ﻛﺎﻧﻮﻥ دکتر وفا ایرانشاهی
89 subscribers
1.03K photos
1.06K videos
176 files
54 links
شامل پنج انجمن
Download Telegram
ترس از حمله اش من را وادار کرد که هرچه زود تر بساطم را بردارم و از آنجا دور شوم . در کاسه آبم به اندازه دو سوم قمقمه آب مقطر بود که روزنه امید برای زنده ماندن بود . شکر خداوند را به جا آوردم که با این وسیله ی آسان زندگی خواهم کرد . با ترس از حمله مار آن آب را به درون قمقمه ریختم و پلاستیک را هم با کوله پشتی برداشتم و طبق درجه قطب نما حرکت کردم و از آن مکان دور شدم . فراموش کرده بودم که باید چیزی بخورم ، البته چیزی هم نداشتم غیر از یک کنسرو لوبیا با گوشت ، که البته خیلی هم مقوی بود . در راه بودم تا نزدیک ظهر با گرمای طاقت فرسا و افکار مغشوش در سرم . پس از طی مسیری طولانی به کنار چند بوته خشک رسیدم و توانستم با اورکتم روی آن بوته ها سایبانی بسازم در زیر آن سرم را خنک کنم . دیگر آبی در بدن نداشتم که عرق کنم و از ظاهر صورتم که نتوانسته بودم شستشو کنم خبر نداشتم . کنسرو لوبیا را باز کردم و با یک اشتهای بیش از حد آنرا خوردم و کمی استراحت کردم و سپس برخاستم و به راهم ادامه دادم . دیگر نا امید بودم از رسیدن به پاسگاه و نبودن دشمن . هرچه با دوربین به دشت نگاه میکردم ، موجودی دیده نمیشد . افکار منفی باعث شده بود که دیگر آرامتر حرکت کنم و دستورات فرماندهان را نادیده بگیرم .قصدم این شد که بدنم را فرسوده تر نکنم ضمن اینکه از تغذیه نا کافی و کمبود آب در رنج بودم . اما امیدواری از اینکه به محلی خواهم رسید زیاد آزارم نمی‌داد.
هوا نزدیک به تاریکی بود که در سکوت کویر صدای هلیکوپتر پیچید و دنیای افکارم تغییر کرد و من با چراق قوه به فرمانده علامت دادم و با علامت ( اس او اس) از ایشان تقاضای کمک فوری کردم . صدایی از بلند گوی هلیکوپتر شنیده شد که گفت بیشتر تلاش کن چون به پاسگاه نزدیک میشوی . و یک قمقمه آب و یک بسته بیسکویت برایم انداخت و رفت . قمقمه آب یعنی زندگی ، بیسکویت بدمزه و خشک و چوب مانند را داخل کوله پشتی ام گذاشتم و قمقمه را به کمر بندم آویزان کردم . دیگر خیلی شاد شدم و با اشتیاق و امید رسیدن ، به راهم ادامه دادم . مطمئن شدم که هم پشتیبان دارم و هم به هدف نزدیک هستم . افکار منفی را که در مغز من رسوخ کرده بودند کنار گذاشتم و امید زندگی را جای آن گذاشتم . پس از طی مسافتی شب شد ، دوباره مانند شب قبل چاله ای برای ساختن آب و چاله ای دیگر برای خواب درست کردم و با احتیاط بیشتر به استراحت پرداختم . ضمن اینکه قدرت بدنی ام کم شده بود اما امیدوار و مصمم بودم . آنشب پس از دیدبانی اطراف به داخل چاله رفتم و خواب راحت تری را شروع کردم . ..................صبح روز چهارم
با نسیم بسیار روح نوازی از خواب بیدار شدم . از چاله خارج شدم و آب مقطری را که در داخل یاقلاوی جمع شده بود ، داخل قمقمه ریختم و بساطم را جمع کردم و بدون آنکه چیزی برای صبحانه و ناهار داشته باشم بجز دوتکه بیسکویت چوب مانند ، به راه خود ادامه دادم . گرسنگی ام آنقدر زیاد شده بود که توان حرکت را از من گرفته بود . به فکر های مختلف سوق پیدا کردم . بیشتر از اینکه روز قبل آن مار را که تیر زده بودم و رها کردم ، اگر بود شاید میشد از گوشتش استفاده میکردم و یا اینکه اگر الان حیوانی را ببینم شکارش میکنم . با همین افکار پراکنده راه را طی میکردم. تا به ظهر و گرمای سخت آن رسیدم . گرما ، گرسنگی ، خستگی و ناتوانی باعث شده بود که تلوتلو خوران راه بروم. از دور موج بزرگ و تپه های ماسه بادی را دیدم اما دیگر برایم جلوه و زیبایی نداشتند . از بالای یکی از تپه ها گذر کردم و با دوربین از دور چند بوته را دیدم که ناخود آگاهانه به طرف آنها روانه شدم. وقتی نزدیک رسیدم دیدم که در سایه کمرنگ آنجا یک بزمجه بسیار چندش آور درست در حدود دومتر و وزن ده کیلو با دندانهای عجیب و با تیغه هایی که خیلی زشت و خاکستری بودند که بر پشتش بود و تا روی دم خطرناک آن ادامه داشت ، و در سایه بوته خوابیده بود . جرقه امیدی در دلم روشن شد . چون لحظه انتخاب مرگ و زندگی بود . آهسته و پاورچین به طرفش از پشت سر روانه شدم و نزدیکش که رسیدم به طرفش با کلت کمری به سمت کمرش که حجم بیشتری دارد شلیک کردم که مبادا گلوله ام به خطا برود . گلوله از کمرش گذر کرد و حیوان غلطان و پیچان قصد فرار داشت که گلوله دوم را به سرش زدم و بیچاره حیوان به خود می‌پیچید.
تا پس از چند دقیقه آرام شد . اول احساس گناه میکردم ، کارد سنگری را از غلاف کشیدم و مشغول بریدن و پاره کردن پوست بدنش از پشت گردنش شدم . گوشت سفید و شیشه مانندش خیلی اشتها آور بود . مقداری از همان بوته هارا برای آتش جمع کردم و آتشی درست کردم . از گوشت آن حیوان با کارد سنگری مقداری بریدم و روی آتش گرفتم تا پخته شد . اما وقتی خواستم بخورم مثل اینکه کسی گلوی من را می‌فشرد . می جویدم اما نمی‌توانستم فرو بدهم حالت استغراغ داشتم .
افکار عجیبی داشتم که شاید این گوشت نجس باشد یا سمی باشد و مرا نابود کند . با تمام کلنجار هایی که با خود رفتم در نهایت گرسنگی غالب شد و مجبور شدم کمی از آنرا بخورم و پس از آن جان تازه ای بگیرم .
با نمکی که در جیب کوله پشتی داشتم استفاده کردم ، خیلی خوشمزه بود. به خودم مسلط شدم و متقاعد شدم که برای زندگی لازم است از کمی از اعتقادات را کنار گذاشت و بعداً از اینکه غذای مکروه یا نجسی را خورده باشم ، میتوانم توبه کنم . پس از این کلنجار ها مقدار بیشتری از آن گوشت را کباب کردم و خوردم تا سیر شدم . مقداری از گوشت سفید و نرم و بدون استخوان آن حیوان را داخل کوله پشتی برای شام و ناهار فردا قرار دادم و بقیه را رها کردم و به راهم ادامه دادم . احساس میکردم که بنا بر گفته فرمانده باید به پاسگاه نزدیک باشم . تا پاسی از شب راه پیمودم و در جایی اتراق کردم که کمی باد می‌وزید و نسیم ملایمی داشت . آتشی افروخته و باز کبابی درست کردم وچون آب داشتم پس از کباب خوشمزه شام به امید اینکه امشب باز هم آب مقطر درست میکنم آبی نوشیدم و احساس خوبی داشتم چون نیمی از قمقمه دوم آب باقی بود . پس از بازدید مخل با دوربین با خیال راحت چاله ها را درست کردم و کار آب سازی را انجام دادم . چاله ای هم طبق شب‌های قبل برای خواب درست کردم و خوابیدم . اما
چون کمی بیش از حد کباب خورده بودم ، نیمه شب دل‌درد شدیدی گرفتم و احساس می کردم که شاید مسموم شده ام . تا صبح به خود پیچیدم و درد کشیدم . هوا روشن شد و روز پنجم ماموریت من شروع شد اما با دل درد شدید وعرق ریزی از شدت درد . با هزاران سختی آب را از چاله بیرون آوردم و به داخل قمقمه ریختم و لوازمم را جمع کردم . به اطراف نگاه کردم ، بوته هایی که شب قبل دیده بودم بر اثر باد و حرکت شنها تبدیل به تپه های شده بودند . با اینکه زیبا بودند اما برای من که بیمار بودم جلوه ای نداشتند . وسایلم را برداشتم و طبق درجه قطب نما به طرف پاسگاه حرکت کردم . بیمار و آزرده و با افکار ضد و نقیض . در بین راه بودم که برای بار دوم صدای هلیکوپتر شنیده شد که از فواصل دور به گوش می آمد . نزدیک می شد من با چراغ قوه به او علامت دادم . او از بالای سر من رد شد . اما این بار هرچه چراغ میزدم توجه نمی کردند و رفتند من چراغ قوه را بررسی کردم ، سالم بود. چرا آنها مرا ندیدند و حتی پیامی هم با بلندگو ندادند . چرا ؟؟؟؟. چرا؟؟؟؟
آیا ایشان من را دشمن پنداشتند ؟ یا اینکه من خطا کرده ام ؟ و یا از داشتن نیرویی مثل من منصرف شده اند ؟ ویا دیگر نیازی به من ندارند؟ و .... دنیایی از افکار پریشان در مغز من روانه شد و به زمین و زمان ناسزا میگفتم . ناراحت و بیمار ، راه را طبق قطب نما ادامه دادم . دیگر گرسنه نشدم . و گویا هضم آن گوشت برای معده من ناگوار بوده . تا ظهر مسافت کمی را طی کردم . گرمای بیش از حد باعث می شد که برای تسکین درد مقدار بیشتری آب بنوشم . اما آب کم داشتم .
توانم کم شده بود خود را به یک بوته رساندم و اورکتم را روی آن انداختم و سایه مختصری درست کردم و در زیر آن رفتم و تا هوا خنک شد همانجا ماندم . هوا که رو به خنکی و قابل تحمل بود کمی به خودم حرکت دادم تا از درد شکمم کم شود اما سودی نداشت و درد آن همان‌قدر بود و کم نشده بود . دیگر قدرت حرکت نداشتم و از دشمن هم ترسی نداشتم و همانجا ماندم و از درد به خود می پیچیدم .
روز سختی را پشت سر گذاشتم . شب شد ، دیگر قدرت نداشتم اما با تمام سختی ها چاله ای برای تهیه آب درست کردم که باید بسیار دقیق باشد . خودم را داخل شنهای روان فرو کردم تا از سرما نمیرم . کاپشن را روی بدنم کشیدم و در انتظار بهبود و یا مرگ بودم .................روز ششم را با درد کمتری شروع کردم اما گرسنه . نور خورشید در اول صبح و انعکاس آن روی شن های کویر بسیار دیدنی است . با تشکر از خدای بزرگ که توانسته ام با آن همه درد مقاومت کنم و کمی هم استراحت کنم . شکر گذار بودم .کنار چاله آب رفتم دیدم پلاستیک بر اثر بادهای دیشب خراب شده و آبی در آن جمع نشده بود . مثل این بود که دنیا بر سر من خراب شده بود . غمی بزرگ بر من مستولی شد . قمقمه ها را بررسی کردم متوجه شدم به اندازه دو استکان آب دارم . باید احتیاط میکردم در مصرف آب . کوله پشتی ام را بررسی کردم ، دیدم مقداری از گوشت بزمجه که برای مصرف ، در داخل کوله گذاشته بودم ، بر اثر گرما متعفن شده بود . آنرا دور انداختم که از بوی بد آن در عذاب نباشم . توان حرکت نداشتم ، کمی بیسکویت چوب مانند باقی مانده بود . اشتهای کافی برای خوردن نداشتم . با احتیاط قطرات آب داخل یاقلاوی را با احتیاط به دهان خشکم ریختم . و دیگر توانی برای راه رفتن هم نداشتم . یکی از بیسکویت ها را زیر دندانم گذاشتم اما قادر به خرد کردنش نبودم و در دهانم آب بزاق هم نبود که بشود آنرا نرم کرد و فرو داد .
آنرا داخل دهانم نگهداشتن تا کم کم نرم شود . دیگر از جایم حرکت نکردم . و روی همان بوته اورکت را پهن کردم و در زیرش استراحت کردم . فقط گاهی با دور بین اطراف را بررسی میکردم . کم کم گرما شروع شد و درد دل من بر اثر گرما کمتر شد ، گویا گرمای خورشید برای من درمان بود . اما سردرد همیشگی من که اطمینان داشتم از کم آبی بود برجای خود باقی مانده بود و زیادتر هم شده بود . تا قبل از ظهر گاهی نسیمی ملایم می‌وزید و نفسم تازه میشد . زمان می گذشت افکار مختلفی به مغزم هجوم آورده بود . فکر می کردم شاید من را کشته شده پنداشته اند . دیگر سراغ من نخواهند آمد . چون هلیکوپتر که آمد و مرا ندید ممکن است دیگر سراغ من نیایند و احتمال دارد که من راه را گم کرده و اشتباه رفته باشم . در هر صورت اگر همینطور ادامه بدهم و در نهایت به جایی خواهم رسید ، حتما از فرمانده هایم انتقام خواهم گرفت . این افکار در من آنقدر قوت گرفت که دیگر خود را یک فرد دشمن نظام و دشمن فرماندهان ارتش و پلیس قلمداد کردم و در فکر انتقام سخت مسلحانه بودم . از دور ، رودخانه های آب روان میدیدم اما به خود مسلط شدم که این همان سراب کویری است که شنیده بودم و شخص تشنه را فریب می دهد است ، روزم به سختی به غروب نزدیک میشد . با هرسختی که بود به خودم حرکت دادم و با اینکه بازوانم قدرت نداشتند اما چاله آب را باز سازی کردم .و پلاستیک را روی آن کشیدم .و طبق شب‌های قبل یاقلاوی را زیر آن قرار دادم و در چاله خود مچاله شدم اما گرسنگی و تشنگی آزارم میداد . و دیگر قطره ای آب در قمقمه نمانده نبود . با اینکه درد شکم من کم شده بود ولی سردرد هنوز بر جای خود بود. احساس کردم خیلی ضعیف و لاغر شده ام . دوباره افکار مخرب به مغزم هجوم آورد و با همین افکار شب را باید به روز می رساندم . نیمه های شب سرما زیاد تر شد و من به خود می پیچیدم و چند مرتبه به چاله آب سرزدم و با چراغ قوه آب را دیدم . خوشحال شدم که سالم است و مقداری آب در حال جمع شدن است . دوباره در چاله خواب خود فرو رفتم و زیر اورکت و ماسه ها به صورت مچاله آرام گرفتم . روز هفتم با نسیمی دلنواز شروع شد . با اشتیاق بلند شدم و چون سالمتر از روز قبل بودم شاد و شاکر خدا شدم . چاله خواب را جمع کردم و کمربند فانسخه ام را به کمرم بستم دوربین را به گردنم آویختم و مجهز شدم و چاله آبرا را بررسی کردم و آب را درون قمقمه ریختم و کمی هم نوشیدم و بیسکویتی را در دهان گذاشتم با چند قطره آب آنرا فرو دادم ، و قصد حرکت به سمت پاسگاه را داشتم و در این فکر بودم که من باید پس از رسیدن به هر شهر و یا هر روستایی ، حتما برای انتقام از فرماندهان اقدام کنم ، تا رسیدن به هدف از پای نمی نشینم . اسلحه ام را تست کردم و دیوانه وار نعره میزدم و به فرمانده ناسزا میگفتم . و طبق درجه قطب نما مسیر را مشخص کردم و حرکت را ادامه دادم . اما پس از مقداری حرکت ، صدای هلیکوپتر از دوردست شنیده شد . این بار با غضب آماده درگیری بودم . این بار هلیکوپتر شینوک بزرگ آمده بوند . در حدود صد متری پشت سر من نشست و دنیایی از کرد و خاک را به اطراف پاشید و منطقه دید من را تاریک کرد . اما دوباره بلند شد و رفت حدود چهارصد متر جلوتر از جایی که بودم نشست و موتور را خاموش کرد . پس از چند لحظه از میان کرد و خاک ایجاد شده ، افسر فرمانده از دور دیده شد . با بلندگو مرا به نام صدا کرد و گفت کمربند و اسلحه را به روی زمین بگذار و بیا . من احساس کردم که او حتما دشمن من است و در این مدت قصد کشتن من را داشته ، توان فریاد با دهان خشک را نداشتم اما به او فحش و ناسزا میگفتم و تهدید می کردم و اسلحه را مسلح کردم و به طرفش باسختی دویدم و تیراندازی کردم او هم فرار میکرد و به صورت زیگزاگ می رفت . سی و دو تیر یک خشاب را به طرفش شلیک کردم تا خشاب اول تمام شد . چون فاصله زیاد بود گلوله ها به او اثر نداشت و شاید نمی خورد ،تا خواستم خشاب دوم را از جیب مخصوص کمربندم خارج کنم و به اسلحه نصب کنم از پشت سرم به من حمله شد و توسط دو نفر دستگیر شدم . گویا بار اول که نشسته افراد رنجر را پیاده کرده بود . نفر سوم از ایشان اسلحه های من و کوله پشتی و دوربین من را گرفت و آن دو نفر خودم را هم بغل کردند و به طرف هلیکوپتر می‌بردند ، اما ناسزا گویی من با تن بیجانم ادامه داشت و میگفتم همه شما را می کشم و شما را زنده نمی گذارم . تقلای زیادی میکردم اما توانی نداشتم و اسیر شده بودم . فانسخه را از کمرم باز کردند و اسلحه کمری و کارد سنگری من هم در دست آنها بود . یکی بالاتنه ام را یکی گرفته بود و یکی هم پاهای من را . از دست دادن اسلحه یعنی مرگ یک نظامی .اطمینانم آن بود که حتما اعدام خواهم شد . با نعره و فریاد و ناسزا گویی به نزدیک هلیکوپتر رسیدیم و من را داخل هلیکوپتر شینوک انداختند . و در را بستند و هلیکوپتر دوباره به پرواز درآمد .
من همانطور که ناسزا میگفتم و تهدید میکردم ، خود را اسیری بی دفاع و مغلوب دیدم . پس از چند لحظه به عقب هلیکوپتر برگشتم و تعدادی را دیدم که ناشناس بودند و با چهره های سوخته و از من مفلوک تر . به اجبار کمی آرامش به خود دادم و از یکی از آنها پرسیدم اینجا چه خبر است ،؟؟
کجا مارا میبرند ؟
ما اسیر چه نیرویی شده ایم؟؟؟
دشمنی که ما را اسیر کرده کیست ؟؟
یک از آنها که مثل من بی جان بود ، اسم مرا صدا کرد و گفت ما هم مثل تو ایم من فلانی هستم. نیروهای خودی هستند . همه ما صورتمان بر اثر شدت گرما و گرد و خاک و عدم نظافت این طور شده . آیینه کوچک جیبی اش را به من داد و گفت خودت رو ببین ، دیدم و خودم را نشناختم . از بس که صورتم سوخته و بدریخت شده بودم . دور لبهایم توده ای از پوست های خشک شده و گرد و خاک بود . کمی آرام گرفتم و با دوستانم که یک هفته آنهارا ندیده بودم ، گرم گرفتیم و به سختی ایشان را شناختم . بلند شدم و در یکی از صندلیها کنار بقیه جا گرفتم . آثار جنون در تک تک ما معلوم بود. چند دقیقه بعد به همان نحوه یکی دیگر از همکاران را آوردند . و باز دیگران را یکی پس از دیگری . داخل هلیکوپتر شینوک برای پنجاه و پنج نفر جا هست . اما گروه ما سی نفر بودیم ، ولی در بازگشت شانزده نفر شدیم . چرا ؟؟؟؟. در داخل هلیکوپتر به ما شیر وآب میوه و کیک نرم دادند تا دهان و گلو و معده ما آسیب نبیند . آموزش هایی میدادند که در این موقعیت چه کنیم . پس از رسیدن به پاسگاه صحرایی نزدیک شهر ، که سوله بزرگی بود ، از هلیکوپتر پیاده شدیم . همکاران پزشکی بودند . شستن دست و صورت و استفاده از دارو و مواد مخصوص برای صورت انجام میشد . دوش گرفتیم و لباس‌های زیر برای ما آورده بودند و ما آنها را تعویض کردیم و و کمی افکار مخرب را از خودمان دور کردیم . پس از ساعاتی استراحت مارا دوباره با همان کامیونها به طرف تهران حرکت دادند .
صورت همه ما سوخته و قرمز و آسیب دیده بود . در درمانگاه داخلی اداره ، گروه پزشکی ، طی سه روز با دارو و تغذیه و سخنرانی برای التیام آلام روحی و مشکلات جسمی ما تلاش می‌کردند تا کمی ریلکس شدیم . معلوم شد که افرادی که آموزشها را جدی گرفته اند و یکی از آن آموزشها یعنی تهیه آب بود سالم مانده وآنهایی که آموزش را جدی نگرفته اند و نتوانسته بودند برای زنده ماندن خود آب تهیه کنند به عذاب افتاده اند . آنها را در روز پنجم که فرمانده با هلیکوپتر برای بازدید آمده بود جمع کرده و بردند . و اما آنهایی را که سالم بودند نادیده گرفته شدند ، چون توان حفاظت از خود را داشته اند . اما چون تعداد افراد ضعیف بیش از حد مورد نظر بوده ، بقیه آموزشهای سنگین تئوری و عملی را از این گروه حذف کردند . در نهایت ماموریت کویری ما تمام شد اما چهارده نفر از گروه که تا روز پنجم دوام نیاورده بودند و در حال بیهوشی بودند
را قبلا با آمبولانس
برده و در بیمارستان تحت درمان قرار داده بودند . که بعداً پس از مداوا به گروه ملحق شدند . این دوره رنجری که بسیار ارزشمند بود ، نیمه کاره ماند ودیگر در نیروی ما تکرار نشد .
بنام خدا
داستانک ، گم شدن نوشته هایم

در عصر یکی از روزهای اول مهرماه سال ۱۳۸۶ در کتابخانه شخصی ام در حال تدوین چند داستان احساسی و پلیسی بودم که تلفن همراهم با زنگ گوش نوازش رشته افکارم را از هم گسست . از آنطرف ، صدای محترمانه و لطیف بانوی بزرگوار خانم صدرایی مدیرمسئول مجله دنیا شنیده شد . پس از احوال پرسی فرمود ، با تقاضای شما که در غیاب من به دفترم ارائه داده بودید موافق هستم . لطفا شما در اسرع وقت‌ داستانهای تدوین شده پلیسی ات را برای چاپ به دفتر ما تحویل بدهید .
من با تشکر از لطف ایشان به سراغ سه داستان پلیسی ام که قبلا آماده کرده بودم رفتم ، اما هرچه کتابخانه را گشتم پیدایشان نکردم ، به طبقه پایین یعنی منزل مسکونی ام رفتم و با کمک همسرم و دخترم تمام منزل را بررسی کردیم اما پیدا نشد . ناچار مجدد به کتابخانه ام برگشتم و تمام کتابهایم که جمعا حدود سه هزار جلد بودند را بررسی کردم اما بی اثر بود .
تا پاسی از شب در حال جستجو بودم حتی زیر فرشها و کشوی میزها و تمام جاهایی که امکان داشت را بررسی کردم که خیلی نفس گیر بود اما پیدا نشدند . پایان شب بود که از همه جا مانده و مایوس به سمت عشقم حضرت حافظ سوق پیدا کردم و با گرفتن یک فال خودم را راضی و قانع کردم ، غزلی برای خواندن باز شد که اولین بیتش این بود .

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم کند چه غم دارد

در فکر فرو رفتم و به نفع خودم شعر را اینگونه تفسیر کردم .
اینکه شخصی که توان نوشتن دارد از مقاله هایی که دمی گم شده اند نباید حراسی در دل داشته باشد ، پس حتما پیدا خواهدند شد .
بقیه غزل را نخواندم ، سه داستان دیگر را که قبلا چرک نویسی کرده بودم ، یکی پس از دیگری پاک نویسی وکامل کردم و زمانی متوجه روشن شدن هوا شدم که دیگر نوشتنم تمام شده و داستانها آماده بودند .
ساعت شش صبح بود که دیگر بر اثر خستگی کنار لپتاپم به خواب فرو رفتم و تا ساعت ده صبح خوابیدم . پس از بیدارشدن و صرف صبحانه از نوشته هایم پرینت و سی دی گرفتم و آماده حرکت شدم ، اما در یک لحظه کتاب شاهنامه فردوسی که لبه آن کمی باز بود نظرم را جلب کرد ، با اینکه چند بار آنرا دیده و جا به جا کرده بودم . اما مجدد بررسی اش کردم و دیدم که هر سه داستان آماده چاپ ، داخل آن کتاب بودند .
بسیار شاد شدم و درودی نثار خواجه حافظ و حضرت فردوسی بزرگ نمودم .
آن سه داستان قبلی را نیز پرینت گرفتم و سی دی تهیه کردم و هر شش داستان را با خود بردم و تحویل بانو صدرایی دادم . ایشان لطف کردند و داستانهای زیادی از من یکی پس از دیگری در مجله وزین دنیا به چاپ رساندند.

وفا ایرانشاهی
439_82579595933653.pdf
1.3 MB
سلام
جلد اول کتاب خاطرات افسر تجسس نوشته اینجانب .
شامل بررسی صحنه های جرم و جنایت و دستگیری مجرمان و تحویل به مبادی قانونی تقدیم به شما
فاجعه در کوهستان
داستانک

با سلام و ادب
در تابستان ۱۳۵۵ من وفا ایرانشاهی و برادرم علی اکبر ایرانشاهی به شهر ازنا که در استان لرستان است برای دیدن اقوام رفته بودیم .
به دیدار یکی از دوستان پدر مان هم نایل شدیم ، او که در حالت بیماری بود و کهولت سن  بالای هشتاد و پنج ، بیشتر آن مرد قهرمان را آزار میداد.
ایشان متولد ۱۲۷۰ بود مردی که روزگاری اسمش سر زبانها  و مورد احترام غریب و آشنا بود .
رشادت هایی که تا آن زمان در جنگ بین ایران و انگلیس در بیست سالگی و در ۵۵ سالگی با روس در آذربایجان از خود بروز داده بود هر یک ارزش خاصی در ذهن مردم داشتند .
عیادت از این مرد ، حال و هوای روحی ما را تغییر داد .
گرچه از دیدن من و برادرم که فرزندان دوستش هستیم ، بسیار شاد شد و در تغییر ساختار وجودی اش مشخص بود . از روی تخت خواب بلند شد و با کمک نوه اش روی مبل نشست .
وقتی که او را در آغوش گرفتم و دستم را به عنوان نوازش به پشت شانه اش کشیدم ، زیر دستم جای زخم بزرگی را لمس کردم ، مثل اینکه طنابی را در زیر لباسش مخفی کرده باشد ، حدود یک و نیم وجب از روی شانه تا بالای کمربندش ادامه داشت. ، از اینکه با دستم آنرا لمس کرده بودم از ایشان عذر خواهی کردم .
ایشان با متانت گفت اشکالی ندارد .  پس از تعارفات رایج و پذیرایی از ما که به وسیله نوه اش انجام شد ، فرمود آیا میدانی آن جای چیست؟
گفتم نه ، پدرم در این مورد چیزی نگفته بود .
گفت شنیدم نویسنده هستی .
گفتم بله اگر مورد قبول شما باشم .
گفت این اتفاق میتواند سوژه خوبی برای نوشتن شما باشد . اگر مایل باشید .
گفتم من آماده ام که هرچه بگویی ، برای نوشتن نت برداری کنم .
او پس از صرف چای  و تازه شدن گلویش آماده گفتن شد .
من هم طبق عادت همیشگی ام ، یک ضبط صوت والکمن داشتم و همیشه همراهم بود ، آن را روشن کردم و کنارش گذاشتم تا بعدا از گفته های ایشان چیزی را از قلم نیندازم ،
من و برادرم و چند نفر اطرافیانی که به واسطه ورود ما آمده بودند همه جسم و تن چشم و گوش شدیم .
ایشان چنین ادامه داد که حدود چهل سال قبل که من از همراهی بزرگان بختیاری که از فتح آذربایجان برگشته بودیم . برای اولین بار در اواسط پاییز ، با سه نفر از دوستانم برای شکار  قرار گذاشتیم که به یکی از قله های کوه اشترانکوه که جزئی از رشته کوه زاکروس است برویم .
همیشه با اسلحه سرپر و یک کارد قمه مانند که هرسه نفر داشتیم البته نفر چهارم جوانی بود با یک کاد و یک چنته که در آن مقداری نان داشت و مشک آبی هم باخود آورده بود ، او اسلحه نداشت .
سحرگاه ، دور از چشم پاسگاه ، از روستای ما که در کوهپایه همان اشترانکوه  قرار دارد حرکت کردیم و به سوی کوهستان روانه شدیم ،
هوای سردی بود، نیمی از راه را طی کرده بودیم که هوا روشن شد .
نزدیک به چشمه ای که در میان دره ای قرار داشت و همیشه محل اتراق ما بود رسیدیم و آبی به صورتمان زدیم و مشک را از آن آب گوارا پر کردیم و در صد متری چشمه پشت سنگهای بزرگی که بود کمین کردیم ‌، تفنگ سر پر را  که قبلا چاشنی گذاشته بودم و پس از آن باروت ریخته و نمد اول را تنظیم کرده بودم و حدود پنجاه عدد ساچمه درون لوله ریخته بودم و نمد دوم را هم به داخل لوله تفنگ فرستاده بودم و با سنبه که یک میله فلزی بلند است آنرا کوبیده بودم و آماده بود  ، حالا چخماق را کشیدم و منتظر ورود کبک ها  بودیم . تفنگ دوم و سوم را هم به همین طریق با چهار پاره تنظیم  و پر کرده بودیم برای شکار گوزن و آهو بود   .
  انتظار ما پس از طلوع خورشید به پایان رسید . که دسته ای از کبک ها برای رفع تشنگی وارد دره شدند و در کنار چشمه برای نوشیدن آب در درازای آب چشمه صف کشیدند و آب نوشیدند و پس از آن با سر دادن صدای قهقهه مخصوص فضای دره را حال دیگری دادند .
من که محو آن همه زیبایی و صدای خوب بودم با ضربه دست دوستم که به پشتم زد از آن حال خوب خارج شدم و اسلحه را به طرفشان گرفتم و با اکراه و نا خواسته به آن همه زیبایی شلیک کردم .
ساچمه ها در هوا و به طرف کبک ها روانه و به هفت عدد از آنها اصابت کردند و پرنده ها در حال غلطیدن و پر پر زدن در حال مردن بودند و بقیه هم پرواز کنان فرار کردند .
ما به طرف آنها حمله کردیم و با بریدن سر آنها و کندن  پر و پوست وتمیز کردن داخل شکم آنها مشغول شدیم دوستم جگر  و دل کبکها راتمیز کرد و برای صبحانه آماده کرد و آنها را به ترکه هایی از درختان جنگلی کوهستانی به سیخ کشید و دوستان دیگرم مقداری چوب و شاخ و برگ خشک از درختان ، آتشی درست کردند و صبحانه مفصلی را  از کباب دل و جگر با نانی که درچنته داشتیم صرف کردیم .
هر نفر دو کبک برداشتیم  و یک کبک هم برای ناهار دوست سوم که جوان تر بود برداشت،
کبک های تمیز شده را داخل چنته  یا همان توبره هایمان جا سازی کردیم و پس از پر کردن دوباره تفنگ سرپر . برای شکار بز کوهی یا به زبان محلی ،کل ،  به طرف ارتفاعات حرکت کردیم .
من تا آن زمان از این منطقه بالا تر نرفته بودم .
پس از طی مسافت زیادی نزدیک ظهر بود که صدای یک گلوله از دوردست در کوهستان پیچید و معلوم بود که شکارچیان دیگر با این شلیک ، اگر شکار کرده و یا نکرده باشند ، حیوانات را فراری داده اند و  ما باید مسافت زیادی را بپیماییم تا به شکاری برسیم . راهمان را ادامه دادیم تا ظهر تا نیمه های کوه رسیده بودیم
ما در مسیر عبور حیوانات سنگر گرفتیم و منتظر  عبور شکار ها بودیم .
و  دوستان هم تصمیم بر تهیه ناهار گرفتند .
آنها دور تر از ما آتشی افروختند و از گوشت کبکها کبابی درست کردند .
مارا صدا کردند .
پس از ناهار دو باره راه صعود کوه را در پیش گرفتیم و از میان درختان بلوط و گون و ارجن میگذشتیم .
درکوه ها درختان میوه های مختلف وجود دارد ،اما اواخر  پاییز میوه ای روی درخت نبود مگر تعدادی بلوط در زیر پرختان و میوه های خشک شده روی درخت .
برای رسیدن به ستیغ کوه باید راه زیادی پیمود .
اگر به بالا میرسیدیم دید بهتری داشتیم .
اما چونکه باید همین راه را برگردیم ، تلاش بیشتری لازم بود با کمی فاصله از هم مسیر را در میان درختان و سنگهای بزرگ  و راههای بز رو طی میکردیم ، بعد از چند کیلومتر که بی صدا طی میشد  ، ناگهان صدای شلیک گلوله از نزدیک شنیده شد .
پس از آن صدای فریاد دوستم بود که از ما خواست به او کمک کنیم ،به طرف صدا دویدم و متوجه شدم که یک خرس بزرگ سیاه رنگ را دیده و به او تیر انداخته ولی گلوله اش به دلیل ترس و دستپاچگی  به هدر رفته و خرس به او حمله کرده و او از دست خرس در حال فرار بود و دور درختان می چرخید و فریاد می زد.
من که گویا نزدیک تر بودم رسیدم و  خرس را دیدم که در حال حمله بود و دهانش کف کرده بود و غضبناک و در حال جمله به دوستم بود ، چون خرس من را ندیده بود و امکان استفاده از اسلحه هم نبود با کارد به طرفش از بالای سنگ حمله کردم  و روی سرش پریدم و  سوارش شدم و دستم و کارد را دور گردنش گرفتم ، و با قدرت هرچه تمامتر با دست دیگرم نوک کارد را هم گرفتم که کارایی بیشتری داشته باشد ، چون قدرت خرس خیلی زیاد بود و تکانهای زیادی میداد و من خودم را به سختی نگهداشته بودم هر چه بیشتر تکان میداد و من را به درختان و سنگ سخره میکوبید کارد بیشتر با گلویش وارد میشد و خونش از محل بریدگی کارد بیشتر  فوران میزد تا اینکه با یک تکان من را طوری پرتاب کرد که به درختی خشک و شکسته خوردم و همان طور که کارد به دستم بود و برای دفاع آماده بودم احساس کردم پشتم خیس شده و الان است که خرس به من حمله کند دوستان دیگر به خرس حمله کردند و هر کدام به او ضربه هایی زدند  ، خرس نعره میزد و خون از گلویش به اطراف میپاشید خیلی مقاومت میکرد و  تا اینکه بر اثر خون ریزی زیاد از پا افتاد .
دوستان به طرف من آمدند و چون پایم شکسته بود و پشت کمرم پاره شده بود و به شدت  خون ریزی  میکرد  آن را بستند و پایم که بر اثر شکستگی کج مانده بود را صاف کردند .
خطر رفع شده بود اما لباس و بدن هر چهار نفر مان بر اثر پاشیده شده خون از گلوی خرس بسیار وحشتناک و چندش آور شده بود .
یکی از دوستان که در زخم بندی تبحر  بیشتری داشت از پشم خرس مقداری را کند و آتش زد و سوخته اش را به زخم پشتم زد و از خونریزی آن جلوگیری کرد و با چند ترکه از شاخه درختان  پای شکسته ام را صاف کرد و با نخ به دور آن چوبها پایم را بست .
خونریزی من که قطع شد و خیالش راحت شد  دو نفری به سراغ جنازه خرس رفتند و مرد جوان کنار من مانده بود و از مشک آب که مرد جوان حمل میکرد کمی به صورتم زد و کمی هم نوشیدم .
هرچه تلاش کردم که از جایم برخیزم ، نمی توانستم .
دوستانم که به سمت خرس رفته بودند  پس از مدت کوتاهی برگشتند و دیدم قسمتی از پوست بدن از محل شکم خرس را باخود آورده بودند . لباس پاره شده من را از تنم در آوردند .
قسمت داخلی آن را که لایه ای چربی داشت را روی زخم پشتم چسباندند و با نخی که در توبره داشتیم دور بدنم پیچاندند و طبق پانسمان های امروزی به درستی بستند و  لباسم را روی زخم پوشاندند وجایم را تغییر دادند تکیه ام را به درخت زدند .
هر چهار نفر مان خیلی خسته بودیم چشمه ای در حدود پانصد متری ما بود ، مرد جوان گروه ، آب مشک را برای شستن دست و صورت من و دیگران مصرف کرد و برای آوردن آب  مشک را برداشت و رفت  و پس از چند دقیقه برگشت  اما با یک دامن انجیر خشک شده کوهی  و مقداری لته یا همان بادام سور کوهی که از درختان چیده بود ، پس از ساعتی رفع خستگی به توصیه دوستم که از جگر خرس کباب درست کرده بود و اعتقاد داشت که برای درمان درد بسیار لازم است ، با اکراه
تمام کمی خوردم و از کباب کبک هم دوباره درست کرده بود مقداری خوردیم . من خیلی ضعیف و خسته شده بودم و دیگر هوا رو به تاریکی می رفت دوستم که به منطقه بیشتر آشنایی داشت گفت اگر بخواهیم برگردیم با این وضعیت اصلا امکان ندارد پس باید شب را در جایی اتراق کنیم .
این نزدیکی ها یک غار هست و جای مناسبی برای گذراندن شب است . چون هوا ابری است و امکان باریدن باران و یا برف هست باید جایگاه درستی را تهیه کنیم . لوازم و تفنگها و مشک آب را مرد جوان برداشت و دوتا دوستان زیر بغل من راگرفتند و لنگان لنگان به سمت غار حرکت کردیم و پس از طی مقداری از راه بز رو داخل درختان بلوط و ارجن و درختان دیگر به یک سخره بزرگ رسیدیم که زیر آن را شکارچیان  کنده و جایگاهی درست کرده بودند ، سقف آن حدود دومتر و به پهنای سه متر و درازی حدود پنج متر ، که در انتها سقف کوتاه تر میشد درب وردی را با سنگهای بزرگ و کوچک کنار هم چیده بودند و راه باریکی برای ورود گذاشته بودند که باید به پهلو وارد شد و حالت یک خانه را داشت .
داخل آن جای اجاق برای پختن غذا و گرم کردن محل وجود داشت و کف آن را با خاک نرمتر پوشانده بودند . من را روی همین خاک نرم به سمت پهلو خواباندند که به زخم من فشار نیاید و پایم که شکسته بود هم آسیب نبیند . مقدار زیادی هم چوب که روی هم انباشته شده بودند و برای دیگران گذاشته بودند ، وجود داشت .
در گوشه دیگر از این غار مقداری حدود یک دامن بادام کوهی و مقدار زیادی بلوط بود که شکارچیان قبلی برای دیگران گذاشته بودند . و باید از این همه لطف ایشان تشکر کرد .
من به گوشه ای به پهلو آرمیدم . خونریزی نداشتم اما درد زیادی داشتم و هر لحظه بیشتر هم میشد .
دوستان آتشی افروختند که هم برای روشنایی بود و هم گرم کردن خودمان و هم برای پختن غذا ، دو نفر از دوستان برای تهیه میوه های خشک بیرون رفتند و نفر سوم کنار من بود و برای من پرستار خوبی شده بود .
دوستان پس از ساعاتی برگشتند و مقداری چوب خشک از درختان و مقداری میوه خشک از قبیل کشمش خشک ، انجیر خشک ، لته و بلوط زیادی با خود آوردند .
از بلوط ها روی آتش می ریختند و پس از برشته شدن و نیمه سوز بودن پوستشان ماده خمیر مانندی که مزه و انرژی خاصی دارد را آماده خوردن کرده و با هم مصرف کردیم .
البته در آن زمان هم از بلوط ، نان درست میکردند و می خوردند .
دوستان ما هم سرگرم کباب کردن بلوط و جویدن انجیر خشک وکشمش خشک بودند . و شام را از آن میوه ها استفاده کردند
من کم کم بر اثر خستگی و ضعف بی حال شده بودم و توان حرکت نداشتم . قرار شد که به نوبت یکی از دوستان بیدار بماند که هم از من مواظبت کند و هم آتش را گرم و تازه نگهدارد . آن شب برف زیادی بارید ، وقتی که از روزنه غار سر به در کردند متوجه شدند که آنقدر برف آمده که همه درختان و سنگها در زیر برف مخفی شدند ارتفاع برف حدودا نزدیک به یک متر بود . تنها روزنه ای که گرمای آتش از غار خارج میشد باز مانده و برای تنفس ما کافی بود اما عذاب بزرگ آن بود که من به دارو و مراقبت نیاز داشتم . دوستان از خواب خوش بیدار شدند مات و مبهوت و لال شده بودیم پس از چند دقیقه یکی از دوستان به حرف آمد و گفت غصه نخورید فعلا آذوقه کافی داریم حال تو هم رو به بهبود است . با توجه به اینکه درد داشتم ولی روزنه امیدی در دلم روشن بود . تب داشتم ، ضعف داشتم ، درد داشتم ولی امید زندگی ام زیاد بود .
اطمینان داشتم که زنده میمانم . یکی از دوستان از چوبهای موجود و ترکه ها و نخ هایی که داشتیم یک پارو درست کرد و راه را کمی باز کرد و به بیرون که نگاه می کردند . اما برف همچنان به شدت در حال باریدن بود . تنها جز ماندن و نگریستن چاره ای نداشتیم .
صبحانه و ناهار مان یکی شده بود چون فعالیت بدنی نداشتیم فقط باید چوب برای سوختن تهیه میکردند .
و آذوقه هم مقداری داشتیم ،چند کبک ، مقداری میوه خشک و شاید بشود شکاری هم پیدا کرد .
چاره ای نبود ، چند بار دوستان برفها را به کنار می زدند تا راهی به میان درختان درست کنند و از درختانی که بر اثر برف سنگین شکسته شده بودند جمع آوری کنند .
برف سنگین ادامه داشت ، دوستان چند درخت شکسته را به نزدیک غار آوردند و از شاخه هایشان شکستند و برای استفاده به کنار غار انبار کردند . دوستم که از ما بزرگتر بود و ماهرتر بود برای راه رفتن روی برف تعدادی از ترکه ها را به صورت چند سینی گرد درست کرد و با نخ آنها را به کف کفش و پایشان بست که راه رفتن روی برف آسان باشد .
مرد جوان کنار من ماند و آن دو نفر برای تهیه غذا
با همان پارو و اسلحه و کارد بیرون رفتند . زمان به کندی می گذشت ، درد زخم های من گاهی شدید میشد که نفسم را بند می آورد .
زمان می گذشت . دوستان پس از مدتی برگشتند و مقداری گوشت با خود آوردند و گفتند آهویی شکار کردیم .
کباب خوبی درست کردند .
پس از ناهار که کباب بود مقداری از بادام های کوهی موجود را که پوست کنده بودند و مزه ه خاصی داشت را آماده خوردن کردند و خوردیم .
منتظر تمام شدن برف بودیم اما بارش برف ادامه داشت .
ما مجبور بودیم صبر کنیم و چاره دیگری هم نبود . روز به سختی به شب رسید . مشک را پر کردند از برف و کنار اجاق گذاشتند تا آب درست کنند ، برای اینکه راحت بخوابیم و حیوانات به ما حمله نکنند، از چوبها و شاخه درختان که آورده بودند درب ورودی غار را مسدود کردند ، فقط کمی بالای آن را باز گذاشتند که هوای لازم بیاید و دود آتش خارج شود .
شب دوم خوابیدن ما در غار شروع شد . تا به حال روزی دو وعده غذا داشتیم البته چون فعالیت بدنی نداشتیم نیاز به غذای بیشتر هم نبود .
شب را بهتر و راحت تر گذراندیم .
بارش برف پس از دو روز قطع شد اما سوز و سرما بیشتر شده بود .
باد وزیدن گرفت و بنا بر گفته دوستانم پستی و بلندیها را از برف یکسان کرده بود .
زندگی در آن فضا بسیار مشگل بود .
روز سوم بود که دوستم زخم پشت کمرم را باز کرد و بررسی کرد و گفت بسیار عالی شده کمی باید هوا بخورد که دچار پوسیدگی زخم و پوست اطرافش نشود . اما پایم را که شکسته بود باز نکرد جون خونریزی نداشت و از روی لباس بسته بود و امکان تنفس پوست را داشت . گویا حالم رو به بهبود بود و آنطور که دوستم می گفت زخمم بدون خونریزی و در حال ترمیم است .
پس از ساعتی دوباره پوست شکم خرس را روی زخم و پشتم پهن کرد و دوباره با همان نخ به دور بدنم بست و لباسم را به من پوشید ، من احساس ارامش بیشتری کردم .
غذای ما مقداری کباب بود و مقداری بلوط و میوه های خشک .
البته آب برف هم بود و در مورد غذا و آب و چوب سوختنی مشکلی نداشتیم .
از آن پس من از دراز کش به صورت نشسته و تکیه دادن به سنگی که کنارم بود و توبره ها را روی آن انداخته بودند ، تغییر جهت دادم .
روز چهارم و پنجم به همان شکل سپری شد و من حالم روز به روز بهتر میشد .
من خواهش کردم که کمک کنند که برخیزم و تا دم درب غار بروم و فضا را ببینم ، کمک کردند تا بلند شدم و روی یک پا لنگان لنگان تا دم در غار رفتم و بیرون را تماشا کردم . منظره ای بسیار دل انگیز و زیبا بود با هوایی عالی و قابل تنفس البته خیلی سرد ، از دور دستها نمای روستا ها دیده میشد که زیر پای ما بودند اما مسافت زیادی تا رسیدن به آنجا وجود داشت . من محو تماشای این همه زیبایی بودم که دوست گفت باید به داخل بیایی وگر نه سرما زخم تو را بد تر می کند .
حیف بود که آن همه زیبایی را نبینم اما ‌چاره ای نبود . به داخل غار آورده شدم و باز روی خاک کف غار دراز کشیدم . دوستان گاهی دود زیادی را از دم در غار به آسمان می فرستادند به این معنی که اگر کسی گم کرده راه بود بیاید و اگر کسی هم دنبال ما باشد ما را پیدا کنند . غروب نزدیک بود که یکی از دوستان از بیرون آمد و‌گفت افرادی در حال بالا آمدن از کوه هستند و به طرف ما می آیند من با آتشی که بیرون غار درست کرده ام آنها را راهنمایی کرده ام که به این سو بیایند . دوستان بیرون بودند که پس از ساعتی صدای فریاد ایشان هم از دور شنیده میشد و دوستان هم به آنها با فریاد جواب میدادند ، و گاهی هم به من میگفتند که برای پیدا کردن ما آمده اند چون برف زیاد بود آمدن به بالا سخت تر از انتظار بود .
اما پس از ساعاتی دوازده نفر از دو روستای نزدیک که من آنها را نمیشناختم اما دوستم آنها را میشناخت یکی یکی وارد شدند و با خود پتو و لباس گرم و مقداری نان و پنیر و کشک آورده بودند و گفتند از صبح در راه هستیم تا به شما و این غار برسیم .
چون حال من را دیدند و آنگونه بستن زخم من را ، به دوستم احسنت گفتند و شب را کنار ما ماندند و هر کدام در گوشه ای تا صبح به صورت مچاله خوابیدند .
مواد غذایی ما تمام شده بود حتی بلوط ها و دیگر میوه های خشکی که بود .
صبحانه ما شانزده نفر همان نان و پنیری بود که ایشان با خود آورده بودند .
دوستم از چوب های موجود یک برانکار مانندی ساخت و روی آن از پتو هایی که ایشان آورده بودند پهن کرد و با نخ محکم کرد و من را روی آن خواباندند و یک پتو هم رویم انداختند و به طرف بایین کوه یعنی روستای ایشان حرکت کردیم . در بین راه از همان جایی که آمده بودند حرکت می کردند چون برف کوبیده شده بود و راه بهتری از آن نبود .
پس از دقایقی افراد زیر برانکار جای خود را با دیگران که خسته نبودند عوض میکردند . چون سرازیری و به طرف پایین بود سرعت بیشتری داشتند و ساعتی بعد از ظهر به روستای ایشان رسیدیم .
بعد از استراحت و صرف ناهار ، دارو هایی آوردند و زخم بدن من را شستند و دارو زدند و با پارچه تمیز بستند و لباس من که پاره شده بود را با لباس گرم تعویض کردند . شب را هم در منزل آن مرد نیک سپری کردیم ، صبح روز بعد پوستین به من پوشاندند و الاغ قوی و بزرگی را برای بردن ما به روستای خودمان آماده کردند .
توشه ای هم از نان و پنیر برای ما آوردند .
من سوار بر الاغ بودم و یکی از دوستان افسار الاغ را گرفته و دونفر هم طرفین من را گرفته که از روی پالان الاغ نیوفتم .

از این مردمان فداکار تشکر کردیم و به سمت روستای خودمان حرکت کردیم .
برف زیاد بود و راه طولانی اما دیگران که این راه را قبلا طی کرده بودند و مقداری هموار تر شده بود بهتر میشد رفت .
هنوز برف تا زیر شکم الاغ بود و به سختی می رفتیم . در حین راه و نزدیکی ظهر لقمه هایی از نان و پنیر را در حال حرکت خوردیم .
غروب که هوا تاریک شده بود به نزدیکی روستایمان رسیدیم .
اقوام ما وقتی که متوجه ورود ما شدند با فانوسها و شادیانه به استقبال ما آمدند و راه را با پارو ها هموار تر می
کردند تا زود تر برسیم .
رسیدیم و در منزل از من مراقبت می شد .
زخم پشتم پس از حدود یک ماه التیام یافت اما چون گوشت و پوستش در زمان ترمیم روی هم پیچیده و لوله شده بود همانطور تا به حال مانده . اما شکستگی پایم پس از دو ماه که با چوب زیر بغل راه میرفتم خوب شد .
البته تا چند سال آزرده بودم .
آن سفر شکار در کوه برای من بسیار عبرت آموز بود .
من که سالها از دوران جوانی با دشمن انگلیسی جنگیده بودم و پس از آن در آزادی آذربایجان شرکت کرده بودم و با روس ها جنگیده و سالم برگشته بودم ، این سفر برای من یک سفر عبرت آموز بود .

داستان که به اینجا رسید ما و همه اطرافیان شاد شدیم .
من از ایشان تشکر کردم که از بازگو نمودن این واقعه ما را آگاه کرد .

حالا پس از سالها که از مرگ ایشان و پدرمان میگذرد ، در کتابخانه شخصی ام ، پیش نویس این داستان را دیدم واینک آنرا نگارش میکنم .
با احترام وفا ایرانشاهی .
۲۲ بهمن ۱۴۰۴
شعر حکیمانه از ابوعلی سینای بزرگ
باز نشستگی

بغضم آمد به گلو چونکه شدم باز نشسته
کودکی نشسته بودم، شده ام باز نشسته

باز، در حالت پرواز ندارد غم دنیا
غم تنهایی ام آمد چو شدم باز_ نشسته

از سروده های سال 1378 که باز نشسته شدم
وفا ایرانشاهی