در سکوت بی جانم
حضور تو خالیست
اما یادت را
از دور دست ها
نفس می کشم
تو در ردیفی از سپیدارها
غلت میزنی
و من تنهاتر از همیشه
در بن بست ذهنم
لگد به سینی
چای دو نفره میزنم،
نمیدانم شاید
تو هستی و من اختلال حواس دارم
با این همه
تو تنها کسی هستی
که در خیالم
با قدم هایت
زیر گوش خیابان
باران خورده ام میزنی،
تو چه باشی
چه نباشی
هر صبح در چشمان
به خواب نرفته ام
بیدار می شوی...
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@Javaankavir
حضور تو خالیست
اما یادت را
از دور دست ها
نفس می کشم
تو در ردیفی از سپیدارها
غلت میزنی
و من تنهاتر از همیشه
در بن بست ذهنم
لگد به سینی
چای دو نفره میزنم،
نمیدانم شاید
تو هستی و من اختلال حواس دارم
با این همه
تو تنها کسی هستی
که در خیالم
با قدم هایت
زیر گوش خیابان
باران خورده ام میزنی،
تو چه باشی
چه نباشی
هر صبح در چشمان
به خواب نرفته ام
بیدار می شوی...
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@Javaankavir
در آن شهری که باران می شود اشــکِ یتیمانــش
چه فرقی می کند نام و نشــانِ یک خیابانــش ؟
چه فرقی می کند رنــگِ شهــید و ننگِ اعدامــی
به دیواری که پنهان است مــرزِ کفــر و ایمانــش
یقین دارم که استدلالِ قاضــی طبلِ توخالــیست
به قرآن می خورم سوگــند ، قرآن نیست قرآنش
جهان جهل است جایی که خدا هم تازه فهمیده است
چــرا سجــده نکــرد آن روز شــیطان پیشِ انســانش
مــن از آذیــنِ مسجــد با چــراغ خــانــه فهــمیــدم
چــرا بستــه اســت دربِ کــعبــه رویِ میهمــانانــش
دوباره برّه ای از گَــلّه گُم شد ، گوسفندی گــفت :
گناهِ خان چه بوده ؟ گُرگ بسیار است و چوپانش ...
در این دشتِ سراسر زوزه ، اشکِ گُرگ هم جاریــست
که سلطان سیر و سگ ها سیر و رعیت سیر از جانش
ســرِ ســلطان ســلامت باد ، ســگ ها باوفــا هستند
ولــی خــالــی نمــی مانــد وطــن از شــیرمــردانــش
#ابراهیم_زمانی_قم
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@Javaankavir
چه فرقی می کند نام و نشــانِ یک خیابانــش ؟
چه فرقی می کند رنــگِ شهــید و ننگِ اعدامــی
به دیواری که پنهان است مــرزِ کفــر و ایمانــش
یقین دارم که استدلالِ قاضــی طبلِ توخالــیست
به قرآن می خورم سوگــند ، قرآن نیست قرآنش
جهان جهل است جایی که خدا هم تازه فهمیده است
چــرا سجــده نکــرد آن روز شــیطان پیشِ انســانش
مــن از آذیــنِ مسجــد با چــراغ خــانــه فهــمیــدم
چــرا بستــه اســت دربِ کــعبــه رویِ میهمــانانــش
دوباره برّه ای از گَــلّه گُم شد ، گوسفندی گــفت :
گناهِ خان چه بوده ؟ گُرگ بسیار است و چوپانش ...
در این دشتِ سراسر زوزه ، اشکِ گُرگ هم جاریــست
که سلطان سیر و سگ ها سیر و رعیت سیر از جانش
ســرِ ســلطان ســلامت باد ، ســگ ها باوفــا هستند
ولــی خــالــی نمــی مانــد وطــن از شــیرمــردانــش
#ابراهیم_زمانی_قم
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@Javaankavir
👈هفتصد و هفتاد و دومین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت 19 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت 19 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
👈دوستان با ماسک تشریف بیاورند
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
دوستان عزیز سلام
سلام
👈بدلیل جلوگیری از شیوع کرونا انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد..
به امید روزهای خوب و خالی از همه اتفاقات بد برای هموطنان عزیز 🌷🌷🌷
@Javaankavir
سلام
👈بدلیل جلوگیری از شیوع کرونا انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد..
به امید روزهای خوب و خالی از همه اتفاقات بد برای هموطنان عزیز 🌷🌷🌷
@Javaankavir
چه کرده با تو مگر این صدای خستهی ما
که باز قفل زدی بر دهان بستهی ما؟!
به جمعِ جیرهخورانت فزون نخواهی کرد
هرآنچه کم کنی از خیلِ دار و دستهی ما
به دانههای حقیرِ تو فضله میریزند
پرندگان غیورِ ز دام رَستهی ما
رسد شبی که زمین را به آسمان ببرند
عقابهای به کُنج قفس نشستهی ما
بترس از آنکه تو را آتشی عظیم شود
جرقّههای به انبار کاه، جَستهی ما
.
.
به طعنه گفت: چه کس خواهد ایستاد آنروز؟!
جواب دادمش: این قامت شکستهی ما...
#محمدرضا_طاهری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید 🌷🌷🌷🌷
@Javaankavir
که باز قفل زدی بر دهان بستهی ما؟!
به جمعِ جیرهخورانت فزون نخواهی کرد
هرآنچه کم کنی از خیلِ دار و دستهی ما
به دانههای حقیرِ تو فضله میریزند
پرندگان غیورِ ز دام رَستهی ما
رسد شبی که زمین را به آسمان ببرند
عقابهای به کُنج قفس نشستهی ما
بترس از آنکه تو را آتشی عظیم شود
جرقّههای به انبار کاه، جَستهی ما
.
.
به طعنه گفت: چه کس خواهد ایستاد آنروز؟!
جواب دادمش: این قامت شکستهی ما...
#محمدرضا_طاهری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید 🌷🌷🌷🌷
@Javaankavir
ای دلربا که نام تو را نان گذاشتند
مردم برای داشتنت،جان گذاشتند
یک عده در نبود تو اندوه سق زدند
قومی برای وصل تو تنبان گذاشتند
شبهای قدر،گریه ی مردم برای توست
در ختمها برای تو قرآن گذاشتند
رستم به هفت مرحله تا هفت کوه رفت
اما برای لمسِ تو صد خان گذاشتند
اهل یقین،که دامن حق را گرفته اند
وقتِ گرسنگی،همه دامان گذاشتند
هی ذره ذره کم شدی از سفره و تو را
در سفره های مردم لبنان گذاشتند
در دسترس نبودی از این رو تو را به مهر
در سطلهای توی خیابان گذاشتند
باید از این به بعد تو را جان صدا کنیم
از بس که خلق بر سر تو جان گذاشتند
#مصطفی_علوی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@Javaankavir
مردم برای داشتنت،جان گذاشتند
یک عده در نبود تو اندوه سق زدند
قومی برای وصل تو تنبان گذاشتند
شبهای قدر،گریه ی مردم برای توست
در ختمها برای تو قرآن گذاشتند
رستم به هفت مرحله تا هفت کوه رفت
اما برای لمسِ تو صد خان گذاشتند
اهل یقین،که دامن حق را گرفته اند
وقتِ گرسنگی،همه دامان گذاشتند
هی ذره ذره کم شدی از سفره و تو را
در سفره های مردم لبنان گذاشتند
در دسترس نبودی از این رو تو را به مهر
در سطلهای توی خیابان گذاشتند
باید از این به بعد تو را جان صدا کنیم
از بس که خلق بر سر تو جان گذاشتند
#مصطفی_علوی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@Javaankavir
❤1
نقیضه:
«من که از آتشِ دل چون خمِ می درجوشم»
باز هم ماهِ عزا آمد و مشکی پوشم
عاشقِ قیمه ام و دیر بیایم حتماً
بوی نذری ببرد آخرِ صف از هوشم
وای از آن لحظه که کفگیر خورَد بر تهِ دیگ
«مُهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم»
در چنین حالتی از شدتِ ناکامی خویش
مگسِ مادّه را روی هوا میدوشم
تا به من هم سِمَتی داخلِ مطبخ بدهند
با مدیرانِ تکایا همه شب میجوشم
میروم جفت کنم کفشِ عزاداران را
تهِ چاییِ تبرک شده را مینوشم
میشود یاد بگیرم هنر مداحی
با صدای خشن و حنجره ی مخدوشم
«برود هر که دلش خواست شکایت بکند»
من فقط در طلبِ پاکت خود میکوشم
«از صدای سخنِ عشق ندیدم خوشتر»
اگر البته صدایش برود در گوشم
ساکنِ جردن و تجریش و ولنجک هستم
گرچه این یک دهه ، زنجیر زنان در شوشم
وسطِ سینه زنی چشم به بیرون دارم
در پیِ مُخ زدن مهوش و آذرنوشم
میزنم سینه برای لبِ عطشانِ حسین
عَلَمِ عشقِ یزید است ولی بر دوشم...
#حمید_اسماعیلی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
«من که از آتشِ دل چون خمِ می درجوشم»
باز هم ماهِ عزا آمد و مشکی پوشم
عاشقِ قیمه ام و دیر بیایم حتماً
بوی نذری ببرد آخرِ صف از هوشم
وای از آن لحظه که کفگیر خورَد بر تهِ دیگ
«مُهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم»
در چنین حالتی از شدتِ ناکامی خویش
مگسِ مادّه را روی هوا میدوشم
تا به من هم سِمَتی داخلِ مطبخ بدهند
با مدیرانِ تکایا همه شب میجوشم
میروم جفت کنم کفشِ عزاداران را
تهِ چاییِ تبرک شده را مینوشم
میشود یاد بگیرم هنر مداحی
با صدای خشن و حنجره ی مخدوشم
«برود هر که دلش خواست شکایت بکند»
من فقط در طلبِ پاکت خود میکوشم
«از صدای سخنِ عشق ندیدم خوشتر»
اگر البته صدایش برود در گوشم
ساکنِ جردن و تجریش و ولنجک هستم
گرچه این یک دهه ، زنجیر زنان در شوشم
وسطِ سینه زنی چشم به بیرون دارم
در پیِ مُخ زدن مهوش و آذرنوشم
میزنم سینه برای لبِ عطشانِ حسین
عَلَمِ عشقِ یزید است ولی بر دوشم...
#حمید_اسماعیلی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
در امتدادِ خاطراتِ فصل غربت
آقا دوباره میرسد ماه محرم
از تلخي آنچه که بر حالت گذشته
سایه به سایه میدود در باورم غم
با خواندن مرثیه ات حالم شده بد
گویا بهانه می شود کم کم فراهم
باید برای تو بگریم یا برای...
زخم پدر که می شود کم کم مجسم
تو وضع خوبی داری و در هر عذایت
شام و نهار جلسه هایت روبراه است
اما پدر از شرم جریان نداری
هر شب سرش مانند مولا توی چاه است
عمری کنار روضه هایت از ته دل
مانند ابر نو بهاران گریه کردم
غیر از محرم در تمام روز و شب ها
در حسرت یک لقمه ی نان گریه کردم
از کودکی در زیر بیرق های مشکی
اندیشه ام همپای تو ضد ستم شد
حالا فقط با دیدن حجم تناقص
آبادیم ویرانه ای مانند بم شد!
حتمن خبری داری که با نام قشنگت
صدها مغازه وا شده بالای منبر
هر شب سرت را می بُرند از سینه آقا
مداح و واعظ هر کدام از هم جلوتر
آقا خودم دیدم که بعضیها همیشه
اسم تو را هی در قسم ها می فروشند
این رودهای هرزه گرد بی سر و تَه
تنها به نفع خود همیشه می خروشند
بر هم زده ساز و دهل آرامشی که
دنبال آن بودی دهی هدیه به مردم
از خواب دیدم می پرَد با این صداها
بیمار رنجوری برای بار چندم!
آقا سفارش کرده ای گر دین نداری
آزاده باش و در صف آزاد مردان
دین که شده بازیچه ی مشتی هوس باز
آزاده مردان هم اسیر بند و زندان!..
از کُشته های متن تاریخم هویداست
تاوانِ بیداري در اوج سیاهی
حالا پس از تسخیر دینت با هیاهو
از تو فقط نامی بجا مانده، نه راهی!
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
آقا دوباره میرسد ماه محرم
از تلخي آنچه که بر حالت گذشته
سایه به سایه میدود در باورم غم
با خواندن مرثیه ات حالم شده بد
گویا بهانه می شود کم کم فراهم
باید برای تو بگریم یا برای...
زخم پدر که می شود کم کم مجسم
تو وضع خوبی داری و در هر عذایت
شام و نهار جلسه هایت روبراه است
اما پدر از شرم جریان نداری
هر شب سرش مانند مولا توی چاه است
عمری کنار روضه هایت از ته دل
مانند ابر نو بهاران گریه کردم
غیر از محرم در تمام روز و شب ها
در حسرت یک لقمه ی نان گریه کردم
از کودکی در زیر بیرق های مشکی
اندیشه ام همپای تو ضد ستم شد
حالا فقط با دیدن حجم تناقص
آبادیم ویرانه ای مانند بم شد!
حتمن خبری داری که با نام قشنگت
صدها مغازه وا شده بالای منبر
هر شب سرت را می بُرند از سینه آقا
مداح و واعظ هر کدام از هم جلوتر
آقا خودم دیدم که بعضیها همیشه
اسم تو را هی در قسم ها می فروشند
این رودهای هرزه گرد بی سر و تَه
تنها به نفع خود همیشه می خروشند
بر هم زده ساز و دهل آرامشی که
دنبال آن بودی دهی هدیه به مردم
از خواب دیدم می پرَد با این صداها
بیمار رنجوری برای بار چندم!
آقا سفارش کرده ای گر دین نداری
آزاده باش و در صف آزاد مردان
دین که شده بازیچه ی مشتی هوس باز
آزاده مردان هم اسیر بند و زندان!..
از کُشته های متن تاریخم هویداست
تاوانِ بیداري در اوج سیاهی
حالا پس از تسخیر دینت با هیاهو
از تو فقط نامی بجا مانده، نه راهی!
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
چگونه میتواند با من و تو راستگو باشد
جهانی که سفیرِ صلحِ آن یک جنگجو باشد؟
من آن ساعت شرابِ خویش را بر خاک میدیدم
که گفتی سنگ، مسئولِ حفاظت از سبو باشد
چه خواهی کرد اگر بینِ دو لشکر از حرامیها
اسارت پُشتِسر، نفرین و نکبت روبرو باشد؟
چه خواهی کرد اگر رودی که جاری گشتهای با آن
روان تا بسترِ دریایی از خِلط و خَدو باشد؟
به جای اشک، خاری رُسته باشد گوشهی چشمت
به نامِ نعره هردم استخوانی در گلو باشد
جهان بازیچهی رفتار لُمپنهاست، باور کن
گمانم اتّفاقاتِ عجیبی پیشِ رو باشد...
#محمدرضا_طاهری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
جهانی که سفیرِ صلحِ آن یک جنگجو باشد؟
من آن ساعت شرابِ خویش را بر خاک میدیدم
که گفتی سنگ، مسئولِ حفاظت از سبو باشد
چه خواهی کرد اگر بینِ دو لشکر از حرامیها
اسارت پُشتِسر، نفرین و نکبت روبرو باشد؟
چه خواهی کرد اگر رودی که جاری گشتهای با آن
روان تا بسترِ دریایی از خِلط و خَدو باشد؟
به جای اشک، خاری رُسته باشد گوشهی چشمت
به نامِ نعره هردم استخوانی در گلو باشد
جهان بازیچهی رفتار لُمپنهاست، باور کن
گمانم اتّفاقاتِ عجیبی پیشِ رو باشد...
#محمدرضا_طاهری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
Forwarded from اتچ بات
برای مادر و دو دختر قربانیاش
و دوش پدری
که تحملِ سنگینیِ غمِ نان را نداشت
◼️◼️◼️◼️◼️◼️
تکانم داده طوفانی پر از وحشت
که می ریزد همه بال و پرم با درد
دوباره شعله ور شد فکر مغشوشم
ولی یخ می زنم با خاطراتی سرد
تصور کن که طفلی نامه بنویسد
خدا گیرنده ی آن نامه اش باشد
به امید اجابت روی موج اشک
دعا در نیمه شب برنامه اش باشد
تصور کن که بنویسد نیازش را
به امیدی که می خواند خداوندش
بگوید از پدر با سگ دویی هاییش
که خالی تر شده دست توانمندش
پدر شرمنده از این که پس از عمری
نداری، بد بياری شد سرانجامش
ندارد چاره ای جز این که می باید
زند چوب حراجی را به اندامش
نه تنها با فروش کلیه اش مشکل
نشد حل که به سمت مرگ مایل شد
جنون می بارد از فقر و به یک لحظه
پدر ناباورانه گرگ و قاتل شد
گلویم را فشرده بغض سنگینی
که می بینم نشسته دختری تنها
بجز مادر که غلتیده به خون خود
کنار پیکر بی جان خواهرها
بیا ای هموطن در خیمه ی شعرم
تماشا کن شرر را بر نیستانم
دقیقاً ظهر عاشورا شده شهرم
محرم شد برایت روضه می خوانم
تنم می لرزد از وقتی که می خوانم
به هر خطی مصیب های جریانش
چرا شاعر نوشته با شکم سیری
هر آن کس داده دندان می دهد نانش؟
خدا گویا ندیده نامه را هرگز
زبس سرگرم خلق حوریان گشته
میان این همه مخلوق نافرجام
فقط هم کاسه با پیغمبران گشته!
کلافه می شوم وقتی که می بینم
همه بازیچه ی دین و خداوندیم
دقیقاً بی خیالِ هر چه پیش آید
میان گریه با دیوانه می خندیدم
#محمد_میرزازاده
🌱 @javaankavir
*فایل پیوست، تصویر نامهی دختر است به خدا
و دوش پدری
که تحملِ سنگینیِ غمِ نان را نداشت
◼️◼️◼️◼️◼️◼️
تکانم داده طوفانی پر از وحشت
که می ریزد همه بال و پرم با درد
دوباره شعله ور شد فکر مغشوشم
ولی یخ می زنم با خاطراتی سرد
تصور کن که طفلی نامه بنویسد
خدا گیرنده ی آن نامه اش باشد
به امید اجابت روی موج اشک
دعا در نیمه شب برنامه اش باشد
تصور کن که بنویسد نیازش را
به امیدی که می خواند خداوندش
بگوید از پدر با سگ دویی هاییش
که خالی تر شده دست توانمندش
پدر شرمنده از این که پس از عمری
نداری، بد بياری شد سرانجامش
ندارد چاره ای جز این که می باید
زند چوب حراجی را به اندامش
نه تنها با فروش کلیه اش مشکل
نشد حل که به سمت مرگ مایل شد
جنون می بارد از فقر و به یک لحظه
پدر ناباورانه گرگ و قاتل شد
گلویم را فشرده بغض سنگینی
که می بینم نشسته دختری تنها
بجز مادر که غلتیده به خون خود
کنار پیکر بی جان خواهرها
بیا ای هموطن در خیمه ی شعرم
تماشا کن شرر را بر نیستانم
دقیقاً ظهر عاشورا شده شهرم
محرم شد برایت روضه می خوانم
تنم می لرزد از وقتی که می خوانم
به هر خطی مصیب های جریانش
چرا شاعر نوشته با شکم سیری
هر آن کس داده دندان می دهد نانش؟
خدا گویا ندیده نامه را هرگز
زبس سرگرم خلق حوریان گشته
میان این همه مخلوق نافرجام
فقط هم کاسه با پیغمبران گشته!
کلافه می شوم وقتی که می بینم
همه بازیچه ی دین و خداوندیم
دقیقاً بی خیالِ هر چه پیش آید
میان گریه با دیوانه می خندیدم
#محمد_میرزازاده
🌱 @javaankavir
*فایل پیوست، تصویر نامهی دختر است به خدا
Telegram
attach 📎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انگار نفرین کرده اند
این خاک را اجداد ما....
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
این خاک را اجداد ما....
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
وقتی پرتقالها ناف دارند، ذرتها دندان دارند و پستهها دهان دارند، بعید نیست که از ما خیلی آدمتر باشند.
تازه من هندوانههایی را میشناسم که بیشتر از ما تُخم دارند.
گیلاسهایی را دیدم که کمتر از آدمی کِرم دارند.
فندُقی را دیدم که مغزش از خیلی از انسانها بیشتر است. نارگیلی دیدم که پشم دارد و پشمش از دست انسانها ریخته.
گلابیهایی را دیدم که بدون عمل، باسن ِ زیبایی دارند.
میوهای میشناسم که بدون آرایش، هلوست.
موزی میشناسم که لباسش مارکدار است.
دیروز یک "کلم ِ قُمری" خریدم و دیدم که برعکس ِ خیلی از آدمها ریشه دارد.
برعکس، آدم هایی را میشناسم که انگار "ترهبار" هستند.
مثلا دور و بر ما سیبزمینی کم نیست. جماعتی روانآزرده که مثل فلفل، تند هستند. مسئولینی را دیدم که از هندوانه پوست کلفتترند.
دیروز یکی را دیدم انگار سیر بود. آنقدر سیر بود که خودش را از پُل پرت کرد.
پدران ِ زحمت کشی را میشناسم که مثل بعضی پرتقالها دلشان خون است.
... و ملتی را میشناسم که آنها را برگ چغندر فرض میکنند.
بیخود نیست که پادشاهان میگویند: ملت کیلو چند؟؟
پادشاهانی که مثل بادمجان، تاج بر سر ِ خود میگذارند، ولی نمیدانند که تخمی هستند.
و ما شاعرها، توتفرنگیهایی هستیم که زبان ِ سُرخمان، سرِ سبزمان را به باد میدهد.
#محمود_برزین
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
تازه من هندوانههایی را میشناسم که بیشتر از ما تُخم دارند.
گیلاسهایی را دیدم که کمتر از آدمی کِرم دارند.
فندُقی را دیدم که مغزش از خیلی از انسانها بیشتر است. نارگیلی دیدم که پشم دارد و پشمش از دست انسانها ریخته.
گلابیهایی را دیدم که بدون عمل، باسن ِ زیبایی دارند.
میوهای میشناسم که بدون آرایش، هلوست.
موزی میشناسم که لباسش مارکدار است.
دیروز یک "کلم ِ قُمری" خریدم و دیدم که برعکس ِ خیلی از آدمها ریشه دارد.
برعکس، آدم هایی را میشناسم که انگار "ترهبار" هستند.
مثلا دور و بر ما سیبزمینی کم نیست. جماعتی روانآزرده که مثل فلفل، تند هستند. مسئولینی را دیدم که از هندوانه پوست کلفتترند.
دیروز یکی را دیدم انگار سیر بود. آنقدر سیر بود که خودش را از پُل پرت کرد.
پدران ِ زحمت کشی را میشناسم که مثل بعضی پرتقالها دلشان خون است.
... و ملتی را میشناسم که آنها را برگ چغندر فرض میکنند.
بیخود نیست که پادشاهان میگویند: ملت کیلو چند؟؟
پادشاهانی که مثل بادمجان، تاج بر سر ِ خود میگذارند، ولی نمیدانند که تخمی هستند.
و ما شاعرها، توتفرنگیهایی هستیم که زبان ِ سُرخمان، سرِ سبزمان را به باد میدهد.
#محمود_برزین
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
دندان نیش ، خنده ی چرکین گُرازها
ابلیسهای نحس ، محاسن دراز ها
تلفیقی از شریعت و سنت ، ریا و جهل
محصول وعظ منبری حقه باز ها
با قلبهای مندرس سنگی و فسیل
با مغزهای پوک ، چراگاه غاز ها
بر تَرک اُشتر بَدَوی خوش خیال و مست
بر اسب و استر نَسَبی یکه تاز ها
پُر کرده از دروغ و دغل کوله بار زهد
تر کرده از پساب و لجن جانماز ها
در باغها خزیده و چون سیم خاردار
پیچیده اند دور تن سرو نازها
دلتنگم از امارت شیطان به نام دین
تکرار درد ناک نشیب و فراز ها
#عبدالجبار_کاکایی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
ابلیسهای نحس ، محاسن دراز ها
تلفیقی از شریعت و سنت ، ریا و جهل
محصول وعظ منبری حقه باز ها
با قلبهای مندرس سنگی و فسیل
با مغزهای پوک ، چراگاه غاز ها
بر تَرک اُشتر بَدَوی خوش خیال و مست
بر اسب و استر نَسَبی یکه تاز ها
پُر کرده از دروغ و دغل کوله بار زهد
تر کرده از پساب و لجن جانماز ها
در باغها خزیده و چون سیم خاردار
پیچیده اند دور تن سرو نازها
دلتنگم از امارت شیطان به نام دین
تکرار درد ناک نشیب و فراز ها
#عبدالجبار_کاکایی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
بگذار از چشم تو و دنیا بیافتم
چون اتفاقی ساده با فردا بیافتم
سر می کشم آنقدر از چشم تو حسرت
تا در نگاه ناگهانت جا بیافتم
از من مخواه این روزهای ناگزیری
پیش تو باشم گوشه ای تنها بیافتم
تو وسوسه انگیز مثل سیب حوا
من تلخ می نوشم که از بالا بیافتم
بگذار تا شیرین ترین من تو باشی
مگذار با این شوکران از پا بیافتم...
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
چون اتفاقی ساده با فردا بیافتم
سر می کشم آنقدر از چشم تو حسرت
تا در نگاه ناگهانت جا بیافتم
از من مخواه این روزهای ناگزیری
پیش تو باشم گوشه ای تنها بیافتم
تو وسوسه انگیز مثل سیب حوا
من تلخ می نوشم که از بالا بیافتم
بگذار تا شیرین ترین من تو باشی
مگذار با این شوکران از پا بیافتم...
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
رواست تا ابدالدّهر زار زار کنم
چنانکه خون به دلِ ابرِ نوبهار کنم
ولی دریغ، که با اینهمه غمی که مراست
توانِ گریه ندارم، بگو چه کار کنم؟!
برایتان چه بخوانم؟ قناریام اما
زمانه خواسته از من که قار قار کنم!
اگرچه در پیِ گلهای دشت، خوار شدم
مباد شکوهای از رونقِ بهار کنم
به غیرِ زلفِ تو یک رشتهی مقاوم نیست
که دل به او دهم و خویش را به دار کنم
تویی که توصیهام میکنی به صبر، بگو
چگونه سیل خروشنده را مهار کنم؟!
عمیق، خنجر خود را بزن، که میخواهم
تمام عمر به این زخم افتخار کنم!
#محمدرضا_طاهری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
چنانکه خون به دلِ ابرِ نوبهار کنم
ولی دریغ، که با اینهمه غمی که مراست
توانِ گریه ندارم، بگو چه کار کنم؟!
برایتان چه بخوانم؟ قناریام اما
زمانه خواسته از من که قار قار کنم!
اگرچه در پیِ گلهای دشت، خوار شدم
مباد شکوهای از رونقِ بهار کنم
به غیرِ زلفِ تو یک رشتهی مقاوم نیست
که دل به او دهم و خویش را به دار کنم
تویی که توصیهام میکنی به صبر، بگو
چگونه سیل خروشنده را مهار کنم؟!
عمیق، خنجر خود را بزن، که میخواهم
تمام عمر به این زخم افتخار کنم!
#محمدرضا_طاهری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
دنیا همینجوری است
♦️. ♦️. ♦️
جهان بر سنگ ظلم است و حیات آدمی زوری است
همینجوری نگفتم واقعاً دنیا همینجوری است
چراغ خانهٔ ظالم چو قلب مؤمنان روشن
اجاق خانهٔ بیچارگان خاموش و پیزوری است
نپنداری زمین چون آسمان دریای کوکبهاست
که این سوسوی نور از اشکهای شمع کافوری است
در این ویرانسرا کس نیست، شوری هم اگر باشد
برای قصر چنگیزی است یا از کاخ تیموری است
چه شهری! شهروندانش تمامی شهربند شب
جواب قلعهبان یک عمر مأموری و معذوری است
به روی چشمهٔ خورشید چشم آسمان بسته است
به جایش ازدحام پشّگان بر گرد زنبوری است
نیامد بوی باران، کوچههامان تیرباران شد
در و دیوارها غرقابهٔ خون گل سوری است
به تب میسوزد اما واقعاً جان زمین سرد است
در این دوران سگمذهب که شرط دوستی، دوری است
فسرده، یخزده، مرده، فشرده، تار، آزرده
زمین -این صاف پهناور - ببین حالا عجب گوری است
*
زمین سرد است اما باز من در خواب میبینم
خدا در حال نفخ صور در گلهای شیپوری است
می و ساغر کنار هم، من و ساقی به هم سازیم
جهان در پیچ و تاب و باقی افعال منشوری است
بگردد هی، برقصد وی، بخواند نی، بچرخد می
جهان در خوابهای من به این شادی و پرشوری است
خدا! در خواب من دنیای تو برعکس میچرخد
ببخشایم! ببخشایم! که رؤیاهایم اینجوری است
*
شکسته، خسته، مانده، بسته در منظومهٔ غمها
همینجوری نگفتم -ای خدا- دنیایت اینجوری است
#عبدالله_مقدمی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
♦️. ♦️. ♦️
جهان بر سنگ ظلم است و حیات آدمی زوری است
همینجوری نگفتم واقعاً دنیا همینجوری است
چراغ خانهٔ ظالم چو قلب مؤمنان روشن
اجاق خانهٔ بیچارگان خاموش و پیزوری است
نپنداری زمین چون آسمان دریای کوکبهاست
که این سوسوی نور از اشکهای شمع کافوری است
در این ویرانسرا کس نیست، شوری هم اگر باشد
برای قصر چنگیزی است یا از کاخ تیموری است
چه شهری! شهروندانش تمامی شهربند شب
جواب قلعهبان یک عمر مأموری و معذوری است
به روی چشمهٔ خورشید چشم آسمان بسته است
به جایش ازدحام پشّگان بر گرد زنبوری است
نیامد بوی باران، کوچههامان تیرباران شد
در و دیوارها غرقابهٔ خون گل سوری است
به تب میسوزد اما واقعاً جان زمین سرد است
در این دوران سگمذهب که شرط دوستی، دوری است
فسرده، یخزده، مرده، فشرده، تار، آزرده
زمین -این صاف پهناور - ببین حالا عجب گوری است
*
زمین سرد است اما باز من در خواب میبینم
خدا در حال نفخ صور در گلهای شیپوری است
می و ساغر کنار هم، من و ساقی به هم سازیم
جهان در پیچ و تاب و باقی افعال منشوری است
بگردد هی، برقصد وی، بخواند نی، بچرخد می
جهان در خوابهای من به این شادی و پرشوری است
خدا! در خواب من دنیای تو برعکس میچرخد
ببخشایم! ببخشایم! که رؤیاهایم اینجوری است
*
شکسته، خسته، مانده، بسته در منظومهٔ غمها
همینجوری نگفتم -ای خدا- دنیایت اینجوری است
#عبدالله_مقدمی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
👍1
◼️◼️◼️◼️
حرفهایت اگر ادامه ندارد
دردهایت هنوز دامنه دارد
جامعه ادبی بار دیگر داغدار عزیزی شد که کمتر جایگزینی میتوان برای آن یافت
بدون شک آثار و یاد
دکتر عباس بهنیا
در خاطر ما خواهند ماند
ضمن عرض تسلیت به جامعه ادبی و هنری، برای این عزیز سفر کرده روحی آرام و برای دوستان و خانواده ی محترمشان صبری به اندازه ي دریای غمشان آرزو می کنیم
یادش گرامی و روانش شاد
انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل
◼️◼️◼️◼️
@javaankavir
حرفهایت اگر ادامه ندارد
دردهایت هنوز دامنه دارد
جامعه ادبی بار دیگر داغدار عزیزی شد که کمتر جایگزینی میتوان برای آن یافت
بدون شک آثار و یاد
دکتر عباس بهنیا
در خاطر ما خواهند ماند
ضمن عرض تسلیت به جامعه ادبی و هنری، برای این عزیز سفر کرده روحی آرام و برای دوستان و خانواده ی محترمشان صبری به اندازه ي دریای غمشان آرزو می کنیم
یادش گرامی و روانش شاد
انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل
◼️◼️◼️◼️
@javaankavir
بار سنگین، ماه پنهان، اسب لاغر نابلد
ره خطا بود و علامت گنگ و رهبر نابلد
ما توکل کرده بودیم این ولی کافی نبود
نیل تر بود و عصا خشک و پیمبر نابلد
از چه می خواهی بدانی؟ هیچیک از ما نماند
دشمن از هر سو نمایان ما و لشکر نابلد
از سرم پرسی؟ جز این در خاطرم چیزی نماند
تیغ چرخان بود و گردن نازک و سر نابلد
مشتهامان را گره کردیم اما ای دریغ
مشتی از ما سست پیمان مشت دیگر نابلد!
گاه غافل سر بریدیم از برادرهای خویش
دید اندک بود و شب تاریک و خنجر نابلد
نامه ها بستیم بر پاشان دریغ از یک جواب
باز و شاهین تیزچنگال و کبوتر نابلد
کشتی ما واژگون شد تا نخستین موج دید
ناخدای ما دروغین بود و لنگر نابلد
#حسین _جنتی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
ره خطا بود و علامت گنگ و رهبر نابلد
ما توکل کرده بودیم این ولی کافی نبود
نیل تر بود و عصا خشک و پیمبر نابلد
از چه می خواهی بدانی؟ هیچیک از ما نماند
دشمن از هر سو نمایان ما و لشکر نابلد
از سرم پرسی؟ جز این در خاطرم چیزی نماند
تیغ چرخان بود و گردن نازک و سر نابلد
مشتهامان را گره کردیم اما ای دریغ
مشتی از ما سست پیمان مشت دیگر نابلد!
گاه غافل سر بریدیم از برادرهای خویش
دید اندک بود و شب تاریک و خنجر نابلد
نامه ها بستیم بر پاشان دریغ از یک جواب
باز و شاهین تیزچنگال و کبوتر نابلد
کشتی ما واژگون شد تا نخستین موج دید
ناخدای ما دروغین بود و لنگر نابلد
#حسین _جنتی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
نه یک گنجشکِ باران خورده دیدیم
نه حتی بوته ای بابونه چیدیم
نه پایِ بیدِ مجنونی نشستیم
نه دیگر از سرِ جویی پریدیم
تمامِ عمرمان مشغول بودیم
فقط درگیرِ مِلک و پول بودیم
ولی ایکاش قدری در قبالِ
دلِ وامانده هم مسئول بودیم
به یادِ آسمانِ پُر ستاره...
به یادِ کفشهای پاره پاره...
دلم تا ناکجاها رفت امشب
هوایِ کودکی کردم دوباره
هوای خط کشیدن روی دیوار
هوای گونیا...نقّاله...پرگار
علوم و دینی و املاء و انشاء
کلاغِ قصه و روباه مکّار
هوای خانه...از نوعِ کلنگی
محلّه...کوچه ها...با آن قشنگی
هوای گریه کردن از تَهِ دل...
برای مُردنِ یک جوجه رنگی
رفیقِ من بگو با خود چه کردیم
که بی انگیزه و بی روح و سردیم؟!
کجایِ قصه گم کردیم خود را...
که حسرت میخوریم و کوهِ دردیم؟!
سبویِ کودکی افتاد و بشکست
تمام دلخوشیها رفت از دست
اگر گفتی کجا بازی عوض شد؟!
پس از تصمیم کبری...خاطرت هست؟!
تمام کودکی را پاک کردیم
هزاران کارِ وحشتناک کردیم
به هر شکلی که میشد زنده ماندیم
ولیکن زندگی را خاک کردیم...
#محمد_ رضا _نظری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید.
@javaankavir
نه حتی بوته ای بابونه چیدیم
نه پایِ بیدِ مجنونی نشستیم
نه دیگر از سرِ جویی پریدیم
تمامِ عمرمان مشغول بودیم
فقط درگیرِ مِلک و پول بودیم
ولی ایکاش قدری در قبالِ
دلِ وامانده هم مسئول بودیم
به یادِ آسمانِ پُر ستاره...
به یادِ کفشهای پاره پاره...
دلم تا ناکجاها رفت امشب
هوایِ کودکی کردم دوباره
هوای خط کشیدن روی دیوار
هوای گونیا...نقّاله...پرگار
علوم و دینی و املاء و انشاء
کلاغِ قصه و روباه مکّار
هوای خانه...از نوعِ کلنگی
محلّه...کوچه ها...با آن قشنگی
هوای گریه کردن از تَهِ دل...
برای مُردنِ یک جوجه رنگی
رفیقِ من بگو با خود چه کردیم
که بی انگیزه و بی روح و سردیم؟!
کجایِ قصه گم کردیم خود را...
که حسرت میخوریم و کوهِ دردیم؟!
سبویِ کودکی افتاد و بشکست
تمام دلخوشیها رفت از دست
اگر گفتی کجا بازی عوض شد؟!
پس از تصمیم کبری...خاطرت هست؟!
تمام کودکی را پاک کردیم
هزاران کارِ وحشتناک کردیم
به هر شکلی که میشد زنده ماندیم
ولیکن زندگی را خاک کردیم...
#محمد_ رضا _نظری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید.
@javaankavir