شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
دوباره در دلم آشوب و در سرم غوغاست
بگو چگونه بگویم که زندگی زیباست؟

همیشه پیش خودم فکر می کنم شاید
جهنمی که خدا وعده داده است، اینجاست

خدای تو چه دغلباز و پست و خودخواه است
خدای تو چقدر هم شبیه آدم هاست

در انزوای خودش مثل شمع خواهد سوخت
شریعتی که در آن «کینه» آتشش برپاست

من از نزاع دل و عقل تازه فهمیدم
که هر که تابع عقل است در جهان تنهاست

به هیچ فلسفه ای دل نبند و راحت باش
کز ابتدای جهان انتهاش ناپیداست

#محمد_کمیل

🍀 @javaankavir
سلام 🍁

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت_۱۷/30

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🍀 @JavaanKavir
ای رقص نور بر لب چاقوها
ای در سکوت، وقت هیاهوها
ای چشمِ بی‌گناهیِ آهوها
ای آخرین الهه‌ی جادوها
دُورم بپیچ و قاتل خوبی باش
دارم بزن دوباره از آن موها

من آرزوی بال نخواهم کرد
اندیشه‌ی محال نخواهم کرد
خورشید را خیال نخواهم کرد
یک ذرّه قیل و قال نخواهم کرد
هر کار خواستی بکن اصلاً تو!!
من خسته‌ام… سؤال نخواهم کرد…

من وقت انتخاب، غم‌انگیزم
درمانده از جواب… غم‌انگیزم…
در اوّل شراب، غم‌انگیزم
در آخر شراب، غم‌انگیزم
از من نخواه شور و هماغوشی
من توی رختخواب، غم‌انگیزم

جز دید و بازدید نخواهد بود
آغاز سال، عید نخواهد بود
جز غصّه‌ای جدید نخواهد بود
در قصّه‌ام امید نخواهد بود
روزی سیاه دارم و می‌دانم
که بعدِ آن سپید نخواهد بود

تبعیدی‌ام میان جهنّم‌ها
وصل است زندگیم به ماتم‌ها
راهی به تیغ و قرص‌تر از سم‌ها
لبخندِ در محاصره‌ی غم‌ها
دست مرا بگیر که می‌ترسم
می‌ترسم از تمامی آدم‌ها

من ترسِ چرخ خوردنِ میدانم
من گریه‌های لحظه‌ی پایانم
فریادِ پشتِ میله‌ی زندانم
من آخرین امید به انسانم
درکش برای جامعه‌ام سخت است
این درد را چطور بفهمانم؟!

ای پشت کوه‌ها سَحَرِ جعلی!
ای شادیِ پس از خبرِ جعلی
ای روزهای خوب‌ترِ جعلی
ای آخرین پیامبر جعلی!
من از تو باز معجزه می‌خواهم
من باز از تو معجزه می‌خواهم…

#سید_مهدی_موسوی

🍀 @javaankavir
#گزارش
۱۴ دی ۹۷

حضور محفل انس است و دوستان جمعند...😊

🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹

سپاس از حضور گرمتون🌱
❄️ @JavaanKavir
خون قبیله‌ی پدرم عبری است
خطّ زبان مادری‌ام تازی
از بس که دشنه در جگرم دارم
افتاده‌ام به قافیه‌پردازی

جسمم به کفر نیچه می‌اندیشد
روحم به سهروردی و مولانا
یک قسمتم یهودی اتریشی است
یک قسمتم مسیحی قفقازی

دیروز کلب آل علی بودم
امروز، عبد بیت فلان‌الله
من دست‌پخت مادرم ایرانم
مونتاژ کارخانه‌ی دین‌سازی

اندیشه‌های من، هگلی؛ اما
واگویه‌های من فوکویامایی است
انبوهی از غوامض فکری را
حل کرده است علم لغت‌بازی

تلفیق عقل و عرف و ولنگاری؛
آمیزش شریعت و خوشباشی؛
درک نبوغ فلسفی خیام،
با فال خواجه حافظ شیرازی

ما سوژه‌های خنده‌ی دنیاییم
جایی که یک فقیر گنابادی
با یک‌‌دو پاره ذکر و سه تا حق‌حق
اقدام می کند به براندازی

می‌ترسم از تذبذب یارانم..
گفتی برادرم شده‌ای؟ باشد!
اثبات کن برادری خود را
باید مرا به چاه بیندازی!

#علی_اکبر_یاغی_تبار

🍀 @javaankavir
#زادروز 🌹

ضیافتهای عاشق را، خوشا بخشش، خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق، برای گم شدن در یار

چه دریایی میان ماست، خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل، خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن

اگر خوابم اگر بیدار، اگر مستم اگر هشیار
مرا یارای بودن نیست، تو یاری کن مرا ای یار

تو ای خاتون خواب من،
من تن خسته را دریاب
مرا هم‌خانه کن تا صبح،
نوازش کن مرا تا خواب

همیشه خواب تو دیدن،
دلیل بودن من بود
چراغ راه بیداری،
اگر بود از تو روشن بود
‌‌
نه از دور و نه از نزدیک،
تو از خواب آمدی ای عشق
خوشا خودسوزی عاشق،
مرا آتش زدی ای عشق

#ایرج_جنتی_عطایی
🍀 @JavaanKavir
📛دورانِ عقب ماندگی ملت ما زمانی آغاز شد که جایِ اندیشیدن را تقلید، جایِ تلاش و کوشش را دعا، جایِ فکر کردن به آرزوهایِ بزرگ را قناعت، جایِ اراده برای رفتن را قِسمت و جایِ تصمیمِ عقلانی را استخاره گرفت.

👤امیرکبیر

امروز بیستم دی ماه سالروز شهادت امیرکبیر است، مردی که هم‌زمان با اروپا کمر به اصلاح ایران و ترقی آن بسته بود اما کمرش را شکستند و رگش را زدند تا داغ عقب‌ماندگی بر پیشانی ملت ایران بماند.

روحش شاد و یادش گرامی🥀

@javaankavir
🔹️برای #اسماعیل_بخشی


تو را گفتند: باور کن، ولی باور نمی‌کردی
گناه از توست اسماعیل! خود را خر نمی‌کردی

تو هم خوش‌ می‌نشستی پای منبر، فارغ و آزاد
اگر گوشِ ظریفِ واعظان را کر نمی‌کردی

در آن بیغوله خون بالا نمی‌آوردی آن شب‌ها
اگر مانند ما می‌دیدی و لب تر نمی‌کردی

تو را گفتیم: اسماعیل، این تیغ است! این تیغ است!
سرت روی تنت می‌ماند اگر سر بر نمی‌کردی

شرف یعنی: ز هر سو تیرِ تهمت می‌رسید اما
تن یارانِ خود را کیسه‌ی سنگر نمی‌کردی

تو را چون ناخدایان جز در اقیانوس مسکن نیست
که بر خاکِ خدایان لحظه‌ای لنگر نمی‌کردی

دلیران رنگِ خون را کَم‌کَمَک از یاد می‌بُردند
اگر در سینه‌ی سوزانِ خود خنجر نمی‌کردی

تو را سر می‌بُرند و هیچ قوچی هم نخواهد بود
گناه از توست اسماعیل! خود را خر نمی‌کردی!


#محمدرضا_طاهری

🍀 @javaankavir
👍1
سلام 🍁

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت_۱۷/30

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🍀 @JavaanKavir
Amir Azimi - Nime Digar.mp3
10.8 MB
#گوش_کنیم 🎶

سریع پیر شدم آنچنان که آینه نیز
شکسته در دل خود صورت جوان مرا
به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه
خدا گرفت به دست تو امتحان مرا...

🎤 #امیر_عظیمی
🖋 #امید_صباغ_نو
🍀 @JavaanKavir
با حس رهایی بغلم کن
یکبار خدایی بغلم کن
من عاشق و تو دور و برت را
بی آنکه بپایی بغلم کن...
_ _ _ _ _

کنار تو تبم باید بریزد
هراس هر شبم باید بریزد
شبیه بارش فصل بهاری
لبت روی لبم باید بریزد...

#محمد_میرزازاده

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید 🌷🌷🌷
@javaankavir
یک کار هنری وقتی ارزش دارد که بار مسائل جدی اجتماعی را داشته باشد. هنری مهم و با ارزش است که علیه بردگی قد علم کند، یا مبین خشم و انزجار خالقش نسبت به مفاسد طبقه‌ی اشراف باشد. داستان‌ها و رمان‌هایی که پر از آه و ناله است و نوشته‌هایی که راجع به عاشق شدن و یکی فارغ شدن دیگری از عشق باشد، به شما می‌گویم، چنین مطالبی کاملاً بی‌ارزش و محکوم به فناست.
ما درمورد افراد خلاق همچون شکسپیر و گوته صحبت نمی‌کنیم، بلکه بحث ما راجع به صدها نویسنده‌ی باذوق و متوسط‌الحالی است که اگر تنها عشق را رها کنند و خود را وقف آوردن دانش و عقاید و افکار انسانی به میان توده مردم بسازند، پیشرفت زیادی خواهند کرد.


#آنتوان_چخوف

سه سال

🍀 @javaankavir
سلام
نشست ادبی شب های شعر کویر
امشب ساعت 6/30
با حضور شاعران آران وبیدگل و کاشان
میدان سپاه. اول خیابان جمهوری. جنب فرمانداری
حوزه هنری
با حضور انجمن های ادبی هلال و جوان کویر آران وبیدگل
گام های سبزتان را چشم براهیم

@javaankavir
من خیلی خوشبختم


دیروز در جلسه مصاحبه استخدام پرسیدم: شغل پدر؟
گفت: شغلشان آزاد است.

گفتم: یعنی چه؟
گفت: مقداری زمین کشاورزی دارند و در کار ادوات کشاورزی هم هستند.
گفتم: یعنی فروشنده ادوات کشاورزی هستند؟
گفت: نه! متعلق به خودشان است.
گفتم: متوجه نمی شوم
گفت: تراکتور دارند.

گفتم: همه اینها که گفتی ، یعنی این که پدر کشاورز هستند؟
گفت: بله.

گفتم :خوب چرا از اول نمی گویی پدرم کشاورز است؟!
خوب من هم بچه کشاورز هستم. این را با افتخار بگو

یادم افتاد چند وقت قبل در موسسه با یکی از خانم های جوان منشی صحبت می کردم .
پرسیدم: پدر چکار می کنند؟
با شعف و افتخار گفت: پدرم پیک موتوری است.
منزلمان دور است. من هر روز صبح ترک موتور پدر می نشینم و یک ساعت طول می کشد تا به محل کارم برسم.

بعد خندید و گفت: من خیلی خوشبختم؛ به نظرتان چند تا دختر هستند که هر روز صبح قبل از کار این امکان را داشته باشند که یک ساعت تمام پدرشان را بغل کنند؟

مدتی طولانی سکوت کردم و بعد آرام گفتم:
آفرین دخترم .آفرین
خدا پدرت را حفظ کند🌺

@javaankavir
👍1
❄️به بهانه ی پنجاه و چهارمین سالگرد درگذشت نظام وفای آرانی❄️

نيما يوشيج در مورد #نظام_وفا چه گفت؟🤔

«من در مدرسه خوب کار نمی‌کردم و فقط نمرات نقاشی به داد من می‌رسید. اما بعدها در مدرسه، مراقبت و تشویق یک معلم خوش‌رفتار که #نظام_وفا شاعر به‌نام امروز باشد، مرا به شعر گفتن انداخت»
جملاتي كه نيما در ابتداي مجموعه افسانه در خصوص معلم خود،نظام وفای آرانی، نوشته و سپس اين مجموعه را به وي تقديم كرده، گوياي تاثير عميق #نظام_وفا بر وي است:

«مبشري عزيزم: اگر موفق به انتشار شديد، اين دو سه سطر را روي جلد فراموش نكنيد كه به اسم چه كسي است: «منظومه‌ي افسانه را به پيشگاه استادم #نظام‌_وفا تقديم مي‌كنم. هرچند كه مي‌دانم اين منظومه هديه‌ي ناچيزي است؛ اما او اهاليِ كوهستان را به سادگي و صداقتشان خواهد بخشيد» من وظيفه‌ام را با دستِ تهي نسبت به حقي كه او به گردنِ من دارد انجام مي‌دهم و تا زنده‌ام بايد به ياد داشته باشم اين مردِ مردان، بالاتر از اينكه بگويم اين شاعرِ گوشه‌گرفته و آن قدر منزه و داراي حساسيتِ دردناك و خصايص شاعرانه، كسي است كه شعر را او به دهنِ من گذاشت و مرا به اين راه دلالت كرد. به من فهمانيد كه بايد آدم بود و درد كشيد و درد را شناخت. آدم بي‌درد مثل آدمِ بي‌جان است. انسان براي خوردن و پوشيدن و حرص‌زدن و به چاپلوسي‌هاي شرم‌آور افتادن نيست. موجودي است كه اسمش انسان است. استعداد دارد كه به لذت‌هاي عالي دست بيندازد.»

🍀 @JavaanKavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
❄️به بهانه ی پنجاه و چهارمین سالگرد درگذشت نظام وفای آرانی❄️ نيما يوشيج در مورد #نظام_وفا چه گفت؟🤔 «من در مدرسه خوب کار نمی‌کردم و فقط نمرات نقاشی به داد من می‌رسید. اما بعدها در مدرسه، مراقبت و تشویق یک معلم خوش‌رفتار که #نظام_وفا شاعر به‌نام امروز باشد،…
ای که مأیوس از همه سویی ،به سوی عشق رو کن
قبله ی دل هاست اینجا،هرچه خواهی آرزو کن

تادلی آتش نگیرد حرف جانسوزی نگوید
حال ما خواهی اگر،از گفته ی ما جستجو کن

زردرویی در میان گل رخان عیب است بر من
روی زردم را به خون ای دیده گاهی شستشو کن

چرخ کجرو نیست، تو کج بینی ای دور از حقیقت
گر همه کس را نکو خواهی، برو خود را نکو کن

کشت تنهایی مرا ای دوست بر من رحمت آور
مردم ازخاموشی ای دل با من آخر گفتگو کن

چون خیال دوست، من چیزی نشاط آور ندیدم
هر زمان فرسوده دل گشتی « نظاما» یاد او کن...

#نظام‌_وفا
🍀 @JavaanKavir
دستمال را
خودم می آورم
و اشگ
مسیرش را میداند
تو فقط
چشم هایم را
پس بده!...
#محمد_میرزازاده
💎زمستان بود. جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم. سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم" و خدای من، مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت:"متشکرم، متشکرم، متشکرم". مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سرو کله دو نفر پیدا شد، یکیشان به آن یکی گفت:"خدای بزرگ" طرف مقابل پرسید:" چه شده؟" اولی گفت:"آن یارو را دیدی که ذرت میخورد؟ وحشتناک بود!". بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرت ها لذت نبردم. به خودم گفتم:" منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم."*
گاهی به همین راحتی با یه کلمه، یه جمله، یه حالت چهره میتونیم مردم و از بهشت خودشون بکشونیم بیرون و این واقعا بی رحمانه ترین کاره. سرمونو می کنیم تو زندگی یکی که اصلا به ما مربوط نیست، کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و ... دهنمونو باز میکنیم و از بهشت شخصیش می رونیمش!

چارلز بوکوفسکی
📚 شاعری با یک پرنده آبی.
@javaankavir
‍ «بوی گندم مال من...»


بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من هرچي مي‌كارم مال تو

این ترانۀ داریوش هنوز آدمی را سحر می‌کند، در سال‌های دهۀ پنجاه چه می‌کرده است؟ هیچ ترانه‌ای به خوبی ترانۀ «بوی خوب گندم» انقلابی را که قرار بود سال‌ها بعد رخ دهد پیش‌گویی نمی‌کرد. گسستی که در جامعه در حال وقوع بود، یا رویگردانی از جامعۀ جدیدی که در حال تولد بود، بهتر از هر جایی در این ترانه بیان شده است. در این ترانه «شکافی پرناشدنی» را می‌تواند دید، میان «من» و «دیگری»؛ شکافی که ابعاد، شدت و تندی آن بهت‌آور است و تنها با ابزار ادبی می‌توان آن را توصیف کرد.

بیایید نگاهی به این ترانه بیندازیم و شکاف میانِ «منِ ستمدیده» و «توی ستمگر» را ببینیم؛ ابتدا کل ترانه را بخوانیم:

بوي گندم مال من هرچي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من هرچي مي‌كارم مال تو
اهل طاعوني اين قبيله مشرقي‌ام
تويي اين مسافر شيشه‌اي شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه، پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله، تن‌پوش تو از پوست پلنگ
تو به فكر جنگل آهن و آسمونخراش
من به فكر يه اتاق اندازه تو واسۀ خواب
تن من خاك منه ساقه گندم تن تو
تن ما تشنه‌ترين تشنۀ يك قطرۀ آب
شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه‌قبا
شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر، تن من ريشۀ سخت
تپش عكس يه قلب مونده اما رو درخت

نبايد مرثيه‌گو باشم واسه خاك تنم
تو آخه مسافري خون رگ اينجا منم
تن من دوست نداره زخمي دست تو بشه
حالا با هركي كه هست هركي كه نيست داد مي‌زنم:
بوي گندم مال من هرچي كه دارم مال من
يه وجب خاك مال من هرچي مي‌كارم مال من

من: طاعونی‌ام، تشنه‌ام، تنم خاک منه، رختم تاوله، شهر من شهر دعا همه‌ گنبداش طلا...
تو: مسافر شیشه‌ای شهر فرنگ، تن‌پوشِت مخمل، تن تو مثل تبر...

تنها کافی است در نظر بگیریم که در این ترانه «من ریشۀ تشنه‌ای هستم و تو تبر!» تأکید فراوانِ ترانه بر مفاهیمی چون «خاک»، «گندم»، «مال» و «کِشته‌ها» کاملاً پیداست که این شعری عاشقانه و نجوایی پرگلایه میان «من و معشوقی نامهربان» نیست. شعر آشکارا مضامین سوسیالیستی دارد و نتیجه‌ای که می‌گیرد کاملاً انقلابی است: «حالا با هركي كه هست هركي كه نيست داد مي‌زنم: بوي گندم مال من هرچي كه دارم مال من، يه وجب خاك مال من هرچي مي‌كارم مال من».

این ترانه را شهیار قنبری سروده و داریوش آن را با آهنگسازی واروژان در سال 1351 اجرا کرده است. تضاد میان «شهر» و «روستا»، «شهرنشین» و «روستایی» که از جانمایه‌های اصلی انقلاب 57 بود در این ترانه فریاد می‌زند؛ مهاجرت گستردۀ روستاییان به شهرها (به خصوص در پی اصلاحات ارضی) و بیگانگی این مردم با زندگی شهری و به خصوص «ستم و اجحافی» که گمان می‌کردند نسبت به آن‌ها روا داشته شده است. البته شعر «بوی گندم» بیش‌تر محتوای اجتماعی دارد، در حالی ایرج جنتی و داریوش ترانۀ دیگری (جنگل) دارند که آشکارا سیاسی است و نوعی مرثیه‌سرایی برای «قیام سیاهکل» است:

پشت سر جهنمه
روبرو قتلگاه آدمه
روح جنگل سیاه
با دست شاخه‌هاش داره
روحمو از من می‌گیره
تا یه لحظه می‌مونم
جغدا تو گوش هم می‌گن
پلنگ زخمی می‌میره
راهِ رفتن دیگه نیس
حجلۀ پوسیدن من
جنگل پیره
قلب ماه سربه‌زیر
به دار شاخه‌ها اسیر
غروبشو من می‌بینم
ترس رفتن تو تنم
وحشت موندن تو دلم
خواب برگشتن می‌بینم
هر قدم به هر قدم
لحظه به لحظه سایۀ دشمن می‌بینم
پشت سر جهنمه
روبرو قتلگاه آدمه

اما از دیگر سو باید از فشار شدید و شرم‌آور ساواک بر داریوش نیز یاد کرد، او هم ماه‌ها زندان دید و هم پیوسته زیر نظر بود. برای مطالعۀ تاریخ اجتماعی ایران داریوش شخصیت مهمی است، چون نقطۀ تلاقیِ «سیاست، هنر و جامعه» است، و با تأمل در زندگی او می‌توان دریافت‌های مهمی را دربارۀ جامعۀ ایران به دست آورد. او یکی از نمایندگان مهمِ جامعۀ دهۀ پنجاه است. گاه برای فهم سیاست، باید از جایی دور از سیاست شروع کرد، از جایی مانند زندگی شخصی و هنری داریوش. این‌که داریوش فرزند طلاق بود، در کودکی سال‌ها در روستا بود و خیلی زود درگیر اعتیاد شد، باعث شد شاخک‌های اجتماعی تیزی داشته باشد.

در فایل پیوست، ترانۀ «بوی گندم» را یک بار دیگر، از منظری که اشاره کردم گوش بدهید. هدفم از این پست توجه به «هنر اعتراضی» در دوران پهلوی بود که معمولاً در نگرش‌های سیاسی گم می‌شود.

مهدی تدینی

#انقلاب، #داریوش، #هنر_اعتراضی

به نقل از کانال تاریخ اندیشی

🍀 @javaankavir