Forwarded from Finance & Economics
سرگردان میان واقعیت و ایدئولوژی.pdf
121 KB
📄 سرگردان میان واقعیت و ایدئولوژی؛ آصف بیات و شعارهای خیزش دی ماه
👤 کاوه کاردگر
پیش از این در نوشتهای (اینجا) به نقد روایت #آصف_بیات در مورد دیماه 404 پرداختم و سعی کردم نشان دهم چطور روایت ایشان در بررسی میزان استقبال از اعتراضات مبتنی بر قومیت، نادرست بوده و منجر به تحریف، حذف، و بیصداسازی بخش بزرگی از جامعه ایران شده است.
در این یادداشت و احتمالا یادداشتهای دیگری در ادامه، به وجوه دیگر متن آقای بیات میپردازم. تحلیل کلی من همچنان مانند نوشتۀ پیشین چنین است که گزارش و روایتی که آقای بیات از اعتراضات دیماه ارائه میدهد به خصوص مقایسه آن با جنبش پیشین یعنی زن، زندگی، آزادی؛ نادرست، غرضورزانه و غیرمنطبق با واقعیت جامعه ایران و این موج اعتراضی است.
🔗 همچنین بخوانید: آیا میتوان گفت روایت آصف بیات فاشیستی است؟
◽️@utfinance◽️
👤 کاوه کاردگر
پیش از این در نوشتهای (اینجا) به نقد روایت #آصف_بیات در مورد دیماه 404 پرداختم و سعی کردم نشان دهم چطور روایت ایشان در بررسی میزان استقبال از اعتراضات مبتنی بر قومیت، نادرست بوده و منجر به تحریف، حذف، و بیصداسازی بخش بزرگی از جامعه ایران شده است.
در این یادداشت و احتمالا یادداشتهای دیگری در ادامه، به وجوه دیگر متن آقای بیات میپردازم. تحلیل کلی من همچنان مانند نوشتۀ پیشین چنین است که گزارش و روایتی که آقای بیات از اعتراضات دیماه ارائه میدهد به خصوص مقایسه آن با جنبش پیشین یعنی زن، زندگی، آزادی؛ نادرست، غرضورزانه و غیرمنطبق با واقعیت جامعه ایران و این موج اعتراضی است.
🔗 همچنین بخوانید: آیا میتوان گفت روایت آصف بیات فاشیستی است؟
◽️@utfinance◽️
❤1👎1
Forwarded from Finance & Economics
📄 خصلت انقلابی: تنزل یا تداوم؟
👤 کاوه کاردگر
نویسنده در سومین یادداشت، به نقد مقایسه #آصف_بیات میان اعتراضات ۴۰۱ و ۴۰۴ از منظر خصلت انقلابی میپردازد.
🔗 قسمت نخست را اینجا بخوانید: آیا میتوان گفت روایت آصف بیات فاشیستی است؟
🔗 قسمت دوم را اینجا بخوانید: سرگردان میان واقعیت و ایدئولوژی؛ آصف بیات و شعارهای خیزش دی ماه
◽️@utfinance◽️
👤 کاوه کاردگر
نویسنده در سومین یادداشت، به نقد مقایسه #آصف_بیات میان اعتراضات ۴۰۱ و ۴۰۴ از منظر خصلت انقلابی میپردازد.
🔗 قسمت نخست را اینجا بخوانید: آیا میتوان گفت روایت آصف بیات فاشیستی است؟
🔗 قسمت دوم را اینجا بخوانید: سرگردان میان واقعیت و ایدئولوژی؛ آصف بیات و شعارهای خیزش دی ماه
◽️@utfinance◽️
Telegraph
خصلت انقلابی: تنزل یا تداوم؟
آصف بیات در بخش دیگری از نوشتهش در مقایسه اعتراضات 401 و 404 از منظر خصلت انقلابی چنین میگوید: «در اینجا بحث من این است که خیزش دی ماه ۱۴۰۴ از یک طرف وامدار جنبش «زن زندگی آزادی» است و از طرف دیگر عقبگردی از آن ـ تنزل از خصلت انقلابی آن. اگرچه اعتراضات…
❤2👎1
دو نکته از وقایعنامه ابراهام کرتی
وقایعنامۀ ابراهام کرتی از آثار خواندنی و مهم دربارۀ ایران قرن ۱۸ و حوادث پیرامون انقراض رسمی صفویه و تاجگذاری نادرشاه است. نویسنده به خاطر حضور در بطن وقایع به خصوص گردهمایی دشت مغان و البته به سبب روایت جزییات آن، اطلاعات ارزشمندی به جا گذاشته که حتی در تاریخهای رسمی دربار نادر نیز ذکر نشدهاست.
ابراهام یک ارمنی از جزیره کرت بود و پیشوایی مذهبی ارمنیان منطقه تراکیه را برعهده داشت. در سال ۱۷۳۴ به جهت زیارت اماکن مقدس ارمنیان به شرق سفر میکند. همزمانی سفر او با دو رویداد سرنوشت زندگیش را به کلی دگرگون کرد. نخست آنکه حضور وی در منطقه همزمان شد با تصرفات روس و عثمانی در قلمرو ایران، و ایروان و اچمیادزین (در متون فارسی آن زمان عموما با نام اوچکلیسا) هر دو در آن زمان تحت اشغال عثمانی بود. دوم آنکه در همان اوان، ابراهام دوم، جاثلیق اعظم کلیسای ارمنی فوت میکند و حاکم عثمانی تقریبا به زور و با تهدید به مرگ، ابراهام کرتی را به عنوان جانشین نصب میکند و توضیحات ابراهام مبنی بر اینکه انتخاب جاثلیق جدید فرایند و قوانین خاص خود را دارد تاثیری در تصمیم حاکم عثمانی نمیگذارد. همین انتصاب خلاف رویه، زندگی ابراهام کرتی و باقی عمرش را تحت تاثیر قرار میدهد. با حضور نادر و سپاهیانش دولت مستعجل عثمانی در منطقه به سر میرسد و مناطق اشغالی بازپس گرفتهمیشود و ابراهام از این پس باید با حکومت و دولتمردان جدیدش سروکله بزند. سوای از گزارش وی از رویداد دشت مغان که من بعدها مفصل به آن خواهم پرداخت، کتاب نکات جالب دیگری دارد که به دوتایش اشاره میکنم.
طبق روایت ابراهام، او دستکم دوبار با نادر ملاقات داشته، یکی در همان زمان اردوی نادر در منطقه و پیش از تخلیه کامل مناطق توسط نیروهای عثمانی و دیگر در زمان گردهمایی دشت مغان. گفتگوی میان نادر و ابراهام در این دو دیدار به زبان ترکی صورت گرفته و جالب آن است که ابراهام در اثر خود نیز این دو گفتگو را عینا به زبان ترکی و با الفبای ارمنی نقلکرده و به زبان ارمنی برنگردانده. محض نمونه در مورد دیدار اول چنین نقل میکند که
نکتۀ دیگر، شرح ابراهام از اسرا و بردگان مسیحی است که بخشی از آنها با پادرمیانی او از دست سپاهیان نادر خلاص میشوند. برای ما که ذهنمان عموما با کلیشههای ترنسآتلانتیکی از برده و بردهداری پرشده و در آن تنها استعمار خبیث سفیدهای اروپایی است که دست به چنین اعمالی میزده (که صد البته خبیثانه و ضد انسانی بوده است) و باقی جهان معصومانی بودهاند تحت ستم این ستمپیشگان استعمارگر، بد نیست که به شاخههای دیگری از تاریخ بردهداری نیز بپردازیم که از قضا هم دیرینتر از بردهداری اروپاییان بوده و هم دیرپاتر و هم مرتبط با تاریخ ما. تاریخ ایرانیان نیز ازین اتفاقات بری نیست چه به عنوان برده و چه بردهدار.
وقایعنامۀ ابراهام کرتی از آثار خواندنی و مهم دربارۀ ایران قرن ۱۸ و حوادث پیرامون انقراض رسمی صفویه و تاجگذاری نادرشاه است. نویسنده به خاطر حضور در بطن وقایع به خصوص گردهمایی دشت مغان و البته به سبب روایت جزییات آن، اطلاعات ارزشمندی به جا گذاشته که حتی در تاریخهای رسمی دربار نادر نیز ذکر نشدهاست.
ابراهام یک ارمنی از جزیره کرت بود و پیشوایی مذهبی ارمنیان منطقه تراکیه را برعهده داشت. در سال ۱۷۳۴ به جهت زیارت اماکن مقدس ارمنیان به شرق سفر میکند. همزمانی سفر او با دو رویداد سرنوشت زندگیش را به کلی دگرگون کرد. نخست آنکه حضور وی در منطقه همزمان شد با تصرفات روس و عثمانی در قلمرو ایران، و ایروان و اچمیادزین (در متون فارسی آن زمان عموما با نام اوچکلیسا) هر دو در آن زمان تحت اشغال عثمانی بود. دوم آنکه در همان اوان، ابراهام دوم، جاثلیق اعظم کلیسای ارمنی فوت میکند و حاکم عثمانی تقریبا به زور و با تهدید به مرگ، ابراهام کرتی را به عنوان جانشین نصب میکند و توضیحات ابراهام مبنی بر اینکه انتخاب جاثلیق جدید فرایند و قوانین خاص خود را دارد تاثیری در تصمیم حاکم عثمانی نمیگذارد. همین انتصاب خلاف رویه، زندگی ابراهام کرتی و باقی عمرش را تحت تاثیر قرار میدهد. با حضور نادر و سپاهیانش دولت مستعجل عثمانی در منطقه به سر میرسد و مناطق اشغالی بازپس گرفتهمیشود و ابراهام از این پس باید با حکومت و دولتمردان جدیدش سروکله بزند. سوای از گزارش وی از رویداد دشت مغان که من بعدها مفصل به آن خواهم پرداخت، کتاب نکات جالب دیگری دارد که به دوتایش اشاره میکنم.
طبق روایت ابراهام، او دستکم دوبار با نادر ملاقات داشته، یکی در همان زمان اردوی نادر در منطقه و پیش از تخلیه کامل مناطق توسط نیروهای عثمانی و دیگر در زمان گردهمایی دشت مغان. گفتگوی میان نادر و ابراهام در این دو دیدار به زبان ترکی صورت گرفته و جالب آن است که ابراهام در اثر خود نیز این دو گفتگو را عینا به زبان ترکی و با الفبای ارمنی نقلکرده و به زبان ارمنی برنگردانده. محض نمونه در مورد دیدار اول چنین نقل میکند که
من پیش از او ظاهر شدم و به او خوشامد گفتم. او گفت: خوش گلدین خلیفه. نیجه سن؟ چاق سن؟ ده آتلان خلیفه، گدک ایلری.طبق توضیح جورج بورنوتیان مترجم کتاب به انگلیسی، نویسنده برای اشاره به ایران از واژه Aryan استفاده کرده است. من با زبان ارمنی آشنایی ندارم اما تا آنجایی که جستجو کردم دستکم در ارمنی امروزی صورت مورد استفاده همان ایران است با اندکی تفاوت در تلفظ. اینکه آیا صورت اَریان در میان ارمنیزبانهای منطقه در آن زمان مستعمل بوده یا به نحو دیگری در متن کرتی ظاهر شده بر من معلوم نشد. به هرحال مساله اصلی این تفاوت نیست و میتوان گفت آنچه مدنظر ابراهام کرتی بوده است ایران یا گونهای دیگر از ضبط این واژه بوده است با همان مفهوم. مترجم انگلیسی دوجا از همین ضبط استفاده کرده یکی در نقل داستان سپاه ایران(ص۳۶) و دیگری اشاره به نوع چینش سپاه توسط نادر که میگوید خان (نادر) طبق عادت ایرانیش سپاه را چنین میچید(ص۳۹). مترجم لازم دانسته در هر دو مورد در پاورقی اشاره کند که استفاده نویسنده از این واژه برای تمییز دادن میان ایرانیان و سپاه عثمانی است وگرنه سپاه ایران متشکل از قبایل گوناگون است و خود نادر نیز از طایفه افشار ترک است و چه و چه، گویی نویسنده دچار خطا یا سهوی در اطلاق این واژه شدهاست. توضیح پاورقی به زعم من بیهوده و اضافی و نادرست است. طبیعتا ابراهام که چاقسلامتیش با نادر به ترکی بوده و اشعار فارسی خواندهشده در محافل را هم به فارسی در کتابش نقل کرده و مدتی را از نزدیک در میان اردوی نادر گذرانده کمتر از ما و مترجم کیفیت سپاه نادر و تفاوتها و شباهتهایشان را نمیدانسته. آنچه ابراهام استفادهکرده چیز غریب و جدیدی نبوده و همان است که در تاریخنگاریهای دیگر همان زمان چه در میان ایرانیان و چه عثمانی چه به فارسی و چه به ترکی نیز واضح بوده. اطلاق ایران به این سرزمین و ایرانی به ساکنانش ضمیمه قومی و زبانی خاصی نداشتهاست.
نکتۀ دیگر، شرح ابراهام از اسرا و بردگان مسیحی است که بخشی از آنها با پادرمیانی او از دست سپاهیان نادر خلاص میشوند. برای ما که ذهنمان عموما با کلیشههای ترنسآتلانتیکی از برده و بردهداری پرشده و در آن تنها استعمار خبیث سفیدهای اروپایی است که دست به چنین اعمالی میزده (که صد البته خبیثانه و ضد انسانی بوده است) و باقی جهان معصومانی بودهاند تحت ستم این ستمپیشگان استعمارگر، بد نیست که به شاخههای دیگری از تاریخ بردهداری نیز بپردازیم که از قضا هم دیرینتر از بردهداری اروپاییان بوده و هم دیرپاتر و هم مرتبط با تاریخ ما. تاریخ ایرانیان نیز ازین اتفاقات بری نیست چه به عنوان برده و چه بردهدار.
👍2👎1
ابراهام نقل میکند پس از اتمام رویداد دشت مغان تعداد زیادی برده در اختیار سپاهیان خراسانی بود که وی برخی را با پرداخت هزینه از آنها خریده و برخی دیگر را بدون هزینهای آزاد کرده است. میتوان احتمال داد برای بردهداران با توجه به گرانی و قحطی مواد غذایی که ابراهام نیز به آن اشاره داشته نگهداری آنان بیش از این نمیصرفیده. در میان بردهها دختران و پسران خردسال، پسران پانزده تا بیست ساله و همچنین زنانی باردار حضور داشتند. برخی از آنان در همانجا مجبور به زایمان میشوند و روحانیان مسیحی غسل تعمیدشان میدهند و نام مغان را بر آنان مینهند. در داستان دیگری نیز خدمتکار ضابط نخجوان دختری ارمنی را میدزد و به زور او مسلمان میکند و به عقد خود درمیآورد. ابراهام در نهایت با دعوای و مرافعه فراوان موفق میشود وی را پس بگیرد و شیخالاسلام و دیگر حاضرین را نیزمجبور به صدور حکمی مبنی بر بازگشت دختر به آیین مسیحیت میکند. این تازه وضعیت زمانی است که ابراهام از نادر فرامینی در حمایت و به نفع ارمنیان گرفتهاست و نویسنده در مجموع سیاستهای نادر در این زمینه را مثبت و با همدلی شرح میدهد.
از کتاب ابراهام یک ترجمه خلاصه با نام منتخبی از یادداشتهای ابراهیم گاتوغیگوس توسط استیفان هاناتیان و عبدالحسین سپنتا در سال ۱۳۳۰ منتشرشده. جورج بورنوتیان کل متن را در سال ۱۹۹۰ در انتشارات مزدا با نام The Cronicle of Abraham of Crete به انگلیسی ترجمه کرده و به چاپ رساندهاست. همین ترجمه انگلیسی را فاطمه اروجی به فارسی با عنوان تاریخ من و نادر، شاه ایران ترجمه کردهاست. من البته این ترجمه آخر ندیدهام و از کم و کیفش اطلاعی ندارم.
پ.ن: در باب صورت اَریان به جای ایران این یادداشت دکتر قائممقامی در کانال تلگرامیشان خواندنی است.
از کتاب ابراهام یک ترجمه خلاصه با نام منتخبی از یادداشتهای ابراهیم گاتوغیگوس توسط استیفان هاناتیان و عبدالحسین سپنتا در سال ۱۳۳۰ منتشرشده. جورج بورنوتیان کل متن را در سال ۱۹۹۰ در انتشارات مزدا با نام The Cronicle of Abraham of Crete به انگلیسی ترجمه کرده و به چاپ رساندهاست. همین ترجمه انگلیسی را فاطمه اروجی به فارسی با عنوان تاریخ من و نادر، شاه ایران ترجمه کردهاست. من البته این ترجمه آخر ندیدهام و از کم و کیفش اطلاعی ندارم.
پ.ن: در باب صورت اَریان به جای ایران این یادداشت دکتر قائممقامی در کانال تلگرامیشان خواندنی است.
👍2👎1
اقلیتِ بیاکثریت: قرائت بطلمیوسی قومگرایانه
شما اگر مسالهای را بر مبنای یک کلانروایت تبیین کنید حداقل انتظار آن است که آن تبیین صادق و با شرایط واقعی منطبق باشد چرا که قاعدتا گامهای بعدی منجمله راه حل بر پایه آن تبیین برداشته و پیشنهاد میشود. کلانروایتی که مساله ایران را از منظر قومیت بررسی میکند عموما چنین است که یک اکثریتی به نام فارس که مرکزنشین است قدرت و مراجع تصمیمگیری را در تسلط خود دارد و اقلیتهای قومی در این سیستم توزیع تحتستم و تبعیض هستند و به حاشیه راندهشدهاند. حال ببینیم این روایت را تا چه حد میتوان با واقعیت تطبیق داد. من قویا معتقدم ما قومی به نام فارس نداریم و این اختراع، مندرآوردی و حاصل دیگریسازی است. در این نوشته اما چند قدم عقبنشینی میکنم و فرض را بر این میگذارم که چنین هویت قومی وجود دارد. پس، از این به بعد هرجا از فارس/ غیرفارس استفاده میکنم از دریچه نگاه روایت مزبور است نه باور خودم. اگرچه با همین فرض غلط هم مکافات کم نداریم. مبنای فارس بودن چیست؟ مثلا اگر زبان است آیا شهروندان سمنان و سنگسر و شهمیرزاد یا مثلا اچمیهای استان فارس و هرمزگان فارس محسوب میشوند؟ چرا که معمولا در این روایات اینچنین در نظر گرفتهمیشود و این خود تناقضی است. تفاوت میان گویش و زبان هم مجادلهای است بیپایان و در نهایت نیز معمولا عواملی غیرزبانشناسانه مرز میان آنها را تعیین میکند. اگر مبنا زبان نیست پس چیست؟ یا مثلا خانوادههایی با والدینی از دو قومیت متفاوت را چگونه باید سرشماری کرد؟ به هرحال باز هم سهل بگیریم و ببینیم با همین تعاریف مشکلدار آیا اکثریت جمعیت ایران فارس هستند؟
از ۳۱ استان ایران ۱۵ تایشان جمعیتی با اکثریت مطلق غیرفارس دارند. ۲ استان تهران و البرز - که اتفاقا دعوای کلیدی سر همین منطقه کذایی است- را مطلقا نمیتوان با سنجههای قومی هویتگذاری کرد. چنددهه موجهای سنگین مهاجرتی به این نقطه ثقل کشور جمعیتی عظیم و متشکل از گروههای مختلف را آنجا گردآوردهاست. این ساکنین در کنار هم زندگی کردهاند، ازدواج کردهاند و خانوادههایی جدید به وجود آورندهاند. در هر خیابان و کوچهای اگر گروهی تصادفی را بررسی کنید این ویژگی را به راحتی خواهید دید. باقی استانهای ایران نیز اگرچه اکثریتش در این روایت فارس در نظر گرفته میشود اما جمعیت غیرفارس نیز در آنها ساکن است. این درصد در برخی استانها قابل توجه و زیاد است و در برخی دیگر کمتر. اگرچه که من معتقدم به بسیاری از این مناطق نیز نمیتوان برچسب هویت قومی خاصی زد
به نظر میرسد فارسهای این قصه، نه در کل جمعیت، نه پراکندگی جغرافیایی اکثریت باشند. درواقع ما اقلیتهایی را ساختهایم بیآنکه در مقابلش جبهه اکثریتی باشد. حال در مقابل توضیح من ممکن است پرسشهایی هم مطرح شود.
-آیا تو ستم و تبعیض بر برخی اقوام ایرانی را نادیده میگیری؟ خیر، من نادیده نمیگیرم. بحث بر سر تبیین آن است. روایتهای قومگرایانه مبتنی بر دوگانه کاذب فارس/غیرفارس در خوشبینانهترین حالت شبیه نظریه بطلمیوس است. ممکن است خیلی چیزها را درست توضیح دهد اما اصل و بنیانش خطاست و بسیاری چیزها را هم نمیتواند توضیح دهد یا نادرست توضیح میدهد، به تبع آن پیشنهاداتشان نیز همین عیب را خواهد داشت.
- آیا امکان ندارد گروه کوچک و اقلیتی قدرت را در دست بگیرد و باقی جمعیت در وضعیت فرودست باشند؟ چرا ممکن است و مثالهای زیادی هم دارد، همین وضعیت کنونی ما نیز انحصار قدرت در دست اقلیتی مجنون آخرالزمانی است با چاشنی نمایشهای مضحک و احمقانه تندرو-میانهرو و اصلاحطلب-اصولگرا. اما آن کلانروایت قومگرایانه چنین چیزی را نمیگوید. حرفش چیز دیگری است.
- اصلا فرض کن حرفهای تو درست و فارسها نه اکثریت هستند نه وجود دارند، ما به عنوان یک قوم دلمان میخواهد حق تعیین سرنوشت داشتهباشیم. حرفت حسابت چیست؟
بسیار خوب، آن روایت قبلی را پاک کنید، ببینیم چه روایتی میتوانیم ارائه دهیم که این مفاهیم را درست توضیح دهد، بعد بر مبنای آن مفاهیم ببینیم چه توضیح حقوقی برای این خواستهها و منطبق بر واقعیت جغرافیای مردمشناسی ایران میتوان داشت. تا وقتی روایت بر دیگریسازی و متهمنمودن فارس موهوم است، باقی ماجرا ایراد بنیادین دارد.
- در این وانسفایی که سگ میزند و گربه میرقصد، اصلا این مباحث چه اهمیتی دارد؟
خوب طبیعتا شاید در صدر اهمیت و دغدغههای ما نباشد اما اهمیتش آنجاست که به واسطه برتری و تسلط گفتمانی در آکادمیهای علوم انسانی این روایت نادرست جاافتاده و مبنای بسیاری از تحلیلها است که بعدتر سر از اندیشکدهها و رسانه و چهوچه در میاورد. آنقدر گفته میشود تا به خورد مغزها میرود و باور میشود و به قول خودشان هژمونیک و Mental Paradigm میشود. چیزی که غلط است غلط است و باید سلطه روایتش را شکست.
شما اگر مسالهای را بر مبنای یک کلانروایت تبیین کنید حداقل انتظار آن است که آن تبیین صادق و با شرایط واقعی منطبق باشد چرا که قاعدتا گامهای بعدی منجمله راه حل بر پایه آن تبیین برداشته و پیشنهاد میشود. کلانروایتی که مساله ایران را از منظر قومیت بررسی میکند عموما چنین است که یک اکثریتی به نام فارس که مرکزنشین است قدرت و مراجع تصمیمگیری را در تسلط خود دارد و اقلیتهای قومی در این سیستم توزیع تحتستم و تبعیض هستند و به حاشیه راندهشدهاند. حال ببینیم این روایت را تا چه حد میتوان با واقعیت تطبیق داد. من قویا معتقدم ما قومی به نام فارس نداریم و این اختراع، مندرآوردی و حاصل دیگریسازی است. در این نوشته اما چند قدم عقبنشینی میکنم و فرض را بر این میگذارم که چنین هویت قومی وجود دارد. پس، از این به بعد هرجا از فارس/ غیرفارس استفاده میکنم از دریچه نگاه روایت مزبور است نه باور خودم. اگرچه با همین فرض غلط هم مکافات کم نداریم. مبنای فارس بودن چیست؟ مثلا اگر زبان است آیا شهروندان سمنان و سنگسر و شهمیرزاد یا مثلا اچمیهای استان فارس و هرمزگان فارس محسوب میشوند؟ چرا که معمولا در این روایات اینچنین در نظر گرفتهمیشود و این خود تناقضی است. تفاوت میان گویش و زبان هم مجادلهای است بیپایان و در نهایت نیز معمولا عواملی غیرزبانشناسانه مرز میان آنها را تعیین میکند. اگر مبنا زبان نیست پس چیست؟ یا مثلا خانوادههایی با والدینی از دو قومیت متفاوت را چگونه باید سرشماری کرد؟ به هرحال باز هم سهل بگیریم و ببینیم با همین تعاریف مشکلدار آیا اکثریت جمعیت ایران فارس هستند؟
از ۳۱ استان ایران ۱۵ تایشان جمعیتی با اکثریت مطلق غیرفارس دارند. ۲ استان تهران و البرز - که اتفاقا دعوای کلیدی سر همین منطقه کذایی است- را مطلقا نمیتوان با سنجههای قومی هویتگذاری کرد. چنددهه موجهای سنگین مهاجرتی به این نقطه ثقل کشور جمعیتی عظیم و متشکل از گروههای مختلف را آنجا گردآوردهاست. این ساکنین در کنار هم زندگی کردهاند، ازدواج کردهاند و خانوادههایی جدید به وجود آورندهاند. در هر خیابان و کوچهای اگر گروهی تصادفی را بررسی کنید این ویژگی را به راحتی خواهید دید. باقی استانهای ایران نیز اگرچه اکثریتش در این روایت فارس در نظر گرفته میشود اما جمعیت غیرفارس نیز در آنها ساکن است. این درصد در برخی استانها قابل توجه و زیاد است و در برخی دیگر کمتر. اگرچه که من معتقدم به بسیاری از این مناطق نیز نمیتوان برچسب هویت قومی خاصی زد
به نظر میرسد فارسهای این قصه، نه در کل جمعیت، نه پراکندگی جغرافیایی اکثریت باشند. درواقع ما اقلیتهایی را ساختهایم بیآنکه در مقابلش جبهه اکثریتی باشد. حال در مقابل توضیح من ممکن است پرسشهایی هم مطرح شود.
-آیا تو ستم و تبعیض بر برخی اقوام ایرانی را نادیده میگیری؟ خیر، من نادیده نمیگیرم. بحث بر سر تبیین آن است. روایتهای قومگرایانه مبتنی بر دوگانه کاذب فارس/غیرفارس در خوشبینانهترین حالت شبیه نظریه بطلمیوس است. ممکن است خیلی چیزها را درست توضیح دهد اما اصل و بنیانش خطاست و بسیاری چیزها را هم نمیتواند توضیح دهد یا نادرست توضیح میدهد، به تبع آن پیشنهاداتشان نیز همین عیب را خواهد داشت.
- آیا امکان ندارد گروه کوچک و اقلیتی قدرت را در دست بگیرد و باقی جمعیت در وضعیت فرودست باشند؟ چرا ممکن است و مثالهای زیادی هم دارد، همین وضعیت کنونی ما نیز انحصار قدرت در دست اقلیتی مجنون آخرالزمانی است با چاشنی نمایشهای مضحک و احمقانه تندرو-میانهرو و اصلاحطلب-اصولگرا. اما آن کلانروایت قومگرایانه چنین چیزی را نمیگوید. حرفش چیز دیگری است.
- اصلا فرض کن حرفهای تو درست و فارسها نه اکثریت هستند نه وجود دارند، ما به عنوان یک قوم دلمان میخواهد حق تعیین سرنوشت داشتهباشیم. حرفت حسابت چیست؟
بسیار خوب، آن روایت قبلی را پاک کنید، ببینیم چه روایتی میتوانیم ارائه دهیم که این مفاهیم را درست توضیح دهد، بعد بر مبنای آن مفاهیم ببینیم چه توضیح حقوقی برای این خواستهها و منطبق بر واقعیت جغرافیای مردمشناسی ایران میتوان داشت. تا وقتی روایت بر دیگریسازی و متهمنمودن فارس موهوم است، باقی ماجرا ایراد بنیادین دارد.
- در این وانسفایی که سگ میزند و گربه میرقصد، اصلا این مباحث چه اهمیتی دارد؟
خوب طبیعتا شاید در صدر اهمیت و دغدغههای ما نباشد اما اهمیتش آنجاست که به واسطه برتری و تسلط گفتمانی در آکادمیهای علوم انسانی این روایت نادرست جاافتاده و مبنای بسیاری از تحلیلها است که بعدتر سر از اندیشکدهها و رسانه و چهوچه در میاورد. آنقدر گفته میشود تا به خورد مغزها میرود و باور میشود و به قول خودشان هژمونیک و Mental Paradigm میشود. چیزی که غلط است غلط است و باید سلطه روایتش را شکست.
❤4👍2👎1
خانم کاموری نوشتهاند چرا جای شهید واژه دیگری میگویید و با این ترفندهای سطحی زبان را دستکاری نکنید. این مهمل را پیشتر نیز چندنفری گفتهبودند . من البته نمیدانم برابرنهاد جاویدنام نخستین بار کی و کجا استفادهشد اما این را میفهمم که چطور وجود یک معادل جای شهید هم قابل درک است و هم قابل دفاع و چرا مردم آن را پذیرفتهاند. البته این مخازن توخالی ادعا عموما مردم را تودهای بیشعور و فاقد درک و مستعد فریب میدانند و هر کنش و واکنششان را به پروپاگاندا و بازیچهبودن و لمپنپرولتاریابودن و این دست سرزنشها و خوارداشتها ربط میدهند.
ماجرا را اما در سه بخش به همدیگر پیوسته میتوان بررسی کرد. مهمترینش مساله اعاده است. یکی از کارهایی که حاکمیت در قبال مقتولین انجام میدهد تصاحب و مصادره آنها است. تصاحب همه چیز. از تصاحب پیکر و روح و روان بازماندگان تا روایت مرگ. این مصادره به طور خاص از ۸۸ و کشتهشدگانشان آغاز شد و در مورد صانع ژاله حتی به تصاحب پیکر و آیین تشییع نیز رسید. از دی ماه ۹۶ تا کنون نیز بارها و بارها بسیاری از خانوادههای جانباختگان صراحتا اعلام کردند که حکومت گفته بگذارید شهید اعلامش کنیم و به تبع آن از دردسرهای دیگر خلاص شوید. دردسر تحویل پیکر، دردسر پرداخت هزینه، دردسر آسیبرسانی به سنگ قبر، دردسر آزار و اذیت خانواده. ساکت باشید و روایت ما را بپذیرید تا زندگی را برایتان جهنم نکنیم. و کلیدواژه آن روایت حکومت به واژه شهید گرهخوردهاست. شهید بودن شد پذیرش تام و تمام روایت سرکوب. پذیرش شهید معادل شد با پذیرش این روایت که حکومت نکشته و این خود بزرگترین وهن بود به کشتهشدگان. میکشمت و بعد مرگت را هم به کام خودم خواهد کرد. چه بسیار خانوادههایی که از سر استیصال، ناتوانی، حفظ امنیت باقی اعضای خانواده ناچار به این روایت تن دادند. "شهید" شد حربه حاکمیت برای تصاحب و طبیعی است یافتن واژهای دیگر راهی برای اعاده و بازپسگیری است. اعاده پیکر، اعاده روایت و ای بسا بتوان گفت اعاده حیثیت.
دوم نظام معنایی است که حکومت در این ۴۷ سال حول مفهوم شهید پدید آورده. شگفت است این حضرات خودبرترپندار زیر و زبر دنیا را فوکویی و در نسبت میان قدرت و دانش و نظام سلطه بررسی میکنند، به مردم ایران که میرسند آسمان میتپد. شهید در چنگ روایت حاکمیت تبدیل به نظام معنایی شد که ارزشها را تعیین میکرد و تخطی از آن انحراف و پایمال کردن خون شهدا بود و چه گناهی نابخشودنیتر از این؟ حجاب وصیت شهدا بود، مذاکره با دنیا پشتپا زدن به راه شهدا بود. چپ بروی جواب شهید را چه بدهیم، راست بروی خون شهدا چه؟ وجب به وجب دیوار مدارس، ادارات، فضای شهری پر بود از تحمیل ایدئولوژی زندگیستیز حکومت از زبان شهید. اینکه آیا آن شهدا همهشان اینطور میاندیشیدند یا نه دردی را دوا نمیکند، مساله حقنه روایت حکومتی است. "عکس شهدا را میبینیم عکس شهدا عمل میکنیم" را باید ترفند سطحی زبان دانست نه استیصال مردم بیقدرت برای فرار از اینهمه هجمه معنایی. شهید بنیاد داشت، سهمیه داشت، تبعیض داشت. اینها را تا معطوف به جنگ ۸ ساله بود شاید میشد فهمید و همدلی و مدارا کرد. بعد اما نوبت رسید به سرکوبگر، نوبت رسید به قاتلان کودکان سوری و پیادهنظامان قصاب حلب که هر جنایتی در سوریه کردند الا مبارزه با داعش و این ننگ و شرم تاریخی را با ایران همراه کردند. توقع دارید ۴۷ سال تولید معنای ضمنی و انطباق سیاستهایی که مملکت را به خاک سیاه نشاند با شهید و شهدا و خانواده شهدا هیچ اثری در روح و روان مردم نداشتهباشد؟ دال تهی و بازمعناسازی و مصادره نمادین را فقط موقع مبارزه با استعمار سفیدهای غربی و کارخانه تولید مقاله و کتاب بلدید؟ خلاصه آنکه سادهانگاری است اگر تصور کنیم شهید در سال ۱۴۰۵ همان معنا و مفهوم و ارزشی را در ذهن متبادر میکند که فیالمثل در ۵۷ یا ۴۰ یا قرن ۸.
ماجرا را اما در سه بخش به همدیگر پیوسته میتوان بررسی کرد. مهمترینش مساله اعاده است. یکی از کارهایی که حاکمیت در قبال مقتولین انجام میدهد تصاحب و مصادره آنها است. تصاحب همه چیز. از تصاحب پیکر و روح و روان بازماندگان تا روایت مرگ. این مصادره به طور خاص از ۸۸ و کشتهشدگانشان آغاز شد و در مورد صانع ژاله حتی به تصاحب پیکر و آیین تشییع نیز رسید. از دی ماه ۹۶ تا کنون نیز بارها و بارها بسیاری از خانوادههای جانباختگان صراحتا اعلام کردند که حکومت گفته بگذارید شهید اعلامش کنیم و به تبع آن از دردسرهای دیگر خلاص شوید. دردسر تحویل پیکر، دردسر پرداخت هزینه، دردسر آسیبرسانی به سنگ قبر، دردسر آزار و اذیت خانواده. ساکت باشید و روایت ما را بپذیرید تا زندگی را برایتان جهنم نکنیم. و کلیدواژه آن روایت حکومت به واژه شهید گرهخوردهاست. شهید بودن شد پذیرش تام و تمام روایت سرکوب. پذیرش شهید معادل شد با پذیرش این روایت که حکومت نکشته و این خود بزرگترین وهن بود به کشتهشدگان. میکشمت و بعد مرگت را هم به کام خودم خواهد کرد. چه بسیار خانوادههایی که از سر استیصال، ناتوانی، حفظ امنیت باقی اعضای خانواده ناچار به این روایت تن دادند. "شهید" شد حربه حاکمیت برای تصاحب و طبیعی است یافتن واژهای دیگر راهی برای اعاده و بازپسگیری است. اعاده پیکر، اعاده روایت و ای بسا بتوان گفت اعاده حیثیت.
دوم نظام معنایی است که حکومت در این ۴۷ سال حول مفهوم شهید پدید آورده. شگفت است این حضرات خودبرترپندار زیر و زبر دنیا را فوکویی و در نسبت میان قدرت و دانش و نظام سلطه بررسی میکنند، به مردم ایران که میرسند آسمان میتپد. شهید در چنگ روایت حاکمیت تبدیل به نظام معنایی شد که ارزشها را تعیین میکرد و تخطی از آن انحراف و پایمال کردن خون شهدا بود و چه گناهی نابخشودنیتر از این؟ حجاب وصیت شهدا بود، مذاکره با دنیا پشتپا زدن به راه شهدا بود. چپ بروی جواب شهید را چه بدهیم، راست بروی خون شهدا چه؟ وجب به وجب دیوار مدارس، ادارات، فضای شهری پر بود از تحمیل ایدئولوژی زندگیستیز حکومت از زبان شهید. اینکه آیا آن شهدا همهشان اینطور میاندیشیدند یا نه دردی را دوا نمیکند، مساله حقنه روایت حکومتی است. "عکس شهدا را میبینیم عکس شهدا عمل میکنیم" را باید ترفند سطحی زبان دانست نه استیصال مردم بیقدرت برای فرار از اینهمه هجمه معنایی. شهید بنیاد داشت، سهمیه داشت، تبعیض داشت. اینها را تا معطوف به جنگ ۸ ساله بود شاید میشد فهمید و همدلی و مدارا کرد. بعد اما نوبت رسید به سرکوبگر، نوبت رسید به قاتلان کودکان سوری و پیادهنظامان قصاب حلب که هر جنایتی در سوریه کردند الا مبارزه با داعش و این ننگ و شرم تاریخی را با ایران همراه کردند. توقع دارید ۴۷ سال تولید معنای ضمنی و انطباق سیاستهایی که مملکت را به خاک سیاه نشاند با شهید و شهدا و خانواده شهدا هیچ اثری در روح و روان مردم نداشتهباشد؟ دال تهی و بازمعناسازی و مصادره نمادین را فقط موقع مبارزه با استعمار سفیدهای غربی و کارخانه تولید مقاله و کتاب بلدید؟ خلاصه آنکه سادهانگاری است اگر تصور کنیم شهید در سال ۱۴۰۵ همان معنا و مفهوم و ارزشی را در ذهن متبادر میکند که فیالمثل در ۵۷ یا ۴۰ یا قرن ۸.
X (formerly Twitter)
نازلی کاموری (@inazkam) on X
اینقدر با ترفندهای سطحی، زبان را دستکاری نکنید. ادبیات فارسی، کردی، ترکی، عربی سرشار از ستایش شهادت است. واژههای ریشهدار را با ساختگیها مثل «جانباخته» (به دست چه کسی؟) یا «جاویدنام» جایگزین نکنید. این سرزمین قرنها تاریخ رشادت و ایثار دارد؛ این پیوند…
👍5👎1
سوم اما دگرگونی اندیشه و ابرازش در میان بخش بزرگی از ایرانیان است. واژه شهید با همه گسترهی مصادقیش در همان زبانهای فارسی و عربی و کردی و ترکی که کاموری اشاره کرده، پیوندی با ریشه مذهبیش دارد. "شهیدان زندهاند الله اکبر" و "شههید نامری" در نهایت متصل به آیهای قرآنی هستند درباره زنده بودن شهدا. فرهنگ شهادت چه در قرائت مذهبی محضش چه عرفانی و چه مبارزات خلقی، تمنای مرگ است. خود مرگ است که ارزش اصلی و هدف میشود. شهادتطلبی که واژهای مورد علاقه حکومت است دیگر خود مرگ را میخواهد نه آنکه در راه هدفی والا ممکن است انسان جان خود را نیز فدا کند و این البته نیز هزینهای است تحمیلی نه آنکه کسی با کله به استقبال نابودی برود. آن رشادت و ایثار شد ایدئولوژی زندگی برای مرگ. همین فرهنگ شهیدپروری چقدر جان ارزشمند را در دهه ۶۰ مفت و بیهوده به باد داد.شهادت جان انسان را خوار و بیارزش میکند. شهادت به عنوان جایزه از دست دادن جان در راه ایده و نقد کردن جایزه در آن دنیا آخرش میشود انتحار و ترور و پسینتر هم توجیه قربانی کردن و کشتن انسانهای بیگناه و در نهایت همان منطق و زبان تکفیری-سلفی. آن ادبیات سرشار از ستایش شهادت سرشار از ستایش مرگاندیشی است. حال اگر از خواندن چهار ورق تذکرةاولیا و محتشم کاشانی کیفور میشویم قرار نیست تا ابد زیر یوغ تفکر مرگاندیش باشیم. اگر پیوند تاریخی هم از بین برده شده نوک پیکان حملاتتان باید به حکومتی باشد که پیوند را از بین برد. جنابشان اما طبق معمول تحقیر و خطاکار دانستن مردم را ترجیح میدهند.
خیزشهای مردم ایران در این دو دههواندی کاملا بر خلاف این نظام اندیشگانی هرچه هست در تمنای زندگی است. زندگی معمولی بدون وظایف موهوم مبارزه با این و آن بر دوش. زندگی معمولی بدون آنکه هدف غایی مرگ باشد. لذت از خود خود همین زندگی. جانهای گرفته شده در این راه هم برای بازپسگیری همین زندگی به خیابان میآمدند. اگر از خطرات آگاه بودند اگر وصیت مینوشتند هم هدف و غایتشان مرگ نبود. مرگ و شهادتطلبی زندگیشان را معنا نمیداد. حتی اگر به مرگ میاندیشیدند، میمردند که زندگی را برای یک جامعه پس بگیرند. ما نمیتوانیم این دو نظام ارزشی متفاوت را نادیده بگیریم و اصلا عجیب نیست اگر کشتگان راه زندگی و بازماندگانشان نخواهند واژهای عجین شده با ستایش مرگ را به کار برند.
ما برای تمنای زندگی معمولی چیزی به تاریخ و ادبیات و عرفان و اسلام و ال و بل بدهکار نیستیم.
پ.ن:
۱. دوباره تاکید کنم آشکار است که این نوشته همه آنهایی که جانی از دست دادهاند و شهید نامیده شدهاند را چنین قضاوت نمیکند. قضاوت در باب نظام معنایی است که حول این جانها ساخته میشود.
۲. آقای اسد گلچینی نیز نوشتهای دارند مرتبط با همین موضوع و البته پیش از قتل عام دیماه. نگارنده البته فرسنگها فرسنگ اختلاف فکری با ایشان دارد اما هم چیزکهایی در این دو نوشته مشترک است و هم بد نیست بدانیم این بحث قدیمیتر از مجادلات اخیر است.
خیزشهای مردم ایران در این دو دههواندی کاملا بر خلاف این نظام اندیشگانی هرچه هست در تمنای زندگی است. زندگی معمولی بدون وظایف موهوم مبارزه با این و آن بر دوش. زندگی معمولی بدون آنکه هدف غایی مرگ باشد. لذت از خود خود همین زندگی. جانهای گرفته شده در این راه هم برای بازپسگیری همین زندگی به خیابان میآمدند. اگر از خطرات آگاه بودند اگر وصیت مینوشتند هم هدف و غایتشان مرگ نبود. مرگ و شهادتطلبی زندگیشان را معنا نمیداد. حتی اگر به مرگ میاندیشیدند، میمردند که زندگی را برای یک جامعه پس بگیرند. ما نمیتوانیم این دو نظام ارزشی متفاوت را نادیده بگیریم و اصلا عجیب نیست اگر کشتگان راه زندگی و بازماندگانشان نخواهند واژهای عجین شده با ستایش مرگ را به کار برند.
ما برای تمنای زندگی معمولی چیزی به تاریخ و ادبیات و عرفان و اسلام و ال و بل بدهکار نیستیم.
پ.ن:
۱. دوباره تاکید کنم آشکار است که این نوشته همه آنهایی که جانی از دست دادهاند و شهید نامیده شدهاند را چنین قضاوت نمیکند. قضاوت در باب نظام معنایی است که حول این جانها ساخته میشود.
۲. آقای اسد گلچینی نیز نوشتهای دارند مرتبط با همین موضوع و البته پیش از قتل عام دیماه. نگارنده البته فرسنگها فرسنگ اختلاف فکری با ایشان دارد اما هم چیزکهایی در این دو نوشته مشترک است و هم بد نیست بدانیم این بحث قدیمیتر از مجادلات اخیر است.
❤3👍1👎1
الان دیدم در ادامه توییتشان چند مثال از شهید در ادبیات فارسی هم آوردهاند که این فرهنگ غنی را برای ما تبیین کنند و یکی از مثالها این این شعر رودکی است :
https://x.com/inazkam/status/2079798410073317474?s=20
کاروان شهید رفت از پیش
وآن ما رفته گیر و میاندیش
اشکالی ندارد البته آدم برای استحکام نظراتش کلمهای را جستوجو کند و مثالی بیابد ولی لااقل پس و پیشش را بررسی کنید. این شهید شعر رودکی ابوالحسن شهید بن حسین جهودانکی بلخی و به اختصار شهید بلخی است. اسم یارو شهید بود. به مقام شامخ شهادت نائل نیامدهبود بیچاره.
https://x.com/inazkam/status/2079798410073317474?s=20
کاروان شهید رفت از پیش
وآن ما رفته گیر و میاندیش
اشکالی ندارد البته آدم برای استحکام نظراتش کلمهای را جستوجو کند و مثالی بیابد ولی لااقل پس و پیشش را بررسی کنید. این شهید شعر رودکی ابوالحسن شهید بن حسین جهودانکی بلخی و به اختصار شهید بلخی است. اسم یارو شهید بود. به مقام شامخ شهادت نائل نیامدهبود بیچاره.
X (formerly Twitter)
نازلی کاموری (@inazkam) on X
کاروان شهید رفت از پیش
وآنِ ما رفته گیر و میاندیش
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
توشهٔ جان خویش از او بربای
پیش که آیدت مرگ پایآگیش
گرگ را کی رسد صلابت شیر
باز را کی رسد نهیب شخیش
وآنِ ما رفته گیر و میاندیش
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
توشهٔ جان خویش از او بربای
پیش که آیدت مرگ پایآگیش
گرگ را کی رسد صلابت شیر
باز را کی رسد نهیب شخیش
😁5👍2👎1
Forwarded from Mohammad Aleph
نادیا ماندلشتایم میگفت بسیار با خودم فکر میکردم که اصلا زنده ماندن زیر سایه تمامیتخواهی ممکن است و بعد مطمئن میشدم که نه، ممکن نیست. جایی که سرکوب، ارعاب، اعدام و وحشت به روتین حکمرانی تبدیل میشود، همه از پیش مُردهاند فقط زمان گرفتن جانشان فرا نرسیده است. طناب و گلوله به اندازه همه وجود دارد. آدم نباید آنقدر زنده بماند که دیگر نهایت هر کشتاری را ببیند، آدمی که این چیزها را از سر گذرانده است اگر زنده هم باشد چیزی در درونش مرده است که دیگر قرار نیست دوباره زنده شود. جهان را جور دیگری میبیند. اگر با اعدام در ملاعام به نتیجه دلخواه رسیده باشند احتمالا به زودی باز هم تکرار خواهد شد تا جایی که دیگر اهمیت اولیهاش را از دست بدهد. من شاید یک روز از عامل جنایت بگذرم اما هرگز از کسی که سفیدشویی کرد، مشروعیت بخشید و رنج ما را انکار کرد نمیگذرم هرگز، هرگز، هرگز.
👍3❤2👎1
تحقیر آزادی، تهدید آزادی است
آقای آرش حیدری گفتهاند دوگانه مالک و مستاجر عین و چه بسا فجیعتر از بردهداری است.
اگر هدف از این گزاره اغراق و جلب توجه به موضوع است که هیچ. رتوریک کلام است و مساله بلاغی است و ارزش منطقی ندارد. به درد تهییج و و شورافکنی میخورد و فن خطابه اصلا موضوعش همین است. کارکردش منقلبکردن مخاطب پای منبر و حسینیه ارشاد و شعب مدرن دانشگاهی و مجازیش است.
اما اگر این گزاره برای ایشان بار منطقی دارد که به نظر میرسد دارد چون بعد به توضیح و مقایسه شرایط میپردازند و میگویند بردهدار حداقل در مورد جا و غذای بردهاش مسئولیت داشت؛ این گزاره موهن، وحشتناک و خطرناک است. شرمآور است که گوینده چنین گزارهای اعتباری دارد و ضریب نفوذی. البته شرمش مهم نیست و این دست نگاهها کم نبودهاند، بلکه خطرش مهم است.
بنیان بردهداری بر سلب آزادی و عاملیت است. برده در آن وضعیت حقوقی بر خود مالکیت ندارد. سرنوشتش، آزادیش و عاملیتش دست خودش نیست. این اصلا ربطی به کیفیت زندگی برده ندارد. ممکن است بردهای صاحب ثروتمند و دلرحمی هم داشتهباشد و خیلی هم از امکانات خوبی برخوردار باشد اما همچنان عاملیتش در دست خودش نیست. فردا نمیتواند تصمیم بگیرد از آن خانه برود. صاحبش ممکن است او را فردا به هرکسی دلش خواست بفروشد. مساله محوری در بردهداری اصلا بر سر کیفیت زیست، قرارداد بد، غیرمنصفانه یا ناچاری نیست. اصلا قراردادی در میان نیست که ما راجع به کیفیتش صحبت کنیم. اختیار زیست دست برده نیست. بردهداری نمیگوید من به تو زور میگویم چون زورم از تو بیشتر است. آن منطق میگوید من به تو زور میگویم چون تو اصلا فاقد آزادی و عاملیت در مورد خودت هستی و مالکیتی بر خود نداری. درواقع در آن نظام معنایی بردهدار تصور نمیکرده کاری غیراخلاقی انجام میدهد. این سلب عاملیت ممکن بود به شیوههای مختلفی توجیه شود و گاهی ماهیت نژادی به خود می گرفت گاهی دینی و گاهی چیزهای دیگر. این تعریفی است که معمولا از بردهداری کلاسیک ارائه میدهند. حال رویههای دیگری هست که حدی از این سلب عاملیت در آن جاری است و معمولا به رویه شبهبردهداری شناختهمیشوند. مثلا زنی که در ازدواجش عاملیتی ندارد و حق متارکه هم ندارد اما مثلا خروج از خانه یا کار کردنش در اختیار خودش هست. ممکن است مثلا همسرش او را با زور مجبور به رابطه جنسی نکند اما انتخاب آن همسر در اختیار او نبوده. یا مثلا کوچ اجباری خارج از اراده و عاملیت گروه کوچشونده است اما ممکن است آن گروه در شیوه زندگی در جای جدید آزاد باشند و چه بسا موفق.
بنابراین کیفیت زندگی اصلا هیچ ربطی به مفهوم و تعریف حقوقی بردهداری ندارد. کما اینکه بسیاری از بردگان صفویان و عثمانیها که عموما مسیحیانی بودند که در جنگ و جهاد به غنیمت گرفته میشدند بعدها در وضعیت خوبی زندگی میکردند و حتی امکان رشد و ترقی هم داشتند و شاید زندگی بهتری از باقی خانواده و همشهریهای سابق میداشتند. نظام حقوقی اما همچنان بر سلب آزادی و اختیار استوار بود.
دقت کنید ما داریم راجع به یک مفهوم بسیار گلدرشت و ساده حرف میزنیم و نه وضعیتهای حقوقی پیچیدهتر. نگاهی که این تفاوت را در مثالی برجسته نفهمد، بنیان آزادی را درک نکرده و طبیعتا راهحلهایش هم از مسیر سلب آزادی و تکرار رویههای شبهبردهداری میگذرد که در همین پیشنهاد بازخوانی حق مسکن آقای حیدری شمهای از آن را میتوان دید و این را اهل فنش بهتر میتوانند توضیح دهند و نمونههای بسیار فاجعهباری از قرن بیستم از آن به جا مانده.
آقای آرش حیدری گفتهاند دوگانه مالک و مستاجر عین و چه بسا فجیعتر از بردهداری است.
اگر هدف از این گزاره اغراق و جلب توجه به موضوع است که هیچ. رتوریک کلام است و مساله بلاغی است و ارزش منطقی ندارد. به درد تهییج و و شورافکنی میخورد و فن خطابه اصلا موضوعش همین است. کارکردش منقلبکردن مخاطب پای منبر و حسینیه ارشاد و شعب مدرن دانشگاهی و مجازیش است.
اما اگر این گزاره برای ایشان بار منطقی دارد که به نظر میرسد دارد چون بعد به توضیح و مقایسه شرایط میپردازند و میگویند بردهدار حداقل در مورد جا و غذای بردهاش مسئولیت داشت؛ این گزاره موهن، وحشتناک و خطرناک است. شرمآور است که گوینده چنین گزارهای اعتباری دارد و ضریب نفوذی. البته شرمش مهم نیست و این دست نگاهها کم نبودهاند، بلکه خطرش مهم است.
بنیان بردهداری بر سلب آزادی و عاملیت است. برده در آن وضعیت حقوقی بر خود مالکیت ندارد. سرنوشتش، آزادیش و عاملیتش دست خودش نیست. این اصلا ربطی به کیفیت زندگی برده ندارد. ممکن است بردهای صاحب ثروتمند و دلرحمی هم داشتهباشد و خیلی هم از امکانات خوبی برخوردار باشد اما همچنان عاملیتش در دست خودش نیست. فردا نمیتواند تصمیم بگیرد از آن خانه برود. صاحبش ممکن است او را فردا به هرکسی دلش خواست بفروشد. مساله محوری در بردهداری اصلا بر سر کیفیت زیست، قرارداد بد، غیرمنصفانه یا ناچاری نیست. اصلا قراردادی در میان نیست که ما راجع به کیفیتش صحبت کنیم. اختیار زیست دست برده نیست. بردهداری نمیگوید من به تو زور میگویم چون زورم از تو بیشتر است. آن منطق میگوید من به تو زور میگویم چون تو اصلا فاقد آزادی و عاملیت در مورد خودت هستی و مالکیتی بر خود نداری. درواقع در آن نظام معنایی بردهدار تصور نمیکرده کاری غیراخلاقی انجام میدهد. این سلب عاملیت ممکن بود به شیوههای مختلفی توجیه شود و گاهی ماهیت نژادی به خود می گرفت گاهی دینی و گاهی چیزهای دیگر. این تعریفی است که معمولا از بردهداری کلاسیک ارائه میدهند. حال رویههای دیگری هست که حدی از این سلب عاملیت در آن جاری است و معمولا به رویه شبهبردهداری شناختهمیشوند. مثلا زنی که در ازدواجش عاملیتی ندارد و حق متارکه هم ندارد اما مثلا خروج از خانه یا کار کردنش در اختیار خودش هست. ممکن است مثلا همسرش او را با زور مجبور به رابطه جنسی نکند اما انتخاب آن همسر در اختیار او نبوده. یا مثلا کوچ اجباری خارج از اراده و عاملیت گروه کوچشونده است اما ممکن است آن گروه در شیوه زندگی در جای جدید آزاد باشند و چه بسا موفق.
بنابراین کیفیت زندگی اصلا هیچ ربطی به مفهوم و تعریف حقوقی بردهداری ندارد. کما اینکه بسیاری از بردگان صفویان و عثمانیها که عموما مسیحیانی بودند که در جنگ و جهاد به غنیمت گرفته میشدند بعدها در وضعیت خوبی زندگی میکردند و حتی امکان رشد و ترقی هم داشتند و شاید زندگی بهتری از باقی خانواده و همشهریهای سابق میداشتند. نظام حقوقی اما همچنان بر سلب آزادی و اختیار استوار بود.
دقت کنید ما داریم راجع به یک مفهوم بسیار گلدرشت و ساده حرف میزنیم و نه وضعیتهای حقوقی پیچیدهتر. نگاهی که این تفاوت را در مثالی برجسته نفهمد، بنیان آزادی را درک نکرده و طبیعتا راهحلهایش هم از مسیر سلب آزادی و تکرار رویههای شبهبردهداری میگذرد که در همین پیشنهاد بازخوانی حق مسکن آقای حیدری شمهای از آن را میتوان دید و این را اهل فنش بهتر میتوانند توضیح دهند و نمونههای بسیار فاجعهباری از قرن بیستم از آن به جا مانده.
👍2👎1
این نگاه اما قبح یکی از پلیدترین روابط تاریخ بشری را که هنوز هم کامل ریشهکن نشده میریزد و اهمیت آن را کم جلوه میدهد. در حالی مشغول تولید انواع اصطلاحات بردهداری مدرن، بردهداری نظام سرمایهداری، بردهداری دیجیتال و چه و چه هستند که هنوز بردهداری به شکل کلاسیکش در جریان است و بیارتباط نیست که چطور چنین نگاههایی که یا به آن بیالتفات هستند یا در محور فعالیتهایشان قرار ندارد در دیدهنشدن این جنایات موثرند. من دو مثال برای بررسی میزنم.
یکی وضعیت حراطین در جمهوری اسلامی موریتانی است. با آنکه بردهداری در موریتانی در ۱۹۸۱ لغو و در ۲۰۰۷ جرم محسوب شد، اما هنوز بردهداری موروثی در موریتانی پابرجاست. ( گزارش وزارت امور خارجه آمریکا ۲۰۲۵) بسیاری از آنان نه تنها نمیدانستند بردهداری لغو شده بلکه اساسا مفهوم آزادی و بردگی را درک نمیکردند. (گزارش سیانان)
مورد دیگر از قضا جایی است که همه چشمهای جهان روی آن بود. داستان غمانگیز فوزیه امین سیدو، زن ایزدی که در ۱۰ سالگی توسط داعش ربوده و از عراق به سوریه، ترکیه، مصر و بعد غزه جابجا شد و ۱۱ سال از زندگیش به عنوان برده جنسی زیر سلطه اسلامگرایان جهادی بود. در آخر هم صاحب آخرش در حملات اسراییل کشتهشد و فرصتی پیش آمد که بتواند فرار کند. داستان فوزیه را در مدخل ویکیپدیای انگلیسی و منابع مورد استفادهش مفصل میشود خواند.
خلاصه که اگر آقای حیدری فکر میکنند واقعا دوگانه مالک و مستاجر فجیعتر از بردهداری است و آنجا حداقل جا و غذایی به راه هست، نمونههایش هنوز موجود است. میتوانند مراجعه کنند.
یکی وضعیت حراطین در جمهوری اسلامی موریتانی است. با آنکه بردهداری در موریتانی در ۱۹۸۱ لغو و در ۲۰۰۷ جرم محسوب شد، اما هنوز بردهداری موروثی در موریتانی پابرجاست. ( گزارش وزارت امور خارجه آمریکا ۲۰۲۵) بسیاری از آنان نه تنها نمیدانستند بردهداری لغو شده بلکه اساسا مفهوم آزادی و بردگی را درک نمیکردند. (گزارش سیانان)
مورد دیگر از قضا جایی است که همه چشمهای جهان روی آن بود. داستان غمانگیز فوزیه امین سیدو، زن ایزدی که در ۱۰ سالگی توسط داعش ربوده و از عراق به سوریه، ترکیه، مصر و بعد غزه جابجا شد و ۱۱ سال از زندگیش به عنوان برده جنسی زیر سلطه اسلامگرایان جهادی بود. در آخر هم صاحب آخرش در حملات اسراییل کشتهشد و فرصتی پیش آمد که بتواند فرار کند. داستان فوزیه را در مدخل ویکیپدیای انگلیسی و منابع مورد استفادهش مفصل میشود خواند.
خلاصه که اگر آقای حیدری فکر میکنند واقعا دوگانه مالک و مستاجر فجیعتر از بردهداری است و آنجا حداقل جا و غذایی به راه هست، نمونههایش هنوز موجود است. میتوانند مراجعه کنند.
👍3👎1
شب خمیر و خودسانسوری
فعال مثلا فرهنگی مملکت شکایتش این است چرا یکی رفت یک کاری کرد که دیگری مجبور شود خودش دست به کار سانسور و امحا بزند. هیچ جای دیگر ماجرا هم برایش محل سوال و شکایت نیست. همین است که فعال مثلا مدنی مملکت هم به جای آنکه بگوید غلط میکنید اعدام میکنید مشکلش این است چرا بدموقع اعدام میکنید. بیخود هم نیست جراحت قلب و ریه از قیمت کاغذ است نه این خفت و خواری، نه آن خونهای بر زمین جاری.
فعال مثلا فرهنگی مملکت شکایتش این است چرا یکی رفت یک کاری کرد که دیگری مجبور شود خودش دست به کار سانسور و امحا بزند. هیچ جای دیگر ماجرا هم برایش محل سوال و شکایت نیست. همین است که فعال مثلا مدنی مملکت هم به جای آنکه بگوید غلط میکنید اعدام میکنید مشکلش این است چرا بدموقع اعدام میکنید. بیخود هم نیست جراحت قلب و ریه از قیمت کاغذ است نه این خفت و خواری، نه آن خونهای بر زمین جاری.
👍6🤷♂1