شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
242 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
به بهانه ی زادروز #نادر_ابراهیمی

نادر ابراهیمی در چهاردهم فروردین‌ماه سال ١٣١۵ در تهران به‌دنیا آمد و در سن ۷۲ سالگی پس از چندین سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری بعد از ظهر پنجشنبه ۱۶خرداد ۱۳۸۷ درگذشت .

 
وی تحصیلات مقدماتی را تهران گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشكده‌ی حقوق وارد شد. اما این دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی به درجه‌ی لیسانس رسید.

 
او از ١٣ سالگی به یك سازمان سیاسی پیوست كه بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت.


ارایه‌ی فهرست كاملی از شغل‌های ابراهیمی، كار دشواری است. او خود در دو كتاب ”ابن مشغله” و ”ابوالمشاغل” ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیت‌های گوناگون خود نیز پرداخته است. ازجمله شغل‌های او: كمك‌كارگری تعمیرگاه سیار در تركمن‌صحرا، كارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانك، صفحه‌بندی روزنامه و مجله و كارهای چاپ دیگر، میرزایی یك حجره‌ی فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایران‌شناسی عملی و چاپ مقاله‌های ایران‌شناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور كردن كتاب‌های كودكان، مدیریت یك كتاب‌فروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاه‌ها و ...
 

🌟در تمام سال‌های پركار و بی‌كار یا وقت‌هایی كه در زندان به‌سر می‌برد، نوشتن را ـ كه از ١٦ سالگی آغاز كرده بود ـ كنار نگذاشت. در سال ١٣۴٢ نخستین كتاب خود را با عنوان ” خانه‌یی برای شب” به‌چاپ رسانید كه داستان ”دشنام” در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد. تا سال ١٣۸٠ علاوه بر صدها مقاله‌ی تحقیقی‌ و نقد، بیش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است كه دربرگیرنده‌ی داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه و پژوهش در زمینه‌های گوناگون است. ضمن آن‌كه چند اثرش به زبان‌های مختلف دنیا برگردانده شده است.👌

نادر ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعه‌ی تلویزیونی را نوشته و كارگردانی كرده، و آهنگ‌ها و ترانه‌هایی برای آن‌ها ساخته است. او همچنین توانسته است نخستین مؤسسه‌ی غیرانتفاعی ـ غیردولتی ایران‌شناسی را تاسیس كند؛ كه هزینه و زحمت‌های فراوانی برای سفر، تهیه‌ی فیلم و عكس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی كردن آن‌ها صرف كرد؛ ولی چنان‌كه باید، شناخته و به‌كار گرفته نشد و با فرارسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.

او فعالیت حرفه‌یی خود را در زمینه‌ی ادبیات كودكان، با تاسیس ”مؤسسه‌ی همگام با كودكان و نوجوانان” ـ با همكاری همسرش ـ در آن مؤسسه متمركز كرد. این مؤسسه، به‌منظور مطالعه در زمینه‌ی مسائل مربوط به كودكان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطه‌ی نوشتن، چاپ و پخش كتاب، نقاشی، عكاسی، و پژوهش درباره‌ی خلق‌وخو، رفتار و زبان كودكان و نیز بررسی شیوه‌های یادگیری آنان دنبال كرد. ”همگام” عنوان ”ناشر برگزیده‌ی آسیا” و ”ناشر برگزیده‌ی نخست جهان” را از جشنواره‌های آسیایی و جهانی تصویرگری كتاب كودك دریافت كرد.
 

🌸ابراهیمی در زمینه‌ی ادبیات كودكان، جایزه‌ی نخست براتیلاوا، جایزه‌ی نخست تعلیم و تربیت یونسكو، جایزه‌ی كتاب برگزیده‌ی سال ایران و چندین جایزه‌ی دیگر را هم دریافت كرده است. او همچنین عنوان ”نویسنده‌ی برگزیده‌ی ادبیات داستانی ٢٠ سال بعد از انقلاب” را به‌خاطر داستان بلند و هفت‌جلدی ”آتش بدون دود” به‌دست آورده است.
 

