.
زنجیر کُن! که قفل بکوبیم بر درش!
دیوانهخانهایست، "وطن" نامِ دیگرش!
اینشهر را غبارِ دروغ آنچنان گرفت،
کَز دیده رفت فرقِ مسلمان و کافرش!
دی شیخ راستگفت که: تنها خدا یکیست...
چندان دروغگفت که سختاست باورش!
هانایپدر! نهالِ جوانت درختشد...
حالی تبر بیار که زهر است نوبرش!
سهرابگونه دستکُشِ یکدگر شدیم،
من از تو شرم کرده و سیمرغ از پَرَش!
ما آزمودهایم بزرگانِ شهر را،
از مِهترش پناه میاور به کِهترش!
هرکس که مُرد خاک بر او خوش! نجاتیافت...
وآنکس که زندهاست بگو خاک بر سرش!
#حسین_جنتی
@h_jannati
⬛️ @javaankavir
زنجیر کُن! که قفل بکوبیم بر درش!
دیوانهخانهایست، "وطن" نامِ دیگرش!
اینشهر را غبارِ دروغ آنچنان گرفت،
کَز دیده رفت فرقِ مسلمان و کافرش!
دی شیخ راستگفت که: تنها خدا یکیست...
چندان دروغگفت که سختاست باورش!
هانایپدر! نهالِ جوانت درختشد...
حالی تبر بیار که زهر است نوبرش!
سهرابگونه دستکُشِ یکدگر شدیم،
من از تو شرم کرده و سیمرغ از پَرَش!
ما آزمودهایم بزرگانِ شهر را،
از مِهترش پناه میاور به کِهترش!
هرکس که مُرد خاک بر او خوش! نجاتیافت...
وآنکس که زندهاست بگو خاک بر سرش!
#حسین_جنتی
@h_jannati
⬛️ @javaankavir
◾️ مرگ کسب و کار من است...
من چهرهٔ بزکشدهٔ مرگم.
من توجیه مقدس شیطانم.
من خوشنامیِ جنگ ادیانم.
روشنی غروبناپذیر تاریکیام.
شکوه دانایی نادانانم.
بیباکیِ حرامزادهٔ ترسم.
عدالت قضاوتِ بیترازویم.
طراوت بکارت دخترکان زندهبهگورم.
توحید خدایان بیشمار دروغینم.
زیبایی هیولایی تاریخم.
نام من "فاجعه" است.
نیک میشناسیام.
تکرار مکرر سالها؛
شصت و درد،
هفتاد و رنج،
هشتاد و خون،
نود و مرگ.
من گورستان غروب آبانم.
گور...
گور...
۱۵۰۰ گور؛
گورهای بینام،
گورهای بیمویه،
مویههای مادران بیعزا.
من گورستان آسمانم.
گور...
گور...
۱۶۷ گور؛
گور نوعروسان و تازهدامادان،
گور نوباوگان،
گور همیشهمادران.
من تازگی داغهای کهنهام،
کهنگی نعشهای تازه.
من نام دیگر "دروغ"ام.
دلیل بیچونوچرای مرگام.
توجیه زیبای شقاوتم.
خلعت برازندهٔ بیکفایتانام،
روسپی همیشه مقیم بسترهاشان،
ملال امروز و بهانهٔ فردایشان،
تنهایی تنهاییشان.
نیک میشناسیام؛
افتخار پوچ خیل فاتحانم،
خیل...
خیل...
خیل فاتحانِ کوهستان کولبران.
پوچ...
پوچ...
پوچ فتح...
من شمشیر دولبهٔ "دروغ" و "فاجعه"ام.
#بویینگ۷۳۷
#دروغ
#یادداشت_دانشجویی
دانشجویان متحد
@javaankavir
من چهرهٔ بزکشدهٔ مرگم.
من توجیه مقدس شیطانم.
من خوشنامیِ جنگ ادیانم.
روشنی غروبناپذیر تاریکیام.
شکوه دانایی نادانانم.
بیباکیِ حرامزادهٔ ترسم.
عدالت قضاوتِ بیترازویم.
طراوت بکارت دخترکان زندهبهگورم.
توحید خدایان بیشمار دروغینم.
زیبایی هیولایی تاریخم.
نام من "فاجعه" است.
نیک میشناسیام.
تکرار مکرر سالها؛
شصت و درد،
هفتاد و رنج،
هشتاد و خون،
نود و مرگ.
من گورستان غروب آبانم.
گور...
گور...
۱۵۰۰ گور؛
گورهای بینام،
گورهای بیمویه،
مویههای مادران بیعزا.
من گورستان آسمانم.
گور...
گور...
۱۶۷ گور؛
گور نوعروسان و تازهدامادان،
گور نوباوگان،
گور همیشهمادران.
من تازگی داغهای کهنهام،
کهنگی نعشهای تازه.
من نام دیگر "دروغ"ام.
دلیل بیچونوچرای مرگام.
توجیه زیبای شقاوتم.
خلعت برازندهٔ بیکفایتانام،
روسپی همیشه مقیم بسترهاشان،
ملال امروز و بهانهٔ فردایشان،
تنهایی تنهاییشان.
نیک میشناسیام؛
افتخار پوچ خیل فاتحانم،
خیل...
خیل...
خیل فاتحانِ کوهستان کولبران.
پوچ...
پوچ...
پوچ فتح...
من شمشیر دولبهٔ "دروغ" و "فاجعه"ام.
#بویینگ۷۳۷
#دروغ
#یادداشت_دانشجویی
دانشجویان متحد
@javaankavir
✅ ۲۳ دی ماه زادروز محمد علی جمالزاده نویسنده نامدار ایرانی است. او در بخشی از کتاب آزادی و حیثیت انسانی خود چنین مینویسد:
«آزادی، يعنی نبودن غل و زنجير و عدم رادع و مانع و جبر و تحميل، يعنی اسير نبودن و زندانی نشدن _ آزادی به معنای امنيت داشتن پس از ابراز عقايد و انديشههاست. اگر مردم از گفتن حقايق طفره روند و عقايد و انديشههای خود را در قلب و دل خود پنهان نگه دارند و از حکومتيان (زمان خودشان) و ديگر مردمان بترسند و احساس ناامنی کنند، يقينا در چنين جامعهای آزادی نيست، جامعهای که گروه تفتيش عقايد دارد (مثل پاپهای قرون وسطي در اروپا که دستگاه انگزاسيون ساخته و مفتشان را براي بررسی عقايد و انديشههای مردم به همه جا می فرستادند) و آن گروه «وحشت و اضطراب» ايجاد کرده است، مسلما در چنين جامعهای نمی توان ادعای «آزادی» کرد. در نظامی که «دستگاههای سانسور و منع» وجود دارد، و شهروندان در گفتن و نوشتن و هنرآفرينی و غيره آزاد نيستند، چگونه می توان احساس «آزادی» کرد. زمانی که «قدرت تفکر و انديشيدن و تعقل» از قومی گرفته شده و خط قرمزهای زياد و نامعلومي کشيده شود، ديگر شکی در «ذبح شدن آزادی» نمی ماند، حتی جايی که فقر و گرسنگی و بينوايی بيداد می کند و مردم گرفتار روزمرگی شدهاند، «آزادی» مفهومی ندارد.»
✅ یادش گرامی و رویاهایش برای ایران زمین محقق باد.
#محمد_علی_جمالزاده
#رویای_آزادی
سجاد فتاحی
⬛️ @javaankavir
«آزادی، يعنی نبودن غل و زنجير و عدم رادع و مانع و جبر و تحميل، يعنی اسير نبودن و زندانی نشدن _ آزادی به معنای امنيت داشتن پس از ابراز عقايد و انديشههاست. اگر مردم از گفتن حقايق طفره روند و عقايد و انديشههای خود را در قلب و دل خود پنهان نگه دارند و از حکومتيان (زمان خودشان) و ديگر مردمان بترسند و احساس ناامنی کنند، يقينا در چنين جامعهای آزادی نيست، جامعهای که گروه تفتيش عقايد دارد (مثل پاپهای قرون وسطي در اروپا که دستگاه انگزاسيون ساخته و مفتشان را براي بررسی عقايد و انديشههای مردم به همه جا می فرستادند) و آن گروه «وحشت و اضطراب» ايجاد کرده است، مسلما در چنين جامعهای نمی توان ادعای «آزادی» کرد. در نظامی که «دستگاههای سانسور و منع» وجود دارد، و شهروندان در گفتن و نوشتن و هنرآفرينی و غيره آزاد نيستند، چگونه می توان احساس «آزادی» کرد. زمانی که «قدرت تفکر و انديشيدن و تعقل» از قومی گرفته شده و خط قرمزهای زياد و نامعلومي کشيده شود، ديگر شکی در «ذبح شدن آزادی» نمی ماند، حتی جايی که فقر و گرسنگی و بينوايی بيداد می کند و مردم گرفتار روزمرگی شدهاند، «آزادی» مفهومی ندارد.»
✅ یادش گرامی و رویاهایش برای ایران زمین محقق باد.
#محمد_علی_جمالزاده
#رویای_آزادی
سجاد فتاحی
⬛️ @javaankavir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قطعه ای از سخنرانی "در ستایش ادبیات" به مثابه راهی برای مبارزه با استبداد.
#مصطفی _مهر_آئین
@javaankavir
#مصطفی _مهر_آئین
@javaankavir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک،
اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
من از اینجا چه میخواهم،
نمیدانم
امید روشنائی گرچه در این تیرگیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه میرانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی
گل بر میافشانم..
#فریدون_مشیری
این هم در جواب اون خانمی که گفت اگر مثل ما فکر نمیکنید برید..
@javaankavir
من اینجا عاشق این خاک،
اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
من از اینجا چه میخواهم،
نمیدانم
امید روشنائی گرچه در این تیرگیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه میرانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی
گل بر میافشانم..
#فریدون_مشیری
این هم در جواب اون خانمی که گفت اگر مثل ما فکر نمیکنید برید..
@javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
هرکه شد خام، بهصد شعبده خوابش کردند
هرکه در خواب نشد، خانه خرابش کردند...
بازی اهل سیاست که فریبست و دروغ
«خدمتِ خلقِ ستمدیده» خطابش کردند...
اول کار بسی وعدهیِ شیرین دادند
آخرش تلخ شد و نقشِ بر آبش کردند...
آنچه گفتند شود سرکهیِ نیکو و حلال
در نهانخانهیِ تزویر، شرابش کردند...
پشت دیوار خری داغ نمودند و به ما
وصفِ آن طعم دلانگیز کبابش کردند...
سالها هرچه که رِشتیم به امّید و هوس
بر سرِ دارِ مجازات، طنابش کردند...
گفته بودند که سازیم، وطن همچو بهشت
دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند...
زِ که نالیم که شد غفلت و نادانیِ ما
آنچه سرمایهیِ ایجاد سرابش کردند...
لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم
گرچه خرسندی و تسلیم، حسابش کردند...
#فرخی_یزدی
🍀 @javaankavir
هرکه در خواب نشد، خانه خرابش کردند...
بازی اهل سیاست که فریبست و دروغ
«خدمتِ خلقِ ستمدیده» خطابش کردند...
اول کار بسی وعدهیِ شیرین دادند
آخرش تلخ شد و نقشِ بر آبش کردند...
آنچه گفتند شود سرکهیِ نیکو و حلال
در نهانخانهیِ تزویر، شرابش کردند...
پشت دیوار خری داغ نمودند و به ما
وصفِ آن طعم دلانگیز کبابش کردند...
سالها هرچه که رِشتیم به امّید و هوس
بر سرِ دارِ مجازات، طنابش کردند...
گفته بودند که سازیم، وطن همچو بهشت
دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند...
زِ که نالیم که شد غفلت و نادانیِ ما
آنچه سرمایهیِ ایجاد سرابش کردند...
لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم
گرچه خرسندی و تسلیم، حسابش کردند...
#فرخی_یزدی
🍀 @javaankavir
#غزل_تازه
نشنید نعرههای صریح و شمرده را
صدگونه آرزوی به آتش سپرده را
چشمش ندید در کفِ صد رنگِ کوچهها
نعشِ نحیفِ دخترکِ تیر خورده را
کُشتن علاجِ کینهاش از مردمان نبود
دربند کرد مادرِ فرزند مُرده را
از لابلای پنجهی خود عاقبت چشید
تلخابِ این جماعتِ درهم فشرده را
شفّاف گفتمش، ولی از آینه چه سود
آنکس که روی خویشتن از یاد بُرده را؟
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir
نشنید نعرههای صریح و شمرده را
صدگونه آرزوی به آتش سپرده را
چشمش ندید در کفِ صد رنگِ کوچهها
نعشِ نحیفِ دخترکِ تیر خورده را
کُشتن علاجِ کینهاش از مردمان نبود
دربند کرد مادرِ فرزند مُرده را
از لابلای پنجهی خود عاقبت چشید
تلخابِ این جماعتِ درهم فشرده را
شفّاف گفتمش، ولی از آینه چه سود
آنکس که روی خویشتن از یاد بُرده را؟
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir
گاه با زور و بلا، گاهی به دعوت میبرند
آشنایانِ مرا هردم به غربت می برند
روحِ مصحف را به نام دین به آتش میکشند
آبروی خلق را با قصد قربت میبرند
خیمهی اخلاق را بی پایه برپا میکنند
وز به خاک افتادنش هربار لذت میبرند
با شقاوت می کُشند و بعد با قصد شفا
از مزار کشتگانِ خویش تربت میبرند!
مردم سرگشته را در گرگ و میشِ روزگار
با معائیرِ هدایت سوی ظلمت میبرند
هردم از یارانِ خود از پشت خنجر میخورند
رنجها در بازی خونینِ قدرت میبرند
از لجاجت، راست قامت، بارِ "کج فهمی" به دوش
تا قیامت... تا قیامت... تا قیامت... میبرند!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir
آشنایانِ مرا هردم به غربت می برند
روحِ مصحف را به نام دین به آتش میکشند
آبروی خلق را با قصد قربت میبرند
خیمهی اخلاق را بی پایه برپا میکنند
وز به خاک افتادنش هربار لذت میبرند
با شقاوت می کُشند و بعد با قصد شفا
از مزار کشتگانِ خویش تربت میبرند!
مردم سرگشته را در گرگ و میشِ روزگار
با معائیرِ هدایت سوی ظلمت میبرند
هردم از یارانِ خود از پشت خنجر میخورند
رنجها در بازی خونینِ قدرت میبرند
از لجاجت، راست قامت، بارِ "کج فهمی" به دوش
تا قیامت... تا قیامت... تا قیامت... میبرند!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir
👈هفتصد و هیجدهمین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
بازگویم اين سخن را گرچه گفتم بارها
می نهند این خائنین بر دوش ملّت، بارها
پردههای تار و رنگارنگی آید در نظر
لیک مخفی در پس آن پرده ها، اسرارها
مارهای مجلسی دارای زهری مهلکند
الحذر! باری از آن مجلس که دارد مارها
دفع این کفتارها ، گفتار نتواند نمود
از ره کردار باید دفع این کفتارها
کشور ما پاک کِی گردد ز لوث خائنین
تا نریزد خون ناپاک از در و دیوارها؟!
مزد کار کارگر را دولت ما میکند
صرف جیب هرزه ها، ولگردها، بیکارها
از برای این همه خائن بُود یک دار، کم
پُر کنید،این پهن میدان را ز چوب دارها
دارها چون شد به پا با دست کین بالا کشید
بر سر آن دارها، سالار ها، سردار ها
فرخی، این خیل خواب آلوده، مست غفلتند
این سخن ها را بباید گفت با بیدارها
۱۳۰۱ طوفان
#فرخی_یزدی
◼️ @javaankavir
می نهند این خائنین بر دوش ملّت، بارها
پردههای تار و رنگارنگی آید در نظر
لیک مخفی در پس آن پرده ها، اسرارها
مارهای مجلسی دارای زهری مهلکند
الحذر! باری از آن مجلس که دارد مارها
دفع این کفتارها ، گفتار نتواند نمود
از ره کردار باید دفع این کفتارها
کشور ما پاک کِی گردد ز لوث خائنین
تا نریزد خون ناپاک از در و دیوارها؟!
مزد کار کارگر را دولت ما میکند
صرف جیب هرزه ها، ولگردها، بیکارها
از برای این همه خائن بُود یک دار، کم
پُر کنید،این پهن میدان را ز چوب دارها
دارها چون شد به پا با دست کین بالا کشید
بر سر آن دارها، سالار ها، سردار ها
فرخی، این خیل خواب آلوده، مست غفلتند
این سخن ها را بباید گفت با بیدارها
۱۳۰۱ طوفان
#فرخی_یزدی
◼️ @javaankavir
Forwarded from اشعار طنز و نطنز شروین سلیمانی
عقوبت
تیر بلا به جان شما نیز میرسد
نوبت به امتحان شما نیز میرسد
یک آشیان از آتشتان در امان نماند
آتش به آشیان شما نیز میرسد
آن داغها که روی دل ما گذاشتید
دودش به دودمان شما نیز میرسد
ای خیلِ راهزن که به دنیای ما زدید
رهزن به کاروان شما نیز میرسد
ما را به هفتخوانِ فلاکت کشاندهاید
نوبت به هفتخوان شما نیز میرسد
هان ای سپاهِ فیل! ابابیلِ بیشمار
دارد به آسمان شما نیز میرسد
سرنیزهای که سینهی ما را شکافته
تا مغزِ استخوان شما نیز میرسد
چیزی شبیهِ آنچه در آن جامِ زهر بود
کمکم به استکان شما نیز میرسد
ما سبز میشویم در این خاکدان ولی
آفت به بوستان شما نیز میرسد
ای راویانِ قصهی ضحاکِ ماردوش
پایان داستان شما نیز میرسد
#شروین_سلیمانی
@ShervinSoleimani
تیر بلا به جان شما نیز میرسد
نوبت به امتحان شما نیز میرسد
یک آشیان از آتشتان در امان نماند
آتش به آشیان شما نیز میرسد
آن داغها که روی دل ما گذاشتید
دودش به دودمان شما نیز میرسد
ای خیلِ راهزن که به دنیای ما زدید
رهزن به کاروان شما نیز میرسد
ما را به هفتخوانِ فلاکت کشاندهاید
نوبت به هفتخوان شما نیز میرسد
هان ای سپاهِ فیل! ابابیلِ بیشمار
دارد به آسمان شما نیز میرسد
سرنیزهای که سینهی ما را شکافته
تا مغزِ استخوان شما نیز میرسد
چیزی شبیهِ آنچه در آن جامِ زهر بود
کمکم به استکان شما نیز میرسد
ما سبز میشویم در این خاکدان ولی
آفت به بوستان شما نیز میرسد
ای راویانِ قصهی ضحاکِ ماردوش
پایان داستان شما نیز میرسد
#شروین_سلیمانی
@ShervinSoleimani
کدامین نقطه در کانون پرگار است
که این گونه مدارِ ما گرفتار است!
زمین می چرخد و در حیرت از اینکه
چرا آدم همیشه غرق تکرار است
همه تاریخ ما می نالد از جایی
که میهن عرصه ی جولان کفتار است
میان این همه افکار پوسیده
شکنجه می شود ذهنی که بیدار است
اگر ساز مخالف زد کسی اینجا
بدون شک جوابش موج رگبار است
جدا از آسمان و غرش موشک
زمان آشفته از فریاد نیزار است
به هر سمتی نظاره می کنی افسوس
نسیم مرده ای در زیر آوار است
همه آماده ی تشیع گل بودیم
اگرچه قصه های مرگ بودار است
به خونخواهی نشسته باور مردم
که فصل تازه ای از جنگ مختار است
بترس ای دیو خونریز از نژادی که
سر آزاده هایش بر سر دار است..
محمد میرزازاده
@javaankavir
که این گونه مدارِ ما گرفتار است!
زمین می چرخد و در حیرت از اینکه
چرا آدم همیشه غرق تکرار است
همه تاریخ ما می نالد از جایی
که میهن عرصه ی جولان کفتار است
میان این همه افکار پوسیده
شکنجه می شود ذهنی که بیدار است
اگر ساز مخالف زد کسی اینجا
بدون شک جوابش موج رگبار است
جدا از آسمان و غرش موشک
زمان آشفته از فریاد نیزار است
به هر سمتی نظاره می کنی افسوس
نسیم مرده ای در زیر آوار است
همه آماده ی تشیع گل بودیم
اگرچه قصه های مرگ بودار است
به خونخواهی نشسته باور مردم
که فصل تازه ای از جنگ مختار است
بترس ای دیو خونریز از نژادی که
سر آزاده هایش بر سر دار است..
محمد میرزازاده
@javaankavir
من را به دستان خدا نسپار
وقتی هوالرحمان من او نیست
وقتی خدا با رنج همدست است
وقتی که دستان خودش خونی است
من را به دستان خدا نسپار
وقتی جهان یک هرزه ی زیباست
وقتی که آغوشش برای غیر
وقتی غمش بر شانه های ماست
من پیرمردی مانده از کوچم
ته ماندهی خاکستری روشن
من نامه ای در جیب یک سرباز
من گریه روی شانه ی دشمن
من نسل تیپا خورده از هر سو
من آخرین اعدامی بر دار
من آخرین لبخند یک بیمار
من را به دستان خودت بسپار
این آخرین تصویر یک رؤیاست..
#رویا_ابراهیمی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
وقتی هوالرحمان من او نیست
وقتی خدا با رنج همدست است
وقتی که دستان خودش خونی است
من را به دستان خدا نسپار
وقتی جهان یک هرزه ی زیباست
وقتی که آغوشش برای غیر
وقتی غمش بر شانه های ماست
من پیرمردی مانده از کوچم
ته ماندهی خاکستری روشن
من نامه ای در جیب یک سرباز
من گریه روی شانه ی دشمن
من نسل تیپا خورده از هر سو
من آخرین اعدامی بر دار
من آخرین لبخند یک بیمار
من را به دستان خودت بسپار
این آخرین تصویر یک رؤیاست..
#رویا_ابراهیمی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید
@javaankavir
👈هفتصد و نوزدهمین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
#گزارش
۴ بهمن ۹۸
هفتصد و نوزدهمین جلسهی
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹
با تشکر از حضور گرم تمامی دوستان در عصر جمعهی زمستانی❄️🌷
☘ @JavaanKavir
۴ بهمن ۹۸
هفتصد و نوزدهمین جلسهی
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹
با تشکر از حضور گرم تمامی دوستان در عصر جمعهی زمستانی❄️🌷
☘ @JavaanKavir
ویرانه بود کون و مکانی که ساختیم
سلاخخانه بود جهانی که ساختیم
نفرین چند مادر فرزندمرده بود
مجموعهی زمین و زمانی که ساختیم
ننگ بزرگ گسترهٔ کائنات ماست
این شیئ متصلبهدهانی که ساختیم
کُشت و درید و برد و به آتش کشید و خورد
انسان نبود این حیوانی که ساختیم
#علی_اکبر_یاغی_تبار
◼️ @javaankavir
سلاخخانه بود جهانی که ساختیم
نفرین چند مادر فرزندمرده بود
مجموعهی زمین و زمانی که ساختیم
ننگ بزرگ گسترهٔ کائنات ماست
این شیئ متصلبهدهانی که ساختیم
کُشت و درید و برد و به آتش کشید و خورد
انسان نبود این حیوانی که ساختیم
#علی_اکبر_یاغی_تبار
◼️ @javaankavir
#داستان کوتاه
ذهنم از گذشته های دور درگیر بود
همه می دونستن به جز ما!!
به خدا تازه فهمیدم مقصر ما هستیم
وگرنه عمراً شاکی نمی شدم. دقیقاً یادم نیست از کی تصمیم گرفتن تابلو رو سر در ساختمان نصب کنن.
انجمن حمایت از.....
ولی هر چی بود خوب بود. حداقل دلخوش می شدیم و خیره به آدم هایی که تو ساختمون رفت و آمد داشتن. جلسات پی در پی ادامه داشت و گاهی هم اخبار به بیرون درز می کرد. ما هم چهار چشمی منتظر تصمیم گیری ها بودیم. منم گاهی فضولی هام گل می کرد و از پشت پنجره سرک می کشیدم و بیشتر خیره می شدم به آقایی که پشم های ريشش به خانواده ما شباهت بیشتری داشت.
خلاصه باید واقعیت روشن می شد و مجرم معرفی می شد.
از ماشین خریدن حاج رجب تا تصادفش؛
از سنگ بنای مسجدی که آقا تقی گذاشت تا افتادنش از داربست؛ از جشن تولد آقای ژن بهتر تا افتتاح کارخونش؛
از حوزه رفتن مش روح الله تا سفر عتبات عالیه اش؛
از دل پیچه علی آقا تا درد بیضه هاش؛
دقیقاً مو به مو همه بررسی شد.
متاسفانه بیانیه خونده شد و هر بار یکی از ما باید تاوان آقایون را میدادیم. دیگه هیچ اعتراضی هم پذیرفته نبود. هر موقع کم می آوردند، شیخی که ريشش از همه بلندتر بود، کتابش رو باز می کرد و چند تا کلمه عربی می خوند و بعد می گفت:
«خدا به ابراهیم گفته گوسفند قربانی کن...»
حالا سال ها از اون جریان ها گذشته، جلسات ادامه داره و هر بار یکی از ما رو با دندون های روکش طلاشون پذیرایی می کنند. هر سال دستمالی هم به تابلو می کشن که یادی از حقوق ما کرده باشن و از همه مهمتر، مبادا مسیر گم بشه و دیرتر بیان سراغ ما.
از این به بعد واقعاً نمیدونم دیگه گوسفند باشم یا نه! فقط خوب فهمیدم یک نفر راست می گفت. اونم خان ده بالایی بود. هر موقع ما رو میدید دستی به سر و کلهی ما می کشید و می گفت: «کبابی ازتون درست کنم که بو و دودش ده تا آبادی رو بگیره..»
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
ذهنم از گذشته های دور درگیر بود
همه می دونستن به جز ما!!
به خدا تازه فهمیدم مقصر ما هستیم
وگرنه عمراً شاکی نمی شدم. دقیقاً یادم نیست از کی تصمیم گرفتن تابلو رو سر در ساختمان نصب کنن.
انجمن حمایت از.....
ولی هر چی بود خوب بود. حداقل دلخوش می شدیم و خیره به آدم هایی که تو ساختمون رفت و آمد داشتن. جلسات پی در پی ادامه داشت و گاهی هم اخبار به بیرون درز می کرد. ما هم چهار چشمی منتظر تصمیم گیری ها بودیم. منم گاهی فضولی هام گل می کرد و از پشت پنجره سرک می کشیدم و بیشتر خیره می شدم به آقایی که پشم های ريشش به خانواده ما شباهت بیشتری داشت.
خلاصه باید واقعیت روشن می شد و مجرم معرفی می شد.
از ماشین خریدن حاج رجب تا تصادفش؛
از سنگ بنای مسجدی که آقا تقی گذاشت تا افتادنش از داربست؛ از جشن تولد آقای ژن بهتر تا افتتاح کارخونش؛
از حوزه رفتن مش روح الله تا سفر عتبات عالیه اش؛
از دل پیچه علی آقا تا درد بیضه هاش؛
دقیقاً مو به مو همه بررسی شد.
متاسفانه بیانیه خونده شد و هر بار یکی از ما باید تاوان آقایون را میدادیم. دیگه هیچ اعتراضی هم پذیرفته نبود. هر موقع کم می آوردند، شیخی که ريشش از همه بلندتر بود، کتابش رو باز می کرد و چند تا کلمه عربی می خوند و بعد می گفت:
«خدا به ابراهیم گفته گوسفند قربانی کن...»
حالا سال ها از اون جریان ها گذشته، جلسات ادامه داره و هر بار یکی از ما رو با دندون های روکش طلاشون پذیرایی می کنند. هر سال دستمالی هم به تابلو می کشن که یادی از حقوق ما کرده باشن و از همه مهمتر، مبادا مسیر گم بشه و دیرتر بیان سراغ ما.
از این به بعد واقعاً نمیدونم دیگه گوسفند باشم یا نه! فقط خوب فهمیدم یک نفر راست می گفت. اونم خان ده بالایی بود. هر موقع ما رو میدید دستی به سر و کلهی ما می کشید و می گفت: «کبابی ازتون درست کنم که بو و دودش ده تا آبادی رو بگیره..»
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
تدبیر را روزی به هامون ها کشیدیم
تکبیر را پای تریبون ها کشیدیم
وقتی طلب کردیم حق و سهم خود را
گویی که موز از دست میمون ها کشیدیم
بعد از غم خونریزهای پست و نامرد
هر محنتی بوده است از خون ها کشیدیم
گیرم ولیعهدان رضا باشند اما
ما هرچه بود از دست مأمون ها کشیدیم
با اینکه آمد برلبان ما چراها
رنجی که ما بردیم از چون ها کشیدیم
ضحاک ها آزاد در حال فسادند
ما بند بر دست فریدون ها کشیدیم
درد خماری حاصلش بوده است یک عمر
پس دست از درمان افیون ها کشیدیم
از یادشان لیلا نخواهد رفت هرچند
زندان به دور قلب مجنون ها کشیدیم�
#مجید_مردادی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
تکبیر را پای تریبون ها کشیدیم
وقتی طلب کردیم حق و سهم خود را
گویی که موز از دست میمون ها کشیدیم
بعد از غم خونریزهای پست و نامرد
هر محنتی بوده است از خون ها کشیدیم
گیرم ولیعهدان رضا باشند اما
ما هرچه بود از دست مأمون ها کشیدیم
با اینکه آمد برلبان ما چراها
رنجی که ما بردیم از چون ها کشیدیم
ضحاک ها آزاد در حال فسادند
ما بند بر دست فریدون ها کشیدیم
درد خماری حاصلش بوده است یک عمر
پس دست از درمان افیون ها کشیدیم
از یادشان لیلا نخواهد رفت هرچند
زندان به دور قلب مجنون ها کشیدیم�
#مجید_مردادی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir