ بدهد که چه میزان از کتابهایی که به «زور» استاد مطالعه کرده برای وی سودمند بوده است؟ چه میزان هزینهای پشت این بازی صرف کردهاست تا کتابی را، که استاد شخصاً «جمعآوری» کرده، تهیه کند و برای شب امتحان بخواند و سپس آن را در پس گوشهای فراموش کند. انگیزهی اصلی چاپ شدن این دستنوشتهها چه چیزی میتواند باشد؟
بهانۀ نوشتن این متن، مطالعۀ کتاب «نقدبازی»، بهکوشش و جمعآوری «ایمان رئیسی» بود. در خلال جستوجوهایی که برای نوشتن نقد معماری داشتم، در میان منابع فارسی، به غیر از کتاب «معماری و اندیشۀ نقادانه»، نوشتۀ وین اتو و ترجمۀ امینه انجمشعاع که نشر فرهنگستان هنر آن را چاپ کرده است، به این کتاب دست یافتم. فهرست این کتاب در نگاه اول بسیار جذاب بود. جمعآوری نوشتههای مفید در حوزۀ نقد معماری و ترجمه کردن آنها، موضوعی درخور است که بهشدت خلأ آن در میان مکتوبات معماری امروز ایران به چشم میخورد. از طرفی کتاب چند بخش هم داشت که با توجه به نو بودن موضوعات میتوانستند یکی از نقطههای قوت این کتاب باشد؛ همچون «نقد معماری: تاریخ، زمینه و نقشها»، «نقد و اخلاق»، «کنترپوان» و «رویکرد فمنیستی در معماری». مباحثی که در ادامۀ کتاب مطرح میشوند، نقد بناهایی مثل «مرکزهنرهای بصری وکسنر»، «موزۀ تاریخ یهود برلین»، «ترمینال بندر یوکوهاما» و «موزه هنرهای معاصر و پردیس سینمایی ملت» هستند. میتوان گفت که نقدهای نوشته شده دربارۀ این بناها قابلیت بررسی و نقد دوباره را دارند: از نقدی که با رویکرد نشانهشناسی نوشته شده و در منابع خود هیچ اشارهای به منبع دستاول مرتبط با مفاهیم نشانهشناسی ندارد تا نوشتۀ «تحلیل محتوای نقدهای معماری نشریات معماری ایران»، که با رویکردهای کمّی سعی در تحلیل «محتوا» را دارد. این موضوع را به متخصصان این رشته میسپارم و در این نوشته تنها به یکی از جنبههای فنّی این کتاب اشاره میکنم و آن مورد، «ترجمه» این کتاب است. ⬇️
⬆️ برای مثال چنانچه بخواهیم ایرادات تنها یکی از بخشهای کتاب، ترجمۀ «رویکردی فمنیستی در معماری: معرفی روشهای شناخت زنان» را در این نوشتار بیان کنیم، متنی چندبرابر خود ترجمه در دست خواهیم داشت و این ایرادات از جزئیترین نکتههای ویرایش شروع میشوند تا جملهها و عبارتهایی که ناتوانی مترجم را در مواجه با متن بهراحتی عیان میکند؛ عباراتی نظیر «یک فریاد دور از مفاهیم ذهنی و سایتهای هندسی که در طراحی تجدید بنای شهری به کار میرود» (رئیسی، 1392: 83). این ایرادات جدا از اینکه متن را تبدیل به ملغمهای از اصطلاحات و واژههایی میکند که بهصورت تحتاللفظی ترجمه شدهاند، متوجه ایراداتی اساسیتر هم هستند. به این نمونهها در جایجای کتاب میتوان اشاره کرد؛ هرچند این نوشته را صرفاً متمرکز به یک نمونه میکنم. چرا که این نمونه بهتنهایی میتواند مصداقی برای این متن باشد. این نمونه ترجمۀ «Mies Van Der Rohe» به «خانم وندر روهه» است؛ در سطر آخر صفحۀ 83، آنجا که به طراحیهای میس وندر روهه از وسایل منزل پرداخته میشود (۲). این ترجمه نه فقط قابل گذشت نیست، بلکه نمود فاجعهای هست که بهسادگی، فساد سیستم چاپ و هر آنچه در این موضوع دخیل است، را عیان میکند. میتوان بهجرئت ادعا کرد که هر دانشجوی معماری در ایران، لااقل در سال اول دورۀ کارشناسی نام این معمار آلمانی را به خاطر میسپارد و تقریباً غیرممکن است که دانشجوی معماری با شنیدن واژۀ «میس» به یاد یک معمار زن بیفتد. البته اینکه چطور واژۀ «mies» را با «miss» اشتباه گرفته است، شاید در بدبینانهترین شکل این موضوع بتواند خطای دانشجوی رشتهای دیگر، که معماری نمیداند و معمارها را نمیشناسد، باشد؛ اما آیا متن ترجمهشده بازبینی نمیشود؟ این ترجمهها را این روزها میتوان با نام ترجمههای Google Translate در خلال صحبتهای دانشجویان شنید. البته امکانات موجود در عرصۀ اینترنت میتواند در امر ترجمه یاور بزرگی باشد؛ اما نکتۀ جالب را میتوان در واکنش وبگاه Google Translate به این موضوع دانست: کافیست که برای امتحان، اسم این معمار را در این سایت وارد کنید و منتظر ترجمه باشید؛ این وبسایت که به ترجمههای پرایراد زبانزد است، در مقابل آنچه بدان دانایی ندارد، همان واژه را به خطالرسم فارسی بازنویسی میکند. در مقابل نام لاتین این معمار، عبارت «میس وندر روهه» بهفارسی ظاهر میشود. گویا حتی این وبسایت هم توانایی درک این موضوع را دارد که بهتر است در مواردی که تخصصش را ندارد، دخالتی نکند و به ابراز نظر نپردازد.
دربارۀ این موضوع نه فقط یک دانشجو یا مترجم ناآشنا به معماری، بلکه مسئول این ترجمه و انتشاراتی که ناشر تخصصی کتابهای معماری و شهرسازی است باید پاسخگو باشند. لازم به ذکر است که این نقد بر اساس چاپ اول کتاب در سال ۱۳۹۲ نوشته شده است و شاید این ایراد در ویرایشهای بعدی تصحیح شود، اما کاملاً بدیهی است که این نوع مشکلات قابل قیاس با فراموش شدن نقطه یا دندانه نیست. چه در چاپ اول چه در چاپ صدم یک کتاب معماری، این اشکال میتواند بسیاری از قضایا را در روند جمعآوری، ترجمه و حتی نشر این کتاب بیان کند. این ایراد به قدری عیان است که اگر یک بار و فقط یک بار این متن را قبل از چاپ میخواندند، میتوانست اصلاح شود. حتی نگاه سرسری به ترجمه هم میتوانست این موضوع را مشخص کند. اما آیا کسی این کتاب را قبل از چاپ حتی برای یک بار مطالعه کرده است؟ آیا یک نگاه سرسری هم به این متن انداخته است؟ اگر پاسخ مثبت است که میتوان بیشازپیش افسوس خورد و اگر منفی است، کتابی که قبل از چاپ حتی برای یک بار هم بازنگری نمیشود و ترجمهای که قبل از انتشار حتی یک بار هم ویرایش نمیشود، آیا برای «خوانده شدن» نوشته شده است؟ برخی از واقعیتها در پس گوشها زمزمه میشوند؛ اما بیان آنها نیاز به جرئتی بیشتر از زمزمههای درگوشی دارد، زمزمههایی که گاه تبدیل به غرغرکردنهای منفعلانه میشود. برای بیان این واقعیت گریزی از گفتن این حرف نیست: کتابی که مفهوم نقد را به بازیای در امتداد تمامی بازیهای موجود اقتصادی معماری امروز ایران وارد میکند، خبر از وقوع دوران جدیدی در معماری ایران میدهد؛ دورانی که نهتنها عرصۀ ساختوساز معماری، بلکه عرصۀ مکتوب آن نیز آلوده شده است. دورانی که «نقد» تبدیل به «بازی» شده است.
—---------------------—
۱. این عنوان ترجمهای است از این نوشتار:
A Feminist Approach To Architecture: Acknowledging Women’s ways of Knowing
۲. البته باید ذکر شود در صفحۀ بعد و در جملۀ «در حالی که میس خطوط ایدهآل آن را رسم کرده است»، این واژه بهدرستی استفاده شده است. البته این بینظمی و آشفتگی هم جای سوال دارد.
دربارۀ این موضوع نه فقط یک دانشجو یا مترجم ناآشنا به معماری، بلکه مسئول این ترجمه و انتشاراتی که ناشر تخصصی کتابهای معماری و شهرسازی است باید پاسخگو باشند. لازم به ذکر است که این نقد بر اساس چاپ اول کتاب در سال ۱۳۹۲ نوشته شده است و شاید این ایراد در ویرایشهای بعدی تصحیح شود، اما کاملاً بدیهی است که این نوع مشکلات قابل قیاس با فراموش شدن نقطه یا دندانه نیست. چه در چاپ اول چه در چاپ صدم یک کتاب معماری، این اشکال میتواند بسیاری از قضایا را در روند جمعآوری، ترجمه و حتی نشر این کتاب بیان کند. این ایراد به قدری عیان است که اگر یک بار و فقط یک بار این متن را قبل از چاپ میخواندند، میتوانست اصلاح شود. حتی نگاه سرسری به ترجمه هم میتوانست این موضوع را مشخص کند. اما آیا کسی این کتاب را قبل از چاپ حتی برای یک بار مطالعه کرده است؟ آیا یک نگاه سرسری هم به این متن انداخته است؟ اگر پاسخ مثبت است که میتوان بیشازپیش افسوس خورد و اگر منفی است، کتابی که قبل از چاپ حتی برای یک بار هم بازنگری نمیشود و ترجمهای که قبل از انتشار حتی یک بار هم ویرایش نمیشود، آیا برای «خوانده شدن» نوشته شده است؟ برخی از واقعیتها در پس گوشها زمزمه میشوند؛ اما بیان آنها نیاز به جرئتی بیشتر از زمزمههای درگوشی دارد، زمزمههایی که گاه تبدیل به غرغرکردنهای منفعلانه میشود. برای بیان این واقعیت گریزی از گفتن این حرف نیست: کتابی که مفهوم نقد را به بازیای در امتداد تمامی بازیهای موجود اقتصادی معماری امروز ایران وارد میکند، خبر از وقوع دوران جدیدی در معماری ایران میدهد؛ دورانی که نهتنها عرصۀ ساختوساز معماری، بلکه عرصۀ مکتوب آن نیز آلوده شده است. دورانی که «نقد» تبدیل به «بازی» شده است.
