کسوف🌗
9 subscribers
7 photos
12 videos
1 link
خورشید می‌تابد و ماه در سایه‌اش آرام می‌گیرد؛
کسوف، لحظه‌ای که نور و سکوت در هم می‌آمیزند.
یکی زندگی می‌بخشد، دیگری سکوت؛
و جهان، در تضادشان، کامل است.
Download Telegram
کسوف🌗
Photo
این روزها، همه افسرده‌اند... یا بهتر بگویم وانمود می‌کنند افسرده‌اند.
افسردگی شده بازی تازه‌ی این جامعه‌ی بیمار؛
شده یک دکمه برای جلب ترحم، یک فیلتر اینستاگرامی برای زیباتر کردن چهره‌ی پوچشان.

همه در استوری‌هایشان از «دل‌زدگی از زندگی» می‌نویسند،
اما هنوز لحظه‌ای نگذشته، با همان دست‌ها آهنگ شاد می‌گذارند و زیر نور رنگی می‌رقصند.
این‌ها نه غمگین‌اند، نه شکسته؛ این‌ها دروغگو هستند.
شکارچیانی که با چهره‌ی اندوهگین، دلسوزی جمع می‌کنند،
در حالی که نمی‌دانند افسردگی واقعی،
آدم را تا مرز سکوت می‌کُشد،
تا جایی که حتی جرأت نمی‌کنی اسمش را به زبان بیاوری.

جامعه‌ای که در آن «درد» به کالا تبدیل شده،
جامعه‌ای پست و تهی است.
اینجا هر کسی که واقعاً دارد فرو می‌ریزد، صدایش در هیاهوی این نمایش‌های مسخره خفه می‌شود.
این نمایشگرانِ افسردگی، قاتلانِ خاموشِ آدم‌هایی هستند که با تاریکی خود تنها مانده‌اند.

حقیقت تلخ این است:
اینجا کسی برای رنج واقعی ارزش قائل نیست؛
مگر آنکه بتوانی با رنجت، لایک بگیری.
🌚6
🕊6
دست‌هایم خالی‌اند،
اما هنوز وزنِ آدم‌هایی را حس می‌کنم که روزی در آغوشم بودند.
خانه بوی رفتن می‌دهد، حتی وقتی همه مانده‌اند.
صدای خنده‌ها سال‌هاست خاموش شده،
ولی در گوشم هنوز می‌پیچد، مثل زخمی که التیام ندارد.
🌚6
Forwarded from محفل نام ؛
امیدوارم لذت ببرید.♥️🌹

📚@mahfelnam📍
👏5
Forwarded from محفل نام ؛
نمای هوایی زیبا از قلعه اِرنان–مهریز، استان یزد

📚@mahfelnam📍
👏4
کسوف🌗
Photo
شعله‌ها می‌رقصند...
نه، این رقص نیست؛ مرثیه‌ای‌ست بر پیکری که زمانی زندگی نام داشت.
من، ریچارد، در برابر این آتش ایستاده‌ام؛
آتشی که نه تنها هیزم را، که خاطراتم را، عهدها را، و آخرین تکه‌های ایمانم را می‌بلعد.

چه شگفت است که عشق، روزی گرما می‌بخشد،
و روزی دیگر همان گرما، به تیغی بدل می‌شود که ریشه‌ی روح را می‌سوزاند.
روزی صدای خنده‌هایش در این اتاق پر بود،
و امروز، جز ترکیدن هیزم و بوی تندِ دود، هیچ صدایی مرا خطاب نمی‌کند.

این نامه‌ها...
این عکس‌ها...
این یادگاری‌های نحس، همه به تکه‌هایی از گذشته‌ام بدل شده‌اند که دیگر تاب حملشان را ندارم.
پس رهایشان می‌کنم، به دهان گشوده‌ی شعله‌ها،
تا در خاکسترشان شاید رستگاری من نهفته باشد.

آری، عشق همان آتش است؛
ابتدا دست‌هایت را گرم می‌کند،
بعد دلت را به هوس زنده می‌سازد،
و در نهایت، تو را به زغال خاموشی بدل می‌کند.
و من، ریچارد، قربانی‌ای بیش نبودم.

اکنون می‌فهمم، هیچ مرگی با شکوه‌تر از سوختن نیست.
به شعله‌ها خیره می‌شوم و زمزمه می‌کنم:
«از خاکستر من، ققنوسی برنخیزد...
این پایان است، نه آغازی دیگر.»

و در سکوتِ آخرین جرقه،
خود را به آتش وا می‌گذارم،
تا شاید روزی، جهان تنها بویی از سوختنِ ریچارد به خاطر آورد.
👏3🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍1👏1
کسوف🌗
Video
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🕊3