در عرصه روابط بینالملل، تصور رایج این است که دیپلماتها با توانمندیها و مهارتهای شخصی خود میتوانند سرنوشت مذاکرات را تغییر دهند. اما تجربه تاریخی نشان میدهد که توانایی فردی دیپلماتها تنها بخشی از معادله است و محدوده واقعی مانور آنها بیش از هر چیز تابعی است از توازن نیروهای سیاسی داخلی و معادلات بین المللی و روندهای ژئوپلیتیکی. همچنین در بسیاری از کشورها، تصمیمگیریهای کلان در حوزه سیاست خارجی و تعیین خطوط قرمز نه فقط در وزارت خارجه بلکه در یک شبکه در هم تنیده متشکل از نهادهای امنیتی و اقتصادی، احزاب و جریانات سیاسی و ...شکل می گیرد.
علاوه بر این، دیپلماسی امروز تحت تأثیر عمیق روندهای ژئوپلیتیکی و استراتژیک قرار دارد. بطوریکه تحولات منطقهای و جهانی، تغییرات ائتلافهای بینالمللی تا نوسانات اقتصادی و نظامی، محدودیتهای واقعی دیپلماتها را مشخص میکند. در واقع، دیپلماتها در چارچوبی عمل میکنند که اغلب از کنترل آنها خارج است؛ بطوریکه هر چند آنها میتوانند پیشنهاد دهند، گفتوگو کنند و راهکارهایی ارائه دهند، اما موفقیت نهایی مذاکرات تا حد زیادی وابسته است به تعاملات درونی ساخت داخلی قدرت و همچنین همخوانی معادلات فوق با روندهای استراتژیک بین المللی.
در این میان تجربه چند دهه گذشته نشان داده است که حتی دیپلماتهای برجسته و باتجربه نیز در مواجهه با بحرانهای بین المللی، چنانچه مسائل فوق با منافع و خطوط سیاست داخلی همسو نباشند، نمیتوانند به نتایج مطلوب برسند. این موضوع به وضوح نشان میدهد که دیپلماسی، هرچند هنر ارتباط و نفوذ است، اما با این حال حوزه تأثیرگذاری فردی در آن آنچنان محدود است که به صورت تک نفره و حتی با وجود شخصیت هایی چون مترنیخ هم نمی توان به تنهایی سازوکاری چون کنسرت اروپا را خلق کرد.
در مجموع، روابط بینالملل به ما یادآوری میکند که هر موفقیت دیپلماتیک، نتیجه تعادل ظریف میان مهارتهای فردی و همسویی منافع داخلی با واقعیات بین المللی است. زیرا دیپلماسی صرفاً مجموعهای از ژست ها و تعارفات دیپلماتیک نیست، بلکه آینهای است از واقعیتهای قدرت و سیاست، جایی که حتی بهترین دیپلمات ها هم نمی توانند بدون همراهی و همسویی ساختارهای قدرت ( داخلی و خارجی ) به نتایج مطلوب برسند.
@katechon6
علاوه بر این، دیپلماسی امروز تحت تأثیر عمیق روندهای ژئوپلیتیکی و استراتژیک قرار دارد. بطوریکه تحولات منطقهای و جهانی، تغییرات ائتلافهای بینالمللی تا نوسانات اقتصادی و نظامی، محدودیتهای واقعی دیپلماتها را مشخص میکند. در واقع، دیپلماتها در چارچوبی عمل میکنند که اغلب از کنترل آنها خارج است؛ بطوریکه هر چند آنها میتوانند پیشنهاد دهند، گفتوگو کنند و راهکارهایی ارائه دهند، اما موفقیت نهایی مذاکرات تا حد زیادی وابسته است به تعاملات درونی ساخت داخلی قدرت و همچنین همخوانی معادلات فوق با روندهای استراتژیک بین المللی.
در این میان تجربه چند دهه گذشته نشان داده است که حتی دیپلماتهای برجسته و باتجربه نیز در مواجهه با بحرانهای بین المللی، چنانچه مسائل فوق با منافع و خطوط سیاست داخلی همسو نباشند، نمیتوانند به نتایج مطلوب برسند. این موضوع به وضوح نشان میدهد که دیپلماسی، هرچند هنر ارتباط و نفوذ است، اما با این حال حوزه تأثیرگذاری فردی در آن آنچنان محدود است که به صورت تک نفره و حتی با وجود شخصیت هایی چون مترنیخ هم نمی توان به تنهایی سازوکاری چون کنسرت اروپا را خلق کرد.
در مجموع، روابط بینالملل به ما یادآوری میکند که هر موفقیت دیپلماتیک، نتیجه تعادل ظریف میان مهارتهای فردی و همسویی منافع داخلی با واقعیات بین المللی است. زیرا دیپلماسی صرفاً مجموعهای از ژست ها و تعارفات دیپلماتیک نیست، بلکه آینهای است از واقعیتهای قدرت و سیاست، جایی که حتی بهترین دیپلمات ها هم نمی توانند بدون همراهی و همسویی ساختارهای قدرت ( داخلی و خارجی ) به نتایج مطلوب برسند.
@katechon6
👍25❤8👌3👎1🤔1
از منظر کارل اشمیت، قانون اساسی پیش از آنکه متن باشد، «تصمیم» است؛ تصمیمی درباره اینکه چه کسی «ما» است و این «ما» چگونه میخواهد بمثابه یک وحدت سیاسی انسجام یاید. او در کتاب نظریه اساس به صراحت میگوید قوه مؤسس زمانی معنا دارد که یک اراده سیاسی بالفعل، خود را صاحب اختیار بداند و بتواند درباره نوع و صورت حکومت تصمیم بگیرد. بنابراین تقدم اراده سیاسی بر تشکیل قوه مؤسس، صرفاً یک بحث نظری نیست؛ بلکه مسئلهای تعیینکننده درباره سرنوشت هر نظم جدید است. در واقع اگر ارادهای روشن و منسجم در کار نباشد، قوه مؤسس به توده ای پرهیاهو بدل میشود که توان تصمیمگیری بنیادین ندارد. و اگر ارادهای وجود داشته باشد اما از پیش به تمرکز قدرت گرایش داشته باشد، نتیجه با ظاهری حقوقی به بازتولید اقتدار میانجامد که در گذشته خود را در برابر آن تعریف کرده بود.
در اصل این تقدم از آن رو حیاتی است که تصمیم مؤسس فقط یک لحظه را سامان نمیدهد؛ بلکه میدان بازی آینده را طراحی میکند. قانون اساسی برآمده از یک اراده سیاسی مشخص، قواعد رقابت، حدود آزادیها، نسبت نهادهای انتخابی و انتصابی و حتی شیوه مواجهه با وضعیت استثنایی و بحران را مشخص میکند. به بیان سادهتر، آنچه پیش از قوه مؤسس در سطح اراده سیاسی شکل گرفته، بعدها در قالب نهاد و رویه بازتولید میشود. در چنین شرایطی اگر اراده پیشینی معطوف به کثرتگرایی، توزیع قدرت و مهار اقتدار باشد، توازن آینده نیز در همین مسیر تنظیم میشود. اما اگر اراده غالب، وحدت را در تمرکز اقتدار و تعریف سلسلهمراتبی از حاکمیت و مردم ببیند، نتیجه هرقدر هم با واژگان حقوقی آراسته شود، در عمل به سمت اقتدارگرایی میل خواهد کرد.
در این چارچوب، صرف وجود اپوزیسیون یا انرژی اعتراضی، بهمعنای وجود اراده مؤسس نیست. بلکه اراده مؤسس مستلزم تصویر روشن از صورت حکومت، نحوه توزیع قدرت، جایگاه حقوق بنیادین و حدود حاکمیت است. بر این اساس جریانی که فقط در نفی وضع موجود متحد است اما درباره نظم مطلوب دچار شکافهای بنیادین است، فاقد آن انسجامی است که اشمیت شرط تصمیم میدانست. در چنین وضعی، یا فرآیند تأسیس به تعویق و تعارض کشیده میشود یا نیرویی که از انسجام و روایت سادهتری برخوردار است، میدان را در دست میگیرد.
اینجاست که باید با صراحت به یک واقعیت سیاسی پرداخت، بخشی بزرگی از جریان سلطنتطلب، با انگیزههایی که پیشاپیش به نوعی نظم پیشامشروطه یا دستکم اقتدار متمرکز تمایل دارد، خود را بهمثابه بدیل نظم فعلی معرفی میکند. اما با این حال اراده
سیاسی پیشینی این جریان، وحدت سیاسی را نه در تکثر نهادها و مهار قدرت، بلکه در بازگرداندن یک رأس اقتدار تعریف میکند. در واقع حتی اگر در سطح گفتمانی از انتخابات و قانون اساسی سخن گفته شود، جهتگیری بنیادین و شیوه سیاست ورزی این جریان، تعیینکنندهتر از الفاظی است که به خدمت می گیرند. زیرا اگر اراده غالب، پیشاپیش به تمرکز اقتدار و تقسیم مردم به خودی و غیر خودی باور داشته باشد، قوه مؤسس آینده نیز در صورت تحقق به ابزاری برای مشروعیتبخشی به همین باورها بدل خواهد شد، نه عرصهای برای گشودن امکانهای دموکراتیک.
امری که از منظر اشمیت تعجبآور نیست. زيرا هر نظم سیاسی بر تصمیمی بنیادین استوار است و آن تصمیم، بازتاب ارادهای است که توان غلبه یافته است. بنابراین پرسش اصلی نه این است که «آیا قوه مؤسس وجود دارد یا نه؟» بلکه این است که «کدام اراده سیاسی پیش از آن تثبیت شده است؟» اگر ارادهای که توان سازماندهی، روایتسازی و انسجام دارد، معطوف به بازسازی نظم پیشامشروطه باشد، توازن آینده نیروهای سیاسی نیز در همان مسیر شکل خواهد گرفت. در این حالت، حتی نهادهای انتخابی نیز در چارچوبی عمل خواهند کرد که سقف و کف قدرت در آنها از پیش محدود شده است.
در مجموع هر پروژه تأسیسی که بدون شفافسازی اراده سیاسی پیشینی به میدان بیاید، در معرض آن است که به بازتولید اقتدارگرایی با چهرهای تازه ای منتهی شود. زیرا قوه مؤسس نمیتواند خلأ اراده دموکراتیک را جبران کند. چون اگر خواست توزیع قدرت، تضمین حقوق و مهار حاکمیت پیش از لحظه تأسیس بهصورت منسجم و غالب شکل نگیرد، سازوکارهای حقوقی بهتنهایی ضامن آزادی نخواهند بود. در این میان تجربههای تاریخی بارها نشان دادهاند که متن قانون اساسی میتواند مترقی باشد، اما اراده سیاسی حاکم بر تفسیر و اجرای آن، مسیر دیگری را تحمیل کند.
بر این اساس، بحث بر سر تقدم اراده سیاسی، بحثی انتزاعی نیست؛ بلکه هشدار درباره لحظهای است که در آن تقدم، توازنهای آینده رقم میخورد. توازنی که اگر اراده غالب آن، پیشاپیش به اقتدار تمایل داشته باشد، قوه مؤسس برآمده از آن نه نقطه آغاز دموکراسی، بلکه آغاز دور تازهای از دیکتاتوری خواهد بود.
@katechon6
در اصل این تقدم از آن رو حیاتی است که تصمیم مؤسس فقط یک لحظه را سامان نمیدهد؛ بلکه میدان بازی آینده را طراحی میکند. قانون اساسی برآمده از یک اراده سیاسی مشخص، قواعد رقابت، حدود آزادیها، نسبت نهادهای انتخابی و انتصابی و حتی شیوه مواجهه با وضعیت استثنایی و بحران را مشخص میکند. به بیان سادهتر، آنچه پیش از قوه مؤسس در سطح اراده سیاسی شکل گرفته، بعدها در قالب نهاد و رویه بازتولید میشود. در چنین شرایطی اگر اراده پیشینی معطوف به کثرتگرایی، توزیع قدرت و مهار اقتدار باشد، توازن آینده نیز در همین مسیر تنظیم میشود. اما اگر اراده غالب، وحدت را در تمرکز اقتدار و تعریف سلسلهمراتبی از حاکمیت و مردم ببیند، نتیجه هرقدر هم با واژگان حقوقی آراسته شود، در عمل به سمت اقتدارگرایی میل خواهد کرد.
در این چارچوب، صرف وجود اپوزیسیون یا انرژی اعتراضی، بهمعنای وجود اراده مؤسس نیست. بلکه اراده مؤسس مستلزم تصویر روشن از صورت حکومت، نحوه توزیع قدرت، جایگاه حقوق بنیادین و حدود حاکمیت است. بر این اساس جریانی که فقط در نفی وضع موجود متحد است اما درباره نظم مطلوب دچار شکافهای بنیادین است، فاقد آن انسجامی است که اشمیت شرط تصمیم میدانست. در چنین وضعی، یا فرآیند تأسیس به تعویق و تعارض کشیده میشود یا نیرویی که از انسجام و روایت سادهتری برخوردار است، میدان را در دست میگیرد.
اینجاست که باید با صراحت به یک واقعیت سیاسی پرداخت، بخشی بزرگی از جریان سلطنتطلب، با انگیزههایی که پیشاپیش به نوعی نظم پیشامشروطه یا دستکم اقتدار متمرکز تمایل دارد، خود را بهمثابه بدیل نظم فعلی معرفی میکند. اما با این حال اراده
سیاسی پیشینی این جریان، وحدت سیاسی را نه در تکثر نهادها و مهار قدرت، بلکه در بازگرداندن یک رأس اقتدار تعریف میکند. در واقع حتی اگر در سطح گفتمانی از انتخابات و قانون اساسی سخن گفته شود، جهتگیری بنیادین و شیوه سیاست ورزی این جریان، تعیینکنندهتر از الفاظی است که به خدمت می گیرند. زیرا اگر اراده غالب، پیشاپیش به تمرکز اقتدار و تقسیم مردم به خودی و غیر خودی باور داشته باشد، قوه مؤسس آینده نیز در صورت تحقق به ابزاری برای مشروعیتبخشی به همین باورها بدل خواهد شد، نه عرصهای برای گشودن امکانهای دموکراتیک.
امری که از منظر اشمیت تعجبآور نیست. زيرا هر نظم سیاسی بر تصمیمی بنیادین استوار است و آن تصمیم، بازتاب ارادهای است که توان غلبه یافته است. بنابراین پرسش اصلی نه این است که «آیا قوه مؤسس وجود دارد یا نه؟» بلکه این است که «کدام اراده سیاسی پیش از آن تثبیت شده است؟» اگر ارادهای که توان سازماندهی، روایتسازی و انسجام دارد، معطوف به بازسازی نظم پیشامشروطه باشد، توازن آینده نیروهای سیاسی نیز در همان مسیر شکل خواهد گرفت. در این حالت، حتی نهادهای انتخابی نیز در چارچوبی عمل خواهند کرد که سقف و کف قدرت در آنها از پیش محدود شده است.
در مجموع هر پروژه تأسیسی که بدون شفافسازی اراده سیاسی پیشینی به میدان بیاید، در معرض آن است که به بازتولید اقتدارگرایی با چهرهای تازه ای منتهی شود. زیرا قوه مؤسس نمیتواند خلأ اراده دموکراتیک را جبران کند. چون اگر خواست توزیع قدرت، تضمین حقوق و مهار حاکمیت پیش از لحظه تأسیس بهصورت منسجم و غالب شکل نگیرد، سازوکارهای حقوقی بهتنهایی ضامن آزادی نخواهند بود. در این میان تجربههای تاریخی بارها نشان دادهاند که متن قانون اساسی میتواند مترقی باشد، اما اراده سیاسی حاکم بر تفسیر و اجرای آن، مسیر دیگری را تحمیل کند.
بر این اساس، بحث بر سر تقدم اراده سیاسی، بحثی انتزاعی نیست؛ بلکه هشدار درباره لحظهای است که در آن تقدم، توازنهای آینده رقم میخورد. توازنی که اگر اراده غالب آن، پیشاپیش به اقتدار تمایل داشته باشد، قوه مؤسس برآمده از آن نه نقطه آغاز دموکراسی، بلکه آغاز دور تازهای از دیکتاتوری خواهد بود.
@katechon6
👌18❤5👍4👎1
مذاکرات ایران و آمریکا نهتنها فراتر از یک تعامل دوجانبه است، بلکه در مرکز شبکهای پیچیده از روابط منطقهای و بینالمللی قرار دارد. در این فرآیند، حتی در غیاب رسمی برخی بازیگران کلیدی، گفتوگوها بهشدت تحت تأثیر آنها است؛ بهگونهای که حضورشان بر سر میز مذاکره ضرورتی ندارد، زیرا اولویتهای امنیتی و خطوط قرمز آنان عملاً روند و دامنه تصمیمگیریها را شکل میدهد.
در واقع تجربه سالهای گذشته نشان میدهد که تعاملات تهران و واشنگتن هرگز در خلأ، عملیاتی نمی شود، زیرا از توافق هستهای ۲۰۱۵ تا بازگشت فشار حداکثری و جنگ دوازده روزه، هر گام دو طرف با توجه به واکنش بازیگران منطقهای و بینالمللی برداشته شده است. اکنون هم مذاکرات در چنین چارچوبی انجام میشود، چارچوبی که در آن بازیگران ثالث، به طور مستقیم یا غیرمستقیم بر آن تأثیر میگذارند.
در این زمینه، اسرائیل نقش ویژهای دارد؛ بطوریکه خطوط قرمز تلآویو، نه تنها عملا مذاکرات را تحتالشعاع خود قرار داده بلکه حتی بعضا در مقاطعی روند و دامنه تصمیمگیریهای واشنگتن را محدود یا هدایت هم کرده است.
در این میان علاوه بر اسرائیل، دیگر بازیگران منطقهای نیز با محوریت منافع امنیتی و اقتصادی، فشارهای مستقیم و غیرمستقیم خود را اعمال میکنند. بطوریکه کشورهای منطقه بخصوص حوزه خلیج فارس، برای جلوگیری از گسترش نفوذ ایران در منطقه، تلاش میکنند تا مسیر مذاکرات بهگونهای شکل گیرد که منافع آنها حفظ شود.
در چنین شرایطی، مذاکرات ایران و آمریکا را نمیتوان صرفاً یک تعامل دوجانبه تلقی کرد. زیرا هر پیشرفت یا بنبست، محصول تعاملات گستردهای است که خطوط قرمز، اولویتها و فشارهای بازیگران منطقهای و جهانی بر آن سایه افکنده است. همچنین این روند نشان میدهد که حتی غیاب یک بازیگر کلیدی به معنای بیتأثیری او نیست، بلکه تصمیمات در این شبکه پیچیده، همواره در چارچوبی فراتر از تهران و واشنگتن شکل میگیرد.
@katechon6
در واقع تجربه سالهای گذشته نشان میدهد که تعاملات تهران و واشنگتن هرگز در خلأ، عملیاتی نمی شود، زیرا از توافق هستهای ۲۰۱۵ تا بازگشت فشار حداکثری و جنگ دوازده روزه، هر گام دو طرف با توجه به واکنش بازیگران منطقهای و بینالمللی برداشته شده است. اکنون هم مذاکرات در چنین چارچوبی انجام میشود، چارچوبی که در آن بازیگران ثالث، به طور مستقیم یا غیرمستقیم بر آن تأثیر میگذارند.
در این زمینه، اسرائیل نقش ویژهای دارد؛ بطوریکه خطوط قرمز تلآویو، نه تنها عملا مذاکرات را تحتالشعاع خود قرار داده بلکه حتی بعضا در مقاطعی روند و دامنه تصمیمگیریهای واشنگتن را محدود یا هدایت هم کرده است.
در این میان علاوه بر اسرائیل، دیگر بازیگران منطقهای نیز با محوریت منافع امنیتی و اقتصادی، فشارهای مستقیم و غیرمستقیم خود را اعمال میکنند. بطوریکه کشورهای منطقه بخصوص حوزه خلیج فارس، برای جلوگیری از گسترش نفوذ ایران در منطقه، تلاش میکنند تا مسیر مذاکرات بهگونهای شکل گیرد که منافع آنها حفظ شود.
در چنین شرایطی، مذاکرات ایران و آمریکا را نمیتوان صرفاً یک تعامل دوجانبه تلقی کرد. زیرا هر پیشرفت یا بنبست، محصول تعاملات گستردهای است که خطوط قرمز، اولویتها و فشارهای بازیگران منطقهای و جهانی بر آن سایه افکنده است. همچنین این روند نشان میدهد که حتی غیاب یک بازیگر کلیدی به معنای بیتأثیری او نیست، بلکه تصمیمات در این شبکه پیچیده، همواره در چارچوبی فراتر از تهران و واشنگتن شکل میگیرد.
@katechon6
👌20👍11❤9
آنچه امروز در جهان رخ میدهد، بیش از آنکه یک «بحران» مقطعی باشد، نشانههای یک گذار عظیم تاریخی است؛ گذاری که در آن قطعیتهای ژئوپلیتیکی پس از جنگ سرد یکی پس از دیگری فرو میریزند. زیرا اگرچه فروپاشی شوروی آغاز عصر تکقطبی به رهبری آمریکا را رقم زد، اما امروز نشانههای فرسایش آن هژمونی آشکار شده است. این وضعیت نه به معنای جایگزینی قدرتی دیگر، بلکه بیانگر جابهجایی و تکثر مرکز ثقل نظام بینالملل است.
در چنین بزنگاهی، جهان نه در ثبات نظم قدیم به سر میبرد و نه در اطمینان به نظم جدید؛ بلکه در وضعیتی از جنس جمله ای منسوب به گرامشی قرار دارد، «دنیای قدیم در حال مرگ است و دنیای جدید برای تولد مبارزه میکند، اکنون زمان هیولاهاست.». هیولاهایی که دیگر کابوسهای خوابهای آشفته نیستند، بلکه بازیگران اصلی جهان در حال گذار هستند. در این جهان، جنگ نه یک استثنا بلکه قاعده ای است که تبدیل به موتور محرکه گذار شده، زیرا تاریخ بارها نشان داده است که نظمهای بینالمللی نه در اتاقهای کنفرانس، بلکه در میدانهای نبرد شکل گرفتهاند.
با این حال، در پس این جنگها، یک «نااطمینانی ساختاری» وجود دارد؛ نااطمینانیای که محاسبات راهبردی را دشوار، پیشبینیپذیری را محدود و ریسک ها را افزایش داده است. زیرا هر بحران منطقهای نه تنها میتواند آزمونی برای سنجش موازنههای جدید باشد، بلکه ممکن است نقطه عطفی در بازتعریف قواعد بینالمللی نیز گردد؛ قواعدی که در آن دولتها نه صرفاً برای پیروزی در یک نزاع، بلکه برای تثبیت جایگاه خود در نظم در حال شکلگیری رقابت میکنند.
از این منظر، جهان امروز بیش از آنکه درگیر منازعات پراکنده باشد، در حال تجربه رقابتی بنیادین بر سر «تعریف آینده» است؛ رقابتی که قدرتهای بزرگ و بازیگران منطقهای در آن نقشآفرینی میکنند. به همین دلیل گسلهای ژئوپلیتیکی فعالتر از گذشته، اتحادها سیالتر و مفاهیم بازدارندگی با چالشهای تازهای روبهرو شده اند.
در مجموع، آنچه این دوره را از سایر ادوار گذار متمایز میکند، نه صرفاً شدت رقابتها یا گستره بحرانها، بلکه همزمانی فروپاشی قطعیتهای قدیم و فقدان اجماع بر سر اصول نظم جدید است؛ و درست در همین خلأ است که آینده شکل میگیرد. آینده ای که هر چند هنوز نامی ندارد، اما بیتردید در آتش همین نااطمینانیها و منازعات، صورتبندی خواهد شد.
@katechon6
در چنین بزنگاهی، جهان نه در ثبات نظم قدیم به سر میبرد و نه در اطمینان به نظم جدید؛ بلکه در وضعیتی از جنس جمله ای منسوب به گرامشی قرار دارد، «دنیای قدیم در حال مرگ است و دنیای جدید برای تولد مبارزه میکند، اکنون زمان هیولاهاست.». هیولاهایی که دیگر کابوسهای خوابهای آشفته نیستند، بلکه بازیگران اصلی جهان در حال گذار هستند. در این جهان، جنگ نه یک استثنا بلکه قاعده ای است که تبدیل به موتور محرکه گذار شده، زیرا تاریخ بارها نشان داده است که نظمهای بینالمللی نه در اتاقهای کنفرانس، بلکه در میدانهای نبرد شکل گرفتهاند.
با این حال، در پس این جنگها، یک «نااطمینانی ساختاری» وجود دارد؛ نااطمینانیای که محاسبات راهبردی را دشوار، پیشبینیپذیری را محدود و ریسک ها را افزایش داده است. زیرا هر بحران منطقهای نه تنها میتواند آزمونی برای سنجش موازنههای جدید باشد، بلکه ممکن است نقطه عطفی در بازتعریف قواعد بینالمللی نیز گردد؛ قواعدی که در آن دولتها نه صرفاً برای پیروزی در یک نزاع، بلکه برای تثبیت جایگاه خود در نظم در حال شکلگیری رقابت میکنند.
از این منظر، جهان امروز بیش از آنکه درگیر منازعات پراکنده باشد، در حال تجربه رقابتی بنیادین بر سر «تعریف آینده» است؛ رقابتی که قدرتهای بزرگ و بازیگران منطقهای در آن نقشآفرینی میکنند. به همین دلیل گسلهای ژئوپلیتیکی فعالتر از گذشته، اتحادها سیالتر و مفاهیم بازدارندگی با چالشهای تازهای روبهرو شده اند.
در مجموع، آنچه این دوره را از سایر ادوار گذار متمایز میکند، نه صرفاً شدت رقابتها یا گستره بحرانها، بلکه همزمانی فروپاشی قطعیتهای قدیم و فقدان اجماع بر سر اصول نظم جدید است؛ و درست در همین خلأ است که آینده شکل میگیرد. آینده ای که هر چند هنوز نامی ندارد، اما بیتردید در آتش همین نااطمینانیها و منازعات، صورتبندی خواهد شد.
@katechon6
👍37❤6👌3👎1
ماکیاولی در فصل سیزدهم کتاب شهریار با همان صراحتی که امضای فکری اوست، مینویسد: «نیروهای کمکی، از مزدوران نیز خطرناکتر هستند؛ زیرا اگر پیروز شوند، تو اسیر آنانی و اگر شکست بخورند نابودت میکنند.» جملهای کوتاه که در ظاهر توصیهای نظامی است اما در عمق خود یکی از ماندگارترین نقدهای تاریخ اندیشه سیاسی بر «وابستگی» را صورتبندی میکند.
در واقع ماکیاولی در این جمله، فراتر از آرایش نیروها در میدان های نبرد میاندیشد. بطوریکه آنچه او «نیروهای کمکی» مینامید، استعارهای است از هرگونه اتکا به بیرون برای حل بحرانهای درونی. این اتکا معمولاً عقلانی، کمهزینه و سریع جلوه میکند؛ به عبارتی همچون دوپینگ. اما با این حال، منطق قدرت بهگونهای دیگر عمل میکند، بطوریکه همان عاملی که در کوتاهمدت، پیروزی به بار میآورد، در بلندمدت بنیان اقتدار را سست میکند.
این هشدار بی پایه و اساس نیست. بلکه برآیند ایتالیا قرن شانزدهم است، جغرافیایی تکه تکه و گرفتار رقابت قدرتهای بزرگ اروپایی. که در آن دولتشهرهایی چون فلورانس و میلان بارها برای حل منازعات خود به فرانسه یا اسپانیا متوسل شدند. نتیجه هم اغلب یکسان بود: پیروزیای که استقلال را میبلعید یا شکستی که ویرانی به جا میگذاشت. ماکیاولی که در مقام دیپلمات جمهوری فلورانس این فراز و فرودها را از نزدیک دیده بود، به تجربه دریافت که راهحلهای فوری، هزینههای ساختاری دارند؛ هزینههایی که معمولاً دیر آشکار میشوند.
اما با این حال همیشه منطبق بر دو سناریوی محتوم هستند. بطوریکه اگر نیروی کمکی پیروز شود، فاتح واقعی همان قدرت بیگانه است و شهریاری که به تخت دست یابد به بدهکار سیاسی تبدیل و اقتدارش وامدار ارادهای بیرونی می شود. چنین اقتداری، هرچند ظاهراً برقرار، اما از درون تهی است. زیرا مردم بهتدریج درمییابند که سرچشمه قدرت نه در توان داخلی شهریار، بلکه در حمایت خارجی نهفته است و همین ادراک، مشروعیت را فرسایش میدهد. از سوی دیگر، اگر نیروی کمکی شکست بخورد، کشور آسیب میبیند و افکار عمومی بیش از هر کس شهریار را مسئول میداند. در هر دو حالت، شهریار بازنده است. در چنین وضعیتی، وابستگی به بیگانه نه یک خطای تاکتیکی بلکه دامی ساختاری است.
در این ساختار، «پیروزی قرضی» معنایی پارادوکسیکال پیدا میکند. در واقع پیروزیای که بر شانههای دیگری بنا شود، صرفاً تعویق شکست است. تعویقی که هزینه آن، کاهش تدریجی استقلال و تحلیل رفتن مشروعیت است. در واقع حاکم برای بقا در کوتاهمدت، پایههای اقتدار بلندمدت خود را میفرساید. همین نگاه بلندمدت است که ماکیاولی را از بسیاری از همعصرانش متمایز میکند؛ زیرا برخلاف تصور عامه، ماکیاولی نه شیفته تصرف قدرت، بلکه نگران تدوام آن است.
در واقع وجه انتقادیتر اندیشه او به مسئله مشروعیت بازمیگردد.زیرا حاکمی که برای کسب قدرت به بیرون متوسل میشود، ناخواسته اعتراف میکند که از بسیج ظرفیتهای داخلی ناتوان است. این اعتراف حتی اگر هرگز به زبان نیاید در ادراک عمومی ثبت میشود. در واقع مشروعیت بیش از آنکه به ابزار قدرت وابسته باشد، به تصور مردم از منشأ آن وابسته است. وقتی امنیت و ثبات از بیرون تأمین شود، پرسشی گریزناپذیر شکل میگیرد: قدرت واقعی در دست کیست؟ همین پرسش، آغاز فرسایش اقتدار است؛ فرسایشی که هیچ نیروی کمکی قادر به مهار آن نیست.
واقعگرایی ماکیاولی در همینجا نمود پبدا می کند. زیرا او از اخلاقگرایی، مذمت خائن و آرمانهای انتزاعی سخن نمیگوید؛ بلکه او معطوف است به منافع، توازن قوا و محاسبه هزینه و فایده. از این منظر، استقلال نه فضیلتی شاعرانه، بلکه شرط بقا است. زیرا شهریاری که شمشیرش را به دست دیگری بسپارد، دیر یا زود درمییابد که اختیار سرنوشتش را نیز واگذار کرده است. بطوریکه قدرت خارجی، صرفنظر از نیت اولیه، منطق منافع خود را دنبال میکند.
در این میان پس از پنج قرن از نگارش «شهریار»، هشدار ماکیاولی همچنان زنده است، زیرا منطق قدرت تغییر چندانی نکرده است. وابستگی، حتی اگر در پوشش همکاری و حمایت ظاهر شود، همواره این خطر را در خود دارد که اقتدار را از درون تهی کند. و هنگامی که جامعه بپرسد قدرت واقعی کجاست، پاسخ به آن میتواند سرنوشت یک حاکم را رقم بزند، پاسخی که همیشه یک چیز است، سرنگونی تاج و تحت یا تقلیل شهریار به مترسکی که حتی کلاغ ها هم به حسابش نمی آورند.
@katechon6
در واقع ماکیاولی در این جمله، فراتر از آرایش نیروها در میدان های نبرد میاندیشد. بطوریکه آنچه او «نیروهای کمکی» مینامید، استعارهای است از هرگونه اتکا به بیرون برای حل بحرانهای درونی. این اتکا معمولاً عقلانی، کمهزینه و سریع جلوه میکند؛ به عبارتی همچون دوپینگ. اما با این حال، منطق قدرت بهگونهای دیگر عمل میکند، بطوریکه همان عاملی که در کوتاهمدت، پیروزی به بار میآورد، در بلندمدت بنیان اقتدار را سست میکند.
این هشدار بی پایه و اساس نیست. بلکه برآیند ایتالیا قرن شانزدهم است، جغرافیایی تکه تکه و گرفتار رقابت قدرتهای بزرگ اروپایی. که در آن دولتشهرهایی چون فلورانس و میلان بارها برای حل منازعات خود به فرانسه یا اسپانیا متوسل شدند. نتیجه هم اغلب یکسان بود: پیروزیای که استقلال را میبلعید یا شکستی که ویرانی به جا میگذاشت. ماکیاولی که در مقام دیپلمات جمهوری فلورانس این فراز و فرودها را از نزدیک دیده بود، به تجربه دریافت که راهحلهای فوری، هزینههای ساختاری دارند؛ هزینههایی که معمولاً دیر آشکار میشوند.
اما با این حال همیشه منطبق بر دو سناریوی محتوم هستند. بطوریکه اگر نیروی کمکی پیروز شود، فاتح واقعی همان قدرت بیگانه است و شهریاری که به تخت دست یابد به بدهکار سیاسی تبدیل و اقتدارش وامدار ارادهای بیرونی می شود. چنین اقتداری، هرچند ظاهراً برقرار، اما از درون تهی است. زیرا مردم بهتدریج درمییابند که سرچشمه قدرت نه در توان داخلی شهریار، بلکه در حمایت خارجی نهفته است و همین ادراک، مشروعیت را فرسایش میدهد. از سوی دیگر، اگر نیروی کمکی شکست بخورد، کشور آسیب میبیند و افکار عمومی بیش از هر کس شهریار را مسئول میداند. در هر دو حالت، شهریار بازنده است. در چنین وضعیتی، وابستگی به بیگانه نه یک خطای تاکتیکی بلکه دامی ساختاری است.
در این ساختار، «پیروزی قرضی» معنایی پارادوکسیکال پیدا میکند. در واقع پیروزیای که بر شانههای دیگری بنا شود، صرفاً تعویق شکست است. تعویقی که هزینه آن، کاهش تدریجی استقلال و تحلیل رفتن مشروعیت است. در واقع حاکم برای بقا در کوتاهمدت، پایههای اقتدار بلندمدت خود را میفرساید. همین نگاه بلندمدت است که ماکیاولی را از بسیاری از همعصرانش متمایز میکند؛ زیرا برخلاف تصور عامه، ماکیاولی نه شیفته تصرف قدرت، بلکه نگران تدوام آن است.
در واقع وجه انتقادیتر اندیشه او به مسئله مشروعیت بازمیگردد.زیرا حاکمی که برای کسب قدرت به بیرون متوسل میشود، ناخواسته اعتراف میکند که از بسیج ظرفیتهای داخلی ناتوان است. این اعتراف حتی اگر هرگز به زبان نیاید در ادراک عمومی ثبت میشود. در واقع مشروعیت بیش از آنکه به ابزار قدرت وابسته باشد، به تصور مردم از منشأ آن وابسته است. وقتی امنیت و ثبات از بیرون تأمین شود، پرسشی گریزناپذیر شکل میگیرد: قدرت واقعی در دست کیست؟ همین پرسش، آغاز فرسایش اقتدار است؛ فرسایشی که هیچ نیروی کمکی قادر به مهار آن نیست.
واقعگرایی ماکیاولی در همینجا نمود پبدا می کند. زیرا او از اخلاقگرایی، مذمت خائن و آرمانهای انتزاعی سخن نمیگوید؛ بلکه او معطوف است به منافع، توازن قوا و محاسبه هزینه و فایده. از این منظر، استقلال نه فضیلتی شاعرانه، بلکه شرط بقا است. زیرا شهریاری که شمشیرش را به دست دیگری بسپارد، دیر یا زود درمییابد که اختیار سرنوشتش را نیز واگذار کرده است. بطوریکه قدرت خارجی، صرفنظر از نیت اولیه، منطق منافع خود را دنبال میکند.
در این میان پس از پنج قرن از نگارش «شهریار»، هشدار ماکیاولی همچنان زنده است، زیرا منطق قدرت تغییر چندانی نکرده است. وابستگی، حتی اگر در پوشش همکاری و حمایت ظاهر شود، همواره این خطر را در خود دارد که اقتدار را از درون تهی کند. و هنگامی که جامعه بپرسد قدرت واقعی کجاست، پاسخ به آن میتواند سرنوشت یک حاکم را رقم بزند، پاسخی که همیشه یک چیز است، سرنگونی تاج و تحت یا تقلیل شهریار به مترسکی که حتی کلاغ ها هم به حسابش نمی آورند.
@katechon6
👍63❤6👎6
تحولات یک سال اخیر در خاورمیانه، نه صرفاً جابهجایی چند مهره در صفحه شطرنج منطقه، بلکه بازآرایی بنیادین در منطق بازی بوده است. بطوریکه تضعیف جایگاه میدانی و سیاسی حزبالله و حماس، سقوط اسد و خروج سوریه از معادلات محور مقاومت، در کنار جنگ دوازدهروزه، محیط امنیتی منطقه را از یک وضعیت مبهم به صحنهای با خطوط تماس روشن تر اما پرریسکتر تبدیل کرده است. در چنین فضایی، مذاکرات ایران و آمریکا دیگر نه در سایه امید به مدیریت اختلافات، بلکه در زیر سایه تقابل شکل گرفته است.
در این میان مقایسه این وضعیت با مذاکرات منتهی به توافق هستهای ۲۰۱۵ نشان میدهد که پارادایم مذاکرات تغییر کرده است. زیرا در سالی که به امضا برجام انجامید، گزینه نظامی بیشتر یک ابزار فشار روانی و اهرم چانهزنی بود؛ ابزاری برای کشاندن ایران به میز مذاکره و تقویت موقعیت آمریکا در مذاکرات. اما اکنون گزینه نظامی نه در حاشیه، بلکه در متن معادله قرار گرفته است. به گونه ای که این گزینه دیگر صرفاً نه تهدیدی برای وادارسازی ایران به توافق، بلکه به چارچوبی برای مذاکرات، امکانی برای تعیین سقف و کف خواستهها و حتی فرصتی برای ترسیم افق مذاکرات بدل گشته است.
امری که بیش از هر چیر برآیند تغییر ادراک در واشنگتن و تلآویو نسبت به ایران است، بطوریکه در ارزیابی جدید، ایران نه صرفاً بازیگری در حال گسترش نفوذ منطقهای، بلکه کشوری تلقی میشود که آمادگی پذیرش سطوح بالاتری از ریسک مستقیم را دارد. این برداشت، بهویژه پس از رویاروییهای اخیر، باعث شده محاسبات آمریکا و اسرائیل از حالت غیرمستقیم و چندلایه به سمت سناریوهای تقابل محدود اما هدفمند حرکت کند. در نتیجه، تهدید نظامی اکنون بیشتر از آنکه چماقی برای گرفتن امتیاز باشد، به ابزاری برای مدیریت مسیر مذاکره و حتی تسهیل گرهگشایی از آن تبدیل شده است؛ زیرا طرف آمریکایی با اتکا به آمادگی عملیاتی، میکوشد دامنه امتیازدهی ایران را در محدودهای مشخص نگه دارد.
در این چارچوب، دیپلماسی دیگر بدیل جنگ نیست، بلکه امتداد آن است. گفتوگوها در شرایطی پیش میرود که هر دو طرف میدانند شکست مذاکرات میتواند به اقداماتی فراتر از تحریم و فشار اقتصادی منتهی شود. همین آگاهی، به شکلی پارادوکسیکال، هم انگیزه برای توافق را افزایش میدهد و هم دامنه انعطافپذیری را محدود میکند. زیرا هر امتیاز، در ذهن بازیگران، نه صرفاً امتیازی سیاسی بلکه عقبنشینی در برابر تهدیدی عینی تلقی میشود.
از سوی دیگر، تضعیف شبکههای منطقهای همسو با ایران، موازنه سنتی «فشار در برابر فشار» را تغییر داده است. اگر پیشتر تهران میتوانست در برابر فشارهای آمریکا، از اهرمهای منطقهای برای افزایش هزینههای امنیتی استفاده کند، اکنون این ظرفیت با محدودیتهای بیشتری مواجه است. این امر، دست آمریکا و اسرائیل را برای تعریف سناریوهای نظامی بازتر کرده و همزمان تهران را به بازتعریف راهبرد بازدارندگی واداشته است؛ بازتعریفی که میتواند شامل تمرکز بیشتر بر ابزارهای نامتقارن، تسریع در برخی برنامههای راهبردی یا حتی تغییر در سطح تعاملات دیپلماتیک باشد.
در چنین محیطی، جنگ دیگر گزینهای جایگزین برای شکست مذاکرات نیست، بلکه در کانون معادلات قرار دارد و بهعنوان یک امکان همواره حاضر میتواند در قالب عملیاتهای محدود، حملات هدفمند یا حتی تقابل گستردهتر بروز یابد. همین امر، مذاکرات را از فرآیندی صرفاً حقوقی و فنی به صحنهای امنیتی راهبردی تبدیل کرده است. بطوریکه تیمهای مذاکرهکننده دیگر تنها با متون حقوقی و پیوستهای فنی سر و کار ندارند، بلکه باید پیامدهای میدانی هر بند توافق را در محاسبات امنیتی لحاظ کنند.
با این حال، قرار گرفتن جنگ در مرکز معادله الزاماً به معنای حتمیت آن نیست. زیرا تاریخ روابط بینالملل نشان داده که هرچه امکان تقابل واقعیتر و پرهزینهتر شود، انگیزه برای مدیریت آن نیز افزایش مییابد. اما تفاوت امروز در این است که مدیریت تنش از مسیر «تعلیق بحران» به سمت «تنظیم بحران» حرکت کرده است. به بیان دیگر، هدف نه حذف کامل تهدید، بلکه مهار و چارچوببندی آن در سطحی قابل کنترل است.
در مجموع، مذاکرات ایران و آمریکا در دوره جدید بیش از هر زمان دیگری آینهای از توازن قوا در میدان است. دیپلماسی و قدرت سخت نه در تقابل، بلکه در همتنیدگی با یکدیگر عمل میکنند. اگر در گذشته این امید وجود داشت که توافق بتواند مسیر تقابل را ببندد، اکنون توافق احتمالی بیش از آنکه پایانی بر رقابت باشد، نوعی مدیریت موقت آن خواهد بود. در چنین شرایطی، هنر راهبردی, نه در حذف گزینه نظامی، بلکه در استفاده حسابشده از آن برای جلوگیری از لغزش به سوی جنگی است که میتواند مرزهای ژئوپلیتیکی و امنیتی منطقه را برای سالها دگرگون کند.
@katechon6
در این میان مقایسه این وضعیت با مذاکرات منتهی به توافق هستهای ۲۰۱۵ نشان میدهد که پارادایم مذاکرات تغییر کرده است. زیرا در سالی که به امضا برجام انجامید، گزینه نظامی بیشتر یک ابزار فشار روانی و اهرم چانهزنی بود؛ ابزاری برای کشاندن ایران به میز مذاکره و تقویت موقعیت آمریکا در مذاکرات. اما اکنون گزینه نظامی نه در حاشیه، بلکه در متن معادله قرار گرفته است. به گونه ای که این گزینه دیگر صرفاً نه تهدیدی برای وادارسازی ایران به توافق، بلکه به چارچوبی برای مذاکرات، امکانی برای تعیین سقف و کف خواستهها و حتی فرصتی برای ترسیم افق مذاکرات بدل گشته است.
امری که بیش از هر چیر برآیند تغییر ادراک در واشنگتن و تلآویو نسبت به ایران است، بطوریکه در ارزیابی جدید، ایران نه صرفاً بازیگری در حال گسترش نفوذ منطقهای، بلکه کشوری تلقی میشود که آمادگی پذیرش سطوح بالاتری از ریسک مستقیم را دارد. این برداشت، بهویژه پس از رویاروییهای اخیر، باعث شده محاسبات آمریکا و اسرائیل از حالت غیرمستقیم و چندلایه به سمت سناریوهای تقابل محدود اما هدفمند حرکت کند. در نتیجه، تهدید نظامی اکنون بیشتر از آنکه چماقی برای گرفتن امتیاز باشد، به ابزاری برای مدیریت مسیر مذاکره و حتی تسهیل گرهگشایی از آن تبدیل شده است؛ زیرا طرف آمریکایی با اتکا به آمادگی عملیاتی، میکوشد دامنه امتیازدهی ایران را در محدودهای مشخص نگه دارد.
در این چارچوب، دیپلماسی دیگر بدیل جنگ نیست، بلکه امتداد آن است. گفتوگوها در شرایطی پیش میرود که هر دو طرف میدانند شکست مذاکرات میتواند به اقداماتی فراتر از تحریم و فشار اقتصادی منتهی شود. همین آگاهی، به شکلی پارادوکسیکال، هم انگیزه برای توافق را افزایش میدهد و هم دامنه انعطافپذیری را محدود میکند. زیرا هر امتیاز، در ذهن بازیگران، نه صرفاً امتیازی سیاسی بلکه عقبنشینی در برابر تهدیدی عینی تلقی میشود.
از سوی دیگر، تضعیف شبکههای منطقهای همسو با ایران، موازنه سنتی «فشار در برابر فشار» را تغییر داده است. اگر پیشتر تهران میتوانست در برابر فشارهای آمریکا، از اهرمهای منطقهای برای افزایش هزینههای امنیتی استفاده کند، اکنون این ظرفیت با محدودیتهای بیشتری مواجه است. این امر، دست آمریکا و اسرائیل را برای تعریف سناریوهای نظامی بازتر کرده و همزمان تهران را به بازتعریف راهبرد بازدارندگی واداشته است؛ بازتعریفی که میتواند شامل تمرکز بیشتر بر ابزارهای نامتقارن، تسریع در برخی برنامههای راهبردی یا حتی تغییر در سطح تعاملات دیپلماتیک باشد.
در چنین محیطی، جنگ دیگر گزینهای جایگزین برای شکست مذاکرات نیست، بلکه در کانون معادلات قرار دارد و بهعنوان یک امکان همواره حاضر میتواند در قالب عملیاتهای محدود، حملات هدفمند یا حتی تقابل گستردهتر بروز یابد. همین امر، مذاکرات را از فرآیندی صرفاً حقوقی و فنی به صحنهای امنیتی راهبردی تبدیل کرده است. بطوریکه تیمهای مذاکرهکننده دیگر تنها با متون حقوقی و پیوستهای فنی سر و کار ندارند، بلکه باید پیامدهای میدانی هر بند توافق را در محاسبات امنیتی لحاظ کنند.
با این حال، قرار گرفتن جنگ در مرکز معادله الزاماً به معنای حتمیت آن نیست. زیرا تاریخ روابط بینالملل نشان داده که هرچه امکان تقابل واقعیتر و پرهزینهتر شود، انگیزه برای مدیریت آن نیز افزایش مییابد. اما تفاوت امروز در این است که مدیریت تنش از مسیر «تعلیق بحران» به سمت «تنظیم بحران» حرکت کرده است. به بیان دیگر، هدف نه حذف کامل تهدید، بلکه مهار و چارچوببندی آن در سطحی قابل کنترل است.
در مجموع، مذاکرات ایران و آمریکا در دوره جدید بیش از هر زمان دیگری آینهای از توازن قوا در میدان است. دیپلماسی و قدرت سخت نه در تقابل، بلکه در همتنیدگی با یکدیگر عمل میکنند. اگر در گذشته این امید وجود داشت که توافق بتواند مسیر تقابل را ببندد، اکنون توافق احتمالی بیش از آنکه پایانی بر رقابت باشد، نوعی مدیریت موقت آن خواهد بود. در چنین شرایطی، هنر راهبردی, نه در حذف گزینه نظامی، بلکه در استفاده حسابشده از آن برای جلوگیری از لغزش به سوی جنگی است که میتواند مرزهای ژئوپلیتیکی و امنیتی منطقه را برای سالها دگرگون کند.
@katechon6
👌31👍12❤4
روشنفکر، در معنای اصیل کلمه، باید مزاحم عادت های فکری تثبیت شده باشد؛ باید آنجا بایستد که هیجان فروکش کرده و پرسش آغاز میشود. اما در تاریخ معاصر ما، نوعی روشنفکری سربرآورده که نه با پرسش، بلکه با انفجار تعریف میشود. ناف او را با انقلاب بریدهاند؛ یعنی نخستین تجربه جدی حضورش در عرصه عمومی، نه با تأمل و نهادسازی، بلکه با گسست بوده است. از همانجا، انقلاب برایش بدل به زهدان هویت شده؛ مکانی که هر بار برای بازتولید خویش به آن بازمیگردد.
مسئله این روشنفکر، عدالت یا آزادی به معنای دقیق کلمه نیست؛ بلکه مسئلهاش «شور» است. شوری از جنس نفی، خشم و انقلاب. با چنین علایقی، او در زمانهای که تغییر آهسته و پیچیده پیش میرود، احساس بیمعنایی میکند. ثبات برای او ملالآور است. بنابراین، بیش از آنکه به اصلاح بیندیشد، به لحظهای چشم میدوزد که همهچیز در آستانه فروپاشی قرار میگیرد. انقلاب برای او نوعی اوج روانی است؛ تجربهای شبیه ارگاسم که در آن، فرد همزمان احساس تسلط و قدرت تاریخی میکند.
میلی که در جوانی، به شدت در قالب طغیان علیه «سیستم» بروز میکند. بطوریکه نظم مستقر، اهریمنی تصویر میشود؛ گویی هیچ شکاف، هیچ امکان اصلاح، هیچ تنوعی در آن وجود ندارد. جهان به دو قطب ساده تقلیل مییابد و روشنفکر، خود را در قطب خیر مطلق مستقر میکند. اما این اخلاقگرایی مطلق، در واقع پوششی است بر ناتوانی از فهم پیچیدگی. زیرا فهم پیچیدگی مستلزم پذیرش مسئولیت است؛ مستلزم این است که بپذیری تغییر، هزینه دارد و هر گسستی میتواند شر تازهای بیافریند.
در این میان وقتی انقلاب رخ میدهد و به قدرت بدل میشود یا وقتی شکست میخورد و هزینههایش آشکار میشود، بحران دوباره آغاز میگردد. زیرا روشنفکری که هویتش را در نفی تعریف کرده بود، ناگهان با این واقعیت روبهرو میشود که هر نفیای به اثباتی تازه میانجامد. در چنین وضعیتی اگر نظم جدیدی مستقر شود، او دوباره با «سیستم» مواجه است و اگر فروبپاشد با خلأ و ویرانی. در هر دو حالت، به جای بازنگری در بنیانهای فکری خود، راه آسانتر را انتخاب میکند، تغییر جبهه. دیروز چپ، امروز راست؛ دیروز انقلابی، امروز ضدانقلابی؛ اما در هر دو حال، همچنان شیفته گسست. اما آنچه تغییر نمیکند، نیاز به ایستادن او در مرکز بحران است.
اما در این رفتوآمدهای ایدئولوژیک، اصول به تدریج تهی میشوند. مفاهیمی چون استقلال، آزادی یا کرامت انسانی، دیگر معیار داوری نیستند، بلکه ابزار توجیه می شوند، بطوریکه اگر زمانی استقلال خط قرمز بود، امروز میتواند به نام «رهایی» یا «نجات»، تعلیق شود. اگر زمانی خشونت محکوم میشد، اکنون میتواند در لباس «ضرورت تاریخی» بازگردد. روشنفکری که روزی هرگونه مداخله خارجی را خیانت میدانست، ممکن است در مرحلهای دیگر، فشار خارجی یا حتی جنگ علیه همان وطن را تطهیر کند، زیرا آن را کاتالیزور گسست مطلوبش میبیند. این نه تحول فکری، که جابهجایی اعتیاد است.
نکته دردناکتر، نسبت این تیپ روشنفکری با عمل است. بسیاری از آنان در سالهای جوانی، در عرصه عینی چندان کنشگر نبودند؛ در حاشیه امن نظریهها زیستند، در اتاقهای بسته خشم ورزیدند و در خیال قهرمانی پیر شدند. حالتی که یادآور رخوت «آبلوموف» است، آبلوموفی متوقف در تعلیق دائمی میان اراده و اقدام. اما در سالهای پایانی عمر، میل به جبران گذشته سر برمیآورد. برای بازیابی تصویری قهرمانانه از خویش، به رادیکالترین صداها نزدیک میشوند؛ گاه مفتون الگوهایی میشوند که اخلاق را در پای هدف قربانی میکردند، چهرههایی در هیأت « نچایف» که ویرانی را ابزار پالایش میدانستند. این رادیکالیسم دیرهنگام، بیش از آنکه شجاعت باشد، تلاشی است برای فرار از اعتراف به بیعملی گذشته.
امری که در سطحی عمیقتر، به بحران خودآگاهی بازمیگردد. زبرا روشنفکری که انقلاب را زهدان هویت خود کرده، نمیتواند بپذیرد که جامعه بیش از گسست، به تداوم نیاز دارد؛ بیش از هیجان، به نهاد؛ بیش از شعار، به قانون. او از اصلاح تدریجی بیزار است، زیرا اصلاح تدریجی فاقد تراژدی است. اما تاریخ نشان داده که جوامع با تراژدی های پیاپی بالغ نمیشوند؛ بلکه با نهادهای پایدار بالغ میشوند. اما هر بار که روشنفکر به نام «نجات» جامعه را به آستانه انفجار تازهای میبرد، در واقع این امکان بلوغ را به تعویق میاندازد.
در این میان نقد این روشنفکری، دفاع از وضع موجود نیست؛ بلکه دفاع از مسئولیت است. زیرا انقلاب میتواند ضرورت تاریخی باشد، اما وقتی به اعتیاد بدل شود، قدرت تمایز را میرباید. روشنفکر معتاد به گسست، در نهایت از داور مستقل به بازیگر صحنهای تبدیل میشود که خود را قهرمان آن میپندارد. او دیگر نمیپرسد «چه باید کرد؟» بلکه میپرسد «کجا بحران است تا در آن حاضر باشم؟»
@katechon6
مسئله این روشنفکر، عدالت یا آزادی به معنای دقیق کلمه نیست؛ بلکه مسئلهاش «شور» است. شوری از جنس نفی، خشم و انقلاب. با چنین علایقی، او در زمانهای که تغییر آهسته و پیچیده پیش میرود، احساس بیمعنایی میکند. ثبات برای او ملالآور است. بنابراین، بیش از آنکه به اصلاح بیندیشد، به لحظهای چشم میدوزد که همهچیز در آستانه فروپاشی قرار میگیرد. انقلاب برای او نوعی اوج روانی است؛ تجربهای شبیه ارگاسم که در آن، فرد همزمان احساس تسلط و قدرت تاریخی میکند.
میلی که در جوانی، به شدت در قالب طغیان علیه «سیستم» بروز میکند. بطوریکه نظم مستقر، اهریمنی تصویر میشود؛ گویی هیچ شکاف، هیچ امکان اصلاح، هیچ تنوعی در آن وجود ندارد. جهان به دو قطب ساده تقلیل مییابد و روشنفکر، خود را در قطب خیر مطلق مستقر میکند. اما این اخلاقگرایی مطلق، در واقع پوششی است بر ناتوانی از فهم پیچیدگی. زیرا فهم پیچیدگی مستلزم پذیرش مسئولیت است؛ مستلزم این است که بپذیری تغییر، هزینه دارد و هر گسستی میتواند شر تازهای بیافریند.
در این میان وقتی انقلاب رخ میدهد و به قدرت بدل میشود یا وقتی شکست میخورد و هزینههایش آشکار میشود، بحران دوباره آغاز میگردد. زیرا روشنفکری که هویتش را در نفی تعریف کرده بود، ناگهان با این واقعیت روبهرو میشود که هر نفیای به اثباتی تازه میانجامد. در چنین وضعیتی اگر نظم جدیدی مستقر شود، او دوباره با «سیستم» مواجه است و اگر فروبپاشد با خلأ و ویرانی. در هر دو حالت، به جای بازنگری در بنیانهای فکری خود، راه آسانتر را انتخاب میکند، تغییر جبهه. دیروز چپ، امروز راست؛ دیروز انقلابی، امروز ضدانقلابی؛ اما در هر دو حال، همچنان شیفته گسست. اما آنچه تغییر نمیکند، نیاز به ایستادن او در مرکز بحران است.
اما در این رفتوآمدهای ایدئولوژیک، اصول به تدریج تهی میشوند. مفاهیمی چون استقلال، آزادی یا کرامت انسانی، دیگر معیار داوری نیستند، بلکه ابزار توجیه می شوند، بطوریکه اگر زمانی استقلال خط قرمز بود، امروز میتواند به نام «رهایی» یا «نجات»، تعلیق شود. اگر زمانی خشونت محکوم میشد، اکنون میتواند در لباس «ضرورت تاریخی» بازگردد. روشنفکری که روزی هرگونه مداخله خارجی را خیانت میدانست، ممکن است در مرحلهای دیگر، فشار خارجی یا حتی جنگ علیه همان وطن را تطهیر کند، زیرا آن را کاتالیزور گسست مطلوبش میبیند. این نه تحول فکری، که جابهجایی اعتیاد است.
نکته دردناکتر، نسبت این تیپ روشنفکری با عمل است. بسیاری از آنان در سالهای جوانی، در عرصه عینی چندان کنشگر نبودند؛ در حاشیه امن نظریهها زیستند، در اتاقهای بسته خشم ورزیدند و در خیال قهرمانی پیر شدند. حالتی که یادآور رخوت «آبلوموف» است، آبلوموفی متوقف در تعلیق دائمی میان اراده و اقدام. اما در سالهای پایانی عمر، میل به جبران گذشته سر برمیآورد. برای بازیابی تصویری قهرمانانه از خویش، به رادیکالترین صداها نزدیک میشوند؛ گاه مفتون الگوهایی میشوند که اخلاق را در پای هدف قربانی میکردند، چهرههایی در هیأت « نچایف» که ویرانی را ابزار پالایش میدانستند. این رادیکالیسم دیرهنگام، بیش از آنکه شجاعت باشد، تلاشی است برای فرار از اعتراف به بیعملی گذشته.
امری که در سطحی عمیقتر، به بحران خودآگاهی بازمیگردد. زبرا روشنفکری که انقلاب را زهدان هویت خود کرده، نمیتواند بپذیرد که جامعه بیش از گسست، به تداوم نیاز دارد؛ بیش از هیجان، به نهاد؛ بیش از شعار، به قانون. او از اصلاح تدریجی بیزار است، زیرا اصلاح تدریجی فاقد تراژدی است. اما تاریخ نشان داده که جوامع با تراژدی های پیاپی بالغ نمیشوند؛ بلکه با نهادهای پایدار بالغ میشوند. اما هر بار که روشنفکر به نام «نجات» جامعه را به آستانه انفجار تازهای میبرد، در واقع این امکان بلوغ را به تعویق میاندازد.
در این میان نقد این روشنفکری، دفاع از وضع موجود نیست؛ بلکه دفاع از مسئولیت است. زیرا انقلاب میتواند ضرورت تاریخی باشد، اما وقتی به اعتیاد بدل شود، قدرت تمایز را میرباید. روشنفکر معتاد به گسست، در نهایت از داور مستقل به بازیگر صحنهای تبدیل میشود که خود را قهرمان آن میپندارد. او دیگر نمیپرسد «چه باید کرد؟» بلکه میپرسد «کجا بحران است تا در آن حاضر باشم؟»
@katechon6
👌55❤18👍16👎5
در روزهای اخیر، رسانههای خارجی با الگویی آشنا به سراغ ساختن «دلسی رودریگز ایران» رفتهاند؛ الگویی که با چرخاندن قرعه میان نامهایی چون شمخانی، قالیباف، لاریجانی و روحانی میکوشد از دل گمانهزنیها، سناریویی از «گذار کنترلشده» استخراج کند. در این روایت، با فرض وقوع جنگی احتمالی با آمریکا یا حتی ترور رهبری، بخشی از ساخت قدرت کنار گذاشته میشود تا سیستم با چهرهای جایگزین، دوره انتقال را مدیریت کند؛ سناریویی که آشکارا از تجربه ونزوئلا الهام گرفته است.
این چارچوب تحلیلی، در ظاهر بر منطق «حفظ سیستم با تغییر چهره» استوار است، اما در بنیان خود بر درکی سادهسازیشده از ساخت قدرت در ایران تکیه دارد. بطوریکه تصویر غالب در این تحلیلها، هرمی یکدست و قائم به فرد است که با حذف یا جابهجایی رأس آن، امکان بازآرایی سریع در سطوح پایینتر فراهم میشود. حال آنکه واقعیت ساخت قدرت در ایران، بیش از آنکه هرموار یا مرکز محور باشد، شبکهای چندلایه و متداخل از نهادهای رسمی و غیررسمی، شوراها، نیروهای سیاسی، بازیگران امنیتی و اقتصادی و ائتلافهای متغیر درونسیستمی است؛ شبکهای که تصمیمات راهبردی را نه از مسیر اراده فردی، بلکه از دل توازن و چانهزنی میان اجزای خود تولید میکند.
بر همین اساس، فرضیه «کودتای درونسیستمی» یا «قربانیسازی یک چهره برای مدیریت بهتر گذار» با منطق درونی این ساختار همخوانی ندارد. در واقع در سیستمی که بقای آن به همپیوندی و وابستگی متقابل اجزایش گره خورده، هر اقدام برهمزننده تعادل، بهسرعت با مقاومت سایر بخشها مواجه میشود. به گونه ای که حتی شکافهای سیاسی که در مقاطعی به سطح رسانهای میرسند، به ندرت به گسست راهبردی تبدیل میشوند، زیرا هزینه چنین گسستی برای همه بازیگران بالا و پیشبینیناپذیر است. در این میان تجربه چهار دهه گذشته نیز نشان داده که در بزنگاههای بحرانی، از جنگ تا تحریمهای گسترده و اعتراضات داخلی، سازوکارهای نهادی و شبکهای نظام توان جذب و هضم شوکها را داشتهاند.
از این منظر، برجستهسازی نامهای مشخص بیش از آنکه نشانه وجود شکافهای ساختاری عمیق باشد، کارکردی روانی دارد، کارکردی از جنس القای بیثباتی در هسته سخت قدرت و ارسال این پیام که تغییر ناگهانی در راه است. این روایتها برای مخاطب ناآگاه جذاب هستند ، زیرا سیاست را به داستانی شخصمحور با قهرمانان و قربانیان تبدیل میکنند، اما در تحلیل دقیقتر، از فهم سازوکارهای غیررسمی، پیوندهای نهادی و منطق بقا در ساخت قدرت ایران بازمیمانند.
به بیان روشنتر، اگرچه رقابت، اختلاف و تنوع دیدگاه در درون ساخت سیاسی ایران انکارناپذیر است، اما تبدیل این واقعیت به سناریو «گذار ونزوئلایی» بیش از آنکه مبتنی بر دادههای میدانی باشد، محصول قیاسهای شتابزده و میل به سادهسازی است. در مجموع ساخت قدرت در ایران نه یک هرم شکننده، بلکه سامانهای پیچیده و لایهمند است که اگر تغییر در آن رخ دهد، عموماً تدریجی، مبتنی بر بازتوزیع توازن قوا و حاصل چانهزنی درونی است، نه نتیجه کودتایی ناگهانی یا حذف نمایشی یک چهره. از این رو، روایتهای پرطمطراق از برخوردهای ضربتی و مدیریت انتقال از بالا، بیش از آنکه بازتاب واقعیت سیاسی باشند، در چارچوب عملیات روانی و تلاش برای القای نااطمینانی قابل فهم است .
@katechon6
این چارچوب تحلیلی، در ظاهر بر منطق «حفظ سیستم با تغییر چهره» استوار است، اما در بنیان خود بر درکی سادهسازیشده از ساخت قدرت در ایران تکیه دارد. بطوریکه تصویر غالب در این تحلیلها، هرمی یکدست و قائم به فرد است که با حذف یا جابهجایی رأس آن، امکان بازآرایی سریع در سطوح پایینتر فراهم میشود. حال آنکه واقعیت ساخت قدرت در ایران، بیش از آنکه هرموار یا مرکز محور باشد، شبکهای چندلایه و متداخل از نهادهای رسمی و غیررسمی، شوراها، نیروهای سیاسی، بازیگران امنیتی و اقتصادی و ائتلافهای متغیر درونسیستمی است؛ شبکهای که تصمیمات راهبردی را نه از مسیر اراده فردی، بلکه از دل توازن و چانهزنی میان اجزای خود تولید میکند.
بر همین اساس، فرضیه «کودتای درونسیستمی» یا «قربانیسازی یک چهره برای مدیریت بهتر گذار» با منطق درونی این ساختار همخوانی ندارد. در واقع در سیستمی که بقای آن به همپیوندی و وابستگی متقابل اجزایش گره خورده، هر اقدام برهمزننده تعادل، بهسرعت با مقاومت سایر بخشها مواجه میشود. به گونه ای که حتی شکافهای سیاسی که در مقاطعی به سطح رسانهای میرسند، به ندرت به گسست راهبردی تبدیل میشوند، زیرا هزینه چنین گسستی برای همه بازیگران بالا و پیشبینیناپذیر است. در این میان تجربه چهار دهه گذشته نیز نشان داده که در بزنگاههای بحرانی، از جنگ تا تحریمهای گسترده و اعتراضات داخلی، سازوکارهای نهادی و شبکهای نظام توان جذب و هضم شوکها را داشتهاند.
از این منظر، برجستهسازی نامهای مشخص بیش از آنکه نشانه وجود شکافهای ساختاری عمیق باشد، کارکردی روانی دارد، کارکردی از جنس القای بیثباتی در هسته سخت قدرت و ارسال این پیام که تغییر ناگهانی در راه است. این روایتها برای مخاطب ناآگاه جذاب هستند ، زیرا سیاست را به داستانی شخصمحور با قهرمانان و قربانیان تبدیل میکنند، اما در تحلیل دقیقتر، از فهم سازوکارهای غیررسمی، پیوندهای نهادی و منطق بقا در ساخت قدرت ایران بازمیمانند.
به بیان روشنتر، اگرچه رقابت، اختلاف و تنوع دیدگاه در درون ساخت سیاسی ایران انکارناپذیر است، اما تبدیل این واقعیت به سناریو «گذار ونزوئلایی» بیش از آنکه مبتنی بر دادههای میدانی باشد، محصول قیاسهای شتابزده و میل به سادهسازی است. در مجموع ساخت قدرت در ایران نه یک هرم شکننده، بلکه سامانهای پیچیده و لایهمند است که اگر تغییر در آن رخ دهد، عموماً تدریجی، مبتنی بر بازتوزیع توازن قوا و حاصل چانهزنی درونی است، نه نتیجه کودتایی ناگهانی یا حذف نمایشی یک چهره. از این رو، روایتهای پرطمطراق از برخوردهای ضربتی و مدیریت انتقال از بالا، بیش از آنکه بازتاب واقعیت سیاسی باشند، در چارچوب عملیات روانی و تلاش برای القای نااطمینانی قابل فهم است .
@katechon6
👍45❤9👌6🤔4
چیزی در زبان سیاست ایران دگرگون شده است؛ دگرگونیای که تنها به تغییر واژگان محدود نمیشود، بلکه به منطق بیان رسیده است. بطوریکه اگر زمانی سیاست با لحنی مهارشده، محاسبهگر و آیینمند سخن میگفت و فاصلهای نمادین میان قدرت و خیابان برقرار بود، امروز آن فاصله بهطرزی محسوس فروریخته است. به گونه ای که همان ادبیاتی که پیشتر در حاشیه و در گفتوگوهای خصوصی جریان داشت، اکنون در متن سیاست ایستاده است. این تغییر را نمیتوان صرفاً به افول اخلاق عمومی فروکاست؛ بلکه آنچه رخ داده، نشانه اختلالی عمیقتر در سازوکارهای سیاستورزی است.
در واقع در گذشته، زبان رسمی بخشی از معماری قدرت بود. سیاست از طریق انضباط گفتار، نهفقط پیام، بلکه چارچوب فهم را نیز تنظیم میکرد. بطوریکه حتی نزاعهای جدی در قالبی بیان میشد که مدعی سبک خاصی از عقلانیت و خویشتنداری بود. اما امروز این قالب ترک برداشته است. سیاست دیگر نمیتواند خود را در سطحی جدا از هیجانهای اجتماعی تثبیت کند، زیرا میدان شکلگیری افکار عمومی دگرگون شده است. پلتفرمهایی چون اینستاگرام و توییتر نهتنها ابزار انتقال پیام، بلکه سازنده منطق تازهای از دیدهشدن هستند. در این فضا، توجه کمیابترین سرمایه است و الگوریتمها به بیانهای عاطفی، قطبی و تند پاداش میدهند. بطوریکه جملهای که خشم برانگیزد، بیش از تحلیلی که اقناع کند، بازنشر میشود. در نتیجه، زبان سیاسی بهسوی «شدت» حرکت میکند؛ آن هم نه لزوماً از سر انتخاب، بلکه به اقتضای بقا در میدانی با قواعد تازه.
با این حال، شبکههای اجتماعی تنها سطحی از ماجرا را توضیح می دهند. زیرا در زیر این تندی واژگان، تجربهای انباشته از کلافگی نهفته است، کلافگی برآمده از احساس حذفشدگی از سازوکارهای رسمی، ناتوانی در تأثیرگذاری بر تصمیمات و افقی که هر روز مبهمتر میشود. در چنین زمینهای، اعتراض بیش از آنکه برنامهمند باشد، انفجاری است. در واقع این نسل الزاماً در قالبهای کلاسیک راست و چپ تعریف نمیشود؛ بلکه پیش از هر چیز معترض است. اما چون امکان سازمانیافتگی پایدار و زبان مفهومی ریشهدار در اختیار ندارد، اعتراضش بیشتر نفی میکند تا پیشنهاد دهد. زبانش حامل تخلیه است نه زبانی با مطالباتی صورت بندی شده.
در این وضعیت، شکافی در نظم موجود پدیدار میشود؛ شکافی که پیش از هر چیز خود را در زبان نشان میدهد. واژههای رسمی دیگر توان پوشاندن تجربه زیسته را ندارند و آنچه پیشتر نامناپذیر بود با بیپروایی به سطح میآید. این لحظه میتواند اختلالی گذرا باشد، اما میتواند نشانهی امکانی نو نیز تلقی شود؛ امکانی که هنوز صورتی انضمامی نیافته است. زیرا گسست تنها زمانی به دگرگونی پایدار بدل میشود که از سطح واکنش عبور کند و به صورتبندی تازهای از معنا و کنش برسد. در غیر این صورت، در سطح هیجان مستهلک خواهد شد.
در این چارچوب، فحاشی و تندی کلام بیش از آنکه نشانهی رادیکالیسم سیاسی باشد، علامت فقدان عاملیت است. زیرا هنگامی که مسیرهای رسمی بیان کارآمدی خود را از دست میدهند، زبان به عریانترین شکلش بازمیگردد. اما عریانی بهتنهایی سازنده نیست. زیرا انرژی اعتراضی اگر به افق مشترک، سازمانیابی و طرحی برای آینده ترجمه نشود، به چرخهای از بازتولید خشم فرو میغلتد. در چنین چرخهای، سیاست به رقابتی برای تولید بیشترین خشم تبدیل میشود؛ جایی که پیروزی نه با دقت اندیشه، بلکه با شدت واکنش سنجیده میشود.
در مجموع، آنچه امروز در سپهر عمومی ایران جریان دارد، بیش از آنکه مسئلهای زبانی باشد، مسئلهای ساختاری است. زبان خشن، صدای شکافی است میان تجربه زیسته و چارچوب رسمی سیاست. اگر این شکاف به بازتعریف مشارکت و بازسازی افق جمعی بینجامد، میتواند نقطه آغاز نظمی تازه باشد. اما اگر در سطح تخلیه باقی بماند، تنها نشانه بحرانی خواهد بود که هر روز خود را در واژگانی تندتر بازتولید میکند. سیاست در آستانه انتخابی ناگفته ایستاده است، یا این گسست را جذب و به معنایی نو بدل میکند یا در پژواک بیپایان خشم گرفتار میماند.
@katechon6
در واقع در گذشته، زبان رسمی بخشی از معماری قدرت بود. سیاست از طریق انضباط گفتار، نهفقط پیام، بلکه چارچوب فهم را نیز تنظیم میکرد. بطوریکه حتی نزاعهای جدی در قالبی بیان میشد که مدعی سبک خاصی از عقلانیت و خویشتنداری بود. اما امروز این قالب ترک برداشته است. سیاست دیگر نمیتواند خود را در سطحی جدا از هیجانهای اجتماعی تثبیت کند، زیرا میدان شکلگیری افکار عمومی دگرگون شده است. پلتفرمهایی چون اینستاگرام و توییتر نهتنها ابزار انتقال پیام، بلکه سازنده منطق تازهای از دیدهشدن هستند. در این فضا، توجه کمیابترین سرمایه است و الگوریتمها به بیانهای عاطفی، قطبی و تند پاداش میدهند. بطوریکه جملهای که خشم برانگیزد، بیش از تحلیلی که اقناع کند، بازنشر میشود. در نتیجه، زبان سیاسی بهسوی «شدت» حرکت میکند؛ آن هم نه لزوماً از سر انتخاب، بلکه به اقتضای بقا در میدانی با قواعد تازه.
با این حال، شبکههای اجتماعی تنها سطحی از ماجرا را توضیح می دهند. زیرا در زیر این تندی واژگان، تجربهای انباشته از کلافگی نهفته است، کلافگی برآمده از احساس حذفشدگی از سازوکارهای رسمی، ناتوانی در تأثیرگذاری بر تصمیمات و افقی که هر روز مبهمتر میشود. در چنین زمینهای، اعتراض بیش از آنکه برنامهمند باشد، انفجاری است. در واقع این نسل الزاماً در قالبهای کلاسیک راست و چپ تعریف نمیشود؛ بلکه پیش از هر چیز معترض است. اما چون امکان سازمانیافتگی پایدار و زبان مفهومی ریشهدار در اختیار ندارد، اعتراضش بیشتر نفی میکند تا پیشنهاد دهد. زبانش حامل تخلیه است نه زبانی با مطالباتی صورت بندی شده.
در این وضعیت، شکافی در نظم موجود پدیدار میشود؛ شکافی که پیش از هر چیز خود را در زبان نشان میدهد. واژههای رسمی دیگر توان پوشاندن تجربه زیسته را ندارند و آنچه پیشتر نامناپذیر بود با بیپروایی به سطح میآید. این لحظه میتواند اختلالی گذرا باشد، اما میتواند نشانهی امکانی نو نیز تلقی شود؛ امکانی که هنوز صورتی انضمامی نیافته است. زیرا گسست تنها زمانی به دگرگونی پایدار بدل میشود که از سطح واکنش عبور کند و به صورتبندی تازهای از معنا و کنش برسد. در غیر این صورت، در سطح هیجان مستهلک خواهد شد.
در این چارچوب، فحاشی و تندی کلام بیش از آنکه نشانهی رادیکالیسم سیاسی باشد، علامت فقدان عاملیت است. زیرا هنگامی که مسیرهای رسمی بیان کارآمدی خود را از دست میدهند، زبان به عریانترین شکلش بازمیگردد. اما عریانی بهتنهایی سازنده نیست. زیرا انرژی اعتراضی اگر به افق مشترک، سازمانیابی و طرحی برای آینده ترجمه نشود، به چرخهای از بازتولید خشم فرو میغلتد. در چنین چرخهای، سیاست به رقابتی برای تولید بیشترین خشم تبدیل میشود؛ جایی که پیروزی نه با دقت اندیشه، بلکه با شدت واکنش سنجیده میشود.
در مجموع، آنچه امروز در سپهر عمومی ایران جریان دارد، بیش از آنکه مسئلهای زبانی باشد، مسئلهای ساختاری است. زبان خشن، صدای شکافی است میان تجربه زیسته و چارچوب رسمی سیاست. اگر این شکاف به بازتعریف مشارکت و بازسازی افق جمعی بینجامد، میتواند نقطه آغاز نظمی تازه باشد. اما اگر در سطح تخلیه باقی بماند، تنها نشانه بحرانی خواهد بود که هر روز خود را در واژگانی تندتر بازتولید میکند. سیاست در آستانه انتخابی ناگفته ایستاده است، یا این گسست را جذب و به معنایی نو بدل میکند یا در پژواک بیپایان خشم گرفتار میماند.
@katechon6
👌27❤9👍8👎1
در حافظه تاریخی ایرانیان، «اشغال» فقط یک واژه نیست؛ بلکه زخمی است که هنوز با مرور سطرهای تاریخ تیر میکشد. بطوریکه روایت سقوط ساسانیان و اشغال ایران توسط اعراب، برای بسیاری نه یک بحث معمول تاریخی، که تجربهای جانگداز است. زيرا فقط کافی است کسی چند صفحه از تواریخ آن دوران را بخواند؛ تا حس بیپناهی، حس از دست رفتن اقتدار، حس فروریختن یک جهان آشنا که هنوز در کلمات موج میزند را لمس کند.
دردی، که فقط مربوط به هزار و اندی سال قبل نیست، بلکه خاطره اشغال آن هم به عناوین مختلف در دورههای بعدی نیز بر این حافظه انباشته شده است؛ از حمله مغولان گرفته تا جنگ های ایران و روس و سالهای جنگهای جهانی اول و دوم که خاک کشور عملاً به میدان رقابت قدرتهای بزرگ بدل شده بود. اشغالی که اگر حتی کوتاهمدت باشد، یک پیام پایدار دارد، سرنوشتت دیگر در دست خودت نیست. این حس، عمیقتر از هر خسارت مادی، روان جمعی را زخمی میکند.
با چنین پیشینهای، عجیب است که امروز صدایی شنیده میشود که نه تنها از تهدید خارجی هراسی ندارد، بلکه با نوعی شتابزدگی کودکانه به استقبال آن میرود. گویی بخشی از جامعه چنان از وضعیت موجود به ستوه آمده که قدرت تشخیص میان «تغییر» و «ویرانی» را از دست داده است. این همان مسخشدگی خطرناک است، تصور اینکه پالایش از مسیر آتش میگذرد، اینکه آزادی محصول بمب است، اینکه دخالت نظامی خارجی میتواند جراحی تمیزی باشد که فقط «بدها» را حذف میکند و باقی را دستنخورده باقی میگذارد.
این نگاه، سادهلوحانهتر از آن است که بخواهد خود را واقعگرایانه جا بزند. زیرا تاریخ معاصر منطقه پر است از نمونههایی که در آن مداخله خارجی، با وعده نجات آغاز شد و با هرجومرج، فروپاشی زیرساختها و شکافهای عمیق اجتماعی پایان یافت. اما مسخشدهها ترجیح میدهند چشم بر این تجربهها ببندند، چون امید بستن به نیروی بیرونی آسانتر از پذیرش پیچیدگی اصلاح درونی است. آنها فقط میخواهند یک نیروی خارجی بیاید و همهچیز را «ریست» کند؛ بیآنکه بپرسند هزینه این ریست را چه کسی با جان و زندگیاش میپردازد.
اما گزندهترین بخش ماجرا اینجاست، کسانی که با شور و هیجان از حمله احتمالی آمریکا سخن میگویند، خود را در جایگاه قاضی تاریخ مینشانند، اما از سادهترین درس تاریخ غافل هستند. زیرا جنگ، حتی اگر با شعار آزادی بیاید، منطق خودش را دارد؛ منطق امنیت و منافع مهاجم. بطوریکه هیچ نیروی خارجی برای تحقق آرزوهای رمانتیک مخالفان داخلی وارد میدان نمیشود. در واقع ویرانی زیرساخت ها، ناامنی، موج های آوارگان، فروپاشی اقتصادی و زخمهای نسلی، «عوارض جانبی» نیستند؛ بلکه ذات جنگ هستند.
در این میان انتقاد از حاکمیت، حق است. اعتراض، حق است. مطالبه تغییر، حق است. اما تبدیل شدن به مبلغ جنگ، به مشوق تجاوز یا به تماشاگری که از پشت صفحه موبایل و تلویزیون برای موشکهای دشمن کف میزند و با خون های ریخته شده خر کیف می شود، دیگر اسمش کنش سیاسی نیست بلکه نوعی بریدن از حافظه تاریخی است. گویی آن زخم کهن، برای این گروه نه هشدار، که خاطره ای فراموش شده است. یا شاید آنقدر از اکنون خستهاند که حاضرند آینده را هم بسوزانند تا فقط «وضع موجود» پایان یابد.
همچنین مسئله این نیست که گذشته را بت کنیم یا وضعیت فعلی را تطهیر کنیم. بلکه مسئله این است که درد جنگ و اشغال، در حافظه جمعی ما ثبت شده, چون تجربهای واقعی از ازدستدادن اختیار بوده است. در واقع اگر امروز عدهای در اوج حماقت، خیال میکنند آزادی از لوله تفنگ بیگانه بیرون میآید، باید با صدای بلند گفت: تاریخ، بارها نشان داده که ویرانی، پالایش نمیآورد بلکه خلأ قدرت میآورد و خلأ، میدان تاختوتاز همان نیروهایی است که هیچ تعهدی به کرامت و آینده مردمان این مرز و بوم ندارند.
در مجموع جامعهای که زخم اشغال را در حافظه دارد، اگر به استقبال جنگ برود، نه شجاع است و نه رادیکال؛ بلکه صرفاً حافظهاش را انکار کرده است. انکاری که شاید لحظهای تسکین دهد، اما بهایش را در ادامه نه فقط حامیان جنگ بلکه نسلهای بعد خواهند پرداخت، نسل هایی که تاریخ ثابت کرده، قضاتی بسیار بی رحم خواهند بود.
@katechon6
دردی، که فقط مربوط به هزار و اندی سال قبل نیست، بلکه خاطره اشغال آن هم به عناوین مختلف در دورههای بعدی نیز بر این حافظه انباشته شده است؛ از حمله مغولان گرفته تا جنگ های ایران و روس و سالهای جنگهای جهانی اول و دوم که خاک کشور عملاً به میدان رقابت قدرتهای بزرگ بدل شده بود. اشغالی که اگر حتی کوتاهمدت باشد، یک پیام پایدار دارد، سرنوشتت دیگر در دست خودت نیست. این حس، عمیقتر از هر خسارت مادی، روان جمعی را زخمی میکند.
با چنین پیشینهای، عجیب است که امروز صدایی شنیده میشود که نه تنها از تهدید خارجی هراسی ندارد، بلکه با نوعی شتابزدگی کودکانه به استقبال آن میرود. گویی بخشی از جامعه چنان از وضعیت موجود به ستوه آمده که قدرت تشخیص میان «تغییر» و «ویرانی» را از دست داده است. این همان مسخشدگی خطرناک است، تصور اینکه پالایش از مسیر آتش میگذرد، اینکه آزادی محصول بمب است، اینکه دخالت نظامی خارجی میتواند جراحی تمیزی باشد که فقط «بدها» را حذف میکند و باقی را دستنخورده باقی میگذارد.
این نگاه، سادهلوحانهتر از آن است که بخواهد خود را واقعگرایانه جا بزند. زیرا تاریخ معاصر منطقه پر است از نمونههایی که در آن مداخله خارجی، با وعده نجات آغاز شد و با هرجومرج، فروپاشی زیرساختها و شکافهای عمیق اجتماعی پایان یافت. اما مسخشدهها ترجیح میدهند چشم بر این تجربهها ببندند، چون امید بستن به نیروی بیرونی آسانتر از پذیرش پیچیدگی اصلاح درونی است. آنها فقط میخواهند یک نیروی خارجی بیاید و همهچیز را «ریست» کند؛ بیآنکه بپرسند هزینه این ریست را چه کسی با جان و زندگیاش میپردازد.
اما گزندهترین بخش ماجرا اینجاست، کسانی که با شور و هیجان از حمله احتمالی آمریکا سخن میگویند، خود را در جایگاه قاضی تاریخ مینشانند، اما از سادهترین درس تاریخ غافل هستند. زیرا جنگ، حتی اگر با شعار آزادی بیاید، منطق خودش را دارد؛ منطق امنیت و منافع مهاجم. بطوریکه هیچ نیروی خارجی برای تحقق آرزوهای رمانتیک مخالفان داخلی وارد میدان نمیشود. در واقع ویرانی زیرساخت ها، ناامنی، موج های آوارگان، فروپاشی اقتصادی و زخمهای نسلی، «عوارض جانبی» نیستند؛ بلکه ذات جنگ هستند.
در این میان انتقاد از حاکمیت، حق است. اعتراض، حق است. مطالبه تغییر، حق است. اما تبدیل شدن به مبلغ جنگ، به مشوق تجاوز یا به تماشاگری که از پشت صفحه موبایل و تلویزیون برای موشکهای دشمن کف میزند و با خون های ریخته شده خر کیف می شود، دیگر اسمش کنش سیاسی نیست بلکه نوعی بریدن از حافظه تاریخی است. گویی آن زخم کهن، برای این گروه نه هشدار، که خاطره ای فراموش شده است. یا شاید آنقدر از اکنون خستهاند که حاضرند آینده را هم بسوزانند تا فقط «وضع موجود» پایان یابد.
همچنین مسئله این نیست که گذشته را بت کنیم یا وضعیت فعلی را تطهیر کنیم. بلکه مسئله این است که درد جنگ و اشغال، در حافظه جمعی ما ثبت شده, چون تجربهای واقعی از ازدستدادن اختیار بوده است. در واقع اگر امروز عدهای در اوج حماقت، خیال میکنند آزادی از لوله تفنگ بیگانه بیرون میآید، باید با صدای بلند گفت: تاریخ، بارها نشان داده که ویرانی، پالایش نمیآورد بلکه خلأ قدرت میآورد و خلأ، میدان تاختوتاز همان نیروهایی است که هیچ تعهدی به کرامت و آینده مردمان این مرز و بوم ندارند.
در مجموع جامعهای که زخم اشغال را در حافظه دارد، اگر به استقبال جنگ برود، نه شجاع است و نه رادیکال؛ بلکه صرفاً حافظهاش را انکار کرده است. انکاری که شاید لحظهای تسکین دهد، اما بهایش را در ادامه نه فقط حامیان جنگ بلکه نسلهای بعد خواهند پرداخت، نسل هایی که تاریخ ثابت کرده، قضاتی بسیار بی رحم خواهند بود.
@katechon6
❤60👍39👎8
در فضای پرتنش جاری میان ایران و آمریکا، آنچه گاه بیش از رخدادها جلب توجه میکند، نحوه روایت این رخدادها است. گویی که میدان اصلی، گاهی نه در خلیج فارس و ژنو، بلکه در قلمرو کلمات و قاببندیها معنایی شکل می گیرد.
قاب بندی هایی که مشخص می کنند، چگونه روایت ها بر واقعیات چیره می شوند بطوریکه نهتنها برداشت افکار عمومی، بلکه حتی شیوه تحلیل نخبگان را نیز تحت تأثیر قرار میدهند. بر این اساس در چنین فضایی، مسئله دیگر فقط رقابت دولتها نیست، بلکه رقابت چارچوبهای تحلیلی است؛ رقابتی بر سر اینکه چه کسی تعریف میکند که مسئله اصلی چیست، تهدید چگونه سنجیده میشود و افقهای ممکن کدام هستند. درست در همین نقطه است که باید به درون فضای تحلیلی ایران نیز نظر انداخت.
زیرا بخشی از تحلیلهای سیاست خارجی در داخل ایران، بهجای آنکه بازتابدهنده یک دستگاه مفهومی مستقل و برآمده از میدان و منافع ملی باشد، بیش از اندازه در مدار روایتهای مسلط رسانههای خارجی میچرخند. بطوریکه مسئله فقط ارجاع به منابع خارجی نیست؛ بلکه مسئله درونیشدن چارچوبهایی است که در اتاقهای فکر و تحریریه های آنسوی مرزها ساخته و پرداخته میشود.
برای صحت این امر هم فقط کافی است نگاهی به یادداشتهای تحلیلی انداخته شود تا ردپای واژگان و گزاره های آشنایی دیده شود، گزاره هایی که در ابتدا در اکسیوس، رویترز، نیویورک تایمز، وال استریت ژورنال و... صورتبندی میشوند و سپس، بیآنکه لزوماً از یک صافی انتقادی عبور کنند، در یادداشتهای داخلی بازتولید میشوند. در این چرخه، تحلیلگر ایرانی بیش از آنکه پرسشگر چارچوب باشد، مصرفکننده آن است و یا در بهترین حالت، مترجمی که واژگان را بزک میکند، بیآنکه در بنیان مفهومی آنها دست ببرد.
پدیده ای که میتوان آن را نوعی «وابستگی روایی» نامید؛ وضعیتی که در آن، دستور کار ذهنی تحلیلگر، نه از دل میدان، بلکه از اولویتبندی رسانههای خارجی یا کف توییتر استخراج میشود. به گونه ای که وقتی رسانهای در واشنگتن موضوعی را برجسته میکند، همان موضوع با فاصلهای کوتاه به اولویت تحلیلی در تهران بدل میشود یا وقتی آن رسانه از «گزینه نظامی» سخن میگوید، تحلیلهای داخلی نیز حول امکانسنجی همان گزینه شکل میگیرد؛ گویی قلم، همان قلمی است که در آنسوی آتلانتیک با آن تحلیل نوشته می شود.
وضعیتی که بیش از هر چیز، نتیجه اش محدود شدن افق تخیل تحلیلی است. در واقع چارچوبهای تحلیلی، ناخواسته در محدودهای حرکت میکنند که پیشتر توسط دیگران ترسیم شده است. بطوریکه حتی انتقاد از سیاستهای آمریکا یا نقد به راهبردهای ایران نیز در همان بستری انجام میشود که روایت مسلط تعیین کرده است. به بیان دیگر، ما با وضعیتی مواجه هستیم که تحلیگر بهجای شکستن قاب، در درون آن حرکت میکند. در چنین شرایطی، تحلیلگر بهجای آنکه فاعل تولید معنا باشد به بازتولیدکننده معنایی بدل میشود که پیشاپیش ساخته شده است.
البته رجوع به منابع خارجی، در جهانی بهم پیوسته فعلی، امری طبیعی و حتی ضروری است. زیرا هیچ تحلیلی نمیتواند خود را از جریان جهانی اطلاعات منفک کند. مسئله اما در نسبت میان «منبع» و «مرجع» است. زیرا منبع، داده میدهد اما مرجع، چارچوب مشخص می کند. تفاوتی که این روزها در بخش بزرگی از تحلیلهای سیاست خارجی در ایران نادیده گرفته میشود، بطوریکه شاهد ارتقا رسانههای خارجی از سطح منبع به مرجع هستیم؛ مراجعی که نهفقط اطلاعات، بلکه زاویه دید، اولویتها و حتی واژگان را نیز تعیین میکند.
امری که پیامدش، شکلگیری نوعی همصدایی ناخواسته است. زیرا وقتی تحلیلگران داخلی و خارجی از واژگان و مفاهیم یکسانی استفاده میکنند، تمایز میان روایتها کمرنگ میشود. بطوریکه در نهایت، مخاطب با انبوهی از تحلیلهایی روبهرو می شود که تفاوتشان بیشتر در لحن است تا در چارچوب. این همصدایی، بهویژه در بزنگاههای حساس، میتواند به تضعیف ظرفیت تولید روایت مستقل منجر شود؛ روایتی که نه از سر انکار واقعیتهای بینالمللی، بلکه از موضع تعریف دقیق منافع، اولویتهای ملی و واقعیات میدان شکل گرفته باشد.
بر همین اساس، شاید زمان آن رسیده باشد که جامعه تحلیلی کشور، بهجای تمرکز صرف بر «چه میگویند» بر «چگونه میگویند» نیز تأمل کند. زیرا بازاندیشی در مفاهیم، پرسش از پیشفرضها و حتی ساختن واژگان جدید، بخشی از فرایند استقلال فکری است. در غیر این صورت، تحلیلگر ایرانی همچنان در بهترین حالت، شارحی دقیق برای اندیشههایی خواهد بود که در جای دیگری تولید شدهاند؛ ناظری که بهجای زیستن در متن واقعیت در حاشیه ترجمه آن تنفس میکند.
@katechon6
قاب بندی هایی که مشخص می کنند، چگونه روایت ها بر واقعیات چیره می شوند بطوریکه نهتنها برداشت افکار عمومی، بلکه حتی شیوه تحلیل نخبگان را نیز تحت تأثیر قرار میدهند. بر این اساس در چنین فضایی، مسئله دیگر فقط رقابت دولتها نیست، بلکه رقابت چارچوبهای تحلیلی است؛ رقابتی بر سر اینکه چه کسی تعریف میکند که مسئله اصلی چیست، تهدید چگونه سنجیده میشود و افقهای ممکن کدام هستند. درست در همین نقطه است که باید به درون فضای تحلیلی ایران نیز نظر انداخت.
زیرا بخشی از تحلیلهای سیاست خارجی در داخل ایران، بهجای آنکه بازتابدهنده یک دستگاه مفهومی مستقل و برآمده از میدان و منافع ملی باشد، بیش از اندازه در مدار روایتهای مسلط رسانههای خارجی میچرخند. بطوریکه مسئله فقط ارجاع به منابع خارجی نیست؛ بلکه مسئله درونیشدن چارچوبهایی است که در اتاقهای فکر و تحریریه های آنسوی مرزها ساخته و پرداخته میشود.
برای صحت این امر هم فقط کافی است نگاهی به یادداشتهای تحلیلی انداخته شود تا ردپای واژگان و گزاره های آشنایی دیده شود، گزاره هایی که در ابتدا در اکسیوس، رویترز، نیویورک تایمز، وال استریت ژورنال و... صورتبندی میشوند و سپس، بیآنکه لزوماً از یک صافی انتقادی عبور کنند، در یادداشتهای داخلی بازتولید میشوند. در این چرخه، تحلیلگر ایرانی بیش از آنکه پرسشگر چارچوب باشد، مصرفکننده آن است و یا در بهترین حالت، مترجمی که واژگان را بزک میکند، بیآنکه در بنیان مفهومی آنها دست ببرد.
پدیده ای که میتوان آن را نوعی «وابستگی روایی» نامید؛ وضعیتی که در آن، دستور کار ذهنی تحلیلگر، نه از دل میدان، بلکه از اولویتبندی رسانههای خارجی یا کف توییتر استخراج میشود. به گونه ای که وقتی رسانهای در واشنگتن موضوعی را برجسته میکند، همان موضوع با فاصلهای کوتاه به اولویت تحلیلی در تهران بدل میشود یا وقتی آن رسانه از «گزینه نظامی» سخن میگوید، تحلیلهای داخلی نیز حول امکانسنجی همان گزینه شکل میگیرد؛ گویی قلم، همان قلمی است که در آنسوی آتلانتیک با آن تحلیل نوشته می شود.
وضعیتی که بیش از هر چیز، نتیجه اش محدود شدن افق تخیل تحلیلی است. در واقع چارچوبهای تحلیلی، ناخواسته در محدودهای حرکت میکنند که پیشتر توسط دیگران ترسیم شده است. بطوریکه حتی انتقاد از سیاستهای آمریکا یا نقد به راهبردهای ایران نیز در همان بستری انجام میشود که روایت مسلط تعیین کرده است. به بیان دیگر، ما با وضعیتی مواجه هستیم که تحلیگر بهجای شکستن قاب، در درون آن حرکت میکند. در چنین شرایطی، تحلیلگر بهجای آنکه فاعل تولید معنا باشد به بازتولیدکننده معنایی بدل میشود که پیشاپیش ساخته شده است.
البته رجوع به منابع خارجی، در جهانی بهم پیوسته فعلی، امری طبیعی و حتی ضروری است. زیرا هیچ تحلیلی نمیتواند خود را از جریان جهانی اطلاعات منفک کند. مسئله اما در نسبت میان «منبع» و «مرجع» است. زیرا منبع، داده میدهد اما مرجع، چارچوب مشخص می کند. تفاوتی که این روزها در بخش بزرگی از تحلیلهای سیاست خارجی در ایران نادیده گرفته میشود، بطوریکه شاهد ارتقا رسانههای خارجی از سطح منبع به مرجع هستیم؛ مراجعی که نهفقط اطلاعات، بلکه زاویه دید، اولویتها و حتی واژگان را نیز تعیین میکند.
امری که پیامدش، شکلگیری نوعی همصدایی ناخواسته است. زیرا وقتی تحلیلگران داخلی و خارجی از واژگان و مفاهیم یکسانی استفاده میکنند، تمایز میان روایتها کمرنگ میشود. بطوریکه در نهایت، مخاطب با انبوهی از تحلیلهایی روبهرو می شود که تفاوتشان بیشتر در لحن است تا در چارچوب. این همصدایی، بهویژه در بزنگاههای حساس، میتواند به تضعیف ظرفیت تولید روایت مستقل منجر شود؛ روایتی که نه از سر انکار واقعیتهای بینالمللی، بلکه از موضع تعریف دقیق منافع، اولویتهای ملی و واقعیات میدان شکل گرفته باشد.
بر همین اساس، شاید زمان آن رسیده باشد که جامعه تحلیلی کشور، بهجای تمرکز صرف بر «چه میگویند» بر «چگونه میگویند» نیز تأمل کند. زیرا بازاندیشی در مفاهیم، پرسش از پیشفرضها و حتی ساختن واژگان جدید، بخشی از فرایند استقلال فکری است. در غیر این صورت، تحلیلگر ایرانی همچنان در بهترین حالت، شارحی دقیق برای اندیشههایی خواهد بود که در جای دیگری تولید شدهاند؛ ناظری که بهجای زیستن در متن واقعیت در حاشیه ترجمه آن تنفس میکند.
@katechon6
👍29👌13❤4👎1
در جهانی که هر روز بیش از پیش از قطعیت فاصله میگیرد، «ناممکن» بیش از آنکه حکمی قطعی باشد، برچسبی موقتی بر ناشناختهها است. زیرا تاریخ بارها نشان داده است بسیاری از اموری که در زمان خود ناممکن پنداشته میشد، در واقع تنها نامحتمل بودهاند؛ و نامحتمل، هرچند دور از انتظار، اما همچنان در قلمرو امکان قرار دارد. از همین رو، بررسی احتمال جنگ میان ایران و آمریکا نه به عنوان به پیشواز رفتن برای یک سناریوی بدبینانه، بلکه ضرورتی در چارچوب «احتیاط راهبردی» است.
زیرا هر چند روابط تهران و واشنگتن طی چهار دهه گذشته در وضعیتی معلق میان خصومت و مهار قرار داشته است اما با این حال در زیر سایه این تعلیق نه صلحی پایدار شکل گرفته و نه جنگی تمامعیار رخ داده است.اما همین توازن شکننده نشان میدهد هر دو طرف در شرایط فعلی برای سناریوهای بدبینانه برنامهریزی کردهاند. زیرا لجستیک و آمادگی نظامی بعضا شاخصی مهمتر از بیانیههای دیپلماتیک هستند، بطوریکه استقرار سنگین نیروهای آمریکا در منطقه و رزمایشهای ایران، همگی بیانگر آن هستند که هر دو طرف سناریوهای بدبینانه ای را در محاسبات خود گنجاندهاند. اما با این حال، وضعیت موجود بدان معنا نیست که جنگ مطلوب طرفین است، بلکه نشان میدهد «آمادگی برای بدترین حالت» به بخشی از عقلانیت راهبردی تبدیل شده است و دقیقا در همین نقطه، معمای امنیت شکل میگیرد، بطوریکه اقداماتی که برای افزایش امنیت انجام میشوند، میتوانند از سوی طرف مقابل بهعنوان تهدید تعبیر شده و چرخهای از واکنش و تصاعد بحران را ایجاد کنند
در چنین چرخهای، نیتها اهمیت کمتری از ادراکها مییابند. بطوریکه خطر اصلی نه در تصمیم آگاهانه برای آغاز جنگی فراگیر، بلکه در سوءبرداشت از یک اقدام محدود نهفته است؛ بهویژه اگر واشنگتن عملیاتی محدود را ابزاری برای گرهگشایی از مذاکرات یا اعمال فشار کنترلشده بداند، اما تهران آن را آغازی بر دومینویی برای تغییر نظام تلقی کند. در این صورت، منطق درگیری از سطح « محدود» به سطح «نبرد برای بقا» ارتقا مییابد؛ چارچوبی که در آن، محاسبات هزینه فایده جای خود را به ضرورتهای وجودی میدهند و دامنه واکنشها بهسرعت گسترش مییابد.
تاریخ نمونههای روشنی از این لغزشهای ادراکی ارائه میدهد. در بهار ۱۹۱۴ کمتر کسی در اروپا باور داشت که قاره بهسوی جنگی فراگیر میان قدرتهای بزرگ حرکت میکند؛ اما رشتهای از سوءبرداشتها، جهان را به کام جنگی کشاند که بعدها به عنوان جنگ جهانی اول شناخته شد، همچنين در هفتههای نخست سال ۲۰۲۲ نیز بسیاری از ناظران در غرب احتمال حمله گسترده روسیه به اوکراین را پایین میدانستند، اما آنچه رخ داد، به جنگی فرسایشی بدل شد که معادلات امنیتی اروپا را دگرگون کرد . وجه مشترک این دو تجربه آن است که جنگها اغلب از بطن زنجیرهای از خطاهای محاسباتی، خوشبینیهای بیپشتوانه و ناتوانی در درک خطوط قرمز طرف مقابل زاده میشوند.
در مجموع، جنگ برخلاف تصور طراحانش، ابزاری دقیق و قابل مهار نیست؛ بلکه آتشی است که مرز نمیشناسد و پس از شعلهور شدن، به اراده آغازکنندگانش وفادار نمیماند. بطوریکه در منطقهای انباشته از گسلهای ژئوپلیتیکی و هویتی، هر جرقهای میتواند به حریقی غیر قابل مهار بدل شود که نهتنها تهران و واشنگتن، بلکه کل نظم شکننده پیرامونی را در بر خواهد گرفت.
@katechon6
زیرا هر چند روابط تهران و واشنگتن طی چهار دهه گذشته در وضعیتی معلق میان خصومت و مهار قرار داشته است اما با این حال در زیر سایه این تعلیق نه صلحی پایدار شکل گرفته و نه جنگی تمامعیار رخ داده است.اما همین توازن شکننده نشان میدهد هر دو طرف در شرایط فعلی برای سناریوهای بدبینانه برنامهریزی کردهاند. زیرا لجستیک و آمادگی نظامی بعضا شاخصی مهمتر از بیانیههای دیپلماتیک هستند، بطوریکه استقرار سنگین نیروهای آمریکا در منطقه و رزمایشهای ایران، همگی بیانگر آن هستند که هر دو طرف سناریوهای بدبینانه ای را در محاسبات خود گنجاندهاند. اما با این حال، وضعیت موجود بدان معنا نیست که جنگ مطلوب طرفین است، بلکه نشان میدهد «آمادگی برای بدترین حالت» به بخشی از عقلانیت راهبردی تبدیل شده است و دقیقا در همین نقطه، معمای امنیت شکل میگیرد، بطوریکه اقداماتی که برای افزایش امنیت انجام میشوند، میتوانند از سوی طرف مقابل بهعنوان تهدید تعبیر شده و چرخهای از واکنش و تصاعد بحران را ایجاد کنند
در چنین چرخهای، نیتها اهمیت کمتری از ادراکها مییابند. بطوریکه خطر اصلی نه در تصمیم آگاهانه برای آغاز جنگی فراگیر، بلکه در سوءبرداشت از یک اقدام محدود نهفته است؛ بهویژه اگر واشنگتن عملیاتی محدود را ابزاری برای گرهگشایی از مذاکرات یا اعمال فشار کنترلشده بداند، اما تهران آن را آغازی بر دومینویی برای تغییر نظام تلقی کند. در این صورت، منطق درگیری از سطح « محدود» به سطح «نبرد برای بقا» ارتقا مییابد؛ چارچوبی که در آن، محاسبات هزینه فایده جای خود را به ضرورتهای وجودی میدهند و دامنه واکنشها بهسرعت گسترش مییابد.
تاریخ نمونههای روشنی از این لغزشهای ادراکی ارائه میدهد. در بهار ۱۹۱۴ کمتر کسی در اروپا باور داشت که قاره بهسوی جنگی فراگیر میان قدرتهای بزرگ حرکت میکند؛ اما رشتهای از سوءبرداشتها، جهان را به کام جنگی کشاند که بعدها به عنوان جنگ جهانی اول شناخته شد، همچنين در هفتههای نخست سال ۲۰۲۲ نیز بسیاری از ناظران در غرب احتمال حمله گسترده روسیه به اوکراین را پایین میدانستند، اما آنچه رخ داد، به جنگی فرسایشی بدل شد که معادلات امنیتی اروپا را دگرگون کرد . وجه مشترک این دو تجربه آن است که جنگها اغلب از بطن زنجیرهای از خطاهای محاسباتی، خوشبینیهای بیپشتوانه و ناتوانی در درک خطوط قرمز طرف مقابل زاده میشوند.
در مجموع، جنگ برخلاف تصور طراحانش، ابزاری دقیق و قابل مهار نیست؛ بلکه آتشی است که مرز نمیشناسد و پس از شعلهور شدن، به اراده آغازکنندگانش وفادار نمیماند. بطوریکه در منطقهای انباشته از گسلهای ژئوپلیتیکی و هویتی، هر جرقهای میتواند به حریقی غیر قابل مهار بدل شود که نهتنها تهران و واشنگتن، بلکه کل نظم شکننده پیرامونی را در بر خواهد گرفت.
@katechon6
👍24❤4👌3👎1
لوییفردینان سلین را اگر صرفاً «نویسندهای بزرگ» بنامیم، در حقش بیانصافی کردهایم. او بیشتر شبیه یک«اخلال» بود؛ اختلالی در نظم مطمئن ادبیات، آن هم در برابر روشنفکری و در ایمان سادهلوحانه به اکثریت. در واقع مسئله فقط سبک یا نوآوری زبانی او نبود؛ بلکه مسئله فاصلهای بود که آگاهانه با «همه» گرفت. فاصلهای که بهایش طردشدن بود.
آن هم در زمانهای که هنوز بسیاری از نویسندگان میخواستند صدای وجدان عمومی باشند، اما سلین به خود این «وجدان» شک کرد. او به اکثریت به چشم حقیقت مجسم نگاه نمیکرد. چون برایش عدد، فضیلت نمیآورد. توده، در نظر او، نه مقدس بود و نه معصوم؛ آمیزهای بود از ترس، هیجان و آمادگی برای اطاعت. همین نگاه، طبیعی بود که خشم برانگیزد. زیرا هیچچیز برای یک جامعه خطرناکتر از آن نیست که کسی جرئت کند به همه بگوید: اشتباه میکنید.
در همین راستا، سلین فاصلهاش را همزمان از توده حفظ کرد، آن هم نه از سر تکبر، بلکه از سر بیاعتمادی به شورهای جمعی. زیرا او میدانست ایمانهای دستهجمعی چگونه به هیستری بدل میشوند و شعار چگونه جای اندیشه را میگیرد. قرن بیستم، با جنگها و ایدئولوژیهای خونینش، بهترین شاهد این بدبینی بود. در چنین قرنی، خوشبینی به «توده» بیشتر شبیه سادهلوحی بود تا فضیلت. سلین این سادهلوحی را نپذیرفت و هزینهاش را هم پرداخت.
همچنین تندی او فقط در مضمون نبود بلکه در زبان هم بود. نثر شکسته، سهنقطههای پیدرپی، ضرباهنگ عصبی و ورود بیواسطه زبان گفتار به متن، همه علیه نزاکت تصنعی ادبیات بسیج شده بودند. او به زبان حمله کرد چون باور داشت جملههای صیقلخورده اغلب حقیقت را میپوشانند. این خشونت زبانی، بازتاب همان فاصلهگیری از نظم موجود و توده بود، نپذیرفتن اینکه باید «قابلهضم» نوشت تا پذیرفته شد.
در مجموع امروز همراه شدن با روندها آسان است. بطوریکه کافی است در سمت پرتعدادها یا نظم موجود بایستی، چند واژه محبوب را تکرار کنی و خودت را در آینه تحسین جمع ببینی. دشوار اما ایستادن در فاصله است؛ جایی که نه تشویقی در کار است و نه امنیتی. سلین آنجا ایستاد. زیرا او تعادل را اغلب اسم مستعار سازش میدانست و سازش را شکل مؤدبانهای از دروغ. این نگاه تند است، گزنده است و طبعاً خوشایند نیست. اما دقیقاً همین ناخوشایندی است که سلین را جدی میکند.
@katechon6
آن هم در زمانهای که هنوز بسیاری از نویسندگان میخواستند صدای وجدان عمومی باشند، اما سلین به خود این «وجدان» شک کرد. او به اکثریت به چشم حقیقت مجسم نگاه نمیکرد. چون برایش عدد، فضیلت نمیآورد. توده، در نظر او، نه مقدس بود و نه معصوم؛ آمیزهای بود از ترس، هیجان و آمادگی برای اطاعت. همین نگاه، طبیعی بود که خشم برانگیزد. زیرا هیچچیز برای یک جامعه خطرناکتر از آن نیست که کسی جرئت کند به همه بگوید: اشتباه میکنید.
در همین راستا، سلین فاصلهاش را همزمان از توده حفظ کرد، آن هم نه از سر تکبر، بلکه از سر بیاعتمادی به شورهای جمعی. زیرا او میدانست ایمانهای دستهجمعی چگونه به هیستری بدل میشوند و شعار چگونه جای اندیشه را میگیرد. قرن بیستم، با جنگها و ایدئولوژیهای خونینش، بهترین شاهد این بدبینی بود. در چنین قرنی، خوشبینی به «توده» بیشتر شبیه سادهلوحی بود تا فضیلت. سلین این سادهلوحی را نپذیرفت و هزینهاش را هم پرداخت.
همچنین تندی او فقط در مضمون نبود بلکه در زبان هم بود. نثر شکسته، سهنقطههای پیدرپی، ضرباهنگ عصبی و ورود بیواسطه زبان گفتار به متن، همه علیه نزاکت تصنعی ادبیات بسیج شده بودند. او به زبان حمله کرد چون باور داشت جملههای صیقلخورده اغلب حقیقت را میپوشانند. این خشونت زبانی، بازتاب همان فاصلهگیری از نظم موجود و توده بود، نپذیرفتن اینکه باید «قابلهضم» نوشت تا پذیرفته شد.
در مجموع امروز همراه شدن با روندها آسان است. بطوریکه کافی است در سمت پرتعدادها یا نظم موجود بایستی، چند واژه محبوب را تکرار کنی و خودت را در آینه تحسین جمع ببینی. دشوار اما ایستادن در فاصله است؛ جایی که نه تشویقی در کار است و نه امنیتی. سلین آنجا ایستاد. زیرا او تعادل را اغلب اسم مستعار سازش میدانست و سازش را شکل مؤدبانهای از دروغ. این نگاه تند است، گزنده است و طبعاً خوشایند نیست. اما دقیقاً همین ناخوشایندی است که سلین را جدی میکند.
@katechon6
❤42👌12👍6🔥4👎1🤔1
جنگها اغلب با برآورد توان آغاز میشوند، اما با سنجش اراده ها پایان مییابند. بر این اساس هر چند هنگامی که ترامپ از احتمال اقدام نظامی علیه ایران سخن میگوید، نگاه ها در ابتدا معطوف به موازنه تسلیحاتی است، اما تاریخ نشان داده که برتری نظامی لزوماً به موفقیت راهبردی نمیانجامد. در واقع در جنگ ها پرسش تعیینکننده این نیست که چه کسی میتواند ضربه نخست را مؤثرتر وارد کند، بلکه این است که کدام طرف میتواند هزینههای سیاسی تداوم درگیری را بهتر مدیریت کند.
بر این اساس هر چند آمریکا با توجه به برتری هوایی، دریای و مزیت اطلاعاتی، در برابر ایران دست بالا را دارد، بطوریکه می تواند با چنین ظرفیتی به سرعت امکان یک عملیات سریع و گسترده را فراهم کند. اما مسئله نه شروع جنگ و بانک اهداف بلکه استفاده از جنگ برای شکل دادن به اراده طرف مقابل است. آن هم در شرایطی که تجربه نشان داده که «شوک اولیه» لزوماً به دگرگونی پایدار در منطق راهبردی طرف مقابل نمیانجامد؛ آن هم بهویژه زمانی که طرف مقابل ادراک خود از جنگ را مبتنی به نبردی برای بقا تعریف و راهبرد خود را بر فرسایش بنا کرده است.
بر این اساس برای فهم منطق احتمالی تهران در جنگ با آمریکا، باید به تجربه جنگ هشتساله با عراق بازگشت. آن جنگ با وجود تلفات و خسارات عظیم، نه تنها به فروپاشی نظام سیاسی منجر نشد. بلکه تهدید خارجی را به عامل انسجام درونی سیستم بدل کرد، بطوریکه مفهوم «بقا از مسیر مقاومت» در حافظه راهبردی جمهوری اسلامی تثبیت گردید. این سابقه تاریخی، نوعی اعتماد به نفس برای تحمل و مدیریت فشار ایجاد کرده است، بطوریکه اگر ضربه نخست تعیینکننده نباشد، زمان و فرسایشی کردن نبرد میتواند به یک ابزار راهبردی برای ایران تبدیل شود.
در سوی دیگر، کارنامه آمریکا در دو دهه گذشته هشداری راهبردی در خود دارد. بطوریکه هر چند در ۲۰۰۳، ارتش آمریکا توانست در زمانی کوتاه رژیم حاکم بر عراق را سرنگون کند، اما مرحله پس از آن به سالها بیثباتی، هزینههای مالی سنگین و فرسایش سرمایه سیاسی انجامید. در افغانستان نیز عملیات اولیه با سرعت پیش رفت، اما مأموریت تثبیت و دولتسازی به طولانیترین جنگ تاریخ معاصر آمریکا بدل شد و نهایتاً با بازگشت پیروزمندانه طالبان پایان یافت. در هر دو مورد، دستاوردها اولیه زیر بار هزینههای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کمرنگ شدند.
این تجارب نشان میدهد که آسیبپذیری اصلی واشنگتن نه در میدان نبرد، بلکه در چرخه سیاسی داخلی است. جامعهای با رسانههای متنوع، رقابت حزبی فشرده و حساسیت بالا نسبت به تلفات انسانی، نسبت به طولانی شدن درگیری واکنش نشان میدهد. بطوریکه اگر جنگ با ایران به اختلال گسترده در بازار انرژی، گسترش ناامنی منطقهای یا افزایش تلفات بیانجامد، فشار در واشنگتن برای بازتعریف اهداف یا محدود کردن دامنه عملیات افزایش خواهد یافت. در چنین وضعیتی، هزینه سیاسی میتواند بر دستاورد نظامی پیشی گیرد.
از این منظر، راهبرد محتمل تهران بر «تحمل ضربه و تحمیل هزینه» استوار است. در واقع هدف تهران نه شکست نظامی آمریکا، بلکه دشوار کردن تحقق اهداف اعلامی واشنگتن است؛ یعنی تبدیل یک پیروزی تاکتیکی احتمالی به چالشی سیاسی برای ترامپ.
البته این رویکرد بدون خطر نیست. زیرا جنگ ذاتاً عرصه عدمقطعیت است و هیچیک از طرفین، توان کنترل کامل بر مسیر تصاعد را ندارد. اما با این حال، اگر به تجربههای گذشته بنگریم، روشن است که درگیریهای نامتقارن زمانی به نقطه پایان میرسند که یک طرف به این جمعبندی برسد که تداوم جنگ بیش از تحقق اهدافش هزینه دارد. در چنین سناریویی، سرنوشت جنگ نه در شدت آتش، بلکه در ظرفیت هر طرف برای تحمل فشار و مدیریت پیامدهای سیاسی آن وابسته خواهد بود.
@katechon6
بر این اساس هر چند آمریکا با توجه به برتری هوایی، دریای و مزیت اطلاعاتی، در برابر ایران دست بالا را دارد، بطوریکه می تواند با چنین ظرفیتی به سرعت امکان یک عملیات سریع و گسترده را فراهم کند. اما مسئله نه شروع جنگ و بانک اهداف بلکه استفاده از جنگ برای شکل دادن به اراده طرف مقابل است. آن هم در شرایطی که تجربه نشان داده که «شوک اولیه» لزوماً به دگرگونی پایدار در منطق راهبردی طرف مقابل نمیانجامد؛ آن هم بهویژه زمانی که طرف مقابل ادراک خود از جنگ را مبتنی به نبردی برای بقا تعریف و راهبرد خود را بر فرسایش بنا کرده است.
بر این اساس برای فهم منطق احتمالی تهران در جنگ با آمریکا، باید به تجربه جنگ هشتساله با عراق بازگشت. آن جنگ با وجود تلفات و خسارات عظیم، نه تنها به فروپاشی نظام سیاسی منجر نشد. بلکه تهدید خارجی را به عامل انسجام درونی سیستم بدل کرد، بطوریکه مفهوم «بقا از مسیر مقاومت» در حافظه راهبردی جمهوری اسلامی تثبیت گردید. این سابقه تاریخی، نوعی اعتماد به نفس برای تحمل و مدیریت فشار ایجاد کرده است، بطوریکه اگر ضربه نخست تعیینکننده نباشد، زمان و فرسایشی کردن نبرد میتواند به یک ابزار راهبردی برای ایران تبدیل شود.
در سوی دیگر، کارنامه آمریکا در دو دهه گذشته هشداری راهبردی در خود دارد. بطوریکه هر چند در ۲۰۰۳، ارتش آمریکا توانست در زمانی کوتاه رژیم حاکم بر عراق را سرنگون کند، اما مرحله پس از آن به سالها بیثباتی، هزینههای مالی سنگین و فرسایش سرمایه سیاسی انجامید. در افغانستان نیز عملیات اولیه با سرعت پیش رفت، اما مأموریت تثبیت و دولتسازی به طولانیترین جنگ تاریخ معاصر آمریکا بدل شد و نهایتاً با بازگشت پیروزمندانه طالبان پایان یافت. در هر دو مورد، دستاوردها اولیه زیر بار هزینههای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کمرنگ شدند.
این تجارب نشان میدهد که آسیبپذیری اصلی واشنگتن نه در میدان نبرد، بلکه در چرخه سیاسی داخلی است. جامعهای با رسانههای متنوع، رقابت حزبی فشرده و حساسیت بالا نسبت به تلفات انسانی، نسبت به طولانی شدن درگیری واکنش نشان میدهد. بطوریکه اگر جنگ با ایران به اختلال گسترده در بازار انرژی، گسترش ناامنی منطقهای یا افزایش تلفات بیانجامد، فشار در واشنگتن برای بازتعریف اهداف یا محدود کردن دامنه عملیات افزایش خواهد یافت. در چنین وضعیتی، هزینه سیاسی میتواند بر دستاورد نظامی پیشی گیرد.
از این منظر، راهبرد محتمل تهران بر «تحمل ضربه و تحمیل هزینه» استوار است. در واقع هدف تهران نه شکست نظامی آمریکا، بلکه دشوار کردن تحقق اهداف اعلامی واشنگتن است؛ یعنی تبدیل یک پیروزی تاکتیکی احتمالی به چالشی سیاسی برای ترامپ.
البته این رویکرد بدون خطر نیست. زیرا جنگ ذاتاً عرصه عدمقطعیت است و هیچیک از طرفین، توان کنترل کامل بر مسیر تصاعد را ندارد. اما با این حال، اگر به تجربههای گذشته بنگریم، روشن است که درگیریهای نامتقارن زمانی به نقطه پایان میرسند که یک طرف به این جمعبندی برسد که تداوم جنگ بیش از تحقق اهدافش هزینه دارد. در چنین سناریویی، سرنوشت جنگ نه در شدت آتش، بلکه در ظرفیت هر طرف برای تحمل فشار و مدیریت پیامدهای سیاسی آن وابسته خواهد بود.
@katechon6
👍54❤13👎7👌5🤔2
تحولات اخیر پیرامون ایران، آمریکا و اسرائیل نشان میدهد که منطقه در وضعیتی قرار گرفته که نه صلح است و نه جنگ، بلکه تعلیقی ناپایدار میان دو منطق متعارض راهبردی است. بطوریکه هر چند کانالهای دیپلماتیک هنوز کاملاً بسته نشدهاند، اما همزمان آرایشهای نظامی، تهدیدهای علنی و آمادهسازیهای عملیاتی حاکی از آن است که همه بازیگران اصلی خود را برای سناریویی فراتر از مذاکره آماده میکنند. در چنین شرایطی، مسئله اصلی نه صرفاً اختلاف بر سر چند بند فنی درباره برنامه هستهای یا رفع تحریمها، بلکه برخورد دو روایت بنیادین درباره ماهیت نظم منطقهای پس از جنگ است.
در این روایت آمریکا تلاش میکند بحران را به سطحی قابل مدیریت تقلیل دهد: محدودسازی ظرفیتهای هستهای ایران، مهار نفوذ منطقهای آن، بازگرداندن امنیت کشتیرانی در خلیج فارس و سپس حرکت به سمت نوعی بازدارندگی پایدار با هزینه پایینتر. در مقابل، تهران جنگ اخیر را صرفاً یک درگیری محدود نمیبیند، بلکه آن را نقطه عطفی در بازتعریف موازنه منطقهای تلقی میکند. از این منظر، بازگشت به وضعیت پیش از جنگ به معنای پذیرش چرخهای تکرارشونده از فشار، حمله محدود، آتشبس موقت و فشار مجدد خواهد بود. بنابراین شکاف موجود نه بر سر «شرایط توافق»، بلکه بر سر «معنای پایان جنگ» است.
بر این اساس، آتشبس کنونی بیش از آنکه یک نقطه پایان باشد، وقفهای عملیاتی است. زیرا هر چند زیرساختهای نظامی آسیب دیدهاند اما نابود نشدهاند؛ خطوط ارتباطی منطقهای تضعیف شدهاند اما قطع نشدهاند؛ و مهمتر از همه، اراده سیاسی دو طرف برای تغییر بنیادین مواضع خود شکل نگرفته است. این همان وضعیتی است که در ادبیات راهبردی به عنوان تعلیق تنش با قابلیت بازگشت سریع شناخته میشود.
در نهایت آنچه وضعیت کنونی را خطرناک میکند، نه صرفاً احتمال بازگشت درگیری، بلکه همزمانی سه عامل است: کاهش اعتماد متقابل، افزایش آمادگی نظامی و سختتر شدن مواضع سیاسی داخلی در هر دو سوی بحران. در واقع در چنین محیطی، یک حادثه محدود یا یک محاسبه نادرست میتواند فرآیندی را فعال کند که مهار آن بسیار دشوار باشد. از این رو، پرسش کلیدی دیگر این نیست که آیا طرفین توان ورود به جنگی دیگر را دارند یا نه، بلکه این است که آیا منطق راهبردی حاکم بر تصمیمگیری آنها اجازه میدهد از چرخه تکرارشونده فشار و پاسخ عبور کنند یا دوباره در همان مدار بازتولید تنش گرفتار خواهند شد.
@katechon6
در این روایت آمریکا تلاش میکند بحران را به سطحی قابل مدیریت تقلیل دهد: محدودسازی ظرفیتهای هستهای ایران، مهار نفوذ منطقهای آن، بازگرداندن امنیت کشتیرانی در خلیج فارس و سپس حرکت به سمت نوعی بازدارندگی پایدار با هزینه پایینتر. در مقابل، تهران جنگ اخیر را صرفاً یک درگیری محدود نمیبیند، بلکه آن را نقطه عطفی در بازتعریف موازنه منطقهای تلقی میکند. از این منظر، بازگشت به وضعیت پیش از جنگ به معنای پذیرش چرخهای تکرارشونده از فشار، حمله محدود، آتشبس موقت و فشار مجدد خواهد بود. بنابراین شکاف موجود نه بر سر «شرایط توافق»، بلکه بر سر «معنای پایان جنگ» است.
بر این اساس، آتشبس کنونی بیش از آنکه یک نقطه پایان باشد، وقفهای عملیاتی است. زیرا هر چند زیرساختهای نظامی آسیب دیدهاند اما نابود نشدهاند؛ خطوط ارتباطی منطقهای تضعیف شدهاند اما قطع نشدهاند؛ و مهمتر از همه، اراده سیاسی دو طرف برای تغییر بنیادین مواضع خود شکل نگرفته است. این همان وضعیتی است که در ادبیات راهبردی به عنوان تعلیق تنش با قابلیت بازگشت سریع شناخته میشود.
در نهایت آنچه وضعیت کنونی را خطرناک میکند، نه صرفاً احتمال بازگشت درگیری، بلکه همزمانی سه عامل است: کاهش اعتماد متقابل، افزایش آمادگی نظامی و سختتر شدن مواضع سیاسی داخلی در هر دو سوی بحران. در واقع در چنین محیطی، یک حادثه محدود یا یک محاسبه نادرست میتواند فرآیندی را فعال کند که مهار آن بسیار دشوار باشد. از این رو، پرسش کلیدی دیگر این نیست که آیا طرفین توان ورود به جنگی دیگر را دارند یا نه، بلکه این است که آیا منطق راهبردی حاکم بر تصمیمگیری آنها اجازه میدهد از چرخه تکرارشونده فشار و پاسخ عبور کنند یا دوباره در همان مدار بازتولید تنش گرفتار خواهند شد.
@katechon6
👍30❤11
جنگ چهلروزه را نمیتوان با معیارهای کلاسیک پیروزی و شکست توضیح داد. زیرا در جنگهای نامتقارن، نتیجه نهایی نه در تعداد هواپیماهای ساقطشده معنا پیدا میکند، نه در وسعت ویرانی زیرساختها و نه حتی در حجم تلفات انسانی. بلکه آنچه سرنوشت جنگ را تعیین میکند، توانایی هر طرف در بیاثر کردن «منطق راهبردی» طرف مقابل است؛ یعنی اینکه کدام بازیگر موفق میشود جنگ را از زمینی که دشمن برای آن طراحی کرده، خارج کند و به میدانی بکشاند که مزیت در اختیار خودش باشد. از همین منظر، جنگ چهلروزه بیش از آنکه یک رویارویی نظامی باشد، نبردی بر سر تعریف قدرت بود؛ تقابل میان برتری تکنولوژیک آمریکا و اسرائیل با ژئوپلیتیک فرسایشی ایران.
واشنگتن با یک تصور روشن وارد جنگ شد: برتری هوایی مطلق، حملات دقیق، اشراف اطلاعاتی و فشار متمرکز، در مدت کوتاهی می تواند ستون فقرات قدرت ایران را بشکند. تصور میشد که نابودی مراکز هستهای، انهدام زیرساختهای نظامی و از کار انداختن زنجیره فرماندهی و کنترل، تهران را ظرف چند هفته به نقطه فروپاشی یا تسلیم سیاسی می رساند. این همان الگویی بود که آمریکا پیشتر در عراق، یوگسلاوی و لیبی تجربه کرده بود؛ جنگهایی که در آنها آسمان، سرنوشت زمین را تعیین میکرد.
اما مسئله این بود که استراتژی دفاعی ایران اساساً برای چنین جنگی ساخته نشده بود. زیرا معماری دفاعی جمهوری اسلامی نه بر پایه رقابت متقارن با ارتش آمریکا، بلکه بر مبنای «بقای نامتقارن» طراحی شده بود؛ یعنی پذیرش این واقعیت که در نبرد کلاسیک امکان غلبه بر آمریکا وجود ندارد، اما میتوان هزینه پیروزی او را آنقدر بالا برد که پیروزی، معنای سیاسی خود را از دست بدهد. به همین دلیل، هدف ایران از ابتدا جلوگیری کامل از حملات نبود؛ بلکه حفظ توان پاسخگویی، استمرار فرسایش و انتقال تدریجی میدان نبرد به حوزهای بود که برتری دشمن در آن کاهش پیدا کند.
در روزهای نخست، آمریکا و اسرائیل واقعاً دست بالا را داشتند. بسیاری از تأسیسات آسیب دید، حملات هوایی گسترده انجام شد و برتری تکنولوژیک غرب کاملاً آشکار بود. اما برخلاف انتظار اولیه، ساختار دفاعی ایران فرو نپاشید. شبکههای پراکنده موشکی، پایگاههای زیرزمینی، فرماندهی غیرمتمرکز و توان پهپادی باعث شد که ظرفیت پاسخ همچنان حفظ شود. جنگی که قرار بود برقآسا و کوتاه باشد، به تدریج وارد فاز فرسایشی شد؛ و همین، نخستین نشانه شکست منطق اولیه واشنگتن بود.
اما نقطه عطف واقعی جنگ زمانی شکل گرفت که ایران قواعد بازی را تغییر داد. تهران بهخوبی میدانست ادامه رقابت در آسمان، یعنی بازی در حوزهای که آمریکا در آن برتری مطلق دارد. بنابراین میدان نبرد را از «آسمان» به «اقتصاد جهانی» منتقل کرد؛ جایی که مهمترین سلاح نه جنگندههای نسل پنجم، بلکه جغرافیا بود. تنگه هرمز به قلب واقعی جنگ تبدیل شد.
زیرا اهمیت هرمز صرفاً در موقعیت جغرافیایی آن نیست؛ بلکه در این حقیقت نهفته است که شریان حیاتی انرژی جهان از آن عبور میکند. روزانه نزدیک به یکپنجم نفت جهان از این گذرگاه عبور میکند و هر اختلالی در آن، بلافاصله به بازارهای جهانی منتقل میشود. ایران دقیقاً بر همین نقطه تمرکز کرد؛ نه با هدف بستن کامل تنگه، چون میدانست انسداد مطلق تقریباً ناممکن است، بلکه با هدف ایجاد «اختلال دائمی». این تفاوت، جوهر راهبرد ایران بود.
راهبرد تهران بر پایه نااطمینانی طراحی شد. قایقهای تندرو، مینهای دریایی، پهپادهای انتحاری و تهدید مستمر علیه نفتکشها، فضایی ساخت که در آن حتی بدون غرقکردن گسترده کشتیها، هزینه امنیت دریایی به شدت افزایش یافت. شرکتهای بیمه، بازار حملونقل انرژی و سرمایهگذاران جهانی ناگهان با سطحی از ریسک مواجه شدند که اقتصاد جهانی توان نادیدهگرفتن آن را نداشت. نتیجه فوری بود: کاهش شدید تردد نفتکشها، جهش قیمت نفت و لرزش زنجیره تأمین انرژی در آسیا و اروپا.
اینجا بود که منطق جنگ وارونه شد. آمریکا برای نمایش هژمونی وارد جنگ شده بود، اما ناگهان خود را در برابر بحرانی دید که ادامه آن میتوانست ثبات اقتصاد جهانی را تهدید کند. جنگ دیگر صرفاً یک عملیات نظامی نبود؛ بلکه به بحرانی برای بازار انرژی، و نظم اقتصادی بینالمللی تبدیل شده بود. بطوریکه واشنگتن در وضعیتی قرار گرفت که هر دو گزینه پیش رویش هزینهزا بود: ادامه جنگ میتوانست اقتصاد جهانی را وارد شوک عمیق کند و عقبنشینی نیز به معنای پذیرش ناکامی راهبردی بود.
زیرا در جنگهای نامتقارن، بازنده الزاماً کسی نیست که بیشترین خسارت را میدهد؛ بلکه بازنده کسی است که مجبور شود در زمین حریف بازی کند. ایران دقیقاً همین کار را انجام داد. آمریکا میخواست جنگ را در قالب برتری هوایی تعریف کند، اما ایران آن را به نبرد بر سر «جریان نفت، پول و امنیت انرژی» تبدیل کرد.
واشنگتن با یک تصور روشن وارد جنگ شد: برتری هوایی مطلق، حملات دقیق، اشراف اطلاعاتی و فشار متمرکز، در مدت کوتاهی می تواند ستون فقرات قدرت ایران را بشکند. تصور میشد که نابودی مراکز هستهای، انهدام زیرساختهای نظامی و از کار انداختن زنجیره فرماندهی و کنترل، تهران را ظرف چند هفته به نقطه فروپاشی یا تسلیم سیاسی می رساند. این همان الگویی بود که آمریکا پیشتر در عراق، یوگسلاوی و لیبی تجربه کرده بود؛ جنگهایی که در آنها آسمان، سرنوشت زمین را تعیین میکرد.
اما مسئله این بود که استراتژی دفاعی ایران اساساً برای چنین جنگی ساخته نشده بود. زیرا معماری دفاعی جمهوری اسلامی نه بر پایه رقابت متقارن با ارتش آمریکا، بلکه بر مبنای «بقای نامتقارن» طراحی شده بود؛ یعنی پذیرش این واقعیت که در نبرد کلاسیک امکان غلبه بر آمریکا وجود ندارد، اما میتوان هزینه پیروزی او را آنقدر بالا برد که پیروزی، معنای سیاسی خود را از دست بدهد. به همین دلیل، هدف ایران از ابتدا جلوگیری کامل از حملات نبود؛ بلکه حفظ توان پاسخگویی، استمرار فرسایش و انتقال تدریجی میدان نبرد به حوزهای بود که برتری دشمن در آن کاهش پیدا کند.
در روزهای نخست، آمریکا و اسرائیل واقعاً دست بالا را داشتند. بسیاری از تأسیسات آسیب دید، حملات هوایی گسترده انجام شد و برتری تکنولوژیک غرب کاملاً آشکار بود. اما برخلاف انتظار اولیه، ساختار دفاعی ایران فرو نپاشید. شبکههای پراکنده موشکی، پایگاههای زیرزمینی، فرماندهی غیرمتمرکز و توان پهپادی باعث شد که ظرفیت پاسخ همچنان حفظ شود. جنگی که قرار بود برقآسا و کوتاه باشد، به تدریج وارد فاز فرسایشی شد؛ و همین، نخستین نشانه شکست منطق اولیه واشنگتن بود.
اما نقطه عطف واقعی جنگ زمانی شکل گرفت که ایران قواعد بازی را تغییر داد. تهران بهخوبی میدانست ادامه رقابت در آسمان، یعنی بازی در حوزهای که آمریکا در آن برتری مطلق دارد. بنابراین میدان نبرد را از «آسمان» به «اقتصاد جهانی» منتقل کرد؛ جایی که مهمترین سلاح نه جنگندههای نسل پنجم، بلکه جغرافیا بود. تنگه هرمز به قلب واقعی جنگ تبدیل شد.
زیرا اهمیت هرمز صرفاً در موقعیت جغرافیایی آن نیست؛ بلکه در این حقیقت نهفته است که شریان حیاتی انرژی جهان از آن عبور میکند. روزانه نزدیک به یکپنجم نفت جهان از این گذرگاه عبور میکند و هر اختلالی در آن، بلافاصله به بازارهای جهانی منتقل میشود. ایران دقیقاً بر همین نقطه تمرکز کرد؛ نه با هدف بستن کامل تنگه، چون میدانست انسداد مطلق تقریباً ناممکن است، بلکه با هدف ایجاد «اختلال دائمی». این تفاوت، جوهر راهبرد ایران بود.
راهبرد تهران بر پایه نااطمینانی طراحی شد. قایقهای تندرو، مینهای دریایی، پهپادهای انتحاری و تهدید مستمر علیه نفتکشها، فضایی ساخت که در آن حتی بدون غرقکردن گسترده کشتیها، هزینه امنیت دریایی به شدت افزایش یافت. شرکتهای بیمه، بازار حملونقل انرژی و سرمایهگذاران جهانی ناگهان با سطحی از ریسک مواجه شدند که اقتصاد جهانی توان نادیدهگرفتن آن را نداشت. نتیجه فوری بود: کاهش شدید تردد نفتکشها، جهش قیمت نفت و لرزش زنجیره تأمین انرژی در آسیا و اروپا.
اینجا بود که منطق جنگ وارونه شد. آمریکا برای نمایش هژمونی وارد جنگ شده بود، اما ناگهان خود را در برابر بحرانی دید که ادامه آن میتوانست ثبات اقتصاد جهانی را تهدید کند. جنگ دیگر صرفاً یک عملیات نظامی نبود؛ بلکه به بحرانی برای بازار انرژی، و نظم اقتصادی بینالمللی تبدیل شده بود. بطوریکه واشنگتن در وضعیتی قرار گرفت که هر دو گزینه پیش رویش هزینهزا بود: ادامه جنگ میتوانست اقتصاد جهانی را وارد شوک عمیق کند و عقبنشینی نیز به معنای پذیرش ناکامی راهبردی بود.
زیرا در جنگهای نامتقارن، بازنده الزاماً کسی نیست که بیشترین خسارت را میدهد؛ بلکه بازنده کسی است که مجبور شود در زمین حریف بازی کند. ایران دقیقاً همین کار را انجام داد. آمریکا میخواست جنگ را در قالب برتری هوایی تعریف کند، اما ایران آن را به نبرد بر سر «جریان نفت، پول و امنیت انرژی» تبدیل کرد.
👍38👌7❤6👎1🤔1
ناگهان هواپیما ها و موشکهای رهگیر میلیوندلاری در برابر قایقهای تندرو و پهپادی های چند هزار دلاری، کارکرد راهبردی خود را از دست دادند. برتری تکنولوژیک جای خود را به نوعی «حق وتوی جغرافیایی» داد؛ حقی که نه از قدرت نظامی کلاسیک، بلکه از موقعیت ژئوپلیتیک ایران ناشی میشد.
به همین دلیل، آتشبس پایانی را نمیتوان صرفاً نتیجه تمایل سیاسی به صلح دانست. واقعیت این بود که ادامه جنگ، هزینههایی تولید میکرد که حتی برای خود آمریکا نیز خطرناک شده بود. واشنگتن موفق شده بود خسارات سنگینی وارد کند، اما هنوز نتوانسته بود تهران را به تسلیم راهبردی وادار کند. در مقابل، ایران نیز هرگز قادر نبود آمریکا را در یک نبرد کلاسیک شکست دهد؛ اما توانست شرایطی ایجاد کند که هزینه پیروزی آمریکا از منافع آن بیشتر شود.
این همان معنای واقعی خنثیسازی راهبردی است؛ اینکه بازیگر ضعیفتر، نه با نابودی دشمن، بلکه با بیمعنا کردن پیروزی او، موازنه جنگ را تغییر دهد. ایران جنگ را به نقطهای رساند که آمریکا اگر ادامه میداد، اقتصاد جهانی را وارد بحران میکرد و اگر متوقف میشد، تصویر شکستناپذیری خود را مخدوش میساخت. در چنین شرایطی، حتی موفقیتهای نظامی بزرگ نیز الزاماً به پیروزی سیاسی تبدیل نمیشوند.
در نهایت جنگ چهلروزه نشان داد، قدرت فقط در تعداد جنگندهها و ناوهای هواپیمابر خلاصه نمیشود. جغرافیا، اقتصاد، بازار انرژی و توانایی تغییر قواعد بازی، به همان اندازه تعیینکنندهاند. شاید ایران نتوانسته باشد آسمان را از آمریکا و اسرائیل بگیرد، اما توانست جنگ را از آسمان خارج کند؛ و در منطق جنگ نامتقارن، گاهی همین، بزرگترین شکل پیروزی است.
@katechon6
به همین دلیل، آتشبس پایانی را نمیتوان صرفاً نتیجه تمایل سیاسی به صلح دانست. واقعیت این بود که ادامه جنگ، هزینههایی تولید میکرد که حتی برای خود آمریکا نیز خطرناک شده بود. واشنگتن موفق شده بود خسارات سنگینی وارد کند، اما هنوز نتوانسته بود تهران را به تسلیم راهبردی وادار کند. در مقابل، ایران نیز هرگز قادر نبود آمریکا را در یک نبرد کلاسیک شکست دهد؛ اما توانست شرایطی ایجاد کند که هزینه پیروزی آمریکا از منافع آن بیشتر شود.
این همان معنای واقعی خنثیسازی راهبردی است؛ اینکه بازیگر ضعیفتر، نه با نابودی دشمن، بلکه با بیمعنا کردن پیروزی او، موازنه جنگ را تغییر دهد. ایران جنگ را به نقطهای رساند که آمریکا اگر ادامه میداد، اقتصاد جهانی را وارد بحران میکرد و اگر متوقف میشد، تصویر شکستناپذیری خود را مخدوش میساخت. در چنین شرایطی، حتی موفقیتهای نظامی بزرگ نیز الزاماً به پیروزی سیاسی تبدیل نمیشوند.
در نهایت جنگ چهلروزه نشان داد، قدرت فقط در تعداد جنگندهها و ناوهای هواپیمابر خلاصه نمیشود. جغرافیا، اقتصاد، بازار انرژی و توانایی تغییر قواعد بازی، به همان اندازه تعیینکنندهاند. شاید ایران نتوانسته باشد آسمان را از آمریکا و اسرائیل بگیرد، اما توانست جنگ را از آسمان خارج کند؛ و در منطق جنگ نامتقارن، گاهی همین، بزرگترین شکل پیروزی است.
@katechon6
👍48👌8👎5❤3🤔2
پس از جنگ چهلروزه، آنچه میان ایران و آمریکا در جریان است بیش از آنکه یک روند پایدار صلحساز باشد، نوعی مدیریت موقت بحران در دل یک تقابل عمیق راهبردی است. بطوریکه همزمانی خبرهای مربوط به ادامه تماسها و برنامهریزی برای دور جدید مذاکرات با فضای بیاعتمادی و آمادهباش میدانی، نشان میدهد که منطقه هنوز وارد مرحله «پساجنگ» نشده، بلکه تنها از فاز درگیری آشکار به مرحلهای پیچیدهتر از رقابت منتقل شده است. در این میان تجربه یک سال اخیر نیز بارها ثابت کرده که در پرونده ایران و آمریکا، فاصله میان اعلام پیشرفت دیپلماتیک و شروع به جنگ، گاه تنها چند ساعت است. به همین دلیل، هرگونه خوشبینی شتابزده نسبت به مذاکرات باید با احتیاطی راهبردی همراه باشد؛ زیرا واقعیتهای میدانی، بازیگران ثالث و منطق توازن قوا میتوانند در کوتاهترین زمان، مسیر تحولات را تغییر دهند.
علت هم بر می گردد به نوع تلقی واشنگتن از دیپلماسی، زیرا دیپلماسی برای واشنگتن هر چند در ظاهر ابزاری جهت جلوگیری از جنگ معرفی میشود، اما در عمل، مذاکره بخشی از معماری جنگ مدرن آمریکا است. در واقع آمریکا دیپلماسی را نه در نقطه مقابل فشار، بلکه در امتداد آن تعریف میکند. تحریم، عملیات روانی، فشار اقتصادی، حملات نظامی، جنگ اطلاعاتی و مذاکره، اجزای یک راهبرد واحد هستند که هدف آن تغییر رفتار راهبردی ایران بدون ورود به یک جنگ پرهزینه و فرسایشی دیگر است. از این منظر، مذاکره برای آمریکا یک ابزار تاکتیکی جهت خرید زمان، کنترل میدان، کاهش هزینههای رویارویی و حفظ ابتکار عمل است، نه الزاماً مسیری برای رسیدن به تفاهمی پایدار و متوازن. در چنین شرایطی واشنگتن میکوشد با حفظ اهرمهای فشار، تهران را وارد فرآیندی کند که در آن امتیازدهی تدریجی جایگزین مقاومت فرسایشی شود.
در مقابل، نگاه ایران به مذاکره ماهیتی متفاوت دارد. تهران دیپلماسی را ابزاری برای تثبیت بقا، کاهش فشار اقتصادی و حفظ ظرفیتهای راهبردی خود میبیند. برای ایران، توافق زمانی معنا دارد که بتواند بخشی از فشار تحریمها را رفع کرده و همزمان ساختار قدرت و بازدارندگی منطقهای کشور را حفظ کند. همین تفاوت بنیادین در تعریف «توافق مطلوب» باعث شده انتظارات دو طرف فاصلهای عمیق و گاه غیرقابلپرکردن داشته باشد. زیرا آمریکا به دنبال توافقی گستردهتر، دائمیتر و محدودکنندهتر است؛ توافقی که نه فقط برنامه هستهای، بلکه نفوذ منطقهای، توان موشکی و حتی رفتار امنیتی ایران را دربر گیرد. در حالیکه ایران اساساً مذاکره را محدود به رفع تحریمها و پرونده هستهای میداند و ورود به سایر حوزهها را عبور از خطوط قرمز امنیت ملی تلقی میکند.
این شکاف انتظارات، شکنندگی آتشبس موجود را نیز توضیح میدهد. آتشبس فعلی نه محصول حل اختلافات، بلکه نتیجه خستگی موقت طرفها، نگرانی از گسترش جنگ و نیاز به بازتنظیم توان است. در چنین وضعیتی، هر تغییر در فضای سیاسی داخلی آمریکا میتواند تعادل شکننده کنونی را بر هم بزند. بازیگران ثالث نیز در این میان نقش تعیینکنندهای دارند. اسرائیل اساساً نگاه امنیتی متفاوتی نسبت به مذاکره دارد و هرگونه توافقی را که به تثبیت ظرفیتهای ایران منجر شود، تهدیدی بلندمدت تلقی میکند. از سوی دیگر، برخی جریانهای داخلی در آمریکا نیز دیپلماسی را صرفاً ابزاری برای مدیریت بحران تا رسیدن به شرایط مناسبتر جهت فشار بیشتر میدانند.
زیرا واقعیت این است که دیپلماسی هرگز خطر رویارویی را از بین نمیبرد؛ تنها شکل آن را تغییر میدهد. جنگ و صلح در جهان امروز مرز قطعی ندارند. آنچه وجود دارد، تداوم مبارزه با ابزارهایی متفاوت است. در سیاست میتوان روایت ساخت، افکار عمومی را مدیریت کرد و حتی حقایق را بازآفرینی نمود، اما در میدان، این واقعیت قدرت است که خود را تحمیل میکند. به همین دلیل، مذاکرات اخیر را نباید صرفاً از دریچه ادبیات رسمی یا بیانیههای خوشبینانه تحلیل کرد. آنچه تعیینکننده است، نسبت واقعی قدرت، ظرفیت تحمل فشار و اراده طرفین برای ادامه تقابل یا مدیریت آن است.
@katechon6
علت هم بر می گردد به نوع تلقی واشنگتن از دیپلماسی، زیرا دیپلماسی برای واشنگتن هر چند در ظاهر ابزاری جهت جلوگیری از جنگ معرفی میشود، اما در عمل، مذاکره بخشی از معماری جنگ مدرن آمریکا است. در واقع آمریکا دیپلماسی را نه در نقطه مقابل فشار، بلکه در امتداد آن تعریف میکند. تحریم، عملیات روانی، فشار اقتصادی، حملات نظامی، جنگ اطلاعاتی و مذاکره، اجزای یک راهبرد واحد هستند که هدف آن تغییر رفتار راهبردی ایران بدون ورود به یک جنگ پرهزینه و فرسایشی دیگر است. از این منظر، مذاکره برای آمریکا یک ابزار تاکتیکی جهت خرید زمان، کنترل میدان، کاهش هزینههای رویارویی و حفظ ابتکار عمل است، نه الزاماً مسیری برای رسیدن به تفاهمی پایدار و متوازن. در چنین شرایطی واشنگتن میکوشد با حفظ اهرمهای فشار، تهران را وارد فرآیندی کند که در آن امتیازدهی تدریجی جایگزین مقاومت فرسایشی شود.
در مقابل، نگاه ایران به مذاکره ماهیتی متفاوت دارد. تهران دیپلماسی را ابزاری برای تثبیت بقا، کاهش فشار اقتصادی و حفظ ظرفیتهای راهبردی خود میبیند. برای ایران، توافق زمانی معنا دارد که بتواند بخشی از فشار تحریمها را رفع کرده و همزمان ساختار قدرت و بازدارندگی منطقهای کشور را حفظ کند. همین تفاوت بنیادین در تعریف «توافق مطلوب» باعث شده انتظارات دو طرف فاصلهای عمیق و گاه غیرقابلپرکردن داشته باشد. زیرا آمریکا به دنبال توافقی گستردهتر، دائمیتر و محدودکنندهتر است؛ توافقی که نه فقط برنامه هستهای، بلکه نفوذ منطقهای، توان موشکی و حتی رفتار امنیتی ایران را دربر گیرد. در حالیکه ایران اساساً مذاکره را محدود به رفع تحریمها و پرونده هستهای میداند و ورود به سایر حوزهها را عبور از خطوط قرمز امنیت ملی تلقی میکند.
این شکاف انتظارات، شکنندگی آتشبس موجود را نیز توضیح میدهد. آتشبس فعلی نه محصول حل اختلافات، بلکه نتیجه خستگی موقت طرفها، نگرانی از گسترش جنگ و نیاز به بازتنظیم توان است. در چنین وضعیتی، هر تغییر در فضای سیاسی داخلی آمریکا میتواند تعادل شکننده کنونی را بر هم بزند. بازیگران ثالث نیز در این میان نقش تعیینکنندهای دارند. اسرائیل اساساً نگاه امنیتی متفاوتی نسبت به مذاکره دارد و هرگونه توافقی را که به تثبیت ظرفیتهای ایران منجر شود، تهدیدی بلندمدت تلقی میکند. از سوی دیگر، برخی جریانهای داخلی در آمریکا نیز دیپلماسی را صرفاً ابزاری برای مدیریت بحران تا رسیدن به شرایط مناسبتر جهت فشار بیشتر میدانند.
زیرا واقعیت این است که دیپلماسی هرگز خطر رویارویی را از بین نمیبرد؛ تنها شکل آن را تغییر میدهد. جنگ و صلح در جهان امروز مرز قطعی ندارند. آنچه وجود دارد، تداوم مبارزه با ابزارهایی متفاوت است. در سیاست میتوان روایت ساخت، افکار عمومی را مدیریت کرد و حتی حقایق را بازآفرینی نمود، اما در میدان، این واقعیت قدرت است که خود را تحمیل میکند. به همین دلیل، مذاکرات اخیر را نباید صرفاً از دریچه ادبیات رسمی یا بیانیههای خوشبینانه تحلیل کرد. آنچه تعیینکننده است، نسبت واقعی قدرت، ظرفیت تحمل فشار و اراده طرفین برای ادامه تقابل یا مدیریت آن است.
@katechon6
👍27👌3❤2🤔1
پس از جنگ چهلروزه، منطقه وارد مرحلهای شده است که در آن دیگر نمیتوان تحولات را صرفاً با منطق سنتی «ائتلافها» یا «رقابت ها» توضیح داد. زیرا منطقه اکنون در حال عبور از یک نظم فرسوده به سوی آرایش تازهای از موازنههای سیال است؛ نظمی که در آن بازیگران میانی، قدرت مانور بیشتری نسبت به گذشته یافتهاند بطوریکه کشورهایی که تا دیروز در حاشیه ترتیبات امنیتی قرار داشتند، امروز میکوشند به معماران نظم جدید تبدیل شوند. در چنین فضایی، پاکستان تلاش کرده است نقش خود را از یک بازیگر واکنشی به یک بازیگر تنظیمگر ارتقا دهد؛ تغییری که بیش از همه در نحوه ورود اسلامآباد به تماسهای غیرمستقیم میان ایران و آمریکا قابل مشاهده است.
زیرا پاکستان بهخوبی دریافته که ساختار امنیتی پساجنگ، دیگر بر محور انحصاری قدرتهای سنتی منطقهای شکل نخواهد گرفت. همچنین فرسایش نسبی ظرفیت آمریکا برای مدیریت مستقیم بحرانها، همزمان با افزایش هزینههای مداخله نظامی، باعث شده واشنگتن بیش از گذشته به بازیگران واسط نیاز پیدا کند؛ اما نه واسطههایی که صرفاً حامل پیام باشند، بلکه بازیگرانی که بتوانند بحران را «مدیریت» کنند. تفاوت میان «تسهیلگر» و «میانجی» دقیقاً در همین نقطه نهفته است. تسهیلگر تنها کانال ارتباطی میسازد، اما میانجی تلاش میکند بر هندسه قدرت اثر بگذارد، سرعت تنش را تنظیم کند، مسیرهای تنفس بحران را باز یا بسته نگه دارد و حتی چارچوب ادراک طرفین از هزینه و فایده را تغییر دهد.
اسلامآباد اکنون در حال آزمودن چنین نقشی است. این تغییر صرفاً محصول اراده سیاسی پاکستان نیست، بلکه نتیجه همزمان چند تحول ساختاری در محیط پیرامونی این کشور است. نخست، موقعیت جغرافیایی پاکستان است که آن را به نقطه اتصال سه حوزه ژئوپلیتیکی حساس خلیج فارس، آسیای مرکزی و اقیانوس هند متصل می کند. دوم، روابط همزمان و نسبتاً فعال این کشور با چین، آمریکا، کشورهای عربی و حتی ایران است؛ چارچوبی که به پاکستان امکان میدهد در فضای چندقطبی، نوعی انعطاف دیپلماتیک داشته باشد. سوم، نگرانی مشترک قدرتهای منطقهای از فروغلتیدن تقابل ایران و آمریکا به سطحی غیرقابلکنترل است؛ بحرانی که میتواند مسیرهای انرژی، تجارت دریایی و امنیت مرزها را بهشدت متأثر کند.
بر این اساس پاکستان از این فرصت برای بازتعریف جایگاه خود استفاده میکند. اسلامآباد میداند که صرف نزدیکی به آمریکا دیگر برای ارتقای وزن ژئوپلیتیکی کافی نیست. همانگونه که صرف اتکا به چین نیز نمیتواند امنیت بلندمدت این کشور را تضمین کند. بنابراین راهبرد جدید پاکستان مبتنی بر تبدیلشدن به «گره ارتباطی» در معماری امنیتی منطقه است؛ کشوری که حذف آن از معادلات، هزینه تولید میکند. این دقیقاً همان منطقی است که ترکیه طی سالهای گذشته در پروندههای مختلف آزموده و قطر نیز در سطحی متفاوت دنبال کرده است. پاکستان اکنون تلاش میکند نسخه خاص خود از این الگو را در پرونده ایران و آمریکا پیاده کند.
در این چارچوب، تماسهای غیرمستقیم میان تهران و واشنگتن برای اسلامآباد تنها یک مأموریت دیپلماتیک نیست، بلکه ابزاری برای تثبیت موقعیت راهبردی است. پاکستان میکوشد خود را به بازیگری تبدیل کند که بدون حضور آن، امکان تنظیم پایدار تنش وجود نداشته باشد. از همین رو، اهمیت نقش این کشور نه در انتقال پیام، بلکه در «مدیریت ریتم بحران» است. کنترل زمانبندی تماسها، تنظیم سطح تنش، جلوگیری از عبور بحران به نقطه انفجار و ایجاد کانالهای تنفس سیاسی، بخشی از همین نقش تازه است.
در سطحی عمیقتر، اسلامآباد همچنین بهدنبال آن است که از طریق این میانجیگری، چند هدف همزمان را دنبال کند. نخست، کاهش فشارهای امنیتی در مرزهای غربی خود است. بیثباتی شدید در روابط ایران و آمریکا میتواند به افزایش ناامنیهای فرامرزی، تشدید فعالیت گروههای افراطی تکفیری و بلوچ در مرزهای غربی و اختلال در پروژههای اقتصادی منطقهای منجر شود. دوم، پاکستان تلاش دارد جایگاه خود را نزد واشنگتن بازسازی کند. زیرا پس از خروج آمریکا از افغانستان، بخشی از اهمیت سنتی پاکستان برای سیاست خارجی آمریکا کاهش یافت. اکنون اسلامآباد میکوشد با ایفای نقش در یکی از حساسترین پروندههای منطقه، بار دیگر خود را بهعنوان یک ضرورت ژئوپلیتیکی معرفی کند.
سومین هدف، ایجاد توازن در برابر نفوذ فزاینده هند است. پاکستان بهخوبی آگاه است که هرگونه بازآرایی امنیتی در خاورمیانه که بدون حضور فعال اسلامآباد شکل بگیرد، میتواند فضای بیشتری بخصوص با توجه پیوندهای استراتژیک هند با اسرائیل برای نفوذ دهلینو در معادلات اقتصادی و امنیتی منطقه فراهم کند. بنابراین ورود به پرونده ایران و آمریکا، بخشی از رقابت بزرگتر پاکستان برای جلوگیری از حاشیهایشدن در نظم نوظهور منطقه ای نیز هست.
زیرا پاکستان بهخوبی دریافته که ساختار امنیتی پساجنگ، دیگر بر محور انحصاری قدرتهای سنتی منطقهای شکل نخواهد گرفت. همچنین فرسایش نسبی ظرفیت آمریکا برای مدیریت مستقیم بحرانها، همزمان با افزایش هزینههای مداخله نظامی، باعث شده واشنگتن بیش از گذشته به بازیگران واسط نیاز پیدا کند؛ اما نه واسطههایی که صرفاً حامل پیام باشند، بلکه بازیگرانی که بتوانند بحران را «مدیریت» کنند. تفاوت میان «تسهیلگر» و «میانجی» دقیقاً در همین نقطه نهفته است. تسهیلگر تنها کانال ارتباطی میسازد، اما میانجی تلاش میکند بر هندسه قدرت اثر بگذارد، سرعت تنش را تنظیم کند، مسیرهای تنفس بحران را باز یا بسته نگه دارد و حتی چارچوب ادراک طرفین از هزینه و فایده را تغییر دهد.
اسلامآباد اکنون در حال آزمودن چنین نقشی است. این تغییر صرفاً محصول اراده سیاسی پاکستان نیست، بلکه نتیجه همزمان چند تحول ساختاری در محیط پیرامونی این کشور است. نخست، موقعیت جغرافیایی پاکستان است که آن را به نقطه اتصال سه حوزه ژئوپلیتیکی حساس خلیج فارس، آسیای مرکزی و اقیانوس هند متصل می کند. دوم، روابط همزمان و نسبتاً فعال این کشور با چین، آمریکا، کشورهای عربی و حتی ایران است؛ چارچوبی که به پاکستان امکان میدهد در فضای چندقطبی، نوعی انعطاف دیپلماتیک داشته باشد. سوم، نگرانی مشترک قدرتهای منطقهای از فروغلتیدن تقابل ایران و آمریکا به سطحی غیرقابلکنترل است؛ بحرانی که میتواند مسیرهای انرژی، تجارت دریایی و امنیت مرزها را بهشدت متأثر کند.
بر این اساس پاکستان از این فرصت برای بازتعریف جایگاه خود استفاده میکند. اسلامآباد میداند که صرف نزدیکی به آمریکا دیگر برای ارتقای وزن ژئوپلیتیکی کافی نیست. همانگونه که صرف اتکا به چین نیز نمیتواند امنیت بلندمدت این کشور را تضمین کند. بنابراین راهبرد جدید پاکستان مبتنی بر تبدیلشدن به «گره ارتباطی» در معماری امنیتی منطقه است؛ کشوری که حذف آن از معادلات، هزینه تولید میکند. این دقیقاً همان منطقی است که ترکیه طی سالهای گذشته در پروندههای مختلف آزموده و قطر نیز در سطحی متفاوت دنبال کرده است. پاکستان اکنون تلاش میکند نسخه خاص خود از این الگو را در پرونده ایران و آمریکا پیاده کند.
در این چارچوب، تماسهای غیرمستقیم میان تهران و واشنگتن برای اسلامآباد تنها یک مأموریت دیپلماتیک نیست، بلکه ابزاری برای تثبیت موقعیت راهبردی است. پاکستان میکوشد خود را به بازیگری تبدیل کند که بدون حضور آن، امکان تنظیم پایدار تنش وجود نداشته باشد. از همین رو، اهمیت نقش این کشور نه در انتقال پیام، بلکه در «مدیریت ریتم بحران» است. کنترل زمانبندی تماسها، تنظیم سطح تنش، جلوگیری از عبور بحران به نقطه انفجار و ایجاد کانالهای تنفس سیاسی، بخشی از همین نقش تازه است.
در سطحی عمیقتر، اسلامآباد همچنین بهدنبال آن است که از طریق این میانجیگری، چند هدف همزمان را دنبال کند. نخست، کاهش فشارهای امنیتی در مرزهای غربی خود است. بیثباتی شدید در روابط ایران و آمریکا میتواند به افزایش ناامنیهای فرامرزی، تشدید فعالیت گروههای افراطی تکفیری و بلوچ در مرزهای غربی و اختلال در پروژههای اقتصادی منطقهای منجر شود. دوم، پاکستان تلاش دارد جایگاه خود را نزد واشنگتن بازسازی کند. زیرا پس از خروج آمریکا از افغانستان، بخشی از اهمیت سنتی پاکستان برای سیاست خارجی آمریکا کاهش یافت. اکنون اسلامآباد میکوشد با ایفای نقش در یکی از حساسترین پروندههای منطقه، بار دیگر خود را بهعنوان یک ضرورت ژئوپلیتیکی معرفی کند.
سومین هدف، ایجاد توازن در برابر نفوذ فزاینده هند است. پاکستان بهخوبی آگاه است که هرگونه بازآرایی امنیتی در خاورمیانه که بدون حضور فعال اسلامآباد شکل بگیرد، میتواند فضای بیشتری بخصوص با توجه پیوندهای استراتژیک هند با اسرائیل برای نفوذ دهلینو در معادلات اقتصادی و امنیتی منطقه فراهم کند. بنابراین ورود به پرونده ایران و آمریکا، بخشی از رقابت بزرگتر پاکستان برای جلوگیری از حاشیهایشدن در نظم نوظهور منطقه ای نیز هست.
👍11❤2
با این حال، موفقیت این راهبرد با محدودیتهای جدی روبهرو است. زیرا پاکستان اگرچه تلاش میکند نقش یک میانجی را ایفا کند، اما هنوز با چالشهایی در اقتصاد، ثبات داخلی و استقلال راهبردی مواجه است. بطوریکه وابستگی مالی به بازیگران خارجی، شکنندگی ساختار سیاسی داخلی و فشارهای امنیتی مزمن، قدرت مانور بلندمدت اسلامآباد را محدود میکند. علاوه بر این، ایران نیز با احتیاط به نقش پاکستان مینگرد؛ زیرا تهران همواره نسبت به میزان استقلال تصمیمگیری اسلامآباد در برابر واشنگتن و ریاض تردید داشته است.
در سوی مقابل، آمریکا نیز به پاکستان نه بهعنوان یک متحد راهبردی، بلکه بیشتر بهعنوان یک ابزار مدیریت بحران نگاه میکند. این بدان معناست که نقش پاکستان تا زمانی برای واشنگتن ارزشمند خواهد بود که بتواند هزینههای تنش را کاهش دهد، نه اینکه به بازیگری مستقل با دستورکار متفاوت تبدیل شود. از این رو، اسلامآباد ناچار است میان جاهطلبی ژئوپلیتیکی و محدودیتهای ساختاری خود تعادل برقرار کند.
با وجود این محدودیتها، آنچه اهمیت دارد تغییر ماهیت نقش پاکستان در معادلات منطقهای است. اسلامآباد دیگر صرفاً بهدنبال ایفای نقش یک واسطه خاموش نیست، بلکه میخواهد بخشی از فرایند طراحی نظم جدید باشد. این همان نقطهای است که مفهوم «میانجی ژئوپلیتیکی» معنا پیدا میکند؛ بازیگری که بحران را فقط منتقل نمیکند، بلکه آن را شکل میدهد، مهار میکند و از دل آن برای خود موقعیت راهبردی میسازد. در خاورمیانه پساجنگ، قدرت صرفاً در اختیار بازیگرانی نیست که بیشترین توان نظامی را دارند، بلکه در اختیار کشورهایی نیز قرار گرفته که میتوانند میان رقابتها، کانال بسازند، زمان بخرند و موازنهها را تنظیم کنند. پاکستان اکنون تلاش میکند یکی از این بازیگران باشد.
@katechon6
در سوی مقابل، آمریکا نیز به پاکستان نه بهعنوان یک متحد راهبردی، بلکه بیشتر بهعنوان یک ابزار مدیریت بحران نگاه میکند. این بدان معناست که نقش پاکستان تا زمانی برای واشنگتن ارزشمند خواهد بود که بتواند هزینههای تنش را کاهش دهد، نه اینکه به بازیگری مستقل با دستورکار متفاوت تبدیل شود. از این رو، اسلامآباد ناچار است میان جاهطلبی ژئوپلیتیکی و محدودیتهای ساختاری خود تعادل برقرار کند.
با وجود این محدودیتها، آنچه اهمیت دارد تغییر ماهیت نقش پاکستان در معادلات منطقهای است. اسلامآباد دیگر صرفاً بهدنبال ایفای نقش یک واسطه خاموش نیست، بلکه میخواهد بخشی از فرایند طراحی نظم جدید باشد. این همان نقطهای است که مفهوم «میانجی ژئوپلیتیکی» معنا پیدا میکند؛ بازیگری که بحران را فقط منتقل نمیکند، بلکه آن را شکل میدهد، مهار میکند و از دل آن برای خود موقعیت راهبردی میسازد. در خاورمیانه پساجنگ، قدرت صرفاً در اختیار بازیگرانی نیست که بیشترین توان نظامی را دارند، بلکه در اختیار کشورهایی نیز قرار گرفته که میتوانند میان رقابتها، کانال بسازند، زمان بخرند و موازنهها را تنظیم کنند. پاکستان اکنون تلاش میکند یکی از این بازیگران باشد.
@katechon6
👍14❤1
بسیاری از دولتها میتوانند حمله کنند، زیرساخت ها را منهدم سازند یا حتی برای مدتی توازن میدانی را تغییر دهند، اما با این حال قدرت در جنگ، صرفاً به معنای توانایی انجام یک اقدام نیست؛ بلکه به معنای توانایی تبدیل آن اقدام به نتیجهای راهبردی است، به عبارتی پیروز واقعی بازیگری است که بتواند میان دستاوردهای عملیاتی و هدف سیاسی خود پیوند برقرار کند.
و دقیقا این شکاف دلیل ناکامی ترامپ و نتانیاهو در جنگ چهلروزه علیه ایران بود شکافی میان «خواستن» و «توانستن».
زیرا هر چند اسرائیل و آمریکا در سطح عملیاتی قادر بودند ضرباتی سنگین به بخشی از زیرساختهای نظامی، صنعتی و هستهای ایران وارد کنند یا شبکههای فرماندهی را مختل سازند و حتی برای مدتی ابتکار تاکتیکی را در اختیار بگیرند. اما با این همه تاریخ جنگها نشان داده است که تخریب فیزیکی الزاماً به تسلیم سیاسی منجر نمیشود. زیرا هدف اصلی هر دو بازیگر، فراتر از حملات موشکی یا نمایش قدرت، تغییر رفتار راهبردی ایران و تثبیت نظم جدید منطقهای بود؛ هدفی که بدون شکستن اراده سیاسی تهران دستیافتنی نبود. و در این نقطه، موفقیتهای عملیاتی آنها به بنبست راهبردی رسید.
چون ایران برخلاف تصور اولیه واشنگتن و تلآویو، میدان نبرد را صرفاً به پایگاههای آمریکا در منطقه یا اسرائیل محدود نکرد بلکه با استفاده از مزیت ژئوپلیتیکی خود، جنگ را به معادله انرژی و تجارت جهانی گره زد. به گونه ای که تنگه هرمز در این بین به مهمترین اهرم فشار تهران تبدیل شد؛ آن هم نه لزوماً از طریق بستن کامل تنگه، بلکه از طریق ایجاد اختلال و نااطمینانی در امنیت عبور انرژی، امری که برای اقتصاد جهانی خود یک شوک استراتژیک محسوب میشد. در واقع ایران دریافت که برای تغییر محاسبات واشنگتن نیازی به پیروزی کلاسیک نظامی ندارد بلکه کافی است هزینه استمرار جنگ را برای آمریکا و متحدانش غیرقابل پیشبینی کند.
در چنین شرایطی، دست بالا دیگر صرفاً در اختیار طرفی نبود که برتری هوایی یا تکنولوژیک دارد، بلکه در اختیار بازیگری بود که میتوانست زمان و فرسایش را مدیریت کند. زیرا آمریکا شاید بتواند وارد جنگ شود، اما تضمینی برای خروج کمهزینه از آن ندارد. این همان تجربهای است که واشنگتن در عراق و افغانستان نیز با آن مواجه بود، فاصله عظیم میان آغاز جنگ و پایان مطلوب آن. در چنین شرایطی هر دور تازه از درگیری با ایران، بهویژه اگر به ناامنی پایدار در خلیج فارس و اختلال در بازار انرژی منجر شود، آمریکا را بیش از پیش در یک باتلاق ژئوپلیتیکی فرو میبرد؛ باتلاقی که نه پیروزی قاطع در آن ممکن است و نه عقبنشینی بدون هزینه در آن قابل حصول.
@katechon6
و دقیقا این شکاف دلیل ناکامی ترامپ و نتانیاهو در جنگ چهلروزه علیه ایران بود شکافی میان «خواستن» و «توانستن».
زیرا هر چند اسرائیل و آمریکا در سطح عملیاتی قادر بودند ضرباتی سنگین به بخشی از زیرساختهای نظامی، صنعتی و هستهای ایران وارد کنند یا شبکههای فرماندهی را مختل سازند و حتی برای مدتی ابتکار تاکتیکی را در اختیار بگیرند. اما با این همه تاریخ جنگها نشان داده است که تخریب فیزیکی الزاماً به تسلیم سیاسی منجر نمیشود. زیرا هدف اصلی هر دو بازیگر، فراتر از حملات موشکی یا نمایش قدرت، تغییر رفتار راهبردی ایران و تثبیت نظم جدید منطقهای بود؛ هدفی که بدون شکستن اراده سیاسی تهران دستیافتنی نبود. و در این نقطه، موفقیتهای عملیاتی آنها به بنبست راهبردی رسید.
چون ایران برخلاف تصور اولیه واشنگتن و تلآویو، میدان نبرد را صرفاً به پایگاههای آمریکا در منطقه یا اسرائیل محدود نکرد بلکه با استفاده از مزیت ژئوپلیتیکی خود، جنگ را به معادله انرژی و تجارت جهانی گره زد. به گونه ای که تنگه هرمز در این بین به مهمترین اهرم فشار تهران تبدیل شد؛ آن هم نه لزوماً از طریق بستن کامل تنگه، بلکه از طریق ایجاد اختلال و نااطمینانی در امنیت عبور انرژی، امری که برای اقتصاد جهانی خود یک شوک استراتژیک محسوب میشد. در واقع ایران دریافت که برای تغییر محاسبات واشنگتن نیازی به پیروزی کلاسیک نظامی ندارد بلکه کافی است هزینه استمرار جنگ را برای آمریکا و متحدانش غیرقابل پیشبینی کند.
در چنین شرایطی، دست بالا دیگر صرفاً در اختیار طرفی نبود که برتری هوایی یا تکنولوژیک دارد، بلکه در اختیار بازیگری بود که میتوانست زمان و فرسایش را مدیریت کند. زیرا آمریکا شاید بتواند وارد جنگ شود، اما تضمینی برای خروج کمهزینه از آن ندارد. این همان تجربهای است که واشنگتن در عراق و افغانستان نیز با آن مواجه بود، فاصله عظیم میان آغاز جنگ و پایان مطلوب آن. در چنین شرایطی هر دور تازه از درگیری با ایران، بهویژه اگر به ناامنی پایدار در خلیج فارس و اختلال در بازار انرژی منجر شود، آمریکا را بیش از پیش در یک باتلاق ژئوپلیتیکی فرو میبرد؛ باتلاقی که نه پیروزی قاطع در آن ممکن است و نه عقبنشینی بدون هزینه در آن قابل حصول.
@katechon6
👍26❤5👎3👌2🔥1