«مرثیه»
به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجرهای
که
آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
*
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.
پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
*
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجرهای
که
آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
*
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.
پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
*
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
روی تختم نشستهام باید،
اين نفسهای آخرم باشد
وقتی از دست میروم شاید
نامهای لای دفترم باشد
ناخوشم، مثل شعرهای خودم
تلخم از بغضهای تكراری
خاطراتی كه روز و شب شدهاند
قرصهايی برای بيداری
تو كه گرمی به زندگی خودت
گريه های مرا نمیفهمی
به حضورت هنوز معتادم
تو ولی بیبهانه بیرحمی
من كه يك عمر در خودم بودم
سينهام را به عشق آلودی
رفتنت رفته رفته پيرم كرد
كاش از اول نيامده بودی
فكر كن! پشت هم دعا بكنی
تا سرت روی شانهاش باشد
میرود تا تمام خاطرهات
دو سه خط، عاشقانهاش باشد
فكر كن! آخرين نفسهايت
زير باران شبی رقم بخورد
عشق يعنی كه رفته باشد و بعد
حالت از زندگی به هم بخورد
فكر كن! در شلوغی تهران
عصر پاييز در به در باشی
شهر را با خودت قدم بزنی
غرقِ رويای يك نفر باشی
مینويسم، اگرچه چشمانم
تا ابد از نگاه تو مستاند
تو برو تا هميشه راحت باش
خاطراتت مراقبم هستند
#پویا_جمشیدی
@javaankavir
اين نفسهای آخرم باشد
وقتی از دست میروم شاید
نامهای لای دفترم باشد
ناخوشم، مثل شعرهای خودم
تلخم از بغضهای تكراری
خاطراتی كه روز و شب شدهاند
قرصهايی برای بيداری
تو كه گرمی به زندگی خودت
گريه های مرا نمیفهمی
به حضورت هنوز معتادم
تو ولی بیبهانه بیرحمی
من كه يك عمر در خودم بودم
سينهام را به عشق آلودی
رفتنت رفته رفته پيرم كرد
كاش از اول نيامده بودی
فكر كن! پشت هم دعا بكنی
تا سرت روی شانهاش باشد
میرود تا تمام خاطرهات
دو سه خط، عاشقانهاش باشد
فكر كن! آخرين نفسهايت
زير باران شبی رقم بخورد
عشق يعنی كه رفته باشد و بعد
حالت از زندگی به هم بخورد
فكر كن! در شلوغی تهران
عصر پاييز در به در باشی
شهر را با خودت قدم بزنی
غرقِ رويای يك نفر باشی
مینويسم، اگرچه چشمانم
تا ابد از نگاه تو مستاند
تو برو تا هميشه راحت باش
خاطراتت مراقبم هستند
#پویا_جمشیدی
@javaankavir
📌 #اطلاعیه_مهم
همراهان همیشگی انجمن سلام😊🌹
این انجمن در نظر دارد نشریه ای از اشعار اعضا تهیه کند، لذا از دوستانی که در یک سال گذشته حداقل یک بار در جلسه ی انجمن حضور داشته اند دعوت میشود تا حداکثر سه شعر خود را به آیدی زیر بفرستند.
👇👇👇👇👇👇
💠 @N_f_Vakili
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
🍀 @JavaanKavir
همراهان همیشگی انجمن سلام😊🌹
این انجمن در نظر دارد نشریه ای از اشعار اعضا تهیه کند، لذا از دوستانی که در یک سال گذشته حداقل یک بار در جلسه ی انجمن حضور داشته اند دعوت میشود تا حداکثر سه شعر خود را به آیدی زیر بفرستند.
👇👇👇👇👇👇
💠 @N_f_Vakili
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
🍀 @JavaanKavir
به مناسبت زادروز #نصرت_رحمانی
مادر منشین چشم به ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زین بعد نیایم
آسوده بیارام و مكن فكر پسر را
بر حلقه این خانه دگر پنجه نسایم
با خواهر من نیز مگو : او به كجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
با دایه بگو : نصرت ، مهمان رفیقیست
تا بستر من را سر ایوان نكشاند
فانوس به درگاه میاویز! عزیزم
تا دختر همسایه سر بام نخوابد
چون عهد در این باره نهادیم من و او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پیراهن من را به در خانه بیاویز
تا مردم این شهر بدانند كه بودم
جز راه شهیدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادی شعری نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هر چند كه كولی صفت از من برمیده است
او پاك چودریاست تو ناپاك ندانش
گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده است
بر گونه او بوسه بزن عشق من او بود
یك لاله وحشی بنشان بر سر مویش
باری گله ای گر به دلت مانده ز دستش
او عشق من است آه ... میاور تو به رویش
🍀 @JavaanKavir
مادر منشین چشم به ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زین بعد نیایم
آسوده بیارام و مكن فكر پسر را
بر حلقه این خانه دگر پنجه نسایم
با خواهر من نیز مگو : او به كجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
با دایه بگو : نصرت ، مهمان رفیقیست
تا بستر من را سر ایوان نكشاند
فانوس به درگاه میاویز! عزیزم
تا دختر همسایه سر بام نخوابد
چون عهد در این باره نهادیم من و او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پیراهن من را به در خانه بیاویز
تا مردم این شهر بدانند كه بودم
جز راه شهیدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادی شعری نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هر چند كه كولی صفت از من برمیده است
او پاك چودریاست تو ناپاك ندانش
گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده است
بر گونه او بوسه بزن عشق من او بود
یك لاله وحشی بنشان بر سر مویش
باری گله ای گر به دلت مانده ز دستش
او عشق من است آه ... میاور تو به رویش
🍀 @JavaanKavir
تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر.
به تو فکر میکنم
در چشمهای بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر میکنم
و هر روز
به تعداد تمام دندانهایم سیگار میکشم.
ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس میکنیم
#غلامرضا_بروسان
🌱 @javaankavir
تنهایی در قطار
هزار نفر.
به تو فکر میکنم
در چشمهای بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر میکنم
و هر روز
به تعداد تمام دندانهایم سیگار میکشم.
ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس میکنیم
#غلامرضا_بروسان
🌱 @javaankavir
مرا آورده در دنیای مجهول
خودش شد بیخیال و بنده مسئول!
نمیدانم خدایم بعد خلقت
در آورده چرا صد گونه بامبول!
#محمد_میرزازاده
🌱 @javaankavir
خودش شد بیخیال و بنده مسئول!
نمیدانم خدایم بعد خلقت
در آورده چرا صد گونه بامبول!
#محمد_میرزازاده
🌱 @javaankavir
در سفره ها جز اشک غم ، نانی نمانده
دیگر برای شهر ایمانی نمانده
تقسیم شد شهرم به دست دیو قصه
در آسمانش ماه و کیوانی نمانده
از درد می پیچد به خود در پیچ کوچه
آن یاس می داند که درمانی نمانده
از شش جهت تاراج کردند و ندیدند
جز ضحه ها و آه و ویرانی نمانده
وا گویه های شهر می گوید به گوشم
در جان شهر خسته ام جانی نمانده
امسال نه نوروز می آید نه فیروز
در روی غم باز است و دربانی نمانده
از بام ها صدها کبوتر پر گرفتند
در یادها جز سوگ زندانی نمانده
از ابر ها تنها برای شهر مانده
چشمی که در آن روح بارانی نمانده
ماهی گلی ها غرق در چشمان شهرند
ماهی گلی می داند ایرانی نمانده...
#لیلا_محمودی
🌱 @javaankavir
دیگر برای شهر ایمانی نمانده
تقسیم شد شهرم به دست دیو قصه
در آسمانش ماه و کیوانی نمانده
از درد می پیچد به خود در پیچ کوچه
آن یاس می داند که درمانی نمانده
از شش جهت تاراج کردند و ندیدند
جز ضحه ها و آه و ویرانی نمانده
وا گویه های شهر می گوید به گوشم
در جان شهر خسته ام جانی نمانده
امسال نه نوروز می آید نه فیروز
در روی غم باز است و دربانی نمانده
از بام ها صدها کبوتر پر گرفتند
در یادها جز سوگ زندانی نمانده
از ابر ها تنها برای شهر مانده
چشمی که در آن روح بارانی نمانده
ماهی گلی ها غرق در چشمان شهرند
ماهی گلی می داند ایرانی نمانده...
#لیلا_محمودی
🌱 @javaankavir
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را ؛
مردی که ز عصر خود فراتر باشد ...
#شفیعی_کدکنی برای #محمد_مصدق
🌱 @javaankavir
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را ؛
مردی که ز عصر خود فراتر باشد ...
#شفیعی_کدکنی برای #محمد_مصدق
🌱 @javaankavir
💎داستان کوتاه
امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!
و بعد از مدت ها زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش.
وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم دلم خواست عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم!
دیر رسیدم طبق معمول اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه.
سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا.
"مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"
به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم.
گفت چشمات خسته س ، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!
گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم
بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرم رو گذاشتم روی بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم.
چند دقیقه گذشت....
ولی ساکت بود.
دو هزاریم افتاد که خیلی شب ها تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته توی گوشی و لا به لای حرف هاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره....
فقط گفتم آره....بدون اینکه بشینم پای حرف هاش ...بدون اینکه توی چشمهاش نگاه کنم...بدون اینکه دستاش رو توی دستم بگیرم...بدون خیلی کارهایی که دنیای امروز....دنیای شلوغ امروز از یادمون برده...
واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن
اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه...!؟
کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمون رو بهشون ثابت کنیم...اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق توی زندگیت وایسادن و ترو خشکت کردن تا به اینجا برسی....حوصله نداریم!
بذار یه چیزی بهت بگم رفیق
به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشون.
✍ #علی_سلطانی
@javaankavir
امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!
و بعد از مدت ها زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش.
وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم دلم خواست عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم!
دیر رسیدم طبق معمول اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه.
سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا.
"مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"
به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم.
گفت چشمات خسته س ، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!
گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم
بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرم رو گذاشتم روی بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم.
چند دقیقه گذشت....
ولی ساکت بود.
دو هزاریم افتاد که خیلی شب ها تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته توی گوشی و لا به لای حرف هاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره....
فقط گفتم آره....بدون اینکه بشینم پای حرف هاش ...بدون اینکه توی چشمهاش نگاه کنم...بدون اینکه دستاش رو توی دستم بگیرم...بدون خیلی کارهایی که دنیای امروز....دنیای شلوغ امروز از یادمون برده...
واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن
اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه...!؟
کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمون رو بهشون ثابت کنیم...اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق توی زندگیت وایسادن و ترو خشکت کردن تا به اینجا برسی....حوصله نداریم!
بذار یه چیزی بهت بگم رفیق
به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشون.
✍ #علی_سلطانی
@javaankavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر pinned «📌 #اطلاعیه_مهم همراهان همیشگی انجمن سلام😊🌹 این انجمن در نظر دارد نشریه ای از اشعار اعضا تهیه کند، لذا از دوستانی که در یک سال گذشته حداقل یک بار در جلسه ی انجمن حضور داشته اند دعوت میشود تا حداکثر سه شعر خود را به آیدی زیر بفرستند. 👇👇👇👇👇👇 💠 @N_f_Vakili…»
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
سلام 🍁
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷/30 ✅
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷/30 ✅
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
زندگی را بگذارید ریاضی باشد
خط تقدیر دو دلداده موازی باشد
نفس باد صبا مشک فشان را چه کنم
سهم این سرو که باران مجازی باشد
شیخ راضی ست به آتش زدن روسری ام
که مبادا پس آن لشکر نازی باشد
زن که باشی و دلت گریه بخواهد باید
آشپزخانه و چاقو و پیازی باشد
بغض خود را بخوری چای بریزی آخر
حضرت شوهرت ای کاش که راضی باشد
من به این زجر زمان کی تن تسلیم دهم
کار زن نیست که بازنده ی بازی باشد...
#مهتاب_ساحل
@javaankavir
خط تقدیر دو دلداده موازی باشد
نفس باد صبا مشک فشان را چه کنم
سهم این سرو که باران مجازی باشد
شیخ راضی ست به آتش زدن روسری ام
که مبادا پس آن لشکر نازی باشد
زن که باشی و دلت گریه بخواهد باید
آشپزخانه و چاقو و پیازی باشد
بغض خود را بخوری چای بریزی آخر
حضرت شوهرت ای کاش که راضی باشد
من به این زجر زمان کی تن تسلیم دهم
کار زن نیست که بازنده ی بازی باشد...
#مهتاب_ساحل
@javaankavir
هر بار
که ترانه ای برایت سرودم
قومم بر من تاختند!
که چرا برای میهن
شعر نمی سُرایی؟!
و آیا زن
چیزی به جز وطن است؟!
#نزار_قبانی
❤️ 8 مارس، روز جهانی زن گرامی باد.
🍀 @JavaanKavir
که ترانه ای برایت سرودم
قومم بر من تاختند!
که چرا برای میهن
شعر نمی سُرایی؟!
و آیا زن
چیزی به جز وطن است؟!
#نزار_قبانی
❤️ 8 مارس، روز جهانی زن گرامی باد.
🍀 @JavaanKavir
ﺟﺪﺍﯾﯽ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﮕﺮﻓﺖ
ﻭ نبُرﺩ....
ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮﻫﺎ ﺍﻣﯿﺪ ،
ﻣﻮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩﻡ ،
ﻭ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﺸﺮﺩﻣﺸﺎﻥ.
#ﻧﺎﻇﻢ_ﺣﮑﻤﺖ
🌱 @javaankavir
ﻭ نبُرﺩ....
ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮﻫﺎ ﺍﻣﯿﺪ ،
ﻣﻮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩﻡ ،
ﻭ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﺸﺮﺩﻣﺸﺎﻥ.
#ﻧﺎﻇﻢ_ﺣﮑﻤﺖ
🌱 @javaankavir
رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
قسم نده! که به جان تو هم نمیمانم
تو و جهان و همه مردمش عوض شدهاید
و من هنوز همان شاعر پریشانم
چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوتهی گل سرخی و من زمستانم
تو پیش من سخن از روز جشن میگویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم
شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانیام و تو... تو را نمیدانم!
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir
قسم نده! که به جان تو هم نمیمانم
تو و جهان و همه مردمش عوض شدهاید
و من هنوز همان شاعر پریشانم
چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوتهی گل سرخی و من زمستانم
تو پیش من سخن از روز جشن میگویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم
شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانیام و تو... تو را نمیدانم!
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دم شاعرش گرم که فوق العاده و فوق العاده بود! آقازاده ها و ژن خوب هایی که هیچگاه رنج مردم را درک نکردند! این شعر ۶۳ سال پیش سروده شده است که انگار برای امروز ما گفته شده است! ولی سخت باورتان می شود که مربوط به ۶۳ سال قبل باشد از بس دقیق و زیباست!
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺯﺧﺰﺍﻧﻪ ﺑﺮﺩ ﭼﯿﺰﯼ
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻣﺒﺮ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ
ﺗﻌﻘﯿﺐ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ
ﺩﺯدِ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ٬ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺳﺖ
#ایرج_میرزا
🌱 @javaankavir
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻣﺒﺮ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ
ﺗﻌﻘﯿﺐ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ
ﺩﺯدِ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ٬ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺳﺖ
#ایرج_میرزا
🌱 @javaankavir
💎داستان کوتاه
چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جامادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”
خجالت کشیدم …!
حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!
آبنبات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، فراموش کن.”
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
"چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!
@javaankavir
چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جامادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”
خجالت کشیدم …!
حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!
آبنبات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، فراموش کن.”
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
"چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!
@javaankavir
مگر به صافی گیسویت، هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد
حسین منزوی
#نسرین_ستوده
🌱 @javaankavir
در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد
حسین منزوی
#نسرین_ستوده
🌱 @javaankavir
چه کرده با تو مگر این صدای خستهی ما
که باز قفل زدی بر دهان بستهی ما؟!
به جمع جیرهخورانت فزون نخواهی کرد
هرآنچه کم کنی از خیلِ دار و دستهی ما
به دانههای حقیرِ تو فضله میریزند
پرندگان غیور ز دام رَستهی ما
رسد شبی که زمین را به آسمان ببرند
عقابهای به کُنج قفس نشستهی ما
فرار کن! که تو را آتشی عظیم شود
جرقّههای به انبار کاه، جَستهی ما
.
.
به طعنه گفت: چه کس خواهد ایستاد آنروز؟!
جواب دادمش: این قامت شکستهی ما...
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir
که باز قفل زدی بر دهان بستهی ما؟!
به جمع جیرهخورانت فزون نخواهی کرد
هرآنچه کم کنی از خیلِ دار و دستهی ما
به دانههای حقیرِ تو فضله میریزند
پرندگان غیور ز دام رَستهی ما
رسد شبی که زمین را به آسمان ببرند
عقابهای به کُنج قفس نشستهی ما
فرار کن! که تو را آتشی عظیم شود
جرقّههای به انبار کاه، جَستهی ما
.
.
به طعنه گفت: چه کس خواهد ایستاد آنروز؟!
جواب دادمش: این قامت شکستهی ما...
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir