خیالـساز
Photo
.
این رفیقمون مینو؛
مینو یه برگه رو آب، دلش میخواست دریا باشه یا لااقل یه درختِ گنده ولی در نهایت فهمید فقط یه برگه رو آب..
یه جوری تربیت شد که همیشه دنبال تایید باشه، سعی کرد هرکاری رو که هرکسی انجام داده و به خاطرش تشویق شده اونم بکنه! واسه همین تو رزومهش به اندازه یه عمر کارِ نصفه و نیمه داره با یه عالمه تلاش که تنها ثمرهشون شده اینکه بفهمه هرکاری رو به تقلید بکنی بیهودهس.
همیشه اینشکلی نبود، موهای بلند داشت و به خودش حسابی میرسید، کلاسهای جور واجور میرفت و کتابهای مثلا موفقیت میخوند، کلی روابط به درد نخور داشت و کلی برنامه ی دقیق و حساب شده واسه زندگیش، همیشه رژیم بود و خلاصه تمام انرژیش رو میذاشت تا همه معیار های زیبایی و موفقیت رو تیک بزنه.
حتی با همین فرمون ازدواج کرد، با آدمی که تو اجتماع جایگاه خوبی داشت، پیج اینستاگرامش شبیه کاتالوگِ خوشبختی بود پر از عکسای پر افکت و زرق و برقی با لبخند مصنوعی و استایلِ ″وای من چقدر پرفکتم″, اما وقتی افکتِ خوشبختی رو از زندگیش بر میداشتی جهنم بود! از هیچی راضی نبود و همیشه یه چیز جدیدی پیدا میشد تا پوچ بودن همهچیزش رو به رخش بکشه..
این تئاتر مسخره داشت خوب پیش میرفت تا اینکه زندگی مشترکش با خیانت و فضاحت تموم شد، مینو رفت تو حالت پرواز، دیگه الکی نخندید و الکی چیزی رو دنبال نکرد، از مجازی خدافظی کرد و نشست پشت پنجره.
چند ماهی هیچ خبری ازش نبود، تا اینکه خلاصه با این کَلهی تراشیده و یه کوله پشتی پیداش شد!
رفت ترمینال و تو اولین اتوبوسی که جای خالی داشت نشست، میدونست یه برگه رو آب و تصمیم گرفته بود برگ بودن رو دوست داشته باشه و به آب زیر پاش دل نبنده، اونقدر بره تا برسه به چیزی که دنیا براش کنار گذاشته.
تو اتوبوس نوت گوشیش رو باز کرد و نوشت: مقصد پیدا کردنِ مسیره..
این رفیقمون مینو؛
مینو یه برگه رو آب، دلش میخواست دریا باشه یا لااقل یه درختِ گنده ولی در نهایت فهمید فقط یه برگه رو آب..
یه جوری تربیت شد که همیشه دنبال تایید باشه، سعی کرد هرکاری رو که هرکسی انجام داده و به خاطرش تشویق شده اونم بکنه! واسه همین تو رزومهش به اندازه یه عمر کارِ نصفه و نیمه داره با یه عالمه تلاش که تنها ثمرهشون شده اینکه بفهمه هرکاری رو به تقلید بکنی بیهودهس.
همیشه اینشکلی نبود، موهای بلند داشت و به خودش حسابی میرسید، کلاسهای جور واجور میرفت و کتابهای مثلا موفقیت میخوند، کلی روابط به درد نخور داشت و کلی برنامه ی دقیق و حساب شده واسه زندگیش، همیشه رژیم بود و خلاصه تمام انرژیش رو میذاشت تا همه معیار های زیبایی و موفقیت رو تیک بزنه.
حتی با همین فرمون ازدواج کرد، با آدمی که تو اجتماع جایگاه خوبی داشت، پیج اینستاگرامش شبیه کاتالوگِ خوشبختی بود پر از عکسای پر افکت و زرق و برقی با لبخند مصنوعی و استایلِ ″وای من چقدر پرفکتم″, اما وقتی افکتِ خوشبختی رو از زندگیش بر میداشتی جهنم بود! از هیچی راضی نبود و همیشه یه چیز جدیدی پیدا میشد تا پوچ بودن همهچیزش رو به رخش بکشه..
این تئاتر مسخره داشت خوب پیش میرفت تا اینکه زندگی مشترکش با خیانت و فضاحت تموم شد، مینو رفت تو حالت پرواز، دیگه الکی نخندید و الکی چیزی رو دنبال نکرد، از مجازی خدافظی کرد و نشست پشت پنجره.
چند ماهی هیچ خبری ازش نبود، تا اینکه خلاصه با این کَلهی تراشیده و یه کوله پشتی پیداش شد!
رفت ترمینال و تو اولین اتوبوسی که جای خالی داشت نشست، میدونست یه برگه رو آب و تصمیم گرفته بود برگ بودن رو دوست داشته باشه و به آب زیر پاش دل نبنده، اونقدر بره تا برسه به چیزی که دنیا براش کنار گذاشته.
تو اتوبوس نوت گوشیش رو باز کرد و نوشت: مقصد پیدا کردنِ مسیره..
❤6🕊3❤🔥1
با یه لحنِ داشمشتی گفت:
تو موتورِ دنیا زَنا حکمِ روغنو دارن..
روزتون مبارک 🫶🏻
تو موتورِ دنیا زَنا حکمِ روغنو دارن..
روزتون مبارک 🫶🏻
❤🔥9❤2😍2