💎داستان کوتاه
چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جامادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”
خجالت کشیدم …!
حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!
آبنبات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، فراموش کن.”
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
"چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!
@javaankavir
چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جامادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”
خجالت کشیدم …!
حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!
آبنبات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، فراموش کن.”
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
"چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!
@javaankavir
مگر به صافی گیسویت، هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد
حسین منزوی
#نسرین_ستوده
🌱 @javaankavir
در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد
حسین منزوی
#نسرین_ستوده
🌱 @javaankavir
چه کرده با تو مگر این صدای خستهی ما
که باز قفل زدی بر دهان بستهی ما؟!
به جمع جیرهخورانت فزون نخواهی کرد
هرآنچه کم کنی از خیلِ دار و دستهی ما
به دانههای حقیرِ تو فضله میریزند
پرندگان غیور ز دام رَستهی ما
رسد شبی که زمین را به آسمان ببرند
عقابهای به کُنج قفس نشستهی ما
فرار کن! که تو را آتشی عظیم شود
جرقّههای به انبار کاه، جَستهی ما
.
.
به طعنه گفت: چه کس خواهد ایستاد آنروز؟!
جواب دادمش: این قامت شکستهی ما...
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir
که باز قفل زدی بر دهان بستهی ما؟!
به جمع جیرهخورانت فزون نخواهی کرد
هرآنچه کم کنی از خیلِ دار و دستهی ما
به دانههای حقیرِ تو فضله میریزند
پرندگان غیور ز دام رَستهی ما
رسد شبی که زمین را به آسمان ببرند
عقابهای به کُنج قفس نشستهی ما
فرار کن! که تو را آتشی عظیم شود
جرقّههای به انبار کاه، جَستهی ما
.
.
به طعنه گفت: چه کس خواهد ایستاد آنروز؟!
جواب دادمش: این قامت شکستهی ما...
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
سلام 🍁
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷/30 ✅
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷/30 ✅
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
رود می باید دم از دریا زند
در مسیرش بر موانع پا زند
مانده ام در پای عشقت مثل موج
گرچه طوفان ساحلم را تا زند...
- - - - - - - -
فاصله وقتی مکرر می شود
رنگ دنیایم مکدر می شود
آیه ها را میروم آتش زنم
فاصله وقتی مقدر می شود...
- - - - - - - -
عشق را از ریشه حاشا کن برو
این گره را از دلت وا کن برو
زیر چشمی قبل رفتن بی صدا
شعله هایم را تماشا کن برو...
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
در مسیرش بر موانع پا زند
مانده ام در پای عشقت مثل موج
گرچه طوفان ساحلم را تا زند...
- - - - - - - -
فاصله وقتی مکرر می شود
رنگ دنیایم مکدر می شود
آیه ها را میروم آتش زنم
فاصله وقتی مقدر می شود...
- - - - - - - -
عشق را از ریشه حاشا کن برو
این گره را از دلت وا کن برو
زیر چشمی قبل رفتن بی صدا
شعله هایم را تماشا کن برو...
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
اول همه را فقیر و مُفلِس کردند
بعدش همه را مریض و دِپرِس کردند
در سایه ی لُطفِ حَضَرات این مردم
امسال فشارِ قبر را حس کردند!
#شروین_سلیمانی
🌱 @javaankavir
بعدش همه را مریض و دِپرِس کردند
در سایه ی لُطفِ حَضَرات این مردم
امسال فشارِ قبر را حس کردند!
#شروین_سلیمانی
🌱 @javaankavir
سبزهها را گره زدم به غمت
غمِ از صبر، بیشتر شدهام
سالِ تحویلِ زندگیت به هیچ
سیزدههای در به در شدهام
سفرهای از سکوت میچینم
خسته از انتظار و دوریها
سالهایی که آتشم زدهاند
وسطِ چارشنبهسوریها
بچّه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچّهها از جهان چه داشتهاند؟!
درِ گوشم فرشتهها گفتند
لای قرآن، «تو» را گذاشتهاند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریهام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهیِ قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغقرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزهای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
.
«وَانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصّهی درازیها!!
باختم مثل بچّهای مغرور
توی جدّیترینِ بازیها!
سبزهها را گره زدم امّا
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذرّه ذرّه میمیرند
همهی سالهای بیتحویل!
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
غمِ از صبر، بیشتر شدهام
سالِ تحویلِ زندگیت به هیچ
سیزدههای در به در شدهام
سفرهای از سکوت میچینم
خسته از انتظار و دوریها
سالهایی که آتشم زدهاند
وسطِ چارشنبهسوریها
بچّه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچّهها از جهان چه داشتهاند؟!
درِ گوشم فرشتهها گفتند
لای قرآن، «تو» را گذاشتهاند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریهام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهیِ قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغقرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزهای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
.
«وَانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصّهی درازیها!!
باختم مثل بچّهای مغرور
توی جدّیترینِ بازیها!
سبزهها را گره زدم امّا
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذرّه ذرّه میمیرند
همهی سالهای بیتحویل!
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
نظر به اینکه با توپ وتفنگ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
#برتولت_برشت
🌱 @javaankavir
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
#برتولت_برشت
🌱 @javaankavir
بخشی از شعری بلند از مجموعه ی "حتی پلاک خانه را":
نخواستم كه به من درس آب و نان بدهی
مرا گرفته و از خواب ها تكان بدهی
نخواستم كه بگویم: «پدر بمان با من»
زمین نخواست تو را تا به من زمان بدهی
نخواستم كه بگویی چه می شود بی تو
نخواستم كه به من راه را نشان بدهی
«قبول» كردی و كردم جدایی و غم را
كه خواستی بروی تا كه «امتحان» بدهی
نخواستم بنویسم زمانه از سنگ است
نخواستم بنویسم ولی دلم تنگ است
برای تو كه مرا بیش و بیشتر بودی
صدای اطمینان، روی قفل در بودی!
برای تو كه دوباره مرا بغل بكنی
تویی كه از دل این بچّه باخبر بودی
برای اسم قشنگت كه یاری ام می داد
طلسم آرامش، موقع ِ خطر بودی
برای تو كه تمامی ِ خوب های منی
برای تو كه خلاصه كنم: پدر بودی!!
تو نیستی و من و برج های تكراری
تو نیستی و من و عشق های بازاری
تو نیستی و مرا می جوند هی شك ها
تو نیستی و من و خنده ی مترسك ها
تو نیستی و من و روزهای شبزده ام
تو نیستی و من و قلب خارج از رده ام!
تو ساختی همه ام را، اگرچه سوختمت
كه توی «كنگره» با سكّه ای فروختمت
فروختم همه ی خاطرات دورم را
فروختم همه ی خویش را، غرورم را
فروختم به سرانگشت ها و تحسین ها
و گم شدم وسط ِ بوق ها و ماشین ها
و گم شدم وسط ِ شهـر و بازی مُدها
میان خندهی «هرچند»ها و«لابد»ها
و گم شدند تمامی آن اصولی كه...
و گم شدم وسط ِ كیف های پولی كه...
پدر! صریح بگویم، صریح و بی پرده
پدر! نگاه بكن: مهدی ات كم آورده
بگیر دست مرا مثل كودكی هایم
بگیر دست مرا... پا به پات می آیم
بگیر و پاره كن این روزهای زشت مرا
به دست حادثه نسپار سرنوشت مرا...
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
نخواستم كه به من درس آب و نان بدهی
مرا گرفته و از خواب ها تكان بدهی
نخواستم كه بگویم: «پدر بمان با من»
زمین نخواست تو را تا به من زمان بدهی
نخواستم كه بگویی چه می شود بی تو
نخواستم كه به من راه را نشان بدهی
«قبول» كردی و كردم جدایی و غم را
كه خواستی بروی تا كه «امتحان» بدهی
نخواستم بنویسم زمانه از سنگ است
نخواستم بنویسم ولی دلم تنگ است
برای تو كه مرا بیش و بیشتر بودی
صدای اطمینان، روی قفل در بودی!
برای تو كه دوباره مرا بغل بكنی
تویی كه از دل این بچّه باخبر بودی
برای اسم قشنگت كه یاری ام می داد
طلسم آرامش، موقع ِ خطر بودی
برای تو كه تمامی ِ خوب های منی
برای تو كه خلاصه كنم: پدر بودی!!
تو نیستی و من و برج های تكراری
تو نیستی و من و عشق های بازاری
تو نیستی و مرا می جوند هی شك ها
تو نیستی و من و خنده ی مترسك ها
تو نیستی و من و روزهای شبزده ام
تو نیستی و من و قلب خارج از رده ام!
تو ساختی همه ام را، اگرچه سوختمت
كه توی «كنگره» با سكّه ای فروختمت
فروختم همه ی خاطرات دورم را
فروختم همه ی خویش را، غرورم را
فروختم به سرانگشت ها و تحسین ها
و گم شدم وسط ِ بوق ها و ماشین ها
و گم شدم وسط ِ شهـر و بازی مُدها
میان خندهی «هرچند»ها و«لابد»ها
و گم شدند تمامی آن اصولی كه...
و گم شدم وسط ِ كیف های پولی كه...
پدر! صریح بگویم، صریح و بی پرده
پدر! نگاه بكن: مهدی ات كم آورده
بگیر دست مرا مثل كودكی هایم
بگیر دست مرا... پا به پات می آیم
بگیر و پاره كن این روزهای زشت مرا
به دست حادثه نسپار سرنوشت مرا...
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
پیداست که پیغمبر یک دین بوده
باری که به دوش برده سنگین بوده
از سنگ همیشه نان درآورد پدر
آری پدرم معجزه اش این بوده
#غلامرضا_خدارحمی
🌱 @javaankavir
باری که به دوش برده سنگین بوده
از سنگ همیشه نان درآورد پدر
آری پدرم معجزه اش این بوده
#غلامرضا_خدارحمی
🌱 @javaankavir
"اِمسالنامه!"ا
یک سالِ پُر از فشار را طی کردیم
یک دوره ی ناگوار را طی کردیم
روزِ پدر و عید یکی شد، یعنی:
یک سالِ پدر درآر را طی کردیم!
ا-------------------------------ا
یک سال گذشت و ما عقب تر رفتیم
هی با مَلک الموت به بستر رفتیم
نوروز برای ملّتِ ما یعنی
یک سالِ دگر نیز قِسِر دَر رفتیم!
ا----------------------------ا
عید آمد و بی میوه و بی آجیلیم
هموار دچارِ وضعِ هردمبیلیم
داریم حکومتی مسلمان امّا
انگار اسیر دستِ اسرائیلیم!
ا------------------------------ا
صبرِ همگان به خشم تبدیل شده
خون بوده به اشکِ چشم تبدیل شده
امسالبه یُمنِ همّتِ مسئولین
پولِ وطنم به پشم تبدیل شده!
ا----------------------------------ا
یا رب کمرِ مُختلسان را خَم کن
خَرهای وطن فروش را آدم کن
امسال بیا و از سَرِ این مَردم
شَرّ همه ی حرامیان را کم کن!
#شروین_سلیمانی
🌱 @javaankavir
یک سالِ پُر از فشار را طی کردیم
یک دوره ی ناگوار را طی کردیم
روزِ پدر و عید یکی شد، یعنی:
یک سالِ پدر درآر را طی کردیم!
ا-------------------------------ا
یک سال گذشت و ما عقب تر رفتیم
هی با مَلک الموت به بستر رفتیم
نوروز برای ملّتِ ما یعنی
یک سالِ دگر نیز قِسِر دَر رفتیم!
ا----------------------------ا
عید آمد و بی میوه و بی آجیلیم
هموار دچارِ وضعِ هردمبیلیم
داریم حکومتی مسلمان امّا
انگار اسیر دستِ اسرائیلیم!
ا------------------------------ا
صبرِ همگان به خشم تبدیل شده
خون بوده به اشکِ چشم تبدیل شده
امسالبه یُمنِ همّتِ مسئولین
پولِ وطنم به پشم تبدیل شده!
ا----------------------------------ا
یا رب کمرِ مُختلسان را خَم کن
خَرهای وطن فروش را آدم کن
امسال بیا و از سَرِ این مَردم
شَرّ همه ی حرامیان را کم کن!
#شروین_سلیمانی
🌱 @javaankavir
شعری به بهانهی آمدن نوروز از مجموعهی "انقراض پلنگ ایرانی با افزایش بیرویهی تعداد گوسفندان":
.
از زمين و زمان گرفته دلم
از تمامِ جهانيان سيرم
اوّل قصه گفته باشم كه
آخرين بند شعر، میميرم!
هيچ حرفی نزن از اين كابوس
هيچ چيزی نگو از اين فرياد
نفرِ سوّمی ست آنورِ خط
كه به اين گريه گوش خواهد داد
مثلاً از ستاره شعر بخوان
يا كه از خاطراتِ خوبِ شمال!!
به سكوت تو گوش خواهد داد
يك نفر پشتِ گوشیِ اِشغال
يا كه از گيسوانِ يار بگو!
يا كه از هجر و از غم دوری!
با صداي ترقّهها خفه شو
توی اين چارشنبهی زوری
به تو چه حبس ماه، آنورِ ابر
به تو چه برگِ سبزِ رفته به باد؟!
اساماس كن به دوست و دشمن:
عيد بر عاشقان مبارك باد!!
.
به تو چه از گرسنگی مردن
به تو چه روزنامه تعطيل است
عيدیات را بگير با لبخند
وقت زيبای سالتحويل است!
به خودت ياد هيچ چيز نيُفت
پرت كن از جهان حواسش را
جلوی دوربينِ مخفیِ شب
بو نكن آخرين لباسش را
يك نفر توی كوچه پشت سرت
يك نفر پشتِ گوشیِ تلفن
با خودت توی خواب حرف نزن
با صدای بلند گريه نكن
تن بده... تن بده به بازیِ تن
كه از اين روزها گريزی نيست
آخرِ قصّه، آخر قصّه ست!
آخرِ قصّه هيچ چيزی نيست
اسم يك ناشناس روی لبم
تكّهای از لباس تو در مشت
تا كه در روزنامه بنويسند:
مهدیِ موسوی خودش را کشت!
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
.
از زمين و زمان گرفته دلم
از تمامِ جهانيان سيرم
اوّل قصه گفته باشم كه
آخرين بند شعر، میميرم!
هيچ حرفی نزن از اين كابوس
هيچ چيزی نگو از اين فرياد
نفرِ سوّمی ست آنورِ خط
كه به اين گريه گوش خواهد داد
مثلاً از ستاره شعر بخوان
يا كه از خاطراتِ خوبِ شمال!!
به سكوت تو گوش خواهد داد
يك نفر پشتِ گوشیِ اِشغال
يا كه از گيسوانِ يار بگو!
يا كه از هجر و از غم دوری!
با صداي ترقّهها خفه شو
توی اين چارشنبهی زوری
به تو چه حبس ماه، آنورِ ابر
به تو چه برگِ سبزِ رفته به باد؟!
اساماس كن به دوست و دشمن:
عيد بر عاشقان مبارك باد!!
.
به تو چه از گرسنگی مردن
به تو چه روزنامه تعطيل است
عيدیات را بگير با لبخند
وقت زيبای سالتحويل است!
به خودت ياد هيچ چيز نيُفت
پرت كن از جهان حواسش را
جلوی دوربينِ مخفیِ شب
بو نكن آخرين لباسش را
يك نفر توی كوچه پشت سرت
يك نفر پشتِ گوشیِ تلفن
با خودت توی خواب حرف نزن
با صدای بلند گريه نكن
تن بده... تن بده به بازیِ تن
كه از اين روزها گريزی نيست
آخرِ قصّه، آخر قصّه ست!
آخرِ قصّه هيچ چيزی نيست
اسم يك ناشناس روی لبم
تكّهای از لباس تو در مشت
تا كه در روزنامه بنويسند:
مهدیِ موسوی خودش را کشت!
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
با حالت مغموم در این وضع محن
می گفت به زیر لب چنین مام وطن :
ملی شدن نفت مبارک بادا
بر مردم لبنان و فلسطین و یمن
#احسان_ناصر
🌱 @javaankavir
می گفت به زیر لب چنین مام وطن :
ملی شدن نفت مبارک بادا
بر مردم لبنان و فلسطین و یمن
#احسان_ناصر
🌱 @javaankavir
براى تو و خويش
چشمانى آرزو ميكنم
كه چراغ ها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببيند
گوشى،كه صداها و شناسه ها را
در بيهوشى مان بشنود
براى تو و خويش،روحى
كه اين همه را
در خود گيرد و بپذيرد
و زبانى كه در صداقت خود
ما را از خاموشى خويش بيرون كشد
و بگذارد
از آن چيزها كه در بندمان كشيده است
سخن بگوييم...
.
#مارگوت_بيكل
برگردان : #احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
چشمانى آرزو ميكنم
كه چراغ ها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببيند
گوشى،كه صداها و شناسه ها را
در بيهوشى مان بشنود
براى تو و خويش،روحى
كه اين همه را
در خود گيرد و بپذيرد
و زبانى كه در صداقت خود
ما را از خاموشى خويش بيرون كشد
و بگذارد
از آن چيزها كه در بندمان كشيده است
سخن بگوييم...
.
#مارگوت_بيكل
برگردان : #احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
تمام آرزوی های محالت
نگاه خسته و رو به زوالت
پدر از تو فقط این مانده باقی
غم بی نانی و شرم و خجالت...
#محمد_میرزازاده
@JAVAANKAVIR
نگاه خسته و رو به زوالت
پدر از تو فقط این مانده باقی
غم بی نانی و شرم و خجالت...
#محمد_میرزازاده
@JAVAANKAVIR
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار ــ
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم میکنه
میونِ جنگلا تاقم میکنه.
تو بزرگی مثِ شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثِ شب.
خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
باید
راهِ دوریرو بره تا دَمِ دروازهی روز ــ
مثِ شب گود و بزرگی
مثِ شب.
تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مثِ شبنم
مثِ صبح ...
تو مثِ مخملِ ابری
مثِ بوی علفی
مثِ اون ململِ مه نازکی:
اون ململِ مه
که رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میونِ موندن و رفتن
میونِ مرگ و حیات.
مثِ برفایی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه
مثِ اون قلهی مغرورِ بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی میخندی…
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار ــ
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم میکنه
میونِ جنگلا تاقم میکنه.
تو بزرگی مثِ شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثِ شب.
خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
باید
راهِ دوریرو بره تا دَمِ دروازهی روز ــ
مثِ شب گود و بزرگی
مثِ شب.
تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مثِ شبنم
مثِ صبح ...
تو مثِ مخملِ ابری
مثِ بوی علفی
مثِ اون ململِ مه نازکی:
اون ململِ مه
که رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میونِ موندن و رفتن
میونِ مرگ و حیات.
مثِ برفایی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه
مثِ اون قلهی مغرورِ بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی میخندی…
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
ای شیخ،شما که صاحب فتوایی
هر وقت نیاز هست،کم پیدایی
یک لحظه خیال کن، گلستان یمن است
فتوای کمک بده، اگر با مایی
#مصطفی_علوی
🌱 @javaankavir
هر وقت نیاز هست،کم پیدایی
یک لحظه خیال کن، گلستان یمن است
فتوای کمک بده، اگر با مایی
#مصطفی_علوی
🌱 @javaankavir
چه زود روزی این جمعِ بیپناه رسید
غمی نرفته غم دیگری ز راه رسید
گریختند دو لبخند از دو سوی لبم
که باز لشکر انبوهِ اشک و آه رسید
دهاندریده و رسوا و بی نزاکت، غم
به شوق دیدن اشکم به قاه قاه رسید
به گریه گفتمش: از طبعِ نازکم بگذر
به اخم گفت: غم از کی به دلبخواه رسید؟!
اگرچه آتش این مهر، سهم خورشید است
شبانه عشوهگری کردنش به ماه رسید
بلند نعره زدم تا خدا جواب دهد
به اشتباه صدایم به گوشِ شاه رسید
#محمدرضا_طاهری
#سیل
#بی_پناهی
🌱 @javaankavir
غمی نرفته غم دیگری ز راه رسید
گریختند دو لبخند از دو سوی لبم
که باز لشکر انبوهِ اشک و آه رسید
دهاندریده و رسوا و بی نزاکت، غم
به شوق دیدن اشکم به قاه قاه رسید
به گریه گفتمش: از طبعِ نازکم بگذر
به اخم گفت: غم از کی به دلبخواه رسید؟!
اگرچه آتش این مهر، سهم خورشید است
شبانه عشوهگری کردنش به ماه رسید
بلند نعره زدم تا خدا جواب دهد
به اشتباه صدایم به گوشِ شاه رسید
#محمدرضا_طاهری
#سیل
#بی_پناهی
🌱 @javaankavir
آزادی شهر از حصارش پیداست
از کینهی چوبههای دارش پیداست
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
از کینهی چوبههای دارش پیداست
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir