شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
گزارش تصویری پنجمین نشست انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل به مناسبت یلدا

بیست و نهم آذرماه 97
🍀 @javaankavir
و ما
زمستان دیگرى را
سپرى خواهیم کرد

با عصیان بزرگى که درون‌مان هست
و تنها چیزى
که گرم‌مان مى‌دارد،
آتش مقدس امیدوارى‌ست...

#ناظم_حکمت

🍀 @javaankavir
زاده شدن
بر نیزه‌ی تاریک
همچون میلادِ گشاده‌ی زخمی.

 

سِفْرِ یگانه‌ی فرصت را
                          سراسر
در سلسله پیمودن.
بر شعله‌ی خویش
                     سوختن
تا جرقّه‌ی واپسین،
بر شعله‌ی حُرمتی
که در خاکِ راهش
                      یافته‌اند
بردگان
       این‌چنین.

 

اینچنین سُرخ و لوند
بر خاربوته‌ی خون
                    شکفتن
وینچنین گردن‌فراز
بر تازیانه‌زارِ تحقیر
                     گذشتن
و راه را تا غایتِ نفرت
                         بریدن. ــ

 

آه، از که سخن می‌گویم؟
ما بی‌چرازندگانیم
آنان به چِرامرگِ خود آگاهانند

#احمد_شاملو

🍀 @javaankavir
💎به چروک صورتش چین انداخت و گفت: به حرف بقیه گوش نده بچه جون.
اگه واقعا دلت باهاشه کار خودت رو بکن و پاش بمون.
منم تو چهارده سالگی دلم با پسر سبزی فروش محل بود.
یه روز شیش صبح مامانم یه زنبیل داد دستم گفت: برو یکم سبزی آشی بگیر.
وقتی برگشتم خونه تو زنبیلم هم سبزی آشی بود هم عشق پسر سبزی فروش. جفتمون دل داده بودیم بهم. هر روز میومد محل مون سبزی بفروشه...
منم هرروز هوس آش میکردم و به هواش میرفتم سبزی آشی بگیرم.
چند وقت بد اومد خواستگاریم. آقام گفت: نه.
گفت: تک دخترمو با این همه دبدبه و کبکبه نمیدم به یه سبزی فروش.
اونموقع هم مثل الان نبود که ضجه بزنی، غذا نخوری، ناز کنی قبول کنن. وقتی آقات میگفت: نه، یعنی نه.
ننم خدا بیامرز فهمیده بود دلم همراه اون سبزی آشی ها رفته.
یه بارم که جرأت کرده بودم و بهش گفته بودم میخامش گفته بود الان داغی، چند وقت دیگه از سرت میافته و دلت خنک میشه.
ننم راست میگفت. چند وقت بعد از سرم افتاد. اما از دلم نه.
الان چند سالمه مادر جون؟ هفتادوسه. این همه سال گذشته و هنوز از دلم نیفتاده. همه میگن از سر باید بیافته اما دل مهمه.
دله که سرو به باد میده. دله که مثل قفسه. یکی که میافته توش دیگه راهی واسه رفتن نداره.
دیگه در بازی نیست که بخواد ازش فرار کنه و از دلت بیافته.
حالا مادر جون، اگه تو دلت افتاده از دستش نده. چون هفتادو سه سالت هم که بشه از دلت نمیافته...

#محیا_زند

@javaankavir
آرام؟
آرام برای چه باید گرفت؟
وقتی بمیریم،خود به خود آرام می‌گیریم! پیش از آنکه بمیریم که نباید بمیریم....

#محمود_دولت_آبادی
🍀 @javaankavir
این شفق را هم از دست داده‌ایم.
هیچ‌کسی ما را
دست‌دردست هم نمی‌دید این عصر
وقتی شب نیلگون بر دنیا می‌افتاد.

من از پنجره‌ام
جشن غروب را دیده‌ام سرِ تپه‌های دور.

گاه مثل یک سکه
یک تکه آفتاب میان دست‌های من می‌سوخت.

تو را از ته دل به‌یاد می‌آوردم،
دلی فشرده به غم، غمی که آشنای توست.

پس تو کجا بودی؟
پس که بود آنجا؟
گویای چه حرف؟
چرا تمامیِ عشق یک‌باره بر سرم خواهد تاخت
وقتی حس می‌کنم که غمگینم و حس می‌کنم که تو دوری؟

#پابلو_نرودا
برگردان : بیژن الهی

🍀 @javaankavir
پنجم دی‌ماه، زادروز بهرام بیضایی آرانی، نویسنده و کارگردان بزرگ اهل آران‌وبیدگل گرامی باد

🍀 @javaankavir
💎روزی شيطان، حضرت مسيح را به بالای برج اورشليم برد و گفت:
اگر تو وابسته و عزيز خدايی،
از اين بالا بپر تا خدای تو، تو را نجات دهد !

مسيح آرام آرام شروع به پايين آمدن از برج كرد . شيطان پرسيد، چه شد؟
به خدايت اعتماد نداری؟!
مسيح پاسخ گفت: مكتوب است كه تا زمانی که ميتواني از طريق عقلت عاقبت کاری را بفهمی، خدايت را امتحان نكن !

اين حكايت برای ما يادآور بیداری عقلانيت در زندگی روزمره بوده است و هيچوقت خوف نباید بکنیم .
تا آنجا كه می‌توانیم برای هر كاری سر به آسمان نگيریم و استمداد نطلبیم چون او بزرگترين یاری‌اش را كه عقلانيت است، قبلا هديه داده است.
@javaankavir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⁣در یک چت مهم کاری، یا هنگام نوشتن برای آدم‌های مهم اطرافمان، یک غلط املایی ساده، ممکن است تمام سوادمان را زیر سوال ببرد!

📌رایج‌ترین غلط‌های املایی را در این ویدیوی جذاب ببینید.

#انجمن_ادبی_جوان_کویر_آران‌وبیدگل
🍀 @javaankavir
💎نزدیک محل کارم یه سوپرمارکت هست که هر روز صبح ازش خرید میکنم....
فروشنده یه مرد تقریبا سی و چند ساله ست با صورت بور و موهای کم پشت و عینکِ گِرد.
یه بار وقتی داشت حساب کتاب میکرد بهش گفتم:
آقا... شما یه انرژیِ مثبت و حالِ خوبی همراهت هست که باعث شده من اگه هیچ چیزی هم احتیاج نداشته باشم به بهانه ی حتی یه شکلات هر روز صبح میام اینجا....تا اون چند کلمه سلام و صبح بخیر رو باهات دیالوگ کنم.
توقع داشتم تعجب کنه و بگه واقعا ؟ و بعد هم تشکر و تعارف!

اما همون طور که سرش پایین بود و داشت وسیله ها رو میذاشت توی پاکت یه خنده ی بامزه ای کرد و با ابرو، به سمت چپ روی میز ، به چندتا گلِ ظریفِ صورتی رنگ اشاره کرد و گفت:
محل کارش یه کوچه بالاتره
هر روز صبح میاد یه بطری شیر میگیره و موقع رفتن این گُلارو اون گوشه جا میذاره ...
یه لحظه دست از کار کشید و رفت و گل های روی میز رو برداشت و مقابل صورتش گرفت و با پلکای بسته نفس کشید و ادامه داد:
مطمئنم دست پرورده ی خودشه...بوی چشماشو میده...

من هیچ وقت اون گل هارو ندیده بودم و حالا تمومِ اون لبخند های شیرین و لحن گرم و حالِ خوبِ آقای فروشنده دستگیرم شده بود.

این واقعیت رو باید قبول کرد که ما آدما تویِ احوال همدیگه نقشِ اساسی داریم.
بعضی اوقات میتونیم تنها دلیلِ حالِ خوبِ یه نفر باشیم...
اما حواسمون باشه بی گدار به آب نزنیم
اگه تکلیفمون با خودمون معلوم نیست به زندگی کسی ورود نکنیم.
و اگه دلیلِ حالِ خوبِ یه نفر شدیم بی منطق جا نزنیم و رهاش نکنیم!
نگو جامعه همینه و منم دست پرورده ی این دنیای بی مسئولیتم!
ما مسئولیم رفیق
لا اقل در برابر احساساتِ آدما...
که ترمیم نمیشه

#علی_سلطانی
@javaankavir
سلام 🍁

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت_۱۷/30

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🍀 @JavaanKavir
اين شهر
پر از صداي پاي مردميست
كه همچنان كه تورا مي بوسند
طناب دارت را مي بافند
مردماني كه
صادقانه دروغ مي گويند
و عاشقانه خيانت مي كنند!!!

كاش
دلها آنقدر پاك بود
كه براي گفتن "دوستت دارم"
نيازي به قسم خوردن نبود..
#فروغ_فرخزاد

به مناسبت سالروز تولد فروغ فرخزاد
«هشتم_دی ماه»

@javaankavir
#گزارش

۷ دی ۹۷

🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹

سپاس از حضور گرررمتون...😊🌱

❄️ @JavaanKavir
#فروغ_فرخزاد

"یک انسان والا بود و صادق و صمیمی ‌و مهربان. روشن بینی عجیبی داشت که از حقیقت سرچشمه گرفته بود. حالتی داشت چون قدیسین: آمیخته ای از صفا و راستی و معصومیت."
 
یکی از دوستانش می‌گفت:
"فروغ تجسم آزادی بود، در محبس، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید، فروغ همین بود و تلاطم‌هایش نیز از این بود. او شادترین و غمگین‌ترین انسانی است که من دیده ام. اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند، آن نقطه فروغ است. فروغ نقطه‌ی ملاقات غم و شادی بود."

از یک دوست دیگرش پرسیدم: "فروغ چه چیزهایی را دوست می‌داشت و به چه چیزهایی احترام می‌گذاشت؟"

گفت: "هر آنچه را در آن اثری از نجابت بود: تپه را، حرکت ابر را، آدم در حال آدمیت یا در معصومیت، شبنم را …. "

زشتی و تنگ نظری و نانجیبی را نمی‌توانست بپذیرد. هر چند آنها را می‌بخشید و خود با آنها بیگانه بود. اگر دشنامی ‌می‌شنید، دشنام دهنده را می‌نگریست تا دریابد که قصد او ناشی از یک بیماری شخصی است یا یک جذام وسیعتر، یک علت عام و همه گیرتر. به بیماری شخصی ترحم می‌کرد و علت و بیماری عمیق و وسیعتر را پاسخ می‌گفت. اما پاسخی در حد کلی و بالا، نه فردی و کوچک.

آخرین شعری که از او به چاپ رسید، به نام #چرا_توقف_کنم؟

از مادیات زندگی جز آنچه نیازهای ابتدایی یک انسان را برطرف می‌سازد، چیزی نمی‌خواست. فروتن بود و پاک نهاد.

زندگی اش در شعر خلاصه می‌شد. هر کس شعری می‌گفت، گویی به او مربوط می‌شد. کنکاش می‌کرد و همه‌ی شعرهایی را که در مجلات یا به صورت کتاب چاپ می‌شد، می‌خواند. به شاعران جوان توجه بیشتری داشت و هر بار که می‌دید یکی از شعرای نامدار زمانه ی ما، شعری ضعیف ساخته است، غمگین می‌شد. مثل اینکه خودش دچار خطایی شده است.

🔸 #آثار

* ۱۳۳۱ - اسیر شامل ۴۴ شعر
* ۱۳۳۵ - دیوار
* ۱۳۳۶ - عصیان، شامل ۱۷ شعر
* ۱۳۵۲ - تولدی دیگر، شامل ۳۵ شعر
* ۱۳۴۲ - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر


«دلم گرفته است
دلم گرفته‌است

به ایوان می‌روم و انگشتانم را
بر پوست کشیدهٔ شب می‌کشم
چراغ‌های رابطه تاریکند
چراغ‌های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی‌ست»
❄️ @JavaanKavir
تولدی دیگر
foroogh farrokhzad
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی
با زنبیلی از آن میگذرد...
زندگی شاید
ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
...
با صدای #فروغ_فرخزاد
❄️ @JavaanKavir
غیر تو چیزی ندارم با خودم
تا برای تو بیارم با خودم

می سپارم دل به گور آرزو
بعد تو کاری ندارم با خودم

#محمد_میرزازاده

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید 🌷🌷🌷

🍀 @javaankavir
مرا بیرون بیاور از خودم با راز چشمانت
که کم کم می‌شوم دیوانه از اعجاز چشمانت

مرا وا کن چو گیسوی پریشانی رها در باد
که زیباتر برقصم در هوای ناز چشمانت

به تکرارم بکش در آخرین شعر خیالم تا
ردیفم پر شود از فتنه‌ی آواز چشمانت

همیشه بغض نت‌های نگاهت می‌شوم شاید
شبی سر در بیارم از گلوی ساز چشمانت

خیالی نیست، حالم را نمی‌پرسی ولی هرگز
مگیر از آسمانت حسرت پرواز چشمانت

نشد در خلوت آشفته‌ام جاری شوم اما
به پایان می رسم در نقطه‌ی آغاز چشمانت

#محمد_میرزازاده

🍀 @javaankavir
💎شبی شاه عباس با لباس مبدل در كوچه‌ها مي‌گذشت كه به سه دزد برخورد كرد، شاه عباس وانمود كرد كه او نیز دزد است و از آنان خواست كه او را وارد دار و دسته خود کنند دزدان گفتند ما هر يک خصلتی داريم كه به وقت ضرورت به كار می آيد، شاه عباس پرسيد چه خصلتی ؟

اولی گفت من با بو کردن ديوار هر خانه‌ای‌ می فهمم كه درون آن خانه طلا و جواهر وجود دارد يا نه تا به کاهدان نزنیم دومی گفت که من از هر ديواری به راحتی بالا می‌روم و سومی گفت من هم هر كس را يک بار ببينم بعد از آن او را در هر لباسی ببینم می‌شناسم، از شاه عباس پرسيدند حالا تو چه خصلتی داری كه بتواند مفيد باشد ، شاه فكر كرد و گفت من اگر ريش خود را بجنبانم میتوانم یک زندانی را آزاد کنم ، دزدها هم او را به جمعشان پذيرفتند وپس از سرقت طلاها را در محلی مخفی كردند.

فردای آن شب شاه دستور داد كه هر سه نفرشان را دستگير كنند وقتی دزدها را به ‌دربار آوردند نفر سوم كه با يکبار ديدن هـمـه را می‌ شناخت نگاهی به شاه کرد و این شعر را خطاب به او خواند :

ما همه كرديم كار خويش را
ای بزرگ آخر بجنبان ريش را ...

امروز هم یکی از آقایان دزدی میکند یکی دیگر اختلاس و يكی هم زمین‌ها را با رفقایش تقسیم می‌کند و يكی هم ريش می‌جنباند و ما می‌مانیم با سفره خالی!

@javaankavir
Forwarded from shima
سفارش چهره با تکنیک سیاه قلم
بهترین و ماندگارترین هدیه برای هر مناسبتی
با بهترین کیفیت و نازلترین قیمت
جهت سفارش و اطلاع از جزئیات ب ایدی زیر مراجعه فرمائید
@shima_mirzazade
دوباره در دلم آشوب و در سرم غوغاست
بگو چگونه بگویم که زندگی زیباست؟

همیشه پیش خودم فکر می کنم شاید
جهنمی که خدا وعده داده است، اینجاست

خدای تو چه دغلباز و پست و خودخواه است
خدای تو چقدر هم شبیه آدم هاست

در انزوای خودش مثل شمع خواهد سوخت
شریعتی که در آن «کینه» آتشش برپاست

من از نزاع دل و عقل تازه فهمیدم
که هر که تابع عقل است در جهان تنهاست

به هیچ فلسفه ای دل نبند و راحت باش
کز ابتدای جهان انتهاش ناپیداست

#محمد_کمیل

🍀 @javaankavir