خط سوم...
53 subscribers
4.01K photos
79 videos
7 files
2 links
خط سوم...


Admin: @a_azari
Download Telegram
"" مولانا ""

ﺩﺭ ﺗﻨﻮﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺳﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﻋﺸﻖ ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ

ﻻﻑ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽﺯﻧﯽ! ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺵ
ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﻋﺎﺷﻘﯽ ، ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺑﺎﺵ

ﺩﯾﻦ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺁﺯﺍﺩﻩ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺵ

ﺩﺭ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﯾﻦ، ﺩﻛﺎﻥﺩﺍﺭﯼ ﻣﻜﻦ
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﻛﺎﺭﯼ ﻣﻜﻦ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺎﻃﻦ ﻧﻤﺎ
ﺑﺎﻃﻨﯽ ﺁﻛﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﺧﺪﺍ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺎﺭﻑ ِ ﺑﯽ ﺧﺮﻗﻪﺍﯼ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻨﺪﻩﯼ ﺑﯽ ﻓِﺮﻗﻪﺍﯼ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺁﻥﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﺗﺎ ﻛﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﺖ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﻛﯿﺴﺘﯽ

@khate3om
یادم هست
یادت نیست,,,

@khate3om
این ﺷﻌﺮ ﺍیرﺝ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﭼﻘﺪﺭ امروزﺍﺷﻨﺎﺳﺖ

ﻫﺮ ﻭﻋﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺩ ﻫﻮﺍ ﺑﻮﺩ
ﻫﺮ ﻧﮑﺘﻪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭیا ﺑﻮﺩ

ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ این ﮔﻠﻪ ﺑﻪ ﮔﺮﮔﺎﻥ ﺑﺴﭙﺮﺩﻧﺪ
ﺍین ﺷﯿﻮﻩ ﻭ ﺍین ﻗﺎﻋﺪﻩ ﻫﺎ ﺭﺳﻢ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ ؟

ﺭﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﭼﭙﺎﻭﻝ ﺳﺮ ﺍین ﺳﻔﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ
ﺍینها ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻏﻔﻠﺖ ﻭ ﺑﯿﺤﺎﻟﯽ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ!

ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭیدﻧﺪ ﻭ ﺗﮑﺎﻧﺪﻧﺪ
ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﺍین ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯽ ﺑﺮﮒ ﻭ ﻧﻮﺍ ﺑﻮﺩ .

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﭼﻨﺎﻧﯿﻢ ﺩﺭیغا ...
ﺍینها ﻫﻤﻪ ﻻﻻیی ﺧﻮﺍﺑﺎﻧﺪﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ !

ﺍیکاﺵ ﺩﺭ ﺩیزﯼ ﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
یا ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻤﯽ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺣﯿﺎ ﺑﻮﺩ!

ﺍیرﺝ ﻣﯿﺮﺯﺍ

@khate3om
تقدیم به دوستان و همراهان خط سوم 👆🏻👆🏻👆🏻
@khate3om


☕️ آدم نمی داند در درون قلب دیگران چه می گذرد !
وقتی كسی می گوید «دوستت دارم» مشخص نیست كه چرا و چگونه دوستت دارد .
دلیل به وجود آمدن این حس كه او دوست داشتن فرض كرده ، كدام خصوصیت توست .
و خود این حس در قلب او چقدر با چیزی كه تو «دوست داشتن» قلمداد می كنی متفاوت است ...؟

یادم می آید بچه بودم (شش-هفت ساله)..
یك نقاشی ساده از دو تا بچه (یك دختر، یك پسر) كه داشتند با هم حرف می زدند توی یکی از کتابای خواهر بزرگترم دیدم! دختر به پسر گفته بود: «من ماهی خیلی دوست دارم»
و توی ابر فكر بالای كّله اش ، یك ماهی قرمز داشت توی تُنگ شنا می كرد. بعد پسر گفته بود: «من هم همینطور» ...
و توی كله ی او یك ماهی بود كه داشت توی ماهیتابه جلزو ولز میكرد ...!

یادم می آید تا مدتها هر وقت می خواستم بگویم فلان چیز را "دوست دارم" ، به تته پته می افتادم !
كه حالا نوع دوست داشتنم را چطور توضیح بدهم تا اشتباه نشود!
تا همین امروز هم فكر می كنم به هر كس گفته ام «دوستت دارم» نفهمیده چطوری دوستش داشته ام ،
واگر كسی جایی پیدا شده كه خیال کرده مرا دوست دارد در نهایت به شیوه ی خودش دوست داشته..!!!

سیمین بهبهانی

@khate3om
چقدر این شعر مولانا زیباست.......

باران که شدى مپرس ، اين خانه کيست
سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست

باران که شدى، پياله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست

باران ! تو که از پيش خدا مى آیی
توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست...

بر درگه او چونکه بيفتند به خاک
شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست

با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست

اين بى خردان،خويش ، خدا مى دانند
اينجا سند و قصه و افسانه يکيست

از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست

گر درک کنى خودت خدا را بينى
درکش نکنى، کعبه و بتخانه يکيست ...

@khate3om
دوستان عزیز خط سومی :

خیلی از دوستان پیام میدن که چرا کم کاری
و یا چرا کم پست میزاری
یا اینکه روز به روز داره از تعداد اعضای کانال کم میشه

در جواب باید بگم که ، هدف این کانال اصلا چیز دیگه ایه
من این کانال رو برای نزدم که عضو گیری کنم
هدف کمیت نیست
کیفیته...
ترجیح میدم مطالب گلچین شده و کم بزارم
تا اینکه شونصد تا پست الکی و بی محتوا بزارم

به هر حال هر چیزی مخاطب خودش رو داره ، شاید کم مخاطب داشته باشه ، اما بالاخره مخاطب خاص خودشو داره

ممنونم که هستید
شاد باشید و پیروز
یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه

باغِ انگوری
باغِ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پُشتِ بیشه‌ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره
تو آبِ چشمه
شونه می‌کنه
مویِ پریشون…






یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
تَهِ اون دره
اون جا که شبا
یکه و تنها
تک‌درختِ بید
شاد و پُرامید
می‌کنه به ناز
دسشو دراز
که یه ستاره
بچکه مثِ
یه چیکه بارون
به جایِ میوه‌ش
نوکِ یه شاخه‌ش
بشه آویزون…



یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
از تویِ زندون
مثِ شب‌پره
با خودش بیرون،
می‌بره اون جا
که شبِ سیا
تا دَمِ سحر
شهیدایِ شهر
با فانوسِ خون
جار می‌کشن
تو خیابونا
سرِ میدونا:


«ــ عمویادگار!
مردِ کینه‌دار!
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار؟»




مستیم و هشیار
شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون،
از سرِ اون کوه
بالایِ دره
رویِ این میدون
رد می‌شه خندون


یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد…




۱۳۳۳ زندانِ قصر

احمد شاملو

@khate3om
من ایستگاه ِ آخرم
عبور آخرین قطاری, , ,



@khate3om
داستان عشق حضرت حافظ و شاخه نبات
آورده‌اند که:
سال‌ها پیش خواجه شمس‌الدین محمد شاگرد نانوایی بود. عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد. که دختری بود زیبا رو بنام شاخ نبات. در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن آموزش داده می‌شد و شمس‌الدین در اوقات بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن خواندن آنان گوش می‌داد. تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید که در شهر پخش شد " من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج می‌کنم که بتواند 100 درهم برایم بیاورد!" 100 درهم، پول زیادی بود که از عهده خیلی از مردم آن زمان بر نمی‌آمد که بتوانند این پول را فراهم کنند! عده ای از خواستگاران شاخ نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز سخت تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را که دختری زیبا بود و ثروتمند به همسری گزینند تا در ناز و نعمت زندگی کنند! در بین خواستگاران خواجه شمس‌الدین محمد نیز به مسجد محل رفت و با خدای خود عهد بست که اگر این 100 درهم را بتواند فراهم کند 40 شب به مسجد رود و تا صبح نیایش کند. او کار خود را بیشتر کرد و شب‌ها نیز به مسجد می‌رفت و راز و نیاز می‌کرد تا اینکه در شب چهلم توانست 100 درهم را فراهم کند و شب به خانه شاخ نبات رفت و اعلام کرد که توانسته است 100 درهم را فراهم کند و مایل است با شاخ نبات ازدواج کند.
شاخ نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد که از این لحظه خواجه شمس‌الدین شوهر من است. شمس‌الدین با شاخ نبات راجع به نذری که با خدای خود کرده بود گفت و از او اجازه خواست تا به مسجد رود و آخرین شب را نیز با راز و نیاز بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد. اما شاخ نبات ممانعت کرد. خواجه شمس‌الدین با ناراحتی از خانه شاخ نبات خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب چهلم را در آنجا سپری کرد. سحرگاه که از مسجد باز می‌گشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی او را گرفتند و جامی به او دادند و گفتند بنوش او جواب داد من مرد خدایی هستم که تازه از نیایش با خدا فارغ شده‌ام، نمی‌توانم این کار را انجام دهم اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر ننوشی تو را خواهیم کشت بنوش، خواجه شمس‌الدین اولین جرعه را نوشید آنان گفتند چه می‌بینی گفت: هیچ و گفتند: دگر بار بنوش، نوشید، گفتند:حال چه می‌بینی؟ گفت: حس می‌کنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش، نوشید، گفتند: چه می‌بینی؟ گفت :حس می‌کنم قرآن را از برم؛ و خواجه آن شب به خانه رفت و شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر گفتن و از آینده‌ی مردم گفتن و دیگر سراغی هم از شاخ نبات نگرفت! تا اینکه آوازه او به گوش شاه رسید و شاه او را نزد خود طلبید و او از آن پس همدم شاه شد؛ و شاه لقب لسان‌الغیب و حافظ را به او داد. (لسان‌الغیب چون از آینده مردم می‌گفت و حافظ چون حافظ کل قرآن بود). تا اینکه شاخ نبات آوازه او را شنید و فهمید و نزد شاه است و به دنبال او رفت اما ... حافظ او را نخواست و گفت : زنی که مرا از خدای خود دور کند به درد زندگی نمی‌خورد ... تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند.

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند.
@khate3om
@khate3om


گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود

گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود

گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود

گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود

کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود...


قیصر امین پور


@khate3om
شبی بود و بهاری ، در من آویخت

چه آتشها ، چه آتشها بر انگیخت !

فرو خواندم به گوشش قصه خویش ،

چو باران بهاری اشک می ریخت...

هوشنگ ابتهاج "سایه "

@khate3om
آن عشق ...


آن عشق که دیده گریه آموخت ازو

دل در غم او نشست و جان سوخت ازو

امروز نگاه کن که جان و دل من

جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو

ه . الف . سایه

@khate3om
@khate3om


آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب خِرَد از گنبد ِ گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند
آگاه نمایید که بَس خُفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل ِ مُرکب ابدالدهر بماند


"ابن یمین"


@khate3om
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو درکوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندراین بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق دلخونم نکن
منکه مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ و پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب اورا صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم ولی

مطمئن بودم به من سر میزنی
بر حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

@khate3om
@khate3om


چشمانت ، شطرنج باز قهاريست
لعنتی هنوز هم ماتم ميکند
تنها با يک نگاه 😔😔😔


@khate3om
Forwarded from خط سوم...
دوستان عزیز خط سومی :

خیلی از دوستان پیام میدن که چرا کم کاری
و یا چرا کم پست میزاری
یا اینکه روز به روز داره از تعداد اعضای کانال کم میشه

در جواب باید بگم که ، هدف این کانال اصلا چیز دیگه ایه
من این کانال رو برای نزدم که عضو گیری کنم
هدف کمیت نیست
کیفیته...
ترجیح میدم مطالب گلچین شده و کم بزارم
تا اینکه شونصد تا پست الکی و بی محتوا بزارم

به هر حال هر چیزی مخاطب خودش رو داره ، شاید کم مخاطب داشته باشه ، اما بالاخره مخاطب خاص خودشو داره

ممنونم که هستید
شاد باشید و پیروز
گوُدرت!

مرحوم صدر الممالک اردبیلی از عرفای بزرگ بود.
بعضی از آخوندها همیشه به دلیل عرفان، او را لعن و طرد می کردند، تا آن که محمد شاه قاجار، لقب صدر الممالکی به او داد و او را راس علمای آذربایجان قرار داد.

از همان ساعت بسیاری از علمای لعن کننده به تعظیم و تکریم وی پرداختند و در تقرب به ایشان، ته لیوان او را به عنوان تبرک از یکدیگر می ربودند.

تا آن که ایشان روزی که همه به اصطلاح علما حضور داشتند، بالای منبر رفت و پرسید: آقایان علما، بفرمایید مطهرات چند تاست؟

همه شمردند: آب، آتش ....استحاله ...آفتاب و...

چند مرتبه از علما پرسید و گفتند، اما ایشان می گفت: نخیر، یکی کم گفتید!

آخر خودش با لهجه شیرین تركی گفت:

و آن که شما نگفتید، گودرت(قدرت) است!

من تا دیروز که آدمی عادی بودم، شما مرا صوفی و نجس می دانستید، اماحالا که به حکم حکومت حاجی صدر شده ام، پاک و مطهر شده ام، پس «گودرت» از مطهرات است!!

آری .... قدرت!!

@khate3om
آورده اند يكي از دزدان معروف سمرقند به نيشابور آمد. پس تحقيق و تفحص محل خزانه دولتي را كشف كرد . با هزاران ترفند توانست شبي بدانجا نفوذ كند و از جواهرات و وجوه نقد تا مي توانست در كيسه خود پر كرد . در حين انباشتن كيسه خود متوجه سنگي درخشان شد و گمان كرد كه مي بايست سنگ بسيار قيمتي و با ارزشي باشد . لذا سعي كرد با لمس آن به ماهيتش پي ببرد ولي از آن سر در نياورد . ليسي بر آن زد و ديد سنگ نمك است . بلا فاصله هر چه را برداشته بود همان جا گزارد و خارج شد . فرداي آن روز به حاكم نيشابور خبر دادند كه دزد به خزانه نفوذ كرده ولي چيزي نبرده. حاكم دستور داد در شهر جار زنند كه آن شخصي كه ديشب به خزانه نفوذ كرده در امان حاكم است فقط بيايد و توضيح دهد كه چرا چيزي نبرده. آن دزد با شنيدن آن به خدمت حاكم رفت و گفت : من بودم! حاكم گفت چرا زر نبردي؟ گفت چيزي ديدم آنجا فكر كردم گوهر شب چراغ است چون معلومم شد كه نمك است با خود گفتم كه چون نمك حاكم چشيدم حق نمك بايد بجا آورم و از بردن آن ثروت منصرف شدم . حاكم چون اين شنيد به او مقامي در خور داد و او را همنشين خود كرد.
جوامع الحكايات و لوامع الروايات


@khate3om
گفتی بیا، گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما
گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا
گفتی که وصلت میدهم , جام الستت میدهم
گفتم مرا درمان بده ,گفتی چو رستی میدهم
گفتی پیاله نوش کن , غم در دلت خاموش کن
گفتم مرامستی دهی، با باده ای هستی دهی
گفتی که مستت میکنم، پر زانچه هستت میکنم
گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ
گفتی که درمانت دهم, بر هجر پایانت دهم
گفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید این
گفتی تویی دُردانه ام , تنها میان خانه ام
مارا ببین، خود را مبین درعاشقی یکدانه ام
گفتی بیا, گفتم کجا؟ گفتی در آغوش بقا
گفتی ببین ، گفتم چه را؟ گفتی خـدا را در خود

@khate3om