شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
بار سنگین، ماه پنهان، اسب لاغر نابلد
ره خطا بود و علامت گنگ و رهبر نابلد

ما توکل کرده بودیم این ولی کافی نبود
نیل تر بود و عصا خشک و پیمبر نابلد

از چه می خواهی بدانی؟ هیچیک از ما نماند
دشمن از هر سو نمایان ما و لشکر نابلد

از سرم پرسی؟ جز این در خاطرم چیزی نماند
تیغ چرخان بود و گردن نازک و سر نابلد

مشتهامان را گره کردیم اما ای دریغ
مشتی از ما سست پیمان مشت دیگر نابلد!

گاه غافل سر بریدیم از برادرهای خویش
دید اندک بود و شب تاریک و خنجر نابلد

نامه ها بستیم بر پاشان دریغ از یک جواب
باز و شاهین تیزچنگال و کبوتر نابلد

کشتی ما واژگون شد تا نخستین موج دید
ناخدای ما دروغین بود و لنگر نابلد

#حسین _جنتی

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
نه یک گنجشکِ باران خورده دیدیم
نه حتی بوته ای بابونه چیدیم
نه پایِ بیدِ مجنونی نشستیم
نه دیگر از سرِ جویی پریدیم

تمامِ عمرمان مشغول بودیم
فقط درگیرِ مِلک و پول بودیم
ولی ایکاش قدری در قبالِ
دلِ وامانده هم مسئول بودیم

به یادِ آسمانِ پُر ستاره...
به یادِ کفشهای پاره پاره...
دلم تا ناکجاها رفت امشب
هوایِ کودکی کردم دوباره

هوای خط کشیدن روی دیوار
هوای گونیا...نقّاله...پرگار
علوم و دینی و املاء و انشاء
کلاغِ قصه و روباه مکّار

هوای خانه...از نوعِ کلنگی
محلّه...کوچه ها...با آن قشنگی
هوای گریه کردن از تَهِ دل...
برای مُردنِ یک جوجه رنگی

رفیقِ من بگو با خود چه کردیم
که بی انگیزه و بی روح و سردیم؟!
کجایِ قصه گم کردیم خود را...
که حسرت میخوریم و کوهِ دردیم؟!

سبویِ کودکی افتاد و بشکست
تمام دلخوشیها رفت از دست
اگر گفتی کجا بازی عوض شد؟!
پس از تصمیم کبری...خاطرت هست؟!

تمام کودکی را پاک کردیم
هزاران کارِ وحشتناک کردیم
به هر شکلی که میشد زنده ماندیم
ولیکن زندگی را خاک کردیم...

#محمد_ رضا _نظری

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید.

@javaankavir
👈هفتصد و هفتاد و سومین 👉

جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


ساعت 17/30 🕔

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)


🌱 @JavaanKavir
👈هفتصد و هفتاد و سومین 👉

جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


ساعت 18 🕔

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)


🌱 @JavaanKavir
#مناجات_نامه
از مجموعه شعر طنز #نیشدارو


یارب از بالا به ما هم اعتنا کن لااقل
بختِ ما را هم از آن بالا صدا کن لااقل

نصف کشورهای دنیای تو از ما بهترند
وضع ما را نصف آنها با صفا کن لااقل

دیشِ عرشِ کبریایی گیر کرده سمتِ غرب!
چند روزی رویِ دیشَت را به ما کن لااقل!

در اروپا این همه حالِ اساسی می‌دهی
یک‌کم از آن حال را بر ما عطا کن لااقل

هر چه نعمت بود دادی به یو-‌اس-آیِ خبیث!
پنج‌شش درصد از آن را سهمِ ما کن لااقل

وضع ما را که تمام هفته مثل گامبیاست
هفته‌ای یک روز چون آنتالیا کن لااقل!

کشور ما را که در تاریخ سوتی داده است
جابجا در نقشه‌ی جغرافیا کن لااقل

مرز ایران را جدا کن از عراق و روسیه
مدتی همسایه‌ی ایتالیا کن لااقل

رتبه‌ی ما را که در دنیا از آخر سومیم
از همان آخر ششم در آسیا کن لااقل!

وقتی اینجا بین ما قانونِ جنگل حاکم است
وضع ما را سوژه‌ی راز بقا کن لااقل!

هر که آمد یک گره وا کرد، ده تا بست جاش
آن گره‌های دُرُشتش را تو وا کن لااقل

این عصایی را که دادی نیل را نشکافت خوب
محض خنده گاه آن را اژدها کن لااقل!

هرچه کردیم این وطن یک پله هم بالا نرفت
پس خودت پایین بیا و کودتا کن لااقل!

از دعای ما که کاری برنیامد سالها
بارالها! پس خودت ما را دعا کن لا اقل!

#شروین_سلیمانی

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید

@javaankavir
👈هفتصد و هفتاد و چهارمین 👉

جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


ساعت 18 🕔

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)


🌱 @JavaanKavir
نوشتن اندیشه می‌خواهد و سرودن ذوق و احساسات ارزشمند. هر موفقیت بزرگی نتیجه‌ی هزاران تلاش کوچک و عادی است که مورد ستایش دیگران قرار نمی‌گیرد.
نوشتن یک لذت غمگین است.
وقتی برای یافتن واژه‌ها، باید دامنه لغاتت را توسعه دهی.
زمانی که تو در نقطه‌ای از جغرافیا زندگی می‌کنی که از ادبیات روز جامعه و از امکانات کافی و اساتید خوب و کلاس و کارگاه‌های نویسندگی صدها کیلومتر فاصله داری، نوشتن یک هنجارشکنی جسورانه است و تو پنهانی از عشق می‌نویسی و می‌خوانی و با عشق می‌خندی و گریه می‌کنی.

🔸سرکار خانم مریم خان آبادی، چاپ مجموعه‌ی کتاب شعر «برآیند» را به شما تبریک عرض کرده و توفيق روز افزون شما را در خدمت به جامعه ادبی كشور از خداوند متعال خواستاريم.

انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل

@javaankavir
خدایا حال دنیا را عوض کن با نگاهی
که بیچاره شد آدم چه بخواهی چه نخواهی

تبر بردار و از ریشه در آور خانه ی جهل
که جز ابلیس، حوا را نبوده هم گناهی
 
بنا کن روی این جغرافیا از نو بهشتی
که شاید از غم و اندوه مخلوقت بکاهی

 زمین پیچیده در دور خودش از درد طغيان
زمان وقتی کشانده پای ما را در تباهی
 
طلوعی را نمی بینم در این شب های بن بست
که افتاده وطن در رنج و در دام سیاهی
 
رسول و منجی ات با حکم دین و نامی از تو
خزان پوشانده بر رخسار سبز هر گیاهی
 
  نشسته بر تن تاریخ مان آماسی از بغض
که فریادِ سکوتش می دهد این را گواهی
 
جهان ات مبتلا گشته به کفر و خالی از عشق
از آن روزی که خورشیدت نیاورده پگاهی

عوض کن راه تاریک بشر را قبل برزخ
که پایانی ندارد این مسیر اشتباهی....

#محمد _میرزازاده

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
👈هفتصد و هفتاد و پنجمین 👉

جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


ساعت 18 🕔

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)


🌱 @JavaanKavir
"مورد مذکور!"

می‌گفت شیخی: پای منبر نور می‌گیری
اینجا عسل را از خودِ زنبور می‌گیری

من هرچه می‌گویم بگو چشم و اطاعت کن
انگار داری از خدا دستور می‌گیری

اینجا اگر با زن‌ستیزان هم‌صدا باشی
در آن جهان هر شب نوَد تا حور می‌گیری!

با آن وفورِ حور و این امیالِ بی‌تُرمز
ناچار از یک آشنا کافور می‌گیری!

شلوارِ مِی‌خواران اگر بر سَر کشی اینجا
آنجا شرابِ قرمزِ انگور می‌گیری!

هرقدر اینجا مرگ بفرستی به غربی‌ها
در آن جهان کام از زنانِ بور می‌گیری!

اینجا لبِ خواننده‌ها را گِل بگیر از دم
آنجا لب از خواننده‌ای مشهور می‌گیری!

یک عمر اگر اینجا خمارِ دلخوشی باشی
در جنّت از دستِ خودم وافور می‌گیری!

هر قدر اینوَر چوب توی پاچه‌ها کردی
آنوَر دوچندان داف را با تور می‌گیری!

گفتم که شیخا! بحثِ لااِکراهَ فِی‌الدّین کو؟
ایمانِ مردم را چرا با زور می‌گیری؟!

من مطمئنم دیشِ تو با باد چرخیده
امواجِ صافِ عرش را ناجور می‌گیری!

وقتی تمامِ فکر و‌ ذکرت ناف تا زانوست
هر مطلبی را موردِ مذکور می‌گیری!

✍️شروین سلیمانی

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید

@Javaankavir
👍1
شــــروعِ هیچ نبردی به خاطرِ من نیست
شدم ‌شبیه به شاهی که فکرِ میهن نیست

غــــرورِ زخمــیِ یک شــــاعرانه ی تلخــم
دلم‌ به خوش شدنِ شاهنامه روشن نیست

سرم به سنگ نخورده ولی دلم... افسوس
کسی به فکرِ دلِ زخم‌ خورده ی من نیست

شبیهِ کـــوه ام‌ و آتشفشـــانِ سینــه ی من
اگر زبانــه بگیرد ، مجــــالِ بهمــــن نیست

سکــوتِ آیِنه ها از شکسـت ، تلخ تر است
سکــوتِ مَرد ، کم از گریه کردنِ زن نیست

مــن و تــو عاقبــتِ بـــرگ هایِ پاییزیـــم
که سرنوشتِ غم انگیزمان شِکفتن نیست

به آن دلی که به دستت سپرده ام سوگند
که دلسِپرده دگر اهلِ دل ســپردن نیست

گذشــــتم‌ از غـزلِ چشــــم‌ هایِ تــو امّــا
همیشه یوسفِ این قصّه پاکدامن نیست



#ابراهیم_زمانی

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید

@Javaankavir
👈هفتصد و هفتاد و ششمین 👉

جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


ساعت 18 🕔

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)


🌱 @JavaanKavir
👈هفتصد و هفتاد و هفتمین 👉
777

جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


ساعت 18 🕔

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)


🌱 @JavaanKavir
داستان کوتاه : آن سو... !

نوشته: محمّد طالبی

نَصراللّه خان بسم اللّه الرحمن الرحیم می گوید و وُضو می گیرد و جانَمازی پَهن می کند و رو به قِبله که سمتِ پنجره اُتاق است می ایستد و شروع به خواندن نماز مغرب و عشاء می کند.
زن اش از روی سَماور قوری را برمی دارد و یک استکان چای وسط سینی می گذارد و به سَجده شوهرش چشم می دوزد.
نمازِ نصراللّه خان که تمام می شود از وسطِ جانمازی تسبیح برمی دارد و چهار زانو شروع به خواندنِ دُعا و نیایش می کند.
جانمازی را جمع می کند و بر روی تاقچه اُتاق پیش آینه برمی گرداند و کنار زن اش سِه کُنجِ دیوار می نشیند. حبّه قندی برمی دارد و چای را داخل نعلبکی می ریزد و می خورد.
اللّه اکبر می گوید و دوباره به فکر فرو می رود... !
زن اش به سکوتِ او نگاه می کند. استکان برمی دارد و قوری دست می گیرد و چایِ دیگری برایش می ریزد.
لب باز می کند و رو به شوهرش می گوید :
فرصتی نداریم مَرد، فردا مُهلت تمام می شود و طلبکارها به همراه مأمور زنگِ خانه را می زنند و می آیند و تو را می برند. بدهیِ ات زیاد هست و نمی توانی دوباره فرصتی بگیری و وقت بِخری. دست از لج بازی بردار و پول نُزولی که برای گرفتن اش شکّ و تردید داری را از شوهر خواهرم آقا حیدر تهیّه کن و یا مَبلغ بلاعوضی که برادرت اصغر آقا به تو قول اش را داده بگیر و استغفراللّه... !
زن کمی سکوت می کند و لحظاتی بعد می گوید :
استغفراللّه این یک دفعه چشم رویِ اعتقاداتت بگذار و از شرّ طلبکارهایت خلاص شو... !
نصراللّه خان با تردید به حرف های زن اش گوش می دهد و نگاه از پنجره که آن طرف اش شب تازه از راه رسیده بود برنمی دارد.
با صدای لرزانی به زن اش می گوید :
هرچه فکر می کنم می بینم نمی شود. عُمری با پولِ حلّال زندگی کرده ام و همیشه به امثال برادرِ خَلاف کار و باجِناق رِباخوار ام فکر می کنم که چطور قرار است جوابِ خدا را بدهند. سختی زیاد کِشیده ام و در این دنیا با همه بالا و پائین اش پیش رفته ام.
پولی که برادرم بابتِ دادن اش خیال ام را برای بدهی هایم راحت می کند، پولِ فِساد و زَد و بَند و هزار جور کلّه مُعلّق بازی ست و به قیمت تباه شدن زندگی دیگران جمع شده.
اصغر آقا از این پول ها زیاد دارد و نمی توانم با گرفتن این مبلغِ بلاعوض شریک کارهای او شوم و دنیا و آخرت ام را فَدای بدهی ام بکنم... !
باجِناق ما آقا حیدر هم دستِ کمی از برادرم ندارد. هر دو نفر مِثلِ هَم اند فقط شِکل کارهای شان فرق دارد. اگر پولِ نُزول شوهر خواهرت را بگیرم عَمَل ام دستِ کمی از نُزول خوریِ او ندارد.
پولِ نُزول، هم خیر و بَرکت ندارد و هم احساس گُناه می کنم. نُزول گرفتن خودِ نُزول خوردن است... !
فوق اش بیایند و بعد از یک عُمر آبروداری زنگ خانه ام را بزنند و جلوی در و همسایه دست بَند بزنند و زندان ام بیندازند... !
زن اش پا می شود و کاغذی که دُعای فَرَج تویَش نوشته از لایِ قرآن برمی دارد و به پُشتیِ سبز رنگی تکّیه می دهد و زیرلب شروع به خواندن می کند.
نصراللٌه خان دَست به زانو می کِشد و به پیرشدن خودش و زن اش زیرِ بارِ قَرض هایی که برای عروسیِ دخترش فاطمه رفته می اندیشد.
به زندگیِ زن و دخترش که فکر می کند وسوسه خودکُشی ای که در خلوت مدّتی ست گریبان او را گرفته بی خیال اش می شود امّا باز دوباره سراغ او می آید و سپس به بارِ سنگینی که بر دوش دارد نگاهی می اندازد و آخرِ این نگاه به گُناه بودنِ وسوسه اش می رسد... !
شب سایه ی سیاه اش را بر روی خانه می اندازد و او را با افکارش در خواب فرو می برد.
روز بعد با صدای بانگِ مؤذن بیدار می شود. وضو می گیرد. به نماز می ایستد. نماز که تمام می شود منتظر صبح می نِشیند.
زن اش نمی داند او را از چه چیزی مُنصرف و یا به چه تَرغیب کند... !
صدای زنگِ خانه به صدا در می آید. کُت و شلوار می پوشد. نگاه به زن می اندازد.
زن می خواهد جُمله ای بگوید ولی نمی تواند.
با زن خداحافظی می کند و پا بیرونِ اُتاق می گذارد.
جلوی در می ایستد. آن را باز می کند. طلبکارها، مأمور قدّ بلندی همراه شان آورده اند.
نگاهِ بدون احساسی در صورت آن ها نشسته است. به نصراللّه خان خیره می شوند و منتظر گفتن کلمه ای از اویَند ولی جُملات در دهان اش نمی چَرخد.
زن تسبیحی زیر چادر به دست گرفته و از آن سویِ پنجره در سکوت او را تماشا می کند ... !
نگاهی به زن می اندازد و درب خانه را پشت سَر می بندد.
مأمور کُلاه لبّه دار نظامیِ خود را با دست بالا می دهد و دست بَندی از فانوسقهِ کَمرش باز می کند و به دست هایش می زند.
او را سوار ماشینی که ابتدای کوچه کنارِ تیرِبرق مُنتظرشان هست می کنند.
برای سوار شدن لحظاتی مَکث می کند و از زیر عینک طبّی اش به همسایه های کُنجکاوی که یکی در میان به کوچه آمده اند چشم می دوزد.
سُرفه ای می کند و کنارِ مأمور عقبِ ماشین می نِشیند و همراهِ طلبکارها راه می اُفتد.

نویسنده : محمّد طالبی
داستان کوتاه

بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار بشم!
و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای "ننه‌نخودی" بود!!
ننه‌نخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچ‌وقت بچه‌دار نشده بود.
می‌گفتند جوان که بوده شاداب و سرحال بوده، سرخاب می‌زده، برای بقیه نخود می‌ریخته و فال می‌گرفته.
پیر که شده، دیگر نخود نریخته ؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش.
زمستون و تابستون آب‌یخ می‌خورد، ولی یخچال نداشت.
مامان می‌گفت: "جگرش داغه!"

ننه برای خنک کردنِ جگرش، شبها راه می‌افتاد می‌آمد درِ خانه‌ی ما را می‌زد و یک قالب بزرگ یخ می‌گرفت.
توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسه‌ی ننه‌نخودی" بود.
ننه با خانه‌ی ما ندار بود و‌تعارف نداشت.
درِ کوچه اگر باز بود بی‌در زدن می‌آمد توی خونه ، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم می‌آوردیم برای او.
با بابا رفیق شده بود!
برای بابام شال‌گردن و جوراب پشمی می‌بافت و باهاش که حرف می‌زد توی هر جمله یک "پسرم" می‌گفت.
مثلاً سلام پسرم ؛ خوبی پسرم؟ رنگت پریده پسرم ؛ خداحافظ پسرم...

یک شبِ تابستون که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع شده بودیم ؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد توی حیاط.
بچه‌ی فامیل که از ورود یکباره‌ی یک پیرزن کوچولوی مو حنایی ترسیده بود ، جیغ زد و گریه کرد.
ننه نخودی به بچه‌ آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد.

بچه‌ را آرام کردیم و کاسه‌ی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم.

بابا وقتی قالب یخ را می‌انداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت:
"ننه ! از این به‌بعد در بزن!"
ننه، مکث کرد!!
به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بی‌حرف رفت.
و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد.

کاسه‌ی ننه‌ نخودی ماند توی جایخی ماند و روی یَخِش، یک لایه برفک نشست.
یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانه‌ی ننه.
در را باز کرد.
به بابا نگاه کرد.
گفت: " دیگه آبِ یخ نمی‌خورم، پسرم!"
قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود.
شبیه مادری شده بود که بچه‌هاش بی‌هوا برده باشنش خانه سالمندان.
درِ خانه‌ی بابا را زدن برای ننه، شبیه کارت‌زدن بود برای ورود به شرکت خودش!

او توی خانه‌ی ما کاسه داشت ، بشقاب داشت و یک "پسر"( بابام).

برای اثبات مادربودنش به خودش و بقیه، نیاز داشت که کاری را بکند که بقیه‌ی مادرها مجاز به انجامش نبودند!!
"بی‌در زدن به خانه‌ی پسرش رفتن"!

یک در ، یک درِ آهنی ناقابل ،
ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را بیادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده !

ننه‌نخودی یک روز داغ تابستان مُرد.
توی تشییع‌ جنازه‌اش کاسه‌ی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده براش اشک ریخت و مدام آب یخ خورد.
جگرش داغ شده بود.
😭😭😭😭😭😭😭
«فرضی‌پور»

یک حرف، یک عکس العمل، یک نگاه، و ... !!
چقدر آثار به همراه دارد...!!
مراقب رفتارمون با همدیگه باشیم!!
📒📒📒📒📒📒📒
یک سیب افتاد و جهان از قانون جاذبه باخبر شد.
میلیون‌ها جسد افتاد و مُرد،
ولی بشر معنی "انسانیت"
را درک نکرد!

"چارلی چاپلین"

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید.

@JavaanKavir
👈هفتصد و هفتاد و هشتمین 👉
778

جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


ساعت 18 🕔

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)


🌱 @JavaanKavir
#طنزیمات_ادبی
از زرنگی هایمان بسیار صحبت می کنیم
با شعار و اهرم آمار صحبت می کنیم

بچه ها را می فرستیم آن طرف با نقشه ای
بعد هم از نقش استکبار صحبت می کنیم

پاک و طاهر حق هم را می خوریم و با وقار
از کثافت کاری کفار صحبت می کنیم

از گشادی خیر اما در خصوص تنگیِ
مانتو و کوتاهی شلوار صحبت می کنیم

شیر را تنها میان گرگ ها وا می نهیم
بعد، از نامردی کفتار صحبت می کنیم

کل امکانات را از برج بالا می کشیم
پشتش از کوتاهی دیوار صحبت می کنیم

در بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست
ما ولی البته طوطی وار صحبت می کنیم

ما که جز در بحث آزادی نداریم اختیار
در همین موضوع، بالاجبار، صحبت می کنیم!

در خصوص سرعت اجرای بعضی کارها
حین یک خمیازه ی کشدار صحبت می کنیم

قیصری جان هر چه می خواهد دل تنگت بطنز
شک نکن انگار با دیوار صحبت می کنیم!

#عبدالرضا_قیصری

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید.

@JavaanKavir
پس از آن اشتباه نسل دیروزی
که گم شد حق ما با طرز مرموزی!

زمستان آمد و از ترس کولاکش
همه سرگرمی ما شد زمان سوزی 

پدر تن داده  بر بیگاری و ذلت
به هر قیمت برای لقمه ای روزی

به خود می لرزم از وقتی بنام دین
حکومت می‌رود سمت دهان دوزی

تظاهر های روشنفکری این جمع
ندارد جز مکافات و بد آموزی

به ظاهر من مسلمانم ولی افسوس
که جهل ام می گذارد قوز بر قوزی!

بشر گم کرده هیبت های انسان را
همیشه در توهم های پیروزی

سکوت و وحشت از شب های بی فردا
برای ما ندارد جز سیه روزی

نمی گردد جهان تسخیر آن دینی
که دارد در نهادش فتنه افروزی

زمان فریاد داغ از ما طلب دارد
نه اعدام و نه زندان و نه خود سوزی...
 

#محمد_ میرزازاده

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید.

@JavaanKavir