🦋کتابهای نادر ابراهیمی: 

چهل نامه کوتاه به همسرم - بار دیگر شهری که دوست میداشتم - افسانه باران -حکایت آن اژدها - یک عاشقانه آرام - فردا شکل امروز نیست - تضادهای درونی -ابن مشغله -ابوالمشاغل و ...

@Javanakavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
به بهانه ی زادروز #نادر_ابراهیمی ‌ نادر ابراهیمی در چهاردهم فروردین‌ماه سال ١٣١۵ در تهران به‌دنیا آمد و در سن ۷۲ سالگی پس از چندین سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری بعد از ظهر پنجشنبه ۱۶خرداد ۱۳۸۷ درگذشت .   وی تحصیلات مقدماتی را تهران گذراند و پس از گرفتن…
سخن عاشقانه گفتن دليل عشق نيست...عاشق كم است سخن عاشقانه فراوان... عشق عادت نيست، عادت همه چيز را ويران مي كند از جمله عظمت دوست داشتن را...از شباهت به تكرار مي رسيم، از تكرار به عادت، از عادت به بيهودگي از بيهودگي به خستگي و نفرت 

📚چهل نامه ی کوتاه به همسرم
📌 #نادر_ابراهیمی

@Javanakavir
چه بود زندگى
تو اگر نبودى:
صبحانه‌‏اى و ناهارى
پاييزكى و بهارى
و ضيافت افلاتونى سرد و
راه‏‌پيمايى سقراطى
به سوى جنگل شوكران.

چه بود زندگى
تو اگر نبودى:
خلبانى
كه بين آسمان و زمين همه چيز از يادش رفته است،
انبارى خالى كه نيمه شبى نگهبانانش را كشته‏‌اند،
پرنده‌‏اى كه سواد ترانه‌‏خوانى نداشت.

چه بود زندگى
تو اگر نبودى.

موسيقى آب را
نت به نت، پرده پرده شُستى و در گلويم آويختى
تو مادر داوود بودى
ميراث نظم ستاره‌‏ها،
شمشيرى
كه به ميل خود بدل به قلب مسيح مى‏‌شود.

به نى، تو گلوى ترانه‌‏‌هاى غم‏‌آلود دادى
هيزم انبارها مى‌‌‏شدم
به بوى سرانگشت‌هاى تو بود
كه جوانه كردم.

چه بود زندگى
اگر تو نمى‌‏رسيدى.

شمس لنگرودی
از کتاب: ملاح خیابان‌ها

@javaankavir
🌹با افتخار
دعوتید به
سومین ویژه برنامه ی نوروزی انجمن طنزپردازان کاشان 😊

جزئیات بیشتر در تصویر👆
@javaankavir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به بهانه ی سالروز درگذشت #پروین_اعتصامی

قصه ی خانه ی پروین،شاعر تنهایی،از زبان خواهران آداب...🌾

@javaankavir
🔰 #روز_جهانی_کتاب_کودک

۲ آوریل (برابر با ۱۴ فروردین) به افتخار زادروز هانس کریستین اندرسن، نویسنده داستان‌های کودکان روز جهانی کتاب کودک  نامگذاری شده‌است.

هر سال در این روز توسط دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان (IBBYY) مراسم باشکوهی به مناسبت  بزرگداشت مقام کتاب کودک و ادبیات کودک و نوجوان در  کشورهای جهان جشن گرفته می‌شود و مدیریت آن را این دفتر که از سال ۱۹۵۳ میلادی در سوئیس آغاز به کار کرده‌است برعهده دارد.

مراسم این روز هر سال در یکی از کشور جهان که عضویت دارد برگزار می‌شود و این کشور پوستر و پیام روز جهانی کتاب اقدام می کند.

روز جهانی کتاب کودک از سال ۱۳۴۹ در ایران به رسمیت شناخته شده‌است و وزارت آموزش و پرورش در سال  ۱۳۵۰ روز ۱۴ فروردین هر سال را روز جهانی کتاب کودک در ایران اعلام کرد.
مراسم بزرگداشت این روز هر سال در یکی از کشورهای عضو برگزار می‌شود و ایران نیز در سال ۱۳۷۱ (۱۹۹۲) برگزارکننده این مراسم بود.

منبع : ویکی پدیا

@javaankavir
( #شعر معروف محتسب از پروین اعتصامی)


محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم
گفت:رو صبح آی،قاضی نیمه‌شب بیدارنیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت:می بسیار خوردی، زان چنین بیخودشدی
گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

#پروین_اعتصامی

✏️ با ادبیات و هنر و موسیقی همراه شوید :

@javaankavir
افتاده ایم پشتِ سرِ بی سوادها
احزاب را به دست گرفتند، بادها

از بس به نام دینِ خدا ظلم می ڪنند
تغییر ڪرده باورمان از معادها

یک تارِ مو، چه بر سرِ ایمان می آورد!!
بی ریشه اند و روی هوا، اعتقادها

وقتِ نزولِ تیر بلا، ما مُرید ها
همچون سپر شدیم برای مُرادها

ای دل نسوز، سوزِ تو ڪاری نمی ڪند
تسڪین نمی دهند به زخمت، پمادها

چپ ها و راست ها همه از یک قبیله اند
بازیچه ای شدیم به دستِ نهادها

شاعر رسالتش غزلِ عاشقانه نیست
وقتی پر است جامعه ای از تضادها

@Javaankavir
#مصطفی_علوی
#شعر #غزل


برگشته ام به عصر حجر تیشه ام کجاست؟
تا جستجو کنم که رگ و ریشه ام کجاست

هر سو روم سرم به سر سنگ می خورد
دلواپسم؛ بگو دل چون شیشه ام کجاست؟

چشمان تو به کوه و کمر می کشد مرا
ای آهوی رمیده بگو بیشه ام کجاست؟

یک آسمان تازه که سنگی نباشد و...
برقی زند به خرمن اندیشه ام؛ کجاست؟

باید شکست آن همه بت ها که ساختم
تاب و توان دست هنرپیشه ام کجاست؟

@Javaankavir
#محمود_فرزین
#شعر_معاصر

شعر
رهایی‌ست
نجات است و آزادی.


تردیدی‌ست
             که سرانجام
                            به یقین می‌گراید
و گلوله‌یی
            که به انجامِ کار
شلیک
می‌شود.
آهی به رضای خاطر است
از سرِ آسودگی.


و قاطعیتِ چارپایه است
به هنگامی که سرانجام
از زیرِ پا
        به کنار افتد
تا بارِ جسم
زیرِ فشارِ تمامیِ حجمِ خویش
درهم شکند،
اگر آزادیِ جان را
                    این
                       راهِ آخرین است.



مرا پرنده‌یی بدین دیار هدایت نکرده بود:
من خود از این تیره خاک
                             رُسته بودم
چون پونه‌ی خودرویی
که بی‌دخالتِ جالیزبان
                          از رطوبتِ جوباره‌یی.
 

این‌چنین است که کسان
مرا از آنگونه می‌نگرند
که نان از دست‌رنجِ ایشان می‌خورم
و آنچه به گندِ نفسِ خویش آلوده می‌کنم
هوای کلبه‌ی ایشان است؛

 

حال آنکه
          چون ایشان بدین دیار فراز آمدند
آن
  که چهره و دروازه بر ایشان گشود
من بودم/.

#احمد_شاملو
@javanakavir
Audio
ما به شما یاد می دهیم که چه چیزی را ندانید...
دکلمه و شعر از #شمس_لنگرودی

@javaankavir
می خواستم امروز صبح
برایت بنفشه بخرم
اما رفیقان گرسنه بودند

برایشان نانی خریدم
و برای تو قصیده‌ی عشق را نوشتم!

#محمود_درویش

@javaankavir
جلسه نقد شعر و آثار ادبی

🔻امروز جمعه #ساعت 18🔺

#آدرس: خیابان شهدا. انتهای معراج سوم

🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹

منتظر حضور سبزتان هستیم
(پیشاپیش از این که به موقع تشریف می‌آورید سپاسگزاریم😉)

🌱 @Javaankavir
4_1276639867224195182.mp3
11.7 MB
#دکلمه ی شعر زیبای شناسنامه
کاری از احسان افشاری
زمان دکلمه: دوازده دقیقه

@javaankavir
ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...

مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد


بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد


روبرویت گلـوله و باتـوم، پشت سر خنجر رفیقانت

توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد


دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی

بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!


چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت

پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد


عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر

جام سم تـــوی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد


خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری... شاید

هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد/.

#سید_مهدی_موسوی

@javaankavir
ماجرای عجیب عایشه (دختر بازرگان استانبولی) که هر سال به ایران می آمد تا به زیارت قبر عارف قزوینی برود.

مرداد هر سال از راهی دور زنی شوریده بار سفر می‌بست تا شاخه گلی نثار آرامگاه محبوبش کند و چند روزی معتکف خاک جانان باشد.این عشق شورانگیز و پاک که سالها زبانزد مردم همدان بود، داستانی جالب و شنیدنی دارد.

روزی از استانبول ترکیه آمد و در یکی از مسافرخانه‌های خیابان بوذر جمهری اتاق محقری اجاره کرده بود تا رهسپار همدان شود. روی تخت فرسوده نشسته بود و زیر لب تصنیف بادبهاری عارف را با لهجه‌ترکی، فارسی زمزمه میکرد. با اینکه خیلی پیر بود طنین صدایش شوری عجیب داشت. با کف دستش قطرات اشکش را پاک کرد. از هر دو چشم نابینا بود. سلام کردیم. خاطراتش را اینطور ورق زد:

سالهای قبل در یک خانواده متجدد استانبولی بدنیا آمدم. مدتی همراه پدرم بدلیل شغلش، در ایران اقامت داشتیم و فارسی را فرا گرفتم. سپس به ترکیه برگشتیم. در اوج زیبائی و جوانی و دلفریبی و رفاه بودم. بطوریکه جوانان شهر گرد حُسنم پروانه‌وار میگشتند. هر روز عصر پدرم با عده‌ای از دوستان با ذوقش در باغ منزلمان بساط عیش و نوش می‌گستراندند. روزی مردی مهمان با قامت کشیده و صورتی مردانه بی آنکه زیبا باشد دلم را بدجوری همراه خودش برد. لبخندی طنزآمیز به لب داشت و دنیا را به‌هیچ می‌پنداشت. پدرم بالای مجلس را به وی اختصاص میداد و و احترام زیادی برایش قائل بود. آهسته از دوستان پدرم پرسیدم‌ کیست ؟ گفتند: عارف است و از ایران آمده. همراه ساز دوست پدرم چنان آوازی خواند (عایشه با گریه بسیار و فوق‌العاده حزن‌انگیز تعریف میکند) مانند باران بهاری که بر غبار بنشیند، همهمه های مجلس را فرو نشاند. همه سراپاش گوش بودند. عارف هم که زیر چشم متوجه نگاه ‌های‌ خاصم‌ شده بود برخاست و در چشمانم نگریست و نالید:

چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال
خدا نگاه ترا با کس آشنا نکند

نگاهش مرا به دام انداخت. این عشق مرا رسوای شهرم نمود. انگشت نمای دوست و دشمن شدم ولی من اسیر دام عشقش بودم. مردم شهر و پدرم از من خواستند دل از این مرد تبعیدی بردارم. یک روز به خود آمدم دیدم عارف یاد وطن افتاده و عزم رفتن کرده. حیله‌ها به کار بردم تا نگهش دارم نشد. مویه‌ها کردم ودر دلش اثر نکرد. بااینکه میدانست محیط ایران برایش حکم شکنجه گاه را دارد باز عزم بازگشت داشت. گفتم: اگر خانه خرابه‌ای در خاک وطنت داشتی دیگر ویران شده، دیگر در وطنت جائی برایت نیست. من مجلل ترین خانه را در اختیارت میگذارم و قلبم را به تو هدیه میدهم و در قلبم زندگی کن. در جواب خندید و گفت: تو فکر میکنی وطنم جای من نیست ؟ زهی خیال باطل، کنار مسجد میخوابم!
یک روز بی‌خبر همینطور که بی سر و صدا آمده بود همان طور مرا تنها گذاشت و رفت و من هیچگاه در زمان حیاتم نتوانستم ببینمش. گاهی نامه‌ای رد و بدل میکردیم. تا اینکه پس از مرگ پدرم عزم ایران کردم. ولی از حاج شیخ محمد تقی وکیل الرعای همدانی شنیدم عارف در اوج فقر و تنگدستی و به وضع رقّت‌باری درگذشت. عجیب آن بود که با اینکه عارف میدانست من دولتمندم و ثروتمند، ولی هیچگاه از من کوچکترین چیزی نخواست. گذشت زمان چیزی از عشق من به عارف نکاست. بنابراین هر سال به عشق او بر سر مزارش میایم. حالا من هم شدم عارف. پیر و فرسوده و تنگدست. همدانی ها اکثرا مرا میشناسند و داستان مرا میدانند.(بغض دیگر امانش نمیدهد و آه و حسرت در نگاهش بیداد)

📚منبع: خاطرات جمشید صداقت نژاد - رندان خراباتی

📌پ.ن: شادروان علی حاتمی در نوشتن فیلم دلشدگان از این داستان اقتباس نمود.

🍂 @Javaankavir
حضور اعضای 🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹 در سومین نشست نوروزی انجمن طنزپردازان کاشان
و انتخاب آقای #علیرضا_مشهودی به عنوان طنزپرداز برتر🙏🌸

@Javaankavir
#گزارش

امروز ۱۷ فروردین ۹۷

🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹

سپاس از حضور گرم دوستان😊

🌸شعر برتر این هفته متعلق به آقای #علیرضا_مشهودی است.
@JavaanKavir
🔰 غزلی زیبا از حسین جنتی🔰

بار سنگین، ماه پنهان، اسبِ لاغر نابلد

ره خطا بود و علامت گنگ و رهبر نابلد!

ما توکل کرده بودیم این ولی کافی نبود

نیل تر بود و عصا خشک و پیمبر نابلد!

از چه می خواهی بدانی؟ هیچیک از ما نماند

دشمن از هر سو نمایان ما و لشکر نابلد

از سرم پرسی؟ جز این در خاطرم چیزی نماند

تیغ چرخان بود و گردن نازک و سر نابلد!

مشتهامان را گره کردیم اما ای دریغ

مشتی از ما سست پیمان مشتِ دیگر نابلد!

گاه غافل سر بریدیم از برادرهای خویش

دید اندک بود و شب تاریک و خنجر نابلد!

نامه ها بستیم بر پاشان دریغ از یک جواب

باز و شاهین تیزچنگال و کبوتر نابلد!

کشتی ما واژگون شد تا نخستین موج دید

ناخدای ما دروغین بود و لنگر نابلد...

#غزل #غزل_معاصر #شعر_معاصر

#حسین_جنتی

@javaankavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
#گزارش امروز ۱۷ فروردین ۹۷ 🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹 سپاس از حضور گرم دوستان😊 🌸شعر برتر این هفته متعلق به آقای #علیرضا_مشهودی است. @JavaanKavir
شعر طنز و انتقادیِ #علیرضا_مشهودی از اعضای انجمن ادبی جوان کویر:


اصل‌ها ماده و ماده‌ها تبصره شد
مجلس انبار نگهداری ترشی-تره شد

دور از بس که زدند اهل قضاوت حق را
بهترین نام روی بازرسی دایره شد

متولی که به مسجد نگذارد حرمت
شکوه چون می‌کند از این که خدا مسخره شد

شاید از کفر بماند ولی از بی‌عدلی...
کار هر دولت و هر مملکتی یکسره شد

چه نیاز است نگهبان بگمارند به در
راه آمد و شدن دزد اگر پنجره شد

راستگویی و جوانمردی و اخلاق و گذشت
دیر سالی‌ست که در کشور ما خاطره شد

گرچه در حیله‌گری تیزترند از روباه
جثه‌شان چاق‌تر از هیکل گربه‌نره شد

چرخش عده‌ای و رنگ عوض‌کردن‌شان
پیش هر حادثه‌ای تندتر از فرفره شد

هر کجا منظره‌ای بود خرابش کردند
تا بخواهی عوضش گل به گله1 مقبره شد

وارداتی است اگر کنگر و لنگر اما
غصه‌ی کارگزاران وطن کنگره شد


دارم امید که از راه خطا برگردند
چون زلیخا که پس از توبه خود باکره شد

1. قدم به قدم

🍀 @javaankavir