کاروان شعر و ادب و موسیقی
1 subscriber
713 photos
1.46K videos
77 files
483 links
شاهین۱۹۲۶ ۴۸۱ ۰۹۱۴
Download Telegram
📚خاطره امروز...

📖بسیار شنیدنی...

دکترعبدالحسین زرین‌کوب (زاده ۲۷ اسفند ۱۳۰۱ – متوفی به ۲۴ شهریور ۱۳۷۸)
ادیب، تاریخ‌نگار، منتقد ادبی، نویسنده و مترجم ایران معاصر است. آثار او به‌عنوان مرجع عمده در مطالعات ادبی بخصوص مولوی‌شناسی شناخته می‌شود. وی از تاریخ‌نگاران ایران است و آثار معروفی در تاریخ ایران و نیز تاریخ اسلام دارد. این آثار به‌دلیل بیان ادبی و حماسی تاریخ از آثار پراستفاده در میان ایرانیان هستند.
دکتر زرین‌کوب بیش از چهار دهه در دانشگاه تهران، ادبیات فارسی، تاریخ اسلام و تاریخ ایران تدریس کرد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی همکاری کرد. از جمله این که ۶۵۰۰ کتاب و مجله را به مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی اهدا نمود. از دکتر زرین‌کوب خاطره‌ای زیبا از یک سخنرانی در روز عاشورا به این شرح نقل شده است:
روز عاشورا بود و در مراسمی به همین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم؛ مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی. نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و تصویرم را روی آن زده بودند انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه‌ای نشستم.
دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی خودم می‌گشتم؛ موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند؛ برای همین نمی‌خواستم فعلاً کسی متوجه حضورم بشود؛ هر چه بیشتر فکر می‌کردم کمتر به نتیجه می‌رسیدم، ذهنم واقعاً مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته‌ی افکارم را پاره کرد:
ببخشید شما استاد زرین‌کوب هستید؟
گفتم: استاد که چه عرض کنم، ولی زرین‌کوب هستم.
خیلی خوشحال شد مثل کسی که به آرزوی خود رسیده باشد، و شروع کرد به شرح اینکه چقدر دوست داشته بنده را از نزدیک ببیند. همین‌طور که صحبت می‌کرد، دقیق نگاهش می‌کردم؛ این بنده‌ی خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد؟ پیرمردی روستایی با چهره‌ای چین خورده و آفتاب‌سوخته، متین و سنگین و باوقار. می‌گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن می‌خواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه، و چه زیبا غزل حافظ را می‌خواند.
پرسیدم: حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید؟ گفت: سوالی داشتم. گفتم: بفرما.
پرسید: شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟ گفتم: خب بله، صددرصد. گفت: ولی من اعتقاد ندارم.
پرسیدم: من چه کاری می‌توانم انجام بدهم؟ از من چه خدمتی بر می‌آید؟ (عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می‌بردم)
گفت: خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من می‌کشید؟ گفتم: اگر از دستم بر بیاید، حتماً، چرا که نه؟
گفت: یک فال برایم بگیرید. گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم ندارم. بلافاصله دیوانی جیبی از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت: بفرما.
مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنید. فاتحه‌ای زیر لب خواند و گفت: برای خودم نمی‌خواهم، می‌خواهم ببینم حافظ در مورد امروز (روز عاشورا) چه می‌گوید؟ برای لحظه‌ای کپ کردم و مردد در گرفتن فال. حافظ، عاشورا! اگر جواب نداد چه؟ عشق و علاقه‌ی این مرد به حافظ چه می‌شود؟ با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوع پرداخته باشد. متوجه تردیدم شد، گفت: چه شد استاد؟ گفتم: هیچ، الان، در خدمتتان هستم. چشمانم را بستم و فاتحه‌ای قرائت کردم و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه‌ای را باز کردم:
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بی‌مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ‌ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون‌آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
خدای من این غزل اگر موضوعش امام حسین علیه‌السلام و وقایع روز و شب یازدهم محرم نباشد، پس چه می‌تواند باشد؟ سالها خود را حافظ پژوه می‌دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم؛ این غزل، ویژه برای همین مناسبت سروده شده. بیت اولش را خواندم،
از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه با من کرد و از حفظ با من همخوانی می‌کرد و گریه می‌کرد.بقیه در⬇️پست بعدی
⭐️طوری که چهار ستون بدنش می‌لرزید، انگار داشتم روضه می‌خواندم و او هم پای روضه‌ی من بود. متوجه شدم عده‌ای دارند ما را تماشا می‌کنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فراخواند و عذرخواهی که متوجه حضورم نشده؛ حالا دیگر می‌دانستم سخنرانی خود را چگونه شروع کنم. بلند شدم، دستم را گرفت. می‌خواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم. گفت معتقد شدم استاد. معتقد بودم استاد، ایمان پیدا کردم استاد. گریه امانش نمی‌داد. آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که پای هیچ روضه‌ای به قول خودشان گریه نکرده بودند.
پیشنهاد می‌کنم هر وقت حال خوشی داشتید، وقایع روز عاشورا و شب یازدهم را در ذهن خود مرور کنید و بعد، این غزل را بخوانید.
▪️برگرفته از روزنامه اطلاعات
یادداشت حافظ و عاشورا
به مناسبت بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی
🎙 باب پنجم حکایت پنجم
با سعدی در گلستان : ور هنری داری و هفتاد عیب / دوست نبیند به جز آن یک هنر (+صدا)

این حکایت را با خوانش مهرداد خدیر این‌جا بشنوید : asriran.com/004ww4

Asriran.com
@MyAsriran
ای وای از آن شــهــر کـه دیــوانــه نـدارد
صد عقل به مسجد شد و خُمخانه ندارد
در حسرت یک نعـره مستـانه بمردیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد

#رضا_جمشیدی

♦️@seemorghbook
هر گُلی زیباست اما یاس چیز دیگری ست
در میان سنگ ها الماس چیز دیگری ست
ما میان عمر خود خیلی برادر دیده ایم
در وفاداری ولی عباس چیز دیگری ست
🏴🚩🕌🏴🚩🕌🚩
تاسوعا و عاشورای حسینی و شهادت علمدار کربلا ابوالفضل العباس تسلیت باد .
📚چند شاخه گل زیبا از گلستان ادب فارسی ...

💐 روی به محراب نهادن چه سود؟
دل به بخارا و بتان تراز...؟

💐 ایزد ما وسوسه ی. عاشقی...
از تو پذیرد نپذیرد نماز ...!

از رودکی قرن چهارم


💐 زمانه پندی آزاد وار داد مرا
زمانه چو نکو بنگری همه پند است

💐 به روز نیک کسان غم مخور زنهار
بسا کسا که به روز تو آرزومند است


از کتاب: دیوان رودکی (قرن ۴ )
📚یک شآخه گل زیبا از گلزار ادب فارسی...

ای يوسف خوشنام ما ...

💐 ای يوسف خوشنام ما، خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما ،ای بر دريده دام ما

💐 ای نور ما ای سور ما ،ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما ،تا مِی شود انگور ما

💐ای دلبر و مقصود ما ،ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما ،نظّاره کن در دود ما

💐در گل بمانده پای دل ،جان می دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ،ای وای دل، ای وای دل

از : مولانا
Forwarded from عصر ایران
#شعر_روز

امروز با اخوان ثالث: نفرین به سفر، که هرچه کرد او کرد

"دریچه"

ما چون دو دریچه ٬ روبروی هم،
آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده،
هر روز قرار روز آینده.

عمر آینه بهشت، اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته هست،

زیرا یکی از دریچه ها بسته هست.

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد،

نفرین به سفر، که هرچه کرد او کرد.

asriran.com/004ysW

@MyAsriran
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🌹🌷ابـریـقِ مـــی مــرا شـکستی ربی

بــر مـن درِ عـیـش را ببستی ربي

بـــر خـاک بــریختی مـی نـابِ مـرا

خاکم به دهن مگر تو مستی ربی

  بعد از سرودن این رباعی، خیام سخت افسرده شد و لرزه به اندام دریافت و انگشت ندامت بر دهان گرفت و بیت زیر را سرود:👇👇👇

ناکـرده گناه درین جهـان کیست بگو

آنکس که گنه نکرد چون زیست بگو

من بـد کنم و تـو بـد مکـافـات دهـی

پس فرق میانِ من و تو چیست بگو
http://telegram.me/bavarh
Forwarded from گلچين
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌹🌷یوسفِ گم‌گشته بازآید به کنعان، غم مخور

کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور

ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکن

وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور


گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمن

چتر گل در سر کَشی، ای مرغِ خوشخوان غم مخور

دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت

دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور

هان مَشو نومید چون واقِف نِه‌ای از سِرِّ غیب

باشد اندر پرده بازی‌هایِ پنهان غم مخور

ای دل اَر سیلِ فنا بنیادِ هستی بَرکَنَد

چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم

سرزنش‌ها گر کُنَد خارِ مُغیلان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور

حال ما در فُرقت جانان و اِبرامِ رقیب

جمله می‌داند خدایِ حالْ‌گردان غم مخور

حافظا در کُنجِ فقر و خلوتِ شب‌هایِ تار

تا بُوَد وِردَت دعا و درس قرآن غم مخور

درووووود برشما
پگاه سه شنبه تان سرشار از عشق و محبت و مهربانی باد
http://telegram.me/bavarh
💐نخست موعظه پیر صحبت این حرف است...
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

💐هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده؛ به فتوای من نماز کنید

از خواجه حافظ شیرازی