—---------------------—
۱. این عنوان ترجمهای است از این نوشتار:
A Feminist Approach To Architecture: Acknowledging Women’s ways of Knowing
۲. البته باید ذکر شود در صفحۀ بعد و در جملۀ «در حالی که میس خطوط ایدهآل آن را رسم کرده است»، این واژه بهدرستی استفاده شده است. البته این بینظمی و آشفتگی هم جای سوال دارد.
گزارشی از سفر ساوه
بهنام سلطانی
صبح چهارشنبه دوازدهم آبان ماه هزار و سیصد و نود و پنج شمسی به همراه جمعی از دوستان هم رشتهای از میدان آزادی راه افتادیم به سمت ساوه. البته عموماً از چند قدم آن ورتر و از انبوه در هم تنیده و آزارندهٔ ساختمانهای سمت میدان انقلاب به ترمینال آمده بودیم.
خودم را از خفقان انتهای اتوبوس رهانیدم و به یک نفس به جلوی اتوبوس رساندم. امتزاجی از بوی لنت و لاستیک و موتور اتوبوس و آلودگی غرب تهران و بوی فاضلاب و اخلاق نچسب مسافرین و راننده، ترکیب غریبی بود برای ابتدای سفر. هوا آنقدر بسته و ناجور است که اگر سیگاری هم در اتوبوس روشن کنم کسی چیزی نمیفهمد.
تلاش میکنم برایش نامی مثل «دروازه» انتخاب کنم؛ منظورم همان عوارضیهای کنترل تردد ماشین در پلیس راه رباطکریم-ساوه است. با ترکیبی از درگاه هایی برای کنترل عبور و مرور و انواع قاببندیها و اقسام قوسهای تیزهدار آجری و آن دایرههای به گمانم قاجاری بر نوک تیزهٔ قوسها، همه و همه در خدمت یک چیز و آن پول: تقلیل دروازهٔ ورودی شهر به باجگاه.
در تمام طول مسیر از تهران به ساوه در سمت راست کارخانهها و تمام حاشیهٔ جاده آغشته به زبالههای صنعتی و ساختمانی است و آن طرف جاده متقابلاً ساختمانهای مسکونیِ بدقوارهای جا گرفته. نمیفهمم چرا همه نیمهکاره رها شدهاند و حداقل آنها را به یک اندود سیمان سفید نمیپوشانند تا ازین رهاشدگی در بیایند. اگر از ایرادات فنی و زیباییشناسانه سیمان سفید که تنها یک مثال بود بگذریم، به نظرم موضوع مهمتری در این رهاشدگی هست: این ساختمانها سودای تبدیل شدن به یک ساختمانِ ایدهآلِ تعریف شده و کلیشهای امروزی را دارند. اینها قربانیان آرمانگرایی صاحبان خویشاند.
بر دو سوی جاده در چند کیلومتری ساوه نام روستاهای پرندک، مامونیه، زاویه به چشم میخورد. دشت در دوسوی جاده تا چشم کار میکند تا افق ادامه یافته و از حیث شکل و ریخت زمین در جایجای آن پستی و بلندیهای کوچکی دیده می شود که در نظر من تفاوت چندانی با دشت جادهٔ تهران به قم ندارد. هرچه به سمت ساوه نزدیکتر میشویم این پستی و بلندیها با شدّت بیشتری خود را مینمایند و متمایز میکنند؛ چنان که اوّلین کاسه یا گودال قابل ملاحظه در کنار جاده را که زاویه نام نهادهاند از جاده -که تماماً بر آن اشراف دارد- دیده میشود.
نرسیده به شهر ساوه، راننده با درخواست جمعی از دانشجویان مسیر خود را به دانشگاه صنعتی ساوه کج کرد. به این میاندیشم که دانشجویان این دانشگاهها شانس برخورد نزدیک با صنعت و آمیختگی دانش و تجربه را دارند و این که ما دانشجویان مطالعات معماری ایران آیا امکان ایجاد یک مرکز علمی و فنّی را -مثلاً در یکی از شهرهای مرکزی- داریم یا نه؟
در اندیشهٔ اجارهٔ یکی از کارخانههای قدیمی یزد و مرمت آن در یک هماهنگی گروهی و پژوهشی میان دانشجویان مرمت و مطالعات و معماری هستم که بوی نم باران میخزد به هوای دمکردهٔ اتوبوس. به ساوه رسیدیم و این رسیدن دو ساعت و خردهای بیشتر به طول نینجامید. به همراه بادی تند اما قابل تحمل که ابرهای بارانی را با خویش به ساوه می آورد پیاده از خیابان ورودی شهر به میدان انقلاب رفتیم که در سمت شمال آن بازار بود و در جنوب آن امامزاده و مسجدی وجود داشت.
ورود به بازار یک وجه مشخص داشت و آن تفاوت دمای بیرون و درون بازار بود. سقف آن از بازار یزد و قزوین و اصفهان کوتاهتر اما برایم متناسب بود. برخلاف بازار یزد و اصفهان خبری از سرو صدا و تقوتوق در بازار نمیآمد، گویی تمام صدای بازار را شهرک صنعتی اراک گرفته و خفه کرده بود. حتی مثل بازار قزوین خبری از میوههای ترگل و تازه و سینی و سبد سیب زمینی و پیاز هم نبود! آن چه بود شلوغی و حیات این بازار و حضور زن و مرد و پیر و جوان و بچه بود و مغازههایی در دوسو که گاه به یک اتاق پشتی یا در خوشبینانهترین حالت (!) به یک سرا یا تیمچه در پشت خویش میرسید. این مغازهها بهظاهر نیاز مردم را بر آورده میکردند، اما برای من تفاوتی با مغازه های دو سوی یک خیابان معمولی در یک شهر یا پاساژ نداشت. همه صنفی در آن حضور داشت، اما بازار احساسی از توان تولید کالا و تکاپوی تجاری به من نمیداد، چنان که این خود از نوعی شلختگی و سر به هوایی و بیکاری که از چهرهٔ شهر و بعضی مردم آن نیز دیده میشد.
⬇️
بهنام سلطانی
صبح چهارشنبه دوازدهم آبان ماه هزار و سیصد و نود و پنج شمسی به همراه جمعی از دوستان هم رشتهای از میدان آزادی راه افتادیم به سمت ساوه. البته عموماً از چند قدم آن ورتر و از انبوه در هم تنیده و آزارندهٔ ساختمانهای سمت میدان انقلاب به ترمینال آمده بودیم.
خودم را از خفقان انتهای اتوبوس رهانیدم و به یک نفس به جلوی اتوبوس رساندم. امتزاجی از بوی لنت و لاستیک و موتور اتوبوس و آلودگی غرب تهران و بوی فاضلاب و اخلاق نچسب مسافرین و راننده، ترکیب غریبی بود برای ابتدای سفر. هوا آنقدر بسته و ناجور است که اگر سیگاری هم در اتوبوس روشن کنم کسی چیزی نمیفهمد.
تلاش میکنم برایش نامی مثل «دروازه» انتخاب کنم؛ منظورم همان عوارضیهای کنترل تردد ماشین در پلیس راه رباطکریم-ساوه است. با ترکیبی از درگاه هایی برای کنترل عبور و مرور و انواع قاببندیها و اقسام قوسهای تیزهدار آجری و آن دایرههای به گمانم قاجاری بر نوک تیزهٔ قوسها، همه و همه در خدمت یک چیز و آن پول: تقلیل دروازهٔ ورودی شهر به باجگاه.
در تمام طول مسیر از تهران به ساوه در سمت راست کارخانهها و تمام حاشیهٔ جاده آغشته به زبالههای صنعتی و ساختمانی است و آن طرف جاده متقابلاً ساختمانهای مسکونیِ بدقوارهای جا گرفته. نمیفهمم چرا همه نیمهکاره رها شدهاند و حداقل آنها را به یک اندود سیمان سفید نمیپوشانند تا ازین رهاشدگی در بیایند. اگر از ایرادات فنی و زیباییشناسانه سیمان سفید که تنها یک مثال بود بگذریم، به نظرم موضوع مهمتری در این رهاشدگی هست: این ساختمانها سودای تبدیل شدن به یک ساختمانِ ایدهآلِ تعریف شده و کلیشهای امروزی را دارند. اینها قربانیان آرمانگرایی صاحبان خویشاند.
بر دو سوی جاده در چند کیلومتری ساوه نام روستاهای پرندک، مامونیه، زاویه به چشم میخورد. دشت در دوسوی جاده تا چشم کار میکند تا افق ادامه یافته و از حیث شکل و ریخت زمین در جایجای آن پستی و بلندیهای کوچکی دیده می شود که در نظر من تفاوت چندانی با دشت جادهٔ تهران به قم ندارد. هرچه به سمت ساوه نزدیکتر میشویم این پستی و بلندیها با شدّت بیشتری خود را مینمایند و متمایز میکنند؛ چنان که اوّلین کاسه یا گودال قابل ملاحظه در کنار جاده را که زاویه نام نهادهاند از جاده -که تماماً بر آن اشراف دارد- دیده میشود.
نرسیده به شهر ساوه، راننده با درخواست جمعی از دانشجویان مسیر خود را به دانشگاه صنعتی ساوه کج کرد. به این میاندیشم که دانشجویان این دانشگاهها شانس برخورد نزدیک با صنعت و آمیختگی دانش و تجربه را دارند و این که ما دانشجویان مطالعات معماری ایران آیا امکان ایجاد یک مرکز علمی و فنّی را -مثلاً در یکی از شهرهای مرکزی- داریم یا نه؟
در اندیشهٔ اجارهٔ یکی از کارخانههای قدیمی یزد و مرمت آن در یک هماهنگی گروهی و پژوهشی میان دانشجویان مرمت و مطالعات و معماری هستم که بوی نم باران میخزد به هوای دمکردهٔ اتوبوس. به ساوه رسیدیم و این رسیدن دو ساعت و خردهای بیشتر به طول نینجامید. به همراه بادی تند اما قابل تحمل که ابرهای بارانی را با خویش به ساوه می آورد پیاده از خیابان ورودی شهر به میدان انقلاب رفتیم که در سمت شمال آن بازار بود و در جنوب آن امامزاده و مسجدی وجود داشت.
ورود به بازار یک وجه مشخص داشت و آن تفاوت دمای بیرون و درون بازار بود. سقف آن از بازار یزد و قزوین و اصفهان کوتاهتر اما برایم متناسب بود. برخلاف بازار یزد و اصفهان خبری از سرو صدا و تقوتوق در بازار نمیآمد، گویی تمام صدای بازار را شهرک صنعتی اراک گرفته و خفه کرده بود. حتی مثل بازار قزوین خبری از میوههای ترگل و تازه و سینی و سبد سیب زمینی و پیاز هم نبود! آن چه بود شلوغی و حیات این بازار و حضور زن و مرد و پیر و جوان و بچه بود و مغازههایی در دوسو که گاه به یک اتاق پشتی یا در خوشبینانهترین حالت (!) به یک سرا یا تیمچه در پشت خویش میرسید. این مغازهها بهظاهر نیاز مردم را بر آورده میکردند، اما برای من تفاوتی با مغازه های دو سوی یک خیابان معمولی در یک شهر یا پاساژ نداشت. همه صنفی در آن حضور داشت، اما بازار احساسی از توان تولید کالا و تکاپوی تجاری به من نمیداد، چنان که این خود از نوعی شلختگی و سر به هوایی و بیکاری که از چهرهٔ شهر و بعضی مردم آن نیز دیده میشد.
⬇️
⬆️مصالح جدید کف بازار اذیت میکرد و لیز بود؛ مخصوصاً یکیدو جا که جلوی آن را آبپاشی نیز کرده بودند. در جایجای بازار تویزههایی برای تقویت سازهای دوبل و ضخیم شده بود که این نشان از اوضاع وخیم مرمتی بازار داشت؛ چنانکه گله به گلهء آسمانهٔ آن نیز با تیرچهها یا با پوششهای نه چندان پایدار و و دائمی پوشانده شده بود. گاه یک دهانه در بازار تعریفِ دو واحد مغازه میکرد که در میان دهانه به طرز زنندهای تیغهای آجری یا امدیاف کشیده بودند. رستههای کوچک بازار خیلی زود از دو سوی بازار به خیابانهای اصلی وصل میشد. این وضع رنجور بازار ساوه چنانکه من میبینم تفاوت قابل ملاحظهای از وضع قدیم آن دارد، چنانکه آن وضع و حیات قدیم از چهارسوق بزرگی که اینک از بازار جدا افتاده و اکنون آن را به موزهای تبدیل کردهاند نیز از هیبت و شکوه مسجد جامع ساوه بسیار فاصله دارد.
سردری با پوشش گچی و مقرنس و منارهای آجری متعلق به عصر سلجوقی و گنبد خوابیدهٔ پشت آنها که چسبیده به یک مجموعهٔ مذهبی معاصر بود و به آن راه داشت روبروی بازار کنونی و جنوب میدان انقلاب دیده میشود. با پیگیری خط بازار و این مجموعه و چهار سوق تکمیل پارههای گمشدهٔ این تسبیح چندان دشوار به نظر نمیرسد، البته جدا افتادگی قابل ملاحظهای میان مسجد جامع عتیق ساوه تا چهارسوق دیده میشود که به ظاهر به راحتی حل شدنی نیست.
چهارسوق را از سه سو پوشانده، مسدود و –همانطور که گفتم- به موزهای تبدیلش کرده بودند. آثار شلختگی و کجسلیقگی و بیمسئولیتی در هر جای این به اصطلاح موزه دیده میشد. چیدمان نامناسب و بدریخت شیشه و امدیاف و فقدان یک سناریوی حداقلی برای شناساندن آثار تاریخی و میراث فرهنگی این شهر باعث بیتوجهی بازدیدکننده به آثار موزه میشد. دیدن یک قوری امروزی در کنار سفالینههای تاریخی برایم مسجل کرد که دستاندرکاران این موزه جانب امانت را نگه نداشتهاند، نه در مرمت چهارسوق و نه در تبدیل آن به موزه و نه در معرفی میراث فرهنگی خویش. با این همه گنبد چهارسوق پوشیده از نقاشی با گرهها و خطوط بنایی بود. اگرچه در آن هم ناتمامی کار و ناتوانی در نشاندن هندسهای منسجم بر سطح داخلی گنبد چشم را میآزرد.
مسیر حرکتی شمال به جنوب شهر را ادامه دادیم و بنای زیبا و رفیع و تکافتاده و جداشده از شهر، یعنی مسجد جامع عتیق ساوه، را دیدیم. این بنا از حیث شیوهٔ ساخت و تزئینات در حد کمال بود. بنا چهرهای کهن و دوراندیده داشت و این از شبستان طاقآهنگدار شرقی آن که حال و هوای مساجد قرون اوّلیه را داشت تا ایوانهای جنوبی و غربی آن که آشکارا از تفاوت سیاق ساختشان در دورههای بعد خبر میداد، هویدا بود. کفِ ایوان غربی، گنبدخانه و ایوان جنوبی از کف حیاط کرسی گرفته و بالاتر بود، اما شبستانهای سادهٔ شرقی به حیاط راه داشتند و به آن باز میشدند.
ایوان غربی در تفاوتی شاخص با ایوان جنوبی و در ترکیبی بدیع از یک طاق گهوارهای محصور در دو تویزه همراه با نقاشی در جلوی ایوان و یک نیمگنبد با سقف مقرنس گچی در انتهای آن پوشیده شده بود. این ایوان از دوسوی به شبستانهای جانبی با همان طاقآهنگی که در شبستان شرقی حیاط دیدیم راه داشت . در اشکوب بالای آن یک دهلیز با دهانههایی رو به این ایوان از سه طرف آن را محصور کرده بود و فضاهای پیچدرپیچی آفریده بود. از انتهای همین ایوان است که آب قنات وارد مسجد میشود و پس از عبور از کنارههای ایوان به حوض میان حیاط روانه میشود. این چنین ترکیب موکدی از مسیر حرکت آب را قبل از این در هیچ مسجدی ندیده بودم.
آن وجه کالبدی بنا که برای من جلب توجه میکرد و در جایی دیگر ندیده بودم وجود دو ایوان در اضلاع چسبیده به همِ جنوبی و غربی بود، بدون آن که در وجوه دیگر بنا ایوانی به آنها پاسخ داده باشد؛ یعنی در بخش شبستانهای شرقی و بخش شمالی -که تهرنگی از آن باقی مانده بود و اینک با داربست محافظت میشد- الگوی سادهٔ شبستانی بهچشم میخورد. این که دهانهٔ طاقآهنگ ِ ورودی غربی مسجد -که چسبیده به ایوان غربی بود- دقیقاً با دهانهٔ روبروی آن در شبستان شرقی مقابل و منطبق بود بر سیر زمانی آن از شبستانی به ایوانی تأکید میکرد.
گنبد ایوان جنوبی از لحاظ شکل بیرونی چه در گره بندیهای کاشی روی آن و چه در خط بنایی گریوش، مرا به یاد گنبد آرامگاه شاه نعمتاللهولی در ماهان انداخت.⬇️
سردری با پوشش گچی و مقرنس و منارهای آجری متعلق به عصر سلجوقی و گنبد خوابیدهٔ پشت آنها که چسبیده به یک مجموعهٔ مذهبی معاصر بود و به آن راه داشت روبروی بازار کنونی و جنوب میدان انقلاب دیده میشود. با پیگیری خط بازار و این مجموعه و چهار سوق تکمیل پارههای گمشدهٔ این تسبیح چندان دشوار به نظر نمیرسد، البته جدا افتادگی قابل ملاحظهای میان مسجد جامع عتیق ساوه تا چهارسوق دیده میشود که به ظاهر به راحتی حل شدنی نیست.
چهارسوق را از سه سو پوشانده، مسدود و –همانطور که گفتم- به موزهای تبدیلش کرده بودند. آثار شلختگی و کجسلیقگی و بیمسئولیتی در هر جای این به اصطلاح موزه دیده میشد. چیدمان نامناسب و بدریخت شیشه و امدیاف و فقدان یک سناریوی حداقلی برای شناساندن آثار تاریخی و میراث فرهنگی این شهر باعث بیتوجهی بازدیدکننده به آثار موزه میشد. دیدن یک قوری امروزی در کنار سفالینههای تاریخی برایم مسجل کرد که دستاندرکاران این موزه جانب امانت را نگه نداشتهاند، نه در مرمت چهارسوق و نه در تبدیل آن به موزه و نه در معرفی میراث فرهنگی خویش. با این همه گنبد چهارسوق پوشیده از نقاشی با گرهها و خطوط بنایی بود. اگرچه در آن هم ناتمامی کار و ناتوانی در نشاندن هندسهای منسجم بر سطح داخلی گنبد چشم را میآزرد.
مسیر حرکتی شمال به جنوب شهر را ادامه دادیم و بنای زیبا و رفیع و تکافتاده و جداشده از شهر، یعنی مسجد جامع عتیق ساوه، را دیدیم. این بنا از حیث شیوهٔ ساخت و تزئینات در حد کمال بود. بنا چهرهای کهن و دوراندیده داشت و این از شبستان طاقآهنگدار شرقی آن که حال و هوای مساجد قرون اوّلیه را داشت تا ایوانهای جنوبی و غربی آن که آشکارا از تفاوت سیاق ساختشان در دورههای بعد خبر میداد، هویدا بود. کفِ ایوان غربی، گنبدخانه و ایوان جنوبی از کف حیاط کرسی گرفته و بالاتر بود، اما شبستانهای سادهٔ شرقی به حیاط راه داشتند و به آن باز میشدند.
ایوان غربی در تفاوتی شاخص با ایوان جنوبی و در ترکیبی بدیع از یک طاق گهوارهای محصور در دو تویزه همراه با نقاشی در جلوی ایوان و یک نیمگنبد با سقف مقرنس گچی در انتهای آن پوشیده شده بود. این ایوان از دوسوی به شبستانهای جانبی با همان طاقآهنگی که در شبستان شرقی حیاط دیدیم راه داشت . در اشکوب بالای آن یک دهلیز با دهانههایی رو به این ایوان از سه طرف آن را محصور کرده بود و فضاهای پیچدرپیچی آفریده بود. از انتهای همین ایوان است که آب قنات وارد مسجد میشود و پس از عبور از کنارههای ایوان به حوض میان حیاط روانه میشود. این چنین ترکیب موکدی از مسیر حرکت آب را قبل از این در هیچ مسجدی ندیده بودم.
آن وجه کالبدی بنا که برای من جلب توجه میکرد و در جایی دیگر ندیده بودم وجود دو ایوان در اضلاع چسبیده به همِ جنوبی و غربی بود، بدون آن که در وجوه دیگر بنا ایوانی به آنها پاسخ داده باشد؛ یعنی در بخش شبستانهای شرقی و بخش شمالی -که تهرنگی از آن باقی مانده بود و اینک با داربست محافظت میشد- الگوی سادهٔ شبستانی بهچشم میخورد. این که دهانهٔ طاقآهنگ ِ ورودی غربی مسجد -که چسبیده به ایوان غربی بود- دقیقاً با دهانهٔ روبروی آن در شبستان شرقی مقابل و منطبق بود بر سیر زمانی آن از شبستانی به ایوانی تأکید میکرد.
گنبد ایوان جنوبی از لحاظ شکل بیرونی چه در گره بندیهای کاشی روی آن و چه در خط بنایی گریوش، مرا به یاد گنبد آرامگاه شاه نعمتاللهولی در ماهان انداخت.⬇️
⬆️منارهای رفیع از دوران سلجوقی و بسیار متناسب آغشته به آجرکاریها در انواع نقوش هندسی و گره و خطوط بنایی و دیگر نقوش در گوشهٔ شمالی و شرقی بنا دیده می شد. نام مقدس علی و محمد و احتمالا الله را از بعضی خطوط توانستم بخوانم. با وجود این، بعضی همراهان بهدلیل شیعه نبودن سلجوقیان این گمان مرا مورد تردید قرار دادند. پس از استراحتی مختصر و صرف چای در ایوان گنبدخانه و در زیر مقرنسهای گچی آن، به سمت امام زاده اسحاق و آب انبارش در جنوب شرقی مسجد جامع به راه افتادیم.
آبانبار که در فاصلهای از امامزاده در شمال آن بنا شده بود با دو مجموعه پاشیر و سردر و مخزنی در میان یک ترکیب فرمی-کارکردی بدیع در زمین ایجاد کرده بود. در اندیشهٔ دلایل احتمالی وجود این دو پاشیر بودم که باران تندی باریدن گرفت، بارانی که این بار نه به خزانهٔ آبانبار که از جادههای آسفالت به ناکجا میرفت.
شبحی از بافتهای آجری ِدرکناشدنی در ترکیب نور و سایهٔ سقف ِ خفته-راستهٔ پلکان آبانبار و تاریکی انتهای آن مرا چنان درگیر خود کرد که بعد از پناه بردن به ایوان امامزاده جز کلیتی، هیچ از آن نفهمیدم. گنبدخانهای با دو ایوان در دو وجه شرقی و جنوبی، یکی آیینهکاریشده و متصل به صحنی سرپوشیده با پارچههایی در سقفش -و از اطراف محصور در طاقنماها و ایوانچهها- و دیگری ایوانی رو به مزار و محوطه.
برای صرف ناهار به رستورانی در آن نزدیکی رفتیم. چندین تالار برای پذیرایی داشت. معلوم بود بخش کنار ورودی برای رانندههای جاده و مسافرین پرشتاب در نظر گرفته شده بود و در انتهای آن سالن اصلی با سقفی بلند قرار داشت که مملو از انواع مجلات روی میز و تصاویر تاریخی و بزرگان و سفارشات و آیات و عبارات بود. نکته این بود که به طرز عجیبی این فضا در عین تکثر و الحاق و تلاش دستاندرکارانش برای ایجاد یک محیط حداکثری با انواع خدمات -از چای و قهوه گرفته تا آبگوشت و دیزی و فست فود- همچنان توانسته بود جامعیت دلنشینی داشته باشد! ترکیبی از فضاهای مختلف پذیرایی و تأکید مردم محل به ما مبنی بر آمدن به اینجا نشان از آن میداد که اینجا یک جای رسمی است که گاه مراسم پذیرایی ادارههای دولتی نیز در آن برگزار میشود.
در حین ناهار باران بالا گرفت. تلاش ما برای ارتباط با هواشناسی افاقه نکرد و ما در تصمیم خویش بر رفتن به آوه پابرجا ماندیم. با چند ماشین روانهٔ آوه شدیم. در حین مسیر راننده از فلان هکتار زمینهای کنار جاده گفت که فلانزمان مال فلانکس بود و فلان شد و بعد فلان آمد و آن را فلان کرد. میخواست دهان مرا هم گرم کند که نتوانست. بعدا کاشف به عمل آمد غرضی سیاسی در این همصحبتی میجست. دیگر به که میتوان اعتماد کرد؟!
بارش باران و هوای ابری آنقدر شدید بود که من توانایی خاص خودم(!) در شناسایی موقعیت مکانها را از دست داده بودم و نتوانستم بفهمم آوه در جنوب شرقی ساوه بود یا جنوب غربی آن. باری هنگام رسیدن به امامزاده سلیمانِ آوه، از شدت باران سریع خودمان را در پناه گنبدخانه جای کردیم. هنوز گرم دیدن امامزاده نشده بودیم که جوانکی با موتور آمد تا بگوید این جا بیصاحب نیست و ما حواسمان هست و مراقبش هستیم. نیتش خیر بود و چراغهای آنجا را نیز برایمان روشن کرد.
امامزاده تشکیل شده بود از یک ایوان نیمگنبد چسبیده به یک گنبدخانهٔ هشتضلعی ِ ساده با قبر و ضریحی در میان آن. در وجه شمالی آن تهرنگی تاریخی با داربست محافظت شده بود. حال و هوای داخل امامزاده، ادعیه و کتب مقدس و تسبیح و شمایل مذهبی و آن لامپ مهتابی که در طاقچه های بعضی وجوه آن قرار داشت و نیز خلوتی و رهاشدگی آن، کلیساها و صومعههای ارمنیان را تداعی میکرد.
باید اقرار کنم جوی آب و درختی که در کنار امامزاده بود بر خلاف چهرهٔ اسلامی این بنا حال و هوای باستانی و آیینیِ کهنهای به آن میداد. چنان که من در آتشکدهای در تفت نیز چنین ترکیبی را دیده بودم. مسیر آب، یک درخت و یک نیایشگاه.
باران با ما سر آشتی نداشت و ما نیز با او. در شرق امامزاده در فاصلهٔ تقریباً نیمکیلومتری آن، هیبت یک تپهٔ تاریخی در گرگ و میش نزدیک غروب دیده میشد. نزدیک به آن تپه قرار بود از کاروانسرایی صفوی هم دیدن کنیم. در همان شلوگل بیابان راه افتادیم به سمت این دو که یک میراب با موتور و بیلش به این در گلماندهها و خیس آب شدهها میخندید. حرص میخورد و راهنماییشان میکرد که حالا که میخواهید بروید لااقل از اینور بروید و از آن طرف نمیتوان رفت. بعد از ماجرای باران و آبانبار ساوه، ماجرای میراب آوه و تلاشش در آن بارانِ تند برای هدایت مسیر آب و سیلاب جای تامل داشت. ⬇️
آبانبار که در فاصلهای از امامزاده در شمال آن بنا شده بود با دو مجموعه پاشیر و سردر و مخزنی در میان یک ترکیب فرمی-کارکردی بدیع در زمین ایجاد کرده بود. در اندیشهٔ دلایل احتمالی وجود این دو پاشیر بودم که باران تندی باریدن گرفت، بارانی که این بار نه به خزانهٔ آبانبار که از جادههای آسفالت به ناکجا میرفت.
شبحی از بافتهای آجری ِدرکناشدنی در ترکیب نور و سایهٔ سقف ِ خفته-راستهٔ پلکان آبانبار و تاریکی انتهای آن مرا چنان درگیر خود کرد که بعد از پناه بردن به ایوان امامزاده جز کلیتی، هیچ از آن نفهمیدم. گنبدخانهای با دو ایوان در دو وجه شرقی و جنوبی، یکی آیینهکاریشده و متصل به صحنی سرپوشیده با پارچههایی در سقفش -و از اطراف محصور در طاقنماها و ایوانچهها- و دیگری ایوانی رو به مزار و محوطه.
برای صرف ناهار به رستورانی در آن نزدیکی رفتیم. چندین تالار برای پذیرایی داشت. معلوم بود بخش کنار ورودی برای رانندههای جاده و مسافرین پرشتاب در نظر گرفته شده بود و در انتهای آن سالن اصلی با سقفی بلند قرار داشت که مملو از انواع مجلات روی میز و تصاویر تاریخی و بزرگان و سفارشات و آیات و عبارات بود. نکته این بود که به طرز عجیبی این فضا در عین تکثر و الحاق و تلاش دستاندرکارانش برای ایجاد یک محیط حداکثری با انواع خدمات -از چای و قهوه گرفته تا آبگوشت و دیزی و فست فود- همچنان توانسته بود جامعیت دلنشینی داشته باشد! ترکیبی از فضاهای مختلف پذیرایی و تأکید مردم محل به ما مبنی بر آمدن به اینجا نشان از آن میداد که اینجا یک جای رسمی است که گاه مراسم پذیرایی ادارههای دولتی نیز در آن برگزار میشود.
در حین ناهار باران بالا گرفت. تلاش ما برای ارتباط با هواشناسی افاقه نکرد و ما در تصمیم خویش بر رفتن به آوه پابرجا ماندیم. با چند ماشین روانهٔ آوه شدیم. در حین مسیر راننده از فلان هکتار زمینهای کنار جاده گفت که فلانزمان مال فلانکس بود و فلان شد و بعد فلان آمد و آن را فلان کرد. میخواست دهان مرا هم گرم کند که نتوانست. بعدا کاشف به عمل آمد غرضی سیاسی در این همصحبتی میجست. دیگر به که میتوان اعتماد کرد؟!
بارش باران و هوای ابری آنقدر شدید بود که من توانایی خاص خودم(!) در شناسایی موقعیت مکانها را از دست داده بودم و نتوانستم بفهمم آوه در جنوب شرقی ساوه بود یا جنوب غربی آن. باری هنگام رسیدن به امامزاده سلیمانِ آوه، از شدت باران سریع خودمان را در پناه گنبدخانه جای کردیم. هنوز گرم دیدن امامزاده نشده بودیم که جوانکی با موتور آمد تا بگوید این جا بیصاحب نیست و ما حواسمان هست و مراقبش هستیم. نیتش خیر بود و چراغهای آنجا را نیز برایمان روشن کرد.
امامزاده تشکیل شده بود از یک ایوان نیمگنبد چسبیده به یک گنبدخانهٔ هشتضلعی ِ ساده با قبر و ضریحی در میان آن. در وجه شمالی آن تهرنگی تاریخی با داربست محافظت شده بود. حال و هوای داخل امامزاده، ادعیه و کتب مقدس و تسبیح و شمایل مذهبی و آن لامپ مهتابی که در طاقچه های بعضی وجوه آن قرار داشت و نیز خلوتی و رهاشدگی آن، کلیساها و صومعههای ارمنیان را تداعی میکرد.
باید اقرار کنم جوی آب و درختی که در کنار امامزاده بود بر خلاف چهرهٔ اسلامی این بنا حال و هوای باستانی و آیینیِ کهنهای به آن میداد. چنان که من در آتشکدهای در تفت نیز چنین ترکیبی را دیده بودم. مسیر آب، یک درخت و یک نیایشگاه.
باران با ما سر آشتی نداشت و ما نیز با او. در شرق امامزاده در فاصلهٔ تقریباً نیمکیلومتری آن، هیبت یک تپهٔ تاریخی در گرگ و میش نزدیک غروب دیده میشد. نزدیک به آن تپه قرار بود از کاروانسرایی صفوی هم دیدن کنیم. در همان شلوگل بیابان راه افتادیم به سمت این دو که یک میراب با موتور و بیلش به این در گلماندهها و خیس آب شدهها میخندید. حرص میخورد و راهنماییشان میکرد که حالا که میخواهید بروید لااقل از اینور بروید و از آن طرف نمیتوان رفت. بعد از ماجرای باران و آبانبار ساوه، ماجرای میراب آوه و تلاشش در آن بارانِ تند برای هدایت مسیر آب و سیلاب جای تامل داشت. ⬇️
⬆️با سر و پای گلی به کاروانسرای صفوی رسیدیم. یک ترکیب کاملاً متعارف و شناخته شده: چهارایوان با حیاطی در میان و غرفههایی با ایوانچههای گرداگرد آن که در پس آنها اصطبلی سراسری وجود داشت. اگر از کاروانسرا مقطعی ذهنی میزدیم، میتوانستیم مجموعهای از بخشهای مرمت شده و نشده را درکنار هم ببینیم که این در شناخت الگوی ساخت این بنا بسیار موثر بود. درست روبروی سردر شمالی این کاروانسرا، سردر آبانباری قرار داشت که خزینهاش در پشت آن جای داشت. ترکیب آجرهای خفته-راسته و ضربیچینی در پوشش طاقآهنگی ِ سقفِ پلکان دیده میشد. عجب آن که چنان ظرافت و شاید وسواسی در آجرچینی سقف آبانباری در میان کویر غیرمنتظره بود و این نشان از دقت و حوصلهٔ سازندگان آن داشت.
هیبت تپه در تمام طول مسیر و در زیر باران قابل مشاهده بود. سودای صعود به بالای آن حتی در آن شل و گل و شیب زیاد مسیرِ مالرو ما را رها نکرد. اگرچه تا نیمهٔ مسیر از آن بالا رفتیم، اما فقط یکی از دوستان چابکمان توانست از آن بالا برود. همو بعداً تعریف کرد که بالا و در میان این تپه ساختمانی بود با شکلی منسجم و حیاطی در میان و غرفههایی در اطراف و اکناف آن. توگویی یک دژ در بالای یک تپه تاریخی واقع شده بود. در اطراف این تپه و کاروانسرا تکهسفالهای زیادی یافت میشد که ظن تاریخی بودن آن تپه را زیاد میکرد.
بازگشت از تپه به سمت جادهٔ اصلی علاوه بر سختی مسیر و گلآلود بودن آن با تاریکی هوا نیز همراه شد. به هرترتیب خود را به جادهٔ اصلی رساندیم و در کنار دکهای دستی به سر و رویمان کشیدیم و با چای خودمان را گرم کردیم. بازگشت از آوه به ترمینال ساوه با هماهنگی یکی از اهالی روستا و با مینیبوس وی میسر شد. در حین بازگشت راننده هماهنگی لازم را با ترمینال نیز کرد چرا که آخرین ساعت حرکت اتوبوس ها به تهران هفتونیم شب بود و ما زمان زیادی نداشتیم.
@koubeh
هیبت تپه در تمام طول مسیر و در زیر باران قابل مشاهده بود. سودای صعود به بالای آن حتی در آن شل و گل و شیب زیاد مسیرِ مالرو ما را رها نکرد. اگرچه تا نیمهٔ مسیر از آن بالا رفتیم، اما فقط یکی از دوستان چابکمان توانست از آن بالا برود. همو بعداً تعریف کرد که بالا و در میان این تپه ساختمانی بود با شکلی منسجم و حیاطی در میان و غرفههایی در اطراف و اکناف آن. توگویی یک دژ در بالای یک تپه تاریخی واقع شده بود. در اطراف این تپه و کاروانسرا تکهسفالهای زیادی یافت میشد که ظن تاریخی بودن آن تپه را زیاد میکرد.
بازگشت از تپه به سمت جادهٔ اصلی علاوه بر سختی مسیر و گلآلود بودن آن با تاریکی هوا نیز همراه شد. به هرترتیب خود را به جادهٔ اصلی رساندیم و در کنار دکهای دستی به سر و رویمان کشیدیم و با چای خودمان را گرم کردیم. بازگشت از آوه به ترمینال ساوه با هماهنگی یکی از اهالی روستا و با مینیبوس وی میسر شد. در حین بازگشت راننده هماهنگی لازم را با ترمینال نیز کرد چرا که آخرین ساعت حرکت اتوبوس ها به تهران هفتونیم شب بود و ما زمان زیادی نداشتیم.
@koubeh
کوبه
Photo
متن یادداشت دکتر اسرا آکینکیوانچ، مورخ معماری اسلامی و استاد معماری اسلامی دانشگاه فلوریدای جنوبی برای اعضای انجمن و دانشجویان مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران در صفحهٔ اوّل کتابش:
To my colleagues and friends at the Student Society of Iran Architecture Studies, University of Tehran, with gratitude and warmest wishes for their contribution to learning.
Esra Akin-Kivanc
Florida, 2016
To my colleagues and friends at the Student Society of Iran Architecture Studies, University of Tehran, with gratitude and warmest wishes for their contribution to learning.
Esra Akin-Kivanc
Florida, 2016
کوبه
Photo
کتابهای ارسالی دکتر اسرا آکینکیوانچ، استاد دانشگاه فلوریدای جنوبی. این کتابها به کتابخانهٔ پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران اهدا خواهد شد.
دو کتابی که دکتر آکین به دانشجویان مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران و کتابخانهٔ هنرهای زیبا اهدا کردهاند اینها هستند:
Sinan's Autobiographies
مولفان: اسرا آکینکیوانچ، گلرو نجیباوغلو، هاوارد کرین
پنج متن تصحیح شده از قرن شانزدهم میلادی دربارهٔ معمار سنان، معمار برجستهٔ عثمانی، همراه با برگردان انگلیسی، تصویر اصل نسخ خطی، شرح و توضیح دربارهٔ نسخهها و متون، و متن بازنویسی شده به زبان ترکی امروزی.
Epic Deed of Artists
مولف: اسرا آکینکیوانچ
«مناقب هنروران» قدیمیترین متن برجای مانده دربارهٔ صنعتگران قلمرو عثمانی که نویسندهاش مصطفیعلی است. در این متن تاریخی، اطلاعات جالبتوجّهی دربارهٔ صنعتگران ایرانی نیز وجود دارد. آکینکیوانچ در این کتاب به تصحیح و مقابله و تشریح این متن تاریخی ارزشمند پرداخته است.
برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به:
http://www.brill.com/sinans-autobiographies
http://www.brill.com/mustafa-alis-epic-deeds-artists
دو کتابی که دکتر آکین به دانشجویان مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران و کتابخانهٔ هنرهای زیبا اهدا کردهاند اینها هستند:
Sinan's Autobiographies
مولفان: اسرا آکینکیوانچ، گلرو نجیباوغلو، هاوارد کرین
پنج متن تصحیح شده از قرن شانزدهم میلادی دربارهٔ معمار سنان، معمار برجستهٔ عثمانی، همراه با برگردان انگلیسی، تصویر اصل نسخ خطی، شرح و توضیح دربارهٔ نسخهها و متون، و متن بازنویسی شده به زبان ترکی امروزی.
Epic Deed of Artists
مولف: اسرا آکینکیوانچ
«مناقب هنروران» قدیمیترین متن برجای مانده دربارهٔ صنعتگران قلمرو عثمانی که نویسندهاش مصطفیعلی است. در این متن تاریخی، اطلاعات جالبتوجّهی دربارهٔ صنعتگران ایرانی نیز وجود دارد. آکینکیوانچ در این کتاب به تصحیح و مقابله و تشریح این متن تاریخی ارزشمند پرداخته است.
برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به:
http://www.brill.com/sinans-autobiographies
http://www.brill.com/mustafa-alis-epic-deeds-artists
Brill
Sinan's Autobiographies | Brill
Preface: “Sources, Themes, and Cultural Implications of Sinan’s Autobiographies” by Gülru Necipoqlu
Authors’ Notes and Acknowledgments
Note on Transcription
Abbreviations
Introduction .
Synopsis of Relationships between Texts and Manuscripts Works Cited…
Authors’ Notes and Acknowledgments
Note on Transcription
Abbreviations
Introduction .
Synopsis of Relationships between Texts and Manuscripts Works Cited…
سنتگرایی و سنتسواری
علی پوررجبی
در اواخر قرن نوزدهم پژوهشگرانی در فلسفه و هنر ظهور کردند که با عنوان «سنتگرا» شناخته میشوند. نامهایشان در ایران بسیار آشناست؛ کسانی چون گنون، شوآن، کومارا سوآمی و بورکهارت. تبیین سنت و ویژگیهای جهان سنتی در تقابل با جهان مدرن و نیز نقد جهان مدرن، پروژۀ سنتگراها در پژوهشهایشان بود. نصر و شایگانِ جوان را میتوان اولین سنتگراها در ایران دانست.
پس از انقلاب پدر سنتگرایی ایرانی، سیدحسین نصر، بهدلیل روابط صمیمانهاش با خانوادۀ شاه مخلوع، مجبور به ترک ایران شد. امّا اندیشههایش بهخصوص در عالم هنر و معماری بسیار مورد اقبال دانشجویان و دانشگاهیان و نظام حکومتی جدید قرار گرفت؛ و برای اینکه به کمک اندیشههای سنتگرایانه طرحی نو در جهان هنر دراندازند، اقدام به تألیف کتابها و مقالههایی دربارۀ چندوچون هنر سنتی کردند. هیچ آداب و ترتیبی نجستند و هرچه در ذهن داشتند به قلم آوردند. اینگونه شد که جماعت غرقِ سنت را سوار بر بیل و کلنگ، فوجفوج به معراج بردند و ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت را در بخارهای خزینۀ حمامهای سنتی مشاهده کردند. نتیجۀ این نوشتههای سوار بر موج سنت را میتوان به جای سنتگرایی، «سنتسواری» خواند؛ زیرا سنتگرایان انتقادات اصیلی به جهان مدرن دارند که سنتسواران از آنها غفلت کردهاند و با سخنان خود آنها را به پس پرده راندهاند.
وقتی کومارا سوآمی ضربالمثل «کار عبادت است» را از قرون وسطی نقل میکند، بیمحتوا شدن «کار» در جهان امروز را نقد میکند. او میگوید وقتی مفهوم هنر را به هنرهای زیبا تبدیل میکنیم و زیبایی را در بیمصرفی اثر هنری تعریف میکنیم، هنر را به عرصۀ فراغت از کار کشاندهایم و زندگی را بیمحتوا و خالی از فرهنگ کردهایم. هنرهایی ساختهایم که تفننی هستند و فرهنگ را به محصولات مصرفشدنی در لحظات فراغت تبدیل کردهایم. کارگر کارخانۀ قندانسازی را مجبور کردهایم روزی ده ساعت قندانها را از دستگاه خارج کند و درون جعبه بگذارد و در جعبه را ببندد؛ درحالیکه قندانساز سنتی با هر گل سرخی که روی قندان میکشید کاری هنری انجام میداد. زن قالیباف نقشهایی برآمده از فرهنگ کشورش را بر قالی میانداخت؛ درحالیکه مرد کارگر کارخانۀ قالیبافی، فرشها را لوله میکند و در پلاستیکهای دراز میپیچد، به این امید که در لحظات فراغتش به سینما برود و از این ورطۀ بیمحتوایی خارج شود. ممکن است پرسیده شود آیا زن قالیباف درکی از آنچه میکرد داشت یا نقشها را بدون آگاهی، از اجداد خود میگرفت و به فرزندان خود تحویل میداد. این سوال هر چند پرسشی در خور طرح کردن است، موضوع دیگری است. اگر منبع پژوهشهای ما آثاری است که از هنرمندان سنتی به دست آمده، آنچه واضح است این است که در آثارشان زیبایی میبینیم و نقوشی را مشاهده میکنیم که برآمده از آن چیزیست که ما امروز فرهنگ مینامیم. بنابراین اگر منبع پژوهش ما آنچه «هست» باشد بیواسطه شاهد آثار زیبا و فرهنگی هستیم. از طرف دیگر «کار عبادت است» نشان از تلقی خود هنرمندان سنتی از کاری که میکردند دارد.
اینجا با تناقضی عجیب مواجه میشویم میان آنچه تا کنون دربارۀ جهان مدرن شنیدهایم و آنچه سنتگرایان میگویند. روایتها اینگونه است که در جهان سنتی، هنر در خدمت قدرت بوده و موسیقیدانان و معمارها در دربار جمع بودند و برای آنها کار میکردند؛ اما جهان مدرن بهکمک تکنولوژی چاپ و ضبط صوت و اینترنت، هنر را به درون جامعه آورده است. هرچند سنتگرایان نظر دیگری دارند. آنان میگویند هنر در بطن زندگی سنتی جریان داشته است: در آواز کشاورزی که نشاء میکند و در اذانی که مؤذن بر سر منار میگوید و در خانههای چهارصفۀ کوچک روستایی. و این جهان مدرن است که با کشاندن هنر به عرصۀ فردیت هنرمند، زبان آن را نامفهوم کرده و فرهنگ را ملک طلق بیکاران فارغی کرده که در کافهها بنشینند و سودای رسیدن به زبان و بیان شخصی در سر بپرورانند؛ در حالی که جامعه چیزی از آنچه میگویند و میسازند نمیفهمد.
این به معنی آن نیست که سنتگرایان بر این اعتقادند که کشاورزان را از کمباینها پیاده کنیم و دستهدسته به مزارع بفرستیم تا آوازهایشان را بخوانند و زندگیشان را مملو از فرهنگ جمعیشان بکنند، زیرا قطعاً سنتگراها نیز نمیخواهند از گرسنگی بمیرند؛ اما میخواهند موضع انتقادی خود را حفظ کنند و در حاشیه، جایی برای حفظ سنتها نگه دارند تا در وقت مناسب دوباره شکوفا شوند.
فارغ از اینکه چهقدر موافق یا مخالف با تحلیل سنتگرایان از وضعیت انسان معاصر باشیم، تفاوت تحلیل آنان با زیادهگوییهای سنتسواران آشکار است: سنتسواران سوار بر موج انتقادات سنتگرایان هستند و نور اشراق سهروردی از هر سوراخ معماری ایران بر آنان تابیده است!
علی پوررجبی
در اواخر قرن نوزدهم پژوهشگرانی در فلسفه و هنر ظهور کردند که با عنوان «سنتگرا» شناخته میشوند. نامهایشان در ایران بسیار آشناست؛ کسانی چون گنون، شوآن، کومارا سوآمی و بورکهارت. تبیین سنت و ویژگیهای جهان سنتی در تقابل با جهان مدرن و نیز نقد جهان مدرن، پروژۀ سنتگراها در پژوهشهایشان بود. نصر و شایگانِ جوان را میتوان اولین سنتگراها در ایران دانست.
پس از انقلاب پدر سنتگرایی ایرانی، سیدحسین نصر، بهدلیل روابط صمیمانهاش با خانوادۀ شاه مخلوع، مجبور به ترک ایران شد. امّا اندیشههایش بهخصوص در عالم هنر و معماری بسیار مورد اقبال دانشجویان و دانشگاهیان و نظام حکومتی جدید قرار گرفت؛ و برای اینکه به کمک اندیشههای سنتگرایانه طرحی نو در جهان هنر دراندازند، اقدام به تألیف کتابها و مقالههایی دربارۀ چندوچون هنر سنتی کردند. هیچ آداب و ترتیبی نجستند و هرچه در ذهن داشتند به قلم آوردند. اینگونه شد که جماعت غرقِ سنت را سوار بر بیل و کلنگ، فوجفوج به معراج بردند و ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت را در بخارهای خزینۀ حمامهای سنتی مشاهده کردند. نتیجۀ این نوشتههای سوار بر موج سنت را میتوان به جای سنتگرایی، «سنتسواری» خواند؛ زیرا سنتگرایان انتقادات اصیلی به جهان مدرن دارند که سنتسواران از آنها غفلت کردهاند و با سخنان خود آنها را به پس پرده راندهاند.
وقتی کومارا سوآمی ضربالمثل «کار عبادت است» را از قرون وسطی نقل میکند، بیمحتوا شدن «کار» در جهان امروز را نقد میکند. او میگوید وقتی مفهوم هنر را به هنرهای زیبا تبدیل میکنیم و زیبایی را در بیمصرفی اثر هنری تعریف میکنیم، هنر را به عرصۀ فراغت از کار کشاندهایم و زندگی را بیمحتوا و خالی از فرهنگ کردهایم. هنرهایی ساختهایم که تفننی هستند و فرهنگ را به محصولات مصرفشدنی در لحظات فراغت تبدیل کردهایم. کارگر کارخانۀ قندانسازی را مجبور کردهایم روزی ده ساعت قندانها را از دستگاه خارج کند و درون جعبه بگذارد و در جعبه را ببندد؛ درحالیکه قندانساز سنتی با هر گل سرخی که روی قندان میکشید کاری هنری انجام میداد. زن قالیباف نقشهایی برآمده از فرهنگ کشورش را بر قالی میانداخت؛ درحالیکه مرد کارگر کارخانۀ قالیبافی، فرشها را لوله میکند و در پلاستیکهای دراز میپیچد، به این امید که در لحظات فراغتش به سینما برود و از این ورطۀ بیمحتوایی خارج شود. ممکن است پرسیده شود آیا زن قالیباف درکی از آنچه میکرد داشت یا نقشها را بدون آگاهی، از اجداد خود میگرفت و به فرزندان خود تحویل میداد. این سوال هر چند پرسشی در خور طرح کردن است، موضوع دیگری است. اگر منبع پژوهشهای ما آثاری است که از هنرمندان سنتی به دست آمده، آنچه واضح است این است که در آثارشان زیبایی میبینیم و نقوشی را مشاهده میکنیم که برآمده از آن چیزیست که ما امروز فرهنگ مینامیم. بنابراین اگر منبع پژوهش ما آنچه «هست» باشد بیواسطه شاهد آثار زیبا و فرهنگی هستیم. از طرف دیگر «کار عبادت است» نشان از تلقی خود هنرمندان سنتی از کاری که میکردند دارد.
اینجا با تناقضی عجیب مواجه میشویم میان آنچه تا کنون دربارۀ جهان مدرن شنیدهایم و آنچه سنتگرایان میگویند. روایتها اینگونه است که در جهان سنتی، هنر در خدمت قدرت بوده و موسیقیدانان و معمارها در دربار جمع بودند و برای آنها کار میکردند؛ اما جهان مدرن بهکمک تکنولوژی چاپ و ضبط صوت و اینترنت، هنر را به درون جامعه آورده است. هرچند سنتگرایان نظر دیگری دارند. آنان میگویند هنر در بطن زندگی سنتی جریان داشته است: در آواز کشاورزی که نشاء میکند و در اذانی که مؤذن بر سر منار میگوید و در خانههای چهارصفۀ کوچک روستایی. و این جهان مدرن است که با کشاندن هنر به عرصۀ فردیت هنرمند، زبان آن را نامفهوم کرده و فرهنگ را ملک طلق بیکاران فارغی کرده که در کافهها بنشینند و سودای رسیدن به زبان و بیان شخصی در سر بپرورانند؛ در حالی که جامعه چیزی از آنچه میگویند و میسازند نمیفهمد.
این به معنی آن نیست که سنتگرایان بر این اعتقادند که کشاورزان را از کمباینها پیاده کنیم و دستهدسته به مزارع بفرستیم تا آوازهایشان را بخوانند و زندگیشان را مملو از فرهنگ جمعیشان بکنند، زیرا قطعاً سنتگراها نیز نمیخواهند از گرسنگی بمیرند؛ اما میخواهند موضع انتقادی خود را حفظ کنند و در حاشیه، جایی برای حفظ سنتها نگه دارند تا در وقت مناسب دوباره شکوفا شوند.
فارغ از اینکه چهقدر موافق یا مخالف با تحلیل سنتگرایان از وضعیت انسان معاصر باشیم، تفاوت تحلیل آنان با زیادهگوییهای سنتسواران آشکار است: سنتسواران سوار بر موج انتقادات سنتگرایان هستند و نور اشراق سهروردی از هر سوراخ معماری ایران بر آنان تابیده است!
کسی که گوشهٔ کافه خانقاه وی است
شیرین حجازی
وقتی موضوع نوشتن کافه باشد، جدا کردن آدمها از کالبد معماری و صحبت کردن از معماری کافهها به طور خاص کار بسیار مشکلی بهنظر میرسد. اگر مخاطب کافهها را از آنها بگیری، شخصیت شناخته شدهشان را از هم از آنها گرفتهای. کافههای بسیاری در سطح شهر، چه در تهران و چه در شهرستانها، وجود دارند که به اینکه محل تجمع گروه خاصی از افرادند شهره شدهاند. یک کافه، کافهٔ بچههای فلان دانشگاه است، یکی شدهاست جای آنها که ماندهاند کجا بروند، یکی پاتوق اهل قلم و یکی هم صدقهٔ سر تئاتریهاست که هنوز پابرجاست. اما فارغ از انواع، در میان همهٔ این آدمها که مشتری کافهها هستند مشترکاتی هم وجود دارد. شاید بتوان این آدمها را به چند گروه نه چندان دقیق تقسیم کرد. یکی از اقشاری که به کافهها میآیند کسانی هستند که مایلند همه از موضوعات مورد بحثشان مطلع شوند. اینها گاهی در یک فرآیند خودآگاه بیاندازه بلند صحبت میکنند، از کتابهایی که خواندهاند میگویند و کلمات ایسمدار زیادی هم بلدند که اگر لازم شد استفاده کنند. غالباً تدخین میکنند و اگر صدایشان را بشنوی و گاهی در میان مشتریان کافه بُر خورده باشی تشخیص رنگ لباسهایشان هم با درصد خطای پایین، کار سختی نیست. عدهای دیگر هستند که معمولاً مشغول شوخی کردن هستند. همیشه خاطرههای خندهدار زیادی دارند تا برای جمع تعریف کنند، همیشه هم بلافاصله به متسمعانشان با خنده گوشزد میکنند که «فلانی! همه را عاصی کردم پسر.» بعضیها هم دوتاییهای دختر و پسری هستند که اولین یا صدمین قرار ملاقاتشان را در کافه گذاشتهاند و مشغول معاشقههای متعارفند که خشکی رابطهشان را کم کنند.
با اینکه این دستهها متنوعند و حتی تنوعشان میتواند آنقدر زیاد باشد که دیگر به دستهبندی شبیه نشود، ولی هنوز در قیاس با تنوعی که افراد یک جامعه را تشکیل میدهند بسیار محدود ماندهاند. مخاطبین کافهها جز در موارد معدود، از یک قشر سنی خاص و یک گروه خاص هستند و کمتر مرد پنجاهوچند سالهٔ کارمند را میبینید که مشتری چندماه یک بار کافهای هم باشد. با اینهمه و با وجود آنکه راه برای قضاوت کردن دربارهی آدمها بر اساس رفتار اجتماعیشان در کافهها باز است، این که در یک محیط آشنا، بسته و صاحبدار و به ظاهر «خودی» نشستهاند، امید به قضاوت نشدن را در آنها بیشتر میکند. شاید از سر همین احساس است که در کافهها راحتٰتر رفتار میکنیم و قیود خیابان را کمٰتر با خود به داخل کافه میبریم.
در میان افرادی که با کافهها سروکار دارند، علاوه بر مشتریان، کارکنان کافهها هم دیده میشوند. کارکنان و ادارهکنندگان کافهها امروز بیشتر از سالهای اخیر سعی در برقراری ارتباط دوستانه با مشتری دارند. گاهی تاریخ تولدشان را میپرسند، اگر با جمع دوستیای به کافه رفته باشند «بچهها» خطابشان میکنند و گاهی با برخورد دوستانه بزرگترین عامل جذب مشتری برای کافه هم هستند. تصویری که سابقاً نسبت به این افراد وجود داشت در حال تغییر است. علم به این که درصد بالایی از این «کافهمن» ها، تحصیلکرده، هنرمند و یا صاحب ذوق هستند، چگونگی تقاضا برای ارائهٔ خدمات را تغییر دادهاست. حالا کمتر کسی در کافهها بشکن میزند و بدون عذرخواهی و تشکر درخواست خود را مطرح میکند. این مسأله، یک تغییر دیدگاه مثبت است که نگاه از بالا به پایین را نسبت به خدماتدهندگان در چنین فضاهایی کم کردهاست و دیگر الزامی وجود ندارد که «آی پسر» یا «گارسون» بودن را به جان خریده باشی تا بتوانی در کافهای مشغول به کار شوی.⬇️
شیرین حجازی
وقتی موضوع نوشتن کافه باشد، جدا کردن آدمها از کالبد معماری و صحبت کردن از معماری کافهها به طور خاص کار بسیار مشکلی بهنظر میرسد. اگر مخاطب کافهها را از آنها بگیری، شخصیت شناخته شدهشان را از هم از آنها گرفتهای. کافههای بسیاری در سطح شهر، چه در تهران و چه در شهرستانها، وجود دارند که به اینکه محل تجمع گروه خاصی از افرادند شهره شدهاند. یک کافه، کافهٔ بچههای فلان دانشگاه است، یکی شدهاست جای آنها که ماندهاند کجا بروند، یکی پاتوق اهل قلم و یکی هم صدقهٔ سر تئاتریهاست که هنوز پابرجاست. اما فارغ از انواع، در میان همهٔ این آدمها که مشتری کافهها هستند مشترکاتی هم وجود دارد. شاید بتوان این آدمها را به چند گروه نه چندان دقیق تقسیم کرد. یکی از اقشاری که به کافهها میآیند کسانی هستند که مایلند همه از موضوعات مورد بحثشان مطلع شوند. اینها گاهی در یک فرآیند خودآگاه بیاندازه بلند صحبت میکنند، از کتابهایی که خواندهاند میگویند و کلمات ایسمدار زیادی هم بلدند که اگر لازم شد استفاده کنند. غالباً تدخین میکنند و اگر صدایشان را بشنوی و گاهی در میان مشتریان کافه بُر خورده باشی تشخیص رنگ لباسهایشان هم با درصد خطای پایین، کار سختی نیست. عدهای دیگر هستند که معمولاً مشغول شوخی کردن هستند. همیشه خاطرههای خندهدار زیادی دارند تا برای جمع تعریف کنند، همیشه هم بلافاصله به متسمعانشان با خنده گوشزد میکنند که «فلانی! همه را عاصی کردم پسر.» بعضیها هم دوتاییهای دختر و پسری هستند که اولین یا صدمین قرار ملاقاتشان را در کافه گذاشتهاند و مشغول معاشقههای متعارفند که خشکی رابطهشان را کم کنند.
با اینکه این دستهها متنوعند و حتی تنوعشان میتواند آنقدر زیاد باشد که دیگر به دستهبندی شبیه نشود، ولی هنوز در قیاس با تنوعی که افراد یک جامعه را تشکیل میدهند بسیار محدود ماندهاند. مخاطبین کافهها جز در موارد معدود، از یک قشر سنی خاص و یک گروه خاص هستند و کمتر مرد پنجاهوچند سالهٔ کارمند را میبینید که مشتری چندماه یک بار کافهای هم باشد. با اینهمه و با وجود آنکه راه برای قضاوت کردن دربارهی آدمها بر اساس رفتار اجتماعیشان در کافهها باز است، این که در یک محیط آشنا، بسته و صاحبدار و به ظاهر «خودی» نشستهاند، امید به قضاوت نشدن را در آنها بیشتر میکند. شاید از سر همین احساس است که در کافهها راحتٰتر رفتار میکنیم و قیود خیابان را کمٰتر با خود به داخل کافه میبریم.
در میان افرادی که با کافهها سروکار دارند، علاوه بر مشتریان، کارکنان کافهها هم دیده میشوند. کارکنان و ادارهکنندگان کافهها امروز بیشتر از سالهای اخیر سعی در برقراری ارتباط دوستانه با مشتری دارند. گاهی تاریخ تولدشان را میپرسند، اگر با جمع دوستیای به کافه رفته باشند «بچهها» خطابشان میکنند و گاهی با برخورد دوستانه بزرگترین عامل جذب مشتری برای کافه هم هستند. تصویری که سابقاً نسبت به این افراد وجود داشت در حال تغییر است. علم به این که درصد بالایی از این «کافهمن» ها، تحصیلکرده، هنرمند و یا صاحب ذوق هستند، چگونگی تقاضا برای ارائهٔ خدمات را تغییر دادهاست. حالا کمتر کسی در کافهها بشکن میزند و بدون عذرخواهی و تشکر درخواست خود را مطرح میکند. این مسأله، یک تغییر دیدگاه مثبت است که نگاه از بالا به پایین را نسبت به خدماتدهندگان در چنین فضاهایی کم کردهاست و دیگر الزامی وجود ندارد که «آی پسر» یا «گارسون» بودن را به جان خریده باشی تا بتوانی در کافهای مشغول به کار شوی.⬇️
این که مخاطب تا چه حد از طرف فضایی که در آن قرار گرفته اجازهٔ این رفتارها را دارد جای بحث است. در میدان ترهبار آشفتگی به حدّی زیاد است که یک دست به یقه شدن ساده چندان به چشم نمیآید. در خطوط تاکسیٰرانی و در ازدحام جمعیت بد و بیراه به کسی گفتن، ولو رهگذر باشی، باعث تعجب نمیشود، اما فضای حاکم بر کافهها قابلیت کنترل رفتار مخاطبانش را دارد. طراحی فضا، چیدمان مبلمانها، پوسترهایی که بر دیوار و در همهٔ کافهها زدهشده و خبر از یک کار فرهنگی میدهد، آهنگهایی که غالباً ایرانی نیستند، رنگهای خالص، استفاده از چوب و نور کنترلشده، همگی نوعی از رفتار را متناسب با فضا به مشتریان در بدو ورود القا میکند. کما اینکه بسیاری حداقل یکبار در زندگی با صدای بلند در خیابان در حال حرفزدن بودهاند و وارد کافهای شدهاند و در اثر قرار گیری در آن فضا، مکالمه را قطع و یا بسیار آهسته کردهاند، یا برای صحبت کردن با تلفن از کافه خارج شدهاند. در این رابطه، فضا عامل شکلدهندهٔ رفتار انسان شده، اما فضا خود میتواند بازتاب این رفتارها هم باشد. چه بسا کافههایی که به دنبال خواست مشتریانشان، به سمت و سویی پیش رفتهاند که در ابتدا برای ادارهٔ آنها برنامهریزی نشده بودهاند و یا کافههایی که به دنبال شکست در جذب مخاطب مورد نظرشان، تعطیل شدهاند. همینجاست که صاحبان کافهها سعی میکنند بار دیگر با رویکرد جدیدی به این کسب وابسته به تمایل مشتری وارد شوند.
@koubeh
@koubeh
کافههای عامهپسند؛ نگاهی به فرهنگ کافهنشینی در تبریز
امیررضا اسماعیلی
یادداشت شیرین حجازی در مورد کافهها، من را به انجام مقایسهای میان کافهنشینی در تهران و تبریز واداشت. اقامتم در این دو شهر همیشه این پرسش را برایم ایجاد کرده که چرا کافههای تبریز برخلاف همتاهای تهرانی، اینقدر مورد توجه خانوادهها، افراد پا به سن گذاشته و حتی بازنشستههایی قرار میگیرد که در تصورات مرسوم، انتظار حضور آنها در فضاهایی اینچنینی دور از ذهن است؟ آیا رشد بسیار سریع کافههای تبریزی روندی برخاسته از نیازهای فراموششدهٔ جامعه است که پایداری آن تا زمانی طولانی ادامه خواهد یافت یا موجی کوتاه است که اندکی بعد جذابیتهای خود را از دست خواهد داد و به ناچار از قواعد عرضه/تقاضای بازار تبعیت خواهد کرد؟
پاسخ این دو سوال از یکدیگر جدا نیستند. اگر در تهران دانشجوها و یا قشر روشنفکر پاتوقهای خاص خودشان را دارند، در تبریز هم در مقیاسی کوچکتر میتوان چنین کافههایی را جستجو کرد. با این حال بهندرت میتوان در کافههای انقلاب یا ولیعصر و حتی یوسفآباد (جایی که بهمراتب محله و مناسبات اجتماعی در آن پررنگتر است) خانوادهای سه نفره را دید که با فرزند خردسالشان سر میزی مینشینند که کمی آن طرفتر زوجی جوان دست در دست هم دادهاند، یا از فضایی صحبت کرد که همزمان پذیرای دانشجوهای هنری، خانوادههای مذهبی، بازنشستههایی که دورهمی بزرگی برگزار کردهاند و حتی ملاقاتهای کاری باشد. این همهگیر شدن کافهنشینی البته که هنوز تابع توان اقتصادی و هنجارهای فرهنگی عمدتاً سنتی است، اما رویهٔ غالب چند سال اخیر حاکی از ابراز تمایل بیشتر اقشار متوسط و حتی کمدرآمد برای حضور هر از گاهی -اگر نه مدام که در توان آنها نیست- در کافهها است. خانوادهها روز به روز تمایل بیشتری برای برگزاری مهمانیها و مناسبتهای خانوادگیشان در کافهها نشان میدهند و کافهدارها نیز متقابلاً تلاش میکنند خدمات بیشتری را برای این مخاطبان ارائه کنند. صبحانههای سلفسرویس جزء ثابت بسیاری از کافههای تبریز است و برخلاف کافههای انقلاب که پذیرای دانشجوهایی هستند که نمیخواهند گرسنه به دانشگاه بروند، صبحانههای کافههای تبریزی بسیار مفصل سرو میشوند و فرصتی هستند برای تفریح و گرد هم آمدن دوستان و افراد خانوادهها.
بنابراین، بعد از دورهای طولانی که کافهها، بیش از هرچیز به دلیل سختگیریها و تنگنظریها، نمودی در شهر تبریز نداشتند، کافهنشینی روز به روز طرفدارهای بیشتری پیدا میکند. تجمع کافهها در تبریز بیشتر در محلات اعیانی و دور از مرکز شهر، یعنی عمدتاً بخش در بخش شرقی شهر است. در حالیکه کافههای مرکز شهر کارکرد روشنفکرانهٔ خودشان را حفظ کردهاند، کافههای مناطق برخوردارتر درگیر رقابتی شدید هستند. به جز خدمات خاص، معماری و مکانیابی کافهها یکی از تاثیرگذارترین عوامل در موفقیت یا عدم موفقیت آنها است. اغلب کافهها سعی دارند بیش از اندازه از شریانهای اصلی ماشینرو دور نباشند، اما این قاعدهای کلی نیست. در حالی که پاتوقهای هنری و دانشجویی بیشتر در زیرزمینها یا پشت دیوارها جای گرفتهاند و نورِ کم از مشخصات اصلی آنها است، این دیوارهای شیشهای هستند که کافههای عامهپسند را از فضای پیادهرو جدا میکنند. شفافیت شرطی مهم است و معمولاً در این کافهها با فضاهایی روشن مواجه هستیم. رنگهای روشن مورد توجه قرار میگیرند اما سبک «خودمانی» (Casual) با مجموعهای از رنگها و مصالح مختلف، بسیار پرطرفدار است. این سبکی است که به خانوادهها احساس حضور در متن اجتماع و دور نماندن از تحولات تکنولوژیکی نسل جوان را میدهد و در عین حال مورد پسند طیف گستردهای از دانشجوها و کارمندها یا تاجرها قرار میگیرد. در چنین فضایی افراد احساس راحتی میکنند، نور نه بیش از اندازه کم است و نه آنقدر زیاد که باعث معذبشدن کافهنشینها شود. سیگار کشیدن عموماً ممنوع است، اما در بعضی کافهها بخشهایی به همین منظور اختصاص داده شده است. قیمتها تفاوتی با قیمتهای همتایان تهرانی این کافهها ندارد و برخلاف انتظار، پرطرفدارترین کافهها گرانترینها هستند.
⬇️
امیررضا اسماعیلی
یادداشت شیرین حجازی در مورد کافهها، من را به انجام مقایسهای میان کافهنشینی در تهران و تبریز واداشت. اقامتم در این دو شهر همیشه این پرسش را برایم ایجاد کرده که چرا کافههای تبریز برخلاف همتاهای تهرانی، اینقدر مورد توجه خانوادهها، افراد پا به سن گذاشته و حتی بازنشستههایی قرار میگیرد که در تصورات مرسوم، انتظار حضور آنها در فضاهایی اینچنینی دور از ذهن است؟ آیا رشد بسیار سریع کافههای تبریزی روندی برخاسته از نیازهای فراموششدهٔ جامعه است که پایداری آن تا زمانی طولانی ادامه خواهد یافت یا موجی کوتاه است که اندکی بعد جذابیتهای خود را از دست خواهد داد و به ناچار از قواعد عرضه/تقاضای بازار تبعیت خواهد کرد؟
پاسخ این دو سوال از یکدیگر جدا نیستند. اگر در تهران دانشجوها و یا قشر روشنفکر پاتوقهای خاص خودشان را دارند، در تبریز هم در مقیاسی کوچکتر میتوان چنین کافههایی را جستجو کرد. با این حال بهندرت میتوان در کافههای انقلاب یا ولیعصر و حتی یوسفآباد (جایی که بهمراتب محله و مناسبات اجتماعی در آن پررنگتر است) خانوادهای سه نفره را دید که با فرزند خردسالشان سر میزی مینشینند که کمی آن طرفتر زوجی جوان دست در دست هم دادهاند، یا از فضایی صحبت کرد که همزمان پذیرای دانشجوهای هنری، خانوادههای مذهبی، بازنشستههایی که دورهمی بزرگی برگزار کردهاند و حتی ملاقاتهای کاری باشد. این همهگیر شدن کافهنشینی البته که هنوز تابع توان اقتصادی و هنجارهای فرهنگی عمدتاً سنتی است، اما رویهٔ غالب چند سال اخیر حاکی از ابراز تمایل بیشتر اقشار متوسط و حتی کمدرآمد برای حضور هر از گاهی -اگر نه مدام که در توان آنها نیست- در کافهها است. خانوادهها روز به روز تمایل بیشتری برای برگزاری مهمانیها و مناسبتهای خانوادگیشان در کافهها نشان میدهند و کافهدارها نیز متقابلاً تلاش میکنند خدمات بیشتری را برای این مخاطبان ارائه کنند. صبحانههای سلفسرویس جزء ثابت بسیاری از کافههای تبریز است و برخلاف کافههای انقلاب که پذیرای دانشجوهایی هستند که نمیخواهند گرسنه به دانشگاه بروند، صبحانههای کافههای تبریزی بسیار مفصل سرو میشوند و فرصتی هستند برای تفریح و گرد هم آمدن دوستان و افراد خانوادهها.
بنابراین، بعد از دورهای طولانی که کافهها، بیش از هرچیز به دلیل سختگیریها و تنگنظریها، نمودی در شهر تبریز نداشتند، کافهنشینی روز به روز طرفدارهای بیشتری پیدا میکند. تجمع کافهها در تبریز بیشتر در محلات اعیانی و دور از مرکز شهر، یعنی عمدتاً بخش در بخش شرقی شهر است. در حالیکه کافههای مرکز شهر کارکرد روشنفکرانهٔ خودشان را حفظ کردهاند، کافههای مناطق برخوردارتر درگیر رقابتی شدید هستند. به جز خدمات خاص، معماری و مکانیابی کافهها یکی از تاثیرگذارترین عوامل در موفقیت یا عدم موفقیت آنها است. اغلب کافهها سعی دارند بیش از اندازه از شریانهای اصلی ماشینرو دور نباشند، اما این قاعدهای کلی نیست. در حالی که پاتوقهای هنری و دانشجویی بیشتر در زیرزمینها یا پشت دیوارها جای گرفتهاند و نورِ کم از مشخصات اصلی آنها است، این دیوارهای شیشهای هستند که کافههای عامهپسند را از فضای پیادهرو جدا میکنند. شفافیت شرطی مهم است و معمولاً در این کافهها با فضاهایی روشن مواجه هستیم. رنگهای روشن مورد توجه قرار میگیرند اما سبک «خودمانی» (Casual) با مجموعهای از رنگها و مصالح مختلف، بسیار پرطرفدار است. این سبکی است که به خانوادهها احساس حضور در متن اجتماع و دور نماندن از تحولات تکنولوژیکی نسل جوان را میدهد و در عین حال مورد پسند طیف گستردهای از دانشجوها و کارمندها یا تاجرها قرار میگیرد. در چنین فضایی افراد احساس راحتی میکنند، نور نه بیش از اندازه کم است و نه آنقدر زیاد که باعث معذبشدن کافهنشینها شود. سیگار کشیدن عموماً ممنوع است، اما در بعضی کافهها بخشهایی به همین منظور اختصاص داده شده است. قیمتها تفاوتی با قیمتهای همتایان تهرانی این کافهها ندارد و برخلاف انتظار، پرطرفدارترین کافهها گرانترینها هستند.
⬇️