👈هشتصد و بيست و ششمین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
تغییر ساعت
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
تغییر ساعت
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
آدم عادی یا عامی نه فایده ای در شعر
می بیند ، و نه شانی برای آن می شناسد.
برای او چه فرق می کند که امروز به شیوه ی رودکی شعر سروده شود یا به گونه ی نیمایی ؟ یا شعر از هویت نیمایی و شاملویی نیز فراتر رود ؟
اصلا برای او چه فرق می کند که شعر و شاعری هم وجود داشته باشد ، یا وجود نداشته باشد ؟
البته برای آدم عادی و یا عامی ، بودن و نبودن خیلی چیزها فرق نمی کند .
مثلا برای او چه فرق می کند که زمین در حرکت باشد یا خورشید ؟ حال آنکه اگر حرکت زمین کشف نمی شد ، او نیز همچون امروز، نمی زیست .زمانی که انسان نمی دانست زمین حرکت می کند ، البته باز هم زمین حرکت می کرد . تا هنگامی هم که آدم های عادی و عامی ، به شان و حضور و کارایی شعر پی نبرده باشند ، باز شعر خواهد بود . کیفیت و ارزش و نوع و شیوه اش را هم با گرایش و گردش جان های شاعر و مشتاق شعر، هماهنگ و تنظیم می کند . هر گونه تحولش را هم به محک همین جان ها
می سنجد، و در گرو حیثیت و هویت آنها می یابد ، که خود بر آمد چیست و هویت فرهنگی جامعه است .
آدم عادی ارزش هاراکشف یاتعیین
نمی کند . اما از کشف و استقرار ارزش ها بهره می برد. فایده ی درک حرکت زمین در تبعات و آثار وصف ناپذیر فیزیک به او می رسد ؛ یا از هزاران ابزار آسایش بخش و آسان کننده و گسترش دهنده و پاس دارنده ی حیات نصیبش
می شود . تبعات و آثار حضور و ارزش و تحول شعر نیز در فرهنگ معاصر ، و در فاصله گیری دم افزون آدمی از آوای وحش تجلی یافته است و می یابد .
شعر به اعتباری زبان پالودگی جان آدمی در کشاکش تاریخ فرهنگی اوست . به همین سبب نیز غنای فرهنگ یک ملت را نمی توان جدا از ذهنیت غنایی شاعران آن ملت تعیین کرد . شعر به شان و حیثیت آدم های عادی نیز واقف است . زندگی و هویت آنان را نیز به حال خود وا نمی گذارد ، و بر آن تاثیر می نهد . بی آنکه خود آنها بر این تاثیر واقف باشند ، یا به چنین حیثیت و هویتی بیندیشند .
اگر شعر نبود همین آدم عادی نیز به کیفیت فرهنگی و حیثیت انسانی امروزش نمی بود . اگر شاعران جهان
نمی بودند ، معلوم نبود معرفت بشری بر چه پایه و مایه ای استوار بود . اما هر چه بود ، به یقین به کیفیت و حیثیت امروز نبود.
“من البته دلم می خواهد میهنم را تخیل کنم. خوب هم تخیل کنم. دلم می خواهد رویاهای مردم را بفهمم. اما این تناقض و تلخکامی جلو همه چیز را می گیرد. هم تخیل آدم ها را له می کند، هم رویاهای آدم ها را در چنبره ی این بی خوابی ها فرو می شکند. عرصه ها تنگ می شود. روزمره گی حتی امکان شفقت را هم از مردم می گیرد. مجال خیال را از بین می برد. زندگی کم کم به کمبود تخیل و شفقت دچار می شود. در نتیجه حرفش بیشتر از خودش است. پس مرگ چهره ی مسلط تری پیدا می کند.”
# محمد_ مختاری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید.
@JavaanKavir
می بیند ، و نه شانی برای آن می شناسد.
برای او چه فرق می کند که امروز به شیوه ی رودکی شعر سروده شود یا به گونه ی نیمایی ؟ یا شعر از هویت نیمایی و شاملویی نیز فراتر رود ؟
اصلا برای او چه فرق می کند که شعر و شاعری هم وجود داشته باشد ، یا وجود نداشته باشد ؟
البته برای آدم عادی و یا عامی ، بودن و نبودن خیلی چیزها فرق نمی کند .
مثلا برای او چه فرق می کند که زمین در حرکت باشد یا خورشید ؟ حال آنکه اگر حرکت زمین کشف نمی شد ، او نیز همچون امروز، نمی زیست .زمانی که انسان نمی دانست زمین حرکت می کند ، البته باز هم زمین حرکت می کرد . تا هنگامی هم که آدم های عادی و عامی ، به شان و حضور و کارایی شعر پی نبرده باشند ، باز شعر خواهد بود . کیفیت و ارزش و نوع و شیوه اش را هم با گرایش و گردش جان های شاعر و مشتاق شعر، هماهنگ و تنظیم می کند . هر گونه تحولش را هم به محک همین جان ها
می سنجد، و در گرو حیثیت و هویت آنها می یابد ، که خود بر آمد چیست و هویت فرهنگی جامعه است .
آدم عادی ارزش هاراکشف یاتعیین
نمی کند . اما از کشف و استقرار ارزش ها بهره می برد. فایده ی درک حرکت زمین در تبعات و آثار وصف ناپذیر فیزیک به او می رسد ؛ یا از هزاران ابزار آسایش بخش و آسان کننده و گسترش دهنده و پاس دارنده ی حیات نصیبش
می شود . تبعات و آثار حضور و ارزش و تحول شعر نیز در فرهنگ معاصر ، و در فاصله گیری دم افزون آدمی از آوای وحش تجلی یافته است و می یابد .
شعر به اعتباری زبان پالودگی جان آدمی در کشاکش تاریخ فرهنگی اوست . به همین سبب نیز غنای فرهنگ یک ملت را نمی توان جدا از ذهنیت غنایی شاعران آن ملت تعیین کرد . شعر به شان و حیثیت آدم های عادی نیز واقف است . زندگی و هویت آنان را نیز به حال خود وا نمی گذارد ، و بر آن تاثیر می نهد . بی آنکه خود آنها بر این تاثیر واقف باشند ، یا به چنین حیثیت و هویتی بیندیشند .
اگر شعر نبود همین آدم عادی نیز به کیفیت فرهنگی و حیثیت انسانی امروزش نمی بود . اگر شاعران جهان
نمی بودند ، معلوم نبود معرفت بشری بر چه پایه و مایه ای استوار بود . اما هر چه بود ، به یقین به کیفیت و حیثیت امروز نبود.
“من البته دلم می خواهد میهنم را تخیل کنم. خوب هم تخیل کنم. دلم می خواهد رویاهای مردم را بفهمم. اما این تناقض و تلخکامی جلو همه چیز را می گیرد. هم تخیل آدم ها را له می کند، هم رویاهای آدم ها را در چنبره ی این بی خوابی ها فرو می شکند. عرصه ها تنگ می شود. روزمره گی حتی امکان شفقت را هم از مردم می گیرد. مجال خیال را از بین می برد. زندگی کم کم به کمبود تخیل و شفقت دچار می شود. در نتیجه حرفش بیشتر از خودش است. پس مرگ چهره ی مسلط تری پیدا می کند.”
# محمد_ مختاری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید.
@JavaanKavir
❤1
هوای روی تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که می سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
غم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که می گسارندم
من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم
که عاشقان تو تا روز می شمارندم
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی تو بر دیده می گمارندم
هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
چه نقش های که ازین دست می نگارندم
کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشه ی انگور می فشارندم
#هوشنگ_ابتهاج
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که می سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
غم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که می گسارندم
من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم
که عاشقان تو تا روز می شمارندم
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی تو بر دیده می گمارندم
هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
چه نقش های که ازین دست می نگارندم
کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشه ی انگور می فشارندم
#هوشنگ_ابتهاج
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
👍1
👈هشتصد و بيست و هفتمین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
تغییر ساعت
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
تغییر ساعت
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
#دلتنگی_به_وقت_نیمه_شب
بر ما چه رفته است که دل مرده ایم ما
دل را به میهمانی غم برده ایم ما
گل ها ی زرد دسته به دسته شکفته اند
بر ما چه رفته است که پژمرده ایم ما
سبزیم اگرچه مثل سپیدارهای پیر
سهم کلاغ های سیه چرده ایم ما
شاید به قول شاعر لبخندهای تلخ
یک مشت خاطرات ترک خورده ایم ما
باور کنید هیچ دلی را در این جهان
نشکسته ایم ما و نیازرده ایم ما...
#سعید_بیابانکی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
#دلتنگی_به_وقت_نیمه_شب
بر ما چه رفته است که دل مرده ایم ما
دل را به میهمانی غم برده ایم ما
گل ها ی زرد دسته به دسته شکفته اند
بر ما چه رفته است که پژمرده ایم ما
سبزیم اگرچه مثل سپیدارهای پیر
سهم کلاغ های سیه چرده ایم ما
شاید به قول شاعر لبخندهای تلخ
یک مشت خاطرات ترک خورده ایم ما
باور کنید هیچ دلی را در این جهان
نشکسته ایم ما و نیازرده ایم ما...
#سعید_بیابانکی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
👈هشتصد و بيست و هشتمین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
تغییر ساعت
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
تغییر ساعت
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
داد از این طرز مسلمانی
می فروشی در لباس پارسا برگشته است
اه ازین نفرین که با دست دعا برگشته است
پینه های دست و پا سر زد به پیشانی عجب
کفر با پیراهن زهد و ریا برگشته است
داد ازین طرز مسلمانی که هرکس در نظر
قبله را میجوید اما از خدا برگشته است
خیمه خورشید را دین دار ها آتش زدند
آه معنای حقیقت تا کجا برگشته است
از بد و نیک جهان جای شکایت هست و نیست
خوب یا بد هرچه هست از ما به ما برگشته است.
#فاضل_نظری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
می فروشی در لباس پارسا برگشته است
اه ازین نفرین که با دست دعا برگشته است
پینه های دست و پا سر زد به پیشانی عجب
کفر با پیراهن زهد و ریا برگشته است
داد ازین طرز مسلمانی که هرکس در نظر
قبله را میجوید اما از خدا برگشته است
خیمه خورشید را دین دار ها آتش زدند
آه معنای حقیقت تا کجا برگشته است
از بد و نیک جهان جای شکایت هست و نیست
خوب یا بد هرچه هست از ما به ما برگشته است.
#فاضل_نظری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
"در سوگ یلدا"
امسال با لطف شما یلدا نداریم
در جشنِمان جز حسرتِ فردا نداریم
با اشکو آه از سفرههای سرد و خالی
آنقدر غم خوردیم دیگر جا نداریم
در چشممان هر صبح یک کابوسِ تازهست
در دوزخیم و قطرهای رؤیا نداریم
امشب بجایِ جشن یلدا حجله بستیم
"نان"و"نفس" میخواستیم اما نداریم
با خونِ دل پُر میکنیم این جامها را
زیرا شبیهِ حاکمان تقوا نداریم
ما کارگر، ما کولبر، ما گورخوابیم
جز جانمان نقدی در این دنیا نداریم
از صبرمان سر میزند روزی سپیده
جایی برای این سیاهیها نداریم..
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
#شروین_سلیمانی
#یلدا
@javaankavir
امسال با لطف شما یلدا نداریم
در جشنِمان جز حسرتِ فردا نداریم
با اشکو آه از سفرههای سرد و خالی
آنقدر غم خوردیم دیگر جا نداریم
در چشممان هر صبح یک کابوسِ تازهست
در دوزخیم و قطرهای رؤیا نداریم
امشب بجایِ جشن یلدا حجله بستیم
"نان"و"نفس" میخواستیم اما نداریم
با خونِ دل پُر میکنیم این جامها را
زیرا شبیهِ حاکمان تقوا نداریم
ما کارگر، ما کولبر، ما گورخوابیم
جز جانمان نقدی در این دنیا نداریم
از صبرمان سر میزند روزی سپیده
جایی برای این سیاهیها نداریم..
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
#شروین_سلیمانی
#یلدا
@javaankavir
👈هشتصد و بيست و نهمین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
تغییر ساعت
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
تغییر ساعت
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
🌕
زمين دچار تشنج شد – آسمان ساكت
زمين به جان تو افتاده و جهان ساكت
و کودکان همه پرپر زدند، جان كندند
و تا دقيقه¬ی آخر خدايشان ساكت
خدا كه رفت بخوابد حدود ساعت پنج
(ستاره¬ها خاموشند، كهكشان ساكت)
تو را نوشت درين سطر، زير اين ديوار
(نشسته است نويسنده¬ی رمان ساكت)
كجاست جرأت يك جمله¬ی سؤاليِ تند؟
(حروفِ بي حركت در دهانمان ساكت)
كجاست جرأت عصيانتان؟ كجاست « فروغ »؟
(پكي زدند به سيگار، شاعران ساكت)
#حسن_صادقی_پناه_ایران
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
زمين دچار تشنج شد – آسمان ساكت
زمين به جان تو افتاده و جهان ساكت
و کودکان همه پرپر زدند، جان كندند
و تا دقيقه¬ی آخر خدايشان ساكت
خدا كه رفت بخوابد حدود ساعت پنج
(ستاره¬ها خاموشند، كهكشان ساكت)
تو را نوشت درين سطر، زير اين ديوار
(نشسته است نويسنده¬ی رمان ساكت)
كجاست جرأت يك جمله¬ی سؤاليِ تند؟
(حروفِ بي حركت در دهانمان ساكت)
كجاست جرأت عصيانتان؟ كجاست « فروغ »؟
(پكي زدند به سيگار، شاعران ساكت)
#حسن_صادقی_پناه_ایران
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
👍1
👈هشتصد و سی امین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
تغییر ساعت
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
تغییر ساعت
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
🎲🎲
سگ ها کنار استخوانت خودکشی کردند
بعد از تو حتی دشمنانت خودکشی کردند
بوی تن تو مست کرده لاشخورها را
زنبورها دور دهانت خودکشی کردند
رفتی و مرگ آهنگ می زد پیش پاهایت
تصنیف ها روی لبانت خودکشی کردند
پیغمبر تاریکی! ای ارواح شیطانی!!!
پشت سر تو پیروانت خود کشی کردند
وقتی که مُردی ناگهان خفاش های پیر
در لابلای گیسوانت خودکشی کردند
تو داستانی را نوشتی که سر انجامش
بازیگران داستانت خود کشی کردند
باران گرفت و خون روی دامنت را شست
تا ابرهای آسمانت خودکشی کردند
#سید_موسی_ابراهیمی_افغانستان
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
سگ ها کنار استخوانت خودکشی کردند
بعد از تو حتی دشمنانت خودکشی کردند
بوی تن تو مست کرده لاشخورها را
زنبورها دور دهانت خودکشی کردند
رفتی و مرگ آهنگ می زد پیش پاهایت
تصنیف ها روی لبانت خودکشی کردند
پیغمبر تاریکی! ای ارواح شیطانی!!!
پشت سر تو پیروانت خود کشی کردند
وقتی که مُردی ناگهان خفاش های پیر
در لابلای گیسوانت خودکشی کردند
تو داستانی را نوشتی که سر انجامش
بازیگران داستانت خود کشی کردند
باران گرفت و خون روی دامنت را شست
تا ابرهای آسمانت خودکشی کردند
#سید_موسی_ابراهیمی_افغانستان
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
👈هشتصد و سی و یکمین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
تغییر ساعت
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
تغییر ساعت
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
🌕
هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد
ما لایق بهار نبودیم، خوب شد
این گیرودار ماوشما درمیان راه
چون روزه بازکردن پیش از غروب شد
دردا در این میانه درختی که داشتیم
قربانی لجوج ترین دارکوب شد
آن آتشی که غیرت صدآفتاب داشت
دریک نفس برودت قطب جنوب شد
آفت نبود تا طپش آرزو نبود
این خانه گرخراب شد از رفت وروب شد
تا با غدیر ما چه کند هرم سرنوشت
طغیان رود نیل -که دیدم- رسوب شد
#محمد_کاظم_کاظمی_افغانستان
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد
ما لایق بهار نبودیم، خوب شد
این گیرودار ماوشما درمیان راه
چون روزه بازکردن پیش از غروب شد
دردا در این میانه درختی که داشتیم
قربانی لجوج ترین دارکوب شد
آن آتشی که غیرت صدآفتاب داشت
دریک نفس برودت قطب جنوب شد
آفت نبود تا طپش آرزو نبود
این خانه گرخراب شد از رفت وروب شد
تا با غدیر ما چه کند هرم سرنوشت
طغیان رود نیل -که دیدم- رسوب شد
#محمد_کاظم_کاظمی_افغانستان
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
👈هشتصد و سی و دومین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
عنوان غزل:جنسم از خاک است
جلّاد مامور است وکیفر را نمی فهمد
آب از سرِ او رد شده ،دیگر نمی فهمد
هرکس حسابِ پاک دارد در دلِ زندان
از قاضی ودیوان واز دفتر نمی ترسد
گم می کند وقتی کبوتر آشیانش را
از آسمانِ بی در وپیکر نمی ترسد
مردی که دارد دشنه ی نامرد در سینه
با زخم های کهنه،از خنجر نمی ترسد
هرچند ما را می کُشد سرمای نامردی
"اردیبهشتی"از دی وآذر نمی ترسد
دل از غمِ عشقِ تورا کمتر نمی خواهد
دیوانه ی صحرا نورد آخر نمی ترسد
از خاکم وبالا نشستن را نمی دانم
"آتش" به جان از خاک وخاکستر نمی ترسد
#سید_محمود_علوی_نیا "آتش
مجموعه ی آتش در مرداب
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
جلّاد مامور است وکیفر را نمی فهمد
آب از سرِ او رد شده ،دیگر نمی فهمد
هرکس حسابِ پاک دارد در دلِ زندان
از قاضی ودیوان واز دفتر نمی ترسد
گم می کند وقتی کبوتر آشیانش را
از آسمانِ بی در وپیکر نمی ترسد
مردی که دارد دشنه ی نامرد در سینه
با زخم های کهنه،از خنجر نمی ترسد
هرچند ما را می کُشد سرمای نامردی
"اردیبهشتی"از دی وآذر نمی ترسد
دل از غمِ عشقِ تورا کمتر نمی خواهد
دیوانه ی صحرا نورد آخر نمی ترسد
از خاکم وبالا نشستن را نمی دانم
"آتش" به جان از خاک وخاکستر نمی ترسد
#سید_محمود_علوی_نیا "آتش
مجموعه ی آتش در مرداب
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
👈هشتصد و سی و سومین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
صبح آدینه با حضرت حافظ
حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق، جهان می توان گرفت
می خواست گُل که دَم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نَفَسش در دهان گرفت
افشایِ رازِ خلوت ما خواست کرد شمع
شکر خدا که سِرِّ دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه یِ من است
خورشید شعله ئی است که در آسمان گرفت
آن روز برق ساغر مِی خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارِض ساقی در آن گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
خواهم شدن به کوی مُغان آستین فشان
زین فتنه ها که دامنِ آخر زمان گرفت
فرصت نگر که فتنه چو در عالم اوفتاد
عارف به جام مِی زد و از غم کران گرفت
مِی ده که هرکه آخر کارِ جهان بدید
از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت
چون لاله، کج نهاد کلاهِ طرب ز شور
هر داغدل که باده یِ چون ارغوان گرفت
می خور به جامِ زر ، که صباحِ صبوحیان
چون پادشه به تیغ زرافشان جهان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد
حاسد چه گونه نکته تواند بر آن گرفت؟
#حافظ
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق، جهان می توان گرفت
می خواست گُل که دَم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نَفَسش در دهان گرفت
افشایِ رازِ خلوت ما خواست کرد شمع
شکر خدا که سِرِّ دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه یِ من است
خورشید شعله ئی است که در آسمان گرفت
آن روز برق ساغر مِی خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارِض ساقی در آن گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
خواهم شدن به کوی مُغان آستین فشان
زین فتنه ها که دامنِ آخر زمان گرفت
فرصت نگر که فتنه چو در عالم اوفتاد
عارف به جام مِی زد و از غم کران گرفت
مِی ده که هرکه آخر کارِ جهان بدید
از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت
چون لاله، کج نهاد کلاهِ طرب ز شور
هر داغدل که باده یِ چون ارغوان گرفت
می خور به جامِ زر ، که صباحِ صبوحیان
چون پادشه به تیغ زرافشان جهان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد
حاسد چه گونه نکته تواند بر آن گرفت؟
#حافظ
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
👍1
👈هشتصد و سی و چهارمین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ امروز ساعت ۱۸🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رؤیایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رؤیایی باشد که رؤیاپروران در رؤیای خویش داشتهاند.
بگذارید سرزمینِ بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشاندهند
نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آنکه برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاجِ گلِ ساختگیِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هواییست که استنشاق میکنیم.
در این «سرزمینِ آزادگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بودهاست نه آزادی.
بگو، تو کیستی که زیرِ لب در تاریکی زمزمه میکنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستارگان فراگستر میشود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکندهاند،
سیاهپوستی هستم که داغِ بردگی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمینِ خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بستهام
اما چیزی جز همان تمهیدِ لعنتیِ دیرین به نصیب نبردهام
که سگ سگ را میدَرَد و توانا ناتوان را لگدمال میکند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمدهام
در زنجیرهیِ بیپایانِ دیرینه سالِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر، قاپیدن شیوههای برآوردن نیاز،
کارِ انسانها، مزدِ آنان،
و تصاحبِ همه چیزی به فرمانِ آز و طمع.
من کشاورزم، بندهی خاک.
کارگرم، زر خریدِ ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که باوجود آن رؤیا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درماندهام.
آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانستهاست گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست میگردد.
با این همه، من همان کَسَم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیتِ شاهان بودیم
بنیادیترین آرزومان را در رؤیای خود پروردم،
رؤیایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارتِ پُرتوانِ آن هنوز سرود میخواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هماکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسرِ دریاهای نخستین را
به جستوجوی آنچه میخواستم خانهام باشد دَرنَوَشتَم.
من همان کَسَم که کرانههای تاریکِ ایرلند، دشتهای لهستان
و جلگههای سرسبز انگلستان را پَسِ پشت نهادم،
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزادگان» را بنیان بگذارم.
آزادگان؟
یک رؤیا
رؤیایی که فرامیخوانَدَم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
سرزمینی که هنوز آنچه میبایست بشود نشدهاست
و باید بشود!
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آنِ من است.
از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که عرق و خونِ جبینِشان، درد و ایمانِشان،
در ریختهگریهای دستهاشان، و در زیرِ باران خیشهاشان
باِر دیگر باید رؤیای پُرتوانِ ما را بازگردانَد.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثارِ من کنید
پولادِ آزادی زَنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیاتِ مردم چسبیدهاند
ما میباید سرزمینِمان را بارِ دیگر باز پسبِستانیم.
آه، آری
آشکارا میگویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصفِ این سوگند یاد میکنم که وطنِ من، خواهدبود!
رؤیای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماقِ جانِ من نهفته است.
ما مردم میباید
سرزمینِمان، معادنمان، گیاهانِمان، رودخانههامان،
کوهستانها و دشتهای بیپایانِمان را آزاد کنیم
همهجا را، سراسرِ گسترهی این اَیالات سرسبزِ بزرگ را
و بارِ دیگر وطن را بسازیم!
- لنگستون هیوز
- ترجمه: احمد شاملو
به مناسبت تولد لنگستون هیوز
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
بگذارید دوباره همان رؤیایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رؤیایی باشد که رؤیاپروران در رؤیای خویش داشتهاند.
بگذارید سرزمینِ بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشاندهند
نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آنکه برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاجِ گلِ ساختگیِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هواییست که استنشاق میکنیم.
در این «سرزمینِ آزادگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بودهاست نه آزادی.
بگو، تو کیستی که زیرِ لب در تاریکی زمزمه میکنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستارگان فراگستر میشود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکندهاند،
سیاهپوستی هستم که داغِ بردگی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمینِ خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بستهام
اما چیزی جز همان تمهیدِ لعنتیِ دیرین به نصیب نبردهام
که سگ سگ را میدَرَد و توانا ناتوان را لگدمال میکند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمدهام
در زنجیرهیِ بیپایانِ دیرینه سالِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر، قاپیدن شیوههای برآوردن نیاز،
کارِ انسانها، مزدِ آنان،
و تصاحبِ همه چیزی به فرمانِ آز و طمع.
من کشاورزم، بندهی خاک.
کارگرم، زر خریدِ ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که باوجود آن رؤیا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درماندهام.
آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانستهاست گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست میگردد.
با این همه، من همان کَسَم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیتِ شاهان بودیم
بنیادیترین آرزومان را در رؤیای خود پروردم،
رؤیایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارتِ پُرتوانِ آن هنوز سرود میخواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هماکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسرِ دریاهای نخستین را
به جستوجوی آنچه میخواستم خانهام باشد دَرنَوَشتَم.
من همان کَسَم که کرانههای تاریکِ ایرلند، دشتهای لهستان
و جلگههای سرسبز انگلستان را پَسِ پشت نهادم،
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزادگان» را بنیان بگذارم.
آزادگان؟
یک رؤیا
رؤیایی که فرامیخوانَدَم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
سرزمینی که هنوز آنچه میبایست بشود نشدهاست
و باید بشود!
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آنِ من است.
از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که عرق و خونِ جبینِشان، درد و ایمانِشان،
در ریختهگریهای دستهاشان، و در زیرِ باران خیشهاشان
باِر دیگر باید رؤیای پُرتوانِ ما را بازگردانَد.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثارِ من کنید
پولادِ آزادی زَنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیاتِ مردم چسبیدهاند
ما میباید سرزمینِمان را بارِ دیگر باز پسبِستانیم.
آه، آری
آشکارا میگویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصفِ این سوگند یاد میکنم که وطنِ من، خواهدبود!
رؤیای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماقِ جانِ من نهفته است.
ما مردم میباید
سرزمینِمان، معادنمان، گیاهانِمان، رودخانههامان،
کوهستانها و دشتهای بیپایانِمان را آزاد کنیم
همهجا را، سراسرِ گسترهی این اَیالات سرسبزِ بزرگ را
و بارِ دیگر وطن را بسازیم!
- لنگستون هیوز
- ترجمه: احمد شاملو
به مناسبت تولد لنگستون هیوز
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@JavaanKavir
👍1