🍀اطلاعیه🍀
👈ششصد و نود و ششمین
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
👈ششصد و نود و ششمین
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
فکر کن عصر جمعه ای باشد
قهوه خانه قرار خواهد شد
توی کافه ، غروب ، تنهایی
قهوه ام زهر مار خواهد شد
نازنین دل به حسرتی بسپار
که تورا عاشقانه پس بزند
نه که مثل شکوفه ای در باد
حرفی از عشق در قفس بزند
کاش میشد شبی به خاطر من
زیر باران کمی قدم بزنی
بعد از آنکه دچار من بشوی
سرنوشت مرا رقم بزنی
رفتی و روزگار هم با من
مثل فرد غریبه ای تا کرد
آه ، باشد عذاب عشق این است
آمد و کفش عقل را پا کرد
بی تو حتی بهار هم سرد است
بی تو من یک درخت پاییزم
تو نباشی تمام برگم را
زیر پای عوام میریزم
فکر کن عصر جمعه ای شااااااید...
قهوه خانه قرار خواهد شد
تو می آیی درخت پاییزی
ناگهان چون بهار خواهد شد...
#نازنین_وکیلی
@javaankavir
قهوه خانه قرار خواهد شد
توی کافه ، غروب ، تنهایی
قهوه ام زهر مار خواهد شد
نازنین دل به حسرتی بسپار
که تورا عاشقانه پس بزند
نه که مثل شکوفه ای در باد
حرفی از عشق در قفس بزند
کاش میشد شبی به خاطر من
زیر باران کمی قدم بزنی
بعد از آنکه دچار من بشوی
سرنوشت مرا رقم بزنی
رفتی و روزگار هم با من
مثل فرد غریبه ای تا کرد
آه ، باشد عذاب عشق این است
آمد و کفش عقل را پا کرد
بی تو حتی بهار هم سرد است
بی تو من یک درخت پاییزم
تو نباشی تمام برگم را
زیر پای عوام میریزم
فکر کن عصر جمعه ای شااااااید...
قهوه خانه قرار خواهد شد
تو می آیی درخت پاییزی
ناگهان چون بهار خواهد شد...
#نازنین_وکیلی
@javaankavir
در امتدادِ خاطراتِ فصل غربت
آقا دوباره میرسد ماه محرم
از تلخي آنچه که بر حالت گذشته
سایه به سایه میدود در باورم غم
با خواندن مرثیه ات حالم شده بد
گویا بهانه می شود کم کم فراهم
باید برای تو بگریم یا برای...
زخم پدر که می شود کم کم مجسم
تو وضع خوبی داری و در هر عذایت
شام و نهار جلسه هایت روبراه است
اما پدر از شرم جریان نداری
هر شب سرش مانند مولا توی چاه است
عمری کنار روضه هایت از ته دل
مانند ابر نو بهاران گریه کردم
غیر از محرم در تمام روز و شب ها
در حسرت یک لقمه ی نان گریه کردم
از کودکی در زیر بیرق های مشکی
اندیشه ام همپای تو ضد ستم شد
حالا فقط با دیدن حجم تناقص
آبادیم ویرانه ای مانند بم شد!
حتمن خبری داری که با نام قشنگت
صدها مغازه وا شده بالای منبر
هر شب سرت را می بُرند از سینه آقا
مداح و واعظ هر کدام از هم جلوتر
آقا خودم دیدم که بعضیها همیشه
اسم تو را هی در قسم ها می فروشند
این رودهای هرزه گرد بی سر و تَه
تنها به نفع خود همیشه می خروشند
بر هم زده ساز و دهل آرامشی که
دنبال آن بودی دهی هدیه به مردم
از خواب دیدم می پرَد با این صداها
بیمار رنجوری برای بار چندم!
آقا سفارش کرده ای گر دین نداری
آزاده باش و در صف آزاد مردان
دین که شده بازیچه ی مشتی هوس باز
آزاده مردان هم اسیر بند و زندان!..
از کُشته های متن تاریخم هویداست
تاوانِ بیداري در اوج سیاهی
حالا پس از تسخیر دینت با هیاهو
از تو فقط نامی بجا مانده، نه راهی!
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
آقا دوباره میرسد ماه محرم
از تلخي آنچه که بر حالت گذشته
سایه به سایه میدود در باورم غم
با خواندن مرثیه ات حالم شده بد
گویا بهانه می شود کم کم فراهم
باید برای تو بگریم یا برای...
زخم پدر که می شود کم کم مجسم
تو وضع خوبی داری و در هر عذایت
شام و نهار جلسه هایت روبراه است
اما پدر از شرم جریان نداری
هر شب سرش مانند مولا توی چاه است
عمری کنار روضه هایت از ته دل
مانند ابر نو بهاران گریه کردم
غیر از محرم در تمام روز و شب ها
در حسرت یک لقمه ی نان گریه کردم
از کودکی در زیر بیرق های مشکی
اندیشه ام همپای تو ضد ستم شد
حالا فقط با دیدن حجم تناقص
آبادیم ویرانه ای مانند بم شد!
حتمن خبری داری که با نام قشنگت
صدها مغازه وا شده بالای منبر
هر شب سرت را می بُرند از سینه آقا
مداح و واعظ هر کدام از هم جلوتر
آقا خودم دیدم که بعضیها همیشه
اسم تو را هی در قسم ها می فروشند
این رودهای هرزه گرد بی سر و تَه
تنها به نفع خود همیشه می خروشند
بر هم زده ساز و دهل آرامشی که
دنبال آن بودی دهی هدیه به مردم
از خواب دیدم می پرَد با این صداها
بیمار رنجوری برای بار چندم!
آقا سفارش کرده ای گر دین نداری
آزاده باش و در صف آزاد مردان
دین که شده بازیچه ی مشتی هوس باز
آزاده مردان هم اسیر بند و زندان!..
از کُشته های متن تاریخم هویداست
تاوانِ بیداري در اوج سیاهی
حالا پس از تسخیر دینت با هیاهو
از تو فقط نامی بجا مانده، نه راهی!
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
این دهکده چندیست که ظالمکده است
جان بر لبِ یارانِ حسین آمده است
از کویِ شما خبر ندارم اما
در کوچه ما یزید هیئت زده است!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
جان بر لبِ یارانِ حسین آمده است
از کویِ شما خبر ندارم اما
در کوچه ما یزید هیئت زده است!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
به ما خبر دادند که ایوب نگهبان دیشب به محل پست خود نیامده است.تماس من و همکاران برای پیدا کردنش بی نتیجه ماند.
ساعت هفت بامداد خبر دادند که موتوری سوخته در محلی اطراف محل اقامت ایوب در جایی متروک پیدا و در اطرافش خون ریخته شده است .
پس از پیگیری متوجه شدیم که اورژانس او را به بیمارستان منتقل کرده و هم اکنون بستریست.برایم تعجب آور بود .از این بابت که محلی که او تصادف کرده بسیار پرت و دور افتاده در میان کوهستان است .چگونه میشود اورژانس یک بیهوش را بیابد بدون اینکه کسی اورژانس را به بالای سر مصدوم هدایت کرده باشد! .بیشتر بررسی کردم .رد کامیون را در اطراف موتور سیکلت دیدم .ترمز و لیز خوردگی ...این یعنی نیمه شب کامیون موتور را زده و متواری شده .اما برای اینکه زیاد هم عذاب وجدان نگیرد و کسی در کوره راه مصدوم را ببیند موتورش را آتش میزند تا با تلفن بصورت ناشناس به اورژانس خبر بدهند و بگویند جایی تصادف شده .نشان به آن نشان که موتورش در فلان مکان آتش گرفته است .
حوالی نیمه شب ایوب را بیهوش و بی جان به بیمارستان منتقل میکنند. از جیبش شماره همسایه اش را می یابند و با او تماس میگیرند .همسایه بدون هرگونه واکنش موثر، بی تفاوت از کنار موضوع میگذرد و ساعت هشت صبح و بعد از کسب اطلاع ما را مطلع میکند .
به بیمارستان میروم متوجه میشوم صورتش له شده. دماغ و چشمش بشدت آسیب دیده. استخوان چشمش شکسته .لبش پاره شده.
