شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر pinned «📌 #اطلاعیه_مهم همراهان همیشگی انجمن سلام😊🌹 این انجمن در نظر دارد نشریه ای از اشعار اعضا تهیه کند، لذا از دوستانی که در یک سال گذشته حداقل یک بار در جلسه ی انجمن حضور داشته اند دعوت میشود تا حداکثر سه شعر خود را به آیدی زیر بفرستند. 👇👇👇👇👇👇 💠 @N_f_Vakili…»
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
سلام 🍁
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷/30 ✅
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷/30 ✅
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
زندگی را بگذارید ریاضی باشد
خط تقدیر دو دلداده موازی باشد
نفس باد صبا مشک فشان را چه کنم
سهم این سرو که باران مجازی باشد
شیخ راضی ست به آتش زدن روسری ام
که مبادا پس آن لشکر نازی باشد
زن که باشی و دلت گریه بخواهد باید
آشپزخانه و چاقو و پیازی باشد
بغض خود را بخوری چای بریزی آخر
حضرت شوهرت ای کاش که راضی باشد
من به این زجر زمان کی تن تسلیم دهم
کار زن نیست که بازنده ی بازی باشد...
#مهتاب_ساحل
@javaankavir
خط تقدیر دو دلداده موازی باشد
نفس باد صبا مشک فشان را چه کنم
سهم این سرو که باران مجازی باشد
شیخ راضی ست به آتش زدن روسری ام
که مبادا پس آن لشکر نازی باشد
زن که باشی و دلت گریه بخواهد باید
آشپزخانه و چاقو و پیازی باشد
بغض خود را بخوری چای بریزی آخر
حضرت شوهرت ای کاش که راضی باشد
من به این زجر زمان کی تن تسلیم دهم
کار زن نیست که بازنده ی بازی باشد...
#مهتاب_ساحل
@javaankavir
هر بار
که ترانه ای برایت سرودم
قومم بر من تاختند!
که چرا برای میهن
شعر نمی سُرایی؟!
و آیا زن
چیزی به جز وطن است؟!
#نزار_قبانی
❤️ 8 مارس، روز جهانی زن گرامی باد.
🍀 @JavaanKavir
که ترانه ای برایت سرودم
قومم بر من تاختند!
که چرا برای میهن
شعر نمی سُرایی؟!
و آیا زن
چیزی به جز وطن است؟!
#نزار_قبانی
❤️ 8 مارس، روز جهانی زن گرامی باد.
🍀 @JavaanKavir
ﺟﺪﺍﯾﯽ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﮕﺮﻓﺖ
ﻭ نبُرﺩ....
ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮﻫﺎ ﺍﻣﯿﺪ ،
ﻣﻮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩﻡ ،
ﻭ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﺸﺮﺩﻣﺸﺎﻥ.
#ﻧﺎﻇﻢ_ﺣﮑﻤﺖ
🌱 @javaankavir
ﻭ نبُرﺩ....
ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮﻫﺎ ﺍﻣﯿﺪ ،
ﻣﻮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩﻡ ،
ﻭ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﺸﺮﺩﻣﺸﺎﻥ.
#ﻧﺎﻇﻢ_ﺣﮑﻤﺖ
🌱 @javaankavir
رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
قسم نده! که به جان تو هم نمیمانم
تو و جهان و همه مردمش عوض شدهاید
و من هنوز همان شاعر پریشانم
چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوتهی گل سرخی و من زمستانم
تو پیش من سخن از روز جشن میگویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم
شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانیام و تو... تو را نمیدانم!
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir
قسم نده! که به جان تو هم نمیمانم
تو و جهان و همه مردمش عوض شدهاید
و من هنوز همان شاعر پریشانم
چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوتهی گل سرخی و من زمستانم
تو پیش من سخن از روز جشن میگویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم
شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانیام و تو... تو را نمیدانم!
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دم شاعرش گرم که فوق العاده و فوق العاده بود! آقازاده ها و ژن خوب هایی که هیچگاه رنج مردم را درک نکردند! این شعر ۶۳ سال پیش سروده شده است که انگار برای امروز ما گفته شده است! ولی سخت باورتان می شود که مربوط به ۶۳ سال قبل باشد از بس دقیق و زیباست!
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺯﺧﺰﺍﻧﻪ ﺑﺮﺩ ﭼﯿﺰﯼ
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻣﺒﺮ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ
ﺗﻌﻘﯿﺐ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ
ﺩﺯدِ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ٬ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺳﺖ
#ایرج_میرزا
🌱 @javaankavir
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻣﺒﺮ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ
ﺗﻌﻘﯿﺐ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ
ﺩﺯدِ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ٬ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺳﺖ
#ایرج_میرزا
🌱 @javaankavir
💎داستان کوتاه
چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جامادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”
خجالت کشیدم …!
حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!
آبنبات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، فراموش کن.”
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
"چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!
@javaankavir
چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جامادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”
خجالت کشیدم …!
حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!
آبنبات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، فراموش کن.”
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
"چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!
@javaankavir
مگر به صافی گیسویت، هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد
حسین منزوی
#نسرین_ستوده
🌱 @javaankavir
در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد
حسین منزوی
#نسرین_ستوده
🌱 @javaankavir
چه کرده با تو مگر این صدای خستهی ما
که باز قفل زدی بر دهان بستهی ما؟!
به جمع جیرهخورانت فزون نخواهی کرد
هرآنچه کم کنی از خیلِ دار و دستهی ما
به دانههای حقیرِ تو فضله میریزند
پرندگان غیور ز دام رَستهی ما
رسد شبی که زمین را به آسمان ببرند
عقابهای به کُنج قفس نشستهی ما
فرار کن! که تو را آتشی عظیم شود
جرقّههای به انبار کاه، جَستهی ما
.
.
به طعنه گفت: چه کس خواهد ایستاد آنروز؟!
جواب دادمش: این قامت شکستهی ما...
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir
که باز قفل زدی بر دهان بستهی ما؟!
به جمع جیرهخورانت فزون نخواهی کرد
هرآنچه کم کنی از خیلِ دار و دستهی ما
به دانههای حقیرِ تو فضله میریزند
پرندگان غیور ز دام رَستهی ما
رسد شبی که زمین را به آسمان ببرند
عقابهای به کُنج قفس نشستهی ما
فرار کن! که تو را آتشی عظیم شود
جرقّههای به انبار کاه، جَستهی ما
.
.
به طعنه گفت: چه کس خواهد ایستاد آنروز؟!
جواب دادمش: این قامت شکستهی ما...
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
سلام 🍁
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷/30 ✅
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷/30 ✅
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
رود می باید دم از دریا زند
در مسیرش بر موانع پا زند
مانده ام در پای عشقت مثل موج
گرچه طوفان ساحلم را تا زند...
- - - - - - - -
فاصله وقتی مکرر می شود
رنگ دنیایم مکدر می شود
آیه ها را میروم آتش زنم
فاصله وقتی مقدر می شود...
- - - - - - - -
عشق را از ریشه حاشا کن برو
این گره را از دلت وا کن برو
زیر چشمی قبل رفتن بی صدا
شعله هایم را تماشا کن برو...
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
در مسیرش بر موانع پا زند
مانده ام در پای عشقت مثل موج
گرچه طوفان ساحلم را تا زند...
- - - - - - - -
فاصله وقتی مکرر می شود
رنگ دنیایم مکدر می شود
آیه ها را میروم آتش زنم
فاصله وقتی مقدر می شود...
- - - - - - - -
عشق را از ریشه حاشا کن برو
این گره را از دلت وا کن برو
زیر چشمی قبل رفتن بی صدا
شعله هایم را تماشا کن برو...
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
اول همه را فقیر و مُفلِس کردند
بعدش همه را مریض و دِپرِس کردند
در سایه ی لُطفِ حَضَرات این مردم
امسال فشارِ قبر را حس کردند!
#شروین_سلیمانی
🌱 @javaankavir
بعدش همه را مریض و دِپرِس کردند
در سایه ی لُطفِ حَضَرات این مردم
امسال فشارِ قبر را حس کردند!
#شروین_سلیمانی
🌱 @javaankavir
سبزهها را گره زدم به غمت
غمِ از صبر، بیشتر شدهام
سالِ تحویلِ زندگیت به هیچ
سیزدههای در به در شدهام
سفرهای از سکوت میچینم
خسته از انتظار و دوریها
سالهایی که آتشم زدهاند
وسطِ چارشنبهسوریها
بچّه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچّهها از جهان چه داشتهاند؟!
درِ گوشم فرشتهها گفتند
لای قرآن، «تو» را گذاشتهاند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریهام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهیِ قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغقرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزهای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
.
«وَانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصّهی درازیها!!
باختم مثل بچّهای مغرور
توی جدّیترینِ بازیها!
سبزهها را گره زدم امّا
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذرّه ذرّه میمیرند
همهی سالهای بیتحویل!
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
غمِ از صبر، بیشتر شدهام
سالِ تحویلِ زندگیت به هیچ
سیزدههای در به در شدهام
سفرهای از سکوت میچینم
خسته از انتظار و دوریها
سالهایی که آتشم زدهاند
وسطِ چارشنبهسوریها
بچّه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچّهها از جهان چه داشتهاند؟!
درِ گوشم فرشتهها گفتند
لای قرآن، «تو» را گذاشتهاند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریهام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهیِ قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغقرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزهای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
.
«وَانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصّهی درازیها!!
باختم مثل بچّهای مغرور
توی جدّیترینِ بازیها!
سبزهها را گره زدم امّا
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذرّه ذرّه میمیرند
همهی سالهای بیتحویل!
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
نظر به اینکه با توپ وتفنگ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
#برتولت_برشت
🌱 @javaankavir
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
#برتولت_برشت
🌱 @javaankavir
بخشی از شعری بلند از مجموعه ی "حتی پلاک خانه را":
نخواستم كه به من درس آب و نان بدهی
مرا گرفته و از خواب ها تكان بدهی
نخواستم كه بگویم: «پدر بمان با من»
زمین نخواست تو را تا به من زمان بدهی
نخواستم كه بگویی چه می شود بی تو
نخواستم كه به من راه را نشان بدهی
«قبول» كردی و كردم جدایی و غم را
كه خواستی بروی تا كه «امتحان» بدهی
نخواستم بنویسم زمانه از سنگ است
نخواستم بنویسم ولی دلم تنگ است
برای تو كه مرا بیش و بیشتر بودی
صدای اطمینان، روی قفل در بودی!
برای تو كه دوباره مرا بغل بكنی
تویی كه از دل این بچّه باخبر بودی
برای اسم قشنگت كه یاری ام می داد
طلسم آرامش، موقع ِ خطر بودی
برای تو كه تمامی ِ خوب های منی
برای تو كه خلاصه كنم: پدر بودی!!
تو نیستی و من و برج های تكراری
تو نیستی و من و عشق های بازاری
تو نیستی و مرا می جوند هی شك ها
تو نیستی و من و خنده ی مترسك ها
تو نیستی و من و روزهای شبزده ام
تو نیستی و من و قلب خارج از رده ام!
تو ساختی همه ام را، اگرچه سوختمت
كه توی «كنگره» با سكّه ای فروختمت
فروختم همه ی خاطرات دورم را
فروختم همه ی خویش را، غرورم را
فروختم به سرانگشت ها و تحسین ها
و گم شدم وسط ِ بوق ها و ماشین ها
و گم شدم وسط ِ شهـر و بازی مُدها
میان خندهی «هرچند»ها و«لابد»ها
و گم شدند تمامی آن اصولی كه...
و گم شدم وسط ِ كیف های پولی كه...
پدر! صریح بگویم، صریح و بی پرده
پدر! نگاه بكن: مهدی ات كم آورده
بگیر دست مرا مثل كودكی هایم
بگیر دست مرا... پا به پات می آیم
بگیر و پاره كن این روزهای زشت مرا
به دست حادثه نسپار سرنوشت مرا...
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
نخواستم كه به من درس آب و نان بدهی
مرا گرفته و از خواب ها تكان بدهی
نخواستم كه بگویم: «پدر بمان با من»
زمین نخواست تو را تا به من زمان بدهی
نخواستم كه بگویی چه می شود بی تو
نخواستم كه به من راه را نشان بدهی
«قبول» كردی و كردم جدایی و غم را
كه خواستی بروی تا كه «امتحان» بدهی
نخواستم بنویسم زمانه از سنگ است
نخواستم بنویسم ولی دلم تنگ است
برای تو كه مرا بیش و بیشتر بودی
صدای اطمینان، روی قفل در بودی!
برای تو كه دوباره مرا بغل بكنی
تویی كه از دل این بچّه باخبر بودی
برای اسم قشنگت كه یاری ام می داد
طلسم آرامش، موقع ِ خطر بودی
برای تو كه تمامی ِ خوب های منی
برای تو كه خلاصه كنم: پدر بودی!!
تو نیستی و من و برج های تكراری
تو نیستی و من و عشق های بازاری
تو نیستی و مرا می جوند هی شك ها
تو نیستی و من و خنده ی مترسك ها
تو نیستی و من و روزهای شبزده ام
تو نیستی و من و قلب خارج از رده ام!
تو ساختی همه ام را، اگرچه سوختمت
كه توی «كنگره» با سكّه ای فروختمت
فروختم همه ی خاطرات دورم را
فروختم همه ی خویش را، غرورم را
فروختم به سرانگشت ها و تحسین ها
و گم شدم وسط ِ بوق ها و ماشین ها
و گم شدم وسط ِ شهـر و بازی مُدها
میان خندهی «هرچند»ها و«لابد»ها
و گم شدند تمامی آن اصولی كه...
و گم شدم وسط ِ كیف های پولی كه...
پدر! صریح بگویم، صریح و بی پرده
پدر! نگاه بكن: مهدی ات كم آورده
بگیر دست مرا مثل كودكی هایم
بگیر دست مرا... پا به پات می آیم
بگیر و پاره كن این روزهای زشت مرا
به دست حادثه نسپار سرنوشت مرا...
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
پیداست که پیغمبر یک دین بوده
باری که به دوش برده سنگین بوده
از سنگ همیشه نان درآورد پدر
آری پدرم معجزه اش این بوده
#غلامرضا_خدارحمی
🌱 @javaankavir
باری که به دوش برده سنگین بوده
از سنگ همیشه نان درآورد پدر
آری پدرم معجزه اش این بوده
#غلامرضا_خدارحمی
🌱 @javaankavir
"اِمسالنامه!"ا
یک سالِ پُر از فشار را طی کردیم
یک دوره ی ناگوار را طی کردیم
روزِ پدر و عید یکی شد، یعنی:
یک سالِ پدر درآر را طی کردیم!
ا-------------------------------ا
یک سال گذشت و ما عقب تر رفتیم
هی با مَلک الموت به بستر رفتیم
نوروز برای ملّتِ ما یعنی
یک سالِ دگر نیز قِسِر دَر رفتیم!
ا----------------------------ا
عید آمد و بی میوه و بی آجیلیم
هموار دچارِ وضعِ هردمبیلیم
داریم حکومتی مسلمان امّا
انگار اسیر دستِ اسرائیلیم!
ا------------------------------ا
صبرِ همگان به خشم تبدیل شده
خون بوده به اشکِ چشم تبدیل شده
امسالبه یُمنِ همّتِ مسئولین
پولِ وطنم به پشم تبدیل شده!
ا----------------------------------ا
یا رب کمرِ مُختلسان را خَم کن
خَرهای وطن فروش را آدم کن
امسال بیا و از سَرِ این مَردم
شَرّ همه ی حرامیان را کم کن!
#شروین_سلیمانی
🌱 @javaankavir
یک سالِ پُر از فشار را طی کردیم
یک دوره ی ناگوار را طی کردیم
روزِ پدر و عید یکی شد، یعنی:
یک سالِ پدر درآر را طی کردیم!
ا-------------------------------ا
یک سال گذشت و ما عقب تر رفتیم
هی با مَلک الموت به بستر رفتیم
نوروز برای ملّتِ ما یعنی
یک سالِ دگر نیز قِسِر دَر رفتیم!
ا----------------------------ا
عید آمد و بی میوه و بی آجیلیم
هموار دچارِ وضعِ هردمبیلیم
داریم حکومتی مسلمان امّا
انگار اسیر دستِ اسرائیلیم!
ا------------------------------ا
صبرِ همگان به خشم تبدیل شده
خون بوده به اشکِ چشم تبدیل شده
امسالبه یُمنِ همّتِ مسئولین
پولِ وطنم به پشم تبدیل شده!
ا----------------------------------ا
یا رب کمرِ مُختلسان را خَم کن
خَرهای وطن فروش را آدم کن
امسال بیا و از سَرِ این مَردم
شَرّ همه ی حرامیان را کم کن!
#شروین_سلیمانی
🌱 @javaankavir