🔹🔶🔷🔶🔷🔸
خوش آمد به همه
⚜خوانین
⚜و بزرگان
⚜و بزرگ زادگان با اصالتی که تازه به کانال تاریخی خودشان کانال خوانین و بزرگان بختیاری پیوستند .⚜⚜⚜
مهربانان 2180نفر از بزرگ زادگان
در کانال حضور دارند و مایه مباهات است
وقتی عکسی از بزرگی در کانال اشتراک قرار می گیرد 2180 تن با نام و نشان صاحب عکس آشنا میشوند
تبلیغ و ارسال عکسهای کانال همراه لینک و متن موجب بیشتر شناختن
بزرگان طوایف ما می شود .
سپاس و تشکر از شما عزیزان که با ارسال عکسها و دعوت اقوام و دوستان به تاریخ و تمدن طایفه و ایل خویش احترام می گذارین
پیشکشی از طرف خدمتگزاران کانال ..🌺🌺❤️🌺❤️🌺
عزیزانم .بزرگان و بزرگ زادگان
به مناسبت ورود شما عزیزان
موسیقی زیر را به شما عزیزانم
تقدیم میکنم ..
✅و لطفا عکسهای خوانین ایل خود رابه آدرس زیر ارسال کنید تا در کانال جهانی خوانین اشتراک قرار گیرد✅
👇👇👇👇👇
@homayon21
🌺این متن را به همه عزیزان و اقوام ارسال کنید تا خوانین و مردان دیگری از ایلات محترم دیگر به کانال خودتان خوانین ورود کنند 🌺
سپاس .
#همایون_بختیار
👑 @khan721 👑
👑 @khan721 👑
👑 @khan721 👑
خوش آمد به همه
⚜خوانین
⚜و بزرگان
⚜و بزرگ زادگان با اصالتی که تازه به کانال تاریخی خودشان کانال خوانین و بزرگان بختیاری پیوستند .⚜⚜⚜
مهربانان 2180نفر از بزرگ زادگان
در کانال حضور دارند و مایه مباهات است
وقتی عکسی از بزرگی در کانال اشتراک قرار می گیرد 2180 تن با نام و نشان صاحب عکس آشنا میشوند
تبلیغ و ارسال عکسهای کانال همراه لینک و متن موجب بیشتر شناختن
بزرگان طوایف ما می شود .
سپاس و تشکر از شما عزیزان که با ارسال عکسها و دعوت اقوام و دوستان به تاریخ و تمدن طایفه و ایل خویش احترام می گذارین
پیشکشی از طرف خدمتگزاران کانال ..🌺🌺❤️🌺❤️🌺
عزیزانم .بزرگان و بزرگ زادگان
به مناسبت ورود شما عزیزان
موسیقی زیر را به شما عزیزانم
تقدیم میکنم ..
✅و لطفا عکسهای خوانین ایل خود رابه آدرس زیر ارسال کنید تا در کانال جهانی خوانین اشتراک قرار گیرد✅
👇👇👇👇👇
@homayon21
🌺این متن را به همه عزیزان و اقوام ارسال کنید تا خوانین و مردان دیگری از ایلات محترم دیگر به کانال خودتان خوانین ورود کنند 🌺
سپاس .
#همایون_بختیار
👑 @khan721 👑
👑 @khan721 👑
👑 @khan721 👑
🔹🔶🔷🔹🔶🔸🔹
درود بر خوانین .
سروران
و بزرگان و بزرگ زادگان
🌺بشنوید موسیقی زیبای
❤️ایران❤️ را
با صدای
هنرمند عزیز
⚜سالار عقیلی ⚜
تا عکسهای خوانین را از مقابل چشمانتان بگذرانیم
👑 @khan721👑
درود بر خوانین .
سروران
و بزرگان و بزرگ زادگان
🌺بشنوید موسیقی زیبای
❤️ایران❤️ را
با صدای
هنرمند عزیز
⚜سالار عقیلی ⚜
تا عکسهای خوانین را از مقابل چشمانتان بگذرانیم
👑 @khan721👑
Forwarded from دستیار زیر نویس و هایپر لینک
شاهنامه بخوانیم 🔹🔶🔷🔹🔶🔷🔶🔷🔹
(🌺⚜داستان سیاوش⚜🌺)
روزی طوس به همراه گودرز و گیو و چندین سوار برای شکار به نخچیرگاه رفتند و شکارهای زیادی زدند . همینطور که طوس و گیو در جلو میتاختند چشمشان به زیبارویی افتاد با قدی چون سرو و رویی چون ماه .
طوس به او گفت : چه کسی تو را به این بیشه آورد؟ دختر گفت: دیشب پدر مرا زد و من خانه را رها کردم چون او میخواست سر از تنم جدا کند . طوس از نژادش پرسید و دختر پاسخ داد : من از خویشان گرسیوز هستم و نژادم به شاه فریدون میرسد . طوس و گیو هر دو از او خوششان آمده بود . طوس گفت : من بودم که اول او را یافتم و با سرعت به سمت او آمدم اما گیو میگفت: نه من اول رسیدم. خلاصه کارشان به دعوا کشید و برای داوری نزد کاووس شاه رفتند اما وقتی کاووس دخترک را دید دلش بهسوی او پرکشید پس به آن دو گفت : من کارتان را آسان میکنم این آهویی که شکار کردید شایسته من است . بدینسان شاه با او ازدواج کرد بعد از گذشت نه ماه او پسر زیبایی به دنیا آورد و کاووس نام او را سیاوخش نهاد . ستاره شناسان طالع او را آشفته دیدند . کاووس آشفته شد و به خدا پناه برد و تصمیم گرفت او را برای پرورش یافتن نزد رستم بسپارد . پس رستم او را به زابلستان برد و بزرگ کرد و آئین رزم و پادشاهی و هنرهای دیگر را به او آموخت تا کارش بهجایی رسید که شیر را به بند میآورد . پس روزی به رستم گفت: من دیگر باید به نزد پدرم بروم . رستم و سیاوش بهسوی پایتخت رفتند و کاووس شاه از آنان استقبال کرد و جشنی بر پاشد. بعد از مدتی مادر سیاوش مرد و او را درد و حسرتی بسیار فراگرفت و به عزا نشست. روزی کاووس با پسرش نشسته بود که سودابه وارد شد و سیاوش را دید و دیدن همان و عاشق شدن همان . پس کسی را نزد سیاوش فرستاد که پنهانی از او بخواهد که به شبستان برود . سیاوش آشفته شد و پاسخ داد: به او بگو من مرد شبستان نیستم و کلک و حیله در کارم نیست . روز بعد سودابه نزد شاه رفت و به او کفت : بهتر است که پسرت را به شبستان بفرستی تا از بین دختران کسی را انتخاب کند . شاه پذیرفت و با سیاوش صحبت کرد. سیاوش ابتدا کراهت داشت ولی پس از اصرار زیاد پدرش مجبور شد بپذیرد . کلید شبستان در دست پاکمردی به نام هیربد بود شاه او را فراخواند و گفت : فردا نزد سیاوش برو و او را به شبستان ببر روز بعد سیاوش به شبستان رفت و زیبارویان به استقبالش آمدند و سودابه او را غرق بوسه کرد اما سیاوش با کراهت از نزد او گذشت و بهسوی خواهرانش رفت و پس از مدتی آنجا را ترک کرد . شبانگاه شاه به شبستان رفت و نظر سودابه را پرسید و او گفت اگر شاه بخواهد میتوانیم از دختران من یا کی آرش یا کی پشین انتخاب نموده و به عقدش درآوریم. شاه پذیرفت و با سیاوش صحبت کرد و از او خواست تا کسی را انتخاب کند.سیاوش روز بعد به شبستان رفت و سودابه زیبارویان را به او نشان داد و گفت که هرکدام را میپسندی انتخاب کن . سیاوش به فکر فرورفت و با خود گفت : من نباید زنم را از دشمنان انتخاب کنم . من ماجرای شاه هاماوران را از بزرگان شنیدهام و سودابه هم که دختر اوست خوبی مرا نمیخواهد پس سکوت کرد.
سودابه گفت : عجیب نیست که تو پاسخی نمیدهی چون این ماهرویان که در کنار خورشیدی چون من ایستادهاند زیباییشان به چشم نمیآید پس بیا تا باهم پیمان ببندیم پس سر او را در برگرفت و بوسید . سیاوش شرمگین شد و با خود گفت : خداوندا مرا از بد دور بدار من نمیخواهم با پدرم بیوفایی کنم و اسیر اهریمن شوم اما اگر به او جواب سردی بدهم خشمگین میشود و نزد شاه از من بدگویی میکند . پس بهآرامی به سودابه گفت: تو همتایی نداری و شایسته کسی جز شاه نیستی اکنون برای من دخترت کافی است تو سرور بانوان و جای مادر من هستی.
✨نویسنده: فریناز جلالی✨
👑 @khan721👑
👑 @khan721👑
(🌺⚜داستان سیاوش⚜🌺)
روزی طوس به همراه گودرز و گیو و چندین سوار برای شکار به نخچیرگاه رفتند و شکارهای زیادی زدند . همینطور که طوس و گیو در جلو میتاختند چشمشان به زیبارویی افتاد با قدی چون سرو و رویی چون ماه .
طوس به او گفت : چه کسی تو را به این بیشه آورد؟ دختر گفت: دیشب پدر مرا زد و من خانه را رها کردم چون او میخواست سر از تنم جدا کند . طوس از نژادش پرسید و دختر پاسخ داد : من از خویشان گرسیوز هستم و نژادم به شاه فریدون میرسد . طوس و گیو هر دو از او خوششان آمده بود . طوس گفت : من بودم که اول او را یافتم و با سرعت به سمت او آمدم اما گیو میگفت: نه من اول رسیدم. خلاصه کارشان به دعوا کشید و برای داوری نزد کاووس شاه رفتند اما وقتی کاووس دخترک را دید دلش بهسوی او پرکشید پس به آن دو گفت : من کارتان را آسان میکنم این آهویی که شکار کردید شایسته من است . بدینسان شاه با او ازدواج کرد بعد از گذشت نه ماه او پسر زیبایی به دنیا آورد و کاووس نام او را سیاوخش نهاد . ستاره شناسان طالع او را آشفته دیدند . کاووس آشفته شد و به خدا پناه برد و تصمیم گرفت او را برای پرورش یافتن نزد رستم بسپارد . پس رستم او را به زابلستان برد و بزرگ کرد و آئین رزم و پادشاهی و هنرهای دیگر را به او آموخت تا کارش بهجایی رسید که شیر را به بند میآورد . پس روزی به رستم گفت: من دیگر باید به نزد پدرم بروم . رستم و سیاوش بهسوی پایتخت رفتند و کاووس شاه از آنان استقبال کرد و جشنی بر پاشد. بعد از مدتی مادر سیاوش مرد و او را درد و حسرتی بسیار فراگرفت و به عزا نشست. روزی کاووس با پسرش نشسته بود که سودابه وارد شد و سیاوش را دید و دیدن همان و عاشق شدن همان . پس کسی را نزد سیاوش فرستاد که پنهانی از او بخواهد که به شبستان برود . سیاوش آشفته شد و پاسخ داد: به او بگو من مرد شبستان نیستم و کلک و حیله در کارم نیست . روز بعد سودابه نزد شاه رفت و به او کفت : بهتر است که پسرت را به شبستان بفرستی تا از بین دختران کسی را انتخاب کند . شاه پذیرفت و با سیاوش صحبت کرد. سیاوش ابتدا کراهت داشت ولی پس از اصرار زیاد پدرش مجبور شد بپذیرد . کلید شبستان در دست پاکمردی به نام هیربد بود شاه او را فراخواند و گفت : فردا نزد سیاوش برو و او را به شبستان ببر روز بعد سیاوش به شبستان رفت و زیبارویان به استقبالش آمدند و سودابه او را غرق بوسه کرد اما سیاوش با کراهت از نزد او گذشت و بهسوی خواهرانش رفت و پس از مدتی آنجا را ترک کرد . شبانگاه شاه به شبستان رفت و نظر سودابه را پرسید و او گفت اگر شاه بخواهد میتوانیم از دختران من یا کی آرش یا کی پشین انتخاب نموده و به عقدش درآوریم. شاه پذیرفت و با سیاوش صحبت کرد و از او خواست تا کسی را انتخاب کند.سیاوش روز بعد به شبستان رفت و سودابه زیبارویان را به او نشان داد و گفت که هرکدام را میپسندی انتخاب کن . سیاوش به فکر فرورفت و با خود گفت : من نباید زنم را از دشمنان انتخاب کنم . من ماجرای شاه هاماوران را از بزرگان شنیدهام و سودابه هم که دختر اوست خوبی مرا نمیخواهد پس سکوت کرد.
سودابه گفت : عجیب نیست که تو پاسخی نمیدهی چون این ماهرویان که در کنار خورشیدی چون من ایستادهاند زیباییشان به چشم نمیآید پس بیا تا باهم پیمان ببندیم پس سر او را در برگرفت و بوسید . سیاوش شرمگین شد و با خود گفت : خداوندا مرا از بد دور بدار من نمیخواهم با پدرم بیوفایی کنم و اسیر اهریمن شوم اما اگر به او جواب سردی بدهم خشمگین میشود و نزد شاه از من بدگویی میکند . پس بهآرامی به سودابه گفت: تو همتایی نداری و شایسته کسی جز شاه نیستی اکنون برای من دخترت کافی است تو سرور بانوان و جای مادر من هستی.
✨نویسنده: فریناز جلالی✨
👑 @khan721👑
👑 @khan721👑
جعفرقلی خان سردار اسعد و ارشدالدوله بهداروند و کلانتران همراه در تهران از خوانین ایل بزرگ بختیاری
👑 @khan721👑
👑 @khan721👑
جهانگیر خان صالحی .غلامرضا خان ارشد .و افراسیاب خان صالحی از خوانین ایل بزرگ بهداروند بختیاری
👑 @khan721👑
👑 @khan721👑
سپهبد تیمسار تیمور بختیار.و سنگر خان شهماروند از خوانین و کلانتران ایل بزرگ بختیاری
👑 @khan721👑
👑 @khan721👑
مرحوم اميرحسين خان خانجاني موگویی
و مرحوم بي بي ماه طلا خانجاني فرزندان خواجه نصير خان.از خوانین و شیرزنان ايل بزرگ موگویی بختياري.
👑 @khan721👑
و مرحوم بي بي ماه طلا خانجاني فرزندان خواجه نصير خان.از خوانین و شیرزنان ايل بزرگ موگویی بختياري.
👑 @khan721👑
رحیم خان دورکی از خوانین ایل بزرگ دورکی بختیاری
👑 @khan721👑
👑 @khan721👑
رضی خان بابادی و آستار کریمی بابااحمدی از کلانتران ایل بابادی و بامدی بختیاری
👑 @khan721👑
👑 @khan721👑
آ ایموقلی خان شهماروند از خوانین و کلانتران طایفه شهماروند بختیاری
👑 @khan721👑
👑 @khan721👑
Forwarded from دستیار زیر نویس و هایپر لینک
🔹🔷🔹🔶🔷🔶🔹
وقتی کاووس به شبستان رفت سودابه مژده داد که سیاوش دختر مرا پسندید و شاه هم شاد شد . روز دیگر سودابه پس از آراستن خود سیاوش را نزد خود فراخواند و گفت: شاه گنج زیادی به تو داده است و من هم دخترم را به تو میدهم . حالا چه بهانهای داری ؟ من از عشق تو میمیرم هفت سال است که غم عشق تو بر دلم نشسته است پس مرا شاد کن و به میل من رفتار کن و اگر چنین نکنی تو را نزد شاه مفتضح میکنم. سیاوش گفت : مباد که من دینم را فدای دلم کنم و به پدرم جفا نمایم. سودابه به او آویخت که من راز دلم را به تو گفتم و تو میخواهی مرا رسوا کنی پس جامهاش را درید و فریاد کشید . در کاخ غلغله شد و به شاه خبر رسید کاووس به شبستان رفت و سودابه گریان شروع به بدگویی و تهمت زدن به سیاوش کرد . شاه عصبانی شد و گفت :باید سر از تن سیاوش جدا کرد . همه را متفرق کرد و به سیاوش گفت : ماجرا را بازگو.سیاوش هرچه گذشته بود بازگفت اما سودابه انکار میکرد و میگفت : او به من نظر بد داشته و لباسم را درید . کاووس با خود گفت : نباید شتاب کنم پس برو بالای سیاوش را بویید اما بوی می و مشکی که از سودابه میآمد در سیاوش نبود پس به سودابه بدگمان شد و پیش خود گفت : باید او را با شمشیر بکشم اما اولاً ترسید که در هاماوران شورش شود و ثانیاً به یادش آمد که وقتی او اسیر شاه هاماوران بود سودابه هم در کنارش اسارت را پذیرفت و سوم اینکه شاه بهشدت سودابه را دوست داشت و چهارم آنکه کودکان کوچکی از او داشت . پس به سیاوش گفت : با کسی در این مورد چیزی مگو . وقتی سودابه فهمید که در برابر شاه خوار و ذلیل شده است به فکر چاره افتاد . زنی در پردهسرا داشت که پر از مکر و افسون بود و در آن هنگام نیز بچهای از اهریمن در شکم داشت. سودابه به او گفت : دارویی بخور و بچهات را بینداز تا من به کاووس بگویم این بچه از من بوده است . زن پذیرفت و دارویی خورد و دو بچه از او افتاد. سودابه طشتی را که بچهها در آن بودند را آورد و خروشید و ناله کرد وقتی کاووس شنید غمگین شد .
صبح که شاه به شبستان آمد سودابه را دید که گریه میکند و طشتی را که کودکان در آن بودند را نیز دید و این باعث شد که کاووس بدگمان شود . پس به سراغ ستاره شناسان و طالعبینان رفت و آنها پس از تفحصات زیاد گفتند: کودکان از آن دیگری است و از تو و سودابه نیست. کاووس تا مدتی راز را پنهان داشت .سودابه هرروز مینالید و از شاه دادخواهی میکرد . تا اینکه شاه دستور داد زن بدگوهر را آوردند و به بند کشیدند . هرچه به او وعده دادند چیزی نگفت . او را با خواری زدند و تهدید کردند که او را با اره خواهند برید اما او گفت من اطلاعی ندارم. ستارهشناس هرچه را گفته بود در برابر سودابه گفت . سودابه پاسخ داد : اینها از ترس سیاوش چنین میگویند . شاه بین دوراهی قرار گرفت و نمیدانست چکار کند . ناچار گفت : آتشی به پا کنید تا شاید آتش گناهکار را رسوا کند . سودابه گفت : من راست میگویم و این دو بچه گواه من هستند . وقتی شاه موضوع را به سیاوش گفت او پذیرفت.
پس در دشت هیزم جمع کردند و نفت بر آن ریختند و آتش به پا کردند و سیاوش با جامه سپید سوار بر اسبی سیاه در برابر شاه تعظیم کرد . کاووس صورتش شرمگین بود. سیاوش گفت ناراحت مباش که اگر بیگناه باشم رها میشوم وگرنه مجازات را خواهم چشید . پس شروع به درد دل باخدا کرد و داخل آتش شد و بهسلامت از آن عبور کرد و نزد پدر شتافت . کاووس گفت : ای دلیر کسی چون تو که از مادری پاکدامن زاده شده است پادشاه جهان خواهد شد پس او را برگرفت و از کردار بد خویش پوزش خواست و سه روز به جشن و شادی پرداختند . روز چهارم سودابه را پیش خواند و ملامت کرد و کفت دیگر پوزش تو را نمیپذیرم پس آماده مرگ باش . سودابه گفت : این کار را مکن . این جادوی زال بود که به ما رسید . شاه گفت : بازهم نیرنگ به کار میبری و شرم نمیکنی؟ پس به جلاد گفت : او را به دار بزن.
✨نویسنده: فریناز جلالی✨
👑 @khan721👑
👑 @khan721👑
وقتی کاووس به شبستان رفت سودابه مژده داد که سیاوش دختر مرا پسندید و شاه هم شاد شد . روز دیگر سودابه پس از آراستن خود سیاوش را نزد خود فراخواند و گفت: شاه گنج زیادی به تو داده است و من هم دخترم را به تو میدهم . حالا چه بهانهای داری ؟ من از عشق تو میمیرم هفت سال است که غم عشق تو بر دلم نشسته است پس مرا شاد کن و به میل من رفتار کن و اگر چنین نکنی تو را نزد شاه مفتضح میکنم. سیاوش گفت : مباد که من دینم را فدای دلم کنم و به پدرم جفا نمایم. سودابه به او آویخت که من راز دلم را به تو گفتم و تو میخواهی مرا رسوا کنی پس جامهاش را درید و فریاد کشید . در کاخ غلغله شد و به شاه خبر رسید کاووس به شبستان رفت و سودابه گریان شروع به بدگویی و تهمت زدن به سیاوش کرد . شاه عصبانی شد و گفت :باید سر از تن سیاوش جدا کرد . همه را متفرق کرد و به سیاوش گفت : ماجرا را بازگو.سیاوش هرچه گذشته بود بازگفت اما سودابه انکار میکرد و میگفت : او به من نظر بد داشته و لباسم را درید . کاووس با خود گفت : نباید شتاب کنم پس برو بالای سیاوش را بویید اما بوی می و مشکی که از سودابه میآمد در سیاوش نبود پس به سودابه بدگمان شد و پیش خود گفت : باید او را با شمشیر بکشم اما اولاً ترسید که در هاماوران شورش شود و ثانیاً به یادش آمد که وقتی او اسیر شاه هاماوران بود سودابه هم در کنارش اسارت را پذیرفت و سوم اینکه شاه بهشدت سودابه را دوست داشت و چهارم آنکه کودکان کوچکی از او داشت . پس به سیاوش گفت : با کسی در این مورد چیزی مگو . وقتی سودابه فهمید که در برابر شاه خوار و ذلیل شده است به فکر چاره افتاد . زنی در پردهسرا داشت که پر از مکر و افسون بود و در آن هنگام نیز بچهای از اهریمن در شکم داشت. سودابه به او گفت : دارویی بخور و بچهات را بینداز تا من به کاووس بگویم این بچه از من بوده است . زن پذیرفت و دارویی خورد و دو بچه از او افتاد. سودابه طشتی را که بچهها در آن بودند را آورد و خروشید و ناله کرد وقتی کاووس شنید غمگین شد .
صبح که شاه به شبستان آمد سودابه را دید که گریه میکند و طشتی را که کودکان در آن بودند را نیز دید و این باعث شد که کاووس بدگمان شود . پس به سراغ ستاره شناسان و طالعبینان رفت و آنها پس از تفحصات زیاد گفتند: کودکان از آن دیگری است و از تو و سودابه نیست. کاووس تا مدتی راز را پنهان داشت .سودابه هرروز مینالید و از شاه دادخواهی میکرد . تا اینکه شاه دستور داد زن بدگوهر را آوردند و به بند کشیدند . هرچه به او وعده دادند چیزی نگفت . او را با خواری زدند و تهدید کردند که او را با اره خواهند برید اما او گفت من اطلاعی ندارم. ستارهشناس هرچه را گفته بود در برابر سودابه گفت . سودابه پاسخ داد : اینها از ترس سیاوش چنین میگویند . شاه بین دوراهی قرار گرفت و نمیدانست چکار کند . ناچار گفت : آتشی به پا کنید تا شاید آتش گناهکار را رسوا کند . سودابه گفت : من راست میگویم و این دو بچه گواه من هستند . وقتی شاه موضوع را به سیاوش گفت او پذیرفت.
پس در دشت هیزم جمع کردند و نفت بر آن ریختند و آتش به پا کردند و سیاوش با جامه سپید سوار بر اسبی سیاه در برابر شاه تعظیم کرد . کاووس صورتش شرمگین بود. سیاوش گفت ناراحت مباش که اگر بیگناه باشم رها میشوم وگرنه مجازات را خواهم چشید . پس شروع به درد دل باخدا کرد و داخل آتش شد و بهسلامت از آن عبور کرد و نزد پدر شتافت . کاووس گفت : ای دلیر کسی چون تو که از مادری پاکدامن زاده شده است پادشاه جهان خواهد شد پس او را برگرفت و از کردار بد خویش پوزش خواست و سه روز به جشن و شادی پرداختند . روز چهارم سودابه را پیش خواند و ملامت کرد و کفت دیگر پوزش تو را نمیپذیرم پس آماده مرگ باش . سودابه گفت : این کار را مکن . این جادوی زال بود که به ما رسید . شاه گفت : بازهم نیرنگ به کار میبری و شرم نمیکنی؟ پس به جلاد گفت : او را به دار بزن.
✨نویسنده: فریناز جلالی✨
👑 @khan721👑
👑 @khan721👑
یحیی خان فولادوند از نوادگان بهزادخان چهار لنگ. عکس توسط جهانگرد انگلیسی بنام الیزابت بیشوب در سال 1891میلادی در منطقه خان آباد لرستان گرفته شده.
👑 @khan721👑
👑 @khan721👑
مهد علیا
مادر ناصرالدین شاه قاجار. که در کنار خوجه مخصوص خود و فرد دیگری که احتمالا ندیمه مخصوص اوست ، نشسته است
👑 @khan721👑
مادر ناصرالدین شاه قاجار. که در کنار خوجه مخصوص خود و فرد دیگری که احتمالا ندیمه مخصوص اوست ، نشسته است
👑 @khan721👑
شهرام پهلوی پسراشرف پهلوی به همراه سران انگلیس وثریا پهلوی درمسافرت به چهارمحال و بختیاری(سه روزدر قلعه اسعدیه سالار اعظم چلیچه و بازدید ازتختی های کوه جهانبین)
👑 @khan721👑
👑 @khan721👑