کتابخوان
2.12K subscribers
620 photos
16 videos
272 files
595 links
پذیرای انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستیم ، با یوزر ذیل تماس برقرار کنید .

@Edirector
Download Telegram
Forwarded from اتچ بات
@apahlavan
#ساعت_ها

بیرون ورودی بازار و کنار در ِنرده ای مسجد، درمیان همهمه ی مردمی که می روند و می آیند؛ نشسته است... هیچکدام از پنج ساعت روی ساعد دست هایش، زمان ِدُرست را نشان نمی دهد؛ با این حال هرچند لحظه یکبار، آستین های پیراهن چهار خانه اش را بالا می زند تا عدسی ساعت های ِزیر ِآفتاب کم رمق زمستانی، برق بهتری بزنند. نه موهای جوگندمی اش ونه سبیل چخماقی ونه دو ساعت ساعد دست راست و نه سه ساعت ساعد چپش، نگاه هیچ رهگذری را به خود جلب نمی کند... مرد ِساعتی پا روی پا انداخته روی بلوک سیمانی نشسته و زیرلب سبیلش را می جَوَد و زمزمه می کند «کی قر...راره بی...یاد!...» کمی این سو و آن سوی پیاده رو و جمعیت ِپرشتاب را ورنداز می کند، در کنارش زنی با لباس محلی، تخم مرغ و تخم غاز را بساط کرده با دسته گل های نرگس... و کمی آن سوتر مردی کیسه ی بیست کیلویی برنج را گذاشته برای فروش... دکاندار ِکنار ِمسجد با لیوان چرب و لب پَر، چای را می دهد دست ِمرد ِساعتی «...بیا آتقی این چایت...»
مرد ِساعتی از شنیدن نام آتقی ناخوشایند و با صدای بلند می گوید «م... من اس ...ماعیلم!»و بعد باز سبیلش را می جَود و زمزمه می کند «کی ق...قراره بیاد...»
سرو صدای فروشندگان ِبازار وهیاهوی مردمی که در تکاپویند؛ قصه ی همیشگی اینجاست...
مردی که برایش چای آورده بود؛ می گوید: «آتقی بقیه ساعتات را چکار کردی؟»
«دا...دمش به...به زنم»
«زنت!..»
لیوان خالی را ازدستش می گیرد و دَم رفتن می گوید: «زنت کجا بود!؟»
مردِساعتی جوابی نمی دهد ومی افتد به جان ساعتها وبند فلزی آنها را نوبتی باز وبسته می کند!... از دور جوانکی با لباس کردی با گام های بلندش به مردِساعتی نزدیک می شود. روی پیراهن سه دکمه اش جلیقه پُرجیبی پوشیده و هرجیبی مثل زخم چرکی آماس کرده. ساک یشمی ِرنگ و رو رفته ای به دوش دارد و آنرا می گذارد روی زمین. سلامی می کند مردِساعتی نگاهش روی جیب های ورم کرده جلیقه اوست. تازه وارد زبان می کشد دُور لب های کبودش و می گوید: «نه؛ اونجا نیست!»
و بعد دستهایش رامی کُند توی ساک و خوب که لباسهای ِداخل ِساک را به هم می ریزد؛ ساعت سیکوئی با بند فلزی بیرون می کشد ومی گذارد کف دست مرد...
«اینم امانتیت!»
مرد ساعت را می بندد روی ساعد دست راستش، جایی کنار دوساعت دیگر. ساعتها حالا روی دو دستش مساوی اند... تازه لبخند کمرنگی گوشه لبش نقش می بندد دست راستش راکمی جلوی نور خورشید این ور و آنور می کند ونور را می اندازد روی صفحه ساعتها... وبعد رو به من می گوید: «سا...ساعت ن...نمی خوای آقا...»
خیره به اومی نگرم... یاد ِعباس چاخان فیلم دشنه** می افتم... جایی خوانده بودم... دردوران معاصر تراژدی‌ها چنان گسترده‌اند که از فرط دیده‌شدن، دیده نمی‌شوند و این درحالی ست که حُزن و اندوه آن بی انتهاست...

*.«ساعت‌ها» The Hours، نام فیلمی ست که در سال۲۰۰۲ با هنرمندی «نیکول کیدمن»، «جولین مور»و «مریل استریپ» ساخته شده...
**.«دشنه» نام فیلمی از فریدون گله با بازی بهروز وثوقی محصول۱۳۵۱شمسی

دی۱۴۰۰، نخستین روزهای ژانویه۲۰۲۲ پهلوان
@apahlavan
#Eugen_Doga_Gramofon_Waltz
⬇️⬇️
@jane_shifteham
Forwarded from من عاشق بیقرار ایرانم (a. pahlavan)
@apahlavan
#ری_را

حیرت از عادت قوی تراست وکودک هرچه بزرگترمی شود؛ حیرتش بیشتر... اما برخی حيرت‌ها هيچ وقت به پايان نمی‌رسند، چون كسی پاسخی برای‌شان نيافته...تنها اتفاقی كه می‌افتد، اينست كه به مرور ياد می‌گيرند پرسش‌های خویش را نپرسند!!! دخترک اما اینگونه نیست؛ «ری را*» به مرور آموخته است كه درباره هر حيرتی حرف بزند و پاسخ ِپرسشهایش را بیابد!... دخترک در صندلی هواپیما جابجا می شود. به پدر می اندیشد. پسرکی در صندلی جلویی ودر مسیر نگاهش، دفترچه ی نُت دردست، به او می نگرد... مهمانداران همراه با لبخند و خوشرویی مسافران را راهنمایی می کنند... پرواز تاخیردارد... دقايقی ست كه پسرک به دخترک توجهی ندارد... «ری را» به نیمرخ مادر زل زده. انگار می‌خواهد سر در بياورد او به چه فکر می کند... مادر متوجه می شود؛ می بوسدش و زیرلب چیزی می گوید... دخترک خيره می‌نگرد. می‌خواهد بیابد او به نجوا چه می گوید... هواپیما درحال پریدن! است و پرواز!... پسرک به آنی دخترک را می نگرد با لبخندی بر لب...

آنان ازنیش ِکین، بَرَی بودند و خارایی دردل و جان شان نبود. از ناورد گریختن، ندانستند... نخبگانی بودند که می خواستند علم وقلب های تپنده از امیدشان را بگسترانند به همه ی دنیا... راست این بود که این سرای، برایش شان تَنگ بود... بند ِپای شان حقیقت بود. رخساره های سرشت برخواستن داشتند و کهربایی بی مثال. آنان دلاوری را در خاموشی می دانستند و خردمندی را در یافتن... می خواستند با علم و اندیشه برپا دارند محبت و دوستی را. هاتف ِحلزون ِتاریخ می گوید با تمام توان، رَسن های آینده را بکِش تا سفینه ی گوهرآمود ازدرون ِموج های ِکف آلود فراتر وفراتر رود. آنکه دوست را یافت؛ راه را هموار می یابد. همگی شان سرزمین شان را می بوییدند و تابناک بودند از عشق به میهن... حالا اما درختان ِبلند بالا با اشک ِبرگ می گریند و عطر زمین درتکاپوی گمشده خویشند... پژواک زمان در اندرون آنان جاریست... مادام که خورشید ِسیمین در مغاک ِزمستانی است؛ زنده ست افسانه ی «ری را»

* ری را : نام شعریست از نیمایوشیج... در افسانه‌های کهن ایرانی «ری را» به زنی گفته می‌شود که سرسبزی را به جنگل‌ها می آورد ، در گویش مازندرانی به معنی آگاه باش ، هوشیار باش...

دی۱۴۰۰ پهلوان
@apahlavan
«ری را» نیما با صدای شاملو ⬇️⬇️
@khosroye_shirindahanan
@jane_shifteham
Forwarded from اتچ بات
@apahlavan
#زمهریر

در هوای آفتابی بعداز بارندگی یکی دوروزه اخیر، قله دماوند ازمرکز شهر پیداست با همان شکوه، وقار و کاملاً سفید پوش... و پرواز گاه به گاه قاصدکها درمسیر راه و کنار ریل قطار، نشان از این دارد که این زمستان هم می رود... یک خانه در یک محله فقیر نشین و پیرمردی که روبه قاصدکها می گوید: «... بروید بالا... بروید بالا... بالاتر... شباهنگام که آتش از هیمه ها انباشته شد؛ جادوگر پیر را بسوزانید تا زمستان برود...»
اینها می تواند آغاز داستانی باشد؛ داستانی که روایت زندگی است... «فدریکوفلینی*» فیلمی دارد به نام Amarcord* فیلمی صمیمی، غم انگیز، پرنشاط درباره عشق، زندگی و همه ی آنانی که هستی را مانع اند...«فلینی» در این فیلم می گوید:«... من هرچه یاد گرفتم از زندگی بوده...» تصويری از ياد نرفتنی از زندگی نوجوانی در جنوب ِايتاليا در دوره فاشيسم كه تجربه‌هايی عجيب را در ميان شخصيت‌های غريب در خانواده، مدرسه و روستا از سر می‌گذراند... ترديدی نيست كه کارگردان با قصه اش رويكردی شگفت انگیز با بيانی سینمایی، بخش قابل‌توجه ای از علاقه‌مندان اش در سراسر دنيا را تكوين می کند وبا زبانی منحصر به فرد، فلسفه ای را تبیین... فلسفه ای همانند گفته ی نیچه: «... رفته رفته بر من روشن شده كه هر فلسفه ی بزرگ، چيزی نبوده است جز بیانات شخصی نویسنده و نوعی خاطره‌نويسی ناخواسته و نادانسته**...» اگر این سخنان را درست بدانیم؛ پس هر خاطره و قصه ای از یک فلسفه درونی سرچشمه می گیرد. به بیان «ويتگنشتاين***» زبان خصوصی ئی وجود ندارد. در نتيجه بيان خصوصی‌ترين شورو شوق هم با زبانی از پيش موجود، رخ می‌ نمایاند واين تنها شاعران، فيلسوفان و دانشمندان اند كه واژگان و بازگویی ِجديد می آفریند؛ تازه مخلوقات ِزبانی ِاينان، اگر از سوی جمع پذيرفته نشود؛ پس نهاده شده وجدا افتاده باقی می‌ماند. بنابراین ما در خودویژه ترین بازگفتن ها، بازگوكننده ی شور، مهربانی، گرایشات و باورهای همگانی خویشیم و اين بازگفتن ها، نشانگر درك و دريافت ما نه فقط از جامعه‌ای كه در آن زندگی می‌كنيم؛ بلكه در حد فراگیری جهان هستی ست...
حالا می توان به سادگی دریافت که چرا پیرمرد با قاصدکها سخن می گوید و خنده و بازیگوشی های دخترکان و پسرکان مدرسه ای، چرا اورا به وَجد می آورد... هرچند تلخی های روزگار بی شمارند و روزی نیست که این تلخی ها فروکاهد؛ اما چهره ی آرزومند ِفردا را هم به یقین با خود خواهد داشت... رقص ِقاصدکها و آتش ِهیمنه ها، کمترین یقین ِاین باورهاست... باورهایی که این روزها بیشتر به چشم می آید...

*. آمارکورد Amarcord عنوان فیلمی از فلینی به گویش رُمی «به یادمی آورم»، معنی می دهد. (فدریکو فلینی Federico Fellini زاده ۲۰ ژانویه۱۹۲۰، درگذشته ۳۱ اکتبر ۱۹۹۳ فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان. و یکی از نامداران سینمای ایتالیا.)
**. از کتاب «فراسوی خير و شر» نوشته فریدریش ویلهلم نیچه: Friedrich Wilhelm Nietzscheزادهٔ ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴، درگذشتهٔ ۲۵ اوت ۱۹۰۰ فیلسوف، شاعر، منتقد فرهنگی، جامعه‌شناس، آهنگساز و فیلولوژیست(لغت‌شناس کلاسیک) بزرگ آلمانی …
***. لودویگ یوزف یوهان ویتگنشتاین: Ludwig Josef Johann Wittgenstein‏ زادهٔ ۲۶ آوریل ۱۸۸۹ در وین، درگذشتهٔ ۲۹ آوریل ۱۹۵۱ در کمبریج، فیلسوف نامدار قرن بیستم. ویتگنشتاین برجسته‌ترین دانشجوی برتراند راسل بوده...

دی۱۴۰۰ پهلوان
@apahlavan
#بی_کلام ⬇️⬇️
@khosroye_shirindahanan
@jane_shifteham
Forwarded from اتچ بات
@apahlavan
#امروزمان

بسیاری از هم نسلانم، روزهایی را بخاطر دارند که از یک هفته و یک ماه هم طولانی تر بود! و کابوس هایی می بینند که با وجود گذشت ِسالیان سال، هنوز هم رهاشان نمی کند... این تجربه های تلخ برای نسل ِقبل و زدوده شدن آرمانخواهی برای نسل ِپیش رو، آدمی را یاد داستان ِ«کوهستان جادو»* «توماس مان»* می اندازد. قصه ای که ابعاد گسترده تری هم دارد... در همه ی این داستان‌ها عامل بازشناسی «اين همانی» به روشنی ديده می‌شود و هر شخصيتی در جست‌وجوی چیستی خويش است. جستجویی که از جوانی تاکنون، حوادثی را در پی خود داشته که با همه خوش بینی های بی سرانجام، ضعف و ناباوری هایی را هم رقم زده... تلخی ها همراه با تلاش برای رهایی، بُن مایه های ِناهمگون ِگیج کننده ای که همپاست با سلامت و بيماری، روان و تن، تنگناها و آزادی، غرور و شرم، زمان و بی‌زمانی... این پیوستگی دارای دوسویه است؛ یکی عشق به راستی با همه تلخی‌ها و گوارایی هایش و دیگری پنداره ناامیدی و بی انگیزگی در ابعاد کلی اش... بسیاری از جامعه شناسان براین باورند که ادبیات پیوندی ژرف و گسترده با تاریخ و اجتماع دارد و در داستان‌های نویسندگان می‌تواند نشانه‌های ناگوار و پیدایش هر پیشآمدی را پیش از رُخ دادن به عینه دید؛ هرچند نمی تواند تاثیری بر سیر وقایع بگذارند. ولی می‌توانند بسان موش‌هایی که در کشتی، طوفان را زودتر از همه حدس می‌زنند، طوفان را پیش از دست دادن بفهمند و بسامد(frequency‌)های طوفانی را ثبت کنند. نویسنده و هنرمند شاخک‌های تیزی دارند که لرزش‌های جامعه را ازآن خود می‌کنند. در ادبیات ِداستانی و حتی در نقاشی و هنرهای تجسمی، جلوه‌هایی از این پیش‌نگری‌ها را می‌توان دید. مثل پیدایی فاشیسم برهنه هیتلری، که به روشنی در داستان‌های نویسندگان و هنرمندان آلمانی بوده... کاری که نویسنده می‌کند ثبت و بایگانی لرزش هایی ست که برای آدم‌های معمولی قابل درک نیست. نویسندگان و هنرمندان انگیزش‌های بسیار ظریفی دارند که انسانهای معمولی فاقد آنند. سُهندگی یک شاعر را حتی یک متفکرهم ندارد. این فروغ فرخزاد** است که از کاشتن بمب در باغچه‌ها سخن می‌گوید پیش از آنکه واقعه سیاهکل رُخ دهد. خیلی از آثار هنری و ادبی ما در همان دوران، نشانه‌هایی را بازتاب می‌دادند که هیچ متفکر و تحلیل‌گری آنها را نمی‌دید. اسب‌های ِسرکش و طغیانگر نقاشی‌های منصور قندریز*** نشانه‌های دیگر از رُخداد آن سالها بودند. اگر در آن سال‌ها به این متفکران می‌گفتند که چنین روزگاری در حال سربَرآوردن است به شما پوزخند می‌زدند و این حرف‌ها را وَهم و خیال می‌دانستند. همانند «گرنیکا»**** اثری جاودانه ی پیکاسو که عمق یک فاجعه بزرگ بشری را نشان می‌داد؛ هرچند حاکمان در نیافتند و وقعی به ان نگذاشتند... هنرمند بیشتر به سراغ دوگانگی جامعه می‌رود چون خودش هم حاصل همین ناسازی‌های اجتماعی ست. نویسنده‌ای که به خودش مهار نمی‌زند و خودش را سانسور نمی‌کند؛ این دوجوری ها را راحت‌تر آشکار می نماید. ادبیات دهه چهل و پنجاه ایران به شکل معناداری با جامعه پیوند داشت و می توانست پیکره ای ازآن دوران به دست دهد؛ اما در ادبیات سال‌های اخیر به سختی‌ می‌توان اثری پیدا کرد که نگاره ای از زمانه ی خویش را بنمایاند؛ انگار پیوستگی ادبیات ما با انجمن انسانها و دوگانگی اجتماعی آشفته و درهم برهم شده... اما همین سردرگمی ها هم نشانه ای ست گویا!...

این روزهای ِسرد ِزمستانی برای بسیاری دستکم این جاذبه را دارد که بیندیشند آنجا که «نیچه» گفته بود «کسی که در زندگی خود چرایی برای زیستن داشته باشد؛ هرچگونه ای را پشت سر می گذارد...»
درمسیرعبور ِرهگذران و در میان ِسبزینه های ِدرختان ِنارنج و در این فصل سال، می توان خودنمایی میوه های رنگین را دید... زندگی در گذری مدام است...

*. « کوه جادو» رُمانی از «توماس مان» Thomas Mann زاده۶ژوئن۱۸۷۵ درگذشته۱۲اوت۱۹۵۵ در سال ۱۹۲۹ برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
**. فروغ فرخزاد ۸دی۱۳۱۳ – ۲۴بهمن۱۳۴۵ شاعر نامدار و مستندساز معاصر ایران.
***. منصور قندریز زادهٔ ۱۱اسفند۱۳۱۴ درگذشتهٔ ۷اسفند۱۳۴۴ نقاش و از پایه‌گذاران مکتب سقاخانه.
****. پابلو روییس ای پیکاسو زاده ۲۵ اکتبر ۱۸۸۱ درگذشته ۸ آوریل ۱۹۷۳ نقاش، شاعر، پیکرتراش، گراورساز اسپانیایی و یکی از تأثیرگذارترین هنرمندان سده ۲۰ میلادی.«گِرنیکا» اثری است که بمباران دهکده گِرنیکا در شمال اسپانیا را توسط ی آلمان نازی در ۲۶ آوریل ۱۹۳۷ را به تصویر کشیده...‌
سُهندگی= حساسیت

واپسین روز دی ۱۴۰۰پهلوان
@apahlavan
#زندگی_شرلی_بسیShirley_Bassey⬇️⬇️
@khosroye_shirindahanan
@jane_shifteham
Forwarded from اتچ بات
@apahlavan
#وغ_وغ_ساهاب

کلاس ده بودم.
در همسایگی خانه ِخواهرم، زن ِباخدایی بود. نذرو نیاز می کرد و شب های جمعه به «امامزاده یحیی» می رفت. با آنکه سرشتی عجول داشت؛ ولی نماز خواندش را طول می داد. گردی صورتش رامحکم در میان چارقد می گرفت که مویش پیدا نباشد و چون برمی گشت هنوز لبهایش از ذکر می جنبید. عینک به چشم می زد و می گفتند قرآن را خوب نمی خواند؛ اما اصرار به خواندنش دارد... در میان همه ی زن های همسایه، همیشه حرف و حدیثی از او بود... جزو کسانی بود که درهمان محله ی ما به ظاهر هم که شده بود؛ از ادای بایستگی آیینی خویش فروگذار نمی کرد. نذر داشت که در روزهایی از سال دو یا سه روز عزاداری کند!
آن سال هم چون سالهای دیگر مجلس ِروضه اش برگزارشد. اطاق پذیرایی و اطاق نشمین وحتی حیاط اش را فرش کرده بود. اتاق ها زنانه و حیاط مردانه بود. دوسه تا ذاکر ازروضه خوان را دعوت کرده بود ومجلس خودمانی... همه اهالی به خانه اش می رفتند. وبا چای وقلیان از حاضران پذیرایی می شد. غالب عزاداران همدیگر را می شناختند. در ِاتاق ها باز بود تا صدای مُصیبت خوان به اتاق های دیگر هم برسد. درواقع بیشتر از ذکر ِمُصیبت، صدای زاری و بانگ زنها بود که مجلس را گرم می کرد. بی وجود همین چند خانم، می شد گفت که مجلس به کمال وجودی خود دست نمی یافت و قدرِنفس گوینده چنانکه باید شناخته نمی گشت.
پس از خاتمه مجلس ودعا، چند نفری می رفتند و کسانی که آشناتر بودند؛ می ماندند و چای و قلیان تازه می شد... آنگاه حرف هایی خودمانی بر سر مسائل روزمره به میان می آمد. ساعت ِبعد از روضه، بکلی باساعت ِقبلی ناهمسانی می کرد. چهار زانو وباز می نشستند و قند توی دهان می گرداندند واز دلبستگی های گیتیانه گفتگو می کردند. توگویی آنها نبودند که همان چند دَم پیش در «مُصیبت» ِکسانی دست بر پیشانی می زدند و آماده بودند جان ِخویش فدا کنند!...
همان دوران بود که کتابهای صادق هدایت* خوب در دل وجانم می نشست و در عالم ِنوجوانی متعجب این همه ناهمگونی بودم و کنجکاو؛ حالا شاید پنجاه وچند سالی از آن دوران گذشته... به نظر بستر ِاین ِروزگاران از همان سالها، فَرش و پَهن شده بود... حالا دیگر، این «مُصیبت» ها به «دردمندی» بدل شده و واقعی ست و مجلس اش هرروز برپا...

*. «وغ وغ ساهاب» نام کتابی ست سرشار از غلط‌های عمدی املایی!!! و قضیه را غزیه یا مثلاً را مثلن بکار برده است. نوشته ی صادق هدایت (۲۸بهمن۱۲۸۱ – ۱۹فروردین۱۳۳۰) نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی... او را همراهِ محمدعلی جمال‌زاده، بزرگ علوی و صادق چوبک یکی از پدران داستان‌نویسی نوین ایرانی می‌دانند...

نخستین روزهای بهمن ۱۴۰۰پهلوان
@apahlavan
#خوشه_چین_مهدیه_محمدخانی⬇️⬇️
@khosroye_shirindahanan
@jane_shifteham
Forwarded from اتچ بات
#هرگز_نمیرد_آن_که_دلش_زنده_شد_به_عشق
@apahlavan
#نخ_تسبیح

زمانی که در کوتاه ترین شکل سیروسلوک، از نوجوانی تا آن دَمی که درآن قرار دارید را همچون سرعت نور در می نوردید؛ آنچنانکه یارای هیچ گریزپایی را توان رسیدن به آن نیست؛ در می یابید... «او جز طرح پیکره ای نبوده، همه آنچه بر او افزوده شد کار تو بوده است و بس... » داستانی جذاب و پرکشش آکنده از بی شمار جستارهای فلسفی، روانشناختی، اجتماعی و فرهنگی... گاهی موعظه می‌كند و پند می‌دهد، دل می‌شكند، دل‌شكسته به كُنج اتاقش می‌خزد تا دردهايش را در تنهايی بهبود بخشد.
آدم‌ها سوای آنچه به زبان می‌آورند؛ دیده می شوند و تابش حقيقت‌ِزندگی به ‌روی همه، يكسان می‌تابد. باورش سخت هست شاید؛ اما راستینگی مسلم و غیرقابل انکاریست كه دير يا زود انسان در پيشگاه مردم با آن رو در رو خواهد شد. در جستارها و خطابه‌ها چنان كشف و شهودهايی را برمَلا می کنند كه آدمی از اين‌همه نكته‌سنجی در شگفت می‌ماند كه به‌راستی چگونه می‌توان اين همه را در شرایط پَلَشت گونه ثبت و ضبط کرد مگر با اِکسیر عشق... معنای جديدی از واژه‌ها را درمی‌يابيم كه تا قبل از آن جايی نديده و نشنيده بوديم.
عشق به گونه ای رُخ می نمایاند كه گویی زندگی همچون آينه‌ای زنگار گرفته در دست آنان، چنان از غبارهای سمی ودردآلو زدوده می شود که اهریمنان هم تصویر شان را بهترمی بینند... رفیق يا دوست برايش حكم همدلی دارد كه تا رسيدن به آن جايگاه رفيع انسانی، نيازمند همدمی‌ها و دوستی‌های بی‌باكانه و همدلانه است. شاید برای این عاشقان، عشق نه تنها انگيزه آفرينش انسان که حتی خود محرك و مشوقی قوی ست برای رودررويی با آنچه بر آنان روا داشته و می دارند. در اين رهگذر اگر کسانی خود برعشق زخم می‌زنند و جان می‌آزارند، نه به‌واسطه ماهيت درونی‌ شان كه دليل اصلی آن، خودكم‌بينی و گاه، زياده‌خودبينی انسان در آينه زمان است... در عشق آنچه از خود مايه می‌گذاريم بر آنچه به آن می اندیشیم؛ می‌چربد
دلدادگی را در گرايش به زيبایی ِانسانیت بایست جُست، تهييج و تمنا، تلاش و تقلا، تسكين و تسلا همه و همه در جهان‌بينی آدمی پيش از هر چيز، دردمندی بشری این دوران است و درنهايت اين گريز و گزير، تنها و تنها پلی است برای رسيدن به آن تا شايد اندك كامروايی از آن به آرامشی گذرا بينجامد و بس...
این داوری ها گویی هشداری هستند برای رخدادی که در حال پیشامد است؛ هرچندبه قول سعدی:
«...به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی...»

نیمه های بهمن۱۴۰۰ پهلوان
@apahlavan
#بار_فراق_یاران_صدیق_تعریف⬇️⬇️
@khosroye_shirindahanan
@jane_shifteham
Forwarded from اتچ بات
@apahlavan
#اسرار_صندوقچه_چوبی

توی گَزینه* ی خانه ی ییلاقی محرم دشت، يك صندوقچه بزرگ ِچوبی و قديمی بود. وقتی از روی كنجكاوی بازش كردم؛ علاوه بر ظروف مسی، دیگ سنگی، کتاب های داستانی با کاغذهای کاهی هم بود همراه با کیهان بچه ها و کتاب های دیگر که بخشی ازآن هنوز دریادم باقی ست. همان روزها وقتی نگاهم به كتاب‌های داستانی افتاد كه روی هم تلنبار شده بود؛ دست بردم و كتاب‌ها را يكی‌يكی ورق زدم. همه در هوای ِخشک ِییلاق، سالم مانده بود. بوی ِخوش ِکهنگی چوب می داد، بوی برگ‌های درخت ِگردو... عطریادگار ِهمه ی دوران کودکی... آن روزها اواسط دهه۴۰ بود و منِ ِمحصل دبستانی، وارد نوجوانی می شدم... هنوز برق در روستا نبود. با فانوس به گزینه می رفتم. مادرم وقتی دید سرگرم مجله ها و کتابها هستم؛ حرفی نزد ولی «خاله نازخانَم» تشویق اش با لبخندی توام بود که بخوانم کتابهارا...
کیهان بچه ها خوراکم بود برای خواندن. آن زمانها، شب‌نشينی‌ها به قوّت خودش باقی و قصه‌گويی هنوز از زبان‌ها نيفتاده بود. سرگرمی بچه‌های ییلاق خلاصه می‌شد در بازی‌های رايج آن دوران مثل گرگم به هوا، قايم‌باشك، تيله‌بازی، هفت سنگ، گردوبازی، سرکشی شیطنت آمیز به باغ ها و لابه‌لای درختان پر ميوه، رفتن به کوه ها و تپه های مجاور و كمك به بزرگ‌ترها درجمع آوری آلو وگردو... وفوتبال در یونجه زارهایی که تازه تراشیده شده بود؛ البته اگر در گذرازآن مسیر، مورد ِغضب ِ«درویش خیرالله» قرار نمی گرفتیم که منع مان می کرد از بازی در یونجه زارها... با همه اين حرف‌ها در طول ِروزهای ِبلند ِتابستان گاهی وقت زياد می‌آمد...
نگاهم روی كتاب‌ها ميخكوب می شد كه بیشتر داستان بودند. صفحات بيشتر كتاب‌ها با برگ‌های كاهی كه انگار برای ما نوشته شده بود؛ پنداری کسی تمام كتاب‌های خواندنی را یکجا به صندوقچه ی چوبی ِگزینه انتقال داده بود تا يك تن پيدا بشود و با خواندن آنها، اولين جرقه‌های کنجکاوی در ذهنش شعله‌ور گردد. از آن روز به بعد، در وقت های تنهایی؛ کارم كتابخوانی بود. درهمان گزینه و یا زیر درخت گردو می‌نشستم و وارد دنيای ِشيرين ِقصه‌ها می‌شدم. داستان‌هایی که برای بزرگسالان هم بود؛ بیشترشان به زبانی ساده نوشته شده بود و به راحتی قابل فهم... بسیاری اوقات، خود را جای يكی از شخصيت‌های داستان می‌گذاشتم و سوار بر اسب رویا می تاختم... داستان‌ها حس وحالی داشت که بر دل می‌نشست. سِحر و جادوی كلمات از همان روزها به روان و جانم رخنه كرد و مبتلا شدم... نام كتاب‌هايی كه هنوز به يادم مانده... افسانه های ملل، کتاب های طلایی، قصه های زیگفرید، قصه های ژول ورن، شاهنامه فردوسی ازعبدالحسین نوشین، رباعیات خیام، آذرستان، خاقانی شروانی و کتابهایی با نام «گامایون**»...
پاييز که می‌شد؛ برمی‌گشتيم و تا يك‌سال ديگر کتابها می ماند تا تابستان بعد... خيالم راحت بود كه كتاب‌ها تا سال ديگر، منتظر من خواهند ماند؛ چون در ِصندوقخانه قفل بود و کسی از اَسرار آن صندوقخانه و گزینه خبری نداشت!... هرپاييز دربرگشت، دلتنگ ییلاق آبا و اجدادی، دوستان، همبازی هایم و كتاب‌های داستان می‌شدم...
خانه قدیمی«ننه جان» تا سالهای سال باقی بود. با رونق! گرفتن ساخت و ساز، ناگهان صندوقچه گُم شد، کتابها ناپدید واز خانه هیچ اثری باقی نماند. چه خوش گفت آنکه گفت اولین دشمن خود را در «زمان» بجوئیم.
حالا دیرزمانی ست که «دانایی» دیگر جلوه ای ندارد.

*.گَزینه = انباری، مکانی در خانه های ییلاقی که خُنک بود و مایجتاج عمده آنجا قرار داده می شد مثل نان، قند، آرد، روغن...و وسایل مربوط به تهیه ی نان...
**. «گامایون» پرنده‌ایست افسانه‌ای با سر انسان (زن)؛ همانند هُمای در اسطوره‌های ایرانی... و نام مستعار سیف‌الدین همایون فرخ (۱۲۹۷-۱۳۷۹) پژوهشگر ادبیات و تاریخ ایران‌.

بهمن۱۴۰۰ پهلوان
@apahlavan
#این_قافله_عمر_عجب_می_گذرد⬇️⬇️
@khosroye_shirindahanan
@jane_shifteham
Forwarded from اتچ بات
@apahlavan
#هستی_اندیشه

آنهایی که فلسفه خوانده اند؛ می گویند: «داوری کردن۱» توانی است برای پرداختن به گذشته، اندیشیدن به چیزهایی که «دیگرنیستند» یعنی داوری. امری که به وفور، حرف وحدیث خودش را دارد بین نسل امروز و نسل های گذشته.
و چیزهایی که «هنوزنیستند» یعنی «خواستن ۲». خواستن ِجامعه ای که هرکس از گمان خود می پندارد بهترینهاست. اما بین چیزهایی که «دیگرنیستند» و چیزهایی که «هنوزنیستند» رابطه تنگاتنگی وجود دارد. اولی به گذشته مربوط می شود و دومی روبه سوی آینده دارد... و هر دو مستتر در تفکر... اولی قضاوت است و دومی برنامه.
تفکر۳ هردرونمایه ای داشته باشد؛ فقط در گفتار می تواند آشکار گرددد و متفکر نیاز مبرمی به سخن گفتن دارد وموجودیت ِسخنگو در گرو تفکراست. کناره گیری تفکر از جهان همواره با نیاز انسانها برای فهمیده شدن پایان می پذیرد. از منظر ِدرجهان بودنِ فهم ما، جایگاهمان میان گذشته ای بیکران و آینده ای بیکران مشخص می شود. ما میان «دیگرنیست» و «هنوزنیست» جای گرفته ایم. احساس گیر افتادن میان گذشته و آینده، ویژگی معرفت ِوضع بشری ست.
توان «خواستن»، شباهتی به تفکر ندارد. «خواستن» به قلمرو نمودها و رویگرداندن ها نزدیک است. «خواستن» همراه با داوری کردن، روبه سوی امور برگزیده دارد. «خواستن» برخلاف تفکر یا داوری کردن، عنصریست فعال. «خواستن» متوجه و بسته پروژه هاست نه موضوعات چیزها و بهمین دلیل از نوعی آزادی برخورداراست که هیچ یک از آن دو دیگر (تفکر و داوری) نمی توانند مدعی اش باشند؛ چون سمت و سوی ِ«خواستن»، آینده است. «خواستن» همیشه بی تابانه و امیدوارانه است. «خواستن» همواره در پی تغییر است و طبیعت آن بیقراری، بی تابی ونارضایتی ست. نیچه جایی گفته بود: «زندگی والاترین ارزشهاست...» وما همانقدر که احتمالات ِآینده وسوسه مان می کند؛ همانقدر هم اسیر دست و پا بسته گذشته ایم. «داوری» زمانی رُخ می دهد که ما از مرزهای زندگی خود می گذریم و شروع به تفکر درباره گذشته می کنیم. زمانی که «خواستن» را همراه با داوری کردن در نظر آوریم؛ کمتر مشکل آفرین می شود؛ چون خواست واراده باید آنچنانکه هست تن به آن نیاز برابر ومساوی با داوری دهد. عمل داوری کردن اوج و نهایت فعالیت سه وجهی اندیشه است. تفکر، خواستن و داوری کردن بر روی هم چیزی را شکل می دهند که آنرا «جمهوری ِذهن» می نامند که نهفته در هر انسانی ست از لحظه زادن تا واپسین روزهای زیستن؛ با اینهمه تنها یک راه می ماند برای پاسخگویی و آن ارائه دورنمای آنچه بر آینده در نظر داریم؛ یعنی چیزهایی که «هنوزنیستند» را تصویرسازی کنیم...
ومن به جوانانی می اندیشم که علیرغم کاستی های زندگی و روزگار، امیدوارانه به آینده نظر دارند... به چیزهایی که «هنوزنیستند»؛ به «خواستن»...

بهمن۱۴۰۰ پهلوان
@apahlavan
#جاودانه_ها⬇️⬇️
@khosroye_shirindahanan
@jane_shifteham
Forwarded from اتچ بات
@apahlavan
#بوف_کور

اولین مواجهه ام با «کَکَیک» در ییلاق دوران کودکی در انتهای باغی در همسایگی خانه ِباغ «هما خانم» بود...
تا آن موقع همه ی دانستنی هایم صورت شنیداری داشت تا دیداری رُخ به رُخ... آن هم در پس دار ودرخت. همه چیز شنیداری آمیخته بود با خرافه های عجیب، بدشگون، تاریکی و آوای مطرود... هرچند بزرگترها، ناله ی درد آلودش را بیشتر برایم معنی می کردند...
بعدها هرچه بیشتر با سینما و ادبیات همنشین شدم؛ فهمیدم همیشه این صدای پر ابُهت بدشگون که خبر از شّری مطلق با خود به همراه داشت؛ صدای شومی از اعماق سیاه تیمارستان «دکتر کالیگاری»، صدای شوربختی دانشجوی در آستانه انزجار و صدایی که از گلوی همیشه خاموش شخصیت هایی در تاریخ سینما که همواره تلخکامی ها و دلتنگی هایی بزرگانی چون «ژان گابن»، «ادوارد جی رابینسون»، «فرد مکموری»؛ «رابرت میچام» و آن زمان که کاربلدانی چون «هامفری بوگارت» و«رابرت مونتگومری» به نقش کارآگاه «سم اسپید و فیلیپ مارلو» باسایه سیاه و صدای پرطنین آن «کَکِیک» همواره و همیشه حاضر در تمام قاب بندی نامتقارن و ناهمگون در آن کلان شهرهای بی در و پیکر در حال خودنمایی بودند... حتی در اشعار «نیما» هم جای پایش را درمی یافتم و سرانجام در رُمان کوتاه ِ «صادق هدایت»...
حس عجیبی بود... نوعی دلشوره که از آموزه های خرافی می آمد؛ چِفت وعجین شده با آنچه بر پرده ی سینما می دیدم ودر ادبیات می خواندم؛ حالا در واقع برایم بازنمایی است از صدای دهشتناک و صوراسرافیل گونه «کَکِیک» که صدای خودش را تمام و کمال به رخ می کشد...
گویا یک چیز رابازگو و یادآوری می کند فرجام تمام آن شخصیت های فیلم های سیاه وسفید وداستان ها و آن «مرغ آمین» نیما را...

هیچ راهی نیست به جهان کودکی پناه می برم... به اولین دیداراز پشت آن درخت گردوی تناور ِانتهای ِباغ... از خاطرم نمی رود... تاریکی شب که ترسناک نبود... درخشندگی آب در تابش نور ماه و درمیان انبوه درختان...
به جهانی که هنوز پر از رنگ و نور بود وهست... هرچند قابل کتمان نیست که این «کَکِیک» در این دوران هم برایم حاوی پیامی ست...
«...مرغ آمین
مرغ آمین درد آلودی است کاواره
بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده...»نیمایوشیج

۱. مطب دکتر کالیگاری Doktor Caligari یک فیلم دلهره آور و روانشناسانه صامت سیاه و سفیدِ آلمانی، محصول سال ۱۹۲۰ میلادی به کارگردانی «رابرت وینه » و بر پایه فیلمنامه‌ای از «هانس یانوویتز و کارل مایر» می‌باشد. این فیلم یکی از تأثیرگذارترین آثار سینمای اکسپرسیونیسم آلمان است.
۲. ژان گابَن۱۷ مهٔ ۱۹۰۴ – ۱۵ نوامبر ۱۹۷۶ بازیگر تئاتر و سینما و خواننده فرانسوی... و از چهره‌های اصلی و مهم تاریخ سینمای فرانسه . از مهم‌ترین نقش‌های او نقش ژان والژان در فیلم بینوایان است.
۳. ادوارد. جی. رابنسون زاده ۱۲ دسامبر۱۸۹۳– درگذشته ۲۶ ژانویه۱۹۷۳
۴. فرد مک‌موری۳۰ اوت ۱۹۰۸– ۵ نوامبر۱۹۸۶
۵. رابرت چارلز درمن میچِم متولد ۶ اوت ۱۹۱۷ - درگذشته اول ژوئیه ۱۹۹۷
۶. رابرت مونتگومری زاده ۲۱ مهٔ ۱۹۰۴ درگذشته ۲۷ سپتامبر ۱۹۸۱
۷.هامفری دیفارست بوگارت زاده ۱۹۵۷–درگذشته۱۸۹۹ با نام مستعار بوگی هنرپیشه و تهیه‌کننده نامدار ِسینما... همه چهره های سینمایی دهه ۲۰و۳۰ بوده اند...
۸. کَکِیک: مرغی که به شب خود را به یک پای بیاویزد و حق حق گوید و او را حق گوی نیز گویند.مرغ حق... و«کَکِیک» لفظ بومی این پرنده است در ولایت ما...

زمستان ۱۴۰۰ پهلوان
@apahlavan
#کاروان_زندگی⬇️⬇️
#ویگن
@jane_shifteham
Forwarded from اتچ بات
@apahlavan
#اسفندی_که_بو_داشت

سال‌هاست فراموشمان شده سنت ِزمستان ِآن سالهای ِدور، این زمستان که دارد می‌رود زمانی آداب داشته. قدیم‌ها زمستان جور دیگری بود، عطر دیگری داشت، بوی حلیم می‌داد و عطر آش و سوپ، بوی لبو و شلغم، عطر پرتقال و باقالی، بوی نفتالین لای لباس‌ها، بوی اسپند و سماور نفتی ِمادر وقتی فیتیله را بالا می‌کشید تا چای زود‌تر دم بکشد. زمستان با کرسی معنا پیدا می‌کرد، اصلا با کرسی می‌آمد توی خانه‌ها، کرسی یعنی چشم در چشم خانواده بودن، یعنی جنگ پا‌ها، آی سوختم‌ها... کرسی بو داشت... بوی ذغال، بوی گرمای دم دمای صبح زود که چشم باز نکرده، قل قل سماور و عطر چای ِتازه دم ازطاقچه پنجره روبه حیاط پر برف، چه شوری می داد به دلها... برای دوره ی ما داشت. زمستان که می‌شد؛ لباس بیشتری به تن می‌کردیم، لُپ‌هامان گُل می‌انداخت، سرخ و سفید که می‌شدیم؛ خواهر نگران می‌شد، می‌گفت: «چشم نخورید!...» بیشتر اسپند دودمان می‌کرد. زمستان بوی اسپند می‌داد خانه‌مان؛ بوی اسپندی که از منقل روی کرسی بلند می‌شد. کرسی بو داشت، بوی پتوی چهل تکه جهاز خواهر بزرگمان، آن تترون سفیدش بوی سادگی می‌داد... بوی شب چره هایی که با قصه بود و خوردن انار و به... زمستان بو داشت، آداب داشت، رنگ و لعاب داشت، فقط یک فصل نبود، دروازه ی عید بود و رسم و رسوم خودش را داشت، اسفند که می‌آمد؛ همسایه‌ها با هم مَحَرم می‌شدند، فرش، گلیم و پتو از روی کف زمین و توی کمد، می‌رفت روی دیوار‌ها، شهر شکل تازه‌ای می‌گرفت... اهریمن ِبیماری، همراه با تردستی وتعلل کسانی که ازاین آشفتگی ها بهره ها برده اند!؛ حالا همه را خسته کرده است. می خواهند فَرَجی برای خودشان ایجاد کنند؛ اما دودش به چشم خودشان خواهد رفت. این قانون طبیعت است... برای همین است زندگیمان بی‌رنگ و بو شده. شاید به همین خاطر است هر روز شعاع پرگار زندگیمان برای کشیدن ِدایره ی دوستی و روابط اجتماعی کمتر می‌شود، خودآزار شده‌ایم، دیگر آزار شده‌ایم. بی‌آداب شده‌ایم...
دوستی می‌گفت مدت‌هاست تمرین می‌کند برای دوست نداشتن، توقع نداشتن، آرزو نداشتن. می‌گفت دارد به دلش یاد می‌دهد از هیچ کس هیچ انتظاری نداشته باشد. قسم می‌خورد اینطور راحت‌تر است، کمتر غصه می‌خورد. یادم هست این موقع‌ها مادر لب به دندان می‌گزید که «خدا فضول نمی‌خواد!...»...آه مادرم، یاد خواهرم و تمام آن‌هایی که زمستان را برایمان فصلی می ساختند با آداب خاص...
آری همین زمستانی که دارد می رود، آدابی داشت! اما سرانجام این زمستان هم می رود...
«ما از برون ِدر شده مغرور ِصد فریب
تا خود درون ِپرده، چه تدبیر می‌کنند...»

