شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
برگ ریزان کدامین شب پاییزم من
چه غمی هست اگر پای تو می ریزم من

تاختی در تنم آنقدر که ویرانه تر از
آن نشابور پس از لشکر چنگیزم من

زندگی منظره ای بی تو پر از تنهایی ست
سالها هست از این منظره لبریزم من

در کنار توام ودلخوشی ام بیهوده ست
چون مترسک به تماشا سر جالیزم من

شاملو خواندم ودیدم که نمی ارزد عمر
باید آن را به همان کاج بیاویزم من

کوهم آن کوه فرو ریخته در دره خویش
داستانی شده ام سخت غم انگیزم من...
_ _ _ _ _ _ _
بالاست ولی صدایمان را دارد
پرونده ماجرایمان را دارد

از گفته شیخ ها نباید ترسید
لوطی ست خدا هوایمان را دارد..
#یاسر_مهرآبادی

@javaankavir
خاطره تلخ و گزنده زنده یاد "حسن پستا" از بزرگمرد ادبیات و فرهنگ و هنر ایران "مهدی اخوان ثالث"

نوروز بود، روز اول سال. در خانه تنها بودم... به ساعتم نگاه کردم. نزدیک ساعت یازده بود. مهدی حتما خواب بود. خب باشد. لزومی نداشت بیدارش کنم. می‌توانستم گوشهٔ اتاق دراز بکشم و فکر کنم. ... در آن لحظه فقط احتیاج داشتم که آنجا باشم، و در کنار او، و فقط من بودم که می‌توانستم آنجا باشم، یعنی تنها من بودم که هر وقت می‌خواستم بی اذن دخول به آن حریم قدسی قدم بگذارم و این مسأله کوچکی نبود...

لاله (دختر اخوان) دم در ایستاده بود، با دو سه تا دختر همسن و سال خودش. و لابد همکلاسی ‌هایش. پرسیدم بابا هست و منتظر جواب نشدم. می‌دانستم که هست... در آن روزهای تلخ و سیاه، من تقریباً تنها کسی بودم که او را با بیرون و با مردم ربط می‌دادم، ... و آن روز رنجورتر و غمگین‌تر از هر روز داخل اتاقش شدم و دیدم که خواب خواب است. ایستادم و نگاهش کردم... رفتم سر قفسهٔ کتاب‌ها و گشتم و یکی را برداشتم و گوشه‌ای نشستم و هنوز بازش نکرده بودم که غلتی زد و چشمش را باز کرد و همین که مرا دید یهو پرید و نشست وسط رختخواب و گفت: «تویی عزیز جان؟ مگه ساعت چنده؟ کی تا حالا اینجایی؟ آها مظنه امروز عیده عزیز جان؟ هی. هی. په. چِمْسْک. آهای ایران، یک چیزی بیار زهرمار کنیم. راستی امروز عیده عزیز جان؟ هی. هی. عید آمد و ما خانهٔ خود را نتکاندیم. پس بیا، اقلاً ماچی، موچی، چمسک ... آهای ایران.»
ایران خانم (همسر اخوان) نیامد. اما صدایش از آن اتاق می‌آمد.انگار داشت با بچه‌ها بگومگو می‌کرد.دوباره که صدایش کرد فریادش بلند شد که: «چه‌خبره انقده داد می‌کشی، یک دقیقه صبر کن دیگه» و این برایم عجیب بود. زنی آن‌قدر خوب و مهربان، زنی آن‌ همه پرگذشت و فداکار، زنی که هنوز صدایش نکرده حاضر بود حالا این‌جور؟ و مهدی هم لابد تعجب کرده بود که گفت «عجب» و بلند شد و رفت به آن اتاق... وقتی مهدی از آن اتاق برگشت اوقاتش تلخ بود و زیرلب به زمین و زمان بد و بیراه می‌گفت. گفتم: «چه خبر شده؟ چرا خودت را اذیت می‌کنی؟ بچه‌اند دیگر خودشان حریف هم هستند و با هم کنار می‌آیند...»

گفت: «کجای کاری عزیز جان؟ لا اله الا الله، لاله دارد گریه می‌کند، ناراحت است که چرا نتوانسته دوستانش را بیاورد تو.»
گفتم: «خب می‌خواست بیاوردشان تو.» گفت: « آخر خجالت می‌کشید. نه اتاق پذیرایی. نه میزی نه مبلی. مجبور شده همان دم در با دوستانش دید و بازدید کند و زود دست به سرشان کند. و حالا با توس بگو و مگو دارد که چرا نگفته لاله منزل نیست. مادرشان هم دارد سر هردوشان داد می‌کشد. خلقش بد جوری تنگ است. حق دارد.»
گفتم: «شامیتی، واقعاً تعجب می‌کنم. تو باید بهشان حالی کنی که اینها مسأله نیست و آن‌ها بچه‌های تواند و تو مهدی اخوان‌ثالثی و مهدی اخوان‌ثالث به میز و مبل و این چیزها احتیاج ندارد. تو باید بهشان بفهمانی که خود را نباختن و نساختن یعنی چه...» ناگهان مثل ترقه از جا در رفت: «تا به حال با همین لالایی‌ها خوابشان کرده‌ام، اما لاله دیگر بچه نیست. الان کلاس ده هست. دیگر نمی‌شود گولش زد. خودش چشم دارد و می‌بیند که چه کسانی با قلم‌زدن توی این مجله و آن روزنامه به چه آلاف و الوفی رسیده‌اند و چه زندگی‌هایی! باز هم خدا پدرشان را بیامرزد که باز هم خیلی سرشان می‌شود، خیلی خوددارند و توقع زیادی ندارند. با این حال لاله حق دارد که ناراحت شود... جای شکرش باقی است که اینها حدوداً حرف مرا می‌فهمند، اما دوستان این‌ها که نمی‌توانند بفهمند. فلان کردم این زندگی را، اگر دنبال ساز زدن رفته بودم الان شده بودم فلانی...‌ هرکس از راه می‌رسد تخم می‌فرماید که شاعر مردم باید این‌جوری باشد و شاعر مردم باید بگوید که الفقر فخری و نباید که بسازد و نباید که تسلیم شود و رها. همه‌چیزشان روبه راه است، خانه‌شان، ماشینشان،... آن وقت این‌جا و آن‌جا قلم می‌زنند و تخم می‌فرمایند که اخوان‌ثالث ناامید است، تلخ است، بدبین است. کدامشان می‌دانند که من چه می‌کشم.

کتاب: باغ بی ‌برگی (یادنامهٔ مهدی اخوان‌ ثالث) به کوشش مرتضی کاخی
انتشارات زمستان

@javaankavir
🍀اطلاعیه🍀
👈ششصد و نود و ششمین

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت #18/30

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
فکر کن عصر جمعه ای باشد
قهوه خانه قرار خواهد شد
توی کافه ، غروب ، تنهایی
قهوه ام زهر مار خواهد شد

نازنین دل به حسرتی بسپار
که تورا عاشقانه پس بزند
نه که مثل شکوفه ای در باد
حرفی از عشق در قفس بزند

کاش میشد شبی به خاطر من
زیر باران کمی قدم بزنی
بعد از آنکه دچار من بشوی
سرنوشت مرا رقم بزنی

رفتی و روزگار هم با من
مثل فرد غریبه ای تا کرد
آه ، باشد عذاب عشق این است
آمد و کفش عقل را پا کرد

بی تو حتی بهار هم سرد است
بی تو من یک درخت پاییزم
تو نباشی تمام برگم را
زیر پای عوام میریزم

فکر کن عصر جمعه ای شااااااید...
قهوه خانه قرار خواهد شد
تو  می آیی درخت پاییزی
ناگهان چون بهار خواهد شد...



#نازنین_وکیلی

@javaankavir
در امتدادِ خاطراتِ فصل غربت
آقا دوباره می‌رسد ماه محرم
از تلخي آنچه که بر حالت گذشته
سایه به سایه میدود در باورم غم

با خواندن مرثیه ات حالم شده بد
گویا بهانه می شود کم کم فراهم
باید برای تو بگریم یا برای...
زخم پدر که می شود کم کم مجسم

تو وضع خوبی داری و در هر عذایت
شام و نهار جلسه هایت روبراه است
اما پدر از شرم جریان نداری
هر شب سرش مانند مولا توی چاه است

عمری کنار روضه هایت از ته دل
مانند ابر نو بهاران گریه کردم
غیر از محرم در تمام روز و شب ها
در حسرت یک لقمه ی نان گریه کردم

از کودکی در زیر بیرق های مشکی
اندیشه ام همپای تو ضد ستم شد
حالا فقط با دیدن حجم تناقص
آبادیم ویرانه ای مانند بم شد!

حتمن خبری داری که با نام قشنگت
صدها مغازه وا شده بالای منبر
هر شب سرت را می بُرند از سینه آقا
مداح و واعظ هر کدام از هم جلوتر

آقا خودم دیدم که بعضی‌ها همیشه
اسم تو را هی در قسم ها می فروشند
این رودهای هرزه گرد بی سر و تَه
تنها به نفع خود همیشه می خروشند

بر هم زده ساز و دهل آرامشی که
دنبال آن بودی دهی هدیه به مردم
از خواب دیدم می پرَد با این صداها
بیمار رنجوری برای بار چندم!

آقا سفارش کرده ای گر دین نداری
آزاده باش و در صف آزاد مردان
دین که شده بازیچه ی مشتی هوس باز
آزاده مردان هم اسیر بند و زندان!..
 
از کُشته های متن تاریخم هویداست
تاوانِ بیداري در اوج سیاهی
حالا پس از تسخیر دینت با هیاهو
از تو فقط نامی بجا مانده، نه راهی!

#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹

@javaankavir
این دهکده چندیست که ظالم‌کده است
جان بر لبِ یارانِ حسین آمده است

از کویِ شما خبر ندارم اما
در کوچه ما یزید هیئت زده است!

#شروین_سلیمانی

@javaankavir
به ما خبر دادند که ایوب نگهبان دیشب به محل پست خود نیامده است.تماس من و همکاران برای پیدا کردنش بی نتیجه ماند.
ساعت هفت بامداد خبر دادند که موتوری سوخته در محلی اطراف محل اقامت ایوب در جایی متروک پیدا و در اطرافش خون ریخته شده است .
پس از پیگیری متوجه شدیم که اورژانس او را به بیمارستان منتقل کرده و هم اکنون بستریست.برایم تعجب آور بود .از این بابت که محلی که او تصادف کرده بسیار پرت و دور افتاده در میان کوهستان است .چگونه میشود اورژانس یک بیهوش را بیابد بدون اینکه کسی اورژانس را به بالای سر مصدوم هدایت کرده باشد! .بیشتر بررسی کردم .رد کامیون را در اطراف موتور سیکلت دیدم .ترمز و لیز خوردگی ...این یعنی نیمه شب کامیون موتور را زده و متواری شده .اما برای اینکه زیاد هم عذاب وجدان نگیرد و کسی در کوره راه مصدوم را ببیند موتورش را آتش میزند تا با تلفن بصورت ناشناس به اورژانس خبر بدهند و بگویند جایی تصادف شده .نشان به آن نشان که موتورش در فلان مکان آتش گرفته است .
حوالی نیمه شب ایوب را بیهوش و بی جان به بیمارستان منتقل میکنند. از جیبش شماره همسایه اش را می یابند و با او تماس میگیرند .همسایه بدون هرگونه واکنش موثر، بی تفاوت از کنار موضوع میگذرد و ساعت هشت صبح و بعد از کسب اطلاع ما را مطلع میکند .
به بیمارستان میروم متوجه میشوم صورتش له شده. دماغ و چشمش بشدت آسیب دیده. استخوان چشمش شکسته .لبش پاره شده.
با خانواده اش تماس میگیرم. با بی تفاوتی پاسخ میدهند و با اصرار و چند بار پیگیری ،میگویند از فلان شهر خواهیم آمد. وقتی می رسند پس از یک ربع ساعت غیبشان میزند. پرس و جو میکنم، میگویند زن و فرزندانش طلاق گرفته و رفته اند.از دنیا همین خواهر و خواهر زاده ها را دارد .خواهر که اوضاع جسمی مساعدی ندارد و فرزندانش به اصرار و التماس او آمده اند .اما چون با داییشان رابطه ی خوبی ندارند در نتیجه نایستادند و رفتند.
برای جلسه ای می بایست برمیگشتم. هر کدام از همکاران را خواهش کردم بعنوان همراه بیمار کنار ایوب در بیمارستان بمانند هیچکس قبول نمیکند .میگویند میخواهیم شب به هيئت برویم .با خود میگویم امروز مظلوم تر از ایوب کسی هم مگر پیدا میشود ؟یاد اتفاقی می افتم که در دوران استبداد صغیر پس از مشروطه بر سر تبریز آمد.در حالیکه فوج فوج نیروهای وطن پرست و آزادیخواه را قوای روس به مسلخ و اعدام می بردند هموطنانمان در ایام محرم آن روزها در مقابل ظلم قوای روس در محاصره ی تبریز سکوت کرده بودند و اما برای مظلومیت حسین و یارانش وا مصیبتا میگفتند.این هم از طنزهای تلخمان است که باز مقابلم قرار گرفته بود.
از سر ناچاری، در به در بدنبال کسی گشتم تا با دریافت مبلغی برای چند روز همراه ایوب باشد تا در بیمارستان در تنگنا قرار نگیرد.
از این مردم میترسم.

#حمیدعلیزاده

@javaankavir
👍1
🍀اطلاعیه🍀
👈ششصد و نود و نه‌امین

📃جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃

امروز #ساعت #18/30

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
می‌رنجم تا تو نرنجی
شادم از این رنج
می‌خندم در این رنج، بر این رنج
رقصان رنج‌ات را بر دوش می‌کشم
تا تو نرنجی
تا تو بخندی...

اسماعیل بخشی
زندان اوین/ ۱۶/شهریور ۹۸

🌱 @javaankavir

باید گریست در غمِ شهری که اندر آن،
مُشتی اسیر گریه به آزاده‌ای کنند!

#حسین_جنتی

🌱 @javaankavir
تو نمی‌دانی غريو يك عظمت

وقتي كه در شكنجه‌ی يك شكست نمی‌نالد

چه كوهی‌ست!

تو نمی‌دانی نگاهِ بی‌مژه‌ی محكومِ يك اطمينان

وقتي كه در چشمِ حاكمِ يک هراس، خيره می‌شود

چه دريایی‌ست!

«تو نمی‌دانی مردن

وقتی كه انسان مرگ را شكست داده است

چه زندگی‌ایست!» ...
.
.
.

#احمد_شاملو

🌱 @javaankavir
Forwarded from اتچ بات
برای مادر و دو دختر قربانی‌اش
و دوش پدری
که تحملِ سنگینیِ غمِ نان را نداشت

◼️◼️◼️◼️◼️◼️

تکانم داده طوفانی پر از وحشت
که می ریزد همه بال و پرم با درد
دوباره شعله ور شد فکر مغشوشم
ولی یخ می زنم با خاطراتی سرد

تصور کن که طفلی نامه بنویسد
خدا گیرنده ی آن نامه اش باشد
به امید اجابت روی موج اشک
دعا در نیمه شب برنامه اش باشد

تصور کن که بنویسد نیازش را
به امیدی که می خواند خداوندش
بگوید از پدر با سگ دویی هاییش
که خالی تر شده دست توانمندش

پدر شرمنده از این که پس از عمری
نداری، بد بياری شد سرانجامش
ندارد چاره ای جز این که می باید
زند چوب حراجی را به اندامش
 
نه تنها با فروش کلیه اش مشکل
نشد حل که به سمت مرگ مایل شد
جنون می بارد از فقر و به یک لحظه
پدر ناباورانه گرگ و قاتل شد

گلویم را فشرده بغض سنگینی
که می بینم نشسته دختری تنها
بجز مادر که غلتیده به خون خود
کنار پیکر بی جان خواهرها

بیا ای هموطن در خیمه ی شعرم
تماشا کن شرر را بر نیستانم
دقیقاً ظهر عاشورا شده شهرم
محرم شد برایت روضه می خوانم

تنم می لرزد از وقتی که می خوانم
به هر خطی مصیب های جریانش
چرا شاعر نوشته با شکم سیری
هر آن کس داده دندان می دهد نانش؟

خدا گویا ندیده نامه را هرگز
زبس سرگرم خلق حوریان گشته
میان این همه مخلوق نافرجام
فقط هم کاسه با پیغمبران گشته!
 
کلافه می شوم وقتی که می بینم
همه بازیچه ی دین و خداوندیم
دقیقاً بی خیالِ هر چه پیش آید
میان گریه با دیوانه می خندیدم

#محمد_میرزازاده

🌱 @javaankavir

*فایل پیوست، تصویر نامه‌ی دختر است به خدا
👍1
هر کس چشیده طعم فرار از زمانه را
با من بخواند این غزل جاودانه را

در کربلا غمی‌ست که سوزانده شرح آن
همچون زبان من، تن آن تازیانه را

مرغان پر کشیده کی از یاد می‌برند
تصویر تلخ سوختن آشیانه را ؟

بنشین لب فرات و دمادم نگاه کن
اشک هزار ساله‌ی با خون روانه را

بی شک نظر به خونِ دل اهل درد داشت
وقتی خدای، نقش زد این بی‌کرانه را

باید که رُفت و روب کنی لحظه‌ی ورود
با پلک و اشک، خاکِ درِ آستانه را

گر اشک می‌فشانی و گر سینه می‌زنی
هشیار باش، گم نکنی آن نشانه را

آرام گریه کن که در این شور، بشنوی
فریادِ "یاحسینِ" یزید زمانه را
.
.
.
#محمدرضا_طاهری

@javaankavir
نادانیِ‌تان دوباره کبریت افروخت
در آتشِ‌تان دخترِ آبی‌‌ هم سوخت

جایی که سزای پَر زدن‌‌ سوختن است
باید کفنی برای آزادی دوخت..

#شروین_سلیمانی
#دختر_آبی

@javaankavir
🍀اطلاعیه🍀
👈هفتصدمین👉

📃جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃

امروز #ساعت #18/30

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
#ویژه 💯

همراهان همیشگی انجمن سلام🍃

به همت شما عزیزان هفتصدمین جلسه ی انجمن رو پشت سر گذاشتیم😍

انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل به همین مناسبت در نظر داره دومین مجموعه ی دفتر شعر جوان آران و بیدگل رو با اشعار شما دوستان به چاپ برسونه؛ لطفا حداکثر پنج تا از بهترین اشعارتون رو برای آیدی زیر بفرستید‌.😊
@N_f_Vakili

سپاس🌹🙏
🌱 @JavaanKavir
.
.
.
... آنگاه که خوش‌تراش‌ترینِ تن‌ها را به سکه‌ی سیمی توان خرید،
مرا
ــ دریغا دریغ ــ
هنگامی که به کیمیای عشق
احساسِ نیاز
می‌افتد
همه آن دَم است
همه آن دَم است.



قلبم را در مِجریِ کهنه‌یی
پنهان می‌کنم
در اتاقی که دریچه‌یی‌ش
نیست.
از مهتابی
به کوچه‌ی تاریک
خم می‌شوم
و به جای همه نومیدان
می‌گریم.

آه
من
حرام شده‌ام!



با این همه، ای قلبِ دربِدر!
از یاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
عشق را رعایت کرده‌ایم،
ازیاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
انسان را
رعایت کرده‌ایم،
خود اگر شاهکارِ خدا بود
یا نبود.

#احمد_شاملو
بخشی از شعر چلچلی

🌱 @javaankavir
👍1
‍ به استقبال از شعر استاد شهریار که فرمودند:
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند


تادل من صحبت از فصل جوانی می کند
عشق در دیدار او پادر میانی می کند

با غزل یاد غزال خویشتن افتاده ام
حیف اما با من او ، نامهربانی می کند

سالها در پای او فصل خزان رفت وبهار
با امید دیدن او، گل فشانی می کند

باهمه امید خود در ماجرای زندگی
از یقین تردید دارد کج گمانی می کند

در بهار آرزو ماندم که همراهی کند
باز دارد آرزویم را خزانی می کند

سالها در دام خود دل را اسیرپیله کرد
اینچنین با حال وروز ما تبانی می کند

هم دلم با شهریار نکته پردازی که گفت:
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

#علی_لواف_آرانی

@javaankavir
🍀اطلاعیه🍀

👈هفتصد و یکمین👉

📃جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


امروز #ساعت #18/30

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir