خود برتر
8.21K subscribers
144 photos
42 videos
14 files
50 links
وب سایت ما: https://khodebartar.com

آموزش های این کانال و پیج اینستاگرام ما متفاوت اما مکمل هم می باشند.

اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/khodebartarcom/

ارتباط با ادمین ها:
@khodebartaradmin
Download Telegram
💥💥💥 دوستانی که توان پرداخت مبلغ دوره رو ندارن اما حاضرن جدی و منظم وقت بگذارن و تمرین کنن و نتیجه بگیرن هر مبلغی که در توانشون هست رو می تونن اعلام کنن و تا جای ممکن سعی می کنیم باهاتون راه بیایم و کمکتون کنیم هدف اینه که نمی خواهیم چنین افرادی به خاطر مشکل مالی از آموزش محروم بشن 🎁🎁

پشتیبانی تلگرام و واحد فروش👇

@khodebartaradmin
❤3👏1
اگه اینترنت قطع بشه چطوری می تونیم آموزش ها رو ببینیم؟

ر
سکس و انرژی خوارها (قسمت اول)
👍21💘4👀1
سکس و انرژی خوارها (قسمت دوم)
👍20👀1
سکس و انرژی خوارها (قسمت سوم)
👍17❤3😱1👀1
سکس و انرژی خوارها (قسمت چهارم)
👍18😱3👀1
سکس و انرژی خوارها (قسمت پنجم)
👍18👻2❤1👀1
چطور بدون رژیم گرفتن به طور دائمی لاغر شویم (به وزن ایده آل برگردیم)
🤔10👍6😍3🎃2
❤15🔥1
❤14🔥1
❤15🔥1
یک نکته مهم در خصوص این فیدبک وویس پایین رو گوش کنید حتما👇
❤9
چشم سوم واقعی
" #مجموعه_داستانهای_استاد_و_شاگرد " (قسمت اول)
آفتاب هنوز از پشت کوه بالا نیامده بود که «کیوان» با قدم‌های تند وارد باغچه‌ی کوچک استاد شد. نفس‌نفس می‌زد، اما نه از خستگیِ راه؛ از هیجان.
استاد، پیرمردی به نام «سالار»، کنار حوض نشسته بود و به آب خیره شده بود. حتی سرش را بلند نکرد.
کیوان بی‌مقدمه گفت: «استاد! دیشب... دیشب یک چیزی دیدم. یک نور، درست وسط پیشانی‌ام. فکر می‌کنم... فکر می‌کنم چشم سومم باز شده!»
استاد لبخندی زد، لبخندی که نه تمسخر داشت و نه تحسین.
«بنشین، کیوان.»
کیوان نشست، اما نتوانست آرام بگیرد. «باورتان می‌شود؟ من فکر می‌کردم سال‌ها طول می‌کشد. اما همین چند ماه تمرین کافی بود!»
استاد بالاخره نگاهش کرد. «چیزی که دیدی را برایم توصیف کن. دقیق.»
کیوان با ذوق تعریف کرد: نوری آبی‌رنگ، لرزشی در پیشانی، و حسی از «دانستن» چیزهایی که نمی‌دانست از کجا می‌آید.
استاد سری تکان داد و گفت: «حالا بگو ببینم، دیروز عصر، وقتی همسایه‌ات از تو خواست کمکش کنی بار درشکه‌اش را جابه‌جا کنی، چه کردی؟»
کیوان جا خورد. «من... گفتم وقت ندارم. باید تمرین می‌کردم.»
«و صبح امروز، وقتی مادرت از تو خواست پیش از آمدن به اینجا آب برایش بیاوری؟»
کیوان سرش را پایین انداخت. «گفتم بعداً. عجله داشتم که به شما بگویم چه دیده‌ام.»
استاد آرام گفت: «کیوان، تو داری دنبال نوری در پیشانی می‌گردی، در حالی که هنوز نوری در دستانت روشن نکرده‌ای.»
سکوت شد. فقط صدای قطره‌های آب که از لبه‌ی حوض می‌چکید.
استاد ادامه داد: «چشمی که تو دیدی، دروغ نیست. اما تعبیر تو از آن، ناقص است. تو فکر کردی چشم سوم یعنی دیدنِ چیزی که دیگران نمی‌بینند. اما اشتباه بزرگ‌تر تو این است که فکر می‌کنی دیدن، هدف است.»
کیوان با تعجب پرسید: «پس هدف چیست؟»
«دیدن، فقط دری است. اگر از آن در وارد شوی و همان‌جا بمانی و به نور خیره شوی، به بیراهه رفته‌ای. خیلی‌ها همین‌جا گیر می‌افتند؛ عاشق نوری می‌شوند که دیده‌اند، و فراموش می‌کنند که باید از آن در، به دنیا برگردند و بهتر زندگی کنند.»
استاد بلند شد و کنار درخت انارِ گوشه‌ی باغ ایستاد.
«بیا اینجا.»
کیوان رفت.
«این درخت را نگاه کن. ریشه‌هایش را نمی‌بینی، اما اگر میوه بدهد، می‌فهمی ریشه‌ها کار خودشان را کرده‌اند. چشم سوم هم همین‌طور است. نشانه‌ی واقعیِ باز شدنش، نوری نیست که در تاریکی می‌بینی؛ صبری است که در برابر همسایه‌ات پیدا می‌کنی، مهربانی‌ای است که به مادرت نشان می‌دهی، فروتنی‌ای است که به جای فخرفروختن به دیگران، در سکوت رشد می‌کند.»
کیوان زیر لب گفت: «پس... من اشتباه می‌کردم؟»
«نه اشتباه. تو یک قدم برداشتی، و قدم خوبی بود. اما هر قدم، تو را مسئول‌تر می‌کند، نه برتر. تو فکر کردی چون نوری دیده‌ای، از بقیه جلوتری. حالا باید یاد بگیری که هر چه بیشتر می‌بینی، باید بیشتر خدمت کنی، نه بیشتر بخواهی که دیده شوی.»
استاد سه نکته را برایش برشمرد، آهسته و شمرده، تا در ذهنش بماند:
نکته‌ی اول: هر تجربه‌ای که در مراقبه یا سکوت به دست می‌آید، باید در رفتار روزمره آزمایش شود. اگر نوری دیدی اما همچنان بی‌حوصله و خودخواه ماندی، آن نور هنوز به قلبت نرسیده، فقط از جلوی چشمانت گذشته است.
نکته‌ی دوم: میلِ به گفتن و نشان دادن دستاورد، خودِ بزرگ‌ترین مانع است. درویشی که تازه چیزی دیده، مثل کوزه‌ای است که تازه پر شده؛ اگر آن را زیاد تکان بدهی و به همه نشان بدهی، آب می‌ریزد. بگذار کوزه، آرام پر شود.
نکته‌ی سوم: استاد واقعی، آینه‌ای است که نه تعریف می‌کند و نه سرزنش؛ فقط نشان می‌دهد. اگر شاگردی به‌جای شنیدنِ نقطه‌ضعف‌هایش، دلخور شود یا فقط به‌دنبال تأیید باشد، هنوز آماده‌ی دیدنِ خودش نیست، چه رسد به دیدنِ باطن جهان.
کیوان مدتی ساکت ماند. سپس آهسته گفت: «استاد، پس امروز... به‌جای اینکه از نور بگویم، اجازه بدهید بروم و اول کار همسایه را انجام بدهم.»
استاد برای اولین‌بار آن روز، از ته دل خندید. «حالا داری چشم سومت را واقعاً باز می‌کنی.»
کیوان از باغ بیرون رفت؛ سبک‌تر از وقتی که آمده بود، نه به‌خاطر نوری که دیده بود، بلکه به‌خاطر مسیری که تازه فهمیده بود.

@khodebartarcom 🌱💜
❤36👏7🙏3
ذهن خطرناک!

@khodebartarcom 🌱💜
❤20👍2👏2🙏1👀1
❤20👏2🕊2👀1
🤵عضو ویژه شوید

💥جهت اطلاع از شرایط عضویت عدد "17" رو از طریق لینک زیر به پشتیبانی تلگرام بفرستید👇

@khodebartaradmin
❤9👏2👀1
🤵عضو ویژه شوید

💥جهت اطلاع از شرایط عضویت عدد "17" رو از طریق لینک زیر به پشتیبانی تلگرام بفرستید👇

@khodebartaradmin
❤12
و البته مرسی از استقبال خوبتون😍💜
❤15
وویس بسیار مهم و ارزشمند💥
با صرف درک کردن همین موضوعی که تو این وویس توضیح دادم نصف راه بیداری چشم سوم رو طی می کنید

@khodebartarcom 🌱💜
❤3