تولی سؤال کرد ز چنگیز کای پدر
چون میتوان زمان حکومت گذاشت خوش؟
میباش - گفت - پاسخ پنهان و آشکار
از اتحاد مردم بیداردل بِهُش
دوم زبان پردهدر راستین ببند
یعنی بدار آتش جاوید حق خمش
کشخان به کار گیر بمان پارسا به بند
نامردمان بپرور آزادگان بکش
#فخرالدین_مزارعی
☘ @Javaankavir
چون میتوان زمان حکومت گذاشت خوش؟
میباش - گفت - پاسخ پنهان و آشکار
از اتحاد مردم بیداردل بِهُش
دوم زبان پردهدر راستین ببند
یعنی بدار آتش جاوید حق خمش
کشخان به کار گیر بمان پارسا به بند
نامردمان بپرور آزادگان بکش
#فخرالدین_مزارعی
☘ @Javaankavir
#غزل #شعر_معاصر
دراجاقم تپش مختصری هست هنوز
همچنان از تو در اینجا اثری هست هنوز
جگری نیست بیایی و به آتش بکشی
به تنم -شُکر- برای تو سری هست هنوز
کاج پیر سر این کوچه ی بی رهگذرم
به دلم آمده که رهگذری هست هنوز
باز هم منتظرم فصل بهاری برسد
تا به این باغِ تهی، برگ و بری هست هنوز
باد بی تاب به این پنجره ها می کوبد
باز کن پنجره ها را خبری هست هنوز
گر چه ویران شده ام ، کلبه ویران شده ام
خرده ریزی که بخواهی ببری هست هنوز
فصل کوچ است و زمین خسته و باغ افسرده
باغبان خوش به مرامت، تبری هست هنوز؟
#یاسر_مهرآبادی
🍂 @Javaankavir
دراجاقم تپش مختصری هست هنوز
همچنان از تو در اینجا اثری هست هنوز
جگری نیست بیایی و به آتش بکشی
به تنم -شُکر- برای تو سری هست هنوز
کاج پیر سر این کوچه ی بی رهگذرم
به دلم آمده که رهگذری هست هنوز
باز هم منتظرم فصل بهاری برسد
تا به این باغِ تهی، برگ و بری هست هنوز
باد بی تاب به این پنجره ها می کوبد
باز کن پنجره ها را خبری هست هنوز
گر چه ویران شده ام ، کلبه ویران شده ام
خرده ریزی که بخواهی ببری هست هنوز
فصل کوچ است و زمین خسته و باغ افسرده
باغبان خوش به مرامت، تبری هست هنوز؟
#یاسر_مهرآبادی
🍂 @Javaankavir
#غزل #غزل_معاصر
مثل لیمو که از اعجاز تنت می افتد
دکمه دکمه تنت از پیرهنت می افتد
پس طبیعی است که این برکه تلاطم دارد
روزهایی که بیاد بدنت می افتد
گر تو دامن بتکانی و برقصی در دشت
هرچه آهوست به دشت و دمنت می افتد
" ناگزیر است مگس دکه ی حلوایی را "
بگشا لب که شکر از لبنت می افتد
مزه مزه نکن این شعر برای تن توست
زود بردار و بخوان از دهنت می افتد
#عمران_میری
👇👇👇👇
Telegram.me/javaankavir
مثل لیمو که از اعجاز تنت می افتد
دکمه دکمه تنت از پیرهنت می افتد
پس طبیعی است که این برکه تلاطم دارد
روزهایی که بیاد بدنت می افتد
گر تو دامن بتکانی و برقصی در دشت
هرچه آهوست به دشت و دمنت می افتد
" ناگزیر است مگس دکه ی حلوایی را "
بگشا لب که شکر از لبنت می افتد
مزه مزه نکن این شعر برای تن توست
زود بردار و بخوان از دهنت می افتد
#عمران_میری
👇👇👇👇
Telegram.me/javaankavir
Telegram
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
#آرشیو جلسه ی ۱۷ آذر ۹۶ 🌹انجمن ادبی #جوان_کویر آران و بیدگل 🌹 ☘ @Javaankavir
زنده موندیم و لبامون همه خندونه ولی
زندگیمون مث دنیای عروسکا شده
توی این صحنه بی حاصل خیمه شب بازی
کار ما بازیگری جای عروسکا شده
گول آزادی و اختیارتونو نخورید
نخ نامرئی به دست و پای ما بسته شده
یکی باید بیادو نخامونو پاره کنه
دل من دیگه از این بازیگری خسته شده
مرشدِ صحنه به جای همه صحبت میکنه
هرچی فریاد میزنیم صدای ما در نمیاد
پهلوون پنبه ی این پرده ی خیمه شب بازی
نخ نامرئی به دست و پای ما بسته شده
یکی باید بیادو نخامونو پاره کنه
دل من دیگه از این بازیگری خسته شده
مرشد صحنه به جای همه صحبت میکنه
هرچی فریاد میزنیم صدای ما در نمیاد
پهلوون پنبه این پرده خیمه شب بازی
رفته تو چنگ دیو و کاری ازش برنمیاد
بچه مرشد میکنه هر کاری که دلش میخواد
یکی پیدا نمیشه تو صورتش چک بزنه
صحنه ی آخر خیمه شب بازی اینه فقط
ما برقصیم و یکی دایره تنبک بزنه
بس که هی طعنه زده توی نمایش مبارک
رفته از صحنه کنار و حالا زندونی شده
لحظه ی تلخ غروبه دیگه چیزی نمیگم
آسمون تنگه دلش، باز هوا بارونی شده
☘ @JavaanKavir
#مجید_مردادی
زندگیمون مث دنیای عروسکا شده
توی این صحنه بی حاصل خیمه شب بازی
کار ما بازیگری جای عروسکا شده
گول آزادی و اختیارتونو نخورید
نخ نامرئی به دست و پای ما بسته شده
یکی باید بیادو نخامونو پاره کنه
دل من دیگه از این بازیگری خسته شده
مرشدِ صحنه به جای همه صحبت میکنه
هرچی فریاد میزنیم صدای ما در نمیاد
پهلوون پنبه ی این پرده ی خیمه شب بازی
نخ نامرئی به دست و پای ما بسته شده
یکی باید بیادو نخامونو پاره کنه
دل من دیگه از این بازیگری خسته شده
مرشد صحنه به جای همه صحبت میکنه
هرچی فریاد میزنیم صدای ما در نمیاد
پهلوون پنبه این پرده خیمه شب بازی
رفته تو چنگ دیو و کاری ازش برنمیاد
بچه مرشد میکنه هر کاری که دلش میخواد
یکی پیدا نمیشه تو صورتش چک بزنه
صحنه ی آخر خیمه شب بازی اینه فقط
ما برقصیم و یکی دایره تنبک بزنه
بس که هی طعنه زده توی نمایش مبارک
رفته از صحنه کنار و حالا زندونی شده
لحظه ی تلخ غروبه دیگه چیزی نمیگم
آسمون تنگه دلش، باز هوا بارونی شده
☘ @JavaanKavir
#مجید_مردادی
📕 #چشمهایش
👤 #بزرگ_علوی
✍️شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچکس نفسش درنمیآمد؛ همه از هم میترسیدند، خانوادهها از کسانشان میترسیدند، بچهها از معلمینشان، معلمین از فراشها، و فراشها از سلمانی و دلاک؛ همه از خودشان میترسیدند، از سایهشان باک داشتند. همهجا، در خانه، در اداره، در مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مامورین آگاهی را در پی خودشان میدانستند. در سینما، موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دور و بر خودشان مینگریستند، مبادا دیوانه یا از جان گذشتهای برنخیزد و موجب گرفتاری و دردسر همه را فراهم کند. سکوت مرگآسایی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد میکردند. روزنامهها جز مدح دیکتاتور چیزی برای نوشتن نداشتند. مردم تشنه خبر بودند و پنهانی دروغهای شاخدار پخش میکردند. کی جرأت داشت علنا بگوید که فلان چیز بد است، مگر ممکن میشد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد.
🍀@javaankavir
👤 #بزرگ_علوی
✍️شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچکس نفسش درنمیآمد؛ همه از هم میترسیدند، خانوادهها از کسانشان میترسیدند، بچهها از معلمینشان، معلمین از فراشها، و فراشها از سلمانی و دلاک؛ همه از خودشان میترسیدند، از سایهشان باک داشتند. همهجا، در خانه، در اداره، در مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مامورین آگاهی را در پی خودشان میدانستند. در سینما، موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دور و بر خودشان مینگریستند، مبادا دیوانه یا از جان گذشتهای برنخیزد و موجب گرفتاری و دردسر همه را فراهم کند. سکوت مرگآسایی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد میکردند. روزنامهها جز مدح دیکتاتور چیزی برای نوشتن نداشتند. مردم تشنه خبر بودند و پنهانی دروغهای شاخدار پخش میکردند. کی جرأت داشت علنا بگوید که فلان چیز بد است، مگر ممکن میشد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد.
🍀@javaankavir
#شعر #غزل #ادبیات_کلاسیک
مردان خدا پردهٔ پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبک سیر فروغی
از دام گه خاک بر افلاک پریدند
#فروغی_بسطامی
🍂 @Javaankavir
مردان خدا پردهٔ پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبک سیر فروغی
از دام گه خاک بر افلاک پریدند
#فروغی_بسطامی
🍂 @Javaankavir
نيما يوشيج در مورد #نظام_وفا چه گفت؟🤔
علی نوري مشهور به #نیما_یوشیج در ۲۱ آبان 1276 در روستای یوش مازندران زاده شد ، پدرش ابراهیم خان نوری از راه کشاورزی و گله داری روزگار می گذراند. نیما خواندن و نوشتن را در روستا آموخت.
یازده ساله بود که به تهران کوچ کرد و در مدرسهی «سن لویی»، زبان فرانسه و انگلیسی و عربی و فارسی و علوم آموخت.
نیما دربارهی این دوران زندگیاش مینویسد: «من در مدرسه خوب کار نمیکردم و فقط نمرات نقاشی به داد من میرسید. اما بعدها در مدرسه، مراقبت و تشویق یک معلم خوشرفتار که #نظام_وفا شاعر بهنام امروز باشد، مرا به شعر گفتن انداخت»
جملاتي كه نيما در ابتداي مجموعه افسانه در خصوص معلم خود، #نظام_وفا ي آراني نوشته و سپس اين مجموعه را به وي تقديم كرده، گوياي تاثير عميق #نظام_وفا بر وي است:
✅✅✅«مبشري عزيزم: اگر موفق به انتشار شديد، اين دو سه سطر را روي جلد فراموش نكنيد كه به اسم چه كسي است: «منظومهي افسانه را به پيشگاه استادم #نظام_وفا تقديم ميكنم. هرچند كه ميدانم اين منظومه هديهي ناچيزي است؛ اما او اهاليِ كوهستان را به سادگي و صداقتشان خواهد بخشيد» من وظيفهام را با دستِ تهي نسبت به حقي كه او به گردنِ من دارد انجام ميدهم و تا زندهام بايد به ياد داشته باشم اين مردِ مردان، بالاتر از اينكه بگويم اين شاعرِ گوشهگرفته و آن قدر منزه و داراي حساسيتِ دردناك و خصايص شاعرانه، كسي است كه شعر را او به دهنِ من گذاشت و مرا به اين راه دلالت كرد. به من فهمانيد كه بايد آدم بود و درد كشيد و درد را شناخت. آدم بيدرد مثل آدمِ بيجان است. انسان براي خوردن و پوشيدن و حرصزدن و به چاپلوسيهاي شرمآور افتادن نيست. موجودي است كه اسمش انسان است. استعداد دارد كه به لذتهاي عالي دست بيندازد.»
نیما خود در باره اشعارش می نویسد : " در اشعار آزاد من وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته می شوند . کوتاه و بلند شدن مصرع ها در آنها بنا بر هوس و فانتزی نیست . من برای بی نظمی هم به نظمی اعتقاد دارم . هر کلمه من از روی قاعده دقیق به کلمه دیگر می چسبد. شعر آزاد سرودن برای من دشوارتر از غیر آن است."✅
سال های حوالی 1320 اوج شکوفایی شعری او محسوب می شوند ." ناقوس "،" دنیا خانه من است "،" مانلی "،" شهر صبح ، شهر شب " و... از دیگر آثار او هستند . او در سال 1338 پس از بازگشت ازسفری به یوش ، در اثر ابتلا به ذات الریه درگذشت.
🌹 #انجمن_ادبی_جوان_کویر_آران_و_بیدگل
#هر_جمعه_عصر
@Javaankavir
علی نوري مشهور به #نیما_یوشیج در ۲۱ آبان 1276 در روستای یوش مازندران زاده شد ، پدرش ابراهیم خان نوری از راه کشاورزی و گله داری روزگار می گذراند. نیما خواندن و نوشتن را در روستا آموخت.
یازده ساله بود که به تهران کوچ کرد و در مدرسهی «سن لویی»، زبان فرانسه و انگلیسی و عربی و فارسی و علوم آموخت.
نیما دربارهی این دوران زندگیاش مینویسد: «من در مدرسه خوب کار نمیکردم و فقط نمرات نقاشی به داد من میرسید. اما بعدها در مدرسه، مراقبت و تشویق یک معلم خوشرفتار که #نظام_وفا شاعر بهنام امروز باشد، مرا به شعر گفتن انداخت»
جملاتي كه نيما در ابتداي مجموعه افسانه در خصوص معلم خود، #نظام_وفا ي آراني نوشته و سپس اين مجموعه را به وي تقديم كرده، گوياي تاثير عميق #نظام_وفا بر وي است:
✅✅✅«مبشري عزيزم: اگر موفق به انتشار شديد، اين دو سه سطر را روي جلد فراموش نكنيد كه به اسم چه كسي است: «منظومهي افسانه را به پيشگاه استادم #نظام_وفا تقديم ميكنم. هرچند كه ميدانم اين منظومه هديهي ناچيزي است؛ اما او اهاليِ كوهستان را به سادگي و صداقتشان خواهد بخشيد» من وظيفهام را با دستِ تهي نسبت به حقي كه او به گردنِ من دارد انجام ميدهم و تا زندهام بايد به ياد داشته باشم اين مردِ مردان، بالاتر از اينكه بگويم اين شاعرِ گوشهگرفته و آن قدر منزه و داراي حساسيتِ دردناك و خصايص شاعرانه، كسي است كه شعر را او به دهنِ من گذاشت و مرا به اين راه دلالت كرد. به من فهمانيد كه بايد آدم بود و درد كشيد و درد را شناخت. آدم بيدرد مثل آدمِ بيجان است. انسان براي خوردن و پوشيدن و حرصزدن و به چاپلوسيهاي شرمآور افتادن نيست. موجودي است كه اسمش انسان است. استعداد دارد كه به لذتهاي عالي دست بيندازد.»
نیما خود در باره اشعارش می نویسد : " در اشعار آزاد من وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته می شوند . کوتاه و بلند شدن مصرع ها در آنها بنا بر هوس و فانتزی نیست . من برای بی نظمی هم به نظمی اعتقاد دارم . هر کلمه من از روی قاعده دقیق به کلمه دیگر می چسبد. شعر آزاد سرودن برای من دشوارتر از غیر آن است."✅
سال های حوالی 1320 اوج شکوفایی شعری او محسوب می شوند ." ناقوس "،" دنیا خانه من است "،" مانلی "،" شهر صبح ، شهر شب " و... از دیگر آثار او هستند . او در سال 1338 پس از بازگشت ازسفری به یوش ، در اثر ابتلا به ذات الریه درگذشت.
🌹 #انجمن_ادبی_جوان_کویر_آران_و_بیدگل
#هر_جمعه_عصر
@Javaankavir
⚫️
#شعر #مثنوی #ادبیات_معاصر
داغ داريم نه داغـی كه بر آن اخم كنيم
مرگمان باد اگر شكوه ای از زخم كنيم
مرد آن است كه از نسل سياوش باشد
"عاشقی شيوهی رندان بلا كش باشد "
چند قرن است كه زخمی متوالی دارند
از كويــر آمدهها بغض سفالـــــــی دارند
بنويسيد گلــــو هــــای شما راه بهشت
بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت
بنويسيد زنـی مُرد كــــه زنبيل نداشت
پسری زير زمين بود و پدر بيل نداشت
بنويسيد كه با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لای پتــو آوردند
زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه كبود
"دوش مــیآمد و رخساره بر افروخته بود
خوب داند كه به اين سينه چه ها می گذرد
هر كه از كوچه ی معشوقه ما می گذرد
بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجره ها ضجـــهی مرگ آمده بود
شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ
شاه قاجار بـــه دلداری ارگ آمده بود
با دلی پر شده از زخـــم نمک میخورديم
دوش وقت سحر از غصه ترک میخورديم
بنويسيد كـــه بم مظهر گمنامی هاست
سرزمين نفس زخمی بسطامیهاست
ننويسيد كـه بـم تلـی از آوار شده است
بم به خال لب يک دوست گرفتار شده است
مثل وقتی كه دل چلچلهای میشكند
مرد هـــم زير غــــم زلزلهای میشكند
زير بارِ غــم شهرم جگـرم می سوزد
به خدا بال و پرم بال و پرم میسوزد
مثل مرغی شده دل در قفسی از آتش
هر قدر اين ور آن ور بپرم میسوزد
بوی نارنج و حناهای نكوبيده بخيـر!
که در اين شهر ِ پر از دود سرم میسوزد
چارهای نيست گلم قسمت من هم اين است
دل به هر سرو قدی مـیسپرم میسوزد
الغرض از غـــــم دنيــا گلهای نيست عزيز!
گلهای هست اگر، حوصلهای نيست عزيز!
ياد دادند به ما نخل ِ كمر تا نكنيم
آنچــــه داريــم ز بيگانه تمنا نكنيم
آسمان هست، غزل هست، كبوتر داريم
بايد اين چـــادر ماتـم زده را برداريم
تن ِ ترد ِ همه ی چلچله ها در خاك و
پای هـر گور، چهل نخل تنـاور داريم
مشتی از خاک تو را باد كه پاشيد به شهر
پشت هـر حنجـره يک ايرج ديگر داريم
مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست
بم همينطور نمیماند و برخواهد خاست
داغ ديديم شما داغ نبينبد قبول!
تبــری همنفس باغ نبينيد قبول!
هيـــچ جای دل آباد شما بـــــم نشود
سايهی لطف خدا از سر ما كم نشود
گاه گاهی به لب عشق صدامان بكنيد
داغ ديديــــم اميــد است دعامان بكنيد
بــم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد
"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "
#حامد_عسکری
#زلزله_بم
#زلزله_کرمانشاه
@javaankavir
#شعر #مثنوی #ادبیات_معاصر
داغ داريم نه داغـی كه بر آن اخم كنيم
مرگمان باد اگر شكوه ای از زخم كنيم
مرد آن است كه از نسل سياوش باشد
"عاشقی شيوهی رندان بلا كش باشد "
چند قرن است كه زخمی متوالی دارند
از كويــر آمدهها بغض سفالـــــــی دارند
بنويسيد گلــــو هــــای شما راه بهشت
بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت
بنويسيد زنـی مُرد كــــه زنبيل نداشت
پسری زير زمين بود و پدر بيل نداشت
بنويسيد كه با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لای پتــو آوردند
زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه كبود
"دوش مــیآمد و رخساره بر افروخته بود
خوب داند كه به اين سينه چه ها می گذرد
هر كه از كوچه ی معشوقه ما می گذرد
بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجره ها ضجـــهی مرگ آمده بود
شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ
شاه قاجار بـــه دلداری ارگ آمده بود
با دلی پر شده از زخـــم نمک میخورديم
دوش وقت سحر از غصه ترک میخورديم
بنويسيد كـــه بم مظهر گمنامی هاست
سرزمين نفس زخمی بسطامیهاست
ننويسيد كـه بـم تلـی از آوار شده است
بم به خال لب يک دوست گرفتار شده است
مثل وقتی كه دل چلچلهای میشكند
مرد هـــم زير غــــم زلزلهای میشكند
زير بارِ غــم شهرم جگـرم می سوزد
به خدا بال و پرم بال و پرم میسوزد
مثل مرغی شده دل در قفسی از آتش
هر قدر اين ور آن ور بپرم میسوزد
بوی نارنج و حناهای نكوبيده بخيـر!
که در اين شهر ِ پر از دود سرم میسوزد
چارهای نيست گلم قسمت من هم اين است
دل به هر سرو قدی مـیسپرم میسوزد
الغرض از غـــــم دنيــا گلهای نيست عزيز!
گلهای هست اگر، حوصلهای نيست عزيز!
ياد دادند به ما نخل ِ كمر تا نكنيم
آنچــــه داريــم ز بيگانه تمنا نكنيم
آسمان هست، غزل هست، كبوتر داريم
بايد اين چـــادر ماتـم زده را برداريم
تن ِ ترد ِ همه ی چلچله ها در خاك و
پای هـر گور، چهل نخل تنـاور داريم
مشتی از خاک تو را باد كه پاشيد به شهر
پشت هـر حنجـره يک ايرج ديگر داريم
مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست
بم همينطور نمیماند و برخواهد خاست
داغ ديديم شما داغ نبينبد قبول!
تبــری همنفس باغ نبينيد قبول!
هيـــچ جای دل آباد شما بـــــم نشود
سايهی لطف خدا از سر ما كم نشود
گاه گاهی به لب عشق صدامان بكنيد
داغ ديديــــم اميــد است دعامان بكنيد
بــم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد
"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "
#حامد_عسکری
#زلزله_بم
#زلزله_کرمانشاه
@javaankavir
✔️✔️✔️✔️
#شعر #غزل #ادبیات_معاصر
دلت لرزیده و چون خانه ات صدها ترک دارد
هزاران شکوه از بی رحمی چرخ و فلک دارد
غمت ای هموطن آوار سنگینیست بر دلها
بنازم دست هایی را که یارای کمک دارد
دلیل زخم های تو اگر دستان من باشد
پیام تسلیت دادن فقط حُکم نمک دارد
کسی هرگز نمی فهمد غم چوپان پیری را
که اکنون از همه دنیا فقط یک نی لبک دارد
یکی از قول شیخ شهر میگوید:فقط توبه!
عقوبت کرده حق، ما را؛خداقصد محک دارد...
خدا؛ازآسمان بر ما همیشه درد می باری
دلم رنجیده و آری؛به عدل و داد شک دارد...
🍂 @Javaankavir
#زلزله_کرمانشاه
#محمود_فرزین
#شعر #غزل #ادبیات_معاصر
دلت لرزیده و چون خانه ات صدها ترک دارد
هزاران شکوه از بی رحمی چرخ و فلک دارد
غمت ای هموطن آوار سنگینیست بر دلها
بنازم دست هایی را که یارای کمک دارد
دلیل زخم های تو اگر دستان من باشد
پیام تسلیت دادن فقط حُکم نمک دارد
کسی هرگز نمی فهمد غم چوپان پیری را
که اکنون از همه دنیا فقط یک نی لبک دارد
یکی از قول شیخ شهر میگوید:فقط توبه!
عقوبت کرده حق، ما را؛خداقصد محک دارد...
خدا؛ازآسمان بر ما همیشه درد می باری
دلم رنجیده و آری؛به عدل و داد شک دارد...
🍂 @Javaankavir
#زلزله_کرمانشاه
#محمود_فرزین
شمس لنگرودی
دلم به بوی تو آغشته است
من این راهِ دراز را آمده ام تا تو را ببینم...
☘ @Javaankavir
☘ @Javaankavir
جلسه نقد و بررسی شعر و آثار ادبی
🔻امروز جمعه #ساعت 18🔺
#آدرس: خیابان شهدا. انتهای معراج سوم
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
منتظر حضور سبزتان هستیم☘
(پیشاپیش از این که به موقع تشریف میآورید سپاسگزاریم😉)
🌱 @Javaankavir
🔻امروز جمعه #ساعت 18🔺
#آدرس: خیابان شهدا. انتهای معراج سوم
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
منتظر حضور سبزتان هستیم☘
(پیشاپیش از این که به موقع تشریف میآورید سپاسگزاریم😉)
🌱 @Javaankavir
کانال انجمن ادبی جوان کویر را به دوستان و آشنایان خود که به ادبیات علاقهمند هستند معرفی کنید.
🍀لینک عضویت در کانال:
https://t.me/joinchat/AAAAAE-tc6TYpHa_C7saBQ
🍀لینک عضویت در کانال:
https://t.me/joinchat/AAAAAE-tc6TYpHa_C7saBQ
Telegram
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
"فیلترینگیسم!"
نسلِ امروز که در غار نباید باشد
به خُرافات گرفتار نباید باشد
دَمِتان گرم به ما پنجره دادید امّا
وسطِ پنجره دیوار نباید باشد!
مَبحثِ حُجب و حیا مبحثِ خوبی ست ولی
پایِ زرّافه که شلوار نباید باشد!
فکرِ پوشاندنِ تار و نِی و تُمبک زشت است
شیشه ی عینکتان تار نباید باشد
فیلترینگیدی و قیچیدی و سانسوریدی!
مؤمن اینقدر خودآزار نباید باشد!
کشمکش های شماها سَرِ هر چیزِ مُدِرن
باعثِ خنده ی کُفّار نباید باشد
راهِ رفتن به بهشت از دلِ "لا اِکراه" است
حال با حور به اجبار نباید باشد!
هر که مسئولِ گناهانِ خودش خواهد بود
فهمِ این مسئله دشوار نباید باشد
آنکه بایست بفهمد به گمانم خواب است
آدمِ شب زده بیدار نباید باشد..!
#شروین_سلیمانی
#طنز
🍀@javaankavir
نسلِ امروز که در غار نباید باشد
به خُرافات گرفتار نباید باشد
دَمِتان گرم به ما پنجره دادید امّا
وسطِ پنجره دیوار نباید باشد!
مَبحثِ حُجب و حیا مبحثِ خوبی ست ولی
پایِ زرّافه که شلوار نباید باشد!
فکرِ پوشاندنِ تار و نِی و تُمبک زشت است
شیشه ی عینکتان تار نباید باشد
فیلترینگیدی و قیچیدی و سانسوریدی!
مؤمن اینقدر خودآزار نباید باشد!
کشمکش های شماها سَرِ هر چیزِ مُدِرن
باعثِ خنده ی کُفّار نباید باشد
راهِ رفتن به بهشت از دلِ "لا اِکراه" است
حال با حور به اجبار نباید باشد!
هر که مسئولِ گناهانِ خودش خواهد بود
فهمِ این مسئله دشوار نباید باشد
آنکه بایست بفهمد به گمانم خواب است
آدمِ شب زده بیدار نباید باشد..!
#شروین_سلیمانی
#طنز
🍀@javaankavir
گفتم: " دنیا مثل آتشگردان است. هرچه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود."
گفت: "بله. آنقدر سریع است که ادم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد."
گفتم: "پس چه باید کرد؟"
گفت: "تحمل و سکوت."
گفت: " وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد."
📚سمفونی مردگان
📌#عباس_معروفی
☘ @JavaanKavir
گفت: "بله. آنقدر سریع است که ادم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد."
گفتم: "پس چه باید کرد؟"
گفت: "تحمل و سکوت."
گفت: " وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد."
📚سمفونی مردگان
📌#عباس_معروفی
☘ @JavaanKavir
#معرفی_هنرمندان_و_شاعران
محمد علی دشتی ( #فایز )
محمدعلی دشتی متخلص به فایز و مشهور به فایز دشتی، شاعر دوبیتیسرای جنوب ایران به سال ۱۲۵۰ هجری قمری (۱۲۱۳ ش) در کردوان علیا روستایی در منطقه دشتی قدیم متولد گردید که امروزه یکی از روستاهای بخش کاکی در شهرستان دشتی استان بوشهر است. وی پس از هشتاد سال زندگی در سال ۱۳۳۰ قمری (۱۲۸۹ ش) در روستای گزدراز درگذشت و جسدش را پس از چند ماه امانت بنا به وصیت وی به نجف منتقل نموده و در آنجا دفن کردند.
از قدیم در تصنیفات آثارش گاه او را فایز دشتستانی نامیدهاند که فایز دشتی صحیحتر است و جایی برای مناقشه باقی نمیگذارد.
💢زندگی و تحصیلات :💢
بی گمان وی پس از باباطاهر همدانی، شاعر قرن پنجم، از بزرگترین و معروفترین دوبیتیسرایان ایران است. پدرش مظفر، فرزند حاج درویش از روستای کردوان بود و نسل اندر نسل ریاست این روستا را عهده دار بودند. همچنین سلسله نسب فایز به «فارس بن شهبان» یکی از مشایخ آل برنجه، میرسد. فایز دشتی تحصیلات خود را در زادگاهش کردوان علیا، و سپس بردخون که دارای حوزهٔ علمیه بودهاست آغاز کرد و قرآن و چند کتاب دیگر را به وسیلهٔ معلمان و مکتبداران محلی آموخت. بعد از آن به روستای خود بازگشت و تحصیلات خود را پیش یکی از مشایخ محلی به نام «شیخ احمد عاشوری» در سطح بالاتری ادامه داد. وی در دربار محمد خان دشتی که خود نیز طبع شاعری داشت و مشغول به سرودن و ترویج علم بود و کتابت میکرد مشغول به شعر گفتن و ترویج علم شد. پس از کشته شدن محمد خان، فایز به گزدراز (روستایی نزدیک به خورموج) رفت.
💢ویژگیهای شعری :💢
فایز دشتی را در حقیقت میتوان نماینده شعرهای فولکلوریک و ادبیات عوام و بومی محسوب کرد و او را با احساسترین شاعر عوام و مردمی خواند و اگر گاهی در اشعار فایز، قافیه و وزن مختل است بر او ایرادی نیست، زیرا که محتوای دوبیتیهای وی از بس پرمعنا و پراحساس است جز اهل فن، کمتر کسی متوجهٔ نقایص شعرهایش میشود. محمدعلی فایز شبان دشتهای دشتی، بی گمان از چهرههای درخشان ادب مردمی ایران است. هر چند او در زمرهٔ شاعران بی شناسنامه محسوب میشود، اما، گمنامیاش نه چندان است که بر احساس لطیف و ذوق سرشار شاعرانهاش سرپوش بگذارد و نام و اشعارش را در خاطرهها، به دست فراموشی بسپارد. شماره دوبیتیهای فایز به درستی معلوم نیست، در برخی جزوهها تعداد دوبیتیهای این شاعر را به تفاوت بین ۱۳۴ ـ ۲۷۹ ـ ۲۸۲ ـ ۳۳۲ ذکر کردهاند.
وی از بزرگترین دوبیتی سرایان ایرانی میباشد. دوبیتیهای وی سیاق فهلویات قدیم را دارد و پس از اشعار باباطاهر همدانی بخصوص در ادبیات و فرهنگ عامه شناخته شدهاست. البته تفاوت ماهوی اش با اشعار باباطاهر این است که بجای سوز راستین و عرفانی و معنوی اشعار باباطاهر اشعارش از سوز هجران تعلق مجازی و دربردارنده درد زمانه و بر مبنای درد روستایی میباشد و ارزش فولکلوریکی در فرهنگ عامه دارد. او تقریباً در همه دوبیتیهایش از تخلص بهره میگیرد و بیشتر از هر چیز عشق به پری و بیان سوز هجرانش را به نمایش میگذارد.
💢از دوبیتیهای اوست:💢
✔️لب و دندان و چشم و زلف و رخسار
✔️ بر و دوش و قد و بالا و رفتار
✔️به جنت حور اگر فایز چنین است
✔️بر احوالت به محشر گریه کن زار
💢شاعران دنباله رو :💢
وی احیاگر دوبیتی سرایی جنوب بوده و بیشتر دوبیتی سرایان جنوب به پیروی از وی دوبیتی سرودهاند؛ که از جمله آنها:
مفتون بردخونی
محمد خان دشتی
میرزا عباس دیری
ملا حسن کبگانی
شفیق شهریاری
احمد خان دشتی
حاج عابدین باکی
سید علینقی دشتی (شریعت)
ملا محمد نادم
محیای بردخونی
احمد فقیه
عبدالرضا کردوانی (محزون)
ابوالقاسم زیررودی (فیض)
ابراهیم مزارعی (صدیق)
سید محمدصادق نبوی
سیدعبدالله علوی
✅ کانال انجمن ادبی جوان کویر:
🔰 @javaankavir
🔆 جلسات هفتگی انجمن :
جمعه ها عصر
محمد علی دشتی ( #فایز )
محمدعلی دشتی متخلص به فایز و مشهور به فایز دشتی، شاعر دوبیتیسرای جنوب ایران به سال ۱۲۵۰ هجری قمری (۱۲۱۳ ش) در کردوان علیا روستایی در منطقه دشتی قدیم متولد گردید که امروزه یکی از روستاهای بخش کاکی در شهرستان دشتی استان بوشهر است. وی پس از هشتاد سال زندگی در سال ۱۳۳۰ قمری (۱۲۸۹ ش) در روستای گزدراز درگذشت و جسدش را پس از چند ماه امانت بنا به وصیت وی به نجف منتقل نموده و در آنجا دفن کردند.
از قدیم در تصنیفات آثارش گاه او را فایز دشتستانی نامیدهاند که فایز دشتی صحیحتر است و جایی برای مناقشه باقی نمیگذارد.
💢زندگی و تحصیلات :💢
بی گمان وی پس از باباطاهر همدانی، شاعر قرن پنجم، از بزرگترین و معروفترین دوبیتیسرایان ایران است. پدرش مظفر، فرزند حاج درویش از روستای کردوان بود و نسل اندر نسل ریاست این روستا را عهده دار بودند. همچنین سلسله نسب فایز به «فارس بن شهبان» یکی از مشایخ آل برنجه، میرسد. فایز دشتی تحصیلات خود را در زادگاهش کردوان علیا، و سپس بردخون که دارای حوزهٔ علمیه بودهاست آغاز کرد و قرآن و چند کتاب دیگر را به وسیلهٔ معلمان و مکتبداران محلی آموخت. بعد از آن به روستای خود بازگشت و تحصیلات خود را پیش یکی از مشایخ محلی به نام «شیخ احمد عاشوری» در سطح بالاتری ادامه داد. وی در دربار محمد خان دشتی که خود نیز طبع شاعری داشت و مشغول به سرودن و ترویج علم بود و کتابت میکرد مشغول به شعر گفتن و ترویج علم شد. پس از کشته شدن محمد خان، فایز به گزدراز (روستایی نزدیک به خورموج) رفت.
💢ویژگیهای شعری :💢
فایز دشتی را در حقیقت میتوان نماینده شعرهای فولکلوریک و ادبیات عوام و بومی محسوب کرد و او را با احساسترین شاعر عوام و مردمی خواند و اگر گاهی در اشعار فایز، قافیه و وزن مختل است بر او ایرادی نیست، زیرا که محتوای دوبیتیهای وی از بس پرمعنا و پراحساس است جز اهل فن، کمتر کسی متوجهٔ نقایص شعرهایش میشود. محمدعلی فایز شبان دشتهای دشتی، بی گمان از چهرههای درخشان ادب مردمی ایران است. هر چند او در زمرهٔ شاعران بی شناسنامه محسوب میشود، اما، گمنامیاش نه چندان است که بر احساس لطیف و ذوق سرشار شاعرانهاش سرپوش بگذارد و نام و اشعارش را در خاطرهها، به دست فراموشی بسپارد. شماره دوبیتیهای فایز به درستی معلوم نیست، در برخی جزوهها تعداد دوبیتیهای این شاعر را به تفاوت بین ۱۳۴ ـ ۲۷۹ ـ ۲۸۲ ـ ۳۳۲ ذکر کردهاند.
وی از بزرگترین دوبیتی سرایان ایرانی میباشد. دوبیتیهای وی سیاق فهلویات قدیم را دارد و پس از اشعار باباطاهر همدانی بخصوص در ادبیات و فرهنگ عامه شناخته شدهاست. البته تفاوت ماهوی اش با اشعار باباطاهر این است که بجای سوز راستین و عرفانی و معنوی اشعار باباطاهر اشعارش از سوز هجران تعلق مجازی و دربردارنده درد زمانه و بر مبنای درد روستایی میباشد و ارزش فولکلوریکی در فرهنگ عامه دارد. او تقریباً در همه دوبیتیهایش از تخلص بهره میگیرد و بیشتر از هر چیز عشق به پری و بیان سوز هجرانش را به نمایش میگذارد.
💢از دوبیتیهای اوست:💢
✔️لب و دندان و چشم و زلف و رخسار
✔️ بر و دوش و قد و بالا و رفتار
✔️به جنت حور اگر فایز چنین است
✔️بر احوالت به محشر گریه کن زار
💢شاعران دنباله رو :💢
وی احیاگر دوبیتی سرایی جنوب بوده و بیشتر دوبیتی سرایان جنوب به پیروی از وی دوبیتی سرودهاند؛ که از جمله آنها:
مفتون بردخونی
محمد خان دشتی
میرزا عباس دیری
ملا حسن کبگانی
شفیق شهریاری
احمد خان دشتی
حاج عابدین باکی
سید علینقی دشتی (شریعت)
ملا محمد نادم
محیای بردخونی
احمد فقیه
عبدالرضا کردوانی (محزون)
ابوالقاسم زیررودی (فیض)
ابراهیم مزارعی (صدیق)
سید محمدصادق نبوی
سیدعبدالله علوی
✅ کانال انجمن ادبی جوان کویر:
🔰 @javaankavir
🔆 جلسات هفتگی انجمن :
جمعه ها عصر
.
💎به بهانه ی سالروز درگذشت #گابریل_گارسیا_مارکز
گابریل گارسیا مارکز،متولد کلمبیا،توسط پدربزرگ و مادربزرگش در آرکاتا بزرگ شد. او بعدها در اولین کتاب خاطراتش با عنوان "زندهام که روایت کنم" نوشت که دوران کودکی الهام بخش تمام داستان های وی بوده است. او تحت تاثیر پدربزرگش که شخصیتی آزادی خواه بود و در هر دو جنگ داخلی کلمبیا شرکت کرده بود آگاهی سیاسی پیدا کرد.
🌹او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو مشهور بود و پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی میکرد. مارکز برنده جایزه نوبل ادبیات در سال 1982 را بیش از سایر آثارش به خاطر رمان "صد سال تنهایی" چاپ 1967 میشناسند که یکی از پرفروش ترین کتاب های جهان است.
در سال 1941 اولین نوشتههایش را در روزنامه ای به نام Juventude که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود منتشر کرد و در سال 1947 به تحصیل رشته حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت و همزمان با روزنامه آزادی خواه الاسپکتادور به همکاری پرداخت. در همین روزنامه بود که گزارش داستانی سرگذشت یک غریق به صورت پاورقی چاپ شد.
در سال 1954 به عنوان خبرنگار الاسپکتادور به رم و در سال 1955 پس از بسته شدن روزنامهاش به پاریس رفت. در سفری کوتاه به کلمبیا در سال 1958 با نامزدش مرسدس بارکاپاردو در سیزده سالگی تقاضای ازدواج کرد و بیش از نیم قرن با یکدیگر زندگی کردند، حاصل این ازدواج دو فرزند به نام های رودریگو و گونزالو می باشد.
در سال 1965 شروع به نوشتن رمان "صد سال تنهایی" کرد و آن را در سال 1967 به پایان رساند."صد سال تنهایی" در بوینس آیرس منتشر شد و به موفقیتی بزرگ و چشمگیر رسید و به عقیده اکثر منتقدان شاهکار او به شمار میرود. ایده اولیه برای نوشتن نخستین فصل کتاب "صد سال تنهایی" در سال 1965 وقتی که مشغول رانندگی به سمت آکاپولکو در مکزیک بود به ذهنش رسید.
در سال 1970 کتاب "سرگذشت یک غریق" را در بارسلون چاپ کرد و در همان سال به وی پیشنهاد کار در سفارت کلمبیا در اسپانیا به وی داده شده که وی این پیشنهاد را رد کرد و یک سفر طولانی به مدت 2 سال را در کشورهای کارائیب آغاز کرد و در طول این مدت کتاب داستان باورنکردنی و غمانگیز "ارندیرای سادهدل و مادربزرگ سنگدلاش" را نوشت که جایزه رومولوگایه گوس بهترین رمان را بدست آورد. وی سپس دوباره به اسپانیا برگشت تا روی دیکتاتوری فرانکو از نزدیک مطالعه کند که حاصل این تجربه رمان "پاییز پدرسالار" بود.
💢در اوایل دهه 80 به کلمبیا برگشت ولی با تهدید ارتش کلمبیا دوباره به همراه همسر و دو فرزندش برای زندگی به مکزیک رفت. او در سال 1999 رسما مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد و در سال 2000 مردم کلمبیا با ارسال طومار هایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت!
🌼مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی بود، اگرچه تمام آثارش را نمیتوان در این سبک طبقهبندی کرد. پزشکان در سال 2012 اعلام کردند که مارکز به بیماری آلزایمر مبتلا شده است.
تقریبا تمام آثار داستانی مارکز به فارسی ترجمه و منتشر شده است.
گابریل گارسیا مارکز، در 17 آوریل 2014 در 87 سالگی در مکزیکو سیتی درگذشت. جسد وی فردای آن روز در روز آدینه در مکزیکوسیتی سوزانده شد، بخشی از خاکستر جسد وی به کلمبیا زادگاهش منتقل شد.
✨دانستنی های درباره ی گابریل گارسیا مارکز:
☀️در سال 1982 یکی از اعضای هیئت داوران جشنواره ی فیلم کن بود.
☀️از دوستان نزدیک فیدل کاسترو بود.
☘ @JavaanKavir
💎به بهانه ی سالروز درگذشت #گابریل_گارسیا_مارکز
گابریل گارسیا مارکز،متولد کلمبیا،توسط پدربزرگ و مادربزرگش در آرکاتا بزرگ شد. او بعدها در اولین کتاب خاطراتش با عنوان "زندهام که روایت کنم" نوشت که دوران کودکی الهام بخش تمام داستان های وی بوده است. او تحت تاثیر پدربزرگش که شخصیتی آزادی خواه بود و در هر دو جنگ داخلی کلمبیا شرکت کرده بود آگاهی سیاسی پیدا کرد.
🌹او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو مشهور بود و پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی میکرد. مارکز برنده جایزه نوبل ادبیات در سال 1982 را بیش از سایر آثارش به خاطر رمان "صد سال تنهایی" چاپ 1967 میشناسند که یکی از پرفروش ترین کتاب های جهان است.
در سال 1941 اولین نوشتههایش را در روزنامه ای به نام Juventude که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود منتشر کرد و در سال 1947 به تحصیل رشته حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت و همزمان با روزنامه آزادی خواه الاسپکتادور به همکاری پرداخت. در همین روزنامه بود که گزارش داستانی سرگذشت یک غریق به صورت پاورقی چاپ شد.
در سال 1954 به عنوان خبرنگار الاسپکتادور به رم و در سال 1955 پس از بسته شدن روزنامهاش به پاریس رفت. در سفری کوتاه به کلمبیا در سال 1958 با نامزدش مرسدس بارکاپاردو در سیزده سالگی تقاضای ازدواج کرد و بیش از نیم قرن با یکدیگر زندگی کردند، حاصل این ازدواج دو فرزند به نام های رودریگو و گونزالو می باشد.
در سال 1965 شروع به نوشتن رمان "صد سال تنهایی" کرد و آن را در سال 1967 به پایان رساند."صد سال تنهایی" در بوینس آیرس منتشر شد و به موفقیتی بزرگ و چشمگیر رسید و به عقیده اکثر منتقدان شاهکار او به شمار میرود. ایده اولیه برای نوشتن نخستین فصل کتاب "صد سال تنهایی" در سال 1965 وقتی که مشغول رانندگی به سمت آکاپولکو در مکزیک بود به ذهنش رسید.
در سال 1970 کتاب "سرگذشت یک غریق" را در بارسلون چاپ کرد و در همان سال به وی پیشنهاد کار در سفارت کلمبیا در اسپانیا به وی داده شده که وی این پیشنهاد را رد کرد و یک سفر طولانی به مدت 2 سال را در کشورهای کارائیب آغاز کرد و در طول این مدت کتاب داستان باورنکردنی و غمانگیز "ارندیرای سادهدل و مادربزرگ سنگدلاش" را نوشت که جایزه رومولوگایه گوس بهترین رمان را بدست آورد. وی سپس دوباره به اسپانیا برگشت تا روی دیکتاتوری فرانکو از نزدیک مطالعه کند که حاصل این تجربه رمان "پاییز پدرسالار" بود.
💢در اوایل دهه 80 به کلمبیا برگشت ولی با تهدید ارتش کلمبیا دوباره به همراه همسر و دو فرزندش برای زندگی به مکزیک رفت. او در سال 1999 رسما مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد و در سال 2000 مردم کلمبیا با ارسال طومار هایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت!
🌼مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی بود، اگرچه تمام آثارش را نمیتوان در این سبک طبقهبندی کرد. پزشکان در سال 2012 اعلام کردند که مارکز به بیماری آلزایمر مبتلا شده است.
تقریبا تمام آثار داستانی مارکز به فارسی ترجمه و منتشر شده است.
گابریل گارسیا مارکز، در 17 آوریل 2014 در 87 سالگی در مکزیکو سیتی درگذشت. جسد وی فردای آن روز در روز آدینه در مکزیکوسیتی سوزانده شد، بخشی از خاکستر جسد وی به کلمبیا زادگاهش منتقل شد.
✨دانستنی های درباره ی گابریل گارسیا مارکز:
☀️در سال 1982 یکی از اعضای هیئت داوران جشنواره ی فیلم کن بود.
☀️از دوستان نزدیک فیدل کاسترو بود.
☘ @JavaanKavir
ماجرای جالب عشق #رهى_معیری به مریم فيروز (دختر عبدالحسین خان فرمانفرما و همسر نورالدین کیانوری)
رهی معیری یکی از نامآورترین شاعران دهۀ بیست تا پنجاه خورشیدی است که با قریحۀ چشمگیر و گاه شگفتانگیز، تخیل دورپرواز و شاعرانۀ خود را به تصویر کشیده و آن را در کالبد انواع شعر، حتی ترانههای غزلوار و طنزهای بدیع انتقادی و اجتماعی بیان کرده است.
رهی معیری زمانی عاشق مریم فیروز بود؛ دختر شاهزادهء معروف عبدالحسینخان فرمانفرما.
رهی معیری درکنار مریم، همچنان از برکت عشق شورانگیز دختر شهرآشوب تهران، بالیده شده، مواد مخدر و سیگار را ترک میکند و به تشویق او با نامهای مستعار، به نوشتن مطالب انتقادی در روزنامهها میپردازد.
مریم فیروز همواره منبع ذوق شاعرانهء او بوده:
خیالانگیز و جانپرور، چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی، که میدانی که زیبایی
من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقتسوز خود، عاشقتر از مایی...
مریم فیروز بین رهی معیری و نورالدین کیانوری (رهبر حزب توده) دومی را انتخاب کرد و در پی ترور نافرجام محمدرضا پهلوی توسط اعضای حزب توده و بهدلیل گرایش مریم فیروز به این حزب، نامبرده در سال 1333 از ایران گریخت و تا انقلاب 57 به ایران بازنگشت.
ترانهء کاروان، بعد از فرار مریم از ایران توسط رهی سروده شده و بازتاب رنج شاعری است که بعد از کوچ محبوب خود، تا پایان عمر به تنهایی زیست و به یاد او ترانهها و غزلهای زیادی سرود.
مشهورترین ترانههای او «خزان عشق»، «به کنارم بنشین»، «دیدی که رسوا شد دلم»، «نوای نی»، «دارم شب و روز»، «شب جدایی» و چند ترانه دیگر است که در بین مردم شهرت بهسزایی دارد.
رهی معیری به عشق و فراقِ مریم تا آخر عمر مجرد زیست و در آبان 1347 یعنی دهسال پیش از بازگشت مریم، بر اثر بیماری سرطان معده در تنهایی چشم از جهان فرو بست.
🔰 به ما بپیوندید در " کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل ":
☘ @JavaanKavir
رهی معیری یکی از نامآورترین شاعران دهۀ بیست تا پنجاه خورشیدی است که با قریحۀ چشمگیر و گاه شگفتانگیز، تخیل دورپرواز و شاعرانۀ خود را به تصویر کشیده و آن را در کالبد انواع شعر، حتی ترانههای غزلوار و طنزهای بدیع انتقادی و اجتماعی بیان کرده است.
رهی معیری زمانی عاشق مریم فیروز بود؛ دختر شاهزادهء معروف عبدالحسینخان فرمانفرما.
رهی معیری درکنار مریم، همچنان از برکت عشق شورانگیز دختر شهرآشوب تهران، بالیده شده، مواد مخدر و سیگار را ترک میکند و به تشویق او با نامهای مستعار، به نوشتن مطالب انتقادی در روزنامهها میپردازد.
مریم فیروز همواره منبع ذوق شاعرانهء او بوده:
خیالانگیز و جانپرور، چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی، که میدانی که زیبایی
من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقتسوز خود، عاشقتر از مایی...
مریم فیروز بین رهی معیری و نورالدین کیانوری (رهبر حزب توده) دومی را انتخاب کرد و در پی ترور نافرجام محمدرضا پهلوی توسط اعضای حزب توده و بهدلیل گرایش مریم فیروز به این حزب، نامبرده در سال 1333 از ایران گریخت و تا انقلاب 57 به ایران بازنگشت.
ترانهء کاروان، بعد از فرار مریم از ایران توسط رهی سروده شده و بازتاب رنج شاعری است که بعد از کوچ محبوب خود، تا پایان عمر به تنهایی زیست و به یاد او ترانهها و غزلهای زیادی سرود.
مشهورترین ترانههای او «خزان عشق»، «به کنارم بنشین»، «دیدی که رسوا شد دلم»، «نوای نی»، «دارم شب و روز»، «شب جدایی» و چند ترانه دیگر است که در بین مردم شهرت بهسزایی دارد.
رهی معیری به عشق و فراقِ مریم تا آخر عمر مجرد زیست و در آبان 1347 یعنی دهسال پیش از بازگشت مریم، بر اثر بیماری سرطان معده در تنهایی چشم از جهان فرو بست.
🔰 به ما بپیوندید در " کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل ":
☘ @JavaanKavir