بادِ سرگردان
پوچیِ آینده را در نگاهم میکارد
خفاشها صدای خوابهایم را میدزدند
گنجشکها خاطراتم را از لباسهای روی بند جمع میکنند
گوشم را پرت میکنم از پنجره بیرون
پهن میکنم وسط پیادهرو
تا بشنوم گامهای رهگذران چه میگویند
عابران بر لبهایشان آوازی زمزمه نمیکنند
هیچکس دیگر عاشق نیست
◾️
دیوارها از خانه مراقبت میکنند
دیوارها با خورشید تعارفی ندارند
دیوارها با عابران نومید، همصحبت نمیشوند
دیوارها شهر را میسازند
دیوارها شهر را نابود میکنند...
◾️
خیابان
درختهایش را
به نشانهی تسلیمِ در مقابلِ برجها،
بالا برده
کوچه
ما را در قفلِ درِ خانه دفن کرده
هیچ جایی برای ملاقات یکدیگر نداریم
مگر در میان فاجعهای
و یا در میانهی زخمی
در اضطراب رملهای بیاباني طوفانزده زاده شدیم
در گلوی ساکت انسان پوسیدیم
و در سیاهی کابوسهای مشترکمان مردیم
ما بذرهایی بودیم
که با الکل آبیاری میشدیم/.
#امیر_عموزاده
@javaankavir
پوچیِ آینده را در نگاهم میکارد
خفاشها صدای خوابهایم را میدزدند
گنجشکها خاطراتم را از لباسهای روی بند جمع میکنند
گوشم را پرت میکنم از پنجره بیرون
پهن میکنم وسط پیادهرو
تا بشنوم گامهای رهگذران چه میگویند
عابران بر لبهایشان آوازی زمزمه نمیکنند
هیچکس دیگر عاشق نیست
◾️
دیوارها از خانه مراقبت میکنند
دیوارها با خورشید تعارفی ندارند
دیوارها با عابران نومید، همصحبت نمیشوند
دیوارها شهر را میسازند
دیوارها شهر را نابود میکنند...
◾️
خیابان
درختهایش را
به نشانهی تسلیمِ در مقابلِ برجها،
بالا برده
کوچه
ما را در قفلِ درِ خانه دفن کرده
هیچ جایی برای ملاقات یکدیگر نداریم
مگر در میان فاجعهای
و یا در میانهی زخمی
در اضطراب رملهای بیاباني طوفانزده زاده شدیم
در گلوی ساکت انسان پوسیدیم
و در سیاهی کابوسهای مشترکمان مردیم
ما بذرهایی بودیم
که با الکل آبیاری میشدیم/.
#امیر_عموزاده
@javaankavir
چگونه میتوان کسی را ترساند
که شکمش فریاد گرسنگی میکشد
و رودههای بچههایش
از نخوردن به پیچ و تاب در میآید؟
دیگر چیزی نمیتواند او را بترساند
او بدترین ترسها را دیده است...
#خوشههای_خشم
#جان_اشتاین_بک
🌱 @javaankavir
که شکمش فریاد گرسنگی میکشد
و رودههای بچههایش
از نخوردن به پیچ و تاب در میآید؟
دیگر چیزی نمیتواند او را بترساند
او بدترین ترسها را دیده است...
#خوشههای_خشم
#جان_اشتاین_بک
🌱 @javaankavir
@haft_eghlim-از خون جوانان وطن لاله دمیده
عارف قزوینی
#از_خون_جوانان_وطن_لاله_دمیده
▪︎خواننده: #محمدرضا_شجریان
▪︎سراینده: #عارف_قزوینی
▪︎آهنگساز: #محمدرضا_لطفی
🌱 @javaankavir
▪︎خواننده: #محمدرضا_شجریان
▪︎سراینده: #عارف_قزوینی
▪︎آهنگساز: #محمدرضا_لطفی
🌱 @javaankavir
بر زخم ها بعد از نمک، سرگین نپاشید
بر استخوان صبر ما بنزین نپاشید
آب دهان خویش را از هر تریبون
بر صورت مردم به نام دین نپاشید
آیین ما در ملک کوروش مهربانی ست
در سرزمین مهر بذر کین نپاشید
هر چیز را که حاصل خون دل ماست
در روس و لبنان و عراق و چین نپاشید
ما را به حال خویش بگذارید و این سان
بر استخوان صبر ما بنزین نپاشید
#محمدرضا_حسینی_مود
@javaankavir
بر استخوان صبر ما بنزین نپاشید
آب دهان خویش را از هر تریبون
بر صورت مردم به نام دین نپاشید
آیین ما در ملک کوروش مهربانی ست
در سرزمین مهر بذر کین نپاشید
هر چیز را که حاصل خون دل ماست
در روس و لبنان و عراق و چین نپاشید
ما را به حال خویش بگذارید و این سان
بر استخوان صبر ما بنزین نپاشید
#محمدرضا_حسینی_مود
@javaankavir
ما بیرون زمان ایستاده ایم
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و نه آفتاب
ما بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی در گرده هایمان
هیچكس با هیچكس سخن نمی گوید
كه خاموشی به هزار زبان در سخن است
در مردگان خویش نظر می بندیم
با طرح خنده ای...
