داستان ناراستان 1
آنکه از خانهای این آبادی است
گفت: کشور غرق توی شادی است
آن یکی پرسید یارو را که: هی
از کجا فهمیدی ای فرخندهپی؟!
گفت: از توی خیابانهای تو
گفت: خود پیداست از رانهای تو!
رفتهای توی لواسان بیگمان
خانهی دامادهای پرتوان!
دیدهای یکعدّه را از پشت لنز
کیفشان کوک است، آنهم توی بنز
در خیابانی که آغازادهها
از نرینه سرخوشند و مادهها
..
گر بیایی کوچهی پایین ما
چوب میبینی درون قین ما!
آنکه گویی بر دهانش خنده است
کفشهای وصلهدار بنده است
وصلههای کفش من چون باز شد
«یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد»!
#فریدون_هاشمی
@javaankavir
آنکه از خانهای این آبادی است
گفت: کشور غرق توی شادی است
آن یکی پرسید یارو را که: هی
از کجا فهمیدی ای فرخندهپی؟!
گفت: از توی خیابانهای تو
گفت: خود پیداست از رانهای تو!
رفتهای توی لواسان بیگمان
خانهی دامادهای پرتوان!
دیدهای یکعدّه را از پشت لنز
کیفشان کوک است، آنهم توی بنز
در خیابانی که آغازادهها
از نرینه سرخوشند و مادهها
..
گر بیایی کوچهی پایین ما
چوب میبینی درون قین ما!
آنکه گویی بر دهانش خنده است
کفشهای وصلهدار بنده است
وصلههای کفش من چون باز شد
«یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد»!
#فریدون_هاشمی
@javaankavir
دوستان عزیز سلام
انمجن ادبی شاعرانه های کاشان در حالی یکمین سال خود را پشت سر می گذارد که گذشته از عملکرد قابل قبول موفق به اتحاد و همدلی در بین شاعران جوان و پیشکسوتان شعر و ادب و جذب و کشف استعدادهای پنهان شهرستان گردیده.
بنده از طرف خود و دوستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
ضمن تبریک این اتفاق فرخنده به جناب استاد هدایتی که با مدیریت شایسته و بی وقفه و بدون هیچ چشم داشتی در راستای رونق ادبیات شهرستان زحمت می کشند برای این عزیز سلامتی و برای سایر دوستان شاعر و هنرمند انجمن ادبی شاعرانه ها موفقیت روز افزون آرزو دارم...
محمد میرزازاده
مدیر مسئول انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
انمجن ادبی شاعرانه های کاشان در حالی یکمین سال خود را پشت سر می گذارد که گذشته از عملکرد قابل قبول موفق به اتحاد و همدلی در بین شاعران جوان و پیشکسوتان شعر و ادب و جذب و کشف استعدادهای پنهان شهرستان گردیده.
بنده از طرف خود و دوستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
ضمن تبریک این اتفاق فرخنده به جناب استاد هدایتی که با مدیریت شایسته و بی وقفه و بدون هیچ چشم داشتی در راستای رونق ادبیات شهرستان زحمت می کشند برای این عزیز سلامتی و برای سایر دوستان شاعر و هنرمند انجمن ادبی شاعرانه ها موفقیت روز افزون آرزو دارم...
محمد میرزازاده
مدیر مسئول انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
- «اين گريه را دوباره به ياد آر...» مرد گفت
پيچيده توی كوه، صدايش كه: دار... دار...
بايد كه رعد و برق شود در شب سكوت
بايد كه خون به پا كند اين ابر باردار
چسبيده است زندگیام روی مرز شك
از بادهای خسته به يك سيم خاردار
بسيار ديدهايم غريبان بیوطن
اما كسی به بیکسی ما نمیرسد
در ذهنهای ماست... و يا اينكه واقعیست
اين شب كه هيچجور به فردا نمیرسد؟!
تصميم را گرفته، به مرداب ريخته
رودی كه فكر كرده به دريا نمیرسد
در زير پای شهر لگد شد، به باد رفت!
برگی كه اعتماد به رؤيای باد داشت
امروز با صدای تفنگی تمام شد
كابوس يك پرنده كه دشمن زياد داشت
امّيد يك دروغ بزرگ است در كتاب
بايد به چيز تازهتری اعتقاد داشت
بايد بليط آخر اين قصّه را خريد
بايد كسی خراب كند آنچه ساخت را
با دستهای كوچك خود منفجر كند
اين زندگی مسخرهی يكنواخت را
بايد كسی به هم بزند قبل انتخاب
اين بازیِ هميشگیِ باخت-باخت را
عمریست بين ماندن و رفتن معطّليم
لعنت به جبر دائمی انتخابها!
با فكرهای مسخره كلّ شبانهروز
زل میزنم به سقف در اين تختخوابها
- «بايد چه كار كرد به جز گريه؟!» مرد گفت
و خودكشی شدند تمام جوابها
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
پيچيده توی كوه، صدايش كه: دار... دار...
بايد كه رعد و برق شود در شب سكوت
بايد كه خون به پا كند اين ابر باردار
چسبيده است زندگیام روی مرز شك
از بادهای خسته به يك سيم خاردار
بسيار ديدهايم غريبان بیوطن
اما كسی به بیکسی ما نمیرسد
در ذهنهای ماست... و يا اينكه واقعیست
اين شب كه هيچجور به فردا نمیرسد؟!
تصميم را گرفته، به مرداب ريخته
رودی كه فكر كرده به دريا نمیرسد
در زير پای شهر لگد شد، به باد رفت!
برگی كه اعتماد به رؤيای باد داشت
امروز با صدای تفنگی تمام شد
كابوس يك پرنده كه دشمن زياد داشت
امّيد يك دروغ بزرگ است در كتاب
بايد به چيز تازهتری اعتقاد داشت
بايد بليط آخر اين قصّه را خريد
بايد كسی خراب كند آنچه ساخت را
با دستهای كوچك خود منفجر كند
اين زندگی مسخرهی يكنواخت را
بايد كسی به هم بزند قبل انتخاب
اين بازیِ هميشگیِ باخت-باخت را
عمریست بين ماندن و رفتن معطّليم
لعنت به جبر دائمی انتخابها!
با فكرهای مسخره كلّ شبانهروز
زل میزنم به سقف در اين تختخوابها
- «بايد چه كار كرد به جز گريه؟!» مرد گفت
و خودكشی شدند تمام جوابها
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
شاعری دیدم که با دندانِ شعر
می خورد در هر مکانی نانِ شعر
نام استادی به خود بسته ولی
خالی از مفهوم و از ارکانِ شعر
می نشیند می سراید هی غزل
تا کند تقدیم بر پالان شعر
شعر دَرباری نوشته روز و شب
تا بگیرد یونجه از سلطانِ شعر!
از فریبش بیش و کم فهمیده ام
بیعتی او کرده با شیطانِ شعر
کاسه لیسی کار هر روزش شده
بس نشسته یکسره بر خوانِ شعر
از همه بالا نشین تر می شود
هر کجا که می شود مهمانِ شعر
نان قرضی می دهد تا روز بعد
پس بگیرد از تبِ هذیانِ شعر
می رسد از جیب آقا روزیش
فَک او وقتی شده دُکانِ شعر
هی اَراجیفی بهم می بافد و
می دهد تحویل با عنوانِ شعر
آبرو را بُرده او مانند سیل
بس که پایین می کشد تنبانِ شعر
دیده ام از پَستي امثال او
پیکر افسرده و لرزانِ شعر
شاعری همراه مردم بودن است
نه نشستن در کنار خانِ شعر
هر چه محکم تر بچسبی بر دروغ
می کنَد از جا تو را طوفانِ شعر
هر که شاعر شد برای خلق خود
می دهد عمری فقط تاوانِ شعر
توبه کن از پاچه خواری ای بشر
تا بریزد بر سرت بارانِ شعر....
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
می خورد در هر مکانی نانِ شعر
نام استادی به خود بسته ولی
خالی از مفهوم و از ارکانِ شعر
می نشیند می سراید هی غزل
تا کند تقدیم بر پالان شعر
شعر دَرباری نوشته روز و شب
تا بگیرد یونجه از سلطانِ شعر!
از فریبش بیش و کم فهمیده ام
بیعتی او کرده با شیطانِ شعر
کاسه لیسی کار هر روزش شده
بس نشسته یکسره بر خوانِ شعر
از همه بالا نشین تر می شود
هر کجا که می شود مهمانِ شعر
نان قرضی می دهد تا روز بعد
پس بگیرد از تبِ هذیانِ شعر
می رسد از جیب آقا روزیش
فَک او وقتی شده دُکانِ شعر
هی اَراجیفی بهم می بافد و
می دهد تحویل با عنوانِ شعر
آبرو را بُرده او مانند سیل
بس که پایین می کشد تنبانِ شعر
دیده ام از پَستي امثال او
پیکر افسرده و لرزانِ شعر
شاعری همراه مردم بودن است
نه نشستن در کنار خانِ شعر
هر چه محکم تر بچسبی بر دروغ
می کنَد از جا تو را طوفانِ شعر
هر که شاعر شد برای خلق خود
می دهد عمری فقط تاوانِ شعر
توبه کن از پاچه خواری ای بشر
تا بریزد بر سرت بارانِ شعر....
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
🍀اطلاعیه🍀
👈ششصد و نود و پنجمین
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
👈ششصد و نود و پنجمین
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
تقــدیـــم
به زخم های بی شمارِ کشورم ایران
دردِ این روزهایِ من شـــعر است
شــــعر شور و شعورِ آیینی است
دردِ بی دردهایِ دیـــــن گمــــراه
دردِ دین نیست دردِ بی دینی است
کَدخُدایـانِ اختــلاس اندیـــش
تــاج دارانِ ظاهــرأ درویــــش
شهرِری هایِ عبـدِ غیرِ عظیـــم
کُت و شلوارهـایِ در تجریـــش
در دلِ سجده هایتـان بی شــک
مُهرِ داغ است مِهرِ ایمـان نیست
زر و زوری که هســـت زیورِتـان
خوانده ام هیچ جایِ قرآن نیست
صوریِ سور و ساتِ سوریه اید
فقـــرِ نـــان را ولی نمی بینید
سوگــــوارِ غمِ فلسطیــــن اید
سیســــتان را ولی نمی بینید
اصلِ چیــــن است پرچمِ ایران
زیره دیگر وزیـــرِ کرمان نیست
دستِ تبریـــز اشـــک می ریزد
چرم شهری به پایِ ایران نیست
زخمیِ وعده هاست کرمانشـاه
صبرِ کارون گذشته است از حَد
سقطِ دین از جنین شروع شده
تَن فروشــی رسیــده تا مشهد
پشتِ این اختیـــارِ اجــباری
برّه امروز گرگ تر شده است
جایِ ترویجِ دیـــن به آبــادی
کشورِ قم بزرگ تر شده است
گُل نشین هایِ کاخ سبزِ ستم
بوسه ی خـــار را نمی فهمند
کــــارمندانِ کــــودک آزاری
کـــودکِ کـــار را نمی فهمند
می کُشد شهوتِ خُرافه پرست
گربه ی حجله ی عروســـی را
می کُند در لباسِ دیــــن بدنام
طوسیِ شیخ ، شیخِ طوسی را
شاه از اصلِ خویش افتاده است
اســـب بُرده است اصلِ بازی را
چه قَدَر ســـاده می کند راضـی
شـرحِ قاضی شُریحِ قاضـــی را
از قَضا در قَضا/یِ عصـرِ علـی
فتنه ای در لبـاسِ حصــر نبود
مالــکِ اشـــترِ سپـــاهِ عـلـی
مالـکِ زرق و برقِ قصــر نبود
و علی ایـن شرافــتِ تاریــخ
فـرق دارد چقَــدر ایــــمانش
پینـه افتاده جــایِ پیشــــانی
بوسه بوسه به پـایِ دستانـش
سهمی از سایه ی درخت نداشت
چاه کن بود و چــاهِ نفت نداشت
بی نیـــازِ نیــــازمنـــدان بـــود
تاجداری که تاج و تخت نداشت
مثلِ آیینه بود ســـنگ نبــود
ذوالفقاری که فکرِ جنگ نبــود
آخرِ نامه اش به دشمنِ خویش
جایِ توهین نوشته است : درود
کــاش یـک ذرّه از عدالـتِ او
در رگ و ریشه ی شُمایـان بود
آنچه مـا را حقیـــرِ دریــا کرد
بی خــــداییِ ناخدایــان بـود
دینِ من ذرّه ای پشیـمان بـاش
جاهلیّت بس است ایـران بـاش
روزبِـه بـــاش بـعد از ایـن امّـا
مثلِ سلمان کمی مسلمان بـاش
#ابراهیم_زمانی_قم
@javaankavir
به زخم های بی شمارِ کشورم ایران
دردِ این روزهایِ من شـــعر است
شــــعر شور و شعورِ آیینی است
دردِ بی دردهایِ دیـــــن گمــــراه
دردِ دین نیست دردِ بی دینی است
کَدخُدایـانِ اختــلاس اندیـــش
تــاج دارانِ ظاهــرأ درویــــش
شهرِری هایِ عبـدِ غیرِ عظیـــم
کُت و شلوارهـایِ در تجریـــش
در دلِ سجده هایتـان بی شــک
مُهرِ داغ است مِهرِ ایمـان نیست
زر و زوری که هســـت زیورِتـان
خوانده ام هیچ جایِ قرآن نیست
صوریِ سور و ساتِ سوریه اید
فقـــرِ نـــان را ولی نمی بینید
سوگــــوارِ غمِ فلسطیــــن اید
سیســــتان را ولی نمی بینید
اصلِ چیــــن است پرچمِ ایران
زیره دیگر وزیـــرِ کرمان نیست
دستِ تبریـــز اشـــک می ریزد
چرم شهری به پایِ ایران نیست
زخمیِ وعده هاست کرمانشـاه
صبرِ کارون گذشته است از حَد
سقطِ دین از جنین شروع شده
تَن فروشــی رسیــده تا مشهد
پشتِ این اختیـــارِ اجــباری
برّه امروز گرگ تر شده است
جایِ ترویجِ دیـــن به آبــادی
کشورِ قم بزرگ تر شده است
گُل نشین هایِ کاخ سبزِ ستم
بوسه ی خـــار را نمی فهمند
کــــارمندانِ کــــودک آزاری
کـــودکِ کـــار را نمی فهمند
می کُشد شهوتِ خُرافه پرست
گربه ی حجله ی عروســـی را
می کُند در لباسِ دیــــن بدنام
طوسیِ شیخ ، شیخِ طوسی را
شاه از اصلِ خویش افتاده است
اســـب بُرده است اصلِ بازی را
چه قَدَر ســـاده می کند راضـی
شـرحِ قاضی شُریحِ قاضـــی را
از قَضا در قَضا/یِ عصـرِ علـی
فتنه ای در لبـاسِ حصــر نبود
مالــکِ اشـــترِ سپـــاهِ عـلـی
مالـکِ زرق و برقِ قصــر نبود
و علی ایـن شرافــتِ تاریــخ
فـرق دارد چقَــدر ایــــمانش
پینـه افتاده جــایِ پیشــــانی
بوسه بوسه به پـایِ دستانـش
سهمی از سایه ی درخت نداشت
چاه کن بود و چــاهِ نفت نداشت
بی نیـــازِ نیــــازمنـــدان بـــود
تاجداری که تاج و تخت نداشت
مثلِ آیینه بود ســـنگ نبــود
ذوالفقاری که فکرِ جنگ نبــود
آخرِ نامه اش به دشمنِ خویش
جایِ توهین نوشته است : درود
کــاش یـک ذرّه از عدالـتِ او
در رگ و ریشه ی شُمایـان بود
آنچه مـا را حقیـــرِ دریــا کرد
بی خــــداییِ ناخدایــان بـود
دینِ من ذرّه ای پشیـمان بـاش
جاهلیّت بس است ایـران بـاش
روزبِـه بـــاش بـعد از ایـن امّـا
مثلِ سلمان کمی مسلمان بـاش
#ابراهیم_زمانی_قم
@javaankavir
👈گزارش عملكرد انجمن ادبي جوان كوير شهرستان آرانوبيدگل تا انتهای مرداد 1398
انجمن ادبي جوان كوير، به عنوان تنها انجمن ادبي مستقل داراي مجوز رسمي از فرمانداری در منطقه، به شماره ثبت 75 و شماره پروانه 27862/ت/31281ه در سال 1385 تأسیس شد و با اتكا به استعدادها و تواناييهاي افراد بومي و همچنين استفاده از افراد متخصص در حوزهي ادبيات در كشور و بدون هيچگونه حمايت مالي از سازمانهاي دولتي و تنها با تأمين اعتبار توسط اعضاي خود، در تلاش بوده كه در راستاي گسترش زبان، فرهنگ و ادب فارسي بكوشد و جوانان اين منطقه را بيش از پيش با زبان و ادبيات مادري و ملي خود آشنا سازد. در اين راستا، گزارش عملكرد و اهم فعاليتهاي انجمن ادبي جوان كوير تا انتهای مرداد 1398 به طور خلاصه در ادامه آورده ميشود:
1- برگزاری 695 نشست هفتگی نقد و بررسی تخصصی شعر و داستان، هر عصر جمعه
2- برگزاری چهارده همایش نوروزی با حضور شاعران منطقه
3- برگزاری سیزده همایش به مناسبت سالروز تأسیس انجمن با حضور شاعران مطرح کشور
4- انتشار یازده ویژهنامهی داخلی به نام مرنجاب
5- برگزاري هشت ضيافت افطار به همراه شعرخواني در ماه رمضان
6- چاپ مجموعهی اول شعر جوان آرانوبیدگل حاوی اشعار اعضای انجمن با همکاری حسین جعفرزاده و محسن هارونی
7- حضور و شعرخواني اعضاي انجمن در همایشهای منطقه
8- برگزاري اردوهای تفريحي
9- برگزاري چهار مراسم بزرگداشت حافظ
10- برگزاری هشت همایش شعر به مناسبت یلدا
11- برگزاری دو کنگره ملی یلدای مرنجاب با حضور شاعرانی از بیست و پنج شهر کشور
12- برگزاري كارگاه عروض و قافيه در راستاي افزايش توانايي شاعران شهرستان در محل انجمن
13- استعدادیابی و پرورش شاعران در شهرستان
14- برگزاری بیش از سی همایش به طور مشترک با کانونهای فرهنگی منطقه
15- حضور شاعران مطرح کشور در انجمن از جمله آقایان و خانمها غلامرضا طریقی، کاظم بهمنی، علیرضا بدیع، مهدی فرجی، رویا ابراهیمی، علی نیاکویی لنگرودی، ابراهیم زمانی، کاویانی، مرتضی کاظمی، مجتبی سپید و...
16- تجلیل از پیشکسوتان شعر و ادبیات آرانوبیدگل
17- تأمین بالغ بر شصت میلیون تومان برای مخارج انجمن توسط اعضا و بدون اتکا به نهادهای دولتی..
رسم ادب است از کلیه دوستان شاعر اساتید بزرگوار که با حضور در جلسات،
و سازمان ها و تشکل هایی که ما را در این راه یاری کردن تشکر و قدر دانی نماییم..
سبز و مانا باشید 🌹🌹🌹
انجمن ادبي جوان كوير، به عنوان تنها انجمن ادبي مستقل داراي مجوز رسمي از فرمانداری در منطقه، به شماره ثبت 75 و شماره پروانه 27862/ت/31281ه در سال 1385 تأسیس شد و با اتكا به استعدادها و تواناييهاي افراد بومي و همچنين استفاده از افراد متخصص در حوزهي ادبيات در كشور و بدون هيچگونه حمايت مالي از سازمانهاي دولتي و تنها با تأمين اعتبار توسط اعضاي خود، در تلاش بوده كه در راستاي گسترش زبان، فرهنگ و ادب فارسي بكوشد و جوانان اين منطقه را بيش از پيش با زبان و ادبيات مادري و ملي خود آشنا سازد. در اين راستا، گزارش عملكرد و اهم فعاليتهاي انجمن ادبي جوان كوير تا انتهای مرداد 1398 به طور خلاصه در ادامه آورده ميشود:
1- برگزاری 695 نشست هفتگی نقد و بررسی تخصصی شعر و داستان، هر عصر جمعه
2- برگزاری چهارده همایش نوروزی با حضور شاعران منطقه
3- برگزاری سیزده همایش به مناسبت سالروز تأسیس انجمن با حضور شاعران مطرح کشور
4- انتشار یازده ویژهنامهی داخلی به نام مرنجاب
5- برگزاري هشت ضيافت افطار به همراه شعرخواني در ماه رمضان
6- چاپ مجموعهی اول شعر جوان آرانوبیدگل حاوی اشعار اعضای انجمن با همکاری حسین جعفرزاده و محسن هارونی
7- حضور و شعرخواني اعضاي انجمن در همایشهای منطقه
8- برگزاري اردوهای تفريحي
9- برگزاري چهار مراسم بزرگداشت حافظ
10- برگزاری هشت همایش شعر به مناسبت یلدا
11- برگزاری دو کنگره ملی یلدای مرنجاب با حضور شاعرانی از بیست و پنج شهر کشور
12- برگزاري كارگاه عروض و قافيه در راستاي افزايش توانايي شاعران شهرستان در محل انجمن
13- استعدادیابی و پرورش شاعران در شهرستان
14- برگزاری بیش از سی همایش به طور مشترک با کانونهای فرهنگی منطقه
15- حضور شاعران مطرح کشور در انجمن از جمله آقایان و خانمها غلامرضا طریقی، کاظم بهمنی، علیرضا بدیع، مهدی فرجی، رویا ابراهیمی، علی نیاکویی لنگرودی، ابراهیم زمانی، کاویانی، مرتضی کاظمی، مجتبی سپید و...
16- تجلیل از پیشکسوتان شعر و ادبیات آرانوبیدگل
17- تأمین بالغ بر شصت میلیون تومان برای مخارج انجمن توسط اعضا و بدون اتکا به نهادهای دولتی..
رسم ادب است از کلیه دوستان شاعر اساتید بزرگوار که با حضور در جلسات،
و سازمان ها و تشکل هایی که ما را در این راه یاری کردن تشکر و قدر دانی نماییم..
سبز و مانا باشید 🌹🌹🌹
برگ ریزان کدامین شب پاییزم من
چه غمی هست اگر پای تو می ریزم من
تاختی در تنم آنقدر که ویرانه تر از
آن نشابور پس از لشکر چنگیزم من
زندگی منظره ای بی تو پر از تنهایی ست
سالها هست از این منظره لبریزم من
در کنار توام ودلخوشی ام بیهوده ست
چون مترسک به تماشا سر جالیزم من
شاملو خواندم ودیدم که نمی ارزد عمر
باید آن را به همان کاج بیاویزم من
کوهم آن کوه فرو ریخته در دره خویش
داستانی شده ام سخت غم انگیزم من...
_ _ _ _ _ _ _
بالاست ولی صدایمان را دارد
پرونده ماجرایمان را دارد
از گفته شیخ ها نباید ترسید
لوطی ست خدا هوایمان را دارد..
#یاسر_مهرآبادی
@javaankavir
چه غمی هست اگر پای تو می ریزم من
تاختی در تنم آنقدر که ویرانه تر از
آن نشابور پس از لشکر چنگیزم من
زندگی منظره ای بی تو پر از تنهایی ست
سالها هست از این منظره لبریزم من
در کنار توام ودلخوشی ام بیهوده ست
چون مترسک به تماشا سر جالیزم من
شاملو خواندم ودیدم که نمی ارزد عمر
باید آن را به همان کاج بیاویزم من
کوهم آن کوه فرو ریخته در دره خویش
داستانی شده ام سخت غم انگیزم من...
_ _ _ _ _ _ _
بالاست ولی صدایمان را دارد
پرونده ماجرایمان را دارد
از گفته شیخ ها نباید ترسید
لوطی ست خدا هوایمان را دارد..
#یاسر_مهرآبادی
@javaankavir
خاطره تلخ و گزنده زنده یاد "حسن پستا" از بزرگمرد ادبیات و فرهنگ و هنر ایران "مهدی اخوان ثالث"
نوروز بود، روز اول سال. در خانه تنها بودم... به ساعتم نگاه کردم. نزدیک ساعت یازده بود. مهدی حتما خواب بود. خب باشد. لزومی نداشت بیدارش کنم. میتوانستم گوشهٔ اتاق دراز بکشم و فکر کنم. ... در آن لحظه فقط احتیاج داشتم که آنجا باشم، و در کنار او، و فقط من بودم که میتوانستم آنجا باشم، یعنی تنها من بودم که هر وقت میخواستم بی اذن دخول به آن حریم قدسی قدم بگذارم و این مسأله کوچکی نبود...
لاله (دختر اخوان) دم در ایستاده بود، با دو سه تا دختر همسن و سال خودش. و لابد همکلاسی هایش. پرسیدم بابا هست و منتظر جواب نشدم. میدانستم که هست... در آن روزهای تلخ و سیاه، من تقریباً تنها کسی بودم که او را با بیرون و با مردم ربط میدادم، ... و آن روز رنجورتر و غمگینتر از هر روز داخل اتاقش شدم و دیدم که خواب خواب است. ایستادم و نگاهش کردم... رفتم سر قفسهٔ کتابها و گشتم و یکی را برداشتم و گوشهای نشستم و هنوز بازش نکرده بودم که غلتی زد و چشمش را باز کرد و همین که مرا دید یهو پرید و نشست وسط رختخواب و گفت: «تویی عزیز جان؟ مگه ساعت چنده؟ کی تا حالا اینجایی؟ آها مظنه امروز عیده عزیز جان؟ هی. هی. په. چِمْسْک. آهای ایران، یک چیزی بیار زهرمار کنیم. راستی امروز عیده عزیز جان؟ هی. هی. عید آمد و ما خانهٔ خود را نتکاندیم. پس بیا، اقلاً ماچی، موچی، چمسک ... آهای ایران.»
ایران خانم (همسر اخوان) نیامد. اما صدایش از آن اتاق میآمد.انگار داشت با بچهها بگومگو میکرد.دوباره که صدایش کرد فریادش بلند شد که: «چهخبره انقده داد میکشی، یک دقیقه صبر کن دیگه» و این برایم عجیب بود. زنی آنقدر خوب و مهربان، زنی آن همه پرگذشت و فداکار، زنی که هنوز صدایش نکرده حاضر بود حالا اینجور؟ و مهدی هم لابد تعجب کرده بود که گفت «عجب» و بلند شد و رفت به آن اتاق... وقتی مهدی از آن اتاق برگشت اوقاتش تلخ بود و زیرلب به زمین و زمان بد و بیراه میگفت. گفتم: «چه خبر شده؟ چرا خودت را اذیت میکنی؟ بچهاند دیگر خودشان حریف هم هستند و با هم کنار میآیند...»
گفت: «کجای کاری عزیز جان؟ لا اله الا الله، لاله دارد گریه میکند، ناراحت است که چرا نتوانسته دوستانش را بیاورد تو.»
گفتم: «خب میخواست بیاوردشان تو.» گفت: « آخر خجالت میکشید. نه اتاق پذیرایی. نه میزی نه مبلی. مجبور شده همان دم در با دوستانش دید و بازدید کند و زود دست به سرشان کند. و حالا با توس بگو و مگو دارد که چرا نگفته لاله منزل نیست. مادرشان هم دارد سر هردوشان داد میکشد. خلقش بد جوری تنگ است. حق دارد.»
گفتم: «شامیتی، واقعاً تعجب میکنم. تو باید بهشان حالی کنی که اینها مسأله نیست و آنها بچههای تواند و تو مهدی اخوانثالثی و مهدی اخوانثالث به میز و مبل و این چیزها احتیاج ندارد. تو باید بهشان بفهمانی که خود را نباختن و نساختن یعنی چه...» ناگهان مثل ترقه از جا در رفت: «تا به حال با همین لالاییها خوابشان کردهام، اما لاله دیگر بچه نیست. الان کلاس ده هست. دیگر نمیشود گولش زد. خودش چشم دارد و میبیند که چه کسانی با قلمزدن توی این مجله و آن روزنامه به چه آلاف و الوفی رسیدهاند و چه زندگیهایی! باز هم خدا پدرشان را بیامرزد که باز هم خیلی سرشان میشود، خیلی خوددارند و توقع زیادی ندارند. با این حال لاله حق دارد که ناراحت شود... جای شکرش باقی است که اینها حدوداً حرف مرا میفهمند، اما دوستان اینها که نمیتوانند بفهمند. فلان کردم این زندگی را، اگر دنبال ساز زدن رفته بودم الان شده بودم فلانی... هرکس از راه میرسد تخم میفرماید که شاعر مردم باید اینجوری باشد و شاعر مردم باید بگوید که الفقر فخری و نباید که بسازد و نباید که تسلیم شود و رها. همهچیزشان روبه راه است، خانهشان، ماشینشان،... آن وقت اینجا و آنجا قلم میزنند و تخم میفرمایند که اخوانثالث ناامید است، تلخ است، بدبین است. کدامشان میدانند که من چه میکشم.
کتاب: باغ بی برگی (یادنامهٔ مهدی اخوان ثالث) به کوشش مرتضی کاخی
انتشارات زمستان
@javaankavir
نوروز بود، روز اول سال. در خانه تنها بودم... به ساعتم نگاه کردم. نزدیک ساعت یازده بود. مهدی حتما خواب بود. خب باشد. لزومی نداشت بیدارش کنم. میتوانستم گوشهٔ اتاق دراز بکشم و فکر کنم. ... در آن لحظه فقط احتیاج داشتم که آنجا باشم، و در کنار او، و فقط من بودم که میتوانستم آنجا باشم، یعنی تنها من بودم که هر وقت میخواستم بی اذن دخول به آن حریم قدسی قدم بگذارم و این مسأله کوچکی نبود...
لاله (دختر اخوان) دم در ایستاده بود، با دو سه تا دختر همسن و سال خودش. و لابد همکلاسی هایش. پرسیدم بابا هست و منتظر جواب نشدم. میدانستم که هست... در آن روزهای تلخ و سیاه، من تقریباً تنها کسی بودم که او را با بیرون و با مردم ربط میدادم، ... و آن روز رنجورتر و غمگینتر از هر روز داخل اتاقش شدم و دیدم که خواب خواب است. ایستادم و نگاهش کردم... رفتم سر قفسهٔ کتابها و گشتم و یکی را برداشتم و گوشهای نشستم و هنوز بازش نکرده بودم که غلتی زد و چشمش را باز کرد و همین که مرا دید یهو پرید و نشست وسط رختخواب و گفت: «تویی عزیز جان؟ مگه ساعت چنده؟ کی تا حالا اینجایی؟ آها مظنه امروز عیده عزیز جان؟ هی. هی. په. چِمْسْک. آهای ایران، یک چیزی بیار زهرمار کنیم. راستی امروز عیده عزیز جان؟ هی. هی. عید آمد و ما خانهٔ خود را نتکاندیم. پس بیا، اقلاً ماچی، موچی، چمسک ... آهای ایران.»
ایران خانم (همسر اخوان) نیامد. اما صدایش از آن اتاق میآمد.انگار داشت با بچهها بگومگو میکرد.دوباره که صدایش کرد فریادش بلند شد که: «چهخبره انقده داد میکشی، یک دقیقه صبر کن دیگه» و این برایم عجیب بود. زنی آنقدر خوب و مهربان، زنی آن همه پرگذشت و فداکار، زنی که هنوز صدایش نکرده حاضر بود حالا اینجور؟ و مهدی هم لابد تعجب کرده بود که گفت «عجب» و بلند شد و رفت به آن اتاق... وقتی مهدی از آن اتاق برگشت اوقاتش تلخ بود و زیرلب به زمین و زمان بد و بیراه میگفت. گفتم: «چه خبر شده؟ چرا خودت را اذیت میکنی؟ بچهاند دیگر خودشان حریف هم هستند و با هم کنار میآیند...»
گفت: «کجای کاری عزیز جان؟ لا اله الا الله، لاله دارد گریه میکند، ناراحت است که چرا نتوانسته دوستانش را بیاورد تو.»
گفتم: «خب میخواست بیاوردشان تو.» گفت: « آخر خجالت میکشید. نه اتاق پذیرایی. نه میزی نه مبلی. مجبور شده همان دم در با دوستانش دید و بازدید کند و زود دست به سرشان کند. و حالا با توس بگو و مگو دارد که چرا نگفته لاله منزل نیست. مادرشان هم دارد سر هردوشان داد میکشد. خلقش بد جوری تنگ است. حق دارد.»
گفتم: «شامیتی، واقعاً تعجب میکنم. تو باید بهشان حالی کنی که اینها مسأله نیست و آنها بچههای تواند و تو مهدی اخوانثالثی و مهدی اخوانثالث به میز و مبل و این چیزها احتیاج ندارد. تو باید بهشان بفهمانی که خود را نباختن و نساختن یعنی چه...» ناگهان مثل ترقه از جا در رفت: «تا به حال با همین لالاییها خوابشان کردهام، اما لاله دیگر بچه نیست. الان کلاس ده هست. دیگر نمیشود گولش زد. خودش چشم دارد و میبیند که چه کسانی با قلمزدن توی این مجله و آن روزنامه به چه آلاف و الوفی رسیدهاند و چه زندگیهایی! باز هم خدا پدرشان را بیامرزد که باز هم خیلی سرشان میشود، خیلی خوددارند و توقع زیادی ندارند. با این حال لاله حق دارد که ناراحت شود... جای شکرش باقی است که اینها حدوداً حرف مرا میفهمند، اما دوستان اینها که نمیتوانند بفهمند. فلان کردم این زندگی را، اگر دنبال ساز زدن رفته بودم الان شده بودم فلانی... هرکس از راه میرسد تخم میفرماید که شاعر مردم باید اینجوری باشد و شاعر مردم باید بگوید که الفقر فخری و نباید که بسازد و نباید که تسلیم شود و رها. همهچیزشان روبه راه است، خانهشان، ماشینشان،... آن وقت اینجا و آنجا قلم میزنند و تخم میفرمایند که اخوانثالث ناامید است، تلخ است، بدبین است. کدامشان میدانند که من چه میکشم.
کتاب: باغ بی برگی (یادنامهٔ مهدی اخوان ثالث) به کوشش مرتضی کاخی
انتشارات زمستان
@javaankavir
🍀اطلاعیه🍀
👈ششصد و نود و ششمین
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
👈ششصد و نود و ششمین
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
فکر کن عصر جمعه ای باشد
قهوه خانه قرار خواهد شد
توی کافه ، غروب ، تنهایی
قهوه ام زهر مار خواهد شد
نازنین دل به حسرتی بسپار
که تورا عاشقانه پس بزند
نه که مثل شکوفه ای در باد
حرفی از عشق در قفس بزند
کاش میشد شبی به خاطر من
زیر باران کمی قدم بزنی
بعد از آنکه دچار من بشوی
سرنوشت مرا رقم بزنی
رفتی و روزگار هم با من
مثل فرد غریبه ای تا کرد
آه ، باشد عذاب عشق این است
آمد و کفش عقل را پا کرد
بی تو حتی بهار هم سرد است
بی تو من یک درخت پاییزم
تو نباشی تمام برگم را
زیر پای عوام میریزم
فکر کن عصر جمعه ای شااااااید...
قهوه خانه قرار خواهد شد
تو می آیی درخت پاییزی
ناگهان چون بهار خواهد شد...
#نازنین_وکیلی
@javaankavir
قهوه خانه قرار خواهد شد
توی کافه ، غروب ، تنهایی
قهوه ام زهر مار خواهد شد
نازنین دل به حسرتی بسپار
که تورا عاشقانه پس بزند
نه که مثل شکوفه ای در باد
حرفی از عشق در قفس بزند
کاش میشد شبی به خاطر من
زیر باران کمی قدم بزنی
بعد از آنکه دچار من بشوی
سرنوشت مرا رقم بزنی
رفتی و روزگار هم با من
مثل فرد غریبه ای تا کرد
آه ، باشد عذاب عشق این است
آمد و کفش عقل را پا کرد
بی تو حتی بهار هم سرد است
بی تو من یک درخت پاییزم
تو نباشی تمام برگم را
زیر پای عوام میریزم
فکر کن عصر جمعه ای شااااااید...
قهوه خانه قرار خواهد شد
تو می آیی درخت پاییزی
ناگهان چون بهار خواهد شد...
#نازنین_وکیلی
@javaankavir
در امتدادِ خاطراتِ فصل غربت
آقا دوباره میرسد ماه محرم
از تلخي آنچه که بر حالت گذشته
سایه به سایه میدود در باورم غم
با خواندن مرثیه ات حالم شده بد
گویا بهانه می شود کم کم فراهم
باید برای تو بگریم یا برای...
زخم پدر که می شود کم کم مجسم
تو وضع خوبی داری و در هر عذایت
شام و نهار جلسه هایت روبراه است
اما پدر از شرم جریان نداری
هر شب سرش مانند مولا توی چاه است
عمری کنار روضه هایت از ته دل
مانند ابر نو بهاران گریه کردم
غیر از محرم در تمام روز و شب ها
در حسرت یک لقمه ی نان گریه کردم
از کودکی در زیر بیرق های مشکی
اندیشه ام همپای تو ضد ستم شد
حالا فقط با دیدن حجم تناقص
آبادیم ویرانه ای مانند بم شد!
حتمن خبری داری که با نام قشنگت
صدها مغازه وا شده بالای منبر
هر شب سرت را می بُرند از سینه آقا
مداح و واعظ هر کدام از هم جلوتر
آقا خودم دیدم که بعضیها همیشه
اسم تو را هی در قسم ها می فروشند
این رودهای هرزه گرد بی سر و تَه
تنها به نفع خود همیشه می خروشند
بر هم زده ساز و دهل آرامشی که
دنبال آن بودی دهی هدیه به مردم
از خواب دیدم می پرَد با این صداها
بیمار رنجوری برای بار چندم!
آقا سفارش کرده ای گر دین نداری
آزاده باش و در صف آزاد مردان
دین که شده بازیچه ی مشتی هوس باز
آزاده مردان هم اسیر بند و زندان!..
از کُشته های متن تاریخم هویداست
تاوانِ بیداري در اوج سیاهی
حالا پس از تسخیر دینت با هیاهو
از تو فقط نامی بجا مانده، نه راهی!
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
آقا دوباره میرسد ماه محرم
از تلخي آنچه که بر حالت گذشته
سایه به سایه میدود در باورم غم
با خواندن مرثیه ات حالم شده بد
گویا بهانه می شود کم کم فراهم
باید برای تو بگریم یا برای...
زخم پدر که می شود کم کم مجسم
تو وضع خوبی داری و در هر عذایت
شام و نهار جلسه هایت روبراه است
اما پدر از شرم جریان نداری
هر شب سرش مانند مولا توی چاه است
عمری کنار روضه هایت از ته دل
مانند ابر نو بهاران گریه کردم
غیر از محرم در تمام روز و شب ها
در حسرت یک لقمه ی نان گریه کردم
از کودکی در زیر بیرق های مشکی
اندیشه ام همپای تو ضد ستم شد
حالا فقط با دیدن حجم تناقص
آبادیم ویرانه ای مانند بم شد!
حتمن خبری داری که با نام قشنگت
صدها مغازه وا شده بالای منبر
هر شب سرت را می بُرند از سینه آقا
مداح و واعظ هر کدام از هم جلوتر
آقا خودم دیدم که بعضیها همیشه
اسم تو را هی در قسم ها می فروشند
این رودهای هرزه گرد بی سر و تَه
تنها به نفع خود همیشه می خروشند
بر هم زده ساز و دهل آرامشی که
دنبال آن بودی دهی هدیه به مردم
از خواب دیدم می پرَد با این صداها
بیمار رنجوری برای بار چندم!
آقا سفارش کرده ای گر دین نداری
آزاده باش و در صف آزاد مردان
دین که شده بازیچه ی مشتی هوس باز
آزاده مردان هم اسیر بند و زندان!..
از کُشته های متن تاریخم هویداست
تاوانِ بیداري در اوج سیاهی
حالا پس از تسخیر دینت با هیاهو
از تو فقط نامی بجا مانده، نه راهی!
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
این دهکده چندیست که ظالمکده است
جان بر لبِ یارانِ حسین آمده است
از کویِ شما خبر ندارم اما
در کوچه ما یزید هیئت زده است!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
جان بر لبِ یارانِ حسین آمده است
از کویِ شما خبر ندارم اما
در کوچه ما یزید هیئت زده است!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
به ما خبر دادند که ایوب نگهبان دیشب به محل پست خود نیامده است.تماس من و همکاران برای پیدا کردنش بی نتیجه ماند.
ساعت هفت بامداد خبر دادند که موتوری سوخته در محلی اطراف محل اقامت ایوب در جایی متروک پیدا و در اطرافش خون ریخته شده است .
پس از پیگیری متوجه شدیم که اورژانس او را به بیمارستان منتقل کرده و هم اکنون بستریست.برایم تعجب آور بود .از این بابت که محلی که او تصادف کرده بسیار پرت و دور افتاده در میان کوهستان است .چگونه میشود اورژانس یک بیهوش را بیابد بدون اینکه کسی اورژانس را به بالای سر مصدوم هدایت کرده باشد! .بیشتر بررسی کردم .رد کامیون را در اطراف موتور سیکلت دیدم .ترمز و لیز خوردگی ...این یعنی نیمه شب کامیون موتور را زده و متواری شده .اما برای اینکه زیاد هم عذاب وجدان نگیرد و کسی در کوره راه مصدوم را ببیند موتورش را آتش میزند تا با تلفن بصورت ناشناس به اورژانس خبر بدهند و بگویند جایی تصادف شده .نشان به آن نشان که موتورش در فلان مکان آتش گرفته است .
حوالی نیمه شب ایوب را بیهوش و بی جان به بیمارستان منتقل میکنند. از جیبش شماره همسایه اش را می یابند و با او تماس میگیرند .همسایه بدون هرگونه واکنش موثر، بی تفاوت از کنار موضوع میگذرد و ساعت هشت صبح و بعد از کسب اطلاع ما را مطلع میکند .
به بیمارستان میروم متوجه میشوم صورتش له شده. دماغ و چشمش بشدت آسیب دیده. استخوان چشمش شکسته .لبش پاره شده.
با خانواده اش تماس میگیرم. با بی تفاوتی پاسخ میدهند و با اصرار و چند بار پیگیری ،میگویند از فلان شهر خواهیم آمد. وقتی می رسند پس از یک ربع ساعت غیبشان میزند. پرس و جو میکنم، میگویند زن و فرزندانش طلاق گرفته و رفته اند.از دنیا همین خواهر و خواهر زاده ها را دارد .خواهر که اوضاع جسمی مساعدی ندارد و فرزندانش به اصرار و التماس او آمده اند .اما چون با داییشان رابطه ی خوبی ندارند در نتیجه نایستادند و رفتند.
برای جلسه ای می بایست برمیگشتم. هر کدام از همکاران را خواهش کردم بعنوان همراه بیمار کنار ایوب در بیمارستان بمانند هیچکس قبول نمیکند .میگویند میخواهیم شب به هيئت برویم .با خود میگویم امروز مظلوم تر از ایوب کسی هم مگر پیدا میشود ؟یاد اتفاقی می افتم که در دوران استبداد صغیر پس از مشروطه بر سر تبریز آمد.در حالیکه فوج فوج نیروهای وطن پرست و آزادیخواه را قوای روس به مسلخ و اعدام می بردند هموطنانمان در ایام محرم آن روزها در مقابل ظلم قوای روس در محاصره ی تبریز سکوت کرده بودند و اما برای مظلومیت حسین و یارانش وا مصیبتا میگفتند.این هم از طنزهای تلخمان است که باز مقابلم قرار گرفته بود.
از سر ناچاری، در به در بدنبال کسی گشتم تا با دریافت مبلغی برای چند روز همراه ایوب باشد تا در بیمارستان در تنگنا قرار نگیرد.
از این مردم میترسم.
✍#حمیدعلیزاده
@javaankavir
ساعت هفت بامداد خبر دادند که موتوری سوخته در محلی اطراف محل اقامت ایوب در جایی متروک پیدا و در اطرافش خون ریخته شده است .
پس از پیگیری متوجه شدیم که اورژانس او را به بیمارستان منتقل کرده و هم اکنون بستریست.برایم تعجب آور بود .از این بابت که محلی که او تصادف کرده بسیار پرت و دور افتاده در میان کوهستان است .چگونه میشود اورژانس یک بیهوش را بیابد بدون اینکه کسی اورژانس را به بالای سر مصدوم هدایت کرده باشد! .بیشتر بررسی کردم .رد کامیون را در اطراف موتور سیکلت دیدم .ترمز و لیز خوردگی ...این یعنی نیمه شب کامیون موتور را زده و متواری شده .اما برای اینکه زیاد هم عذاب وجدان نگیرد و کسی در کوره راه مصدوم را ببیند موتورش را آتش میزند تا با تلفن بصورت ناشناس به اورژانس خبر بدهند و بگویند جایی تصادف شده .نشان به آن نشان که موتورش در فلان مکان آتش گرفته است .
حوالی نیمه شب ایوب را بیهوش و بی جان به بیمارستان منتقل میکنند. از جیبش شماره همسایه اش را می یابند و با او تماس میگیرند .همسایه بدون هرگونه واکنش موثر، بی تفاوت از کنار موضوع میگذرد و ساعت هشت صبح و بعد از کسب اطلاع ما را مطلع میکند .
به بیمارستان میروم متوجه میشوم صورتش له شده. دماغ و چشمش بشدت آسیب دیده. استخوان چشمش شکسته .لبش پاره شده.
با خانواده اش تماس میگیرم. با بی تفاوتی پاسخ میدهند و با اصرار و چند بار پیگیری ،میگویند از فلان شهر خواهیم آمد. وقتی می رسند پس از یک ربع ساعت غیبشان میزند. پرس و جو میکنم، میگویند زن و فرزندانش طلاق گرفته و رفته اند.از دنیا همین خواهر و خواهر زاده ها را دارد .خواهر که اوضاع جسمی مساعدی ندارد و فرزندانش به اصرار و التماس او آمده اند .اما چون با داییشان رابطه ی خوبی ندارند در نتیجه نایستادند و رفتند.
برای جلسه ای می بایست برمیگشتم. هر کدام از همکاران را خواهش کردم بعنوان همراه بیمار کنار ایوب در بیمارستان بمانند هیچکس قبول نمیکند .میگویند میخواهیم شب به هيئت برویم .با خود میگویم امروز مظلوم تر از ایوب کسی هم مگر پیدا میشود ؟یاد اتفاقی می افتم که در دوران استبداد صغیر پس از مشروطه بر سر تبریز آمد.در حالیکه فوج فوج نیروهای وطن پرست و آزادیخواه را قوای روس به مسلخ و اعدام می بردند هموطنانمان در ایام محرم آن روزها در مقابل ظلم قوای روس در محاصره ی تبریز سکوت کرده بودند و اما برای مظلومیت حسین و یارانش وا مصیبتا میگفتند.این هم از طنزهای تلخمان است که باز مقابلم قرار گرفته بود.
از سر ناچاری، در به در بدنبال کسی گشتم تا با دریافت مبلغی برای چند روز همراه ایوب باشد تا در بیمارستان در تنگنا قرار نگیرد.
از این مردم میترسم.
✍#حمیدعلیزاده
@javaankavir
👍1
🍀اطلاعیه🍀
👈ششصد و نود و نهامین
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
👈ششصد و نود و نهامین
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
میرنجم تا تو نرنجی
شادم از این رنج
میخندم در این رنج، بر این رنج
رقصان رنجات را بر دوش میکشم
تا تو نرنجی
تا تو بخندی...
اسماعیل بخشی
زندان اوین/ ۱۶/شهریور ۹۸
🌱 @javaankavir
شادم از این رنج
میخندم در این رنج، بر این رنج
رقصان رنجات را بر دوش میکشم
تا تو نرنجی
تا تو بخندی...
اسماعیل بخشی
زندان اوین/ ۱۶/شهریور ۹۸
🌱 @javaankavir
تو نمیدانی غريو يك عظمت
وقتي كه در شكنجهی يك شكست نمینالد
چه كوهیست!
تو نمیدانی نگاهِ بیمژهی محكومِ يك اطمينان
وقتي كه در چشمِ حاكمِ يک هراس، خيره میشود
چه درياییست!
«تو نمیدانی مردن
وقتی كه انسان مرگ را شكست داده است
چه زندگیایست!» ...
.
.
.
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
وقتي كه در شكنجهی يك شكست نمینالد
چه كوهیست!
تو نمیدانی نگاهِ بیمژهی محكومِ يك اطمينان
وقتي كه در چشمِ حاكمِ يک هراس، خيره میشود
چه درياییست!
«تو نمیدانی مردن
وقتی كه انسان مرگ را شكست داده است
چه زندگیایست!» ...
.
.
.
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
Forwarded from اتچ بات
برای مادر و دو دختر قربانیاش
و دوش پدری
که تحملِ سنگینیِ غمِ نان را نداشت
◼️◼️◼️◼️◼️◼️
تکانم داده طوفانی پر از وحشت
که می ریزد همه بال و پرم با درد
دوباره شعله ور شد فکر مغشوشم
ولی یخ می زنم با خاطراتی سرد
تصور کن که طفلی نامه بنویسد
خدا گیرنده ی آن نامه اش باشد
به امید اجابت روی موج اشک
دعا در نیمه شب برنامه اش باشد
تصور کن که بنویسد نیازش را
به امیدی که می خواند خداوندش
بگوید از پدر با سگ دویی هاییش
که خالی تر شده دست توانمندش
پدر شرمنده از این که پس از عمری
نداری، بد بياری شد سرانجامش
ندارد چاره ای جز این که می باید
زند چوب حراجی را به اندامش
نه تنها با فروش کلیه اش مشکل
نشد حل که به سمت مرگ مایل شد
جنون می بارد از فقر و به یک لحظه
پدر ناباورانه گرگ و قاتل شد
گلویم را فشرده بغض سنگینی
که می بینم نشسته دختری تنها
بجز مادر که غلتیده به خون خود
کنار پیکر بی جان خواهرها
بیا ای هموطن در خیمه ی شعرم
تماشا کن شرر را بر نیستانم
دقیقاً ظهر عاشورا شده شهرم
محرم شد برایت روضه می خوانم
تنم می لرزد از وقتی که می خوانم
به هر خطی مصیب های جریانش
چرا شاعر نوشته با شکم سیری
هر آن کس داده دندان می دهد نانش؟
خدا گویا ندیده نامه را هرگز
زبس سرگرم خلق حوریان گشته
میان این همه مخلوق نافرجام
فقط هم کاسه با پیغمبران گشته!
کلافه می شوم وقتی که می بینم
همه بازیچه ی دین و خداوندیم
دقیقاً بی خیالِ هر چه پیش آید
میان گریه با دیوانه می خندیدم
#محمد_میرزازاده
🌱 @javaankavir
*فایل پیوست، تصویر نامهی دختر است به خدا
و دوش پدری
که تحملِ سنگینیِ غمِ نان را نداشت
◼️◼️◼️◼️◼️◼️
تکانم داده طوفانی پر از وحشت
که می ریزد همه بال و پرم با درد
دوباره شعله ور شد فکر مغشوشم
ولی یخ می زنم با خاطراتی سرد
تصور کن که طفلی نامه بنویسد
خدا گیرنده ی آن نامه اش باشد
به امید اجابت روی موج اشک
دعا در نیمه شب برنامه اش باشد
تصور کن که بنویسد نیازش را
به امیدی که می خواند خداوندش
بگوید از پدر با سگ دویی هاییش
که خالی تر شده دست توانمندش
پدر شرمنده از این که پس از عمری
نداری، بد بياری شد سرانجامش
ندارد چاره ای جز این که می باید
زند چوب حراجی را به اندامش
نه تنها با فروش کلیه اش مشکل
نشد حل که به سمت مرگ مایل شد
جنون می بارد از فقر و به یک لحظه
پدر ناباورانه گرگ و قاتل شد
گلویم را فشرده بغض سنگینی
که می بینم نشسته دختری تنها
بجز مادر که غلتیده به خون خود
کنار پیکر بی جان خواهرها
بیا ای هموطن در خیمه ی شعرم
تماشا کن شرر را بر نیستانم
دقیقاً ظهر عاشورا شده شهرم
محرم شد برایت روضه می خوانم
تنم می لرزد از وقتی که می خوانم
به هر خطی مصیب های جریانش
چرا شاعر نوشته با شکم سیری
هر آن کس داده دندان می دهد نانش؟
خدا گویا ندیده نامه را هرگز
زبس سرگرم خلق حوریان گشته
میان این همه مخلوق نافرجام
فقط هم کاسه با پیغمبران گشته!
کلافه می شوم وقتی که می بینم
همه بازیچه ی دین و خداوندیم
دقیقاً بی خیالِ هر چه پیش آید
میان گریه با دیوانه می خندیدم
#محمد_میرزازاده
🌱 @javaankavir
*فایل پیوست، تصویر نامهی دختر است به خدا
Telegram
attach 📎
👍1
هر کس چشیده طعم فرار از زمانه را
با من بخواند این غزل جاودانه را
در کربلا غمیست که سوزانده شرح آن
همچون زبان من، تن آن تازیانه را
مرغان پر کشیده کی از یاد میبرند
تصویر تلخ سوختن آشیانه را ؟
بنشین لب فرات و دمادم نگاه کن
اشک هزار سالهی با خون روانه را
بی شک نظر به خونِ دل اهل درد داشت
وقتی خدای، نقش زد این بیکرانه را
باید که رُفت و روب کنی لحظهی ورود
با پلک و اشک، خاکِ درِ آستانه را
گر اشک میفشانی و گر سینه میزنی
هشیار باش، گم نکنی آن نشانه را
آرام گریه کن که در این شور، بشنوی
فریادِ "یاحسینِ" یزید زمانه را
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir
با من بخواند این غزل جاودانه را
در کربلا غمیست که سوزانده شرح آن
همچون زبان من، تن آن تازیانه را
مرغان پر کشیده کی از یاد میبرند
تصویر تلخ سوختن آشیانه را ؟
بنشین لب فرات و دمادم نگاه کن
اشک هزار سالهی با خون روانه را
بی شک نظر به خونِ دل اهل درد داشت
وقتی خدای، نقش زد این بیکرانه را
باید که رُفت و روب کنی لحظهی ورود
با پلک و اشک، خاکِ درِ آستانه را
گر اشک میفشانی و گر سینه میزنی
هشیار باش، گم نکنی آن نشانه را
آرام گریه کن که در این شور، بشنوی
فریادِ "یاحسینِ" یزید زمانه را
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir