💎من اینطوری عوض شدم!
به مدت چندين سال همسرم به یک اردوگاه در صحرای (ماجوی) کالیفرنيا فرستاده شده بود. من برای اینکه نزدیک او باشم، به آنجا نقل مکان کردم واین درحالی بود که از آن مکان نفرت داشتم.
همسرم برای مانور اغلب در صحرا بود و من در یک کلبه کوچک تنها می ماندم. گرما طاقت فرسا بود و هیچ هم صحبتی نداشتم. سرخ پوست ها و مکزیکی ها ی آن منطقه هم انگلیسی نمیدانستند. غذا و هوا و آب همه جا پر از شن بود. آنقدرعذاب می کشیدم که تصمیم گرفتم به خانه برگردم و حتی قید زندگی مشترک مان را بزنم.
نامه ای به پدرم نوشتم و گفتم یک دقیقه دیگر هم نمی توانم دوام بیاورم. می خواهم اینجا را ترک کرده و به خانه شما برگردم. پدر نامه ام را با دوسطر جواب داده بود، دو سطری که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند و زندگی ام را کاملا عوض کرد.«دو زندانی از پشت میله ها بیرون را می نگریستند...یکی گل و لای را می دید و دیگری ستارگان را!»
بارها این دو خط را خواندم واحساس شرم کردم.
تصمیم گرفتم به دنبال ستارگان باشم و ببینم جنبه مثبت در وضعیت فعلی من چیست؟
با بومی ها دوست شدم و عکس العمل آنها باعث شگفتی من شد.
وقتی به بافندگی و سفالگری آنها ابراز علاقه کردم، آنها اشیایی راکه به توریست نمی فروختند را به من هدیه کردند.
به اشکال جالب کاکتوس ها و یوکاها توجه می کردم.
چیزهایی در مورد سگهای آن صحرا آموختم و غروب را مدام تماشا می کردم. دنبال گوش ماهی هایی می رفتم که از میلیون ها سال پیش، وقتی این صحرا بستر اقیانوس بود، در آنجا باقی مانده بودند.
چه چیزی تغییر کرده بود؟
صحرا و بومی ها همان بودند.
این نگرش من بود که تغییر کرده و یک تجربه رقت بار را به ماجرایی هیجان انگیز و دلربا تبدیل کرده بود.
من آنقدر از زندگی در آنجا مشعوف بودم که رمانی با عنوان ” خاکریز های درخشان” در مورد زندگی درصحرای ماجوی نوشتم.
من از زندانی که خودم ساخته بودم به بیرون نگریسته و ستاره ها را یافته بودم.
اگر به فرزندان خود رویارویی با سختی های زندگی را نیاموزیم در حق آنها ظلم کرده ایم
✍ #دیل_کارنگی
@javaankavir
به مدت چندين سال همسرم به یک اردوگاه در صحرای (ماجوی) کالیفرنيا فرستاده شده بود. من برای اینکه نزدیک او باشم، به آنجا نقل مکان کردم واین درحالی بود که از آن مکان نفرت داشتم.
همسرم برای مانور اغلب در صحرا بود و من در یک کلبه کوچک تنها می ماندم. گرما طاقت فرسا بود و هیچ هم صحبتی نداشتم. سرخ پوست ها و مکزیکی ها ی آن منطقه هم انگلیسی نمیدانستند. غذا و هوا و آب همه جا پر از شن بود. آنقدرعذاب می کشیدم که تصمیم گرفتم به خانه برگردم و حتی قید زندگی مشترک مان را بزنم.
نامه ای به پدرم نوشتم و گفتم یک دقیقه دیگر هم نمی توانم دوام بیاورم. می خواهم اینجا را ترک کرده و به خانه شما برگردم. پدر نامه ام را با دوسطر جواب داده بود، دو سطری که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند و زندگی ام را کاملا عوض کرد.«دو زندانی از پشت میله ها بیرون را می نگریستند...یکی گل و لای را می دید و دیگری ستارگان را!»
بارها این دو خط را خواندم واحساس شرم کردم.
تصمیم گرفتم به دنبال ستارگان باشم و ببینم جنبه مثبت در وضعیت فعلی من چیست؟
با بومی ها دوست شدم و عکس العمل آنها باعث شگفتی من شد.
وقتی به بافندگی و سفالگری آنها ابراز علاقه کردم، آنها اشیایی راکه به توریست نمی فروختند را به من هدیه کردند.
به اشکال جالب کاکتوس ها و یوکاها توجه می کردم.
چیزهایی در مورد سگهای آن صحرا آموختم و غروب را مدام تماشا می کردم. دنبال گوش ماهی هایی می رفتم که از میلیون ها سال پیش، وقتی این صحرا بستر اقیانوس بود، در آنجا باقی مانده بودند.
چه چیزی تغییر کرده بود؟
صحرا و بومی ها همان بودند.
این نگرش من بود که تغییر کرده و یک تجربه رقت بار را به ماجرایی هیجان انگیز و دلربا تبدیل کرده بود.
من آنقدر از زندگی در آنجا مشعوف بودم که رمانی با عنوان ” خاکریز های درخشان” در مورد زندگی درصحرای ماجوی نوشتم.
من از زندانی که خودم ساخته بودم به بیرون نگریسته و ستاره ها را یافته بودم.
اگر به فرزندان خود رویارویی با سختی های زندگی را نیاموزیم در حق آنها ظلم کرده ایم
✍ #دیل_کارنگی
@javaankavir
لبخند می زنند که خوشحالمان کنند
با عشوه ای و خندهای اغفالمان کنند
این روزگار نکبت خود آفریده را
از گردش ستارهی اقبالمان کنند
آن خانهای که خانه ما را خراب کرد
کوی مراد و کعبهی آمالمان کنند
مثقال را به سفسطه، خروار کرده اند
ما صخرهوار مانده که مثقالمان کنند
با خون دل، زمین خدا را به دست ما
هموار کرده اند که پامالمان کنند
در سرگذشت خاک چنین قصه، هیچ نیست
خود می کنیم چاله که تا چالمان کنند
ریز و درشت می کنند، بیدار و خفته را
نوبت گرفتهایم که غربالمان کنند
شمشیر می کشند به روی زبان سرخ
تا در سکوت، کور و کر و لالمان کنند
ما چون کتیبه در دل این کوه زنده ایم
گو، با هزار شعبده، ابطالمان کنند
#احمد_حیدربیگی
🌱 @javaankavir
با عشوه ای و خندهای اغفالمان کنند
این روزگار نکبت خود آفریده را
از گردش ستارهی اقبالمان کنند
آن خانهای که خانه ما را خراب کرد
کوی مراد و کعبهی آمالمان کنند
مثقال را به سفسطه، خروار کرده اند
ما صخرهوار مانده که مثقالمان کنند
با خون دل، زمین خدا را به دست ما
هموار کرده اند که پامالمان کنند
در سرگذشت خاک چنین قصه، هیچ نیست
خود می کنیم چاله که تا چالمان کنند
ریز و درشت می کنند، بیدار و خفته را
نوبت گرفتهایم که غربالمان کنند
شمشیر می کشند به روی زبان سرخ
تا در سکوت، کور و کر و لالمان کنند
ما چون کتیبه در دل این کوه زنده ایم
گو، با هزار شعبده، ابطالمان کنند
#احمد_حیدربیگی
🌱 @javaankavir
یک جام که نه، دو کوزه را خواهم خورد
ته مانده ی آب موزه را خواهم خورد
من طاقت تشنگی ندارم اصلآ
امسال دوباره روزه را خواهم خورد..
طارق جلالی افغان
@javannkavir
ته مانده ی آب موزه را خواهم خورد
من طاقت تشنگی ندارم اصلآ
امسال دوباره روزه را خواهم خورد..
طارق جلالی افغان
@javannkavir
يک صبح بيدار می شويم
و می بينيم که باران تند می بارد
نه بر گياهان و کشتزارن و پنجره ها
باران می بارد
نه بر استخوان خسته ی کوه،
يا گلدان، يا پرنده های نشسته روی سيم برق
يک صبح با صدای بارانی که تند می بارد
بارانی که نمی بارد بر چتر،
بيدار می شويم
و می بينيم باران قطره قطره می ريزد
بر دکه ی روزنامه فروشی
و کلمات خون و خونريزی
با هر قطره ی باران از روزنامه
قطره قطره می چکد
قطره قطره می ريزد ...
#بيژن_نجدی
🌱 @javaankavir
و می بينيم که باران تند می بارد
نه بر گياهان و کشتزارن و پنجره ها
باران می بارد
نه بر استخوان خسته ی کوه،
يا گلدان، يا پرنده های نشسته روی سيم برق
يک صبح با صدای بارانی که تند می بارد
بارانی که نمی بارد بر چتر،
بيدار می شويم
و می بينيم باران قطره قطره می ريزد
بر دکه ی روزنامه فروشی
و کلمات خون و خونريزی
با هر قطره ی باران از روزنامه
قطره قطره می چکد
قطره قطره می ريزد ...
#بيژن_نجدی
🌱 @javaankavir
شبگردیِ مهتاب در اين آبادی
معلولِ حكومتیست استبدادی
وقتی كه به روز، راه مسدود شود
شبرو برود، مسافرِ آزادی
#علی_یزدانی
🌱 @javaankavir
معلولِ حكومتیست استبدادی
وقتی كه به روز، راه مسدود شود
شبرو برود، مسافرِ آزادی
#علی_یزدانی
🌱 @javaankavir
تپیدن های دل ها، ناله شد، آهسته آهسته
رساتر گر شود این ناله ها، فریاد می گردد
ز اشک و آه مردم، بوی خون آید که آهن را
دهی گر آب و آتش دشنه ی فولاد می گردد
ز بیداد فزون، آهنگری گمنام و زحمتکش
علمدار علم، چون کاوه حداد می گردد
علم شد در جهان فرهاد، در جانبازی شیرین
نه هر کس کوهکن شد در جهان، فرهاد می گردد
به ویرانی این اوضاع، هستم مطمئن ز آن رو
که بنیاد جفا و جور بی بنیاد می گردد
دلم از این خرابی ها بود خوش ز آنکه میدانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد..
#فرخی_یزدی
@javaankavir
رساتر گر شود این ناله ها، فریاد می گردد
ز اشک و آه مردم، بوی خون آید که آهن را
دهی گر آب و آتش دشنه ی فولاد می گردد
ز بیداد فزون، آهنگری گمنام و زحمتکش
علمدار علم، چون کاوه حداد می گردد
علم شد در جهان فرهاد، در جانبازی شیرین
نه هر کس کوهکن شد در جهان، فرهاد می گردد
به ویرانی این اوضاع، هستم مطمئن ز آن رو
که بنیاد جفا و جور بی بنیاد می گردد
دلم از این خرابی ها بود خوش ز آنکه میدانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد..
#فرخی_یزدی
@javaankavir
از روشنی تو سایه ها بیزارند
اینجا همه ی چراغ ها بر دارند
ای جای گلوله روی پیراهنِ شب!
عمریست تو را ستاره می پندارند
#علیرضا_طالبی_پور
🌱 @javaankavir
اینجا همه ی چراغ ها بر دارند
ای جای گلوله روی پیراهنِ شب!
عمریست تو را ستاره می پندارند
#علیرضا_طالبی_پور
🌱 @javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
🍀اطلاعیه🍀
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
"آزادی"
چقدر شک نداری
که این پیراهن سیاه
که پابرهنه و سراسیمه پیشاپیش قافله ی تابوت
روی هوا راه میرود
راه قبرستان را پیدا خواهد کرد
هی مادر
به تو میگویم اینقدر ضجه نزن
نه فکر کنی که از پایین آمدن آسمان میترسم
نه
این آواز
هزار سال است که روی گردنهای بی سر
و صلیبهای سنگین
آن بالا مانده است
صلیبهایی که هی قد کشیده اند و هی میوه داده اند
تا کی کجا کدام قصه گو
دنباله ی داستان را برای کودکی روایت کند
که از پیوند بردگی و اسارت به دنیا خواهد آمد
برده ی بازرگانی در ونیز
کنیز پیله وری در چین
کودکی پسر بردگی و پدر آزادی
دختر بردگی و مادر آزادی
با غزلی در یک دست و سازی در دست دیگر
و زمزمه گر ترانه ای که چون فواره ای بلند خواهد شد
چون ابری بر سر جهان خواهم ایستاد
و چون بارانی بر سراسر جهان
تو را سر میدهم ای ترانه آزادی
به بهای تیری که بر گلویم مینشیند
و تبری که بر انگشتانم
تو را سر میدهم ای آزادی
ای ترانه ی خونین
منصوب به #حسین_منزوی
🌱 @javaankavir
چقدر شک نداری
که این پیراهن سیاه
که پابرهنه و سراسیمه پیشاپیش قافله ی تابوت
روی هوا راه میرود
راه قبرستان را پیدا خواهد کرد
هی مادر
به تو میگویم اینقدر ضجه نزن
نه فکر کنی که از پایین آمدن آسمان میترسم
نه
این آواز
هزار سال است که روی گردنهای بی سر
و صلیبهای سنگین
آن بالا مانده است
صلیبهایی که هی قد کشیده اند و هی میوه داده اند
تا کی کجا کدام قصه گو
دنباله ی داستان را برای کودکی روایت کند
که از پیوند بردگی و اسارت به دنیا خواهد آمد
برده ی بازرگانی در ونیز
کنیز پیله وری در چین
کودکی پسر بردگی و پدر آزادی
دختر بردگی و مادر آزادی
با غزلی در یک دست و سازی در دست دیگر
و زمزمه گر ترانه ای که چون فواره ای بلند خواهد شد
چون ابری بر سر جهان خواهم ایستاد
و چون بارانی بر سراسر جهان
تو را سر میدهم ای ترانه آزادی
به بهای تیری که بر گلویم مینشیند
و تبری که بر انگشتانم
تو را سر میدهم ای آزادی
ای ترانه ی خونین
منصوب به #حسین_منزوی
🌱 @javaankavir
بگذار هرچه نمیخواهند بگوییم
بگذار هرچه نمیخواهیم بگویند
باران که بیاید
از دست چترها
کاری بر نمیآید
ما اتفاقی هستیم که افتادهایم!
#نصرت_رحمانی
🌱 @javaankavir
بگذار هرچه نمیخواهیم بگویند
باران که بیاید
از دست چترها
کاری بر نمیآید
ما اتفاقی هستیم که افتادهایم!
#نصرت_رحمانی
🌱 @javaankavir
آلزایمر
رفتن به ماه با لگن و گاری
برنامه ای مُدرن و عقب مانده
دستی همیشه بر تنِ رؤیامان
کفش و لباسِ مسخره پوشانده
در دخمه ی تعصب و نادانی
حبسیم و دل به محبسِ خود بستیم
چون قرنهاست پندِ پدر ما را
از ماورای پنجره ترسانده
ما حاملِ جنازه ی یک تاریخ
بر شانه های بی رمقِ خویشیم
این زانوانِ ملتهبِ ما را
هر مُرده ای که رد شده لرزانده!
ما را به جنگِ حادثه ها بُردند
اما تمام لشکرمان این بود:
یک پاسبانِ خواب و دو تا سرباز
با صدهزار افسر و فرمانده
بی خاصیت همیشه مترسک وار
با چشمِ باز شاهدِ تاراجیم
انگار دزدِ مزرعه ما را هم
اکسیرِ سُرخِ واهمه نوشانده
ای وارثانِ ثروتِ اجدادی
میراثِمان دوباره به یغما رفت
بر گونه های قومِ یتیمِ ما
ثبت است جای مُشتِ پدرخوانده
نفرین بر این قبیله که یادش نیست
جادوگران چه بر سرش آوردند
ما را در این ستیزه ی تاریخی
همواره ضعفِ حافظه بازانده
#شروین_سلیمانی
🌱 @javaankavir
رفتن به ماه با لگن و گاری
برنامه ای مُدرن و عقب مانده
دستی همیشه بر تنِ رؤیامان
کفش و لباسِ مسخره پوشانده
در دخمه ی تعصب و نادانی
حبسیم و دل به محبسِ خود بستیم
چون قرنهاست پندِ پدر ما را
از ماورای پنجره ترسانده
ما حاملِ جنازه ی یک تاریخ
بر شانه های بی رمقِ خویشیم
این زانوانِ ملتهبِ ما را
هر مُرده ای که رد شده لرزانده!
ما را به جنگِ حادثه ها بُردند
اما تمام لشکرمان این بود:
یک پاسبانِ خواب و دو تا سرباز
با صدهزار افسر و فرمانده
بی خاصیت همیشه مترسک وار
با چشمِ باز شاهدِ تاراجیم
انگار دزدِ مزرعه ما را هم
اکسیرِ سُرخِ واهمه نوشانده
ای وارثانِ ثروتِ اجدادی
میراثِمان دوباره به یغما رفت
بر گونه های قومِ یتیمِ ما
ثبت است جای مُشتِ پدرخوانده
نفرین بر این قبیله که یادش نیست
جادوگران چه بر سرش آوردند
ما را در این ستیزه ی تاریخی
همواره ضعفِ حافظه بازانده
#شروین_سلیمانی
🌱 @javaankavir
Az Ingouneh Mordan
Ahmad Shamloo @salmakchannel
کاشفان فروتن شوکران ۲
« از این گونه مردن..»
شعر و صدای "احمد شاملو"
موسیقی:فریدون شهبازیان
سال تولید:۱۳۵۹
🌱 @javaankavir
« از این گونه مردن..»
شعر و صدای "احمد شاملو"
موسیقی:فریدون شهبازیان
سال تولید:۱۳۵۹
🌱 @javaankavir
یک شب دوباره تا گله از روزگار کرد
خواب از دوچشم خیس نگاهش فرار کرد
یک آسمان ستاره ی خود را به ماه باخت
تا صبح کل زندگی اش را قمار کرد
لرزید مثل بم دلش از درد بی کسی
بر روی صفحه درد دلش را هوار کرد
خوابش نبرد تا سحر از بغض و آه ، باز
یک مشت شعر پشت سر هم قطار کرد
یک عمر از ردیف دلش زخم خورده بود
یک شب به تیغ تیز قلم انتحار کرد
#لیلا_عبدی
@javaankavir
خواب از دوچشم خیس نگاهش فرار کرد
یک آسمان ستاره ی خود را به ماه باخت
تا صبح کل زندگی اش را قمار کرد
لرزید مثل بم دلش از درد بی کسی
بر روی صفحه درد دلش را هوار کرد
خوابش نبرد تا سحر از بغض و آه ، باز
یک مشت شعر پشت سر هم قطار کرد
یک عمر از ردیف دلش زخم خورده بود
یک شب به تیغ تیز قلم انتحار کرد
#لیلا_عبدی
@javaankavir
👍1
زیر سلطهی ابلیسی سانسور، ندای حق و حقطلبی انعکاسی ریشخندآمیز پیدا میکند. انسانیترین تلاشهای رهایی و آزادی توده همچون دزدان و قاچاقچیان به خون کشیده میشود تا سرانجام «مردم لیزی ترس را در شلوار خود احساس کنند». فریادهای روشنگرانه به جایی نمیرسد. روشنفکر که سازندهی حیات معنوی جامعه است، بیمخاطب میماند و در خود میگندد و نابود میشود. و جامعه گرفتار چنان فقر فرهنگی عمیقی میشود که گفتوگو در باب معاشقهی هنرپیشگان چاق و لاغر سینما و سقط جنین این یا آن خوانندهی کاباره، مهمترین نشخوار فکری افراد را تشکیل میدهد.
#احمد_شاملو
■ سخن سردبیر | ایرانشهر، پیششماره، شهریور ۱۳۵۷ |
www.shamlou.org
🌱 @javaankavir
#احمد_شاملو
■ سخن سردبیر | ایرانشهر، پیششماره، شهریور ۱۳۵۷ |
www.shamlou.org
🌱 @javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
🍀اطلاعیه🍀
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
به مناسبت ۲۸ اردیبهشت روز بزرگداشت خیام نیشابوری:
🏖 خَیّام لَند!🍺
ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
خیام که هی شراب حاضر میکرد
خوش بود ولی حفظِ شعائِر میکرد
امروز اگر وزیر نفتِ ما بود
با بُشکه ی نفت، باده صادر میکرد!
ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
خیام که میلِ مستی و عربده داشت
با آن همه ریش، حالتی مِی زده داشت
امروز اگر وزیر مسکن می شد
هرخانه دوتا حوری و یک میکده داشت!
ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
خیام که با پیاله وُدکا می خورد
گویند برای خوبرویان می مُرد
امروز اگر وزیر ارشاد او بود
با وَن همه را به سوی دیسکو می بُرد!
ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
خیام که بی خیالِ رسوایی بود
دنبال می و حوری و زیبایی بود
امروز اگر وزیر کشور می شد
اوضاع وطن شبیهِ هاوایی بود!
ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
خیام رسید و ما مُعطّل بودیم
از بس که خرافاتی و تنبل بودیم
امروز اگر وزیر صنعت او بود
در صنعت عشق و حال، اول بودیم!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
🏖 خَیّام لَند!🍺
ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
خیام که هی شراب حاضر میکرد
خوش بود ولی حفظِ شعائِر میکرد
امروز اگر وزیر نفتِ ما بود
با بُشکه ی نفت، باده صادر میکرد!
ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
خیام که میلِ مستی و عربده داشت
با آن همه ریش، حالتی مِی زده داشت
امروز اگر وزیر مسکن می شد
هرخانه دوتا حوری و یک میکده داشت!
ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
خیام که با پیاله وُدکا می خورد
گویند برای خوبرویان می مُرد
امروز اگر وزیر ارشاد او بود
با وَن همه را به سوی دیسکو می بُرد!
ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
خیام که بی خیالِ رسوایی بود
دنبال می و حوری و زیبایی بود
امروز اگر وزیر کشور می شد
اوضاع وطن شبیهِ هاوایی بود!
ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
خیام رسید و ما مُعطّل بودیم
از بس که خرافاتی و تنبل بودیم
امروز اگر وزیر صنعت او بود
در صنعت عشق و حال، اول بودیم!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
Omar Khayyam
Omar Khayyam
خیامخوانیها در روز خیام
محسن نامجو، احمد شاملو، محمدرضا شجریان، حبیب، پری ملکی، شهرام ناظری، شهریار خاتم، مامک خادم و گروه لیان
🔸🔸🔸
🌱 @javaankavir
محسن نامجو، احمد شاملو، محمدرضا شجریان، حبیب، پری ملکی، شهرام ناظری، شهریار خاتم، مامک خادم و گروه لیان
🔸🔸🔸
🌱 @javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر.
به تو فکر میکنم
در چشمهای بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر میکنم
و هر روز
به تعداد تمام دندانهایم سیگار میکشم.
ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس میکنیم
#غلامرضا_بروسان
🌱 @javaankavir
تنهایی در قطار
هزار نفر.
به تو فکر میکنم
در چشمهای بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر میکنم
و هر روز
به تعداد تمام دندانهایم سیگار میکشم.
ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس میکنیم
#غلامرضا_بروسان
🌱 @javaankavir
من مرگ را خوش ندارم ؛
نه از آن جهت
که
آغاز تباهیست،
بلکه مرگ -
آغاز بیدردی ست؛
و بیدردان،
همواره
تماشاگران بیتفاوت تاریخ بودهاند.
#بهرام_کاوسی
🌱 @javaankavir
نه از آن جهت
که
آغاز تباهیست،
بلکه مرگ -
آغاز بیدردی ست؛
و بیدردان،
همواره
تماشاگران بیتفاوت تاریخ بودهاند.
#بهرام_کاوسی
🌱 @javaankavir