و نوبت خود را انتظار می كشیم
بی هیچ خنده ای...
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و نه آفتاب
ما بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی در گرده هایمان
هیچكس با هیچكس سخن نمی گوید
كه خاموشی به هزار زبان در سخن است
در مردگان خویش نظر می بندیم
با طرح خنده ای...
و نوبت خود را انتظار می كشیم
بی هیچ خنده ای...
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
◼️
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگارِ غریبیست، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبیست، نازنین
ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگارِ غریبیست، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبیست، نازنین
ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
دستی که برایِمان کفن می دوزد
شمعی به مزارِمان نمی افروزد
چندیست به حال و روزِ ایرانِ عزیز
چنگیزِ مغول نیز دلش می سوزد!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
شمعی به مزارِمان نمی افروزد
چندیست به حال و روزِ ایرانِ عزیز
چنگیزِ مغول نیز دلش می سوزد!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
.
از سقف نمکشیدهی زندانها
ماشین چرخ کردنِ انسانها
فریاد ناتمامِ خیابانها
خون بود توی حنجرهی تاریخ
من شعلهی رسیده به بنزینم
چیزی بهغیر درد نمیبینم
پروانهایست در دل غمگینم
چسبیده بر صلیبِ خودش با میخ
مردم نگاه کرده و خاموشند
در فکر نان و بستر و آغوشند
خون است توی جام که مینوشند
با تکّههایی از جگرم بر سیخ
از خاطرات مبهمی از شادی
از بغضِ در گلو که فرو دادی
از عشق مینویسم و آزادی
با ناخنِ کشیده شده از بیخ
#فاطمه_اختصاری
🌱 @javaankavir
از سقف نمکشیدهی زندانها
ماشین چرخ کردنِ انسانها
فریاد ناتمامِ خیابانها
خون بود توی حنجرهی تاریخ
من شعلهی رسیده به بنزینم
چیزی بهغیر درد نمیبینم
پروانهایست در دل غمگینم
چسبیده بر صلیبِ خودش با میخ
مردم نگاه کرده و خاموشند
در فکر نان و بستر و آغوشند
خون است توی جام که مینوشند
با تکّههایی از جگرم بر سیخ
از خاطرات مبهمی از شادی
از بغضِ در گلو که فرو دادی
از عشق مینویسم و آزادی
با ناخنِ کشیده شده از بیخ
#فاطمه_اختصاری
🌱 @javaankavir
👈هفتصد و یازدهمین 👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
شهیار قنبری – لالا لا لا
لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوز شب زیر سرب و چکمه میناله
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمیبینی نشسته گولّه تو سینه
آخه بارون که نیست، رگبار باروته
سزای عاشقای خوب ما اینه
نترس از گولّهی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دل نازک خسته، گل پرپر
نگو بادِ ...، پرپرت کرده
دلاور، قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابرِ بیبارون نمی ذاره
مثِ یارِ دلاور نشکن از دشمن
ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتّی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره میکردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم
نگو رفت تا هزار آفتاب، هزار مهتاب!
نگو کو تا دوباره بپّریم از خواب!
بخون با من نترس از گولّهی دشمن
بیا بیرون ، بیا بیرون از این مرداب
نگوی تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صدتا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمیاره
نخواب وقتی که همبغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من ، بیا تا من، نگو دیره
سکوت شیشههای شب، غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعههای عشق و آزادی
کلاغپربازی با تو عالمی داره
نخواب ای حسرت صبح گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو پالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو، کم داره پروانه
لالا لالا دیگه بسه! گل لاله!
#شهیار_قنبری
🌱 @javaankavir
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوز شب زیر سرب و چکمه میناله
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمیبینی نشسته گولّه تو سینه
آخه بارون که نیست، رگبار باروته
سزای عاشقای خوب ما اینه
نترس از گولّهی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دل نازک خسته، گل پرپر
نگو بادِ ...، پرپرت کرده
دلاور، قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابرِ بیبارون نمی ذاره
مثِ یارِ دلاور نشکن از دشمن
ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتّی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره میکردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم
نگو رفت تا هزار آفتاب، هزار مهتاب!
نگو کو تا دوباره بپّریم از خواب!
بخون با من نترس از گولّهی دشمن
بیا بیرون ، بیا بیرون از این مرداب
نگوی تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صدتا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمیاره
نخواب وقتی که همبغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من ، بیا تا من، نگو دیره
سکوت شیشههای شب، غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعههای عشق و آزادی
کلاغپربازی با تو عالمی داره
نخواب ای حسرت صبح گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو پالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو، کم داره پروانه
لالا لالا دیگه بسه! گل لاله!
#شهیار_قنبری
🌱 @javaankavir
ای داغ ننگ خورده به چين جبينتان
دلگيرم از قرائت معکوس دينتان
آيينه با نگاه شما سازگار نيست
سوگند میخورم به کتاب مبينتان
خود را اگر به ديدهی تاريخ بنگريد
زشت است پيش آينه زيباترينتان
محدودهای ميان دو انگشت بيش نيست
جغرافيای عينک نزديکبينتان
فردا به نانوشتهی تاريخ مي چکد
خون امير ديگری از آستينتان
آنگاه شرمسار و سرافکنده میشود
تاريخ از تداعیِ حمام فينتان
انگيزهای برای غزلهاي تازه نيست
وقتي به ناسزا نسزد آفرينتان
حالا که اختلاف هوا با سليقههاست
بايد مهاجرت کنم از سرزمينتان
#محمد_سلمانی
@javaankavir
دلگيرم از قرائت معکوس دينتان
آيينه با نگاه شما سازگار نيست
سوگند میخورم به کتاب مبينتان
خود را اگر به ديدهی تاريخ بنگريد
زشت است پيش آينه زيباترينتان
محدودهای ميان دو انگشت بيش نيست
جغرافيای عينک نزديکبينتان
فردا به نانوشتهی تاريخ مي چکد
خون امير ديگری از آستينتان
آنگاه شرمسار و سرافکنده میشود
تاريخ از تداعیِ حمام فينتان
انگيزهای برای غزلهاي تازه نيست
وقتي به ناسزا نسزد آفرينتان
حالا که اختلاف هوا با سليقههاست
بايد مهاجرت کنم از سرزمينتان
#محمد_سلمانی
@javaankavir
ما بیعتِ گرگ و میش را هم دیدیم
همراهیِ تاج و ریش را هم دیدیم
آنقدر نمُردیم در این کُفرستان
تا شمرِ زمانِ خویش را هم دیدیم..
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
همراهیِ تاج و ریش را هم دیدیم
آنقدر نمُردیم در این کُفرستان
تا شمرِ زمانِ خویش را هم دیدیم..
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
ﺳﺮﮔﺬﺷﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﯼ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ
ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﻭ ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺷﺖ. ﺩﻭﺗﺎ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﯾﻜﯽ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﻛﺘﺮ ﺍﺣﻤﺪ ﻣﺘﯿﻦ ﺩﻓﺘﺮﯼ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺩﺭﺣﺎﺩﺛﻪﯼ ﻫﻮﺍيي اﯾﺮﺍﻥ ﺍﯾﺮ ﻧﺰﺩﯾﻚ ﺗﻬﺮﺍن درﺑﻬﻤﻦ ۱۳۵۸ ﭘﺮﻭﺍﺯﻣﺸﻬﺪﺗﻬﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻟﺸﮕﺮﮎ ﺍﺯﺑﯿﻦﺭﻓﺖ، ﺩﻭﻣﯽ ﺿﯿﺎﺀ ﺍﺷﺮﻑ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﯼ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺳﻮﻣﯽ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﺍﺳﺖ. ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺫﻛﻮﺭ ﺩﻛﺘﺮﻣﺼﺪﻕ ﻏﻼﻣﺤﺴﯿﻦ ﻭ ﺍﺣﻤﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻏﻼﻣﺤﺴﯿﻦ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭﺍﺣﻤﺪ ﺗﺎ ﻣﻌﺎﻭﻧﺖ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭﺍﻣﺎ ﺳﺮﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﻛﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻛﻮﺩﺗﺎﯼ 28 ﻣﺮﺩﺍﺩ ﺩﭼﺎﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺭﻭﺣﯽﺷﺪﯾﺪ ﺷﺪ.
ﺩﻛﺘﺮﻣﺼﺪﻕ ﺗﺎ ﻭﺍﭘﺴﯿﻦ ﺩﻡ ﺣﯿﺎﺕ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﺑﻮﺩ ﻭﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻛﺮﺩ ﻛه ﻣﻮﺍﻇﺐ ﻭﯼ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﺗﺎﻣﻮﻗﻌﯽ ﻛﻪ ﺩﻛﺘﺮﻏﻼﻣﺤﺴﯿﻦ ﻭ ﺍﺣﻤﺪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻭﯼ ﺣﯿﺎﺕ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭﻫﺰﯾﻨﻪﯼ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍﺗﺎﻣﯿﻦ ﻣﯽﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ،ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﻣﻠﯽ ﻭ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ،ﺗﻨﻬﺎ ﻭﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻭﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭﮔﻮﺷﻪ ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﺳﻮئیس ﺩﺭﻣﯿﺎﻥ ﻋﺪﻩﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺑﺎﻫﺰﯾﻨﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﺳﻮﯾﺲ ﺑﻪ ﺳﺮﻣﯽﺑﺮﺩ، ﺯﻫﯽ ﺗﺄﺳﻒ.
ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﯾﺪﺍﺭﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﻧﺎﻣﻪﺍﯼ
ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﺪ :
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﯾﻚ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺩﻟﺴﻮﺧﺘﻪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻧﺰﺩﯾﻚ ﺑﺎ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ،ﺑﻪ ﺷﺮﺡ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻡ.
ﺩﺭﺟﺴﺘﺠﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﺼﺪﻕ، ﺩﺭ ﺳﻮﯾﺲ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﺭﺍﭘﯿﺪﺍﻣﯽﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻥ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﯽﻛﻮﺷﻢ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﻛﺴﺐ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﻭﯼ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﻣﺼﺪﻕ،ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻭﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻣﻠﯽ،ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻧﻮﺷﺎﺗﻞ، ﺑﻪ ﻫﺰﯾﻨﻪﯼ ﺩﻭﻟﺖ ﺳﻮﯾﺲ ﺩﺭﻧﻬﺎﯾﺖ ﻓﻘﺮ ﻭﺗﻨﮕﺪﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽﺩﻫﺪ.
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺎ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﺣﯽ ﺗﻤﺎﺱ ﻣﯽﮔﯿﺮﻡ. ﺑﺎ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﻛﻪ ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ:”ﭼﻪ ﻧﺴﺒﺘﯽ ﺑﺎ ﻭﯼ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ " ﻣﯽﻛﻮﺷﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﻫﻢ ﻛﻪ "ﭘﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻧﻮﯼ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪ ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﻣﻠﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﻭﺧﺪﻣﺎﺕ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻛﺸﻮﺭﺵ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯﺧﺎﻃﺮ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽﺭﻭﺩ ﻭﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ " ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺍﺳﺘﻬﺰﺍﺀ ﺁﻣﯿﺰ ﻣﯽﺧﻨﺪﺩ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻣﻠﯽ ﺳﺮﺍﻍ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﻧﺪ ﻭﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﭘﺰﺷﻚ ﻣﻌﺎﻟﺞ ﻭﯼ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﮕﯿﺮﻡ. ﭘﺲ ﺍﺯﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩﯼ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﯽﺩﻫﺪ. ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻫﺎﯾﯽ ﻻﺯﻡ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻬﯿﻪ ﻛﻨﻢ ﻭﻗﺮﺍﺭ ﺳﺎﻋﺖ 5 ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﺭﺍﻣﯽﮔﺬﺍﺭﻡ.
ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ ﻣﯽﺭﻭﻡ. ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﭼﻪ ﻛﺴﯽ ﺁﻣﺪﻩﺍﻡ. ﺩﻛﺘﺮ ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺩﺳﺘﻮﺭﺍﺗﯽ ﻣﯽﺩﻫﺪ
ﭼﻨﺪﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺑﺎ ﺑﺎﻧﻮﯾﯽ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﻦ 60ﺗﺎ 70 ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﺪ،ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﻭﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽﻛﻨﻢ. ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﻛﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﻣﺼﺪﻕ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﺎﻃﺮﻩﯼ ﻓﺪﺍﻛﺎﺭﯼﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻜﺮﺩﻩﺍﻧﺪ. ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ: "ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﻨﯿﺪ ﯾﺎﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ؟" ﭘﺎﺳﺦ ﺭﺍﺑﻪ ﺍﻭ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭ ﻣﯽﻛﻨﻢ. ﺧﺪﯾﺠﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻛﺘﺮﻣﺼﺪﻕ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ. ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻠﯽ ﺭﺍﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻛﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﺍﮔﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ. ﺍﻣﺎﻓﻘﻂ ﺗﺸﻜﺮﻣﯽﻛﻨﺪ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﻟﺤﻈﻪ ﺑﯽآﻧﻜﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﯾﺎﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩﺑﺎﺷﺪ،ﻓﻘﻂ ﯾکﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﺸﻜﺮﻣﯽﻛﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯿﺮﻭﻥ میرﻭﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ،ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﺪ ﻭﺷﻤﺮﺩﻩ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ "ﺻﺪ ﻭﻫﻔﺪﻩ " ﺑﻌﺪ ﺧﺪﺍ ﺣﺎﻓﻈﯽ ﻣﯽﻛﻨﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﭘﺲ ﻣﯽﺩﻫﺪ. ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ "ﻣﮕﺮ ﮔﻞ ﺩﻭﺳﺖﻧﺪﺍﺭﯾﺪ؟ " ﭘﺎﺳﺨﺶ ﻓﻘﻂ ﺗﺸﻜﺮ ﺍﺳﺖ. ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺳﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ.ﺯﯾﺮﺍ 49 ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻩ ﯼ ﻣﺼﺪﻕ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻣﻠﯽ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺑﻮﺩﻩﺍﯾﻢ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﻫﺎ ﻛﺮﺩﻩﺍﯾﻢ ﻭﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﻚ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﻛﺮﺩﻩﺍﯾﻢ ".
ﺑﺎ ﺑﻐﻀﯽ ﺟﺎﻧﺴﻮﺯ ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﻡ، ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﻢ. ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ": ﭼﻪ ﺷﺎﻧﺴﯽ "!
ﺍﺯﻋﻠﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﺵ ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ ﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻏﺎﺭﺕ ﻣﻨﺰﻝ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ 28 ﻣﺮﺩﺍﺩ 32 ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺷﺪﻥ، ﭼﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﻭﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ،ﺩﭼﺎﺭ ﺍﺧﺘﻼﻝﺭﻭﺍﻧﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ.
ﺍﺯﺍﯾﻦ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯾﺶ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﺄﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺍﻭ ﻣﺜﻞﭘﺘﻜﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﻓﺮﻭﺩ ﻣﯽآﯾﺪ.ﻫﯿﭻ ﻛﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﯼ ﭘﻮﻟﯽ ﻧﻤﯽﻓﺮﺳﺘﺪ ". ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﻀﺎﯼﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﯼ ﺍﻭ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﻣﺎﺑﻪ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍن اﻃﻼﻉ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﻛﻪ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺗﺄﻣﯿﻦ ﻛﻨﻨﺪ،ﻭﻟﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ ﻭﭘﺎﺳﺨﯽ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ. ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺭﺳﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﻭﯼ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ ﺣﺪﻭﺩ ﺻﺪ ﻓﺮﺍﻧﻚ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻭﯼ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﺩ ﺗﺎ ﺍﮔﺮ ﭼﯿﺰﺧﺎﺻﯽ ﻻﺯﻡ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻬﯿﻪﻛﻨﺪ " ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯽﻛﻨﺪ ﻣﻦ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﯽﻛﻨﻢ " ﺍﯾﺮﺍﻥ ﯾﻚ ﻛﺸﻮﺭﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ ﻭﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﯾﻚ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ 6 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻓﺮﺍﻧﻜﯽ ﺩﺭ ﮊﻧﻮ ﻣﯽﺳﺎﺯﺩ،ﻭﻟﯽ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﯼ ﯾﻚ بیماﺭ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ. ﻣﮕﺮ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽﮔﻮﯾﯿﺪ ﭘﺪﺭ ﻭﯼ ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟"!
ﺑﺎ ﻗﻠﺒﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺍﺯ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽﺷﻮﻡ. ﻛﻨﺎﺭ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﭼﺸﻢ ﻣﯽﺩﻭﺯﻡ. ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣردی میهن پرست. مردی که نفت را ملی کرد...
@javaankavir
ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﻭ ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺷﺖ. ﺩﻭﺗﺎ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﯾﻜﯽ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﻛﺘﺮ ﺍﺣﻤﺪ ﻣﺘﯿﻦ ﺩﻓﺘﺮﯼ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺩﺭﺣﺎﺩﺛﻪﯼ ﻫﻮﺍيي اﯾﺮﺍﻥ ﺍﯾﺮ ﻧﺰﺩﯾﻚ ﺗﻬﺮﺍن درﺑﻬﻤﻦ ۱۳۵۸ ﭘﺮﻭﺍﺯﻣﺸﻬﺪﺗﻬﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻟﺸﮕﺮﮎ ﺍﺯﺑﯿﻦﺭﻓﺖ، ﺩﻭﻣﯽ ﺿﯿﺎﺀ ﺍﺷﺮﻑ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﯼ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺳﻮﻣﯽ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﺍﺳﺖ. ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺫﻛﻮﺭ ﺩﻛﺘﺮﻣﺼﺪﻕ ﻏﻼﻣﺤﺴﯿﻦ ﻭ ﺍﺣﻤﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻏﻼﻣﺤﺴﯿﻦ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭﺍﺣﻤﺪ ﺗﺎ ﻣﻌﺎﻭﻧﺖ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭﺍﻣﺎ ﺳﺮﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﻛﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻛﻮﺩﺗﺎﯼ 28 ﻣﺮﺩﺍﺩ ﺩﭼﺎﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺭﻭﺣﯽﺷﺪﯾﺪ ﺷﺪ.
ﺩﻛﺘﺮﻣﺼﺪﻕ ﺗﺎ ﻭﺍﭘﺴﯿﻦ ﺩﻡ ﺣﯿﺎﺕ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﺑﻮﺩ ﻭﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻛﺮﺩ ﻛه ﻣﻮﺍﻇﺐ ﻭﯼ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﺗﺎﻣﻮﻗﻌﯽ ﻛﻪ ﺩﻛﺘﺮﻏﻼﻣﺤﺴﯿﻦ ﻭ ﺍﺣﻤﺪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻭﯼ ﺣﯿﺎﺕ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭﻫﺰﯾﻨﻪﯼ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍﺗﺎﻣﯿﻦ ﻣﯽﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ،ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﻣﻠﯽ ﻭ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ،ﺗﻨﻬﺎ ﻭﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻭﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭﮔﻮﺷﻪ ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﺳﻮئیس ﺩﺭﻣﯿﺎﻥ ﻋﺪﻩﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺑﺎﻫﺰﯾﻨﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﺳﻮﯾﺲ ﺑﻪ ﺳﺮﻣﯽﺑﺮﺩ، ﺯﻫﯽ ﺗﺄﺳﻒ.
ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﯾﺪﺍﺭﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﻧﺎﻣﻪﺍﯼ
ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﺪ :
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﯾﻚ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺩﻟﺴﻮﺧﺘﻪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻧﺰﺩﯾﻚ ﺑﺎ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ،ﺑﻪ ﺷﺮﺡ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻡ.
ﺩﺭﺟﺴﺘﺠﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﺼﺪﻕ، ﺩﺭ ﺳﻮﯾﺲ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﺭﺍﭘﯿﺪﺍﻣﯽﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻥ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﯽﻛﻮﺷﻢ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﻛﺴﺐ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﻭﯼ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﻣﺼﺪﻕ،ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻭﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻣﻠﯽ،ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻧﻮﺷﺎﺗﻞ، ﺑﻪ ﻫﺰﯾﻨﻪﯼ ﺩﻭﻟﺖ ﺳﻮﯾﺲ ﺩﺭﻧﻬﺎﯾﺖ ﻓﻘﺮ ﻭﺗﻨﮕﺪﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽﺩﻫﺪ.
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺎ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﺣﯽ ﺗﻤﺎﺱ ﻣﯽﮔﯿﺮﻡ. ﺑﺎ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﻛﻪ ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ:”ﭼﻪ ﻧﺴﺒﺘﯽ ﺑﺎ ﻭﯼ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ " ﻣﯽﻛﻮﺷﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﻫﻢ ﻛﻪ "ﭘﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻧﻮﯼ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪ ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﻣﻠﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﻭﺧﺪﻣﺎﺕ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻛﺸﻮﺭﺵ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯﺧﺎﻃﺮ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽﺭﻭﺩ ﻭﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ " ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺍﺳﺘﻬﺰﺍﺀ ﺁﻣﯿﺰ ﻣﯽﺧﻨﺪﺩ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻣﻠﯽ ﺳﺮﺍﻍ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﻧﺪ ﻭﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﭘﺰﺷﻚ ﻣﻌﺎﻟﺞ ﻭﯼ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﮕﯿﺮﻡ. ﭘﺲ ﺍﺯﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩﯼ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﯽﺩﻫﺪ. ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻫﺎﯾﯽ ﻻﺯﻡ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻬﯿﻪ ﻛﻨﻢ ﻭﻗﺮﺍﺭ ﺳﺎﻋﺖ 5 ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﺭﺍﻣﯽﮔﺬﺍﺭﻡ.
ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ ﻣﯽﺭﻭﻡ. ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﭼﻪ ﻛﺴﯽ ﺁﻣﺪﻩﺍﻡ. ﺩﻛﺘﺮ ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺩﺳﺘﻮﺭﺍﺗﯽ ﻣﯽﺩﻫﺪ
ﭼﻨﺪﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺑﺎ ﺑﺎﻧﻮﯾﯽ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﻦ 60ﺗﺎ 70 ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﺪ،ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﻭﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽﻛﻨﻢ. ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﻛﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﻣﺼﺪﻕ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﺎﻃﺮﻩﯼ ﻓﺪﺍﻛﺎﺭﯼﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻜﺮﺩﻩﺍﻧﺪ. ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ: "ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﻨﯿﺪ ﯾﺎﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ؟" ﭘﺎﺳﺦ ﺭﺍﺑﻪ ﺍﻭ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭ ﻣﯽﻛﻨﻢ. ﺧﺪﯾﺠﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻛﺘﺮﻣﺼﺪﻕ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ. ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻠﯽ ﺭﺍﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻛﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﺍﮔﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ. ﺍﻣﺎﻓﻘﻂ ﺗﺸﻜﺮﻣﯽﻛﻨﺪ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﻟﺤﻈﻪ ﺑﯽآﻧﻜﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﯾﺎﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩﺑﺎﺷﺪ،ﻓﻘﻂ ﯾکﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﺸﻜﺮﻣﯽﻛﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯿﺮﻭﻥ میرﻭﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ،ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﺪ ﻭﺷﻤﺮﺩﻩ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ "ﺻﺪ ﻭﻫﻔﺪﻩ " ﺑﻌﺪ ﺧﺪﺍ ﺣﺎﻓﻈﯽ ﻣﯽﻛﻨﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﭘﺲ ﻣﯽﺩﻫﺪ. ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ "ﻣﮕﺮ ﮔﻞ ﺩﻭﺳﺖﻧﺪﺍﺭﯾﺪ؟ " ﭘﺎﺳﺨﺶ ﻓﻘﻂ ﺗﺸﻜﺮ ﺍﺳﺖ. ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺳﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ.ﺯﯾﺮﺍ 49 ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻩ ﯼ ﻣﺼﺪﻕ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻣﻠﯽ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺑﻮﺩﻩﺍﯾﻢ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﻫﺎ ﻛﺮﺩﻩﺍﯾﻢ ﻭﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﻚ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﻛﺮﺩﻩﺍﯾﻢ ".
ﺑﺎ ﺑﻐﻀﯽ ﺟﺎﻧﺴﻮﺯ ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﻡ، ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﻢ. ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ": ﭼﻪ ﺷﺎﻧﺴﯽ "!
ﺍﺯﻋﻠﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﺵ ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ ﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻏﺎﺭﺕ ﻣﻨﺰﻝ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ 28 ﻣﺮﺩﺍﺩ 32 ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺷﺪﻥ، ﭼﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﻭﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ،ﺩﭼﺎﺭ ﺍﺧﺘﻼﻝﺭﻭﺍﻧﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ.
ﺍﺯﺍﯾﻦ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯾﺶ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﺄﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺍﻭ ﻣﺜﻞﭘﺘﻜﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﻓﺮﻭﺩ ﻣﯽآﯾﺪ.ﻫﯿﭻ ﻛﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﯼ ﭘﻮﻟﯽ ﻧﻤﯽﻓﺮﺳﺘﺪ ". ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﻀﺎﯼﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﯼ ﺍﻭ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﻣﺎﺑﻪ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍن اﻃﻼﻉ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﻛﻪ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺗﺄﻣﯿﻦ ﻛﻨﻨﺪ،ﻭﻟﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ ﻭﭘﺎﺳﺨﯽ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ. ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺭﺳﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﻭﯼ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ ﺣﺪﻭﺩ ﺻﺪ ﻓﺮﺍﻧﻚ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻭﯼ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﺩ ﺗﺎ ﺍﮔﺮ ﭼﯿﺰﺧﺎﺻﯽ ﻻﺯﻡ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻬﯿﻪﻛﻨﺪ " ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯽﻛﻨﺪ ﻣﻦ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﯽﻛﻨﻢ " ﺍﯾﺮﺍﻥ ﯾﻚ ﻛﺸﻮﺭﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ ﻭﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﯾﻚ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ 6 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻓﺮﺍﻧﻜﯽ ﺩﺭ ﮊﻧﻮ ﻣﯽﺳﺎﺯﺩ،ﻭﻟﯽ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﯼ ﯾﻚ بیماﺭ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ. ﻣﮕﺮ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽﮔﻮﯾﯿﺪ ﭘﺪﺭ ﻭﯼ ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟"!
ﺑﺎ ﻗﻠﺒﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺍﺯ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽﺷﻮﻡ. ﻛﻨﺎﺭ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﭼﺸﻢ ﻣﯽﺩﻭﺯﻡ. ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣردی میهن پرست. مردی که نفت را ملی کرد...
@javaankavir
👈هفتصد و دوازدهمین 👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
در آغاز بیست و سی بود
و کلمه حجابش را پرچم کرد
به نیزار گریخت
به اول مثنوی برگشت
حکایت نی را سوزاند
کلمه در شهر یائسه شد
و خون در رگِ شوخش
عفونت کرد.
ما حدود ده هزار کلمه کم داریم
ده هزار کلمه چند دست و پا دارد؟
حالا ده هزار کلمهی غیرطبیعی را
ضربدر یک قاب رنگی کن!
کلماتِ گیاهخوار
کلماتِ پُرچرب
کلماتِ رژیمی
حدود دههزار کلمه را گرفتهاند
با کلمات خشن، ترسناک
با صدای غیرطبیعیِ نی
حدودِ ده هزار کلمه را گرفتهاند
با کلمات سخت، درنده
نه با ابری که از پستانهای سفیدش
باران میبارد
شاشیدهاند به خوابِ زندگی
و کلمه کم میشود از خود
یک زندگی از بوقِ سگ
با دوتکه نان
أ لا اُخبِرُکُم بَشرّ عِبادِالله؟ الفَظُّ المُتَکبَّرُ
أ لا اُخبِرُکم بخَیرِ عِبادِالله؟
الضَّعیفُ المُستَضعَفُ
این در زبان فرنگی
یعنی کلسترول خونِ کلمه
پنج ماه حقوق نگرفته است!
پ.ن:
پنج ماه در زبان فرنگی چیزی نمیشود.
#رضا_خان_بهادر
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
و کلمه حجابش را پرچم کرد
به نیزار گریخت
به اول مثنوی برگشت
حکایت نی را سوزاند
کلمه در شهر یائسه شد
و خون در رگِ شوخش
عفونت کرد.
ما حدود ده هزار کلمه کم داریم
ده هزار کلمه چند دست و پا دارد؟
حالا ده هزار کلمهی غیرطبیعی را
ضربدر یک قاب رنگی کن!
کلماتِ گیاهخوار
کلماتِ پُرچرب
کلماتِ رژیمی
حدود دههزار کلمه را گرفتهاند
با کلمات خشن، ترسناک
با صدای غیرطبیعیِ نی
حدودِ ده هزار کلمه را گرفتهاند
با کلمات سخت، درنده
نه با ابری که از پستانهای سفیدش
باران میبارد
شاشیدهاند به خوابِ زندگی
و کلمه کم میشود از خود
یک زندگی از بوقِ سگ
با دوتکه نان
أ لا اُخبِرُکُم بَشرّ عِبادِالله؟ الفَظُّ المُتَکبَّرُ
أ لا اُخبِرُکم بخَیرِ عِبادِالله؟
الضَّعیفُ المُستَضعَفُ
این در زبان فرنگی
یعنی کلسترول خونِ کلمه
پنج ماه حقوق نگرفته است!
پ.ن:
پنج ماه در زبان فرنگی چیزی نمیشود.
#رضا_خان_بهادر
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir