خیالـساز
Photo
.
این رفیقمون جلالـه،
تو یه تعریف کلی میشه گفت جلال یه توت فرنگی وحشیه که با یه اشتباه کوچولوی طبیعت رو درخت گردو سبز شده!
الان چندسالیه در مورد آدمها که حرف میزنه به جای ″ما″ از ″اونها″ استفاده میکنه، زبونش تلخ و سنگینه، رفتارش غریب و اخمو، استایلش کهنه و گرد و خاک گرفته، نگاهشم که میبینید، مرموز و کج!
ولی دلش شبیه کبوترِ صلح میمونه، البته کبوتر صلحی که شاخه های زیتونش رو قایم کرده باشه پشتش و صدای کلاغ در بیاره! خودش میدونه چقدر آدمها رو دوست داره و ریشه این تنفری که ازشون داره هم همون دوست داشتنه و آسیبهایی که ازش دیده.
بر مبنای حرفاش اصولاً آدما و آدم بودنشون رو از خودشون بیشتر دوست داره و این نقطه ضعفشه، برای همین دوست داشتن هم هست که نمیتونه درک کنه چرا رنگ سیاه میزنن به در و دیوار دنیا و مفهوم آدم بودن رو تحقیر میکنن، یه جاهایی خواسته همرنگ بشه و یه موقع هایی مقاومت کرده، تهشم گفته خب باشه، زورم به همهتون نمیرسه، به خودم که میرسه! و یه سنگر بزرگ از اخم ساخته برای خودش.
جلال آسمون و زمین و هرچیزی که روش هست رو عاشقه، به شدت با برنامهس و یا از یه چیزی مطمئنه یا کلا انجامش نمیده، همیشه میگه کاری رو که تموم نمیکنی شروع نکن، بهترین تفریح رو یادگیری میدونه و چون تجربه نشون داده آبش زیاد مایل نیست تو جوب بقیه باشه خودآموز پیش میره، انگلیسی رو با فیلم و سریال یاد گرفت الآنم داره با اپلیکیشن فرانسه یاد میگیره، نجوم رو تو یوتوب دنبال میکنه و از رو کتاب خودآموز فلوت میزنه، ورزش میکنه، آشپزی رو هم خیلی دوست داره، سیگار میکشه و گهگاهی هم چیزایی مینویسه و میذاره تو اینترنت که معمولا زود پشیمون میشه و پاکشون میکنه، اگه از کتاباش که بهترین دوستاش محسوب میشن بگذریم چندتایی هم دوست داره که بابتشون خوشحاله و سعی میکنه همیشه دور نگهشون داره چون معتقده آدما از دور جذابیت بیشتری دارن و خطرِ کمتری! ولی خب هرکسی ندونه خودش خوب میدونه ته دلش حسرتِ کسی هست که از نزدیکم به تماشا بیارزه.
جلال راضی، اخمو، تنها، خوشحال، بدبرخورد، مهربون، گوشه و به شدت طرفدارِ زندگیه..
این رفیقمون جلالـه،
تو یه تعریف کلی میشه گفت جلال یه توت فرنگی وحشیه که با یه اشتباه کوچولوی طبیعت رو درخت گردو سبز شده!
الان چندسالیه در مورد آدمها که حرف میزنه به جای ″ما″ از ″اونها″ استفاده میکنه، زبونش تلخ و سنگینه، رفتارش غریب و اخمو، استایلش کهنه و گرد و خاک گرفته، نگاهشم که میبینید، مرموز و کج!
ولی دلش شبیه کبوترِ صلح میمونه، البته کبوتر صلحی که شاخه های زیتونش رو قایم کرده باشه پشتش و صدای کلاغ در بیاره! خودش میدونه چقدر آدمها رو دوست داره و ریشه این تنفری که ازشون داره هم همون دوست داشتنه و آسیبهایی که ازش دیده.
بر مبنای حرفاش اصولاً آدما و آدم بودنشون رو از خودشون بیشتر دوست داره و این نقطه ضعفشه، برای همین دوست داشتن هم هست که نمیتونه درک کنه چرا رنگ سیاه میزنن به در و دیوار دنیا و مفهوم آدم بودن رو تحقیر میکنن، یه جاهایی خواسته همرنگ بشه و یه موقع هایی مقاومت کرده، تهشم گفته خب باشه، زورم به همهتون نمیرسه، به خودم که میرسه! و یه سنگر بزرگ از اخم ساخته برای خودش.
جلال آسمون و زمین و هرچیزی که روش هست رو عاشقه، به شدت با برنامهس و یا از یه چیزی مطمئنه یا کلا انجامش نمیده، همیشه میگه کاری رو که تموم نمیکنی شروع نکن، بهترین تفریح رو یادگیری میدونه و چون تجربه نشون داده آبش زیاد مایل نیست تو جوب بقیه باشه خودآموز پیش میره، انگلیسی رو با فیلم و سریال یاد گرفت الآنم داره با اپلیکیشن فرانسه یاد میگیره، نجوم رو تو یوتوب دنبال میکنه و از رو کتاب خودآموز فلوت میزنه، ورزش میکنه، آشپزی رو هم خیلی دوست داره، سیگار میکشه و گهگاهی هم چیزایی مینویسه و میذاره تو اینترنت که معمولا زود پشیمون میشه و پاکشون میکنه، اگه از کتاباش که بهترین دوستاش محسوب میشن بگذریم چندتایی هم دوست داره که بابتشون خوشحاله و سعی میکنه همیشه دور نگهشون داره چون معتقده آدما از دور جذابیت بیشتری دارن و خطرِ کمتری! ولی خب هرکسی ندونه خودش خوب میدونه ته دلش حسرتِ کسی هست که از نزدیکم به تماشا بیارزه.
جلال راضی، اخمو، تنها، خوشحال، بدبرخورد، مهربون، گوشه و به شدت طرفدارِ زندگیه..
❤7