کانون میثاق با افلاکیان دانشگاه فردوسی مشهد
377 subscribers
5.99K photos
1.07K videos
76 files
1.5K links
●یاد، افتخارات و عزت شهدا را همه باید نصب‌العین خودشان قرار بدهند؛ نگذارید فراموش بشود.
|رهبر معظم انقلاب|


📩راه ارتباطی : @misagh_um

📍پیام رسان ایتا:
https://eitaa.com/kanoon_misagh
Download Telegram
🌸🌸🌸🌸🌸
گوش به فرمان
(همسر شهيد)
درخانه كتابخانه كوچكي داشت. درسهايش خوب بود و زياد مطالعه مي‌كرد و علاقه زيادي به كتب مذهبي داشت. معتقد بود اگر درس نخواند، حرام است از اموال بيت المال استفاده كند. در نماز جمعه و جماعت شركت مي‌كرد. بسيار وقت شناس و خويشتن دار بود و سعه صدر زيادي داشت و در تمام مراسمي كه مربوط به اهل بيت (ع) بود شركت مي‌كرد. مقيد به حلال و حرام بود و خيلي مراقب بود اموالش مخلوط به مال حرام نشود و خمس و زكاتش را مي‌داد. و زياد نماز شب مي‌خواند. اهميت زيادي به ساده زيستي مي‌داد و تأكيد مي‌كرد وسايل خانه بايد به اندازه نياز باشد و وسايل اضافي اسراف است. در كارهاي خانه به من كمك مي‌كرد و مسئله حجاب خيلي برايش مهم بود.
حضور در جبهه را واجب مي‌دانست و آن را لبيك به نداي حق قلمداد مي‌كرد و حتي در مراسم خواستگاري يكي از مواردي را كه با من در ميان گذاشت اين بود كه تا جنگ هست جبهه را ترك نمي‌كند.
شناخت بسيار زياد در مورد مسايل سياسي داشت و عاشق امام و ولايت بود، در وصيت‌نامه‌اش نوشته بود: « اماما! قلبم سرشار از عشق توست. بارها قصد زيارتت را كردم اما هر بار مشكل پيش آمد ... امام عزيز با عنايت خداوند سبحان براي‌ياريتان گوش بفرمان هستم».

🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@kanoon_misagh
🌸🌸🌸🌸🌸
به فکر دیگران
حمید ربانی (فرمانده شهید)
فکر دیگران بودنش مرا فریفته کرده بود. مثلا وقتی خط مقدم می رفت، گذشته از تجهیزاتی که با خود داشت، مقداری غذا و چند گالن آب که مورد نیاز رزمندگان بود با خود می برد. شهید جهان بین در منطقه جنگی به عنوان مسؤول تیم های عملیاتی عمل می کرد. تا اینکه سرانجام موعد مقرر فرا رسید و در تاریخ 24/11/65 علی، آن عاشق دلسوخته و آن یار مخلص و وفادار امام و انقلاب و سردار جبهه در حین احداث خاکریز در منطقه عملیاتی کربلای 5 دعوت حق را لبیک گفت. به همرزمان شهیدش پیوست. و در انوار الهی آرمید.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@kanoon_misagh
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
به نقل از(پدر شهيد)
علي پسري درس خوان، پر استعداد و اهل مذهب و راز نياز با خدا بود. قبل از سن بلوغ، نماز مي‌خواند و پاي مجالس مذهبي و سخنراني‌ها می نشست. در راهپيمايي‌ها و تظاهرات شركت مي‌كرد. علي يكي از شاگردان حجت اسلام موسي پور، امام جماعت مسجد محل بود. علي كه زمينه مذهبي خوبي داشت بعد از دبيرستان در كنكور دانشگاه، رشته الهيات و معارف اسلامي قبول شد، اما در جريان جنگ تحميلي و تعهدي كه نسبت به انقلاب و امام داشت، راهي جبهه‌هاي حق عليه باطل شد.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@kanoon_misagh
🌸🌸🌸🌸🌸🌸

فرازی از وصیت نامه 🗞

🌸دانشجوی شهید علی جهان بین🌸
شرط بقا انقلاب اسلامي حفظ ارزش هاست. اگر ارزش هاي متعالي اسلام، چون اخلاص و ايثار و شهادت و توكل و روحيه تعهد، از ميان ما برود، ديگر نبايد منتظر نصرت خدا باشيم. شما كه روزي براي حفظ انقلاب از همه چيز خود دست كشيديد، همچنان قوي، آماده پذيرش هر خطري باشيد كه دشمن ها در كمين انقلابند. به هنگام خدمت، از برخوردهاي ساده و بي ريا با محرومين فراموش نكنيد كه امروز الگوي ما ولايت فقيه است. هميشه در خط رهبر باشيد و همه را با ولايت فقيه محك بزنيد. هيچ گاه از امام جلو نيفتيد و سعي كنيد بدان گونه زندگي كنيد كه هميشه امام را درك كنيد. از خودسازي فراموش نكنيد چرا كه وظيفه شما سازندگي است و چه زيباست اين كلام نوراني امام كه فرمود: «انسان تا خود را نسازد نمي تواند ديگران را بسازد.»
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@kanoon_misagh
در شب میلاد تو
ای خواهر
جای مدافعان حرمت خالیست.
ولادت حضرت زینب «س»بر شما مبارک باد.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@kanoon_misagh
🌸🌸🌸🌸🌸🌸

ابراهيم شروع به مداحي كرد. اما نه مثل هميشه، خيلي غريبانه روضه مي خواند و خودش اشك مي ريخت.

روضه حضرت زينب"س" را شروع كرد. بعد هم شروع به سينه زني كرد. اولين بار بود كه اين بيت زيبا را مي شنيدم
امان از دل زينب/ چه خون شد دل زينب

بچه ها با سينه زني جواب مي دادند. بعد هم از اسارت حضرت زينب "س" و شهداي كربلا روضه خواند. در پايان هم گفت بچه ها امشب يا به ديدار يار مي رسيد يا بايد مانند عمه سادات اسارت را تحمل كنيد و قهرمانانه مقاومت كنيد" عجيب بود كه تقريبا همه بچه هاي گردان كميل و حنظله كه ابراهيم برايشان روضه خواند يا شهيد شدند يا اسير"
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

سلام الله علیک یا بنت الزهراء البتول
میلادبزرگ بانوی دشت کربلا خانم حضرت زینب سلام الله علیه بر همه ی دوستداران ومحبانش و علي الخصوص مدافعان حرم و خانواده های محترمشان تبریک تهنیت باد.

شهید ابراهیم هادی

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@kanoon_misagh
🌸🌸🌸🌸🌸
ایها الداعش
، سپاه و بسیج و حزب الله را فاکتور بگیر
حواست به من باشد
دختر شیعه زاده ای هستم که
شهادت را ازمادرم زهرا به ارث دارم
و صبوری را ازعمه زینب
و شجاعت را ازدخترکی 3ساله...

من سلاح هایی دارم که بااسمش جانت به لرزه می افتد

چادرم

سربندیافاطمه

دلگرمی به فرمان سید علی


حواست باشد....
گرنگاه چپ کنی سمت حرم
جانت را با خونت میخرم...


🌺کلنا عباسک یا زینب🌺

🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@kanoon_misagh
🌸🌸🌸🌸🌸
🔖اخلاص سرهنگ

✏️در شب جمعه ای به طور اتفاقی به مسجدی رفتم .
صدای بلندگو بسیار آشنا بود .
پس از پایان دعا چراغ ها که روشن شد ، دیدم که حدسم درست بوده ، کسی که کمیل میخوانده سرهنگ بابایی بوده !
خوشحال شدم و رفتم جلو و سلام کردم و گفتم :
" سلام جناب سرهنگ ، قبول باشه ... ان شاءالله "
اطرافیان با شنیدن کلمه سرهنگ به شهید بابایی نگاه عجیبی کردند ، و بعد از آن آثار ناراحتی را در چهره ایشان یافتم ، علت را جویا شدم ، گفتند :
" کاش واژه سرهنگ را نمی گفتی "
فهمیدم که تا آن لحظه کسی از اهالی آن منطقه شهید بابایی را نمیشناختند و ایشان هر شب جمعه به عنوان شخص عادی به آن مسجد میرفته .
بعد از آن ماجرا او دیگر در مسجد دعا نخواند .. زیرا همیشه دوست ناشناس بماند.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@kanoon_misagh
Forwarded from زنــدگیـــ بهـ شیوهــ شـــهدا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌹مهدی باکری🌹 در سال 1333 در شهرستان میاندوآب در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد.ودر تاریخ63/11/25به فیض شهادت نائل آمد.
🌸🌸🌸🌸🌸
سرجلسه ، وقت نماز که می شد، تعطیل می کرد تا بعد نماز . داشتیم می رفتیم اهواز . اذان می گفتند. گفت« نماز اول وقت رو بخونیم .» کنار جاده آب گرفته بود. رفتیم جلوتر؛ آب بود . آنقدر رفتیم ، تا موقع نماز اول وقت گذشت . خندید و گفت « اومدیم ادای مؤمن ها رو در بیاریم ، نشد.»

🌹شهید مهدی باکری🌹

🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@kanoon_misagh
🌸🌸🌸🌸🌸

روزی از مدرسه به خانه می‌آید، در حالی که گونه‌ها و دستهای سرخ و کبودش، حکایت از عمق سرمایی می‌کند که در جانش رسوخ کرده است‌. پدرش همان شب تصمیم می‌گیرد که پالتویی برایش تهیه کند‌. دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه می‌رود‌. غروب که از مدرسه برمی‌گردد با شدت ناراحتی‌، پالتو را به گوشه اتاق می‌افکند‌. همه اعضای خانواده با حالت متعجب به او می‌نگرند، و مهدی در حالی که اشک از دیدگانش جاری است‌، می‌گوید: "چگونه راضی می‌شوید من پالتو بپوشم در حالی‌که دوست بغل‌دستی من در کنارم از سرما بلرزد.

🌹شهید مهدی باکری🌹

🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@kanoon_misagh
🌸🌸🌸🌸🌸

در بیت امام‌، مهدی را دیدم و گفتم‌: "آقا مهدی‌! خواب‌های خوشی برایت دیده‌اند ...‌مثل اینکه شما هم ... بله ..." تبسمی کرد و با تعجب پرسید: "چه خبر شده است‌؟" گفتم‌: همه خبرها که پیش شماست‌. یکی از فرماندهان گردان که یک ماه پیش شهید شد، خواب دیده بود، در بهشت منزلی زیبا می‌سازند‌. پرسیده بود: "این خانه را برای چه کسی آماده می‌کنید؟" گفتند: "قرار است شخصی به جمع بهشتیان بپیوندد‌." باز پرسیده بود: "او کیست‌؟" بعد سکوت کردم‌. مهدی مشتاقانه سر تکان داد و گفت‌: "خوب ...‌ادامه بده‌." گفتم‌: "پاسخ دادند: قرار است مهدی باکری به اینجا بیاید‌. خلاصه آقا ملائکه را خیلی به زحمت انداختی‌." سرش را پایین انداخت و رنگ رخسارش به سرخی گرایید و به آرامی گفت‌: "بنده خدا! با این کارهایی که ما انجام می‌دهیم‌، مگر بسیجی ها اجازه دهند که به بهشت برویم‌! جلو در بهشت می‌ایستند و راهمان نمی‌دهند‌." سپس فرو رفت و از من دور شد‌. دیگر مطمئن بودم که مهدی آخرین روزهای فراغ از یار را سپری می‌کند‌.

🌹شهید مهدی باکری🌹

🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@kanoon_misagh