کاتخون
2.67K subscribers
32 photos
9 videos
14 files
5 links
ای کسی که از این آستانه می گذری، آرزوها را فراموش کن.
Download Telegram
تورم در ایران فقط یک عدد در گزارش‌های رسمی یا یک مسئله اقتصادی نیست؛ بلکه تورم مبدل شده به تجربه‌ای روزمره و به زبانی مشترک میان مردم. زبانی که با آن درباره آینده حرف می‌زنند، تصمیم می‌گیرند و به وعده‌ها اعتماد ندارند. از این زاویه، تورم را باید نه فقط یک پدیده پولی، بلکه یک بحران اعتماد دانست؛ بحرانی که آرام‌آرام از اقتصاد عبور و به سیاست سرایت کرده است.
در این میان در تحلیل‌های کلاسیک فیلیپ کیگان درباره ابر تورم، نکته‌ای وجود دارد که برای فهم وضعیت ایران کلیدی است، او معتقد بود پول پیش از آنکه ابزار مبادله باشد، یک قرارداد مبتنی بر اعتماد است. زیرا مردم پول را نگه می‌دارند چون باور دارند فردا تقریباً همان ارزشی را دارد که امروز داشته. وقتی این باور از بین می‌رود، حتی بدون انفجار در چاپ پول، تورم می‌تواند شتاب بگیرد و در این اثنا آنچه فرو می‌ریزد، نه فقط ارزش پول، بلکه اعتبار سیاست‌گذار است.
در ایران، تورم مزمن طی سال‌ها این پیام را به جامعه منتقل کرده که ثبات، یک استثناست نه قاعده. نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری نوعی عقلانیت مبتنی بر سوظن در رفتار اقتصادی مردم بوده است، بطوریکه نه تنها ریال نگه داشته نمی‌شود، بلکه به واسطه نااطمینانی به آینده، تصمیم‌ها کوتاه‌مدت و پر ريسک تر می‌شوند.
اما اثر تورم به همین‌جا ختم نمی‌شود. زیرا وقتی سیاست‌گذار بارها وعده مهار تورم می‌دهد و نتیجه‌ای دیده نمی‌شود، مسئله از ناکارآمدی فنی فراتر می‌رود و به بی‌اعتمادی نهادی تبدیل می‌شود. در چنین فضایی، حتی سیاست‌های درست هم شنیده نمی‌شوند، چون جامعه دیگر به نیت و توان اجرای آن‌ها باور ندارد. شکاف میان دولت و جامعه نه با بحران‌های ناگهانی، بلکه با فرسایش تدریجی اعتماد عمیق‌تر می‌شود.
تورم همچنین احساس بی‌عدالتی را تشدید می‌کند. زیرا برای بخش بزرگی از جامعه، تورم به معنای نوعی مالیات پنهان است؛ مالیاتی که بدون تصویب رسمی و بدون شفافیت، از درآمد و پس‌انداز مردم کاسته می‌شود. وقتی افراد احساس می‌کنند حاصل کارشان به‌طور سیستماتیک بی‌ارزش می‌شود، نارضایتی اقتصادی به‌سرعت رنگ سیاسی می‌گیرد. اعتراض دیگر فقط به قیمت‌ها نیست، بلکه به سازوکار تصمیم‌گیری و توزیع هزینه‌ها است.
در نتیجه از منظر امنیت اجتماعی، تورم مزمن نوعی ناامنی دائمی ایجاد می‌کند؛ ناامنی‌ای که نه فقط معیشت امروز، بلکه امکان تصور فردا را از بین می‌برد. در چنین شرایطی، سرمایه‌گذاری بلندمدت جای خود را به سفته‌بازی می‌دهد، مهاجرت به گزینه‌ای عقلانی تبدیل می‌شود و انسجام اجتماعی تضعیف می‌گردد. جامعه‌ای که افق زمانی‌اش کوتاه شده، مستعد تنش، بی‌ثباتی و واکنش‌های ناگهانی است.
آنچه نظریه کیگان به‌خوبی نشان می‌دهد، چرخه معیوب میان تورم و بی‌ثباتی است. تورم، بی‌اعتمادی می‌آورد؛ بی‌اعتمادی، انتظارات تورمی را تشدید می‌کند؛ و انتظارات تورمی، دوباره تورم را بالا می‌برد. در سطح سیاسی، این چرخه می‌تواند به فشار اجتماعی، بحران مشروعیت و افزایش ریسک‌های امنیتی منجر شود. در این معنا، تورم دیگر صرفاً پیامد بحران نیست، بلکه خود به یکی از عوامل تولید بحران تبدیل می‌شود.
مسئله اصلی اینجاست که مهار تورم فقط با ابزارهای کوتاه‌مدت یا دستکاری متغیرهای پولی ممکن نیست. زیرا تا زمانی که اعتماد عمومی بازسازی نشود و مردم باور نکنند که سیاست‌گذار هم توان و هم اراده کنترل پایدار تورم را دارد، هر سیاستی شکننده خواهد بود. تجربه ایران، در کنار تحلیل‌هایی مانند کیگان، نشان می‌دهد که تورم پیش از آنکه مسئله‌ای اقتصادی باشد، مسئله‌ای سیاسی نهادی است؛ و اگر به این بعد آن توجه نشود، هزینه‌های آن فراتر از اقتصاد، کل جامعه را درگیر خواهد کرد.
@katechon6
👍46❤13👌7🔥1
جاده‌هایی هستند که نباید در آنها قدم گذاشت، لشکرهایی وجود دارند که نباید بر آنها تاخت و شهرهایی که نباید بر سرشان نزاع و مخاصمه کرد. این توصیفات، بیش از هر چیز، ماهیت خودویرانگر تقابلات ژئوپلیتیکی را آشکار می‌کنند؛ تقابل‌ها و منازعاتی پرریسک که فقدان شناخت و آمادگی کافی برای ورود به آنها، مترادف است با پذیرش ضربات سهمگین و غیر قابل جبران.
تقابل ایران و آمریکا دقیقاً در چنین مختصاتی قابل تحلیل است؛ منازعه‌ای به‌شدت پیچیده و مستعد انفجارهای ناخواسته، امری که نه صرفاً یک اختلاف دوجانبه یا رویارویی بر سر یک پرونده خاص همچون پرونده هسته ای یا پروژه موشکی بلکه بیشتر باید آن را در سطح ژئوپلیتیکی تحلیل کرد، جایی که ایران خود را بازیگری قدرتمند در نظم منطقه‌ای می‌بیند و ایالات متحده این استقلال راهبردی را چالشی برای معماری امنیتی مطلوب خود تلقی می‌کند
در این چنین شرایطی، هر حرکت، هر پیام و هر تصمیم، واجد بار نمادین و راهبردی است. بطوریکه حضور نظامی آمریکا در پیرامون جغرافیای ایران و تهدید ترامپ به جنگ و همزمان واکنش سخت ایران به تهدیدات، همگی اجزای یک بازی بزرگ‌تر هستند؛ بازی‌ای که قواعد آن نه صرفاً در توییت ها و بیانیه ها، بلکه در میدان قدرت و تقابل اراده ها تعریف می‌شود.
اما با این حال تقابل اراده ها در هر دو طرف در معرض یک خطر مشترک قرار می‌گیرند: فرسایش تدریجی قدرت در اثر تقابل مستمر، آن هم بدون چشم‌انداز روشن برای دستیابی به پیروزی نهایی. این فرسایش هم لزوماً به شکل شکست ناگهانی بروز نمی‌کند، بلکه در قالب کاهش گزینه‌های خروج، افزایش هزینه‌ها و محدود شدن دامنه مانور راهبردی خود را نشان می‌دهد.
در واقع در منازعات ژئوپلیتیکی، شناخت حریف نه یک مزیت، بلکه شرط بقاست. آمریکا صرفاً یک قدرت نظامی نیست، بلکه شبکه‌ای پیچیده از ائتلاف‌ها، روایت‌سازی های رسانه‌ای، سازوکارهای حقوقی و سیاسی و ابزارهای اقتصادی را در اختیار دارد. در مقابل، ایران نیز صرفاً یک بازیگر منطقه‌ای محدود نیست، بلکه کنشگری است با عمق راهبردی، تجربه تاریخی مقاومت در برابر فشار خارجی و توانایی اثرگذاری نامتقارن در محیط پیرامونی خود. نادیده گرفتن این واقعیت‌ها به معنای حرکت در تاریکی و تصمیم‌گیری بر پایه تصورات ساده‌انگارانه است.
بر این اساس هر راهبردی که بر فرض ضعف مطلق یا فروپاشی قریب‌الوقوع طرف مقابل بنا شود، دیر یا زود با واقعیت‌های سخت میدان اصلاح خواهد شد؛ اصلاحی که معمولاً با هزینه‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتی غیر قابل جبران همراه است. از همین رو، پیش‌آمادگی راهبردی نه به معنای تشدید تقابل، بلکه به معنای مدیریت هوشمند آن است؛ مدیریتی که تنها در صورتی موفق خواهد بود که بازدارندگی با کنترل تنش و پرهیز از درگیری‌های ناخواسته همراه شود.
@katechon6
👍61👎7👌5❤3
شناخت نوع ادراک کشورهای منطقه از نتایج جنگ دوازده‌روزه، بیش از آنکه یک بحث صرفا نظری یا رسانه‌ای باشد، به‌مثابه نقشه راهی برای فهم رویکرد آتی آنها در قبال ایران است. این ادراک نه الزاما از زبان مقامات رسمی و در قالب بیانیه‌های دیپلماتیک، بلکه عمدتاً از سوی کارشناسان و تحلیلگرانی بیان می‌شود که به ساختار قدرت نزدیک‌ هستند؛ افرادی که بعضا نه فقط سخنگویان غیررسمی، بلکه بازیگران مؤثر در فرآیندهای تصمیم‌سازی دولت‌های متبوع خود به‌شمار می‌روند.
در این چارچوب، تحلیل چند ماه قبل سالم الکتبی، تحلیلگر اماراتی نزدیک به شورای عالی فدرال امارات، که در روزنامه اورشلیم‌پست اسرائیل منتشر شد، واجد اهمیتی فراتر از یک یادداشت ژورنالیستی است. مقاله او را می‌توان همچون امکانی دانست برای پیش‌بینی رویکرد آینده ابوظبی در قبال ایران؛ امکانی که از خلال آن، دستگاه ادراکی امارات نسبت به تحولات اخیر منطقه‌ای قابل رصد است.
الکتبی جنگ دوازده‌روزه را نه یک درگیری محدود، بلکه «پیشرانی برای بازتعریف معادلات قدرت در خاورمیانه» می‌دانست؛ بازتعریفی که در آن، اسرائیل «از طریق مشارکت‌های هوشمندانه با کشورهای حوزه خلیج فارس و بهره‌گیری از قابلیت‌های پیشرفته»، توانسته بود مفهوم سنتی قدرت نظامی را دگرگون کند. ارمغان این تحول، از نگاه نویسنده، چیزی جز «شکست ایران» نبود؛ شکستی که به ادعای او صرفاً نظامی نبوده، بلکه آغازی است برای «فروپاشی تمدنی ایران».
اهمیت این روایت دقیقا در همین نقطه آشکار می‌شود. پیوند زدن یک شکست نظامی مفروض به فروپاشی تمدنی، و سپس ترجمه آن به سناریوهایی چون تجزیه ایران یا حتی طرح ادعاهایی درباره تصاحب جزایر خلیج فارس توسط امارات، امری که نه صرفاً حاصل اغراق‌های ژورنالیستی، بلکه بازتاب‌دهنده یک محاسبه ژئوپلیتیکی در ذهن بخشی از نخبگان حاکم بر جنوب خلیج فارس است. در این دستگاه ادراکی، تضعیف ایران به‌منزله گشوده شدن یک «پنجره تاریخی» برای بازنویسی نظم منطقه‌ای تلقی می‌شود؛ نظمی که در آن، ایران بازیگری تکه تکه و فرسوده و اسرائیل به‌همراه اعراب، محور جدید قدرت تعریف می‌شوند.
این تحلیل زمانی معنادارتر می‌شود که آن را در بستر وضعیت اخیر میان ایران و آمریکا قرار دهیم. کشورهای عرب خلیج فارس، به‌ویژه امارات، در سطح اعلامی همچنان بر کاهش تنش، گفت‌وگو و ثبات منطقه‌ای تأکید دارند و حتی در مقاطعی نقش میانجی میان تهران و واشنگتن را ایفا می‌کنند. اما در سطح اعمالی و محاسبات راهبردی، نه‌تنها مخالف جنگ نیستند، بلکه خواهان شکل‌گیری جنگی «کنترل‌شده» با کمترین تبعات مستقیم برای خود هستند؛ جنگی که هزینه‌های اصلی آن را دیگران بپردازند و در عین حال، موازنه قوا به سود آنان تغییر کند. از این منظر، آنها شرکای عملی آمریکا و اسرائیل در پروژه تغییر موازنه منطقه‌ای محسوب می‌شوند، هرچند این همراهی در پوشش گفتمان ثبات و میانجی‌گری پنهان می‌شود.
در چنین شرایطی، مقاله الکتبی را باید بیش از آنکه گزارشی از واقعیت‌های میدانی جنگ دوازده‌روزه دانست، نوعی اعتراف ناخواسته به رؤیای ژئوپلیتیکی امارات تلقی کرد؛ رؤیایی که در آن، ابوظبی می‌کوشد خود را به‌عنوان بازیگر مسلط امنیتی و ژئوپلیتیکی خلیج فارس تثبیت کند، حتی اگر این مسیر از دل تضعیف ساختاری ایران و به چالش کشیدن تمامیت ارضی آن بگذرد.
در نهایت، جنگ دوازده‌روزه فارغ از نتایج واقعی آن به یک «ابزار ادراکی» در ذهن نخبگان منطقه بدل شده است؛ ابزاری برای آزمودن سناریوها، عادی‌سازی ایده‌های رادیکال و آماده‌سازی افکار عمومی برای سیاست‌هایی که هنوز در سطح رسمی بیان نمی‌شوند. فهم این ادراک، همان نقشه راهی است که نشان می‌دهد چالش ایران با همسایگان جنوبی‌، نه صرفا دیپلماتیک یا امنیتی ، بلکه ریشه در رقابتی عمیق، بلندمدت با ماهیتی تمدنی و ژئوپلیتیکی دارد.
@katechon6
👍51❤8👌7👎1
در ایران، هم‌زمان با تشدید بحران‌های سیاسی، ایده « تدوین قانون اساسی جدید» بیش از پیش در قالب‌هایی چون «رفراندوم» و «مجلس موسسان» مطرح می‌شود. این گفتار، در ظاهر، رادیکال‌تر از دعوت به بازگشت به قانون اساسی موجود است، اما در واقع از نظر ساختاری، تفاوت چندانی با آن ندارد. در واقع در هر دو، یک فرض مشترک پنهان است: اینکه می‌توان بحران قدرت را با یک عمل حقوقی حل کرد؛ گویی رفراندوم یا مجلس موسسان، خودبه‌خود تولیدکننده سیاست‌ هستند. این دقیقا همان توهمی است که کارل اشمیت تمام پروژه خود را علیه آن بنا می‌کند.
زیرا از منظر اشمیت، قانون اساسی نه از رای‌گیری زاده می‌شود و نه از آیین‌های حقوقی. بلکه قانون اساسی تثبیت یک تصمیم سیاسی بنیادین است؛ تصمیمی که پیش از هر متن، هر نهاد و هر سازوکار حقوقی اتخاذ می‌شود. قوه موسس، در این معنا، نه «مردم رای‌دهنده»، بلکه نیرویی سیاسی است که قادر است تصمیم بگیرد، مرز بگذارد و آن تصمیم را بر واقعیت تحمیل کند. در این میان رفراندوم، اگر قرار باشد چیزی را «تاسیس» کند، خود نیازمند چنین تصمیمی است؛ در غیر این صورت، صرفا شکلی حقوقی است بدون محتوای سیاسی.
همچنین در گفتار مرسوم در فضای سیاسی ایران ، رفراندوم به‌عنوان لحظه‌ای ناب و دموکراتیک تصویر می‌شود؛ لحظه‌ای که در آن، سیاست تعلیق می‌شود و «اراده مردم» بی‌واسطه سخن می‌گوید. اما در منطق اشمیتی، چنین لحظه‌ای وجود ندارد. زیرا هر رفراندومی پیشاپیش درون یک توازن قدرت تعریف می‌شود، توازنی مبتنی بر اینکه چه چیزی موضوع رای است، چه کسی رای می‌دهد، چه چیزی بیرون از رای قرار می‌گیرد و در آخر چگونه تفسیر می‌شود، همگی تصمیم‌هایی سیاسی‌ هستند که پیش از صندوق رای گرفته شده‌اند. در چنین وضعیتی رفراندوم، به‌جای آنکه قوه موسس را خلق کند، معمولا آن را پنهان می‌کند.
در واقع ایده «ایجاد قانون اساسی جدید» اغلب با این تصور همراه است که می‌توان با نوشتن متنی تازه، نظم سیاسی تازه‌ای آفرید. اما از منظر مرحوم اشمیت، متن همواره دیر می‌رسد. زیرا قانون اساسی نه آغاز سیاست، بلکه صورت‌بندی حقوقی نظمی است که پیش‌تر، در سطح واقعی قدرت، تثبیت شده است. بطوریکه اگر توازن نیروهای سیاسی تغییر نکرده یا منبطق بر ایده های مدنظر نباشد، قانون اساسی جدید چیزی جز ترجمه حقوقی همان نظم پیشین یا یک متن عقیم اما بزک شده نخواهد بود.
به همین علت، مجلس موسسان هم عصایی جادویی نیست. زیرا بدون قوه موسس بالفعل، مجلس موسسان نه محل تصمیم، بلکه صحنه نمایش تصمیم است. تصمیم واقعی جای دیگری گرفته می‌شود و مجلس، صرفا آن را به زبان قانون بازنویسی می‌کند. برای همین اشمیت به صراحت می گوید: هیچ نهاد تاسیسی‌، بدون اراده سیاسی قادر به تصمیم نیست.
بنابراین مسئله این نیست که قانون اساسی جدید نوشته شود یا قدیم اصلاح گردد؛ بلکه مسئله این است که چه نیرویی قادر است تصمیم بگیرد که این متن قانون اساسی باشد. بدون پاسخ به این پرسش، رفراندوم نه لحظه رهایی، بلکه لحظه پناه بردن به توهم است؛ لحظه‌ای که در آن، سیاست در قالب حقوق منجمد می‌شود و سراب جای حقیقت را می گیرد.
( برای اطلاع بیشتر از این مسائل می توانید به کتاب ارزنده درآمدی بر حقوق اساسی نانوشته در ایران، اثر جناب سید ناصر سلطانی مراجعه کنید، کتابی مهم اما مغفول)
@katechon6
👌36👍12❤8
تروریستی اعلام کردن سپاه از سوی اروپا را باید در صدر یک معادله ژئوپلیتیکی قرار داد که بیش از آن‌که از اراده‌ای تهاجمی یا چرخشی بنیادین در سیاست اروپا حکایت کند، بازتاب‌دهنده محدودیت‌های ساختاری اروپا در مواجهه با ایران است. در واقع هر چند این تصمیم، اقدامی تند و بی‌سابقه به نظر می‌رسد، اما در لایه‌های عمیق‌تر، نشانه‌ای از تلاش برای مدیریت یک بن‌بست راهبردی است؛ بن‌بستی که در آن نه جنگ گزینه‌ای در دسترس است و نه تغییر حکومت چشم‌اندازی قابل اتکا.
همچنین این اقدام، بیشتر کارکردی نمادین برای بازسازی انسجام آتلانتیکی دارد. زیرا اروپا پس از جنگ اوکراین نه تنها با شکاف‌های فزاینده‌ای در درون خود درگیر است بلکه حتی تعارضات عمیقی هم با آمریکا در حوزه های مختلفی چون تعرفه ها، روسیه و چین پیدا کرده؛ در چنین شرایطی، همراهی با واشنگتن در پرونده ایران به ابزاری برای نمایش وحدت بدل می‌شود. در واقع ایران، به موضوعی «کم‌هزینه‌تر» برای اجماع‌سازی تبدیل شده است؛ پرونده‌ای که هم‌صدایی بر سر آن ساده‌تر از هماهنگی درباره چین یا بازتعریف نقش اروپا در نظام بین‌الملل است. به همین علت تروریستی اعلام کردن سپاه، بیش از آن‌که پیامی مستقیم به تهران باشد، سیگنالی به درون جبهه غرب است، بطوریکه اروپا هنوز بخشی از نظم آتلانتیکی است و می‌خواهد این تعلق را علناً به نمایش بگذارد.
با این حال، همین انتخاب نمادین، محدودیت‌های اروپا را نیز عیان می‌کند. اتحادیه اروپا نه از توان نظامی لازم برای ورود به یک تقابل سخت فرا منطقه ای برخوردار است و نه ظرفیت سیاسی و اقتصادی تحمل پیامدهای یک جنگ گسترده با ایران را دارد. زیرا هرگونه درگیری مستقیم می‌تواند به بی‌ثباتی در خاورمیانه، اختلال در مسیرهای انرژی، افزایش ناامنی دریایی و موج‌های جدید مهاجرت منجر شود؛ سناریویی که برای اروپا عملاً غیرقابل مدیریت است. از سوی دیگر، تغییر حکومت نیز گزینه‌ای است که نه ابزار اجرایی روشنی برای آن وجود دارد و نه تضمینی که پیامدهایش قابل کنترل باشد.
در چنین چارچوبی، تروریستی اعلام کردن سپاه به ابزاری برای اعمال فشار بدون ورود به فاز تقابل سخت تبدیل می‌شود. بطوریکه این تصمیم امکان تشدید فشارهای حقوقی، سیاسی و اقتصادی را فراهم می‌کند، بی‌آن‌که اروپا را وارد تعهدات راهبردی پرریسک کند. به عبارتی هدف اصلی، نه پایان دادن به بحران، بلکه مهار آن و افزایش هزینه‌های رفتار ایران است؛ راهبردی که بر فرسایش تدریجی بنا شده نه بر ضربه نهایی.
@katechon6
👍53❤10👌10
چرا کاتخون؟
در اندیشه‌ کارل اشمیت، سیاست نه عرصه‌ تحقق آرمان‌ها، بلکه میدان مواجهه‌ دائمی با خطر فروپاشی و جنگ‌های بی‌پایان است. او متفکری است که از دل تجربه‌ قرنی آکنده از جنگ، انقلاب و بی‌ثباتی سخن می‌گوید؛ قرنی که در آن وعده‌های پیشرفت و عقلانیت بارها به خشونتی افسارگسیخته ختم گردید. در چنین زمینه‌ای است که مفهوم «کاتخون» در آثار او اهمیتی محوری می‌یابد؛ مفهومی که نه وعده‌ رستگاری می‌دهد و نه نوید صلحی ابدی، بلکه تنها بر وظیفه‌ای حداقلی اما حیاتی تأکید دارد: به تأخیر انداختن فاجعه.
کاتخون واژه‌ای است برگرفته از الهیات مسیحی و به نیرویی اشاره دارد که مانع فرارسیدن آشوب نهایی می‌شود. در سنت دینی، این نیرو جهان را نجات نمی‌دهد، بلکه آن را از سقوطی زودهنگام بازمی‌دارد. اشمیت با انتقال این مفهوم به حوزه‌ سیاست، آن را از چارچوب ایمان مذهبی بیرون می‌کشد و به ابزاری برای فهم تاریخ و نظم جهانی بدل می‌سازد. از نظر او، تاریخ نه مسیری خطی به سوی صلح و عقلانیت، بلکه عرصه‌ کشمکشی دائمی میان نظم و هرج‌ومرج است؛ و آنچه جهان را سر پا نگه می‌دارد، نه تحقق عدالت کامل، بلکه وجود نیروهایی است که فروپاشی را به تعویق می‌اندازند.
در این چارچوب، خطر اصلی زمانی پدیدار می‌شود که جنگ از حالت محدود و سیاسی خود خارج گردد و به نبردی تمام‌عیار بدل شود. در چنین وضعیتی، دشمن دیگر صرفاً رقیبی سیاسی نیست، بلکه به «شر مطلق» تبدیل می‌شود؛ و جنگ، به همین دلیل، پایانی نخواهد داشت. تجربه‌ جنگ‌های ایدئولوژیک قرن بیستم که اشمیت شاهد آنها بود، نشان داد که اخلاقی‌سازی جنگ چگونه آن را نامحدود می‌کند و راه هرگونه صلح را می‌بندد. وقتی جنگ به نام انسانیت، اخلاق یا حقوق بشر توجیه شود، دیگر هیچ حد و مرزی برای آن باقی نمی‌ماند.
در برابر این منطق معیوب، کاتخون نقش نیرویی بازدارنده را ایفا می‌کند. کارکرد آن نه حذف جنگ یا نه پاک‌کردن خشونت از سیاست بلکه مهار آن و جلوگیری از انفجار بی‌مرز آن است. در واقع کاتخون یادآور این واقعیت تلخ است که سیاست، اگرچه قادر به نجات جهان نیست، اما هنوز می‌تواند مانع فروپاشی کامل آن شود. از این منظر، اهمیت کاتخون نه در وعده‌ آینده‌ای بهتر، بلکه در حفظ اکنونی شکننده نهفته است؛ اکنونی که تنها با تعلیق مداوم فاجعه می‌تواند امید به فردایی بهتر را زنده نگه دارد.
@katechon6
❤44👍20
کاتخون pinned «چرا کاتخون؟ در اندیشه‌ کارل اشمیت، سیاست نه عرصه‌ تحقق آرمان‌ها، بلکه میدان مواجهه‌ دائمی با خطر فروپاشی و جنگ‌های بی‌پایان است. او متفکری است که از دل تجربه‌ قرنی آکنده از جنگ، انقلاب و بی‌ثباتی سخن می‌گوید؛ قرنی که در آن وعده‌های پیشرفت و عقلانیت بارها به…»
«از خون جوانان وطن لاله دمیده» تصنیفی است که سال‌های مدیدی است در حافظه جمعی ما تکرار می‌شود؛ تصنیفی که بیش از آن‌که گزارشی از واقعیت باشد، بمثابه سازوکاری برای تاب‌آوردن امر تحمل‌ناپذیر عمل می‌کند. زیرا انسان، هنگامی که با فقدانی روبه‌رو می‌شود که عقل از درک آن ناتوان است، به معنا پناه می‌برد و شعر یکی از نخستین پناهگاه‌های معنا است. در واقع، ما رنج را شاعرانه می‌کنیم تا بتوانیم با آن هم‌زیستی کنیم؛ نه از آن‌رو که حقیقت شاعرانه است، بلکه چون حقیقت، در عریانی و سردی خود، غیرقابل زیستن است.
اما اگر لحظه‌ای پرده شعر را کنار بزنیم، واقعیت بی‌رحم‌تر از آن است که در وزن و قافیه مهار شود. زيرا خون، وقتی ریخته می‌شود، نشانه نمی‌سازد بلکه صرفاً غیاب می‌آفریند. زمین حافظه‌ای اخلاقی ندارد و تاریخ، بی‌آنکه لزوماً عدالت‌محور باشد، از کنار فقدان عبور می‌کند. در این میان جان‌هایی که از دست رفته‌اند، نه در نمادها ادامه می‌یابند و نه در استعاره‌ها جاودانه می‌شوند؛ آنها به‌سادگی نیست می‌شوند. و شاید مسئولیت ما دقیقاً از همین‌جا آغاز شود: مسئولیتی نه در ستایش مرگ و زیبا کردن فاجعه، بلکه در امتناع از عادی‌شدن و عدم تکرار آن.
@katechon6
❤45👍18👎3👌2🔥1
در برتری نظامی آمریکا در برابر ایران از نظر کمی و کیفی تردیدی وجود ندارد. بطوریکه توان هوایی، دریایی و برتری اطلاعاتی، واشنگتن را قادر ساخته در صورت تصمیم به استفاده از زور، ضرباتی سریع و گسترده وارد کند. اما با این حال، چالش اصلی آمریکا نه در آغاز جنگ، بلکه در پایان دادن به آن نهفته است. در واقع مشکل اساسی آمریکا، فقدان هدف سیاسی روشن و قابل تحقق است؛ این‌که آیا جنگ برای تغییر حکومت است یا تغییر رفتار ایران یا تضعیف توان هسته ای، موشکی یا ایجاد بازدارندگی بلندمدت؟
در این میان تجربه جنگ‌های گذشته نشان داده است که برتری نظامی، در غیاب هدف سیاسی مشخص، می‌تواند به فرسایش راهبردی منجر شود. در واقع ضربات نظامی لزوماً به تغییر محاسبات طرف مقابل نمی‌انجامد و چه‌بسا منطق تقابل را تشدید هم کند. افزون بر این، جنگی که به سرعت پایان نیابد، به‌تدریج به مسئله‌ای پرهزینه در سیاست داخلی آمریکا تبدیل می‌شود و تاب‌آوری تصمیم‌گیران را کاهش می‌دهد.
در سوی دیگر، ایران هم با محدودیت‌های جدی در یک رویارویی کلاسیک مواجه است. اما با این حال، مزیت راهبردی ایران در تعریف متفاوت از پیروزی نهفته است. زیرا هدف تهران نه شکست نظامی آمریکا، بلکه جلوگیری از برتری سریع و کم‌هزینه واشنگتن است.
در واقع اتکا به راهبرد فرسایشی، گسترش جغرافیای درگیری، بهره‌گیری از عدم قطعیت های میدانی و اتکای نسبی به تاب‌آوری نهادی، به ایران امکان می‌دهد هزینه‌های سیاسی و امنیتی جنگ را افزایش دهد و محاسبات طرف مقابل را پیچیده کند. در چنین شرایطی تقابل احتمالی میان آمریکا و ایران بیش از آنکه نبردی برای پیروزی نظامی باشد، آزمونی برای تحمیل منطق راهبردی است؛ آزمونی که پایان آن به‌مراتب دشوارتر از آغازش خواهد بود.
@katechon6
👍65❤7🔥3
در تقابل جاری ایران با آمریکا و اسرائیل، در این مرحله، میدان اصلی جنگ نه دریا است و نه آسمان؛ بلکه منطقه عملیاتی سیستم ادراکی جامعه است. در واقع اگر جنگ سخت، نبرد بر سر زمین و توان نظامی باشد، در جنگ شناختی نبرد بر سر معنا، احساس و تفسیر واقعیت است. در این الگو، پیروزی با تصرف سرزمین سنجیده نمی‌شود، بلکه با فرسایش و مدیریت ادراکی جامعه هدف حاصل می‌گردد.
عملیات روانی در این چارچوب، ستون فقرات نبرد محسوب می‌شود. عملیاتی متمرکز بر ناامن‌سازی ادراکی و القای بی‌ثباتی بدون الزام به اجرای تهدید عینی، فرآیندی که به آمریکا و اسرائیل امکان می‌دهد جامعه ایران را در وضعیت «اضطراب مزمن» نگه دارند. در چنین فرآیندی برجسته‌سازی مداوم سناریوهای جنگ، اغراق در بحران‌ها و القای شکست های امنیتی، گزاره‌های عملیاتی شناخته‌شده جنگ شناختی محسوب می شوند، و هدف هم چیزی نیست جز کاهش تاب‌آوری روانی و تضعیف اعتماد به آینده.
اما با این حال جنگ شناختی صرفاً به تأثیرگذاری بسنده نمی‌کند؛ بلکه این جنگ همزمان یک فرآیند شناسایی هم است. زیرا هر موج خبری و هر بحران ادراکی، بمثابه فرصتی برای استخراج الگوهای واکنشی، شناسایی گسل‌های اجتماعی و امنیتی و همچنین تفکیک کنشگران فعال از توده منفعل است. در واقع شبکه‌های اجتماعی در این میدان، به آزمایشگاه های جنگ شناختی تبدیل شده‌اند؛ جایی که جامعه، ناآگاهانه داده‌های رفتاری و روانی خود را در اختیار دشمن قرار می‌دهد.
در چنین وضعیتی خطر اصلی این نبرد، فروپاشی روانی نیست؛ بلکه عادی‌شدن ناامنی و شکل‌گیری واکنش‌های هیجانی و پیش‌بینی‌پذیر است. و جامعه‌ و سیستمی که (بخصوص با توجه به گسل ها، واگرایی های سیاسی و رسانه اخته و بعضا مخربی چون صداوسیما) این میدان را نشناسد، ممکن است بدون شلیک حتی یک گلوله، هزینه‌ای سنگین بپردازد؛ زیرا در جنگ شناختی، شکست پیش از آن‌که دیده شود، در ذهن تثبیت می‌شود.
@katechon6
👍46👎6❤5👌2
توماس شلینگ برنده نوبل اقتصاد زمانی نوشته بود: که خشونت می‌تواند ادامه دیپلماسی با ابزارهایی دیگر باشد؛ گزاره‌ای که امروز بیش از هر زمان دیگری در روابط ایران و آمریکا مصداق پیدا می‌کند. بطوریکه مذاکره میان دو کشور نه در فضای اعتماد، بلکه زیر سایه جنگ و تهدید جریان دارد؛ جایی که زور نه نقطه مقابل دیپلماسی، بلکه بخشی از منطق آن شده است.
در این چارچوب، نگاه ترامپ به مذاکره بیش از آنکه معطوف به توافقی برد برد باشد، بر اعمال فشار و تعیین ضرب‌الاجل استوار است. زیرا برای او، مذاکره بیشتر ابزار دیکته کردن شروط است تا فرآیندی برای همگرایی تدریجی طرفین. از این رو، هر نشانه‌ای از نگاه تاکتیکی به مذاکره برای خرید وقت، بیشتر بمثابه وقت‌کشی تفسیر می‌شود و می‌تواند طرف مقابل را به استفاده از زور ترغیب کند.
در واقع، چرایی جنگ دوازده‌روزه در همین منطق قابل فهم است. زیرا برای آمریکا، این جنگ نه وقفه‌ای در دیپلماسی، بلکه پیشران دور دیگری از مذاکرات بود. به گونه ای که اکنون واشنگتن با اتکا به نتایج میدانی و روانی جنگ، مذاکرات را از آنچه مطلوب خود بوده آغاز کرده است؛ مطلوبی که در آن خطوط قرمز با زور ترسیم شده و مذاکره صرفاً درباره چگونگی تثبیت آن است.
در چنین شرایطی ایران در برابر این وضعیت با انتخابی ساده مواجه نیست. زیرا پذیرش مذاکره در سایه جنگ می‌تواند به معنای پذیرش منطق فشار تلقی شود و رد آن نیز خطر تشدید تقابل را به همراه دارد. آنچه بیش از این دوگانه اهمیت دارد، درک تغییر ماهیت مذاکره است، توافق در چنین فضایی نه محصول اعتمادسازی، بلکه برآیند موازنه قدرت ادراک‌شده است.
بر این اساس پرسش نهایی درباره نتیجه مذاکره همان پرسشی است که شلینگ پیش می‌کشید، آیا می‌توان تهدید را مهار کرد و آن را در خدمت دیپلماسی نگه داشت، یا منطق اولتیماتوم و جنگ‌، مذاکره را به امری تشریفاتی تقلیل داده است؟ پاسخ به این پرسش، سرنوشت مذاکرات ایران و آمریکا و آینده منطقه را رقم خواهد زد.
@katechon6
👍32❤7
مذاکره از منظر ترامپ را نمی‌توان در چارچوب کلاسیک دیپلماسی، یعنی گفتگوهایی مبتنی بر اعتمادسازی و منافع مشترک، فهم کرد. بلکه این نوع مذاکره بیش از آنکه فرآیندی سیاسی و حقوقی باشد، صحنه‌ای از تقابل اراده‌ها و سنجش موازنه قدرت است؛ صحنه‌ای که در آن تهدید، فشار و نمایش قدرت نقش محوری دارند. در واقع ترامپ اساساً مذاکره را نه به عنوان ابزاری برای کاهش تنش، بلکه سازوکاری برای تحمیل خواسته‌ها می‌داند. از این رو، او از «زور» به‌عنوان زبان مکمل یا حتی جایگزین برای دیپلماسی استفاده کند.
زیرا در منطق ترامپ، جنگ لزوماً به‌معنای ورود قطعی به یک درگیری تمام‌عیار نیست، بلکه ابزاری است برای تغییر محاسبات طرف مقابل. بطوریکه، افزایش حضور نیروها، تهدید نظامی و تشدید فضای نااطمینانی، همگی اجزای یک راهبرد واحد هستند که هدف آن شکستن بن‌بست‌های مذاکراتی از طریق بالا بردن هزینه مقاومت است. به همین دلیل، فشار نظامی در راهبرد او نه یک گزینه حاشیه‌ای، بلکه یکی از ابزارهای اصلی برای پیشبرد مذاکره به شمار می‌آید؛ ابزاری که دائماً باید «باورپذیر» نگه داشته شود.
در مقابل، ایران نیز با درک همین منطق، وارد مسیری مبتنی بر اعتماد نشده است. تجربه خروج ترامپ از برجام، بی‌ثباتی در ساختار تصمیم‌گیری واشنگتن و جنگ دوازده روزه، تهران را به این جمع‌بندی رسانده که اتکا به تعهدات لفظی یا ضمانت‌های سیاسی کافی نیست. از این رو، منطق ایران در مذاکره بر بازدارندگی، افزایش هزینه تقابل برای طرف مقابل و حفظ اهرم‌های نظامی استوار شده است. در چنین فضایی، هرگونه مذاکره نه نشانه تمایل به مصالحه، بلکه بخشی از یک بازی پیچیده قدرت تلقی می‌شود.
نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری مذاکراتی است که در آن، جنگ و صلح دو سر یک طیف‌ هستند و مرز روشنی میانشان وجود ندارد. بطوریکه جنگ در چنین شرایطی نه یک انتخاب دور از ذهن، بلکه سناریویی است که همواره در پس‌زمینه مذاکرات حضور دارد و به‌عنوان اهرم فشار عمل می‌کند. در واقع هرچه گفت‌وگوها به بن‌بست نزدیک‌تر می‌شوند، این سایه پررنگ‌تر می‌شود و نقش آن در محاسبات طرفین افزایش می‌یابد.
در مجموع، مذاکرات ایران و آمریکا را باید محصول تلاقی دو رویکرد دانست: رویکردی تهاجمی و مبتنی بر فشار حداکثری از سوی آمریکا، و رویکردی دفاعی از سوی ایران. در این چارچوب، مذاکره نه مسیر اعتمادسازی، بلکه میدان مدیریت تهدید است. آینده این روند نیز نه به حسن نیت طرفین، بلکه به میزان تحمل هزینه‌ها و توان هر یک در حفظ موازنه قدرت وابسته خواهد بود؛ موازنه‌ای که اگر برهم بخورد، می‌تواند دیپلماسی را به‌سرعت به حاشیه براند و میدان را به گزینه‌های سخت‌تر بسپارد.
@katechon6
👍44❤6👌1
نقش میانجی‌گران در مذاکرات ایران و آمریکا صرفاً تسهیل‌گرانه نیست، بلکه در عمل به عاملی تعیین‌کننده در شکل‌دهی به معادلات منطقه‌ای تبدیل شده است. بطوریکه هرچه روند مذاکرات وابسته‌تر به بازیگران ثالث باشد، این بازیگران از موقعیت پیش آمده برای بازتعریف و ارتقا جایگاه سیاسی و امنیتی خود در منطقه بهره‌برداری می‌کنند. در چنین وضعیتی، مذاکره دیگر صرفاً صحنه تعامل تهران و واشنگتن نیست، بلکه به میدانی چندلایه بدل می‌شود که در آن منافع، محاسبات و اولویت‌های میانجی‌ها نیز بر دستور کار و نتایج اثر می‌گذارد.
@katechon6
👌30👍14❤4🤔1
در راهبرد آمریکا، دیپلماسی تنها زمانی معنا دارد که واشنگتن کنترل میدان را در دست داشته باشد و طرف مقابل پیشاپیش هزینه مقاومت را حس کرده باشد. در چنین شرایطی حمله به پهپادها از منظر آمریکا نه انحراف از مذاکره، بلکه اقدامی هدفمند برای شکل‌دهی به محیط راهبردی مذاکرات است؛ در واقع واشنگتن بزعم خود با این عملیات قواعد بازی را پیشاپیش تعیین کرده است، امری که نشان می‌دهد مذاکره از نظر آمریکا نه بر پایه اعتماد، بلکه در سایه فشار و با تحمیل هزینه‌ پیش می‌رود.
@katechon6
👍41👌4❤3👎2🔥1
در آستانه دور تازه‌ای از مذاکرات بین ایران و آمریکا، بعضی از اخبار حاکی از آن است که دستور کار شروع مذاکرات پیش از هر چیز حول یک مطالبه امنیتی شکل گرفته است، مطالبه ای از سوی تهران برای تضمین صریح درباره عدم توسل واشنگتن به گزینه نظامی در جریان مذاکرات، مطالبه ای که بازتابی است از تجربه ایران از مذاکرات پیش از جنگ دوازده روزه.
اما در نگاه ترامپ، تهدید به توسل به گزینه نظامی نه یک گزینه نهایی بلکه بخشی از سازوکار مذاکره است.
زیرا او از این طریق فضایی از عدم قطعیت می سازد که در آن طرف مقابل ناچار است هزینه تصمیم‌گیری را در سایه بدترین سناریو محاسبه کند. از این منظر، تهدید نظامی برای واشنگتن فقط ابزار فشار نیست، بلکه چارچوبی است که کل مذاکره در درون آن شکل می‌گیرد. به همین دلیل، ارائه تضمین امنیتی به ایران به معنای فروپاشی این چارچوب و از دست رفتن یک مزیت ساختاری برای واشنگتن است.
بر همین اساس، آمریکا تضمین عدم جنگ را نه نقطه آغاز گفت‌وگو، بلکه کالایی قابل معامله می‌داند. بطوریکه هرگونه تعهد امنیتی، از دید واشنگتن، باید در برابر امتیازاتی مشخص انجام شود؛ امتیازاتی که بتواند موازنه فشار را به نفع آمریکا حفظ کند. اما در سوی مقابل، طرح این مطالبه از سوی تهران حامل یک دوگانگی راهبردی است. زیرا از یک‌سو، نشانه‌ای است از تمایل به فریز کردن بحران و جلوگیری از لغزش ناخواسته به سمت جنگ و از سوی دیگر، می‌تواند به‌عنوان علامتی از ضعف تلقی گردد، به گونه ای که انگیزه آمریکا برای افزایش فشار را تقویت کند. در چنین شرایطی، تضمین امنیتی از یک ابزار بازدارنده بالقوه، به متغیری آسیب‌ زننده تبدیل می‌شود.
@katechon6
👍30❤6👌3
در جهان داستایفسکی، تحقیر یک اتفاق نیست؛ بلکه بمثابه یک مسیر است. مسیری خزنده و خاموش که از یک بی‌اعتنایی ساده آغاز می‌شود اما به ویرانگرترین شکل عصیان ختم شود. در این میان رمان «یادداشت‌های زیرزمینی» روایت همین مسیر است؛ روایتی از انسانی که تحقیر را نه فقط تجربه می‌کند، بلکه آن را در خود می‌پروراند و به بخشی از هویت خویش بدل می‌سازد. داستایفسکی با دقتی روانکاوانه نشان می‌دهد که چگونه اگر تحقیر التیام نیابد، می تواند بتدریج تغییر ماهیت داده و به کینه‌ای آگاهانه تبدیل می‌شود.
بر این اساس راوی یادداشت‌های زیرزمینی، هر چند در ظاهر، انسانی منفعل است و مدام از ناتوانی در تصمیم گیری سخن می‌گوید. اما این انفعال، پوچی یا بی‌حسی به دیگری نیست. بلک انفعال انباشت تحقیرهایی است که از سوی جامعه، همکاران و.. به او تحمیل شده، اما این تحمیل، در انباشت متوقف نمی ماند ،بلکه در ذهنش حل می‌شود و هر بار با وسواسی بیمارگونه به اشکال مختلف بازسازی می‌ شود. به گونه ای که هر خاطره، هر نگاه، هر سکوت، به سندی تازه برای اثبات حقارتش تبدیل می‌شود. در این چرخه بیمارگونه، تحقیر از بیرون به درون منتقل می‌شود و از یک زخم اجتماعی به یک وضعیت دائمی بدل می‌گردد.
در همین نقطه است که کینه متولد می‌شود. نه کینه‌ای آشکار، بلکه کینه‌ای سرد، حسابگر و درونی. راوی نه توان انتقام دارد و نه میل به آشتی؛ پس کینه‌اش شکل پیچیده‌تری می‌یابد. او تحقیر خود را به ابزاری برای برتری اخلاقی بدل می‌کند، به این توهم دل می‌بندد که آگاهی از این مسئله، او را از دیگران متمایز و برتر کرده است. اینجاست که اخلاق نیز آرام‌آرام فرو می‌ریزد. ارزش‌هایی که زمانی معنا داشتند، در نظر او چیزی جز قراردادهایی برای سلطه نیستند. زیرا انسانی که مدام تحقیر شده، دیگر دلیلی برای وفاداری به قواعدی نمی‌بیند که هرگز از او محافظت نکرده‌اند.
این فروپاشی اخلاقی، بذر عصیان را می‌کارد؛ عصیانی که در «یادداشت‌های زیرزمینی» هنوز بالقوه است. عصیانی فکری و خودویرانگر که در خیال و کلام می‌جوشد اما به عمل نمی‌رسد. داستایفسکی اما به این مرحله بسنده نمی‌کند. او در «برادران کارامازوف» نشان می‌دهد که این مسیر، اگر ادامه یابد، چگونه می‌تواند به کنشی واقعی و بی‌رحمانه ختم شود. اسمردیاکف همان انسانی است که تحقیر را تا انتها زیسته است؛ تحقیر طبقاتی، خانوادگی و وجودی. او نیز سال‌ها خاموش است، مطیع در سایه، اما این سکوت نشانه پذیرش و تسلیم نیست، بلکه نشانه ذخیره‌سازی برای انفجار است.
در واقع اسمردیاکف تجسم نهایی همان منطق یادداشت های زیرزمینی است؛ جایی که کینه دیگر فقط یک وضعیت روانی نیست، بلکه به نیروی عمل بدل می‌شود. بطوریکه وقتی بزنگاه فرا می‌رسد، عصیان او نه هیجانی است و نه آنی؛ بلکه عصیانی است که پیش‌تر، در خلوت ذهن، همه چیز را توجیه کرده است. زیرا مرزهای اخلاقی پیش از آن فرو ریخته‌اند، و جنایت فقط آخرین حلقه زنجیره‌ای است که سال‌ها پیش با تحقیر آغاز شده بود.
داستایفسکی در این دو اثر، هشداری عمیق می‌دهد، تحقیر اگر نادیده گرفته شود، اگر صرفاً به ضعف فردی و به شکست های معمول اجتماعی تقلیل یابد، خاموش نمی‌شود. بلکه در زیر پوست جامعه و در انزوا به حیات خود ادامه می‌ دهد تا در بزنگاه به عصیان بدل شود، عصیانی که نه با اخلاق و مذهب مهار می شود و نه با داغ و درفش.
@katechon6
👍29❤14👌4
اگر به تقابل ایران و آمریکا از زاویه‌ای متفاوت نگاه کنیم، مسئله نه «احتمال جنگ»، بلکه «ناتوانی جنگ در حل مسئله» است. زیرا جنگ تمام عیار ( نه جنگ محدود) زمانی به گزینه‌ای واقعی تبدیل می‌شود که بتواند واقعیات میدانی یا معادله قدرت را به‌طور معنادار تغییر دهد؛ در این لحظه خاص، چنین قابلیتی عملاً وجود ندارد. به همین دلیل، «جنگ» هر چند همواره در گفتار سیاسی و رسانه‌ای حاضر است، اما در عمل به آستانه تصمیم نمی‌رسد.

در واقع آمریکا در برابر ایران با یک تناقض ساختاری مواجه است. زیرا از یک‌سو، برای حفظ هژمونی خود ایجاب می‌کند که در برابر ایران واکنش نشان دهد؛ اما از سوی دیگر، هر واکنش شدید، واشنگتن را وارد منازعه‌ای می‌کند که با منطق «هزینه محدود و دستاورد مشخص» همخوانی ندارد. چون ایران نه کشوری است که بتوان آن را اشغال کرد و نه با تغییر رژیم، پرونده‌اش را بست. بنابراین، جنگ به‌جای آنکه ابزار اعمال اراده باشد، به عامل فرسایش قدرت آمریکا تبدیل می‌شود؛ چیزی که برای واشنگتن یک خط قرمز راهبردی است.

در سوی مقابل، ایران نیز با وجود تاکید بر مقاومت، به‌خوبی از توانایی و محدودیت‌های خود آگاه است. بطوریکه جنگ تمام عیار با آمریکا، حتی اگر با ضربه‌زنی متقابل همراه باشد، می‌تواند فشارها را از سطح قابل‌مدیریت به سطح بحرانی منتقل کند. به همین علت، جنگ برای تهران آخرین گزینه است. برای همین ایران تلاش می‌کند بدون عقب‌نشینی رسمی، از ورود به وضعیتی که بقای آن را تهدید کند، پرهیز کند.

اما پیش‌بینی‌ناپذیری این تقابل از آنجا ناشی می‌شود که هر دو طرف به‌جای حل ریشه‌ای اختلافات، آن‌ را به وضعت فرسایشی منتقل کرده‌اند. وضعیتی که بطور ناخواسته فضای بحران دائمی ایجاد کرده است؛ بحرانی که نه فروکش می‌کند و نه به نقطه انفجار می‌رسد. اما چنین وضعیتی ذاتاً مستعد شوک است. به گونه ای که یک حادثه در دریا، یک حمله محدود یا تصمیم یک بازیگر ثالث( اسرائیل )می‌تواند زنجیره‌ای از واکنش‌ها را فعال کند که کنترل آن از دست تصمیم‌گیران خارج شود، همین امر باعث شده، تا اطلاع ثانوی همه گزینه ها برای طرفین روی میز باشد، وضعیتی برزخی که حداقل تا میان مدت راهی نمی توان برای خروج از آن، متصور شد.
@katechon6
👍63❤5👎5
اگر مذاکرات ایران و آمریکا را در چارچوب معما امنیت بازخوانی کنیم، تصویر منسجم‌تری از چرایی بن‌بست‌ها و نوسان‌های مداوم آن به دست می‌آید. در این چارچوب، مسئله اصلی نه فقدان حسن نيت است و نه لزوماً خصومت ذاتی طرفین، بلکه مسئله گرفتار بودن دو طرف در چرخه‌ای است که هر کنش معطوف به امنیت، ناخواسته ناامنی طرف مقابل را تشدید می‌کند و او را به واکنش متقابل سوق می دهد.
زیرا از سویی ایران خود را در محیطی می‌بیند که از نظر تاریخی و ژئوپلیتیکی ناامن است، بطوریکه تجربه جنگ، تحریم‌های گسترده، تهدیدات مکرر نظامی و مشاهده سرنوشت دولت‌هایی که فاقد بازدارندگی بودند، باعث شده برنامه هسته‌ای غیر نظامی برای تهران تضمین کننده یک امنیت نسبی باشد، اما همین امر از منظر آمریکا به‌عنوان نزدیک شدن به آستانه تسلیحاتی تعبیر می‌شود؛ یعنی همان نقطه‌ای که نیت‌ها نامرئی‌ می شوند و تنها توانمندی‌ها دیده شوند.
در سوی دیگر، آمریکا نیز سیاست فشار، تحریم و مهار را بخشی از راهبرد امنیتی خود می‌داند، اما این سیاست‌ها در تهران نه به‌عنوان ابزار مدیریت تهدید، بلکه به‌مثابه تلاشی برای تضعیف ساختاری و حتی تغییر حکومت تعبیر می‌شوند. به این ترتیب، هرچه واشنگتن فشار را افزایش می‌دهد تا احساس امنیت بیشتری کند، ایران احساس ناامنی بیشتری می‌کند و به اقداماتی روی می‌آورد که خود به تشدید نگرانی آمریکا می‌انجامد.
و مذاکرات دقیقاً در دل این چرخه شکل می‌گیرند و به همین دلیل هم ذاتاً شکننده‌ است. زیرا مسئله محوری، بحران «تعهد معتبر» است. بطوریکه ایران با تجربه خروج آمریکا از برجام، توافق را بدون تضمین پایدار بی‌معنا می‌داند. آمریکا نیز نگران است که هرگونه کاهش فشار، به تثبیت توانمندی‌هایی تهران ختم شود، همین بی‌اعتمادی دوطرفه هم باعث شده هر امتیاز، نه به‌عنوان گام اعتمادساز، بلکه به‌عنوان ریسک امنیتی دیده شود.
در نتیجه، مذاکرات بیش از آنکه معطوف به حل نهایی اختلاف باشند، به ابزاری برای مدیریت موقت بحران تبدیل شده‌اند. هدف ضمنی، نه رسیدن به آشتی راهبردی، بلکه جلوگیری از تشدید تنش، خرید زمان و کاهش احتمال خطای محاسباتی است. از این منظر، توافق‌های احتمالی ذاتاً محدود، مشروط و ناپایدار هستند، زیرا هیچ‌یک از طرفین حاضر نیست ابزارهای اصلی امنیتی خود را واگذار کند.
در مجموع وضعیت فعلی بیش از آنکه محصول بدخواهی طرفین باشد، نتیجه ساختاری است که در آن هر دو طرف برای افزایش امنیت خود، ناخواسته به ناامن‌تر شدن محیط مشترک کمک می‌کنند. تا زمانی که این ساختار بی‌اعتمادی تغییر نکند، مذاکرات نه راه خروج از بحران، بلکه صرفاً خرید وقت خواهد بود.
@katechon6
👍37❤13👎3
اگر جستار «فاشیسم ابدی» امبرتو اکو را نه به‌عنوان یک متن تئوریک، بلکه به مثابه یک کتابچه راهنما بخوانیم، ناگهان بسیاری از صداها و تصاویر امروز معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند. مقاله ای که در آن اکو بارها تأکید می‌کند که فاشیسم بیش از آن‌که یک ایدئولوژی منسجم باشد، مجموعه‌ای از عادت‌ها است، عادت به ساده‌سازی، به اطاعت و به نفرت. از این جهت، سلطنت‌طلبی مسلط در فضای امروز رسانه‌ای و شبکه‌های اجتماعی ایران، نه صرفاً نوستالژی یک نظام سیاسی، بلکه بازتولید همان عادت‌ها است؛ عاد‌ت‌هایی که آرام و تدریجی پیش می‌روند، اما رد پایشان را نمی‌شود نادیده گرفت.
گفتمانی که نقطه عزیمت آن، گذشته است؛ گذشته‌ای که نه موضوع تاریخ، بلکه معطوف به ایمان است. ایمانی که اکو در مقاله‌اش با تعبیر «کیش سنت» از آن سخن می‌گوید؛ وضعیتی که در آن گذشته نه برای فهم، بلکه برای فرمان‌دادن احضار می‌شود. سلطنت‌طلبی دقیقاً در همین نقطه می‌ایستد. بطوریکه روایت از دوره پهلوی به داستانی یکدست از نظم، توسعه و شکوه ملی استعلا می‌یابد و هر ترک در این تصویر، نه نقد، بلکه خیانت تلقی می‌شود. در واقع تاریخ به جای آن‌که میدان پرسش باشد، به سلاح تبدیل می‌شود؛ سلاحی برای خاموش‌کردن هر صدای ناهمخوان.
اما شاید مهم‌ترین نشانه، همان چیزی باشد که اکو آن را نیاز دائمی فاشیسم به دشمن می‌نامد. سلطنت‌طلبی امروز بیش از آن‌که با برنامه سیاسی تعریف شود، با دشمن تعریف می‌شود. این دشمن چهره‌ای ثابت ندارد؛ گاهی جمهوری‌خواه است، گاهی چپ، گاهی فعال مدنی، گاهی شهروند مذهبی و گاهی حتی سلطنت‌طلب منتقد. در این وضعیت، مهم نه این است که «آنها» چه می‌گویند، بلکه این است که چرا «آنها» وجود دارند؟. در این چارچوب سیاست به‌جای فضایی برای رقابت ایده‌ها، به صحنه شناسایی و حذف دشمن بدل می‌شود. در چنین فضایی، مخالفت یک حق نیست، بلکه یک جرم نابخشودنی است.
اما با این حال این دشمن‌سازی کارکردی دوگانه دارد. از یک‌سو، انسجام درونی می‌سازد؛ «ما»یی که خود را محاصره‌شده، مظلوم و در عین حال برحق می‌بیند. از سوی دیگر، هر نیازی به پاسخ‌گویی را از میان برمی‌دارد. وقتی همه‌چیز به توطئه دشمن فروکاسته شود، دیگر برنامه و پاسخ به پرسش‌های واقعی موضوعیت ندارند. اکو دقیقاً به همین سازوکار اشاره می‌کند، سازوکاری که در آن، فاشیسم با ساده‌کردن جهان، پیچیدگی سیاست را حذف می‌کند تا اطاعت جای اندیشیدن را بگیرد.
این منطق در زبان سلطنت‌طلبی به‌وضوح دیده می‌شود. زبانی خشن، دوگانه و تهی از ظرافت. واژه‌ها یا تقدیس می‌کنند یا حذف. شبکه‌های اجتماعی به میدان تولید این زبان بدل شده‌اند؛ زبانی که، به تعبیر اکو، «فقیر» است، چون واژگانش کم است و کارکردش نه توضیح، بلکه تحریک است. وقتی زبان چنین می‌شود، تفکر انتقادی نفس‌تنگی می‌گیرد و خشم کور به سرمایه سیاسی بدل می‌شود.
در این چارچوب، مفهوم «مردم» نیز معنای خاصی پیدا می‌کند. اکو از پوپولیسمی سخن می‌گوید که در آن مردم نه فاعل سیاسی، بلکه یک توده انتزاعی‌ هستند که فقط باید تأیید کنند. در گفتمان سلطنت‌طلبی، «ملت» همان جمع خاموشی است که همیشه حق با او است، اما به شرط آن‌که همان چیزی را بگوید که ترامپ، نتانیاهو و شازده می‌خواهند. در غیر این صورت هر صدای متفاوتی به‌سرعت خفه می‌شود. در واقع مردم به دکور تبدیل می‌شوند و سیاست به نمایش.
هم‌زمان در این ایدئولوژی مریض، بی‌اعتمادی عمیق به فرآیندهای دموکراتیک به چشم می‌خورد. بی اعتمادی که به تعبیر اکو همچون بی‌حوصلگی بیمارگونه نسبت به دموکراسی است. زیرا در این منطق، گفت‌وگو اتلاف وقت است، سازش ضعف و «قاطعیت» فضیلت نهایی. بر این اساس سیاست نه هنر اداره اختلاف، بلکه هنر حذف، تصویر می‌شود. نتیجه هم چیزی نیست، جز خاموشی یا مرگ.
@katechon6
👍70❤23👎6👌4
اگر از منظر گرامشی به ایران امروز بنگریم، بیش از آنکه با یک «بحران اقتصادی» یا حتی «بحران سیاسی» صرف روبرو باشیم، با نوعی بحران هژمونیک مواجه هستیم، بحرانی که به زعم گرامشی، لحظه‌ای است که در آن نظم پیشین دیگر توان اقناع ندارد، اما نظم بدیل هم هنوز زاده نشده است. در چنین بزنگاهی، میدان سیاست به عرصه رقابت پروژه‌های ناتمام بدل می‌شود؛ پروژه‌هایی که هر یک داعیه نمایندگی «مردم» را دارند، اما از ساختن بلوک گفتمانی منسجم برای پیوند ارگانیک اقتصاد، سیاست، فرهنگ و کسب رضایت عمومی ناتوان هستند.
نتیجه این هم‌زیستی پروژه‌های ناتمام، نوعی تعلیق مزمن است؛ وضعیتی که در آن هیچ گفتمانی قادر نیست افق مشترکی برای آینده ترسیم کند که اکثریت جامعه آن را قابل تحقق و معقول بدانند. در چنین شرایطی، سیاست بیش از آنکه میدان تولید رضایت باشد، به عرصه تنازع و نارضایتی بدل می‌شود.
پیامد چنین وضعیتی هم در اختگی میدان سیاست پدیدار می شود، اختگی که نه به تثبیت کامل نظم پیشین می‌انجامد و نه به زایش نظمی تازه. در چنین فضایی، سیاست از عرصه تولید معنا و ایجاد همبستگی، به صحنه‌ای از واکنش‌های مقطعی به بحران‌های پی‌درپی تقلیل می‌یابد. بطوریکه تصمیمات بیشتر کوتاه‌مدت و تدافعی‌ هستند تا راهبردی و آینده‌ساز. در واقع افق‌ها کوتاه مدت می‌شوند و برنامه‌های کلان جای خود را به سیاست‌ورزی روزمره می‌دهند. جامعه نیز بالتبع به جای مشارکت فعال در یک پروژه جمعی، درگیر سازوکارهای بقا، مهاجرت، انزوا یا کناره‌گیری از امر عمومی تقلیل می یابد.
در این میان، رقابت گفتمان‌ها هم به جای آنکه به حذف یکدیگر یا تثبیت دیگری منتهی شود، اغلب به فرسایش متقابل می‌انجامد. زیرا هر چند هر گفتمان برای تضعیف رقیب می‌کوشد، اما با این حال توان آن را ندارد که جای دیگری را به طور کامل پر کند. نتیجه، نوعی بی‌افقی جمعی است؛ وضعیتی که در آن جامعه از خود می‌پرسد «چه باید کرد؟» اما پاسخ‌های موجود یا بیش از حد انتزاعی‌ هستند یا بیش از حد مغشوش. در واقع در غیاب یک روایت قانع‌کننده از آینده، حال ممتد جایگزین آینده می‌شود؛ اکنونی کش‌دار که در آن تغییرات رخ می‌دهند، اما تغییر بنیادین به تعویق می‌افتد.
در این میان هر چند، چنین لحظاتی می‌توانند بستر ظهور «امر نو» باشند، اما این امر نو به خودی خود زاده نمی‌شود. زیرا نیازمند کار فکری، سازمانی و فرهنگی و نیازمند روشنفکرانی ارگانیک است که بتوانند میان تجربه زیسته مردم و یک پروژه سیاسی اقتصادی منسجم پیوند برقرار کنند. بدون چنین پیوندی، نارضایتی به آگاهی سازمان‌یافته بدل نمی‌شود و اعتراض به برنامه‌ای برای حکمرانی آینده ترجمه نخواهد شد.
همچنین بحران هژمونیک در عین حال حامل خطر نیز هست. بطوریکه گرامشی هشدار می‌دهد که در دوره‌های گذار، پدیده‌های «بیمارگونه» می‌توانند سر برآورند؛ اشکال رادیکال، پوپولیستی یا فاشیستی که از خلأ معنا و بی‌ثباتی بهره می‌برند. می توانند جامعه ای که مستعد روایت‌های ساده‌انگارانه و دوگانه‌ساز است از آن خود کنند؛ روایت‌هایی که وعده نظم فوری می‌دهند، اما با این حال ختم می شوند به یک زندان بزرگ.
در مجموع ایران امروز، در بستر این خوانش، نه صرفاً با مسئله تورم افسارگسیخته یا تنازع جریان های سیاسی، بلکه با پرسش های عمیق‌تری مواجه است، پرسش هایی چون: چگونه می‌توان دوباره نوعی پیوند ارگانیک میان ساختار قدرت و زیست‌جهان جامعه برقرار کرد؟ چگونه می‌توان از دل تکثر مطالبات، پروژه‌ای ساخت که هم اقتصادی باشد، هم فرهنگی، هم سیاسی و هم بتواند رضایت پایدار تولید کند؟ پاسخ به این پرسش ها، نه با موج سواری بر بحران ها، بلکه در بازاندیشی عمیق در نسبت دولت، جامعه و آینده نهفته است.
@katechon6
👌56👍14❤9👎2🔥1
اگر بخواهیم سیاست خارجی امروز عربستان را در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت ریاض از «جنگ برای شکل دادن به منطقه» به «مدیریت منازعات به نفع خود» تغییر مسیر داده است. این تغییر هم نه حاصل دگرگونی ایدئولوژیک، بلکه نتیجه یک شوک راهبردی بود، حمله پهپادی سپتامبر ۲۰۱۹ به قلب صنعت نفت سعودی. در آن بامداد، چند پهپاد ارزان‌قیمت توانستند نیمی از تولید نفت عربستان را از مدار خارج کنند و هم‌زمان یک واقعیت تلخ را آشکار سازند؛ بازدارندگی ریاض نه تنها در بزنگاه ها در مقابل حریفان قدر کار نمی کند بلکه آمریکا هم به عنوان متحد امنیتی عربستان، علاقه ای برای جنگ ندارد.
تا پیش از این حمله، عربستان در اوج سیاست تهاجمی خود بود. جنگ یمن را رهبری می‌کرد، با ایران در اوج خصومت قرار داشت و در برابر محور ترکیه قطر صف‌آرایی کرده بود. ریاض می‌خواست معادلات منطقه را به نفع خود بازنویسی کند. اما هزینه‌ها انباشت شد، بطوریکه جنگ یمن فرسایشی شد، نفوذ ایران در عراق و لبنان پابرجا ماند و آمریکا نیز نشانه‌هایی از خستگی راهبردی بروز داد. در واقع حمله به بقیق آخرین قطعه این پازل بود؛ لحظه‌ای که نشان داد آسیب‌پذیری عربستان بیش از آن است که بتوان آن را با راهبرد تقابل دائمی پوشاند.
از آن پس، لحن و جهت‌گیری تغییر کرد. آشتی با قطر در العلا، مذاکره در پکن و سپس احیای روابط با ایران، بهبود مناسبات با ترکیه و تلاش برای خروج آبرومندانه از یمن، همگی نشانه‌های یک بازتنظیم بزرگ بودند. عربستان تلاش کرد به جای بازیگر خط مقدم، به بازیگر میانجی تبدیل شود، بازیگری با پیامی روشن، توسعه داخلی و ثبات اقتصادی اولویت دارد و ورود به هر درگیری تازه‌ای این مسیر را تهدید می‌کند.
اما این سیاست «تنش صفر» به معنای آرامش کامل نیست زیرا فاصله گرفتن از رویکرد تهاجمی، شکاف با امارات و تا حدی اسرائیل را آشکارتر کرده است. زیرا ابوظبی نه تنها همچنان به مداخله فعال در میدان‌هایی چون یمن باور دارد بلکه گستره جغرافیایی مداخلات خود را هم گسترش داده و اسرائیل نیز پس از ۷ اکتبر مسیر امنیتی بلند پروازانه ای را دنبال می‌کند. در این میان برای ریاض، هر تحولی که به مناطق پیرامونی از جنوب یمن تا شاخ آفریقا نزدیک شود، خط قرمز محسوب می‌شود. بنابراین عربستان می کوشد میان تنش‌زدایی و دفاع از حوزه نفوذ خود تعادل برقرار کند؛ تعادلی نه به معنای ورود به دور دیگری از ماجراجویی بلکه به معنای تلاش برای حفظ خط قرمزها.
مسئله ای که به معنای یک چرخش عمل‌گرایانه در رویکرد عربستان است. زیرا ریاض به این جمع‌بندی رسیده که در خاورمیانه‌ای بی‌ثبات و بدون هژمون مسلط، بهترین راه بقا، کاهش اصطکاک و افزایش انعطاف و همزمان با حداقلی از مداخلات است. با این حال، دوام این رویکرد به رفتار دیگران بستگی دارد. اگر رقابت‌های نیابتی شعله‌ور شود یا بازیگران منطقه‌ای مسیرهای تهاجمی‌تری برگزینند، عربستان ناچار خواهد بود دوباره میان «فاصله گرفتن از جنگ» و «ورود برای مهار آن» انتخاب کند.
در مجموع سعودی‌ها امروز بیش از گذشته محتاط‌ هستند؛ آن هم نه از سر ضعف، بلکه از سر محاسبه. آنها فهمیده‌اند که قدرت، فقط در جنگ خلاصه نمی‌شود؛ بلکه گاهی پیروزی در مدیریت منازعات معنا پیدا می‌کند.
@katechon6
👌35👍10❤4👎3