با خانواده اش تماس میگیرم. با بی تفاوتی پاسخ میدهند و با اصرار و چند بار پیگیری ،میگویند از فلان شهر خواهیم آمد. وقتی می رسند پس از یک ربع ساعت غیبشان میزند. پرس و جو میکنم، میگویند زن و فرزندانش طلاق گرفته و رفته اند.از دنیا همین خواهر و خواهر زاده ها را دارد .خواهر که اوضاع جسمی مساعدی ندارد و فرزندانش به اصرار و التماس او آمده اند .اما چون با داییشان رابطه ی خوبی ندارند در نتیجه نایستادند و رفتند.
برای جلسه ای می بایست برمیگشتم. هر کدام از همکاران را خواهش کردم بعنوان همراه بیمار کنار ایوب در بیمارستان بمانند هیچکس قبول نمیکند .میگویند میخواهیم شب به هيئت برویم .با خود میگویم امروز مظلوم تر از ایوب کسی هم مگر پیدا میشود ؟یاد اتفاقی می افتم که در دوران استبداد صغیر پس از مشروطه بر سر تبریز آمد.در حالیکه فوج فوج نیروهای وطن پرست و آزادیخواه را قوای روس به مسلخ و اعدام می بردند هموطنانمان در ایام محرم آن روزها در مقابل ظلم قوای روس در محاصره ی تبریز سکوت کرده بودند و اما برای مظلومیت حسین و یارانش وا مصیبتا میگفتند.این هم از طنزهای تلخمان است که باز مقابلم قرار گرفته بود.
از سر ناچاری، در به در بدنبال کسی گشتم تا با دریافت مبلغی برای چند روز همراه ایوب باشد تا در بیمارستان در تنگنا قرار نگیرد.
از این مردم میترسم.
✍#حمیدعلیزاده
@javaankavir
ساعت هفت بامداد خبر دادند که موتوری سوخته در محلی اطراف محل اقامت ایوب در جایی متروک پیدا و در اطرافش خون ریخته شده است .
پس از پیگیری متوجه شدیم که اورژانس او را به بیمارستان منتقل کرده و هم اکنون بستریست.برایم تعجب آور بود .از این بابت که محلی که او تصادف کرده بسیار پرت و دور افتاده در میان کوهستان است .چگونه میشود اورژانس یک بیهوش را بیابد بدون اینکه کسی اورژانس را به بالای سر مصدوم هدایت کرده باشد! .بیشتر بررسی کردم .رد کامیون را در اطراف موتور سیکلت دیدم .ترمز و لیز خوردگی ...این یعنی نیمه شب کامیون موتور را زده و متواری شده .اما برای اینکه زیاد هم عذاب وجدان نگیرد و کسی در کوره راه مصدوم را ببیند موتورش را آتش میزند تا با تلفن بصورت ناشناس به اورژانس خبر بدهند و بگویند جایی تصادف شده .نشان به آن نشان که موتورش در فلان مکان آتش گرفته است .
حوالی نیمه شب ایوب را بیهوش و بی جان به بیمارستان منتقل میکنند. از جیبش شماره همسایه اش را می یابند و با او تماس میگیرند .همسایه بدون هرگونه واکنش موثر، بی تفاوت از کنار موضوع میگذرد و ساعت هشت صبح و بعد از کسب اطلاع ما را مطلع میکند .
به بیمارستان میروم متوجه میشوم صورتش له شده. دماغ و چشمش بشدت آسیب دیده. استخوان چشمش شکسته .لبش پاره شده.
با خانواده اش تماس میگیرم. با بی تفاوتی پاسخ میدهند و با اصرار و چند بار پیگیری ،میگویند از فلان شهر خواهیم آمد. وقتی می رسند پس از یک ربع ساعت غیبشان میزند. پرس و جو میکنم، میگویند زن و فرزندانش طلاق گرفته و رفته اند.از دنیا همین خواهر و خواهر زاده ها را دارد .خواهر که اوضاع جسمی مساعدی ندارد و فرزندانش به اصرار و التماس او آمده اند .اما چون با داییشان رابطه ی خوبی ندارند در نتیجه نایستادند و رفتند.
برای جلسه ای می بایست برمیگشتم. هر کدام از همکاران را خواهش کردم بعنوان همراه بیمار کنار ایوب در بیمارستان بمانند هیچکس قبول نمیکند .میگویند میخواهیم شب به هيئت برویم .با خود میگویم امروز مظلوم تر از ایوب کسی هم مگر پیدا میشود ؟یاد اتفاقی می افتم که در دوران استبداد صغیر پس از مشروطه بر سر تبریز آمد.در حالیکه فوج فوج نیروهای وطن پرست و آزادیخواه را قوای روس به مسلخ و اعدام می بردند هموطنانمان در ایام محرم آن روزها در مقابل ظلم قوای روس در محاصره ی تبریز سکوت کرده بودند و اما برای مظلومیت حسین و یارانش وا مصیبتا میگفتند.این هم از طنزهای تلخمان است که باز مقابلم قرار گرفته بود.
از سر ناچاری، در به در بدنبال کسی گشتم تا با دریافت مبلغی برای چند روز همراه ایوب باشد تا در بیمارستان در تنگنا قرار نگیرد.
از این مردم میترسم.
✍#حمیدعلیزاده
@javaankavir
👍1
🍀اطلاعیه🍀
👈ششصد و نود و نهامین
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
👈ششصد و نود و نهامین
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
میرنجم تا تو نرنجی
شادم از این رنج
میخندم در این رنج، بر این رنج
رقصان رنجات را بر دوش میکشم
تا تو نرنجی
تا تو بخندی...
اسماعیل بخشی
زندان اوین/ ۱۶/شهریور ۹۸
🌱 @javaankavir
شادم از این رنج
میخندم در این رنج، بر این رنج
رقصان رنجات را بر دوش میکشم
تا تو نرنجی
تا تو بخندی...
اسماعیل بخشی
زندان اوین/ ۱۶/شهریور ۹۸
🌱 @javaankavir
تو نمیدانی غريو يك عظمت
وقتي كه در شكنجهی يك شكست نمینالد
چه كوهیست!
تو نمیدانی نگاهِ بیمژهی محكومِ يك اطمينان
وقتي كه در چشمِ حاكمِ يک هراس، خيره میشود
چه درياییست!
«تو نمیدانی مردن
وقتی كه انسان مرگ را شكست داده است
چه زندگیایست!» ...
.
.
.
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
وقتي كه در شكنجهی يك شكست نمینالد
چه كوهیست!
تو نمیدانی نگاهِ بیمژهی محكومِ يك اطمينان
وقتي كه در چشمِ حاكمِ يک هراس، خيره میشود
چه درياییست!
«تو نمیدانی مردن
وقتی كه انسان مرگ را شكست داده است
چه زندگیایست!» ...
.
.
.
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
Forwarded from اتچ بات
برای مادر و دو دختر قربانیاش
و دوش پدری
که تحملِ سنگینیِ غمِ نان را نداشت
◼️◼️◼️◼️◼️◼️
تکانم داده طوفانی پر از وحشت
که می ریزد همه بال و پرم با درد
دوباره شعله ور شد فکر مغشوشم
ولی یخ می زنم با خاطراتی سرد
تصور کن که طفلی نامه بنویسد
خدا گیرنده ی آن نامه اش باشد
به امید اجابت روی موج اشک
دعا در نیمه شب برنامه اش باشد
تصور کن که بنویسد نیازش را
به امیدی که می خواند خداوندش
بگوید از پدر با سگ دویی هاییش
که خالی تر شده دست توانمندش
پدر شرمنده از این که پس از عمری
نداری، بد بياری شد سرانجامش
ندارد چاره ای جز این که می باید
زند چوب حراجی را به اندامش
نه تنها با فروش کلیه اش مشکل
نشد حل که به سمت مرگ مایل شد
جنون می بارد از فقر و به یک لحظه
پدر ناباورانه گرگ و قاتل شد
گلویم را فشرده بغض سنگینی
که می بینم نشسته دختری تنها
بجز مادر که غلتیده به خون خود
کنار پیکر بی جان خواهرها
بیا ای هموطن در خیمه ی شعرم
تماشا کن شرر را بر نیستانم
دقیقاً ظهر عاشورا شده شهرم
محرم شد برایت روضه می خوانم
تنم می لرزد از وقتی که می خوانم
به هر خطی مصیب های جریانش
چرا شاعر نوشته با شکم سیری
هر آن کس داده دندان می دهد نانش؟
خدا گویا ندیده نامه را هرگز
زبس سرگرم خلق حوریان گشته
میان این همه مخلوق نافرجام
فقط هم کاسه با پیغمبران گشته!
کلافه می شوم وقتی که می بینم
همه بازیچه ی دین و خداوندیم
دقیقاً بی خیالِ هر چه پیش آید
میان گریه با دیوانه می خندیدم
#محمد_میرزازاده
🌱 @javaankavir
*فایل پیوست، تصویر نامهی دختر است به خدا
و دوش پدری
که تحملِ سنگینیِ غمِ نان را نداشت
◼️◼️◼️◼️◼️◼️
تکانم داده طوفانی پر از وحشت
که می ریزد همه بال و پرم با درد
دوباره شعله ور شد فکر مغشوشم
ولی یخ می زنم با خاطراتی سرد
تصور کن که طفلی نامه بنویسد
خدا گیرنده ی آن نامه اش باشد
به امید اجابت روی موج اشک
دعا در نیمه شب برنامه اش باشد
تصور کن که بنویسد نیازش را
به امیدی که می خواند خداوندش
بگوید از پدر با سگ دویی هاییش
که خالی تر شده دست توانمندش
پدر شرمنده از این که پس از عمری
نداری، بد بياری شد سرانجامش
ندارد چاره ای جز این که می باید
زند چوب حراجی را به اندامش
نه تنها با فروش کلیه اش مشکل
نشد حل که به سمت مرگ مایل شد
جنون می بارد از فقر و به یک لحظه
پدر ناباورانه گرگ و قاتل شد
گلویم را فشرده بغض سنگینی
که می بینم نشسته دختری تنها
بجز مادر که غلتیده به خون خود
کنار پیکر بی جان خواهرها
بیا ای هموطن در خیمه ی شعرم
تماشا کن شرر را بر نیستانم
دقیقاً ظهر عاشورا شده شهرم
محرم شد برایت روضه می خوانم
تنم می لرزد از وقتی که می خوانم
به هر خطی مصیب های جریانش
چرا شاعر نوشته با شکم سیری
هر آن کس داده دندان می دهد نانش؟
خدا گویا ندیده نامه را هرگز
زبس سرگرم خلق حوریان گشته
میان این همه مخلوق نافرجام
فقط هم کاسه با پیغمبران گشته!
کلافه می شوم وقتی که می بینم
همه بازیچه ی دین و خداوندیم
دقیقاً بی خیالِ هر چه پیش آید
میان گریه با دیوانه می خندیدم
#محمد_میرزازاده
🌱 @javaankavir
*فایل پیوست، تصویر نامهی دختر است به خدا
Telegram
attach 📎
👍1
هر کس چشیده طعم فرار از زمانه را
با من بخواند این غزل جاودانه را
در کربلا غمیست که سوزانده شرح آن
همچون زبان من، تن آن تازیانه را
مرغان پر کشیده کی از یاد میبرند
تصویر تلخ سوختن آشیانه را ؟
بنشین لب فرات و دمادم نگاه کن
اشک هزار سالهی با خون روانه را
بی شک نظر به خونِ دل اهل درد داشت
وقتی خدای، نقش زد این بیکرانه را
باید که رُفت و روب کنی لحظهی ورود
با پلک و اشک، خاکِ درِ آستانه را
گر اشک میفشانی و گر سینه میزنی
هشیار باش، گم نکنی آن نشانه را
آرام گریه کن که در این شور، بشنوی
فریادِ "یاحسینِ" یزید زمانه را
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir
با من بخواند این غزل جاودانه را
در کربلا غمیست که سوزانده شرح آن
همچون زبان من، تن آن تازیانه را
مرغان پر کشیده کی از یاد میبرند
تصویر تلخ سوختن آشیانه را ؟
بنشین لب فرات و دمادم نگاه کن
اشک هزار سالهی با خون روانه را
بی شک نظر به خونِ دل اهل درد داشت
وقتی خدای، نقش زد این بیکرانه را
باید که رُفت و روب کنی لحظهی ورود
با پلک و اشک، خاکِ درِ آستانه را
گر اشک میفشانی و گر سینه میزنی
هشیار باش، گم نکنی آن نشانه را
آرام گریه کن که در این شور، بشنوی
فریادِ "یاحسینِ" یزید زمانه را
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir
نادانیِتان دوباره کبریت افروخت
در آتشِتان دخترِ آبی هم سوخت
جایی که سزای پَر زدن سوختن است
باید کفنی برای آزادی دوخت..
#شروین_سلیمانی
#دختر_آبی
@javaankavir
در آتشِتان دخترِ آبی هم سوخت
جایی که سزای پَر زدن سوختن است
باید کفنی برای آزادی دوخت..
#شروین_سلیمانی
#دختر_آبی
@javaankavir
🍀اطلاعیه🍀
👈هفتصدمین👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
👈هفتصدمین👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
#ویژه 💯
همراهان همیشگی انجمن سلام🍃
به همت شما عزیزان هفتصدمین جلسه ی انجمن رو پشت سر گذاشتیم😍
انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل به همین مناسبت در نظر داره دومین مجموعه ی دفتر شعر جوان آران و بیدگل رو با اشعار شما دوستان به چاپ برسونه؛ لطفا حداکثر پنج تا از بهترین اشعارتون رو برای آیدی زیر بفرستید.😊
@N_f_Vakili
سپاس🌹🙏
🌱 @JavaanKavir
همراهان همیشگی انجمن سلام🍃
به همت شما عزیزان هفتصدمین جلسه ی انجمن رو پشت سر گذاشتیم😍
انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل به همین مناسبت در نظر داره دومین مجموعه ی دفتر شعر جوان آران و بیدگل رو با اشعار شما دوستان به چاپ برسونه؛ لطفا حداکثر پنج تا از بهترین اشعارتون رو برای آیدی زیر بفرستید.😊
@N_f_Vakili
سپاس🌹🙏
🌱 @JavaanKavir
.
.
.
... آنگاه که خوشتراشترینِ تنها را به سکهی سیمی توان خرید،
مرا
ــ دریغا دریغ ــ
هنگامی که به کیمیای عشق
احساسِ نیاز
میافتد
همه آن دَم است
همه آن دَم است.
□
قلبم را در مِجریِ کهنهیی
پنهان میکنم
در اتاقی که دریچهییش
نیست.
از مهتابی
به کوچهی تاریک
خم میشوم
و به جای همه نومیدان
میگریم.
آه
من
حرام شدهام!
□
با این همه، ای قلبِ دربِدر!
از یاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
عشق را رعایت کردهایم،
ازیاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
انسان را
رعایت کردهایم،
خود اگر شاهکارِ خدا بود
یا نبود.
#احمد_شاملو
بخشی از شعر چلچلی
🌱 @javaankavir
.
.
... آنگاه که خوشتراشترینِ تنها را به سکهی سیمی توان خرید،
مرا
ــ دریغا دریغ ــ
هنگامی که به کیمیای عشق
احساسِ نیاز
میافتد
همه آن دَم است
همه آن دَم است.
□
قلبم را در مِجریِ کهنهیی
پنهان میکنم
در اتاقی که دریچهییش
نیست.
از مهتابی
به کوچهی تاریک
خم میشوم
و به جای همه نومیدان
میگریم.
آه
من
حرام شدهام!
□
با این همه، ای قلبِ دربِدر!
از یاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
عشق را رعایت کردهایم،
ازیاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
انسان را
رعایت کردهایم،
خود اگر شاهکارِ خدا بود
یا نبود.
#احمد_شاملو
بخشی از شعر چلچلی
🌱 @javaankavir
👍1
به استقبال از شعر استاد شهریار که فرمودند:
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
تادل من صحبت از فصل جوانی می کند
عشق در دیدار او پادر میانی می کند
با غزل یاد غزال خویشتن افتاده ام
حیف اما با من او ، نامهربانی می کند
سالها در پای او فصل خزان رفت وبهار
با امید دیدن او، گل فشانی می کند
باهمه امید خود در ماجرای زندگی
از یقین تردید دارد کج گمانی می کند
در بهار آرزو ماندم که همراهی کند
باز دارد آرزویم را خزانی می کند
سالها در دام خود دل را اسیرپیله کرد
اینچنین با حال وروز ما تبانی می کند
هم دلم با شهریار نکته پردازی که گفت:
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
#علی_لواف_آرانی
@javaankavir
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
تادل من صحبت از فصل جوانی می کند
عشق در دیدار او پادر میانی می کند
با غزل یاد غزال خویشتن افتاده ام
حیف اما با من او ، نامهربانی می کند
سالها در پای او فصل خزان رفت وبهار
با امید دیدن او، گل فشانی می کند
باهمه امید خود در ماجرای زندگی
از یقین تردید دارد کج گمانی می کند
در بهار آرزو ماندم که همراهی کند
باز دارد آرزویم را خزانی می کند
سالها در دام خود دل را اسیرپیله کرد
اینچنین با حال وروز ما تبانی می کند
هم دلم با شهریار نکته پردازی که گفت:
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
#علی_لواف_آرانی
@javaankavir
🍀اطلاعیه🍀
👈هفتصد و یکمین👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
👈هفتصد و یکمین👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
به تیغ تیزِ قضا سرنهاده،یعنی ما
خُرافه جویِ خرافات زاده،یعنی ما
جماعتی که خودش را به جاهلیت زد
شد از قطار تمدن پیاده،یعنی ما
نشسته ایم که منجی نجاتمان بدهد
نمادِ جامعه ی بی اراده،یعنی ما
درست لحظه ی تقسیمِ سهم فرزندان
کسی که طرد شد از خانواده،یعنی ما
پس از حماسه ی پر شورِ انتخاباتی
تفاله هایِ بلا استفاده،یعنی ما
نژادِ کوروش و مجذوبِ شعر آیینی!
دو زیستانِ به موج ایستاده،یعنی ما
«وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم»
به حق،که مردم بدبختِ ساده یعنی ما...
#مصطفی_علوی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
🌱 @javaankavir
خُرافه جویِ خرافات زاده،یعنی ما
جماعتی که خودش را به جاهلیت زد
شد از قطار تمدن پیاده،یعنی ما
نشسته ایم که منجی نجاتمان بدهد
نمادِ جامعه ی بی اراده،یعنی ما
درست لحظه ی تقسیمِ سهم فرزندان
کسی که طرد شد از خانواده،یعنی ما
پس از حماسه ی پر شورِ انتخاباتی
تفاله هایِ بلا استفاده،یعنی ما
نژادِ کوروش و مجذوبِ شعر آیینی!
دو زیستانِ به موج ایستاده،یعنی ما
«وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم»
به حق،که مردم بدبختِ ساده یعنی ما...
#مصطفی_علوی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
🌱 @javaankavir
سلام سرکار خانم اکبری
دیل کارنگی می گوید
موفقیت در آرزوها نسبت مسقیم با اراده ما دارد،
کسب رتبه برتر در رشته سخنرانی در بخش دانش آموزی را به شما تبریک گفته و براتون موفقیت روز افزون آرزو دارم
رقابت در عرصه های فرهنگی و هنری از جنس سایر رقابت ها نیست و تلاش برای بهتر بودن و بهتر دیده شدن در این جشنواره ها نوعی رقابت مبارک و کشف استعدادهای پنهان می باشد
بدون شک این موفقیت برای شما چالش ها و فرصت های بیشتری را رقم خواهد زد
امیدوارم این رتبه انگیزه ای برای کسب مقامات بالاتر باشد🌹🌹🌹🌹🌹
محمد میرزازاده
مدیر مسئول انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
دیل کارنگی می گوید
موفقیت در آرزوها نسبت مسقیم با اراده ما دارد،
کسب رتبه برتر در رشته سخنرانی در بخش دانش آموزی را به شما تبریک گفته و براتون موفقیت روز افزون آرزو دارم
رقابت در عرصه های فرهنگی و هنری از جنس سایر رقابت ها نیست و تلاش برای بهتر بودن و بهتر دیده شدن در این جشنواره ها نوعی رقابت مبارک و کشف استعدادهای پنهان می باشد
بدون شک این موفقیت برای شما چالش ها و فرصت های بیشتری را رقم خواهد زد
امیدوارم این رتبه انگیزه ای برای کسب مقامات بالاتر باشد🌹🌹🌹🌹🌹
محمد میرزازاده
مدیر مسئول انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل