Forwarded from یادداشتهای روزانه ۹
📚یک شاخه گل خوشبو از گلستان ادب فارسی ...
💐 مجلس دوست...
💐گل در بر و مِی درکف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
💐 گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ؛ ماه رخِ دوست تمام است
💐 در مذهب ؛ما باده ؛حلال است ؛ ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
💐گوشم همه برقول نی و نغمهءچنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
💐 در مجلس ما ؛ عطر میامیز ؛که ما را..
هرلحظه ؛زِگیسویِ تو؛خوش بوی مشام است
💐 از چاشنیِ قند مگو هیچ و زِ شکَّر...
زآنرو که مرا از لب شیرین تو ؛کام است
💐تا گنج غمت در دل ویرانه؛ مقیم است
همواره مرا کویِ خرابات ؛ مقام است.
💐ازننگ چه گویی؟که مرا نام ز ننگ است
وزنام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است؟
💐مِی خواره و سرگشته و رندی و نظر باز
وانکس که چومانیست درین شهرکدام است
💐 با محتسبم ؛ عیب مگویید که او نیز..
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
💐حافظ منشین بی مِی و معشوق زمانی
کایّام گل و یاسمن و عید صیام است
✍ازکتاب: دیوان خواجه حافظ شیرازی
✍قیمت :کوچک جیبی ۲۵۰ هزار تومان
💐 مجلس دوست...
💐گل در بر و مِی درکف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
💐 گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ؛ ماه رخِ دوست تمام است
💐 در مذهب ؛ما باده ؛حلال است ؛ ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
💐گوشم همه برقول نی و نغمهءچنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
💐 در مجلس ما ؛ عطر میامیز ؛که ما را..
هرلحظه ؛زِگیسویِ تو؛خوش بوی مشام است
💐 از چاشنیِ قند مگو هیچ و زِ شکَّر...
زآنرو که مرا از لب شیرین تو ؛کام است
💐تا گنج غمت در دل ویرانه؛ مقیم است
همواره مرا کویِ خرابات ؛ مقام است.
💐ازننگ چه گویی؟که مرا نام ز ننگ است
وزنام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است؟
💐مِی خواره و سرگشته و رندی و نظر باز
وانکس که چومانیست درین شهرکدام است
💐 با محتسبم ؛ عیب مگویید که او نیز..
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
💐حافظ منشین بی مِی و معشوق زمانی
کایّام گل و یاسمن و عید صیام است
✍ازکتاب: دیوان خواجه حافظ شیرازی
✍قیمت :کوچک جیبی ۲۵۰ هزار تومان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚یک شاخه گل از گلزار ادب فارسی ...
💐روزی که کوه صبرم؛ بر باد رفته باشد
💐 ای وای بر اسیری ؛کز یاد رفته باشد
در دام مانده صیدی؛ صیاد رفته باشد
💐 از آه دردناکی؛ سازم خبر؛ دلت را
روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
💐رحم است بر اسیری؛کز گرد دام زلفت
با صد امیدواری؛ ناشاد شاد رفته باشد
💐شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم؛ بر باد رفته باشد
💐 آه از دمی که تنها ؛ با داغ او چو لاله
درخون نشسته باشم؛چون باد رفته باشد
💐 امشب صدای تیشه : از بیستون نیآمد
شاید به خواب شیرین؛فرهاد رفته باشد
💐خونش به تیغ حسرت؛یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت ؛ آزاد رفته باشد
💐پرشور از"حزین"است امروز کوه وصحرا
مجنون گذشته باشد ؛ فرهاد رفته باشد
✍از: حزین لاهیجی
💐روزی که کوه صبرم؛ بر باد رفته باشد
💐 ای وای بر اسیری ؛کز یاد رفته باشد
در دام مانده صیدی؛ صیاد رفته باشد
💐 از آه دردناکی؛ سازم خبر؛ دلت را
روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
💐رحم است بر اسیری؛کز گرد دام زلفت
با صد امیدواری؛ ناشاد شاد رفته باشد
💐شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم؛ بر باد رفته باشد
💐 آه از دمی که تنها ؛ با داغ او چو لاله
درخون نشسته باشم؛چون باد رفته باشد
💐 امشب صدای تیشه : از بیستون نیآمد
شاید به خواب شیرین؛فرهاد رفته باشد
💐خونش به تیغ حسرت؛یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت ؛ آزاد رفته باشد
💐پرشور از"حزین"است امروز کوه وصحرا
مجنون گذشته باشد ؛ فرهاد رفته باشد
✍از: حزین لاهیجی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چنان روزی رسان روزی رساند
که صد عاقل از آن حیران بماند
روزی را خدا برای همه ضمانت کرده،
اما من برکت را در رزق طلب میکنم
چیزیست که خدا به هرکس بخواهد میدهد (نه به همگان)
اگر در مال بیاید، زیادش میکند
اگر در فرزند بیاید، صالحش میکند
اگر در جسم بیاید، قوی و سالمش میکند
و اگر در قلب بیاید، خوشبختش میکند.
#حکایت #داستان #حدیث #پند اخلاقی و آموزنده #معجزات و #تلنگر های #قرآن #آخرت #قیامت
✍ @hekayate_qurani
که صد عاقل از آن حیران بماند
روزی را خدا برای همه ضمانت کرده،
اما من برکت را در رزق طلب میکنم
چیزیست که خدا به هرکس بخواهد میدهد (نه به همگان)
اگر در مال بیاید، زیادش میکند
اگر در فرزند بیاید، صالحش میکند
اگر در جسم بیاید، قوی و سالمش میکند
و اگر در قلب بیاید، خوشبختش میکند.
#حکایت #داستان #حدیث #پند اخلاقی و آموزنده #معجزات و #تلنگر های #قرآن #آخرت #قیامت
✍ @hekayate_qurani
💕تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیهی عشق مجاز است
در عشق اگر بادیهای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است....
@ghomsheei 🍃🍃🍃
یک منزل از آن بادیهی عشق مجاز است
در عشق اگر بادیهای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است....
@ghomsheei 🍃🍃🍃
💕این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بوَد
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
#صائب_تبریزی
@ghomsheei 🍃🍃🍃
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بوَد
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
#صائب_تبریزی
@ghomsheei 🍃🍃🍃
💕فریدون مشیری"
رک بگویم... از همه رنجیده ام!
از غریب و آشنا ترسیده ام
با مرام و معرفت بیگانه اند
من به هر ساز ی که شد رقصیده ام
در زمستانِِ سکوتم بارها...
با نگاه سردتان لرزیده ام
رد پای مهربانی نیست...نیست
من تمام کوچه را گردیده ام
سالها از بس که خوش بین بوده ام...
هر کلاغی را کبوتر دیده ام
وزن احساس شما را بارها...
با ترازوی خودم سنجیده ام
بی خیال سردی آغوشها...
من به آغوش خودم چسبیده ام
من شما را بارها و بارها...
لا به لای هر دعا بخشیده ام
@ghomsheei. 🍃🍃🍃
رک بگویم... از همه رنجیده ام!
از غریب و آشنا ترسیده ام
با مرام و معرفت بیگانه اند
من به هر ساز ی که شد رقصیده ام
در زمستانِِ سکوتم بارها...
با نگاه سردتان لرزیده ام
رد پای مهربانی نیست...نیست
من تمام کوچه را گردیده ام
سالها از بس که خوش بین بوده ام...
هر کلاغی را کبوتر دیده ام
وزن احساس شما را بارها...
با ترازوی خودم سنجیده ام
بی خیال سردی آغوشها...
من به آغوش خودم چسبیده ام
من شما را بارها و بارها...
لا به لای هر دعا بخشیده ام
@ghomsheei. 🍃🍃🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💕جان منی جان منی جان من
آن منی آن منی آن من
شاه منی لایق سودای من
قند منی لایق دندان من
نور منی باش در این چشم من
چشم من و چشمه حیوان من
گل چو تو را دید به سوسن بگفت
سرو من آمد به گلستان من
از دو پراکنده تو چونی بگو
زلف تو حال پریشان من
ای رسن زلف تو پابند من
چاه زنخدان تو زندان من
دست فشان مست کجا میروی
پیش من آ ای گل خندان من
#مولانا
@ghomsheei. 🍃🍃🍃
آن منی آن منی آن من
شاه منی لایق سودای من
قند منی لایق دندان من
نور منی باش در این چشم من
چشم من و چشمه حیوان من
گل چو تو را دید به سوسن بگفت
سرو من آمد به گلستان من
از دو پراکنده تو چونی بگو
زلف تو حال پریشان من
ای رسن زلف تو پابند من
چاه زنخدان تو زندان من
دست فشان مست کجا میروی
پیش من آ ای گل خندان من
#مولانا
@ghomsheei. 🍃🍃🍃
💕این متنو باید با آب طلا نوشت👌
هم مسجدو هم کعبه وهم قبله بهانه است
دقت بکنی نور خدا داخل خانه است
در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟
اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟
اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟
همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم
در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟
انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟
برخیز و کمی کعبه ی آمال خودت باش
چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش
تصویر خدا پشت همین کهنه نقاب است
تصویرخداواضح وچشمان توخواب است
شاید که بتی در وسط ذهن من و توست
باید بت خود ، با نم باران خدا شست
گویی که خدا در بدن و در تنمان هست
نـزدیکتر از خـون و رگ گردنمان هسـت
@ghomsheei. 🍃🍃🍃
هم مسجدو هم کعبه وهم قبله بهانه است
دقت بکنی نور خدا داخل خانه است
در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟
اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟
اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟
همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم
در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟
انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟
برخیز و کمی کعبه ی آمال خودت باش
چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش
تصویر خدا پشت همین کهنه نقاب است
تصویرخداواضح وچشمان توخواب است
شاید که بتی در وسط ذهن من و توست
باید بت خود ، با نم باران خدا شست
گویی که خدا در بدن و در تنمان هست
نـزدیکتر از خـون و رگ گردنمان هسـت
@ghomsheei. 🍃🍃🍃
Forwarded from Musiqi dünyamız (DumanliTabriz1945)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📚یک شاخه گل زیبا از گلستان ادب فارسی...
💕نظر مولانا درباره سفر حج و خداشناسی
💐*ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
*معشوق همین جاست بیایید بیایید
💐*معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
*در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
💐 گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
💐ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
💐آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی به نمایید
💐یکدستـه گل کو؟ اگر آن باغ بدیدیت
یک گوهر جان کو؟ اگر از بهر خدایید
💐با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
✍ از کتاب:کلیات شمس تبریزی(مولوی)
📘قیمت ۹۵۰ هزار تومان
💕نظر مولانا درباره سفر حج و خداشناسی
💐*ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
*معشوق همین جاست بیایید بیایید
💐*معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
*در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
💐 گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
💐ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
💐آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی به نمایید
💐یکدستـه گل کو؟ اگر آن باغ بدیدیت
یک گوهر جان کو؟ اگر از بهر خدایید
💐با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
✍ از کتاب:کلیات شمس تبریزی(مولوی)
📘قیمت ۹۵۰ هزار تومان
Forwarded from کتابخانه سیمرغ
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
در کف مردانگی شمشیر می باید گرفت
حق خود را از دهان شیر می باید گرفت
تا که استبداد سر در پای آزادی نهد
دست خود بر قبضه شمشیر می باید گرفت
حق دهقان را اگر ملاک ، مالک گشته است
ازکفش بی آفت تأخیر می باید گرفت
پیر و برنا درحقیقت چو خطا کاریم ما
خرده بر کار جوان و پیر می باید گرفت
مورد تنقید شد در پیش یاران راستی
زین سپس راه کج و تزویر می باید گرفت
بهرمشتی سیر تاکی یک جهانی گرسنه
انتقام گرسنه از سیر می باید گرفت
فرخی را چون که سودای جنون دیوانه کرد
بی تعقل حلقه زنجیر می باید گرفت
#فرخی_یزدی
♦️@seemorghbook
در کف مردانگی شمشیر می باید گرفت
حق خود را از دهان شیر می باید گرفت
تا که استبداد سر در پای آزادی نهد
دست خود بر قبضه شمشیر می باید گرفت
حق دهقان را اگر ملاک ، مالک گشته است
ازکفش بی آفت تأخیر می باید گرفت
پیر و برنا درحقیقت چو خطا کاریم ما
خرده بر کار جوان و پیر می باید گرفت
مورد تنقید شد در پیش یاران راستی
زین سپس راه کج و تزویر می باید گرفت
بهرمشتی سیر تاکی یک جهانی گرسنه
انتقام گرسنه از سیر می باید گرفت
فرخی را چون که سودای جنون دیوانه کرد
بی تعقل حلقه زنجیر می باید گرفت
#فرخی_یزدی
♦️@seemorghbook
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونقِ زمان شما نیز بگذرد
«باد خزان» نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان «شما» نیز بگذرد
در مملکت که غرش شیران گذشت و رفت
این «عو عو» سگان شما نیز بگذرد
آنکسکه اسب داشت غبارش فرو نشست
گردِ سُمِ «خران» «شما» نیز بگذرد
بر «تیرِ» جورِ تان ز تحمل سپر کنیم
تا سختیِ کمان «شما» نیز بگذرد
#سیف_فرغانی (شاعر دوره ایلخانی)
♦️@seemorghbook
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونقِ زمان شما نیز بگذرد
«باد خزان» نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان «شما» نیز بگذرد
در مملکت که غرش شیران گذشت و رفت
این «عو عو» سگان شما نیز بگذرد
آنکسکه اسب داشت غبارش فرو نشست
گردِ سُمِ «خران» «شما» نیز بگذرد
بر «تیرِ» جورِ تان ز تحمل سپر کنیم
تا سختیِ کمان «شما» نیز بگذرد
#سیف_فرغانی (شاعر دوره ایلخانی)
♦️@seemorghbook
مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم
چند ساعت شده از زندگیم بیخبرم
این همه فاصله، ده جاده و صد ریل قطار
بال پرواز دلم کو که به سویت بپرم؟
از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من
بین این قافیهها گم شده و در به درم
تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر
این همه فاصله کوتاه شود در نظرم
بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک!
کفر مطلق شدهام دایرهای بیوَتَرم
من خدای غزل ناب نگاهت شدهام
از رگ گردن تو من به تو نزدیکترم
👤 #امید_صباغ_نو
⌲ @chamedan_ketab 📚
چند ساعت شده از زندگیم بیخبرم
این همه فاصله، ده جاده و صد ریل قطار
بال پرواز دلم کو که به سویت بپرم؟
از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من
بین این قافیهها گم شده و در به درم
تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر
این همه فاصله کوتاه شود در نظرم
بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک!
کفر مطلق شدهام دایرهای بیوَتَرم
من خدای غزل ناب نگاهت شدهام
از رگ گردن تو من به تو نزدیکترم
👤 #امید_صباغ_نو
⌲ @chamedan_ketab 📚
📚خاطره امروز...
📖بسیار شنیدنی...
✍دکترعبدالحسین زرینکوب (زاده ۲۷ اسفند ۱۳۰۱ – متوفی به ۲۴ شهریور ۱۳۷۸)
ادیب، تاریخنگار، منتقد ادبی، نویسنده و مترجم ایران معاصر است. آثار او بهعنوان مرجع عمده در مطالعات ادبی بخصوص مولویشناسی شناخته میشود. وی از تاریخنگاران ایران است و آثار معروفی در تاریخ ایران و نیز تاریخ اسلام دارد. این آثار بهدلیل بیان ادبی و حماسی تاریخ از آثار پراستفاده در میان ایرانیان هستند.
دکتر زرینکوب بیش از چهار دهه در دانشگاه تهران، ادبیات فارسی، تاریخ اسلام و تاریخ ایران تدریس کرد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی همکاری کرد. از جمله این که ۶۵۰۰ کتاب و مجله را به مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی اهدا نمود. از دکتر زرینکوب خاطرهای زیبا از یک سخنرانی در روز عاشورا به این شرح نقل شده است:
روز عاشورا بود و در مراسمی به همین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم؛ مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی. نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و تصویرم را روی آن زده بودند انداختم و وارد مسجد شده و در گوشهای نشستم.
دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی خودم میگشتم؛ موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند؛ برای همین نمیخواستم فعلاً کسی متوجه حضورم بشود؛ هر چه بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم، ذهنم واقعاً مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشتهی افکارم را پاره کرد:
ببخشید شما استاد زرینکوب هستید؟
گفتم: استاد که چه عرض کنم، ولی زرینکوب هستم.
خیلی خوشحال شد مثل کسی که به آرزوی خود رسیده باشد، و شروع کرد به شرح اینکه چقدر دوست داشته بنده را از نزدیک ببیند. همینطور که صحبت میکرد، دقیق نگاهش میکردم؛ این بندهی خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد؟ پیرمردی روستایی با چهرهای چین خورده و آفتابسوخته، متین و سنگین و باوقار. میگفت مکتب رفته و عم جزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن میخواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه، و چه زیبا غزل حافظ را میخواند.
پرسیدم: حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید؟ گفت: سوالی داشتم. گفتم: بفرما.
پرسید: شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟ گفتم: خب بله، صددرصد. گفت: ولی من اعتقاد ندارم.
پرسیدم: من چه کاری میتوانم انجام بدهم؟ از من چه خدمتی بر میآید؟ (عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت میبردم)
گفت: خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من میکشید؟ گفتم: اگر از دستم بر بیاید، حتماً، چرا که نه؟
گفت: یک فال برایم بگیرید. گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم ندارم. بلافاصله دیوانی جیبی از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت: بفرما.
مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنید. فاتحهای زیر لب خواند و گفت: برای خودم نمیخواهم، میخواهم ببینم حافظ در مورد امروز (روز عاشورا) چه میگوید؟ برای لحظهای کپ کردم و مردد در گرفتن فال. حافظ، عاشورا! اگر جواب نداد چه؟ عشق و علاقهی این مرد به حافظ چه میشود؟ با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوع پرداخته باشد. متوجه تردیدم شد، گفت: چه شد استاد؟ گفتم: هیچ، الان، در خدمتتان هستم. چشمانم را بستم و فاتحهای قرائت کردم و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحهای را باز کردم:
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بیمزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بیعنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بیجرم و بیجنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برونآی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
خدای من این غزل اگر موضوعش امام حسین علیهالسلام و وقایع روز و شب یازدهم محرم نباشد، پس چه میتواند باشد؟ سالها خود را حافظ پژوه میدانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم؛ این غزل، ویژه برای همین مناسبت سروده شده. بیت اولش را خواندم،
از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه با من کرد و از حفظ با من همخوانی میکرد و گریه میکرد.بقیه در⬇️پست بعدی⏬
📖بسیار شنیدنی...
✍دکترعبدالحسین زرینکوب (زاده ۲۷ اسفند ۱۳۰۱ – متوفی به ۲۴ شهریور ۱۳۷۸)
ادیب، تاریخنگار، منتقد ادبی، نویسنده و مترجم ایران معاصر است. آثار او بهعنوان مرجع عمده در مطالعات ادبی بخصوص مولویشناسی شناخته میشود. وی از تاریخنگاران ایران است و آثار معروفی در تاریخ ایران و نیز تاریخ اسلام دارد. این آثار بهدلیل بیان ادبی و حماسی تاریخ از آثار پراستفاده در میان ایرانیان هستند.
دکتر زرینکوب بیش از چهار دهه در دانشگاه تهران، ادبیات فارسی، تاریخ اسلام و تاریخ ایران تدریس کرد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی همکاری کرد. از جمله این که ۶۵۰۰ کتاب و مجله را به مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی اهدا نمود. از دکتر زرینکوب خاطرهای زیبا از یک سخنرانی در روز عاشورا به این شرح نقل شده است:
روز عاشورا بود و در مراسمی به همین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم؛ مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی. نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و تصویرم را روی آن زده بودند انداختم و وارد مسجد شده و در گوشهای نشستم.
دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی خودم میگشتم؛ موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند؛ برای همین نمیخواستم فعلاً کسی متوجه حضورم بشود؛ هر چه بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم، ذهنم واقعاً مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشتهی افکارم را پاره کرد:
ببخشید شما استاد زرینکوب هستید؟
گفتم: استاد که چه عرض کنم، ولی زرینکوب هستم.
خیلی خوشحال شد مثل کسی که به آرزوی خود رسیده باشد، و شروع کرد به شرح اینکه چقدر دوست داشته بنده را از نزدیک ببیند. همینطور که صحبت میکرد، دقیق نگاهش میکردم؛ این بندهی خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد؟ پیرمردی روستایی با چهرهای چین خورده و آفتابسوخته، متین و سنگین و باوقار. میگفت مکتب رفته و عم جزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن میخواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه، و چه زیبا غزل حافظ را میخواند.
پرسیدم: حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید؟ گفت: سوالی داشتم. گفتم: بفرما.
پرسید: شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟ گفتم: خب بله، صددرصد. گفت: ولی من اعتقاد ندارم.
پرسیدم: من چه کاری میتوانم انجام بدهم؟ از من چه خدمتی بر میآید؟ (عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت میبردم)
گفت: خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من میکشید؟ گفتم: اگر از دستم بر بیاید، حتماً، چرا که نه؟
گفت: یک فال برایم بگیرید. گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم ندارم. بلافاصله دیوانی جیبی از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت: بفرما.
مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنید. فاتحهای زیر لب خواند و گفت: برای خودم نمیخواهم، میخواهم ببینم حافظ در مورد امروز (روز عاشورا) چه میگوید؟ برای لحظهای کپ کردم و مردد در گرفتن فال. حافظ، عاشورا! اگر جواب نداد چه؟ عشق و علاقهی این مرد به حافظ چه میشود؟ با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوع پرداخته باشد. متوجه تردیدم شد، گفت: چه شد استاد؟ گفتم: هیچ، الان، در خدمتتان هستم. چشمانم را بستم و فاتحهای قرائت کردم و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحهای را باز کردم:
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بیمزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بیعنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بیجرم و بیجنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برونآی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
خدای من این غزل اگر موضوعش امام حسین علیهالسلام و وقایع روز و شب یازدهم محرم نباشد، پس چه میتواند باشد؟ سالها خود را حافظ پژوه میدانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم؛ این غزل، ویژه برای همین مناسبت سروده شده. بیت اولش را خواندم،
از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه با من کرد و از حفظ با من همخوانی میکرد و گریه میکرد.بقیه در⬇️پست بعدی⏬
⭐️طوری که چهار ستون بدنش میلرزید، انگار داشتم روضه میخواندم و او هم پای روضهی من بود. متوجه شدم عدهای دارند ما را تماشا میکنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فراخواند و عذرخواهی که متوجه حضورم نشده؛ حالا دیگر میدانستم سخنرانی خود را چگونه شروع کنم. بلند شدم، دستم را گرفت. میخواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم. گفت معتقد شدم استاد. معتقد بودم استاد، ایمان پیدا کردم استاد. گریه امانش نمیداد. آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که پای هیچ روضهای به قول خودشان گریه نکرده بودند.
پیشنهاد میکنم هر وقت حال خوشی داشتید، وقایع روز عاشورا و شب یازدهم را در ذهن خود مرور کنید و بعد، این غزل را بخوانید.
▪️برگرفته از روزنامه اطلاعات
یادداشت حافظ و عاشورا
به مناسبت بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی
پیشنهاد میکنم هر وقت حال خوشی داشتید، وقایع روز عاشورا و شب یازدهم را در ذهن خود مرور کنید و بعد، این غزل را بخوانید.
▪️برگرفته از روزنامه اطلاعات
یادداشت حافظ و عاشورا
به مناسبت بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی
🎙 باب پنجم حکایت پنجم
با سعدی در گلستان : ور هنری داری و هفتاد عیب / دوست نبیند به جز آن یک هنر (+صدا)
این حکایت را با خوانش مهرداد خدیر اینجا بشنوید : asriran.com/004ww4
Asriran.com
@MyAsriran
با سعدی در گلستان : ور هنری داری و هفتاد عیب / دوست نبیند به جز آن یک هنر (+صدا)
این حکایت را با خوانش مهرداد خدیر اینجا بشنوید : asriran.com/004ww4
Asriran.com
@MyAsriran
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚ای ای آن... فدای اشک و خندهٔ تو...
ای وای از آن شــهــر کـه دیــوانــه نـدارد
صد عقل به مسجد شد و خُمخانه ندارد
در حسرت یک نعـره مستـانه بمردیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد
#رضا_جمشیدی
♦️@seemorghbook
صد عقل به مسجد شد و خُمخانه ندارد
در حسرت یک نعـره مستـانه بمردیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد
#رضا_جمشیدی
♦️@seemorghbook