📜اطلاعیه تغییر مکان جلسه
نشست پاییزی
جلسه نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل، به طور استثنا فردا جمعه 1398/8/3ساعت 6عصر در منزل آقای محمد میرزازاده واقع در جاده جدید آرانوبیدگل به کاشان، میدان ارغوان، مزرعه مسلمآباد (علیجانزاده)، اولین فرعیِ سمت چپ برگزار می گردد.
✅منتظر گامهای سبزتان هستیم
🌱 @javaankavir
نشست پاییزی
جلسه نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل، به طور استثنا فردا جمعه 1398/8/3ساعت 6عصر در منزل آقای محمد میرزازاده واقع در جاده جدید آرانوبیدگل به کاشان، میدان ارغوان، مزرعه مسلمآباد (علیجانزاده)، اولین فرعیِ سمت چپ برگزار می گردد.
✅منتظر گامهای سبزتان هستیم
🌱 @javaankavir
#حکایت
روزی صلاحالدينايوبی فرمانده مسلمانان در جنگهای صليبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت تا شايد بتواند پولی برای ادامه جنگ هايش بگيرد آن تاجر مبلغ مورد نياز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد. صلاحالدين موقعی كه خواست از خانه بيرون برود رو به آن مرد نمود و پرسيد: به نظر شما بين سه دين يهود و مسيح و اسلام كه با هم در جنگ هستند حق با كداميک است؟ آن تاجر بزرگ گفت: بنشين تا يک داستان برايت بگويم، بعد خودت نتيجه گيری كن ...
او گفت در روزگاران قديم مرد كشاورزی بود كه صاحب يک انگشتر بود و همه میگفتند اين انگشتر نزد هر كس باشد، به كمال انسانيت میرسد. خداوند به مرد كشاورز سه پسر داد و وقتی پسران بزرگ شدند پدر آنها از روی آن انگشتر دو تای ديگر دقيقا شبيه اولی درست كرد و به هر كدام از پسرانش يكی از انگشترها را داد از اين به بعد هر كدام از پسرها می گفتند كه انگشتر اصلی پيش اوست و هميشه با هم دعوا داشتند بر سر اينكه انگشتر اصلی كه باعث كمال انسانيت می شود پيش كداميک از آنهاست.
تا بالاخره تصميم گرفتند برای مشخص شدن انگشتر اصلی پيش قاضی بروند. وقتی شرح ماجرا را برای قاضی گفتند، قاضی گفت:
احتمالا انگشتر اصلی گم شده است، چون قرار بر اين بوده كه آن انگشتر پيش هر كس باشد، دارای كمالات انسانی باشد، اما شما سه نفر كه هيچ فرقی با هم نداريد و مدام مشغول ناسزاگويی به يكديگر هستيد ...
#ویل_دورانت
@javaankavir
روزی صلاحالدينايوبی فرمانده مسلمانان در جنگهای صليبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت تا شايد بتواند پولی برای ادامه جنگ هايش بگيرد آن تاجر مبلغ مورد نياز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد. صلاحالدين موقعی كه خواست از خانه بيرون برود رو به آن مرد نمود و پرسيد: به نظر شما بين سه دين يهود و مسيح و اسلام كه با هم در جنگ هستند حق با كداميک است؟ آن تاجر بزرگ گفت: بنشين تا يک داستان برايت بگويم، بعد خودت نتيجه گيری كن ...
او گفت در روزگاران قديم مرد كشاورزی بود كه صاحب يک انگشتر بود و همه میگفتند اين انگشتر نزد هر كس باشد، به كمال انسانيت میرسد. خداوند به مرد كشاورز سه پسر داد و وقتی پسران بزرگ شدند پدر آنها از روی آن انگشتر دو تای ديگر دقيقا شبيه اولی درست كرد و به هر كدام از پسرانش يكی از انگشترها را داد از اين به بعد هر كدام از پسرها می گفتند كه انگشتر اصلی پيش اوست و هميشه با هم دعوا داشتند بر سر اينكه انگشتر اصلی كه باعث كمال انسانيت می شود پيش كداميک از آنهاست.
تا بالاخره تصميم گرفتند برای مشخص شدن انگشتر اصلی پيش قاضی بروند. وقتی شرح ماجرا را برای قاضی گفتند، قاضی گفت:
احتمالا انگشتر اصلی گم شده است، چون قرار بر اين بوده كه آن انگشتر پيش هر كس باشد، دارای كمالات انسانی باشد، اما شما سه نفر كه هيچ فرقی با هم نداريد و مدام مشغول ناسزاگويی به يكديگر هستيد ...
#ویل_دورانت
@javaankavir
📜اطلاعیه تغییر مکان جلسه
شما نیز دعوتید
نشست پاییزی
جلسه نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل، به طور استثنا امروز 1398/8/3ساعت 6عصر در منزل آقای محمد میرزازاده واقع در جاده جدید آرانوبیدگل به کاشان، میدان ارغوان، مزرعه مسلمآباد (علیجانزاده)، اولین فرعیِ سمت چپ برگزار می گردد.
✅منتظر گامهای سبزتان هستیم
🌱 @javaankavir
شما نیز دعوتید
نشست پاییزی
جلسه نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل، به طور استثنا امروز 1398/8/3ساعت 6عصر در منزل آقای محمد میرزازاده واقع در جاده جدید آرانوبیدگل به کاشان، میدان ارغوان، مزرعه مسلمآباد (علیجانزاده)، اولین فرعیِ سمت چپ برگزار می گردد.
✅منتظر گامهای سبزتان هستیم
🌱 @javaankavir
نشست پاییزی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل برگزار شد
دیروز سوم مهرماه نود و هشت، محمد میرزازاده در منزل خود میزبان شاعرانی از آران و بیدگل و کاشان بود. این جلسه با حضور شاعران آران و بیدگل و کاشان، همچنین با حضور استاد رحمت مدیر مسؤل انجمن ادبی سیلک کاشان، مرتضی حسنی مدیر مسئول انجمن ادبی جوان کاشان و آقای توکلی مسؤل بسیج هنرمندان برگزار گردید.
در این جلسه ضمن نقد و بررسی تعدادی از آثار ارائه شده، حاضران به شعر خوانی پرداختند.
@javaankavir
دیروز سوم مهرماه نود و هشت، محمد میرزازاده در منزل خود میزبان شاعرانی از آران و بیدگل و کاشان بود. این جلسه با حضور شاعران آران و بیدگل و کاشان، همچنین با حضور استاد رحمت مدیر مسؤل انجمن ادبی سیلک کاشان، مرتضی حسنی مدیر مسئول انجمن ادبی جوان کاشان و آقای توکلی مسؤل بسیج هنرمندان برگزار گردید.
در این جلسه ضمن نقد و بررسی تعدادی از آثار ارائه شده، حاضران به شعر خوانی پرداختند.
@javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
رود می باید دم از دریا زند
در مسیرش بر موانع پا زند
مانده ام در پای عشقت مثل موج
گرچه طوفان ساحلم را تا زند...
- - - - - - - -
فاصله وقتی مکرر می شود
رنگ دنیایم مکدر می شود
آیه ها را میروم آتش زنم
فاصله وقتی مقدر می شود...
- - - - - - - -
عشق را از ریشه حاشا کن برو
این گره را از دلت وا کن برو
زیر چشمی قبل رفتن بی صدا
شعله هایم را تماشا کن برو...
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
در مسیرش بر موانع پا زند
مانده ام در پای عشقت مثل موج
گرچه طوفان ساحلم را تا زند...
- - - - - - - -
فاصله وقتی مکرر می شود
رنگ دنیایم مکدر می شود
آیه ها را میروم آتش زنم
فاصله وقتی مقدر می شود...
- - - - - - - -
عشق را از ریشه حاشا کن برو
این گره را از دلت وا کن برو
زیر چشمی قبل رفتن بی صدا
شعله هایم را تماشا کن برو...
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
به شوق خاطراتت در جهانی دیگرم امشب
که تا اعماق رویایم ، تو را هم می برم امشب
میان برکه زانو را ، گرفته ماه در آغوش
ترحم کن که از هرشب کمی زخمی ترم امشب
درون قطره ی اشکم ، چه تنها مانده تصویرت
نمی بیند به آسانی ، دو چشمان ترم امشب
نگاهت گرچه سرد اما ، به آتش میکشد من را
غروب بهمنی شاید ، وَ من شهریورم امشب
نگاهم کن که من را یک ، تلنگر میکند ویران
شبیه آتشی در خانه ی خاکسترم امشب
ببین پاسی گذشت از شب ، ولی خوابم نمی آید
بگو تا دست بردارد ، خیالت از سرم امشب
#مهدی_حبیبی👇
@javaankavir
که تا اعماق رویایم ، تو را هم می برم امشب
میان برکه زانو را ، گرفته ماه در آغوش
ترحم کن که از هرشب کمی زخمی ترم امشب
درون قطره ی اشکم ، چه تنها مانده تصویرت
نمی بیند به آسانی ، دو چشمان ترم امشب
نگاهت گرچه سرد اما ، به آتش میکشد من را
غروب بهمنی شاید ، وَ من شهریورم امشب
نگاهم کن که من را یک ، تلنگر میکند ویران
شبیه آتشی در خانه ی خاکسترم امشب
ببین پاسی گذشت از شب ، ولی خوابم نمی آید
بگو تا دست بردارد ، خیالت از سرم امشب
#مهدی_حبیبی👇
@javaankavir
وفور نعمت
باز اگر خورشید با ما نیست،قدری نور هست
در سرِ شوریدگانِ این حوالی شور هست
از همان روزی که در این شهر شادی شد حرام
توی هر ماشین و هر خانه بساطِ سور هست!
مِی فروشیها اگر بستهست، جای غصّه نیست
اینطرفها تا بخواهی دَبّه و انگور هست!
ساحلِ ما چون کویرِ لوت اگر بیرونق است
ساحلِ ترکیه و تایلند و سنگاپور هست
نیست این اطراف کازینو ولی در دستِ خلق
تا بخواهی تختهنَردِ تاشو و پاسور هست
با وجودِ این موادِ بی بخارِ صنعتی
باز در دستانِ مردانِ خدا وافور هست!
مژده دِه بر گوشهگیرانِ خمارِ شهر که
گوشهی هر پارک چندین ساقیِ مخمور هست!
بست اگر دستی دو جا را که به آن منظور بود!
بیگمان فِیالحال صدها جا به آن منظور هست!
باز اگر خیلی فشار آمد، بگو با مؤمنین
در تمامِ سوپریهای محل کافور هست!
ای پسر! حور زمانِ خویش را بشناس، چون
من یکی باور ندارم توی قبرم حور هست!
کاش میفهمید روزی زورگو این نکته را
تسمهها دَر میرود هرجا بنا بر زور هست
ما که از مستضعفان بودیم اما دلخوشیم
بعدِ مُردن چاردیواری به نامِ گور هست..
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
باز اگر خورشید با ما نیست،قدری نور هست
در سرِ شوریدگانِ این حوالی شور هست
از همان روزی که در این شهر شادی شد حرام
توی هر ماشین و هر خانه بساطِ سور هست!
مِی فروشیها اگر بستهست، جای غصّه نیست
اینطرفها تا بخواهی دَبّه و انگور هست!
ساحلِ ما چون کویرِ لوت اگر بیرونق است
ساحلِ ترکیه و تایلند و سنگاپور هست
نیست این اطراف کازینو ولی در دستِ خلق
تا بخواهی تختهنَردِ تاشو و پاسور هست
با وجودِ این موادِ بی بخارِ صنعتی
باز در دستانِ مردانِ خدا وافور هست!
مژده دِه بر گوشهگیرانِ خمارِ شهر که
گوشهی هر پارک چندین ساقیِ مخمور هست!
بست اگر دستی دو جا را که به آن منظور بود!
بیگمان فِیالحال صدها جا به آن منظور هست!
باز اگر خیلی فشار آمد، بگو با مؤمنین
در تمامِ سوپریهای محل کافور هست!
ای پسر! حور زمانِ خویش را بشناس، چون
من یکی باور ندارم توی قبرم حور هست!
کاش میفهمید روزی زورگو این نکته را
تسمهها دَر میرود هرجا بنا بر زور هست
ما که از مستضعفان بودیم اما دلخوشیم
بعدِ مُردن چاردیواری به نامِ گور هست..
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
مانده در یادم عبوری پر تنش
کوچه و عطر حضوری پر تنش
رفته از یادت ولی می گردمت
بین شعرم با مروری پر تنش...
_ _ _ _ _ _ _
قرعه در آمد که فالم مشکی است
زندگی و روز و حالم مشکی است
بعد کوچت در وجود خسته ام
عشق مُرد و رنگ شالم مشکی است...
محمد میرزازاده
@javaankavir
کوچه و عطر حضوری پر تنش
رفته از یادت ولی می گردمت
بین شعرم با مروری پر تنش...
_ _ _ _ _ _ _
قرعه در آمد که فالم مشکی است
زندگی و روز و حالم مشکی است
بعد کوچت در وجود خسته ام
عشق مُرد و رنگ شالم مشکی است...
محمد میرزازاده
@javaankavir
اگر حرفهای دلم بیاگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر میتوانستم از خاک، یک دسته لبخندِ پرپر بچینم
تو را میتوانستم ای دور، از دور یکبار دیگر ببینم...
هشتم آبان، سالروز درگذشت #قیصر_امینپور ...
روحش شاد...
🌱 @JavaanKavir
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر میتوانستم از خاک، یک دسته لبخندِ پرپر بچینم
تو را میتوانستم ای دور، از دور یکبار دیگر ببینم...
هشتم آبان، سالروز درگذشت #قیصر_امینپور ...
روحش شاد...
🌱 @JavaanKavir
🍀اطلاعیه🍀
👈هفتصد و هفتمین 👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت ۱۷:۳۰ 🕠
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
👈هفتصد و هفتمین 👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت ۱۷:۳۰ 🕠
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
#گزارش تصویری
۱۰ آبان ۹۸
هفتصد و هفتمین نشست #انجمن_ادبی_جوان_کویر آران و بیدگل
سپاس از حضور گرم تمامی دوستان عزیز🍂🦋
🌱 @JavaanKavir
۱۰ آبان ۹۸
هفتصد و هفتمین نشست #انجمن_ادبی_جوان_کویر آران و بیدگل
سپاس از حضور گرم تمامی دوستان عزیز🍂🦋
🌱 @JavaanKavir
Forwarded from نسل فردای آران و بیدگل
📜هفتصد و هفتمین نشست #انجمن_ادبی_جوان_کویر آران و بیدگل
👀👀
🔰نسل فردا؛ بزرگترین رسانه آران و بیدگل👇
https://telegram.me/joinchat/BF5--Tz08JYO3J05UhY35w
👀👀
🔰نسل فردا؛ بزرگترین رسانه آران و بیدگل👇
https://telegram.me/joinchat/BF5--Tz08JYO3J05UhY35w
همسرانه
نقیضه
٬٬بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت٬٬
همسرم میگفت آمد خانه با من کار داشت
گفت بلبل ظاهرا از دوستان بنده بود
تازه خیلی رویِ حرف دوستی اصرار داشت
گفتم از اقوام نزدیک است شاید،! زود گفت:
پس چرا برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت!!
گفتمش لابد یکی از دوستان شاعر است!!
گفت نه موی پریشان ونه هم سیگار داشت
گفتم از من چیز خاصی گفت حالا!؟ گفت نه
گفتمش دنبال آمارست! گفت آمار داشت
گفتمش منظور خاصی!!،قصد کاری شوم یا
نیتی بد داشت آیا،؟ گفت یک مقدار داشت
گفتمش شاید پرستو بود رنگش کرده اند!!
گفت خیلی هم صدایی زشت و ناهنجار داشت
گفتمش حالا به بلبل هم حسودی میکنی؟
گفت این دختر چه کاری با تو در انظار داشت
گفتم ای زن از کجا فهمیدی ایشان ماده بود؟؟
گفت چون برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
گفتمش من نیستم بازیچه، سر چرخاند و گفت
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار داشت
زندگی پر می شد از شادی و خوشبختی اگر
همسرم کمتر به کارِ دوستانم کار داشت
#رسول_سنایی
@JAVAANKAVIR
نقیضه
٬٬بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت٬٬
همسرم میگفت آمد خانه با من کار داشت
گفت بلبل ظاهرا از دوستان بنده بود
تازه خیلی رویِ حرف دوستی اصرار داشت
گفتم از اقوام نزدیک است شاید،! زود گفت:
پس چرا برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت!!
گفتمش لابد یکی از دوستان شاعر است!!
گفت نه موی پریشان ونه هم سیگار داشت
گفتم از من چیز خاصی گفت حالا!؟ گفت نه
گفتمش دنبال آمارست! گفت آمار داشت
گفتمش منظور خاصی!!،قصد کاری شوم یا
نیتی بد داشت آیا،؟ گفت یک مقدار داشت
گفتمش شاید پرستو بود رنگش کرده اند!!
گفت خیلی هم صدایی زشت و ناهنجار داشت
گفتمش حالا به بلبل هم حسودی میکنی؟
گفت این دختر چه کاری با تو در انظار داشت
گفتم ای زن از کجا فهمیدی ایشان ماده بود؟؟
گفت چون برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
گفتمش من نیستم بازیچه، سر چرخاند و گفت
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار داشت
زندگی پر می شد از شادی و خوشبختی اگر
همسرم کمتر به کارِ دوستانم کار داشت
#رسول_سنایی
@JAVAANKAVIR