کائِن
529 subscribers
501 photos
31 videos
14 links
کائن:به معنای آنچه که وجود دارد.
و هرآنچه می‌بینید؛ ساخته ذهن مشوش خودتان است.
t.me/HidenChat_Bot?start=116860034
Download Telegram
حالا درسته که هیچ چیزی مطلق نیست ولی من اصن تاحالا تو زندگیم آدم حسابیِ مذهبی ندیدم.
👍181👎1
شما تصور کن اعتقاد داشته باشی که رنگ دیوارت باید صورتی باشه؛ بعد اعتقادت رو به مرحله سلوک و شیوه برسونی.
حالا بهش شاخ و برگ بدی و اون سلوک رو دین بدونی.
بعد حالا اگه یه نفر بخواد دیوارش رو آبی کنه بهش گیر بدی که از دین خارج شده و مجازاتش مرگه.
👍14👎1
بیا ساز بزنیم هرجاش فالش شد همو ببوسیم.
{تا پایین قطعه را بدون فالشی مینوازد}
🌚6🤣5
محتاج و غنی بنده این خاک درند
وانان که غنی ترند، محتاج ترند
4🌚1
آقا ما امروز اومدیم یکم تمرین کنیم انقد سرمون درد گرفت سازو بستیم.
🌚4
بعد الان سرم خوب شده؛ فقط مشکل با تمرین کردن ماعه.
🌚5
کاش مدل دوستی برگرده به دوره مهدکودک؛ میرفتی پیش اون دختری که دوستش داشتی به زور میشستی و باهم نقاشی میکشیدین و خوراکی میخوردین. بعدم میرفتین تو حیاط بدو بدو میکردین و دوباره این داستان فردا و پس فردا تکرار میشد.
🌚7💅3👍1👎1💔1
همیشه یه لوپ کشنده واسه هر آدمی تو زندگیش وجود داره که فقط دیگران می‌ببینن، مثل یه آدم سیگاری که هر چند ماه یه بار سیگارشو عوض میکنه و به بقیه اون سیگار پیشنهاد میده و این روند تا ابد ادامه داره.
🌚1
دیروز که از خواب پا شدم با قهوه و ناهار سالم و ویتامین به خوردم رسیدگی کردم؛ امروز با شکم خالی چهار نخ سیگار کشیدم؛ اصن کلا تو پارادوکس روزگار میگذرانم.
🤣4👍2🌚1
Forwarded from صادقانه
زندگی قشنگه، خیابون‌ها هم خوشگلن، حتی هوای تابستون هم خوبه.
بود و نبودت روی قشنگی دنیا تاثیری نداره، من سخت گرفته بودم.
9
تو این دنیا کسایی پیدا میشن که حتی اب کرفس هم دوست داشته باشن اما کسی پیدا نمیشه تورو دوست داشته باشه.
💔41
Forwarded from Fuck This Channel️
ما همه افسرده ایم فقط بعضیا بهتر مخفیش میکنن.
💔4🍾3👍1
واسه دختره شوبرت فرستادم میگه ببخشید سلیقم نیست.
اه بابا حالم ازتون بهم میخوره؛ چرا انقد من بدبختم و اقبالم بو جنازه میده؟!
Forwarded from کائِن
یه تندیس نامرئی از ناخوش احولیم درست کردم، گذاشتم رو تاقچه اتاقم.
تنها چیزی ازش میدونم اینکه همیشه زیر چشمی بهم نگاه میکنه و شاید زیر لب میگه: یک روز تورا خواهم آویخت به غم.
وقتی بچه بودم توی یه محله تو‌درتوی قدیمی توی اصفهان زندگی میکردم. اون موقع هنوز مدرسه نمیرفتم و توی محله دوتا دوست داشتم به اسم سارا و نوید.
نوید، سارا رو دوست داشت، به همون اندازه که سارا از من خوشش میومد و هر وقت نوید اینو متوجه میشد اعصابش میریخت بهم و یه روز حسابی دعوامون شد.
با سنگ زد تو سرم و کله‌م شکست و از یه شکاف بالای سرم خون باز شد؛ نویدم نشست به گریه کردن.
رفتیم خونه نوید و اینا که مامانش خون رو بند بیاره ولی مامانش هم بدتر هول شد.
خلاصه آخر سر بردنم درمونگاه و سرمو پانسمان کردن. فرداش بابای نوید واسه اینکه دلجویی کنه واسم اسباب‌بازی خرید و آورد در خونه.
البته بعد سال ها دیروز نوید رو دیدم؛ این داستان رو یادم نبود. خودش تعریف کرد.
خیلی حس عجیبی بود که اصن همچین چیزی رو یادم نبود. انگار همه داستان های بچگی روی دراگ گذرونده بودم.
👍4