شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
سلام
نشست ادبی شب های شعر کویر
امشب ساعت 6/30
با حضور شاعران آران وبیدگل و کاشان
میدان سپاه. اول خیابان جمهوری. جنب فرمانداری
حوزه هنری
با حضور انجمن های ادبی هلال و جوان کویر آران وبیدگل
گام های سبزتان را چشم براهیم

@javaankavir
من خیلی خوشبختم


دیروز در جلسه مصاحبه استخدام پرسیدم: شغل پدر؟
گفت: شغلشان آزاد است.

گفتم: یعنی چه؟
گفت: مقداری زمین کشاورزی دارند و در کار ادوات کشاورزی هم هستند.
گفتم: یعنی فروشنده ادوات کشاورزی هستند؟
گفت: نه! متعلق به خودشان است.
گفتم: متوجه نمی شوم
گفت: تراکتور دارند.

گفتم: همه اینها که گفتی ، یعنی این که پدر کشاورز هستند؟
گفت: بله.

گفتم :خوب چرا از اول نمی گویی پدرم کشاورز است؟!
خوب من هم بچه کشاورز هستم. این را با افتخار بگو

یادم افتاد چند وقت قبل در موسسه با یکی از خانم های جوان منشی صحبت می کردم .
پرسیدم: پدر چکار می کنند؟
با شعف و افتخار گفت: پدرم پیک موتوری است.
منزلمان دور است. من هر روز صبح ترک موتور پدر می نشینم و یک ساعت طول می کشد تا به محل کارم برسم.

بعد خندید و گفت: من خیلی خوشبختم؛ به نظرتان چند تا دختر هستند که هر روز صبح قبل از کار این امکان را داشته باشند که یک ساعت تمام پدرشان را بغل کنند؟

مدتی طولانی سکوت کردم و بعد آرام گفتم:
آفرین دخترم .آفرین
خدا پدرت را حفظ کند🌺

@javaankavir
👍1
❄️به بهانه ی پنجاه و چهارمین سالگرد درگذشت نظام وفای آرانی❄️

نيما يوشيج در مورد #نظام_وفا چه گفت؟🤔

«من در مدرسه خوب کار نمی‌کردم و فقط نمرات نقاشی به داد من می‌رسید. اما بعدها در مدرسه، مراقبت و تشویق یک معلم خوش‌رفتار که #نظام_وفا شاعر به‌نام امروز باشد، مرا به شعر گفتن انداخت»
جملاتي كه نيما در ابتداي مجموعه افسانه در خصوص معلم خود،نظام وفای آرانی، نوشته و سپس اين مجموعه را به وي تقديم كرده، گوياي تاثير عميق #نظام_وفا بر وي است:

«مبشري عزيزم: اگر موفق به انتشار شديد، اين دو سه سطر را روي جلد فراموش نكنيد كه به اسم چه كسي است: «منظومه‌ي افسانه را به پيشگاه استادم #نظام‌_وفا تقديم مي‌كنم. هرچند كه مي‌دانم اين منظومه هديه‌ي ناچيزي است؛ اما او اهاليِ كوهستان را به سادگي و صداقتشان خواهد بخشيد» من وظيفه‌ام را با دستِ تهي نسبت به حقي كه او به گردنِ من دارد انجام مي‌دهم و تا زنده‌ام بايد به ياد داشته باشم اين مردِ مردان، بالاتر از اينكه بگويم اين شاعرِ گوشه‌گرفته و آن قدر منزه و داراي حساسيتِ دردناك و خصايص شاعرانه، كسي است كه شعر را او به دهنِ من گذاشت و مرا به اين راه دلالت كرد. به من فهمانيد كه بايد آدم بود و درد كشيد و درد را شناخت. آدم بي‌درد مثل آدمِ بي‌جان است. انسان براي خوردن و پوشيدن و حرص‌زدن و به چاپلوسي‌هاي شرم‌آور افتادن نيست. موجودي است كه اسمش انسان است. استعداد دارد كه به لذت‌هاي عالي دست بيندازد.»

🍀 @JavaanKavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
❄️به بهانه ی پنجاه و چهارمین سالگرد درگذشت نظام وفای آرانی❄️ نيما يوشيج در مورد #نظام_وفا چه گفت؟🤔 «من در مدرسه خوب کار نمی‌کردم و فقط نمرات نقاشی به داد من می‌رسید. اما بعدها در مدرسه، مراقبت و تشویق یک معلم خوش‌رفتار که #نظام_وفا شاعر به‌نام امروز باشد،…
ای که مأیوس از همه سویی ،به سوی عشق رو کن
قبله ی دل هاست اینجا،هرچه خواهی آرزو کن

تادلی آتش نگیرد حرف جانسوزی نگوید
حال ما خواهی اگر،از گفته ی ما جستجو کن

زردرویی در میان گل رخان عیب است بر من
روی زردم را به خون ای دیده گاهی شستشو کن

چرخ کجرو نیست، تو کج بینی ای دور از حقیقت
گر همه کس را نکو خواهی، برو خود را نکو کن

کشت تنهایی مرا ای دوست بر من رحمت آور
مردم ازخاموشی ای دل با من آخر گفتگو کن

چون خیال دوست، من چیزی نشاط آور ندیدم
هر زمان فرسوده دل گشتی « نظاما» یاد او کن...

#نظام‌_وفا
🍀 @JavaanKavir
دستمال را
خودم می آورم
و اشگ
مسیرش را میداند
تو فقط
چشم هایم را
پس بده!...
#محمد_میرزازاده
💎زمستان بود. جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم. سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم" و خدای من، مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت:"متشکرم، متشکرم، متشکرم". مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سرو کله دو نفر پیدا شد، یکیشان به آن یکی گفت:"خدای بزرگ" طرف مقابل پرسید:" چه شده؟" اولی گفت:"آن یارو را دیدی که ذرت میخورد؟ وحشتناک بود!". بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرت ها لذت نبردم. به خودم گفتم:" منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم."*
گاهی به همین راحتی با یه کلمه، یه جمله، یه حالت چهره میتونیم مردم و از بهشت خودشون بکشونیم بیرون و این واقعا بی رحمانه ترین کاره. سرمونو می کنیم تو زندگی یکی که اصلا به ما مربوط نیست، کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و ... دهنمونو باز میکنیم و از بهشت شخصیش می رونیمش!

چارلز بوکوفسکی
📚 شاعری با یک پرنده آبی.
@javaankavir
‍ «بوی گندم مال من...»


بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من هرچي مي‌كارم مال تو

این ترانۀ داریوش هنوز آدمی را سحر می‌کند، در سال‌های دهۀ پنجاه چه می‌کرده است؟ هیچ ترانه‌ای به خوبی ترانۀ «بوی خوب گندم» انقلابی را که قرار بود سال‌ها بعد رخ دهد پیش‌گویی نمی‌کرد. گسستی که در جامعه در حال وقوع بود، یا رویگردانی از جامعۀ جدیدی که در حال تولد بود، بهتر از هر جایی در این ترانه بیان شده است. در این ترانه «شکافی پرناشدنی» را می‌تواند دید، میان «من» و «دیگری»؛ شکافی که ابعاد، شدت و تندی آن بهت‌آور است و تنها با ابزار ادبی می‌توان آن را توصیف کرد.

بیایید نگاهی به این ترانه بیندازیم و شکاف میانِ «منِ ستمدیده» و «توی ستمگر» را ببینیم؛ ابتدا کل ترانه را بخوانیم:

بوي گندم مال من هرچي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من هرچي مي‌كارم مال تو
اهل طاعوني اين قبيله مشرقي‌ام
تويي اين مسافر شيشه‌اي شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه، پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله، تن‌پوش تو از پوست پلنگ
تو به فكر جنگل آهن و آسمونخراش
من به فكر يه اتاق اندازه تو واسۀ خواب
تن من خاك منه ساقه گندم تن تو
تن ما تشنه‌ترين تشنۀ يك قطرۀ آب
شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه‌قبا
شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر، تن من ريشۀ سخت
تپش عكس يه قلب مونده اما رو درخت

نبايد مرثيه‌گو باشم واسه خاك تنم
تو آخه مسافري خون رگ اينجا منم
تن من دوست نداره زخمي دست تو بشه
حالا با هركي كه هست هركي كه نيست داد مي‌زنم:
بوي گندم مال من هرچي كه دارم مال من
يه وجب خاك مال من هرچي مي‌كارم مال من

من: طاعونی‌ام، تشنه‌ام، تنم خاک منه، رختم تاوله، شهر من شهر دعا همه‌ گنبداش طلا...
تو: مسافر شیشه‌ای شهر فرنگ، تن‌پوشِت مخمل، تن تو مثل تبر...

تنها کافی است در نظر بگیریم که در این ترانه «من ریشۀ تشنه‌ای هستم و تو تبر!» تأکید فراوانِ ترانه بر مفاهیمی چون «خاک»، «گندم»، «مال» و «کِشته‌ها» کاملاً پیداست که این شعری عاشقانه و نجوایی پرگلایه میان «من و معشوقی نامهربان» نیست. شعر آشکارا مضامین سوسیالیستی دارد و نتیجه‌ای که می‌گیرد کاملاً انقلابی است: «حالا با هركي كه هست هركي كه نيست داد مي‌زنم: بوي گندم مال من هرچي كه دارم مال من، يه وجب خاك مال من هرچي مي‌كارم مال من».

این ترانه را شهیار قنبری سروده و داریوش آن را با آهنگسازی واروژان در سال 1351 اجرا کرده است. تضاد میان «شهر» و «روستا»، «شهرنشین» و «روستایی» که از جانمایه‌های اصلی انقلاب 57 بود در این ترانه فریاد می‌زند؛ مهاجرت گستردۀ روستاییان به شهرها (به خصوص در پی اصلاحات ارضی) و بیگانگی این مردم با زندگی شهری و به خصوص «ستم و اجحافی» که گمان می‌کردند نسبت به آن‌ها روا داشته شده است. البته شعر «بوی گندم» بیش‌تر محتوای اجتماعی دارد، در حالی ایرج جنتی و داریوش ترانۀ دیگری (جنگل) دارند که آشکارا سیاسی است و نوعی مرثیه‌سرایی برای «قیام سیاهکل» است:

پشت سر جهنمه
روبرو قتلگاه آدمه
روح جنگل سیاه
با دست شاخه‌هاش داره
روحمو از من می‌گیره
تا یه لحظه می‌مونم
جغدا تو گوش هم می‌گن
پلنگ زخمی می‌میره
راهِ رفتن دیگه نیس
حجلۀ پوسیدن من
جنگل پیره
قلب ماه سربه‌زیر
به دار شاخه‌ها اسیر
غروبشو من می‌بینم
ترس رفتن تو تنم
وحشت موندن تو دلم
خواب برگشتن می‌بینم
هر قدم به هر قدم
لحظه به لحظه سایۀ دشمن می‌بینم
پشت سر جهنمه
روبرو قتلگاه آدمه

اما از دیگر سو باید از فشار شدید و شرم‌آور ساواک بر داریوش نیز یاد کرد، او هم ماه‌ها زندان دید و هم پیوسته زیر نظر بود. برای مطالعۀ تاریخ اجتماعی ایران داریوش شخصیت مهمی است، چون نقطۀ تلاقیِ «سیاست، هنر و جامعه» است، و با تأمل در زندگی او می‌توان دریافت‌های مهمی را دربارۀ جامعۀ ایران به دست آورد. او یکی از نمایندگان مهمِ جامعۀ دهۀ پنجاه است. گاه برای فهم سیاست، باید از جایی دور از سیاست شروع کرد، از جایی مانند زندگی شخصی و هنری داریوش. این‌که داریوش فرزند طلاق بود، در کودکی سال‌ها در روستا بود و خیلی زود درگیر اعتیاد شد، باعث شد شاخک‌های اجتماعی تیزی داشته باشد.

در فایل پیوست، ترانۀ «بوی گندم» را یک بار دیگر، از منظری که اشاره کردم گوش بدهید. هدفم از این پست توجه به «هنر اعتراضی» در دوران پهلوی بود که معمولاً در نگرش‌های سیاسی گم می‌شود.

مهدی تدینی

#انقلاب، #داریوش، #هنر_اعتراضی

به نقل از کانال تاریخ اندیشی

🍀 @javaankavir
خدایا! زِ دستِ نمایندگانت
ندانی چه‌رفته‌ست بر بندگانت!

به‌قرآن که با حُکمِ قرآن گرفتند
جوانی زِ ما، خیلِ خوانندگانت!

به‌نامِ تو راندند مارا، امید است،
که فرمان بگیری زِ رانندگانت!!

گذشته‌ست ازما ولی رحمتی کن،
خدایا! به احوالِ آیندگانت!

قوافی پراکنده‌شد عفو فرما
الهی! به ایطای شرمندگانت!



#حسین_جنتی

🍀 @javaankavir
💎 نامه ی یک گوسفند به خانواده!

ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﻢ!
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻗﺼﺎﺏ میسپارند. برای همین از ته قلبم ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ؛ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺷﺪ. ﺣﺎﺝ ﺭﺣﯿﻢ ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ. شب بدی بود. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﺗﺎ صبح بر من چه گذشت و شب را چطور ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩﻡ؛ دم به دم ﺧﻮﺍﺏ ﭼﺎﻗﻮ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ.

ﺻﺒﺢ ﻗﺼﺎﺏ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﺏ ﺁﻭﺭﺩ، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺍﺷﮏ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ و به رسم قدیم ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻊﺑﻊ ﮐﺮﺩﻡ.

ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺗﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﺎﻗﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ یکدفعه ﺭﺿﺎ، ﭘﺴﺮﺵ، ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ! خدا را چه دیدی، شاید ﻓﺮﺩﺍ ﻗﯿﻤﺖ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺸﻮﺩ صدو ﺑﯿﺴﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ.

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺢ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ!

ﺣﺎلا ﻫﻢ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﺮﯾﺪ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﻦ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺣﺎﻻﻫﺎ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ.

ﺍﻣﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺍﺯ ﻗﺼﺎﺏ؛ قصاب ﻣﺮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮبیست. خیلی ﻫﻮﺍﯼ من را ﺩﺍﺭﺩ، ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﻢ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ. پریروز ﭼﻨﺪﺗﺎیی ﺳﺮﻓﻪ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺩﮐﺘﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﺯ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻥ ﻗﺼﺎﺏ این طور شنیدم که ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﺩ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ، مثل ﺍﺳﺐﻫﺎﯼ ﺭﻭﺳﯽ ﮐﻪ ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ، ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺑﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ‌ی ﺍﺭﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻤﻠﮑﺖ!

خَرِ عمو مراد یادت هست، که با تفاخر یونجه میخورد و خدا را بنده نبود؟ پریروز او را آورند تا برای یک کبابی آماده کنند!

خلاصه از بابت من دل نگران نباشید. یادم رفت بگویم که مواظب خودتان باشید، یک وقت خودتان را مفت و ارزان نفروشید! امروزه، ارزش ما از آدم‌ها بیشتر شده! بدانید که همه چیز ما ارزشمندتر از انسان‌هاست؛ کود ما، پشم ما و...
خلاصه دور، دور ماست!

یک عمری زیر یوغ آدم ها بودیم. حالا به برکت مدیریت بعضی از همین آدم ها و ناسازگاری که با دنیا دارند، جایگاه ما خیلی خیلی رفیع شده. بعععععله.

در نامه بعدی مطالب مهمتری برایتان می‌نویسم، ﺍﮔﺮ این طور پیش برود و اوضاع به نفع ما باشد، ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ بدهم!

ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ هست ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺷﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻧﺪ. گوسفند است اما ﭼﺸﻢﻫﺎﯾﺶ ﺷﺒﯿﻪ ﺁﻫﻮﺳﺖ. ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯﺵ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﻨﻢ. ﻣﺎﺩﺭ! ﺩﯾﮕﺮ ﺯﯾﺎﺩﻩ ﻋﺮﺿﯽ ﻧﯿﺴﺖ.

ﺳﻼﻣﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺳﺎﻥ!
ﺑﻪ ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﻫﻢ ﺳﻼﻡ ﺑﺮﺳﺎﻥ و بگو نوبت خر عمو مراد که گذشت... مواظب باش مردم به سراغ شما آمده‌اند و در شهر از گوشت شما به خورد همدیگر میدهند...

@javaankavir
هنری که خود را "بی‌‌طرف" می‌خواند،
سرانجام به اهریمن کمک می‌کند.

#بزرگ_علوی

عکس : هوشنگ گلشیری،بزرگ علوی

🍀 @javaankavir
"بخت برگشته ها"

چشممان تا به آسمان افتاد
بخت، برگشت و رویِمان افتاد!

هر کسی همّتِ بلندی داشت
از بلندای نردبان افتاد

یک نفر داد زد: بهشت، بهشت
کَک به تُنبانِ مردمان افتاد!

صورتِ ماه را عوض کردند
چای، یخ کرد و از دهان افتاد

بعدِ صد سال وقتِ کوچیدن
گاومان فکرِ زایمان افتاد!

اتفاقاً به بُشکه خوردیم از
اتفاقی که ناگهان افتاد

راهمان بسته از پس و از پیش
در پس و پیشمان زیان افتاد

خوش به حالِ کسی که دوزاریش
عاقبت با دو تا تکان افتاد..

#شروین_سلیمانی

🍀 @javaankavir
ای آزادی
پرندگان هیچ‌گاه
در قفس لانه نمی‌سازند
می دانی چرا؟
زیرا که نمی‌خواهند اسارت را برای جوجه‌های خویش به میراث بگذارند.

#محمود_درویش

🍀 @javaankavir
آن شب که مست بودیم از جام تلخکامی
ما را گرفت باهم نیروی انتظامی

بااحترام کامل با عزت فراوان
مارا کشان کشان برد ستوان یکم غلامی

تحویل بند یک داد، بند خلافکاران
ما هم سلام کردیم با اردشیر و کامی

عزت پلنگ آن ور اصغر سه کله این ور
آن شب شدیم هم بند با جانیان نامی

عزت پلنگ سر داد آوازی از"یساری"
اصغر سه کله هم خواند تصنیفی از "قوامی"

یک آش و لاش پرسید از نام و از نشانم
گفتم که من سعیدم، فامیل من امامی!

نام و نشانی ام را وقتی ز من شنیدند
از ترس زرد کردند آن جانیان نامی

عزت پلنگ و اصغر،آن قاتلان اکبر
بر پای من فتادند چون بردگان شامی

هم شرمسار گشتند از کارشان به کلی
هم اعتراف کردند بر جرمشان تمامی

فردا به جای شیشه جستند در لباسم
ده بیت از سنایی، شش بیت از نظامی!

#سعید_بیابانکی

@javaankavir
این خاکِ مرا بگیرد از من، آن آبِ مرا برد به ناچار
ایران من است این‌که امروز برگشته به روزگار قاجار

از خانه‌ی من صدای گریه، از خانه‌ی او نفیر فریاد
این برج رسیده تا ثریا با خشت بلا، ملات ادبار

سهراب و منیژه و فریدون، افتاده به چنگ بنگ و افیون
دربند به زیر دیرک سقف، محبوس میان چند دیوار

ملت همه بیمناک و بی تاب، چون افعی زخم خورده در تاب
با خلق منم به کار ایذاء، خلقند مرا به فکر آزار

هر میز به دست ناسزایی‌ست، افتاده به چنگ اژدهایی‌ست
امروز به مسند سلیمان ابلیس نشسته است هش دار!

هم وارث تاج داریوشیم، هم تالی شاه ژنده پوشیم
فحشا و فساد و فقر و فحش است محصول نظام دیوسالار

مردم! سفر فرنگتان کو؟ آن سفره‌ی هفت رنگتان کو؟
از شدت ضعف چون اجنه دل بسته به استخوان مردار

این مضطرب بلای تازه، آن منتظر جفای بعدی
در محضر هیچکس صفا نیست چون چهره‌ی مردم عزادار

با مردم مستحق ستم شد؛ دستی که نوشت: حق! قلم شد
دل‌های شریف مانده در خاک، سرهای بلند رفته بر دار

ای مهتر قوم! با شمایم! آنک من و آخرین صدایم:
برخیز که آب رد شد از سر! بشتاب گذشت کار از کار

#علیرضا_بدیع

🍀 @javaankavir
👍1
از دوستان ما، بودند بسیاری که هیجان‌زده به رقص درآمدند و گفتند شاه خودکامگی به گور رفت، اکنون می‌تواند «شادی» باشد. گفتیم به گور رفتن شاه، آری، اما به گور سپردن خودکامگی بحثی دیگر است. بخشی عمده از این مردم، فردپرست بالفطره‌اند. پرستندگانی که معشوق قاهر را اگر نیابند به چوب و سنگ می‌تراشند. نپذیرفتند. گفتند تجربه‌ی سال‌ها و قرن‌ها اگر نتواند درسی بدهد باید بر آغل گوسفندان گذشته باشد! ــ سالیان دراز چوب خوشبینی‌ها و فردپرستی‌هامان را خورده‌ایم، چوب اعتماد بی‌جا و اعتقاد نادرست‌مان را خورده‌ایم. این، بدبینی است، به دورش افکنید که اکنون شادی باید باشد، اکنون سرود و آزادی باید باشد. اکنون امید می‌تواند از قعر جان ظلمت‌کشیده‌ی ما بشکفد و رو به خورشید، طلوع زیباترین فردای جهان را چشم به‌راه باشد.

پیدا بود که این دوستان، در اوج غم‌انگیز هیجانی کور چشم بر خوف‌انگیزترین حقایق بسته‌اند. آنان درست به هنگامی‌که می‌بایست بیش از هر لحظه‌ی دیگری گوش‌به‌زنگ باشند. به رقص و پایکوبی برخاستند، و درست به هنگامی‌که می‌بایست بیش از هر زمان دیگری هشیار و بیدار بمانند و به هر صدا و حرکت ناچیزی بدگمان باشند و حساسیت نشان دهند به غریو و هلهله پیروزی صدا به صدا درانداختند تا اسب فریب یکبار دیگر از دروازه‌ی تاریخ گذشت و به «تروا»ی خواب‌آلود خوش‌خیال درآمد. گیرم این بار، آنان که در شکم اسب نهان بودند شمشیر به کف نداشتند: آنان زهری با خود آورده بودند که دوست را دشمن و دشمن را دوست جلوه می‌داد. قهرمانان جان‌برکف و پاکباز خلق، منافق و بیگانه‌پرست نام گرفتند. و رسواترین دشمنان خلق بر اریکه‌ی قدرت نشانده شدند. شادی خوش‌بینان دو روزی بیش نپائید. سرود، در دهن‌های بازمانده از حیرت به خاموشی کشید. آزادی، بار نیفکنده بازگشت و امید، ناشکفته فرو مُرد.

متأسفم، دوستان روزهای نخست سخن از «هشدار» بود، امروز سخن از «تسلیت» است. برنامه‌ی طلوع خورشید به کلی لغو شده است!



■ از مقالهٔ «برنامه‌ی طلوع خورشید لغو شده است» | تهران مصور، شماره‌ی ۲۲، جمعه اول تیرماه ۱۳۵۸ | وب‌سایت، کانال و صفحهٔ رسمی اینستاگرام احمد شاملو

www.shamlou.org@ShamlouHouseinstagram.com/shamlouhouse
Forwarded from رخداد تازه (مصطفی مهرآیین) (Mostafa Mehraeen)
Voice 014.m4a
26.5 MB
فایل صوتی سخنرانی "در ستایش ادبیات" در جلسه رونمایی از رمان ماخونیک.http://t.me/mostafamehraeen
ده سال بعد از حال این روزام
با کافـه هـای بــی تو درگیرم
گفتم جهان بی تو یعنی مرگ
ده سال ِ رفتی و نمی میرم

ده سال بعد از حال این روزام
تو تــوی آغـــوش یکی خوابی
من گفتم و دکتر موافق نیست
تو بهتـــر از قرصـــای اعصابــی

ده سال بعـــد از حــال این روزام
من چهل سالم می شه و تنهام
با حوصـــله ،قرمز، سفید ، آبی
رنگین کمون می سازم از قرصام

می ترسم از هر چی که جا مونده
از ریمل ِ با گریـــه ها جاری
از سایه روشن های بعد از ظهر
از شوهری کـــه دوستش داری

گرم ِ هم آغوشی و لبخندین
توُ بستر ِ بـی تابتون تا صبح
تکلیف تنهـاییم روشن بود
مثل چراغ ِ خوابتون تا صبح

ده سال ِ که لب هام و می بندم
با بوسه های تلـــخ هر جایی
ده سال ِ وقتی شعر می خونم
لبخند ِ روی صندلی هایی

یه عمر بعد از حال این روزام
یـــه پیرمردم توی ِ یـــه کافه
بارون دلم می خواد ،هوا اما
مثل موهای دخترت صافه

#حسین_غیاثی

🍀 @javaankavir
"تیر غیب خورده ها"

تیرِ غیب آمد و از اوج، زمین افتادیم
شک نکردیم و تَهِ چاهِ یقین افتادیم

همه دعوت به جهنّم شده بودیم اما
فکر کردیم که در خُلدِ بَرین افتادیم

منجنیقی که به ما وعده ی فردا می داد
پَرتِمان کرد و به دورانِ لِنین افتادیم!

عصرِ تسخیرِ فضا بود و مُدرنیته و ما
گیرِ عصرِ حجری های نوین افتادیم!

در جهانی که همه غرقِ ترقّی بودند
ما پِیِ راندنِ شیطانِ لعین افتادیم!

به اُمیدِ پُلویِ چرب و کبابِ مُفتی
همه به سَق زدنِ نانِ جُوین افتادیم!

آرزوها به فنا رفت ولی در عوضش
به غلط کردن و اعمالِ چنین افتادیم!

بعدِ این‌شعر اگر نصفه شبی غیبم زد
بنویسید که ما هم به اِوین افتادیم!

#شروین_سلیمانی

@javaankavir
دشمنانمان می‌توانند
همه‌ی گل‌ها را بچینند
ولی هرگز
نخواهند توانست
بر بهار
چیره شوند...

#پابلو_نرودا

🍀 @javaankavir