شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
242 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
ماجرای عجیب عایشه (دختر بازرگان استانبولی) که هر سال به ایران می آمد تا به زیارت قبر عارف قزوینی برود.

مرداد هر سال از راهی دور زنی شوریده بار سفر می‌بست تا شاخه گلی نثار آرامگاه محبوبش کند و چند روزی معتکف خاک جانان باشد.این عشق شورانگیز و پاک که سالها زبانزد مردم همدان بود، داستانی جالب و شنیدنی دارد.

روزی از استانبول ترکیه آمد و در یکی از مسافرخانه‌های خیابان بوذر جمهری اتاق محقری اجاره کرده بود تا رهسپار همدان شود. روی تخت فرسوده نشسته بود و زیر لب تصنیف بادبهاری عارف را با لهجه‌ترکی، فارسی زمزمه میکرد. با اینکه خیلی پیر بود طنین صدایش شوری عجیب داشت. با کف دستش قطرات اشکش را پاک کرد. از هر دو چشم نابینا بود. سلام کردیم. خاطراتش را اینطور ورق زد:

سالهای قبل در یک خانواده متجدد استانبولی بدنیا آمدم. مدتی همراه پدرم بدلیل شغلش، در ایران اقامت داشتیم و فارسی را فرا گرفتم. سپس به ترکیه برگشتیم. در اوج زیبائی و جوانی و دلفریبی و رفاه بودم. بطوریکه جوانان شهر گرد حُسنم پروانه‌وار میگشتند. هر روز عصر پدرم با عده‌ای از دوستان با ذوقش در باغ منزلمان بساط عیش و نوش می‌گستراندند. روزی مردی مهمان با قامت کشیده و صورتی مردانه بی آنکه زیبا باشد دلم را بدجوری همراه خودش برد. لبخندی طنزآمیز به لب داشت و دنیا را به‌هیچ می‌پنداشت. پدرم بالای مجلس را به وی اختصاص میداد و و احترام زیادی برایش قائل بود. آهسته از دوستان پدرم پرسیدم‌ کیست ؟ گفتند: عارف است و از ایران آمده. همراه ساز دوست پدرم چنان آوازی خواند (عایشه با گریه بسیار و فوق‌العاده حزن‌انگیز تعریف میکند) مانند باران بهاری که بر غبار بنشیند، همهمه های مجلس را فرو نشاند. همه سراپاش گوش بودند. عارف هم که زیر چشم متوجه نگاه ‌های‌ خاصم‌ شده بود برخاست و در چشمانم نگریست و نالید:

چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال
خدا نگاه ترا با کس آشنا نکند

نگاهش مرا به دام انداخت. این عشق مرا رسوای شهرم نمود. انگشت نمای دوست و دشمن شدم ولی من اسیر دام عشقش بودم. مردم شهر و پدرم از من خواستند دل از این مرد تبعیدی بردارم. یک روز به خود آمدم دیدم عارف یاد وطن افتاده و عزم رفتن کرده. حیله‌ها به کار بردم تا نگهش دارم نشد. مویه‌ها کردم ودر دلش اثر نکرد. بااینکه میدانست محیط ایران برایش حکم شکنجه گاه را دارد باز عزم بازگشت داشت. گفتم: اگر خانه خرابه‌ای در خاک وطنت داشتی دیگر ویران شده، دیگر در وطنت جائی برایت نیست. من مجلل ترین خانه را در اختیارت میگذارم و قلبم را به تو هدیه میدهم و در قلبم زندگی کن. در جواب خندید و گفت: تو فکر میکنی وطنم جای من نیست ؟ زهی خیال باطل، کنار مسجد میخوابم!
یک روز بی‌خبر همینطور که بی سر و صدا آمده بود همان طور مرا تنها گذاشت و رفت و من هیچگاه در زمان حیاتم نتوانستم ببینمش. گاهی نامه‌ای رد و بدل میکردیم. تا اینکه پس از مرگ پدرم عزم ایران کردم. ولی از حاج شیخ محمد تقی وکیل الرعای همدانی شنیدم عارف در اوج فقر و تنگدستی و به وضع رقّت‌باری درگذشت. عجیب آن بود که با اینکه عارف میدانست من دولتمندم و ثروتمند، ولی هیچگاه از من کوچکترین چیزی نخواست. گذشت زمان چیزی از عشق من به عارف نکاست. بنابراین هر سال به عشق او بر سر مزارش میایم. حالا من هم شدم عارف. پیر و فرسوده و تنگدست. همدانی ها اکثرا مرا میشناسند و داستان مرا میدانند.(بغض دیگر امانش نمیدهد و آه و حسرت در نگاهش بیداد)

📚منبع: خاطرات جمشید صداقت نژاد - رندان خراباتی

📌پ.ن: شادروان علی حاتمی در نوشتن فیلم دلشدگان از این داستان اقتباس نمود.

🍂 @Javaankavir
حضور اعضای 🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹 در سومین نشست نوروزی انجمن طنزپردازان کاشان
و انتخاب آقای #علیرضا_مشهودی به عنوان طنزپرداز برتر🙏🌸

@Javaankavir
#گزارش

امروز ۱۷ فروردین ۹۷

🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹

سپاس از حضور گرم دوستان😊

🌸شعر برتر این هفته متعلق به آقای #علیرضا_مشهودی است.
@JavaanKavir
🔰 غزلی زیبا از حسین جنتی🔰

بار سنگین، ماه پنهان، اسبِ لاغر نابلد

ره خطا بود و علامت گنگ و رهبر نابلد!

ما توکل کرده بودیم این ولی کافی نبود

نیل تر بود و عصا خشک و پیمبر نابلد!

از چه می خواهی بدانی؟ هیچیک از ما نماند

دشمن از هر سو نمایان ما و لشکر نابلد

از سرم پرسی؟ جز این در خاطرم چیزی نماند

تیغ چرخان بود و گردن نازک و سر نابلد!

مشتهامان را گره کردیم اما ای دریغ

مشتی از ما سست پیمان مشتِ دیگر نابلد!

گاه غافل سر بریدیم از برادرهای خویش

دید اندک بود و شب تاریک و خنجر نابلد!

نامه ها بستیم بر پاشان دریغ از یک جواب

باز و شاهین تیزچنگال و کبوتر نابلد!

کشتی ما واژگون شد تا نخستین موج دید

ناخدای ما دروغین بود و لنگر نابلد...

#غزل #غزل_معاصر #شعر_معاصر

#حسین_جنتی

@javaankavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
#گزارش امروز ۱۷ فروردین ۹۷ 🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹 سپاس از حضور گرم دوستان😊 🌸شعر برتر این هفته متعلق به آقای #علیرضا_مشهودی است. @JavaanKavir
شعر طنز و انتقادیِ #علیرضا_مشهودی از اعضای انجمن ادبی جوان کویر:


اصل‌ها ماده و ماده‌ها تبصره شد
مجلس انبار نگهداری ترشی-تره شد

دور از بس که زدند اهل قضاوت حق را
بهترین نام روی بازرسی دایره شد

متولی که به مسجد نگذارد حرمت
شکوه چون می‌کند از این که خدا مسخره شد

شاید از کفر بماند ولی از بی‌عدلی...
کار هر دولت و هر مملکتی یکسره شد

چه نیاز است نگهبان بگمارند به در
راه آمد و شدن دزد اگر پنجره شد

راستگویی و جوانمردی و اخلاق و گذشت
دیر سالی‌ست که در کشور ما خاطره شد

گرچه در حیله‌گری تیزترند از روباه
جثه‌شان چاق‌تر از هیکل گربه‌نره شد

چرخش عده‌ای و رنگ عوض‌کردن‌شان
پیش هر حادثه‌ای تندتر از فرفره شد

هر کجا منظره‌ای بود خرابش کردند
تا بخواهی عوضش گل به گله1 مقبره شد

وارداتی است اگر کنگر و لنگر اما
غصه‌ی کارگزاران وطن کنگره شد


دارم امید که از راه خطا برگردند
چون زلیخا که پس از توبه خود باکره شد

1. قدم به قدم

🍀 @javaankavir
#داستانک

حرفای جنین

همه از من مواظبت می کنن: از کلیسا بگیر، برو تا دولت و دکتر و قاضی. من بایست رشد کنم و بزرگ شم. بایست نه ماه آروم و بی دغدغه بخوابم. بایست بذارم اون تو بهم خوش بگذره. هر چهار تایی برام آرزوی خیر دارن. ازم محافظت میکنن. بالا سرم کیشیک می دن. خدا به داد برسه اگه پدر و مادرم بالایی سرم بیارن. هر چهارتایی میریزن سرشون. هرکی دست بهم بزنه مجازات می شه. مادرمو شوت میکنن تو زندون، بابامو هم پشت سرش. دکتری که مرتکب این کار شده بایست طبابت رو بذاره کنار. قابله ای رو که تو این کار دست داشته حبس میکنن. من کلی قیمتمه!
همه از من مواظبت می کنن: از کلیسا بگیر، بروتا دولت و دکتر و قاضی، نه ماه تموم وضع به همین منواله.
اما بعد از این نه ماه بایست خودم ببینم چه جوری می تونم سر کنم. سل بگیرم چی؟ هیچ دکتری به دادم نمی رسه.
شیر چی؟ خورد و خوراک چی؟ هیچ اداره ی دولتی نیست که به دادم برسه.
رنج و نیاز روحی اگه داشته باشم چی؟ کلیسا تسکینم میده. اما مُسکن کلیسا که شیکمم رو سیر نمی کنه.
خلاصه نه چیزی برای سق زدن دارم، نه برای گاز زدن. اینه که میرم دزدی: در جایه قاضی میاد، میده حبسم کنن.
تو این پنجاه سال عمر کسی حالم رو هم نمی پرسه. هیچ کس. خودم باید گلیمم رو از آب بکشم بیرون. اون وقت نه ماه تموم خودشونو می کشن، اگه کسی بخواد منو بکشه...
خودتون قضاوت کنین:
این نه ماه مراقبت کردن اینا کار عجیب و غریبی نیست؟

نویسنده: #کورت_توخولسکی
مترجم: #دکتر_محمد_حسین_عضدانلو



@javaankavir
تولی سؤال کرد ز چنگیز کای پدر
چون می‌توان زمان حکومت گذاشت خوش؟

می‌باش - گفت - پاسخ پنهان و آشکار
از اتحاد مردم بیداردل بِهُش

دوم زبان پرده‌در راستین ببند
یعنی بدار آتش جاوید حق خمش

کشخان به کار گیر بمان پارسا به بند
نامردمان بپرور آزادگان بکش

#فخرالدین_مزارعی
@Javaankavir
#غزل #شعر_معاصر


دراجاقم تپش مختصری هست هنوز
همچنان از تو در اینجا اثری هست هنوز

جگری نیست بیایی و به آتش بکشی
به تنم -شُکر- برای تو سری هست هنوز

کاج پیر سر این کوچه ی بی رهگذرم
به دلم آمده که رهگذری هست هنوز

باز هم منتظرم فصل بهاری برسد
تا به این باغِ تهی، برگ و بری هست هنوز

باد بی تاب به این پنجره ها می کوبد
باز کن پنجره ها را خبری هست هنوز

گر چه ویران شده ام ، کلبه ویران شده ام
خرده ریزی که بخواهی ببری هست هنوز

فصل کوچ است و زمین خسته و باغ افسرده
باغبان خوش به مرامت، تبری هست هنوز؟

#یاسر_مهرآبادی
🍂 @Javaankavir
#غزل #غزل_معاصر

مثل لیمو که از اعجاز تنت می افتد
دکمه دکمه تنت از پیرهنت می افتد

پس طبیعی است که این برکه تلاطم دارد
روزهایی که بیاد بدنت می افتد

گر تو دامن بتکانی و برقصی در دشت
هرچه آهوست به دشت و دمنت می افتد

" ناگزیر است مگس دکه ی حلوایی را "
بگشا لب که شکر از لبنت می افتد

مزه مزه نکن این شعر برای تن توست
زود بردار و بخوان از دهنت می افتد

#عمران_میری

👇👇👇👇

Telegram.me/javaankavir
#آرشیو

جلسه ی ۱۷ آذر ۹۶

🌹انجمن ادبی #جوان_کویر آران و بیدگل 🌹

@Javaankavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
#آرشیو جلسه ی ۱۷ آذر ۹۶ 🌹انجمن ادبی #جوان_کویر آران و بیدگل 🌹 @Javaankavir
زنده موندیم و لبامون همه خندونه ولی
زندگیمون مث دنیای عروسکا شده
توی این صحنه بی حاصل خیمه شب بازی
کار ما بازیگری جای عروسکا شده

گول آزادی و اختیارتونو نخورید
نخ نامرئی به دست و پای ما بسته شده
یکی باید بیادو نخامونو پاره کنه
دل من دیگه از این بازیگری خسته شده

مرشدِ صحنه به جای همه صحبت میکنه
هرچی فریاد میزنیم صدای ما در نمیاد

پهلوون پنبه ی این پرده ی خیمه شب بازی
‏نخ نامرئی به دست و پای ما بسته شده
یکی باید بیادو نخامونو پاره کنه
دل من دیگه از این بازیگری خسته شده

مرشد صحنه به جای همه صحبت میکنه
هرچی فریاد میزنیم صدای ما در نمیاد
پهلوون پنبه این پرده خیمه شب بازی
رفته تو چنگ دیو و کاری ازش برنمیاد

بچه مرشد میکنه هر کاری که دلش میخواد
یکی پیدا نمیشه تو صورتش چک بزنه
صحنه ی آخر خیمه شب بازی اینه فقط
ما برقصیم و یکی دایره تنبک بزنه

بس که هی طعنه زده توی نمایش مبارک
رفته از صحنه کنار و حالا زندونی شده
لحظه ی تلخ غروبه دیگه چیزی نمیگم
آسمون تنگه دلش، باز هوا بارونی شده

@JavaanKavir
#مجید_مردادی
📕 #چشم‌هایش
👤 #بزرگ_علوی

✍️شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچ‌کس نفسش در‌نمی‌آمد؛ همه از هم می‌ترسیدند، خانواده‌ها از کسانشان می‌ترسیدند، بچه‌ها از معلمین‌شان، معلمین از فراش‌ها، و فراش‌ها از سلمانی و دلاک؛ همه از خودشان می‌ترسیدند، از سایه‌شان باک‌ داشتند. همه‌جا، در خانه، در اداره، در مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مامورین آگاهی را در پی خودشان می‌دانستند. در سینما، موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دور و بر خودشان می‌نگریستند، مبادا دیوانه یا از جان گذشته‌ای برنخیزد و موجب گرفتاری و دردسر همه را فراهم کند. سکوت مرگ‌آسایی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد می‌کردند. روزنامه‌ها جز مدح دیکتاتور چیزی برای نوشتن نداشتند. مردم تشنه خبر بودند و پنهانی دروغ‌های شاخدار پخش می‌کردند. کی جرأت داشت علنا بگوید که فلان چیز بد است، مگر ممکن می‌شد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد.


🍀@javaankavir
#شعر #غزل #ادبیات_کلاسیک

مردان خدا پردهٔ پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند

مرغان نظرباز سبک‌ سیر فروغی
از دام گه خاک بر افلاک پریدند

 #فروغی_بسطامی
🍂 @Javaankavir
نيما يوشيج در مورد #نظام_وفا چه گفت؟🤔



علی نوري مشهور به #نیما_یوشیج در ۲۱ آبان 1276 در روستای یوش مازندران زاده شد ، پدرش ابراهیم خان نوری از راه کشاورزی و گله داری روزگار می گذراند. نیما خواندن و نوشتن را در روستا آموخت.
یازده ساله بود که به تهران کوچ کرد و در مدرسه‌ی «سن لویی»، زبان فرانسه و انگلیسی و عربی و فارسی و علوم آموخت.
نیما درباره‌ی این دوران زندگی‌اش می‌نویسد: «من در مدرسه خوب کار نمی‌کردم و فقط نمرات نقاشی به داد من می‌رسید. اما بعدها در مدرسه، مراقبت و تشویق یک معلم خوش‌رفتار که #نظام_وفا شاعر به‌نام امروز باشد، مرا به شعر گفتن انداخت»
جملاتي كه نيما در ابتداي مجموعه افسانه در خصوص معلم خود، #نظام_وفا ي آراني نوشته و سپس اين مجموعه را به وي تقديم كرده، گوياي تاثير عميق #نظام_وفا بر وي است:

«مبشري عزيزم: اگر موفق به انتشار شديد، اين دو سه سطر را روي جلد فراموش نكنيد كه به اسم چه كسي است: «منظومه‌ي افسانه را به پيشگاه استادم #نظام‌_وفا تقديم مي‌كنم. هرچند كه مي‌دانم اين منظومه هديه‌ي ناچيزي است؛ اما او اهاليِ كوهستان را به سادگي و صداقتشان خواهد بخشيد» من وظيفه‌ام را با دستِ تهي نسبت به حقي كه او به گردنِ من دارد انجام مي‌دهم و تا زنده‌ام بايد به ياد داشته باشم اين مردِ مردان، بالاتر از اينكه بگويم اين شاعرِ گوشه‌گرفته و آن قدر منزه و داراي حساسيتِ دردناك و خصايص شاعرانه، كسي است كه شعر را او به دهنِ من گذاشت و مرا به اين راه دلالت كرد. به من فهمانيد كه بايد آدم بود و درد كشيد و درد را شناخت. آدم بي‌درد مثل آدمِ بي‌جان است. انسان براي خوردن و پوشيدن و حرص‌زدن و به چاپلوسي‌هاي شرم‌آور افتادن نيست. موجودي است كه اسمش انسان است. استعداد دارد كه به لذت‌هاي عالي دست بيندازد.»

نیما خود در باره اشعارش می نویسد : " در اشعار آزاد من وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته می ‌شوند . کوتاه و بلند شدن مصرع ها در آنها بنا بر هوس و فانتزی نیست . من برای بی ‌نظمی هم به نظمی اعتقاد دارم . هر کلمه من از روی قاعده دقیق به کلمه دیگر می چسبد. شعر آزاد سرودن برای من دشوارتر از غیر آن است."

سال های حوالی 1320 اوج شکوفایی شعری او محسوب می شوند ." ناقوس "،" دنیا خانه من است "،" مانلی "،" شهر صبح ، شهر شب " و... از دیگر آثار او هستند . او در سال 1338 پس از بازگشت ازسفری به یوش ، در اثر ابتلا به ذات الریه درگذشت.

🌹 #انجمن_ادبی_جوان_کویر_آران_و_بیدگل

#هر_جمعه_عصر

@Javaankavir
⚫️
#شعر #مثنوی #ادبیات_معاصر

داغ داريم نه داغـی كه بر آن اخم كنيم
مرگمان باد اگر شكوه ای از زخم كنيم

مرد آن است كه از نسل سياوش باشد
"عاشقی شيوه‌ی رندان بلا كش باشد "

چند قرن است كه زخمی متوالی دارند
از كويــر آمده‌ها بغض سفالـــــــی دارند

بنويسيد گلــــو هــــای شما راه بهشت
بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت

بنويسيد زنـی مُرد كــــه زنبيل نداشت
پسری زير زمين بود و پدر بيل نداشت

بنويسيد كه با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لای پتــو آوردند

زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه كبود
"دوش مــی‌آمد و رخساره بر افروخته بود

خوب داند كه به اين سينه چه ها می گذرد
هر كه از كوچه ی معشوقه ما می گذرد

بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجره‌ ها ضجـــه‌ی مرگ آمده بود

شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ
شاه قاجار بـــه دلداری ارگ آمده بود

با دلی پر شده از زخـــم نمک می‌خورديم
دوش وقت سحر از غصه ترک می‌خورديم

بنويسيد كـــه بم مظهر گمنامی ‌هاست
سرزمين نفس زخمی بسطامی‌هاست

ننويسيد كـه بـم تلـی از آوار شده است
بم به خال لب يک دوست گرفتار شده است

مثل وقتی كه دل چلچله‌ای می‌شكند
مرد هـــم زير غــــم زلزله‌ای می‌شكند

زير بارِ غــم شهرم جگـرم می سوزد
به خدا بال و پرم بال و پرم می‌سوزد

مثل مرغی شده‌ دل در قفسی از آتش
هر قدر اين ور آن ور بپرم می‌سوزد

بوی نارنج و حناهای نكوبيده بخيـر!
که در اين شهر ِ پر از دود سرم می‌سوزد

چاره‌ای نيست گلم قسمت من هم اين است
دل به هر سرو قدی مـی‌سپرم می‌سوزد

الغرض از غـــــم دنيــا گله‌ای نيست عزيز!
گله‌ای هست اگر، حوصله‌ای نيست عزيز!

ياد دادند به ما نخل ِ كمر تا نكنيم
آنچــــه داريــم ز بيگانه تمنا نكنيم

آسمان هست، غزل هست، كبوتر داريم
بايد اين چـــادر ماتـم زده را برداريم

تن ِ ترد ِ همه ی چلچله ها در خاك و
پای هـر گور، چهل نخل تنـاور داريم

مشتی از خاک تو را باد كه پاشيد به شهر
پشت هـر حنجـره يک ايرج ديگر داريم

مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست
بم همين‌طور نمی‌ماند و برخواهد خاست

داغ ديديم شما داغ نبينبد قبول!
تبــری همنفس باغ نبينيد قبول!

هيـــچ جای دل آباد شما بـــــم نشود
سايه‌ی لطف خدا از سر ما كم نشود

گاه گاهی به لب عشق صدامان بكنيد
داغ ديديــــم اميــد است دعامان بكنيد

بــم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد
"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "

#حامد_عسکری
#زلزله_بم
#زلزله_کرمانشاه

@javaankavir
✔️✔️✔️✔️

#شعر #غزل #ادبیات_معاصر

دلت لرزیده و چون خانه ات صدها ترک دارد
هزاران شکوه از بی رحمی چرخ و فلک دارد

غمت ای هموطن آوار سنگینیست بر دلها
بنازم دست هایی را که یارای کمک دارد

دلیل زخم های تو اگر دستان من باشد
پیام تسلیت دادن فقط حُکم نمک دارد

کسی هرگز نمی فهمد غم چوپان پیری را
که اکنون از همه دنیا فقط یک نی لبک دارد

یکی از قول شیخ شهر میگوید:فقط توبه!
عقوبت کرده حق، ما را؛خداقصد محک دارد...

خدا؛ازآسمان بر ما همیشه درد می باری
دلم رنجیده و آری؛به عدل و داد شک دارد...

🍂 @Javaankavir
#زلزله_کرمانشاه
#محمود_فرزین
جلسه نقد و بررسی شعر و آثار ادبی

🔻امروز جمعه #ساعت 18🔺

#آدرس: خیابان شهدا. انتهای معراج سوم

🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹

منتظر حضور سبزتان هستیم
(پیشاپیش از این که به موقع تشریف می‌آورید سپاسگزاریم😉)

🌱 @Javaankavir
کانال انجمن ادبی جوان کویر را به دوستان و آشنایان خود که به ادبیات علاقه‌مند هستند معرفی کنید.

🍀لینک عضویت در کانال:

https://t.me/joinchat/AAAAAE-tc6TYpHa_C7saBQ