برگرفته از کتاب «بیقرار ایرانم» جلد۱
بازنشربا کمی تغییر: زمستان۱۴۰۰پهلوان
@apahlavan
#بوی_عیدی⬇️⬇️
@khosroye_shirindahanan
@jane_shifteham
Forwarded from اتچ بات
@apahlavan
#قمارباز
#این_قصه_نیست!
شب است و تاریکی... جزهمهمه باد؛ صدای موج آب وانفجارهایی که از دوردست، صدایش به گوش می رسد؛ صدای دیگری نیست. هوا تاریک است و انفجارهای گاه گاهی، ساحل، بیابان وبخشی از دریا را روشن می کندو موج دریا وتلاطم آن را به رنگ خونی تیره می نمایاند... اتوبوس به نظر به مقصد رسیده؛ بعداز دوساعت در تاریکی حرکت کردن و با احتیاط ِکامل از کناره آبادان ودر موازات با ساحل خلیج، حالا به اینجا رسیده اند. دراتوبوس تمامی مجروحان از زن و مرد، جوان و پیر و چند پسربچه بخاطر خستگی و ترس! بی صدا وبی حرکتند. همه را از بیمارستان شرکت نفت آبادان آورده اند... راننده می گوید: «...بسرعت پیاده شید. تو ساحل منتظربمونید. هاورکراف میاد؛ ممکنه دیر بیاید اما میاد... یه جایی تو بیابون سنگر بگیرید...»
اتوبوس بعداز پیاده کردن سریع مجروحان، بلافاصله برمی گردد بازهم با چراغ خاموش... صدای زوزه باد در فضای تاریک کنار ِساحل با صدای موج درهم می آمیزد، درد درتمامی وجود مجروحان به نظر رخنه کرده واحساس کرختی و خواب می کنند، یکی دونفری هوشیارترند، جوان به روزگار و زندگی اش به آنی فکر می کند، هیچگاه در پیش بینی هایش این روزها نبود... روزهای بهمن... هیاهو و تلاطمات زود گذر... و آغاز جنگ...
مردمی که سالها درصلح زندگی می کردند و حوادث انقلاب راتجربه نکرده بودند؛ اتفاقاتی که خیلی زود و بسرعت تغییر را درپی داشت؛ حالا بر این باور بودند که جنگ هم چند روزی بیشتر دوام نخواهد داشت! او هم هنوز بر این باور که با آمدن بهار، عفریت جنگ به صلح می انجامد!!!... به خویشان و دوستانش می اندیشد... در خواب و بیداریست... هوای ِسرد همراه با باد، مجروحان را کلافه کرده و او کماکان در افکارش غوطه ورست... مجروحی که پاهایش سالم ودست و سرش باند پیچی شده، به اوکمک می کند که در کناره ی بوته ای درمیانه ی شن در درون گودی ِزمین قرار گیرد...
ساعتها می گذرد...
سرانجام! «هاور کرافت» از راه دریا به کناره ی ساحل می رسد. مجروحان به کمک هم سوار می شوند. بمباران لحظه ای قطع نمی گردد... هم ساحل وهم دریا توسط دوربردهای عراقی بمباران می گردد. درهر انفجار، بخشی از ساحل، بیابان ودریا روشن می شود و در روشنایی ِلحظه ای؛ مشخص است درکناره های ساحل، چقدر تانک، کامیون وادوات نظامی زمینگیر شده اند...! «هاورکرافت» به سرعت به عمق دریا می رود. بمباران ادامه دارد... او هنوز در خواب و بیداریست؛ اما هوشیارتر... درد امانش را بریده...

آن پاییز هم گذشت و به زمستان رسید و با آمدن بهار، جنگ به پایان نرسید و سالها ادامه داشت... جنگی که به سادگی ویک شبه آغاز شده بود؛ حالا هیچ پایانی برایش متصور نبود...
وجوان سالهای سال، به پایان جنگ می اندیشید!!!... امروز هم...

*.قمارباز نام رمان کوتاهی است از داستایفسکی. فیودور میخایلاویچ دوستایِوسکی زادهٔ ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱درگذشتهٔ ۲۹ ژانویه ۱۸۸۱نویسندهٔ مشهور و تأثیرگذار اهل روسیه... ویژگی منحصر به فرد آثار وی روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیت‌های داستان است. سوررئالیست‌ها مانیفست خود را بر اساس نوشته‌های داستایفسکی ارائه می نمایانند...

فوریه ۲۰۲۲، اسفند۱۴۰۰پهلوان
@apahlavan
تابلوی امپرسیونیستی «ورق بازان» اثر پل سزان است که "سزان" در (سال۱۸۹۲میلادی) آن را به اتمام رساند... ⬇️⬇️
کودک اوکراینی⬇️⬇️
Forwarded from اتچ بات
@apahlavan
#ضد_خاطرات

در دوران درس و تحصیل در دهه ۵۰خورشیدی نمونه ها‌ی دیدنی از مدارا بود... دانش‌آموزان و دانشجویان زرتشتی، ارمنی، آشوری، کلیمی، بهایی، مسلمان و آموزگاران، دبیران و استادانی با همین پراکندگی آیینی هم آموزش می دادند و هم می آموختند. هیچ‌گاه به یاد ندارم گوناگونی باورهای دینی موضوع حل نشده ای پدید آورده باشد. با همه تفاوت‌های دینی درآن سالها، یک چیز را نمی‌توان نادیده گرفت و آن «فرهنگ مشترک» بود. به گمانم زمینه مدارا در آنجا، نه آموختگی مدارا و تحمل که دوری از «تنفر ابلهانه» بود و زیستن در سپهرِ فرهنگ مشترک و شاید «عشق خردمندانه» به آن...
برتراند راسل یکی از بنیان‌گذاران فلسفه تحلیلی و یک کنشگرِ ضدجنگ بود. به دلیل باورهای صلح‌طلبانه‌اش در جنگ جهانی اول، از دانشگاه اخراج شد و به زندان افتاد. راسل یکی از مخالفان درگیری وجنگ در ویتنام و همچنین از پشتیبانان خلع سلاح هسته‌ای بود. به پاس آثار پرشمار در پشتیبانی از نوعدوستی و آزادی ِاندیشه، برنده نوبل ادبیات شد. جایی از او پرسیده بودند: «گمان می‌کنید ارزشمند‌ترین پیامی که می‌توانید به آیندگان درباره زندگی خود و آنچه از آن آموخته‌اید بدهید چیست؟» پاسخ داده بود: «دوست دارم به دو نکته اشاره کنم. یکی از پیام‌ها اندیشگی است و دیگری اخلاقی. اندیشگی‌اش اینست که هنگامی که فلسفه‌ای شما را به سوی خود می‌کشد، تنها چیزی که باید از خودتان بپرسید این است که واقعیت‌ها در این فلسفه چیست و چه حقایقی در آنهاست؟ هرگز به خودتان اجازه ندهید که آنچه دوست دارید، حقیقت داشته باشد. یا آنچه را که گمان می‌کنید حقیقت بودنش برای بشر سودمند است، شما را منحرف کند. فقط و فقط به اینکه واقعیت‌ها چه هستند، نگاه کنید. اما مسأله اخلاقی بسیار ساده است. باید بگویم عشق ورزیدن خردمندانه است و تنفر ورزیدن ابلهانه... در این جهانی که در آن، ما هر روز بیش از پیش به یکدیگر نزدیک می‌شویم، باید بیاموزیم که یکدیگر را تحمل کنیم، باید بیاموزیم تا با این واقعیت که دیگران ممکن است سخنانی بگویند که به کام ما خوش نیاید؛ کنار بیاییم. ما تنها می‌توانیم در این صورت با هم زندگی کنیم. اگر قرار باشد با یکدیگر زندگی کنیم؛ نه اینکه با یکدیگر بمیریم! آموختنِ اینگونه بزرگ‌منشی و تحمل یکدیگر، برای ادامه زندگی انسان روی کره زمین بی‌گمان ضروری است...» اما پرسش اینجاست که ما آموخته‌ایم؟ آیا همچنان امیدی به آموختن هست؟ حوادث دهشت بار این روزهای دنیا پاسخ را سخت دشوارمی نمایاند! اما باید امیدوار بود و کوشید... «خردمندی نیابی شادمانه...»**

*.«ضدخاطرات» نام کتابی است از آندره مالرو André Malraux زاده۱۹۰۱ درگذشته۱۹۷۶ نویسنده، منتقد هنری و سیاست‌مدار فرانسوی…اصلی ترین دغدغه ی مالرو در این کتاب، مرگ است وانسانیت و سرنوشت انسان... او همواره مخالف جنگ باقی ماند...
**.شهید بلخی درگذشت ۳۲۵ هجری قمری شاعر، فیلسوف و حکیم سده چهارم هجری ... او شاگرد رودکی بود در دوره سامانیان...

نیمه اسفند۱۴۰۰ پهلوان
@apahlavan
#صدای_ماندگار ⬇️⬇️
@khosroye_shirindahanan
@jane_shifteham
Forwarded from اتچ بات
@apahlavan
#هشتم_مارس

در دبستان، کلاس سرود داشتیم و معلم کلاس مان در زنگ سرود به نظرمی آمد آدم دیگری شده است. آرام بود واز آن سختگیری های همیشگی اش خبری نبود... اودر زنگ سرود با ویلون اش به کلاس می آمد. همان جا می نواخت و از میان بچه ها کسی که صدایش بهتر بود؛ می خواند البته آواز دسته جمعی هم داشتیم؛ اما آنچه بیشتر به یادم مانده از آن معلم سالهای دور، این بود که بعضی اوقات در حین ساز زدن، اشک در چشمانش حلقه می زد و بیرون نمی آمد وهمانجا می ماند!... این نوع اشک ها را بعدها که بزرگتر شدم؛ دیدم و دلیلش را دانستم...
برخی ازصداها، از چنان وزن احساسی و عاطفی‌ای برخوردارند که تا هميشه عمربا تو خواهند ماند، به‌خصوص اگر اين صدا را در ايام کودکی و درنوجوانی شنيده ویا با آن زندگی‌ کرده باشید... ویلون ِمعلم ِدبستانم اینگونه بود وبسیاری از تصنیفها، آوازها و شعرها برایمان اینچنین مسیری را طی نموده اند... وازآدمها... مادران و خواهران بیشتر...
می گویند «قمر*» هم اینگونه بود... هرگاه روی سن می رفت از ابراز احساسات حاضرین بغض می کرد اما چهار مضراب مرتضی خان نی داوود به دادش می رسید و آرامشی می داد به او تا صدایش را استراحتی بدهد و بتواند بخواند!...
غم و شادی گویا عجین شده در روزگارما و در این میان مادران، خواهران و همسران رازداران این زمانه اند...از بهمن۵۷ به بعد شاید در باورمان اینگونه بود که این بغض های فروخفته به پایان می رسد؛ اما همانند سرنوشت بسیاری ماند در حافظه تاریخی مان... وباقیست در همین روزها و سالها...
یادآورى خاطرات همه ی آن سربه داران از «رُزا لوکزامبوگ**» تا «قره العین***» همواره موجب رنجورى است حتى اگر با همه تفاوت‌هايمان، تاريخ ساخته باشيم تاريخ‌سازانی که نه مطيع بلکه خلّاق چون از اجاق ِرفتن هایشان، خاكستر را نگه داشته‌ايم و نه شعله را!...

*. قمرالملوک وزیری زاده ۱۲۸۴ در تاکستان، درگذشته ۱۴ مرداد ۱۳۳۸ در تهران . خواننده آوازهای سنتی ایرانی بود که در دورهٔ خود بسیار شهرت یافت. وی در نوع‌دوستی و بخشش زبانزد بود و اواخر عمر زندگی خویش را به تنگ دستی گذراند...
**. روزا لوکزامبورگ : Rozalia Luksenburg لهستانی‌تبار... زاده۱۸۷۰، درگذشته ۱۹۱۹ انقلابی و رهبر سوسیالیستهای آلمان بود ... او به سال ۱۹۱۹ در پی خیزش ژانویه، توسط دولت آلمان دستگیر و به همراه دیگر یارانش تیرباران شد…
***.فاطمه برغانی قزوینی تولد: ۱۱۹۵ خورشیدی، مرگ۱۲۴۰ خورشیدی ملقب به زرین‌تاج، زَکیّه، اُمّ سَلَمَه و مشهور به طاهره و قُرَّةُالعَین، شاعر، خطیب، مجتهد وعارف درزمان امیرکبیر دستگیر شدو سه سال بعد، مدتی پس از ترور نافرجام ناصرالدین‌شاه و بعداز قتل امیرکبیر، در تهران اولین زنی بود که سربه دارشد...

اسفند۱۴۰۰ پهلوان
@apahlavan
#بازآمدم_خانم_هنگامه_اخوان ⬇️⬇️
@khosroye_shirindahanan
@jane_shiftehamhifteh
Forwarded from اتچ بات
@apahlavan
#دیوارنگاره_رافائل

در نوجوانی رُمان «گوژپشت نُتردام» را خوانده بودم. از شگفتی عشق ِ«كازيمودو» ناقوس زن ِ کلیسای«نُتردام» با آن ظاهر دهشتناک به دخترِكولی و همچنین عشق راهب ِکلیسا به همان دختر درعجب بودم! چگونه «گوژپشت نتردام» و راهبی ِخداترس هرکدام در خلوت خویش عاشق ِدختر زیبایی شده بودند!که خود عشق دیگری را می جُست!... بعدها در سینما، فیلم را دیدم؛ عظمت کلیسا و رقص دختر کولی "اسمرالدا" و بازی«آنتونی کوئین» در نقش «گوژپشت ِنترادم» در ذهنم ماندگار شد. سالها بعد همانند هرجوانی به نقش کلیسا در قرون وسطی پی بردم که هفت کلیسا، کل جهان را فرمانروایی می کردند... دوران انگیزاسیون و تفتیش عقاید، زندگی«جوردانو برونو» و اندیشه های «دکارت» و... رنسانس را آشکارتر کرد ورُمان پرحجم ِ«دِکامرُون» بر دانستنی هایم افزود...
این روزها که ناقوس ِجنگ، همه را به وحشت انداخته و مردم اروپا بیشتر در تلاش خاموش کردن این شعله های آتش اند؛ نوازنده ی ناقوس ها چه کسانی اند؟... درهردو جنگ جهانی اول ودوم، هرچه سوزانده شد؛ در اروپا بود... جدا از جنگهای خانمان سوز، اروپائیان بر این باورند که باید در صلح زندگی کنند... و ديوارنگاره مشهور«رافائل» با عنوان «مكتب آتن» نمادیست ازاین همزیستی... خالقش «رافائل سانتسیو» نقاش و معمار نامدار ايتاليايی که آنرا در سن ۲۶سالگی خَلق كرده (پنج در هفت‌ونيم متر) در قصرِ«آپوستوليك» در شهرِواتيكان... از عنوان نقاشی برمی‌آيد كه اين انسان‌های فرهيخته، انديشمندان، فلاسفه و متفكران يونانی اند. آشكارترين دلالت اين ادعا، كتاب هايی است كه در دستان دومردی است كه در مركز نقاشی سرگرم گفتگویند، مرد مسن‌تر كه شبيه «لئوناردو داوينچی» است معاصر رافائل، كتاب تيمائوس «افلاطون» را در دست دارد و مرد جوان‌تر كتاب اخلاق «ارسطو» را به دست گرفته... پيرمرد با دستان ديگرش به آسمان اشاره می‌كند و جوان گويی او را به زمين فرا می‌خواند. اشاراتی به تاييد اين مدعا كه با دو بنيانگذار شهير فلسفه روياروييم كه يكی را به جهان ايده‌ها، فراسوی محسوسات دعوت می‌كند و ديگری از او می‌خواهد كه از عالم محسوسات غفلت نورزد!... البته چنان كه مفسران گفته‌اند، همه حاضران متعلق به يونان باستان نيستند و برخی از معاصران رافائل نيز در آن حضور دارند. هم «داوينچی» وهم «ميكل‌آنژ»...آن طور كه مفسران هنر نشان داده‌اند، بر اساس اشاراتی از اين دست، می‌توان به هويت برخی ديگر از افراد حاضر در تابلو نيز پی برد: «زرتشت» پیامبر ایران باستان نیز با ردایی سفید و گوی آسمانی در دست به مباحثه با «بطلمیوس» ایستاده که گوی جهان‌نما در دست اوست، یعنی یکی از بهشت آسمانی روایت می‌کند و دیگری از جهان مادی... رافائل تصویر خودش را نیز در این گوشه نقاشی در لباسی سرخ‌رنگ گنجانده که به بیننده اثر چشم دوخته!... عموم ايشان چنان كه اشاره شد، فلاسفه و دانشمندان هستند، از «سقراط»، «هراكليتوس»، «گزنفون»، «پارمنيدس»، «اقليدس» و «ارشميدس» درغرب تا «زرتشت» و «ابن رشد» در شرق و «بوئتيوس» در سده‌های ميانه. نمادی برای همنشينی همدلانه فيلسوفان و متفكران زير يك سقف... همه مشغول بحث، گفتگو، تفكر و تامل اند... راست اینست كه آنچه در اين تابلو به تصوير كشيده شده، آرمانی است كه نخبگان ِنخستين سرآغاز ِعصر ِنوزايش در سر می‌پرورانده اند!؛ يافتن نوعی اندیشه برای انسانیت... آنها می‌كوشيدند نشان دهند که می توان در كمال آرامش و صبوری، بدون دعوا و جنگ با يكديگر بحث کنند... از يكديگر بیاموزند و به يكديگر ياد ‌دهند و همگی در صلح زندگی کنند؛ هرچند واقعيت اینگونه نيست!... در دنيای واقعی، آنچه انسان را به عملی وا می دارد؛ غير از انديشه‌ها و تفكرات، امور ديگری چون خواسته‌ها، اميال، احساسات، عواطف، سود و سرمایه نيز هست و در نتيجه كنش‌های آدميان، هميشه متاثر از عوامل بسياريست. با وجود همه آنچه گفته شد؛ آرمانخواهی از آن دست كه «رافائل» به تصوير كشيده، يك آرزوی موهوم و يك خيال ناممكن نبوده ونيست... توجه واشک مردمان جهان در آتش «جنگ» و آوارگی و کشتار انسانها در این روزها شاید تلنگری باشد به برگشت ایده ی «دیوارنگاره رافائل»!؛ هرچند بی پروایی درگسترش جنگ که خواسته ی کمپانی ها و کورپوریشنCorporationهای تسلیحاتی ست؛ بیان خوفناک دیگری هم دارد!...
«قلم را آن زبان نَبوَد که سّرعشق گوید باز
ورای حد تقدیر است شرح آرزومندی...»

*.گوژپَشت نوتردام رمانی است نوشتهٔ ویکتورهوگو Victor Marie Hugo‎؛ زاده ۲۶ فوریه ۱۸۰۲ درگذشته ۲۲ مه ۱۸۸۵ نویسندهٔ نامدار فرانسوی... این کتاب یکی از آثار ادبی برجستهٔ جهان است.

اسفند۱۴۰۰ پهلوان
@apahlavan
*.دیوارنگاره رافائل درسال ۱۵۰۸میلادی به تصویرکشیده شده... ⬇️⬇️
Forwarded from اتچ بات
@apahlavan
#دلشوره_عید

دلشوره سال نو وعید، مثل همیشه در وجودم شروع شده، همواره اینگونه بوده، عید که نزدیک می شود یاد خیلی ها می افتم؛ خیلی هایی که رخت بر بسته اند و رفته اند... که جوان ترین آنها کیانوش بود وخشایار و هادی...
بازار تره بار شهر همچون سالهای قبل شلوغ و پُر رفت و آمد است، دختربچه ای دست در دست پدر، هیاهوی بازار نه تنها متعجب اش نکرده، بلکه لبخند به لب دارد با نگاهی آشنا... نگاه شادش مرا یاد خواهرم می اندازد. خواهربزرگم همیشه می گفت: «عید مال بچه‌هاست...» راست می‌گفت؛ فقط کافی است لحظه ای چشمانم را ببندم...
یاد باغ پر محصول دوران کودکی و نوجوانی، درختان پرشکوفه، دشت و شالیزارهای بی انتها وباغچه کوچک خانه مان... سبزه را می‌گذارم روی ترمه ی دست ِدوز ِیادگار مهین خانم، کنار نارنج غلطان درآب کاسه ی بلور. توی بازار، پیرزن روستایی به گاری اش تکیه داده، نگاهش خیره ودر فکرهست، نگاهش درد دارد دراین روزگارِتیره وتار، اما شور و شوق هم دارد... سیب می‌فروشد، چند دانه برمی‌دارم، سرخ و بدون لکه‌اش را... می‌گوید:
« سرخی سیب آ سلامتی می‌آره، درشت‌هاشو سوا کن...» سوا می‌کنم به صبر... سیب‌ها را می‌گذارم کنار سبزه. موقع برگشت، سمنویی را که زن عمو داده، می آورم خانه...یاد عمو که پارسال این موقع ها چقدر سرحال بود! و عید با همه شرایط کرونایی رفتیم ملاقاتش... یاد زن عمو دیگرمان که سرشار از مهربانی بود که اوهم به تازگی رخت بربست و رفت... در رویای خود، خواهرم را می بینم، لبخند می‌زند، دستش را می‌برد زیر چادرش، دنبال چیزی می‌گردد... من اما فکر می کنم حتما میوه ای برایم کنار گذاشته... سکه‌ای بیرون می‌آورد و می‌گذارد کف دستم، گرمای دستش را حس می‌کنم، آن دست‌های چروکیده اما کشیده و زیبا، داغی به یکباره می‌رود توی تنم. ذوق می کنم. سکه را می‌گذارم سر سفره، کنار نارنج غلطان در آب و سبزه و سمنو، ظرف سیب هم هست، ظرف قدیمی ِخورشید نشان ِیادگار ِاعیانی مهین خانم. هم او می‌گوید: «سرکه و سنجد یادت نره، سُنبل تو باغچه ی کوچیک خونه تون هست...» چشم‌هایم را باز می‌کنم، چقدراز میدانِ شهر دور شده ام ...
در خانه، عطرسبزی پلویی ِفاطمه خانم که ساطوریش کرده، اشتهایم را قلقلک می‌دهد. سُفره روی میز آماده است، شمع‌های روی سفره روشن، روبان قرمز دور ِسبزه بسته شده... اسکناسی های نو را توی ِحافظ ِیادگار داداش حیدر می گذارم برای عیدی به عزیزان.... به قول آقاربیع «ته کیسه ای ست...» دعای مادرم را می شنوم و لبخند نمکین خواهرم، اما نمی بینمشان... دو دستم را روی صورتم می‌مالم و به دور دست ها خیره می شوم ...
امسال یاد سه عاشق ِایران هم در خاطرم هست. سه تن با گرایش های متفاوت و دغدغه های گوناگون... يكی در پيرانه سر رهبر يكی از پرشورترين كارزارهای سياسی ايران بود؛ دیگری پژوهشگر و محققی اهل كتاب كه شيفته و عاشق فرهنگ، ادبيات و تاريخ ايران و سومی يك فعال سياسی چپ‌گرا كه فراسوی كارهای تحقيقاتی و پژوهشی اش، با قدرت‌ها سر سازگاری نداشت... مصدق به استقلال و سربلندی ايران می اندیشید، زرين‌كوب برای همه ايرانيان می‌نوشت و رييس‌دانا، همه ی عمر در جست‌وجوی عدالت بود... بی‌دليل نيست كه همه ايرانيانی كه دل در گرو سرزمين ِمادری و خانه ی پدری دارند؛ اين سه تن را دوست می دارند...
سال دارد نو می شود... به مهربانی، سلامتی وصلح بیندیشیم... مردمان این سرزمین همیشه دوستدار صلح بوده اند ومهربانی...

واپسین روزهای اسفند ۱۴۰۰- پهلوان
@apahlavan
#ازنگاه_یاران⬇️⬇️ شعر: #فریدون_مشیری
#صدیق_تعریف
@khosroye_shirindahanan
@jane_shifteham
Forwarded from a. pahlavan
خجسته باد نوروز سال ۱۴۰۱خورشیدی
@apahlavan
📚📲 @ketabkhvan

📖 دانلود مستقیم کتب pdf از کانال
📚 کـــــــتــــابــــخــــــــــوان
#معرفی‌ربات؛ معرفی چند ربات کاربردی تلگرام بر پایه هوش مصنوعی :

ربات دانلود رایگان از اینستاگرام @iEasyDLbot
ربات دانلود رایگان از  یوتیوب @iEasyDLbot
ربات دانلود رایگان از اسپاتیفای @iEasyDLbot
ربات دانلود رایگان از ساوندکلاود @iEasyDLbot
ربات دانلود رایگان از کست باکس @iEasyDLbot

سیو کنین لازم میشه 👌
کتابخوان:
📚📲 @ketabkhvan

📖 دانلود مستقیم کتب pdf از کانال
📚 کـــــــتــــابــــخــــــــــوان