در ایران، همکاری اسرائیل و آمریکا غالبا ذیل عنوان «شراکت راهبردی» فهم میشود، اما این تعبیر، هرچند بخشی از واقعیات عملیاتی جنگهای دوازده و چهلروزه را توضیح میدهد، اما با این حال برای فهم منطق راهبردی دو طرف کفایت نمیکند. زیرا همافزایی در میدان الزاما به معنای همسانی در نقطه پایان جنگ نیست. در واقع دو بازیگر میتوانند در جنگ از ظرفیتهای یکدیگر استفاده کنند اما همزمان هر یک می توانند پایان جنگ را در افق متفاوتی ببینند.
این تفاوت را میتوان در نوع مواجهه دو طرف با ایران دید. بطوریکه آمریکا مسئله ایران را عمدتا در چارچوب مهار و مدیریت یک تهدید امنیتی تعریف میکند در حالی که رژیم جنگ را بخشی از یک روند بلندمدت برای تغییر موازنه قدرت و حذف ایران از معادلات منطقه میبیند. از این منظر، اسرائیل در جنگ بیش از آنکه شریک آمریکا باشد از ظرفیت آمریکا برای پیشبرد روندی استفاده میکند که نقطه پایان آن لزوما با ملاحظات واشنگتن منطبق نیست. بنابراین، هر فشاری که محاسبات آمریکا را تغییر دهد، الزاما به تغییر محاسبات اسرائیل منجر نخواهد شد.
از همین نقطه محدودیت تنگه هرمز بهعنوان اهرم بازدارندگی در برابر اسرائیل آشکار میشود، زیرا هر چند هرمز میتواند هزینههای قابلتوجهی به آمریکا تحمیل و محاسبات واشنگتن را تحت تاثیر قرار دهد، اما اگر هزینه این فشار به تلآویو منتقل نشود، لزوما در تصمیم آن برای ادامه جنگ اثر تعیینکنندهای نخواهد داشت. بنابراین بستن جبهه غربی جنگ نیازمند اهرمی متفاوت با جبهه جنوبی است، اهرمی که بتواند هزینه تداوم جنگ را مستقیما وارد محاسبات اسرائیل کند.
@katechon6
این تفاوت را میتوان در نوع مواجهه دو طرف با ایران دید. بطوریکه آمریکا مسئله ایران را عمدتا در چارچوب مهار و مدیریت یک تهدید امنیتی تعریف میکند در حالی که رژیم جنگ را بخشی از یک روند بلندمدت برای تغییر موازنه قدرت و حذف ایران از معادلات منطقه میبیند. از این منظر، اسرائیل در جنگ بیش از آنکه شریک آمریکا باشد از ظرفیت آمریکا برای پیشبرد روندی استفاده میکند که نقطه پایان آن لزوما با ملاحظات واشنگتن منطبق نیست. بنابراین، هر فشاری که محاسبات آمریکا را تغییر دهد، الزاما به تغییر محاسبات اسرائیل منجر نخواهد شد.
از همین نقطه محدودیت تنگه هرمز بهعنوان اهرم بازدارندگی در برابر اسرائیل آشکار میشود، زیرا هر چند هرمز میتواند هزینههای قابلتوجهی به آمریکا تحمیل و محاسبات واشنگتن را تحت تاثیر قرار دهد، اما اگر هزینه این فشار به تلآویو منتقل نشود، لزوما در تصمیم آن برای ادامه جنگ اثر تعیینکنندهای نخواهد داشت. بنابراین بستن جبهه غربی جنگ نیازمند اهرمی متفاوت با جبهه جنوبی است، اهرمی که بتواند هزینه تداوم جنگ را مستقیما وارد محاسبات اسرائیل کند.
@katechon6
👌29👍15❤6👎1
اهمیت هرمز، بابالمندب و دیگر گذرگاههای راهبردی را نمیتوان فقط با حجم انرژی و کالاهای عبوری از آنها سنجید؛ زیرا اهمیت این نقاط بیش از هر چیز در جایگاهی نهفته است که از برهمکنش جغرافیا، اقتصاد و امنیت در ساختار منطقهای و جهانی به دست آوردهاند. همین درهمتنیدگی آنها را به نقاطی با کارکردهای همزمان ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیکی تبدیل کرده است، بهگونهای که هر تغییر در وضعیت آنها میتواند بر محاسبات بازیگران و آرایش قدرت در سطوح منطقهای و حتی فرامنطقهای اثر بگذارد. از این منظر، مسئله ایران صرفا برخورداری از ظرفیت اثرگذاری بر این گذرگاهها نیست، بلکه تبدیل این ظرفیت جغرافیایی به اهرمی برای افزایش قدرت چانهزنی و ارتقای موقعیت ایران در معادلات منطقهای است.
این مسئله در شرایط جنگ اهمیت بیشتری پیدا میکند. زیرا اگر جنگ را فقط به مجموعهای از عملیات ها برای تحمیل هزینه بر طرف مقابل تقلیل دهیم، گذرگاههای راهبردی نیز عمدتا به ابزار فشار فوری تبدیل میشوند، اما در مقابل اگر جنگ را بخشی از رقابت بر سر شکلدهی به نظم آینده منطقه بدانیم، کارکرد آنها از میدان نبرد فراتر میرود. در این چارچوب، ارزش یک اقدام نظامی در این گلوگاهها نه فقط در اثر مستقیم آن، بلکه در تغییری است که میتواند در محاسبات بازیگران، آرایش قدرت و موقعیت ایران در مرحله پس از جنگ ایجاد کند. بنابراین، تصمیم درباره این گذرگاهها باید تابع افقی فراتر از مدیریت لحظهای جنگ و در نسبت با هدف ژئوپلیتیکی ایران تعریف شود.
بر این اساس، ارزیابی اقدامات ایران در این حوزه نمیتواند فقط بر دستاورد فوری آنها متمرکز باشد؛ بلکه باید مشخص کند هر اقدام چه نسبتی با موقعیت مطلوب ایران در نظم آینده منطقه برقرار میکند. در واقع معیار تصمیمگیری نه در میزان فشار یا هزینه تحمیلشده، بلکه باید در راستای ظرفیت آن اقدام برای تبدیل مزیت عملیاتی به دستاورد ژئوپلیتیکی دیده شود. به بیان دقیقتر، عملیات باید از هدف ژئوپلیتیکی تبعیت کند نه آنکه هدف ژئوپلیتیکی در پی الزامات عملیات تعریف شود؛ زیرا در جنگی که هدفش بازآرایی منطقه است، دستاورد میدانی تنها زمانی ارزش راهبردی پیدا میکند که به تغییر پایدار در موقعیت و نقش ایران در معادلات منطقهای منجر شود، در غیر اینصورت، هرمز در بلندمدت از یک دارایی استراتژیک به یک بدهی تقلیل خواهد یافت.
@katechon6
این مسئله در شرایط جنگ اهمیت بیشتری پیدا میکند. زیرا اگر جنگ را فقط به مجموعهای از عملیات ها برای تحمیل هزینه بر طرف مقابل تقلیل دهیم، گذرگاههای راهبردی نیز عمدتا به ابزار فشار فوری تبدیل میشوند، اما در مقابل اگر جنگ را بخشی از رقابت بر سر شکلدهی به نظم آینده منطقه بدانیم، کارکرد آنها از میدان نبرد فراتر میرود. در این چارچوب، ارزش یک اقدام نظامی در این گلوگاهها نه فقط در اثر مستقیم آن، بلکه در تغییری است که میتواند در محاسبات بازیگران، آرایش قدرت و موقعیت ایران در مرحله پس از جنگ ایجاد کند. بنابراین، تصمیم درباره این گذرگاهها باید تابع افقی فراتر از مدیریت لحظهای جنگ و در نسبت با هدف ژئوپلیتیکی ایران تعریف شود.
بر این اساس، ارزیابی اقدامات ایران در این حوزه نمیتواند فقط بر دستاورد فوری آنها متمرکز باشد؛ بلکه باید مشخص کند هر اقدام چه نسبتی با موقعیت مطلوب ایران در نظم آینده منطقه برقرار میکند. در واقع معیار تصمیمگیری نه در میزان فشار یا هزینه تحمیلشده، بلکه باید در راستای ظرفیت آن اقدام برای تبدیل مزیت عملیاتی به دستاورد ژئوپلیتیکی دیده شود. به بیان دقیقتر، عملیات باید از هدف ژئوپلیتیکی تبعیت کند نه آنکه هدف ژئوپلیتیکی در پی الزامات عملیات تعریف شود؛ زیرا در جنگی که هدفش بازآرایی منطقه است، دستاورد میدانی تنها زمانی ارزش راهبردی پیدا میکند که به تغییر پایدار در موقعیت و نقش ایران در معادلات منطقهای منجر شود، در غیر اینصورت، هرمز در بلندمدت از یک دارایی استراتژیک به یک بدهی تقلیل خواهد یافت.
@katechon6
👍18👌13❤1👎1
«وقتی توپها غرش میکنند، دیپلماتها سکوت میکنند.» این گزاره بیش از آنکه واقعیتی درباره سیاست باشد، محصول فهمی ساده انگارانه از نسبت جنگ و دیپلماسی است؛ فهمی که دیپلماسی را به میز مذاکره و جنگ را به میدان نبرد تقلیل میدهد. حال آنکه در واقعیت، جنگ و دیپلماسی نه دو کنش منفک، بلکه دو وجه از یک فرایند واحد برای پیشبرد اهداف هستند، بطوریکه در این فرآیند جنگ با تحمیل هزینه واقعیتهای جدیدی ایجاد میکند و دیپلماسی هم میکوشد این واقعیتها را با اهرم مذاکره به ترتیبات پایدار سیاسی تبدیل کند. از این منظر، جنگ نه به معنای پایان دیپلماسی، بلکه بیشتر به معنای تغییر محیط و ابزارهای آن است، در چنین شرایطی، سیگنال های دیپلماتیک یا مذاکره هم نه نشانه عقب نشینی یا فریب خوردن بلکه ابزاری است برای اعلام مواضع و شروط، سنجش اراده طرف مقابل، خرید وقت و یا فرصتی است برای تثبیت دستاوردهای میدان.
@katechon6
@katechon6
👍31👌11👎3❤1
در عصر ژئواکونومی، قدرت فقط با اشغال سرزمین یا تغییر مرزها اعمال نمیشود؛ بلکه یکی از پیچیدهترین اشکال آن «خفگی ژئوپلیتیکی» است. فرآیندی تدریجی، چندلایه و بلندمدت، که هدف آن کاهش نقش و کارکرد یک کشور در شبکههای منطقهای و جهانی است. در این روند، جغرافیای کشورها ثابت میماند، اما ارزش ژئوپلیتیکی آنها بتدریج کاهش مییابد.
از این منظر، محاصره دریایی و هوایی ایران را باید بخشی از راهبردی گستردهتر برای سلب مزیت جغرافیایی ایران دانست؛ یعنی تبدیل دریا، آسمان و موقعیت ترانزیتی کشور از ابزار قدرت به نقاط فشار.
در واقع ما با روندی روبرو هستیم که هر چند در ابتدا هدفش بازگشایی هرمز و امتیاز گیری در پرونده هستهای است، اما با این حال مقصدش جای دیگری است، بازمهندسی محیط راهبردی ایران.
@katechon6
از این منظر، محاصره دریایی و هوایی ایران را باید بخشی از راهبردی گستردهتر برای سلب مزیت جغرافیایی ایران دانست؛ یعنی تبدیل دریا، آسمان و موقعیت ترانزیتی کشور از ابزار قدرت به نقاط فشار.
در واقع ما با روندی روبرو هستیم که هر چند در ابتدا هدفش بازگشایی هرمز و امتیاز گیری در پرونده هستهای است، اما با این حال مقصدش جای دیگری است، بازمهندسی محیط راهبردی ایران.
@katechon6
👌24👍21❤4
برای فهم سیاست های اخیر امارات، باید به یک سال قبل و نوع ادراک ابوظبی از جنگ دوازده بازگشت، ادراکی که در ایران جدی گرفته نشد.
https://t.me/katechon6/321
https://t.me/katechon6/321
Telegram
کاتخون
شناخت نوع ادراک کشورهای منطقه از نتایج جنگ دوازدهروزه، بیش از آنکه یک بحث صرفا نظری یا رسانهای باشد، بهمثابه نقشه راهی برای فهم رویکرد آتی آنها در قبال ایران است. این ادراک نه الزاما از زبان مقامات رسمی و در قالب بیانیههای دیپلماتیک، بلکه عمدتاً از سوی…
👌9👍6
هرچند آمریکا و اسرائیل در تحقق اهداف اعلامی جنگهای دوازده روزه و چهل روزه به نتیجه مطلوب نرسیدند، اما این ناکامی را نمیتوان به معنای شکست منطق حاکم بر این جنگها دانست. زیرا اهمیت این دو جنگ نه در نتایج منفرد آنها، بلکه در پیوندی است که میانشان شکل گرفته است، بهگونهای که هر نبرد نه تنها بخشی از شرایط نبرد بعدی را فراهم کرده، بلکه حتی میدان مواجهه بعدی را نیز تغییر داده است. از این منظر، دو جنگ ظاهرا منفک از یکدیگر را باید دو مقطع از یک فرایند واحد دانست؛ فرایندی که در آن، ناکامی دشمن در دستیابی به اهداف لزوما مانع از بهرهبرداری راهبردی او از برخی دستاوردهای عملیاتی نمیشود. به بیان دیگر، ممکن است یک جنگ در سطح سیاسی با ناکامی مهاجم پایان یابد، اما در سطح راهبردی، بخشی از نتایج آن می تواند مبدل به سرمایهای برای مواجهه بعدی شود.
از این جهت، جنگ آینده نیز در میدانی شکل خواهد گرفت که بخشی از مختصات آن حاصل دستاوردهای عملیاتی و تجربههای دو جنگ پیشین است. با چنین مبنایی راهبرد «تحمل ضربه و تحمیل هزینه» هر چند در جنگ چهل روزه، توانست هزینه تجاوز را افزایش و مانع تحقق اهداف اعلامی آنها شود، اما با این حال نمیتواند، مبنای مواجهه بعدی قرار گیرد؛ زیرا دشمن نیز بیکار نخواهد ماند و از تجربه گذشته برای اصلاح شیوه عمل، تغییر نقاط فشار و بهرهگیری موثرتر از ظرفیتهای عملیاتی خود استفاده خواهد کرد. بنابراین، مسئله اصلی ایران در جنگ آتی نباید فقط افزایش توان تحمیل هزینه باشد، بلکه هدف باید جلوگیری از انباشت دستاوردهای عملیاتی دشمن باشد؛ زیرا آنچه امروز یک موفقیت محدود عملیاتی به نظر میرسد میتواند در مواجهه بعدی به مزیت تاکتیکی و در نهایت به برتری راهبردی تبدیل شود.
به همین علت، پاسخ موثر باید اتصال میان مراحل این مواجهه را مختل کند؛ یعنی اجازه ندهد نتیجه هر نبرد به مقدمه نبرد بعدی تبدیل شود. زیرا اگر دشمن بتواند حتی بدون تحقق اهداف اعلامی، در پایان هر مرحله چیزی بر موقعیت خود بیفزاید و آن را در مواجهه بعدی به کار گیرد، مجموع همین دستاوردهای محدود میتواند به تغییر تدریجی موازنه منجر شود. بنابراین، مسئله تهران در جنگ آتی نباید فقط معطوف به ناکام گذاشتن اهداف سیاسی دشمن باشد؛ بلکه باید امکان تبدیل آن جنگ به سکویی برای جنگ پس از آن را از میان ببرد. در غیر این صورت، جنگ آتی پایان این زنجیره نخواهد بود بلکه پایانش، آغازی خواهد بود برای فاز چهارم جنگ.
@katechon6
از این جهت، جنگ آینده نیز در میدانی شکل خواهد گرفت که بخشی از مختصات آن حاصل دستاوردهای عملیاتی و تجربههای دو جنگ پیشین است. با چنین مبنایی راهبرد «تحمل ضربه و تحمیل هزینه» هر چند در جنگ چهل روزه، توانست هزینه تجاوز را افزایش و مانع تحقق اهداف اعلامی آنها شود، اما با این حال نمیتواند، مبنای مواجهه بعدی قرار گیرد؛ زیرا دشمن نیز بیکار نخواهد ماند و از تجربه گذشته برای اصلاح شیوه عمل، تغییر نقاط فشار و بهرهگیری موثرتر از ظرفیتهای عملیاتی خود استفاده خواهد کرد. بنابراین، مسئله اصلی ایران در جنگ آتی نباید فقط افزایش توان تحمیل هزینه باشد، بلکه هدف باید جلوگیری از انباشت دستاوردهای عملیاتی دشمن باشد؛ زیرا آنچه امروز یک موفقیت محدود عملیاتی به نظر میرسد میتواند در مواجهه بعدی به مزیت تاکتیکی و در نهایت به برتری راهبردی تبدیل شود.
به همین علت، پاسخ موثر باید اتصال میان مراحل این مواجهه را مختل کند؛ یعنی اجازه ندهد نتیجه هر نبرد به مقدمه نبرد بعدی تبدیل شود. زیرا اگر دشمن بتواند حتی بدون تحقق اهداف اعلامی، در پایان هر مرحله چیزی بر موقعیت خود بیفزاید و آن را در مواجهه بعدی به کار گیرد، مجموع همین دستاوردهای محدود میتواند به تغییر تدریجی موازنه منجر شود. بنابراین، مسئله تهران در جنگ آتی نباید فقط معطوف به ناکام گذاشتن اهداف سیاسی دشمن باشد؛ بلکه باید امکان تبدیل آن جنگ به سکویی برای جنگ پس از آن را از میان ببرد. در غیر این صورت، جنگ آتی پایان این زنجیره نخواهد بود بلکه پایانش، آغازی خواهد بود برای فاز چهارم جنگ.
@katechon6
👌27👍13❤3
جنگ، پیچیدهترین کنش انسان است. زیرا هیچ پدیدهای به اندازه جنگ، این حجم از متغیرهای متداخل چون قدرت نظامی، اقتصاد، فناوری، اطلاعات، دیپلماسی، مدیریت افکار عمومی، جغرافیا و ...، را به طور هم زمان در خود جمع نمیکند؛ به همین دلیل، نظریه پردازان جنگ چون توسیدید و کلاوزویتس، همواره بر یک نکته تاکید کردهاند: جنگ، قلمرو عدم قطعیت است. قلمرویی که در آن هیچ معادلهای خطی نیست، هیچ برتری دائمی نیست و هیچ پیروزی از پیش تضمین نشده است و بزرگترین خطا راهبردی، تبدیل این جهان پیچیده به روایتی ساده و قابل پیشبینی است.
اما با این حال، یکی از روندهای نگرانکننده در بخشی از رسانه ها، سیاستمداران و افکار عمومی، تقلیل جنگ به یک روایت تکعاملی است؛ روایتی که در آن تمامی پیچیدگیهای جنگ حذف میشوند و تنها یک متغیر باقی میماند: اراده. در این تصویر، موازنه قوا، ظرفیتهای صنعتی، فناوری، سامانههای اطلاعاتی، اقتصاد جنگ، شبکههای ائتلاف، تابآوری اجتماعی و پیامدهای سیاسی، همگی به حاشیه رانده میشوند و جنگ به نبردی میان خواستن و نخواستن تقلیل پیدا میکند. نتیجه این رویکرد هم از همان ابتدا معلوم است؛ دشمن ضعیف است، پیروزی قطعی است و تنها عاملی که این پیروزی را به تاخیر میاندازد، ملاحظات سیاسی یا دیپلماتیک است.
این نوع نگاه، صرفا یک خطای تحلیلی نیست؛ بلکه نوعی فروکاستن ماهیت جنگ است. زیرا جنگ را نمیتوان با حذف متغیرهای آن فهمید. همانگونه که نمیتوان اقتصاد را بدون بازار، پزشکی را بدون زیست شناسی یا سیاست را بدون جامعه تحلیل کرد، جنگ نیز با حذف لایههای مختلفش قابل فهم نیست. زیرا هر متغیری که از معادله حذف شود، به همان میزان احتمال خطای محاسباتی افزایش مییابد. در واقع، سادهسازی جنگ، همان پیچیدهتر کردن شکست است.
اما با این همه آنچه این مسئله را به یک نگرانی راهبردی تبدیل میکند، تاثیر این ساده سازی بر فرهنگ تصمیمگیری است. زیرا هنگامی که بخشی از جامعه، نخبگان یا تصمیمسازان، جنگ را پدیدهای ساده و خطی تصور کنند، حساسیت آنها نسبت به ریسک کاهش مییابد. در چنین شرایطی هزینهها کوچک شمرده میشوند، ظرفیتهای دشمن دستکم گرفته میشود و تصور میشود که اراده، میتواند جایگزین برنامهریزی شود. در چنین فضایی، خوشبینی دیگر یک ویژگی روانشناختی نیست؛ بلکه به یک خطای ساختاری در تصمیمگیری تبدیل میشود، خطایی که مهمترین متضرر آن میدان است، میدانی که با تمام توان می جنگد اما با این حال کارش از طرف مارشال رومل های زیر کولری به هیچ گرفته می شود.
@Katechon6
اما با این حال، یکی از روندهای نگرانکننده در بخشی از رسانه ها، سیاستمداران و افکار عمومی، تقلیل جنگ به یک روایت تکعاملی است؛ روایتی که در آن تمامی پیچیدگیهای جنگ حذف میشوند و تنها یک متغیر باقی میماند: اراده. در این تصویر، موازنه قوا، ظرفیتهای صنعتی، فناوری، سامانههای اطلاعاتی، اقتصاد جنگ، شبکههای ائتلاف، تابآوری اجتماعی و پیامدهای سیاسی، همگی به حاشیه رانده میشوند و جنگ به نبردی میان خواستن و نخواستن تقلیل پیدا میکند. نتیجه این رویکرد هم از همان ابتدا معلوم است؛ دشمن ضعیف است، پیروزی قطعی است و تنها عاملی که این پیروزی را به تاخیر میاندازد، ملاحظات سیاسی یا دیپلماتیک است.
این نوع نگاه، صرفا یک خطای تحلیلی نیست؛ بلکه نوعی فروکاستن ماهیت جنگ است. زیرا جنگ را نمیتوان با حذف متغیرهای آن فهمید. همانگونه که نمیتوان اقتصاد را بدون بازار، پزشکی را بدون زیست شناسی یا سیاست را بدون جامعه تحلیل کرد، جنگ نیز با حذف لایههای مختلفش قابل فهم نیست. زیرا هر متغیری که از معادله حذف شود، به همان میزان احتمال خطای محاسباتی افزایش مییابد. در واقع، سادهسازی جنگ، همان پیچیدهتر کردن شکست است.
اما با این همه آنچه این مسئله را به یک نگرانی راهبردی تبدیل میکند، تاثیر این ساده سازی بر فرهنگ تصمیمگیری است. زیرا هنگامی که بخشی از جامعه، نخبگان یا تصمیمسازان، جنگ را پدیدهای ساده و خطی تصور کنند، حساسیت آنها نسبت به ریسک کاهش مییابد. در چنین شرایطی هزینهها کوچک شمرده میشوند، ظرفیتهای دشمن دستکم گرفته میشود و تصور میشود که اراده، میتواند جایگزین برنامهریزی شود. در چنین فضایی، خوشبینی دیگر یک ویژگی روانشناختی نیست؛ بلکه به یک خطای ساختاری در تصمیمگیری تبدیل میشود، خطایی که مهمترین متضرر آن میدان است، میدانی که با تمام توان می جنگد اما با این حال کارش از طرف مارشال رومل های زیر کولری به هیچ گرفته می شود.
@Katechon6
👍27👌8❤5👎4
روبیو روایت خود را از آتن آغاز میکند، اما فارغ از لفاظی ها مقصد این روایت آتن نیست، بلکه اورشلیم است. در واقع در این روایت آتن فقط ایستگاهی برای عبور از تاریخ به الهیات است، جایی که جنگ فعلی، در افقی دینی و آخرالزمانی بازخوانی میشود. افقی که در آن ایران دیگر نه یک رقیب ژئوپلیتیکی یا حتی یک دشمن تاریخی، بلکه مبدل به یک شر متافیزیکی می شود، شری از جنس عمالیق در تورات، عمالیقی که در سفر خروج، نه یک دشمن عادی، بلکه نماد دشمنی است که باید بهطور کامل از میان برداشته شود.
@Katechon6
@Katechon6
👌51👍9❤2👎1
تئوپلیتیکی شدن ژئوپلیتیک زمانی رخ میدهد که امر الهیاتی از سطح توجیه سیاست به سطح تعریف اهداف آن ارتقا مییابد، به این معنا که معادلات قدرت دیگر فقط بر اساس ملاحظات سیاسی و امنیتی معنا نمیشوند، بلکه در چارچوب روایتی الهیاتی از تاریخ بازتعریف میشوند. که در آن امر الهیاتی نه تنها به سیاست مشروعیت میبخشد بلکه حتی در تعیین غایت آن نیز دخالت میکند. در نتیجه، آنچه در منطق ژئوپلیتیک میتواند موضوع معامله یا موازنهسازی باشد در منطق تئوپلیتیک به رسالتی الهی تبدیل شود که عقبنشینی از آن عدول از ماموریتی مقدس تلقی میشود. بستر پنهان جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران.
@katechon6
@katechon6
👍33👌5❤2👎1
یکی از خطاهای رایج در تحلیل سیاست اسرائیل در قبال ایران، فروکاستن راهبردهای کلان این رژیم به اراده و ترجیحات نخستوزیر مستقر است، گویی با هر جابهجایی در راس دولت، اهداف امنیتی و منطق مواجهه با ایران نیز دستخوش بازتعریف میشوند. حال آنکه بررسی روند فعالیتهای موساد از دوره داگان، پاردو، کوهن تا بارنیا از استمرار منطقی راهبردی حکایت دارد که در آن، عملیات اطلاعاتی، ترور و خرابکاری بتدریج از ابزارهایی برای حذف افراد کلیدی و اخلال در برنامه هستهای و فعالیتهای منطقهای ایران، به اجزای کارزاری گستردهتر برای تضعیف ظرفیتهای راهبردی تهران تبدیل شدهاند. نقطه عطف این روند را هم باید در پیوند خوردن این کارزار اطلاعاتی با جنگ جستجو کرد، جایی که ظرفیتهای انباشتهشده طی سالها به بخشی از طراحی عملیات نظامی برای شکلدهی به شرایط میدان تبدیل شدند. پیوندی که در جنگ دوازده روزه و سپس جنگ چهل روزه آشکارتر شد؛ جنگهایی که بدون در نظر گرفتن پیشینه این کارزار و انباشت تدریجی ظرفیتهای اطلاعاتی و عملیاتی، نمیتوان منطق راهبردی آنها را بهدرستی فهمید. بنابراین، مسئله دیگر استمرار مجموعهای از عملیاتهای پنهانی نیست، بلکه تحول آنها به مؤلفههایی در طراحی و پیشبرد جنگ است، روندی که در آن، دستاوردهای هر مرحله به زیرساخت عملیاتی مرحله بعد تبدیل میشوند. از این منظر، تغییر نخستوزیران و مدیران امنیتی را نباید با تغییر در جهتگیری راهبردی اسرائیل اشتباه گرفت، زیرا آنچه استمرار یافته، نه اراده شخصی یک سیاستمدار، بلکه منطقی فراتر از اشخاص است که مهار ایران را به فرایندی انباشتی از تضعیف و در نهایت تغییر موازنه قدرت تبدیل میکند. در چنین چارچوبی، تفاوت میان نتانیاهو، بنت و آیزنکوت، هر اندازه در سطح سیاسی و تاکتیکی واقعی باشد، بهخودی خود به معنای تفاوت در جهتگیری کلان نسبت به ایران نیست.
@katechon6
@katechon6
👍19👌6❤2👎1