کلبه سبز
8 subscribers
215 photos
21 videos
3 files
9 links
Kolbesabz
Download Telegram
to view and join the conversation
Forwarded from فرزاد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 خاطره‌ای جالب از تعامل رهبر معظم انقلاب با دختر و پسر بدحجاب در کوه
@Farsna
پروردگارا ...

توانم ده تا دوست بدارم بی‌ چشمداشت
و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا

هر کجا نفرتی هست عشق باشم
هر کجا زخمی هست، مرهم باشم

هر کجا تردیدی هست، ایمان باشم
هر کجا ناامیدی هست، امید باشم

الهـی ...
لحظه‌ای به حال خودمان وا مگذارمان
و همیشه نور هدایتمان باش

به زندگیمان سرسبزی و خرمی ببخش
و از چشمه بیکران نعمتهایت سیرابمان کن

دل و زبان عزیزانم را پاک و زیبا کن
باشد که در سیمای آنها، روشنیِ عشق تو بدرخشد...

• • • آمیـــــــن • • •
https://www.farsnews.ir/my/c/45580
دعوت برای حمایت از کمپین بکارگیری طب سنتی و داروهای گیاهی در درمان کرونا
Forwarded from Davood Shirin
فاصله اجتماعی را رعایت کنید!

از آدم مشکوک به کرونا ۲ متر؛
از آدم دروغگو ۱۰ متر
از آدم ریاکار ۱۰۰ متر

از آدم متعصب ۱۰۰۰ متر
از آدم حسود ۱۰/۰۰۰متر
از آدم جاهل و خرافاتی همیشه

فاصله را رعایت کنید تا جسم و روان‌تان از هر آفتی مصون باشد
خدمتگزار کوچک طب سنتی داود شیرین
کمتر کسی از ماها داستان دوازده برادر و ننه سرما و چله بزرگ و چله کوچیکه رو برای بچه‌ها و نوه هایش تعریف می‌کنه .

متن زیر را بخوانید و به اشتراک بگذارید، تا نسل امروزمون هم
اینارو یاد بگیرن

چله‌ی بزرگ ...
چله‌ی کوچک ...
چارچار ...
سده ...
اَهمن‌وبهمن ...
سیاه‌بهار ...
و سرماپیرزن ...

زمستان به دو بخش تقسیم میشه :

♦️چله بزرگ(چله کلان )
♦️چله کوچک (چله خرد )

_ چله بزرگ از
( اول دی ماه تا دهم بهمن ماه)
وچهل روز کامل می‌باشد .

_ چله کوچک از
( یازدهم بهمن تا پایان بهمن ماه  )
و 20روز کامله

👌🏼 وبه همین دلیل چون 20 روز کمتر است ؛چله کوچک نامیده شده است .

🌹 غروب آخرین روز چله بزرگ ( جشن سده) برگزار می شده
و مردم دور هم جمع می شدند واز این جشن لذت می بردند ودر نهایت با برپایی آتش و خواندن شعر و پایکوپی بدور آتش، سده را جشن
می گرفتند.

🔵 این دو برادر
( چله بزرگ وچله کوچک )
در هشت روزی که در کنار همدیگر هستند آن 8 روز را ( چار چار)
می نامند .
👌🏼به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک« چار چار» می گویند.

پس از چار چار نوبت به
« اهمن و بهمن» پسران پیرزن
(ننه سرما ) می رسد
که خودی نشان دهند.

♦️ 10 روز اول اسفند را (اهمن )
♦️10روز دوم اسفند را ( بهمن)
می گویند .

واین 20 روز ممکن است
آنقدر بارندگی باشد که این دوبرادر به دوچله طعنه بزنند .

👇با توجه به شعری که قدیمی های نازنین می خواندند::
(اهمن وبهمن ،
آرد كن صدمن ،
روغن بیار ده من ،
هیزم بکن خرمن،
عهده همه بامن )

تا اینجا 20روز از اسفند به نام اهمن وبهمن نامگذاری شده اند .

🔵 می ماند 10 روز آخر اسفند ماه که :
♦️5 روز اول( سیاه بهار ) نام گرفته وشعری هم که قدیمی ها میخوانند :

سیاه بهار شب ببار و روز بکار
از این شعر هم مشخص می شود
در این ایام شبها بارندگی فراوان
بوده وروزها کشاورزان مشغول
کشت وزراعت بوده اند ،

♦️5 روز آخر هم (سرماپیرزن) نام گرفته است که در این روزها آسمان گاهی ابری گاهی آفتابی ،گاهی همراه با باد واکثر اوقات از آسمان تگرگ می بارد ؛
که قدیمی های دل پاک، براین باور بودند که گردنبند پیرزن پاره شده ومُهره‌های آن به زمین میريزد.

🤔حیف است بچه های ما اینها را نشنوند و این قصه ها از صفحه روزگار محو شود!
🌱🌳🌿🌱🌳🌿
Forwarded from فرزاد
👂فواید خندیدن چیست ؟ 👇👇👇

👌1- خنده فشار خون را کم می کند.
👌2- خنده باعث طولانی شدن عمر می شود.
👌3- خنده سن افراد را کمتر نشان می دهد.
👌4- خنده تعادل هورمونی ایجاد می کند.
👌5- خنده باعث افزایش هورمون کورتیزول شده، ایمنی بدن را در برابر بیماریها زیاد می کند.
👌6- خنده هورمون سوروتونین را افزایش داده و باعث احساس سرخوشی در انسان می شود.
👌7- خنده تعداد ضربان قلب را تنظیم می کند.
👌8- خنده باعث شفاف شدن پوست صورت می شود.
👌9- خنده قدرت یادگیری را افزایش می دهد.
👌10- خنده از بیماریهای زخم معده و اثنی عشر جلوگیری می کند.
👌11 - خنده در پیشگیری از سکتۀ قلبی و سکتۀ مغزی بسیار مؤثر است.
👌12– خنده چروک صورت را ازبین می برد.
👌13- خنده باعث افزایش اندرفین مغز می شود و باعث احساس سرخوشی و شادی می شود.
👌14 – خنده باعث رفع خستگی می شود.
👌15 – خنده بهترین دارو برای درمان افسردگی است.
👌16- خنده با بازدم انجام می شود و این کار باعث خارج شدن 2 coاز خون می شود و احساس مطلوبی ایجاد می کند.
👌17- خنده نوعی تخلیۀ روانی بوده و تنشها و احساسات سرکوب شده را رها می سازد.

😄❤️😄 پس همیشه بخند 😄❤️😄


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
Forwarded from MM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انجام این کار ۲۰ ثانیه هم وقت شما را نمی گیرد! در واقع همین یک نکته ساده و مهم را اگر رعایت نکنید، ماسک زدن نه تنها فایده ای ندارد، بلکه صد برابر بدتر از ماسک نزدن است و امکان ابتلای شما به کرونا را بیشتر می کند! لطفا تماشا کنید و برای عزیزان تان ارسال کنید!
Forwarded from هوشنگ شاه ابادی
*تا ابد ایران مدیون فرزندان رزمنده ارتشی خود است . . .*

🔵 ما بدون چشمداشت به پست و مقامهای سوری با کمترین حقوق و مزایا و بدون منت گذاشتن بر سر مردم برای دفاع از ایران عزیز جنگیدیم و امروز فراموش شدیم، عده ای دیگر جنگ را در انحصار خود گرفته اند.

◀️ ما پارتی نداشتیم و نداریم تا در صدا و سیما از ما حرفی بزنند و یا فیلمی از حماسه هایمان بسازند و یا حتی در شهرداری و مترو و فرمانداری و حراست سازمانهای مختلف و دستگاه های دولتی منتصب و پستهای مدیریتی رده بالای مملکتی را صاحب شویم ، ما عزیز کرده شهردار تهران هم نیستیم ما خاک پای مردم ایران بوده و هستیم تا ابد .
🔘پیشکش به سربازان شهید لشگر 77 خراسان و 92 اهواز و تیپ 37 زرهی و 55 هوابرد شیراز که در عملیات فتح المبین با سلاح و تجهیزات ، شب عملیات 37 کیلومتر را دویدند تا دشمن را منهدم کرده و دنیا را متحیر ساختند

درود به دلاورمردان لشگر 81 زرهی کرمانشاه و 84 پیاده خرم آباد و لشکر 28 پیاده کردستان و لشکر 64 ارومیه که 8 سال جانانه در کوهستانهای سربفلک کشیده ی کردستان و کرمانشاه و ایلام جانانه جنگیدند و دشمن را زمینگیر کردند . . .

🔘 درود بر اون توپچی گروه 33 و 22 و 44 و 55 توپخانه که از بس آتش تهیه ریختند که با سرخی لوله توپش می توانستی سیگار روشن کنید

🔘 درود بر کهکشانی های ابی پوش ، اون خلبان اف چهارده که در آسمان خارگ با یک شلیک سه فروند میگ دشمن رو سرنگون کرد.

🔘 درود بر شیرمردان دریادل نیروی دریایی که در عرض یک هفته تومار نیروی دریایی عراق رو در هم پیچیدن و تفنگداران دریایی اش که جزایر و سکوهای نفتی کشور رو هشت سال با کمترین امکانات حفاظت کردن و از خلیج فارس تا دریای اریتره نفتکشها و کانتینربر هامون رو اسکورت کردن و تکاورانی که در خرمشهر با تقدیم جانشان خاک به دشمن ندادند و آن حماسه ها را آفریدند

🔘 پیشکش به اون سرباز لشکر 21 که وقتی جسدش را در چنانه فکه تفحص کردند هنوز سرلوله تفنگش بسمت عراق بود‌.

🔘 افتخار به اون استوار لشگر 16 زرهی که با موشک مالیوتکا 160 تانک و نفربر عراقی را منهدم کرد.

🔘درود به سربازان گردان 429 مهندس لشگر 92 و مهندسی لشکر 81 که در فاصله چهل متری دشمن با لودر خاکریز میزدند که با موشک هواپیمای میگ عراقی تکه تکه شدند .

🔘 درود به روان پاک بچه های سوخته در تانک های عملیات هویزه پیشکش به روان پاک خدمه های تانک لشگر 16 که در نبرد تانک های هویزه و بستان کولاک کردن و توی شعله های آتش داخل تانک ها سوختند و هیچ کسی صدای ناله هایشان را نشنید .

🔘 افتخار ابدی به تیپ 55 هوابرد که از بس شهید داد سه بار بطور کامل نوسازی شد ، میدونی نوسازی شدن یعنی چه؟ یعنی هیچکس زنده نموند‌ و دوباره یگان از نو شکل گرفت

🔘 و درود به تمام دلیر مردان لشکر 21 و 23 و تیپهای 65 و 35 و 25 تکاور که شجاعتشان هنوز دهان به دهان بازگو می شود. . .


حالا کدامتان اسم یک نفر از اینها را می دانید؟

چه کسی باید این حماسه ها را در تاریخ کشورمان ثبت کند؟ لطفا بخاطر عزت و احترام به شهدا . . . جانبازان . . . و ایثارگران وپیشکسوتان دلیر بازنشسته وهمه ارتشیان دلاور سرزمینمان به اشتراک گذاشته شود.
[1/25،‏ 8:44] ‏ +98 921 199 1759 ‏: حکایت مولانا و میهمانش شمس تبریزی و سرودن شعر دنیا همه هیچ

می‌گویند روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه‌اش دعوت کرد.

شمس به خانه‌ی جلال‌الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده‌ای؟

مولانا حیرت‌زده پرسید: مگر تو شرابخوار هستی؟!

شمس پاسخ داد: بلی!

مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!

ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!

ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

– پس خودت برو و شراب خریداری کن.

- در این شهر همه مرا می‌شناسند، چگونه به محله‌ی نصاری‌نشین بروم و شراب بخرم؟!

ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله‌ی راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب‌ها بدون شراب نه می‌توانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه‌ای به دوش می‌اندازد، شیشه‌ای بزرگ زیر آن پنهان می‌کند و به سمت محله‌ی نصاری‌نشین راه می‌افتد.

تا قبل از ورود او به محله‌ی مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمی‌کرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.

آنها دیدند که مولوی داخل میکده‌ای شد و شیشه‌ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن، از میکده خارج شد.

هنوز از محله‌ی مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانانِ ساکنِ آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه‌روزه در آن به او اقتدا می‌کردند رسید.

در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا می‌کنید به محله‌ی نصاری‌نشین رفته و شراب خریداری نموده است.

آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد!

مرد ادامه داد: این منافق که ادعای زُهد می‌کند و به او اقتدا می‌کنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه می‌برد!

سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش کوفت که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.

زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به‌ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.

در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: ای مردم بی‌حیا! شرم نمی‌کنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید؟ این شیشه که می‌بینید حاوی سرکه است زیرا که هر روز با غذای خود تناول می‌کند.

رقیب مولوی فریاد زد: این سرکه نیست بلکه شراب است.

شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه‌ی مردم ازجمله آن رقیب، قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست‌های او را بوسیدند و متفرق شدند.

آن‌گاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مرا مجبور کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟

شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن می‌نازی جز یک سراب نیست. تو فکر می‌کردی که احترامِ یک مشت عوام برای تو سرمایه‌ای‌ست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه‌ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل می‌رساندند.

این سرمایه‌ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

دانی که پس از مرگ چه ماند باقی
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ



ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ "ﻣﻦ"...ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ "ﺭﺍﻭﻱ" ﻣﻨﻢ
ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ، ﻫﻢ ﻧﯽ ﻭ ﻫﻢ ﻧﯽ ﺯﻧﻢ

ﻧﺸﻨﻮ اﺯ ﻧﻰ، "ﻧﻰ "ﺣﺼﯿﺮﻯ" ﺑﻴﺶ ﻧﻴﺴﺖ
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ "ﺩﻝ"..."ﺩﻝ" ﺣﺮﻳﻢ ﺩﻟﺒﺮﻳﺴﺖ

ﻧﻰ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ ﺧﺎﻙ ﻭ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮ ﺷﻮﺩ
"ﺩﻝ" ﭼﻮﺳﻮﺯﺩ، ﻻﯾﻖ "ﺩﻟﺒﺮ" ﺷﻮﺩ

مولانا
[1/25،‏ 8:48] ‏ +98 921 199 1759 ‏: شیخی به چُرت بود که زنش وارد شد و به تعجیل بگفتا: شیخا چه نشستی که آش شله قلمکار دهند اندر هیئت!

پس شیخ به عبا شد و با دیگ سمت دروازه پیش گرفت..

چون رسید کوی هیئت را، خیل خلق بدید در آشوب و هیاهو! در اندیشه شد که نوبتش نیاید و شکم در حسرت بماند!
ره زِ میان صف گشوده، بالای دیگ برسید. دیگ آش نیمه یافت. پس آشپز را بگفت: دست نگاهدار که نذری را اشکالی هست شرعی!

آشپز بگفت: از چه روی ای شیخ؟
خلق نیز به گوش شدند.
کسی که آرزو نکند مشکلاتش آسان شوند،
بلکه تلاش کند که توانش افزونی یابد.

کسی كه حتی دراوج اندوه،
تبسم را فراموش نکند
و کلامش تسکینی باشد
برای
دوزخیان روی زمین

فرزند عزیزم
اگر با کسی دوست شدی که اهل خواندن بود،
کنارش باش.

لازم نیست دوستِ تو شاگرد اول کلاس باشد.
کافیست فقط کتاب‌خوان باشد.

چون کسی که کتاب‌خوان است
یک روز درس‌خوان هم می‌شود،
اما خیلی از درس‌خوان‌ها هرگز کتاب‌خوان نخواهند شد.

با کسی دوست شو که بوی کتاب بدهد.

کسی که عطر و ادکلنش
بویِ خوش کتاب باشد.
شیخ بگفت: قصاب بدیدم به بازار که گوسپندِ تازه ذبح بکرده، سر به کناری نهاده بود. چون زِ سر بگذشتم، حیوان به ناله و اشک شد که قصاب آب نداده هلاکم نمود... هم از این روی حرام باشد آن گوشت و این شله!

مردم را ولوله افتاد و آشپز را پرسش که حال که کار زِ کار بگذشته چه باید کرد شیخا؟

شیخ بخاراند ریش را و بگفتا: خُمس آش به شیخ دهید حلال شود!
پس خلق بگفتند آشپز را که خُمس دهی حلال شود، به زِ آنست که کُلِ آن حرام شود!

پس آشپز دیگ زِ شیخ بستاند و آش اَندر بِکرد!
خلق شادمان شده شیخ را درود گفته صلوات بفرستادند.

خشتمال که حکایت بدید و بشنید، شیخ را جلو گرفته بگفتا:
این چه داستان بود که کردی؟ چه کَس دیده که گوسپندِ سر بریده سخن گوید ای فریبکار؟

شیخ بگفت: مهم آش است که به این دیگ شد!

اَلباقی نه گناه من است، که خلق را اگر میل به خریت باشد همه کس را حلال باشد به سواری...

عبید_زاکانی
[1/25،‏ 12:22] ‏ +98 921 199 1759 ‏: فرزندم!
با کسی دوست شو که
کتاب بخواند.
دوستی که در سوگ
گُل‌ممدِ کلیدر گریسته باشد
و
در خیالش با مارال به خواب رفته باشد.

کسی که
همسایه‌هایِ احمد محمود را بخواهد که بخواند.

دوستی که
جای خالی سلوچ
کافه پیانو
عزاداران بَیَل را بخواند.

کسی که
سولمازِ
آتش بدون دود را تا خانه بخت همراهی کرده
و
شوهر آهو خانم
بوف کور صادق هدایت
شازده احتجابِ گلشیری را بخواند
و
سمفونی مردگانِ
معروفی را با دل و جان گوش کند.

کسی که
تنگسیرِ
صادق چوبک
و
چشم‌هایش بزرگ علوی
و
در درازنای شبِ میرصادقی
و
سووشون سیمین دانشور را نظاره کند.

مدیر مدرسه‌اش جلال آل احمد باشد
و داستان یک شهر را از زبان احمد محمود شنیده
و
در کافه نادری رضا قیصریه
به
ملکوت بهرام صادقی برسد

فرزندم؛
با کسی دوست شو که کارتِ کتابخانه‌اش از کارت عابر بانکِ والدینش برایش ارزشمندتر باشد.

تشخيص‌اش سخت نيست،
حتماً در کیفش
به‌جای
فندک و انبوه لوازم آرایش،
کتابی برای خواندن
و
به‌جای
صحبت از آخرین مدل پورشه و تیپ فلان خواننده و هنرپیشه از گلچین‌هایی که وارد بازار نشر شده‌اند،
حرف می‌زند.

کسی که
ترجمه‌های محمد قاضی
نجف دریابندری
آثار آلبر کامو و کتاب چنین گفت زرتشت و.....

کسی که
وقتش به‌جای کافی‌شاپ‌ها و متر کردن خیابان‌ها،
در کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها بگذرد‌.

کسی که یک غزل حافظ زنده‌اش کند
و
برای تماشایِ سرو سیمین سعدی سرش را بر باد بدهد
و با
دوبیتی‌های خیام دلش روشن شود.

کسی که سوار بر شبدیزِ خسرو همراه با لیلی و مجنون به جشن شیرین و فرهادِ نظامی برود.

با کسی دوست شو
که بر داغ سهراب جوان‌مرگ گریسته
و رستم شاهنامه را بر جومونگ تلویزیون ترجیح دهد
و برای فرزند همسایه‌شان
دعایِ فردوسی بزرگ را بخواند:

سیه نرگسانت پر از شرم باد
رخانت همیشه پر آزرم باد

کسی که
در جستجوی خورشید شمس
همراه با مولانا
از بلخ تا قونیه سفر کرده و در خلوتِ کیمیا خاتون سماع کرده باشد.

فرزندم
باجوانی دوست شو که
فریاد
آی آدم‌های
نیما را شنیده
و
آیدا را در آیینه شاملو دیده باشد.

کسی که
آرش کمانگیرِ
سیاوش کسرایی را به رویِ خار و خاراسنگ خوانده
و در یک شب مهتابی
با
مشیری
باز از آن کوچه گذشته و اشکی در گذرگاه تاریخ ریخته باشد.

کسی که سوار بر اسب
سپید وحشی
منوچهر آتشی از
کوچه‌باغ‌های نیشابور
شفیعی کدکنی گذشته
تا به
سرای بی کسیِ
بتهاج برسد...

با کسی دوست شو که
در
سرمای زمستانِ
اخوان
با
قاصدک
نرم و آهسته به سراغ سهراب سپهری رفته باشد
تا با فروغ تولدی دیگر پیدا کند
و
تا شقایق هست زندگی کند...

کسی که با
یاد ایام
یادی از نوایِ شجریان کند و
ماهور شجریان
با دلش بیداد کرده باشد.

کسی که
الهه نازِبنان
و
گلنار و زهره
داریوش رفیعی را دوست داشته
و آواز قمر
مرغ جانش
را به پرواز در آورد.

کسی که
تار
شهناز و لطفی،
زخمه بر دلش بزند،
بانگ نی
کسایی و موسوی آتش به جانش افکند
و با سه‌تار ذوالفنون
و
ساز یاحقی شهنوازی کند.

با کسی دوست شو
که شخص را مانند بت پرستش نکند
پرستش از آن خداست آن هم آگاهانه نه کورکورانه

با کسی دوست شو که در موبایلش به‌جای صد نوع گیم،
صد کتاب صوتی باشد
و اگر جایی به انتظار نشست، انتظارش را با
صد سال تنهایی
مارکز پُر کند
و با
بیگانه آلبر کامو، بیگانه نباشد...

کسی که در اوج جنگ با آناکارنینا در اندیشه صلح با تولستوی باشد.

کسی که داستایوفسکی و برادران کارامازوف را به‌خاطر جنایت یک ابله،
مکافات نکند و هستی و نیستی‌اش را تقدیم سارتر کند.

فرزند عزیزم؛
با کسی باش که پرورش عضلات مغزش را مهم‌تر از عضلات بدنش با تزریق آمپول بداند.

کسی که برای به دست آوردن محبوبش مبارزه می‌کند،
اما هیچ‌ عشقی را گدایی نمی‌کند!

فردی که شرم را در نگاه خود جستجو می‌کند.

باکسی که بداند راه موفقیت،
با شکست سنگ‌فرش شده
و با هر شکست،
محکم‌تر از قبل کنارت می‌ماند.
😇در_درون_خود_چه_دارید؟
🌾🌾🌾

🌿سالها پیش کشور آلمان به دو بخش تقسیم شده بود، آلمان شرقی و آلمان غربی و دیواری شهر برلین را به دو قسمت برلین شرقی و برلین غربی تقسیم کرده بود.

🌿یک روز، افرادی از برلین شرقی کامیونی پر از زباله و خوراکی‌های گندیده متعفن را به سمت غربی دیوار یعنی برلین غربی ریختند.

🌿مردم برلین غربی به سادگی می توانستند تلافی و انتقام جویی کنند، ولی این کار را انجام ندادند! ولی به جای آن کامیونی پر از کنسروهای خوراکی،بسته های نان و شیر و دیگر مایحتاج خوراکی تازه را در سمت شرقی دیوار یعنی برلین شرقی با نظم آنجا گذاشتند.

و بر روی بسته ها تابلویی نهادند که بر آن نوشته شده بود:

🌿هرکس از آنچه دارد به دیگران می دهد

🌿چه حقیقت زیبایی، ما تنها از آن‌چه پر هستیم به دیگران می دهیم!

🌿چه چیزی در درون شماست؟
🌿محبت یا نفرت؟
🌿صلح یا جنگ؟
🌿حیات یا مرگ؟
🌿برکت یا لعنت؟
🌿ظرفیت ساختن یا ظرفیت تخریب؟

🌿ما چه چیز به دیگران هدیه میدهید...؟ آیا باز هم پیام مُرده باد سر خواهید داد؟ یا از ظرف وجودتان پیام صلح و دوستی و عشق و محبت و برکت و نعمت و زنده باد به دیگران خواهید بخشید؟
روانشناسی وآموزشی NLP
زندگی خیلی ساده است.🌸

🔻در چهار عبارت خلاصه میشود
که اسرار حیات آدمیست!

آدمی باید بتواند سهم خطای خود را ببیند
تا بتواند بگوید : "متاسفم"

آدمی باید شجاعت داشته باشد
تا بتواند بگوید : "من را ببخش"

آدمی باید عشق داشته باشد
تا بتواند بگوید : "دوستت دارم"

آدمی باید شاکر داشته و نعمتهایش باشد
تا بتواند بگوید : "متشکرم"

🔺و در نهایت آدمی باید به درک
راز نهفته در این چهار عبارت برسد
تا بتواند مسئولیت زندگی خویش را
به تمامی بپذیرد ...
این منم الان حسابی باهاش همزاد پنداری می‌کنم....!!! 🙋‍♂👌🥰