برام مهم نیست که قراره قشر مذهبی ناراحت بشه. چپ میریم راست میایم باید مراقب باشیم بهشون بر نخوره.
👍15
حالا درسته که هیچ چیزی مطلق نیست ولی من اصن تاحالا تو زندگیم آدم حسابیِ مذهبی ندیدم.
👍18❤1👎1
شما تصور کن اعتقاد داشته باشی که رنگ دیوارت باید صورتی باشه؛ بعد اعتقادت رو به مرحله سلوک و شیوه برسونی.
حالا بهش شاخ و برگ بدی و اون سلوک رو دین بدونی.
بعد حالا اگه یه نفر بخواد دیوارش رو آبی کنه بهش گیر بدی که از دین خارج شده و مجازاتش مرگه.
حالا بهش شاخ و برگ بدی و اون سلوک رو دین بدونی.
بعد حالا اگه یه نفر بخواد دیوارش رو آبی کنه بهش گیر بدی که از دین خارج شده و مجازاتش مرگه.
👍14👎1
کائِن
شما تصور کن اعتقاد داشته باشی که رنگ دیوارت باید صورتی باشه؛ بعد اعتقادت رو به مرحله سلوک و شیوه برسونی. حالا بهش شاخ و برگ بدی و اون سلوک رو دین بدونی. بعد حالا اگه یه نفر بخواد دیوارش رو آبی کنه بهش گیر بدی که از دین خارج شده و مجازاتش مرگه.
دیگه خر فهمتر از این نمیشه دین رو به کسی توضیح داد.
👍8
کاش مدل دوستی برگرده به دوره مهدکودک؛ میرفتی پیش اون دختری که دوستش داشتی به زور میشستی و باهم نقاشی میکشیدین و خوراکی میخوردین. بعدم میرفتین تو حیاط بدو بدو میکردین و دوباره این داستان فردا و پس فردا تکرار میشد.
🌚7💅3👍1👎1💔1
همیشه یه لوپ کشنده واسه هر آدمی تو زندگیش وجود داره که فقط دیگران میببینن، مثل یه آدم سیگاری که هر چند ماه یه بار سیگارشو عوض میکنه و به بقیه اون سیگار پیشنهاد میده و این روند تا ابد ادامه داره.
🌚1
دیروز که از خواب پا شدم با قهوه و ناهار سالم و ویتامین به خوردم رسیدگی کردم؛ امروز با شکم خالی چهار نخ سیگار کشیدم؛ اصن کلا تو پارادوکس روزگار میگذرانم.
🤣4👍2🌚1
تو این دنیا کسایی پیدا میشن که حتی اب کرفس هم دوست داشته باشن اما کسی پیدا نمیشه تورو دوست داشته باشه.
💔4❤1
واسه دختره شوبرت فرستادم میگه ببخشید سلیقم نیست.
اه بابا حالم ازتون بهم میخوره؛ چرا انقد من بدبختم و اقبالم بو جنازه میده؟!
اه بابا حالم ازتون بهم میخوره؛ چرا انقد من بدبختم و اقبالم بو جنازه میده؟!
وقتی بچه بودم توی یه محله تودرتوی قدیمی توی اصفهان زندگی میکردم. اون موقع هنوز مدرسه نمیرفتم و توی محله دوتا دوست داشتم به اسم سارا و نوید.
نوید، سارا رو دوست داشت، به همون اندازه که سارا از من خوشش میومد و هر وقت نوید اینو متوجه میشد اعصابش میریخت بهم و یه روز حسابی دعوامون شد.
با سنگ زد تو سرم و کلهم شکست و از یه شکاف بالای سرم خون باز شد؛ نویدم نشست به گریه کردن.
رفتیم خونه نوید و اینا که مامانش خون رو بند بیاره ولی مامانش هم بدتر هول شد.
رفتیم خونه نوید و اینا که مامانش خون رو بند بیاره ولی مامانش هم بدتر هول شد.
خلاصه آخر سر بردنم درمونگاه و سرمو پانسمان کردن. فرداش بابای نوید واسه اینکه دلجویی کنه واسم اسباببازی خرید و آورد در خونه.