شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
Daarkoob Band – Khoon Bas
خونبَس یا به گفتهٔ اهالی محلی بختیاری خینبس یکی از رسوم قومی بختیاری و گاهی سایر لرتباران از جمله لرهای بویراحمدی و لرستان، بوده که برای جلوگیری از ادامهٔ جنگ و دعوا و پایاندادن به قتل و کشتار و اصلاح روابط خانوادهها به آن مبادرت میورزیدند
همانند دیگر طوایف و اقوام، در بین بختیاریها نیز درگیریهایی رخ میداد که گاهی بسیار شدید بوده و منجر به کشتهشدن افرادی نیز میگردید. این کشتهشدن سبب کینهٔ بیشتر شده و خانوادهٔ مقتول برای انتقامگرفتن اقدام به قتل یکی از نزدیکان قاتل کرده و این قضیه برای مدت طولانی ادامه مییافت. برای جلوگیری از تداوم این کار، بزرگان طوایف دیگر جمع شده و سران دو طایفهای را که با هم اختلاف داشتند با هم آشتی میدادند. برای تحکیم حالت صلح، معمولاً دختر فرد قاتل یا یکی از بستگان نزدیک او را به عقد پسر مقتول درمیآوردند تا غائله پایان یابد. به این جهت به این نوع ازدواج خون بس میگفتند. این دختر در زندگی خود همیشه مورد آزار خانوادهٔ شوهرش قرار داشت و از کمترین حقوق معمول نیز، بیبهره بود به طوری که سرنوشت اینگونه زنان در بین بختیاریها به صورت ضربالمثل درآمدهاست. پس از پذیرش خون بس از جانب طرفین، نامهای هم نوشته میشد که دو طرف آن را تأیید میکردند.
خونبس به دلیل ازدواج اجباری که در آن اتفاق میافتاد امروزه منسوخ شده اما از طرف دیگر به دلیل جلوگیری از ادامه خونریزی اقدام کارسازی بودهاست. با این وجود، با توجه به رواج سنتها و شیوهٔ زندگی ایلیاتی و طایفهای در بخشهایی از این استان، هنوز این رسم هرچند بهندرت و کم اما در میان برخی طوایف اجرا میشود...
🌱 @JavaanKavir
همانند دیگر طوایف و اقوام، در بین بختیاریها نیز درگیریهایی رخ میداد که گاهی بسیار شدید بوده و منجر به کشتهشدن افرادی نیز میگردید. این کشتهشدن سبب کینهٔ بیشتر شده و خانوادهٔ مقتول برای انتقامگرفتن اقدام به قتل یکی از نزدیکان قاتل کرده و این قضیه برای مدت طولانی ادامه مییافت. برای جلوگیری از تداوم این کار، بزرگان طوایف دیگر جمع شده و سران دو طایفهای را که با هم اختلاف داشتند با هم آشتی میدادند. برای تحکیم حالت صلح، معمولاً دختر فرد قاتل یا یکی از بستگان نزدیک او را به عقد پسر مقتول درمیآوردند تا غائله پایان یابد. به این جهت به این نوع ازدواج خون بس میگفتند. این دختر در زندگی خود همیشه مورد آزار خانوادهٔ شوهرش قرار داشت و از کمترین حقوق معمول نیز، بیبهره بود به طوری که سرنوشت اینگونه زنان در بین بختیاریها به صورت ضربالمثل درآمدهاست. پس از پذیرش خون بس از جانب طرفین، نامهای هم نوشته میشد که دو طرف آن را تأیید میکردند.
خونبس به دلیل ازدواج اجباری که در آن اتفاق میافتاد امروزه منسوخ شده اما از طرف دیگر به دلیل جلوگیری از ادامه خونریزی اقدام کارسازی بودهاست. با این وجود، با توجه به رواج سنتها و شیوهٔ زندگی ایلیاتی و طایفهای در بخشهایی از این استان، هنوز این رسم هرچند بهندرت و کم اما در میان برخی طوایف اجرا میشود...
🌱 @JavaanKavir
رفتی و حّج را بجا آورده ای
رو به لبیک خدا آورده ای!
در بلاد شرک و کفر و بولهب
واجباتت را قضا آورده ای
از یتیمانی که خوردی حقشان
به خدا گفتی چه ها آورده ای؟
گشته ای در متن بازار شلوغ
هدیه های پُر بها آورده ای
رفتی و از تو نپرسیده خدا
گّنجِ قارون از کجا آورده ای؟
آمدی محض مریضان از حجاز
آیه ی مشگل گشا آورده ای
شیشه کردی خون خلقی را سپس
آب زمزم را شفا آورده ای
با عرق چینی که داری روی سر
تحفه ی واپس گرا آورده ای!
بسته ای اندیشه و، ابلیس را
در درون خود رها آورده ای
سَر بُریدی، رَجم کردی آخرش
جهل خود را پا به پا آورده ای
رفتی و بعد از ملاقات خدا
چهره ای آدم نما آورده ای!!!
بی خیالی کن مهم بوده که تو
حج و قربانی بجا آورده ای.....
#محمد_میرزازاده
@JAVAANKAVIR
رو به لبیک خدا آورده ای!
در بلاد شرک و کفر و بولهب
واجباتت را قضا آورده ای
از یتیمانی که خوردی حقشان
به خدا گفتی چه ها آورده ای؟
گشته ای در متن بازار شلوغ
هدیه های پُر بها آورده ای
رفتی و از تو نپرسیده خدا
گّنجِ قارون از کجا آورده ای؟
آمدی محض مریضان از حجاز
آیه ی مشگل گشا آورده ای
شیشه کردی خون خلقی را سپس
آب زمزم را شفا آورده ای
با عرق چینی که داری روی سر
تحفه ی واپس گرا آورده ای!
بسته ای اندیشه و، ابلیس را
در درون خود رها آورده ای
سَر بُریدی، رَجم کردی آخرش
جهل خود را پا به پا آورده ای
رفتی و بعد از ملاقات خدا
چهره ای آدم نما آورده ای!!!
بی خیالی کن مهم بوده که تو
حج و قربانی بجا آورده ای.....
#محمد_میرزازاده
@JAVAANKAVIR
ﻫﻤﻪ ﯼ ﻣﺎ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﻣﺮﺩ، ﻫﻤﻪ ﯼ ﻣﺎ، ﭼﻪ ﺳﯿﺮﮐﯽ ﺍﺳﺖ اﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ !
ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﯾﻢ،
ﻣﺎ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭﺣﺸﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ، ﻣﺎ ﺗﻮﺳﻂ ﻫﯿﭻ ﻫﻀﻢ ﻣﯽشویم.
#چارلز_بوکوفسکی
🌱 @javaankavir
ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﯾﻢ،
ﻣﺎ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭﺣﺸﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ، ﻣﺎ ﺗﻮﺳﻂ ﻫﯿﭻ ﻫﻀﻢ ﻣﯽشویم.
#چارلز_بوکوفسکی
🌱 @javaankavir
🍁🍂🍁🍂🍁🍂
🍂🍁🍂
🍁
خودش هم خسته شد از داغ این عشق آفرینی ها
نوشته روی عرشش وای از دست زمینی ها
چنان حظ کرد از خلق تو که با خود نشست و گفت :
بنازم چشم هایت را، خدایی بهترینی ها...
تو را هر روز می بیند وَ باران می شود چشمش
چه دردی می کشد بیچاره از این بازبینی ها
شبی یک تار مویت را نگه می دارد و تا صبح...
ولی تا کِی دلش خوش باشد از این خوشه چینی ها؟
من از چشم تو فهمیدم خدا هم عاشقت بوده
و تاوان می دهد اکنون بدین گوشه نشینی ها
#سید_مسعود_محبتی
#ایلام(دهلران)
@javaankavir
🍂🍁🍂
🍁
خودش هم خسته شد از داغ این عشق آفرینی ها
نوشته روی عرشش وای از دست زمینی ها
چنان حظ کرد از خلق تو که با خود نشست و گفت :
بنازم چشم هایت را، خدایی بهترینی ها...
تو را هر روز می بیند وَ باران می شود چشمش
چه دردی می کشد بیچاره از این بازبینی ها
شبی یک تار مویت را نگه می دارد و تا صبح...
ولی تا کِی دلش خوش باشد از این خوشه چینی ها؟
من از چشم تو فهمیدم خدا هم عاشقت بوده
و تاوان می دهد اکنون بدین گوشه نشینی ها
#سید_مسعود_محبتی
#ایلام(دهلران)
@javaankavir
برای قهوه خانه های مهدی فرجی
تلخ است طعم بوسه من آن را چشیده ام
فنجان فال قهوه ام و لب پریده ام
پای مرا بریده ای از کافه شازده
تا قهوه خانه های تو را من شنیده ام
تا قهوه خانه های تو راهی نمانده است
من مثل سگ به رد نشانت دویده ام
خوبی زیاد کردم و شیرینی اش زدت
من تلخ مثل قهوه شدم دم کشیده ام
هر جا بلد نبودم و ماندم به من بگو
من گرگ هم که باشم بالان ندیده ام
تو مال من نبودی و مال تو نیستم
من دیر تر به حرف تو اما رسیده ام...
#فاطمه_رضایی
@javaankavir
تلخ است طعم بوسه من آن را چشیده ام
فنجان فال قهوه ام و لب پریده ام
پای مرا بریده ای از کافه شازده
تا قهوه خانه های تو را من شنیده ام
تا قهوه خانه های تو راهی نمانده است
من مثل سگ به رد نشانت دویده ام
خوبی زیاد کردم و شیرینی اش زدت
من تلخ مثل قهوه شدم دم کشیده ام
هر جا بلد نبودم و ماندم به من بگو
من گرگ هم که باشم بالان ندیده ام
تو مال من نبودی و مال تو نیستم
من دیر تر به حرف تو اما رسیده ام...
#فاطمه_رضایی
@javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
🍀اطلاعیه🍀
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
#گزارش
۲۵ مرداد ۹۸
ششصد و نود چهارمین نشست انجمن
ادبی جوان کویر آران و بیدگل
سپاس از حضور گرم تمامی دوستان عزیز🌺🦋
🌱 @JavaanKavir
۲۵ مرداد ۹۸
ششصد و نود چهارمین نشست انجمن
ادبی جوان کویر آران و بیدگل
سپاس از حضور گرم تمامی دوستان عزیز🌺🦋
🌱 @JavaanKavir
به خدا دست خودم نیست، که خر شد دل من
_به کسی مثل تو با عشق سواری بدهد
دل به دستان تو دادم به همین عشق قسم
که خدا خواست به تو آنچه نداری بدهد
#طیبه_افشاری
@javaankavir
_به کسی مثل تو با عشق سواری بدهد
دل به دستان تو دادم به همین عشق قسم
که خدا خواست به تو آنچه نداری بدهد
#طیبه_افشاری
@javaankavir
یک روز نشست و هی غزل کرد مرا
یک روز به هر فرضیه حل کرد مرا
یک روز که در قهر به سر می بردم
بی هیچ معادله بغل کرد مرا
با تن ت تنش تن ت تنم ریخت به هم
شالوده ی شعر مبتذل کرد مرا
ترسیدم از اینکه دل به دستش بدهم
دستش که رسید بی محل کرد مرا
بیزارم از او که عشق را در من ریخت
بیزارم از او که عاشقم کرد و گریخت
بیزارم از آن کسی که بی دینم کرد
نفرین نکنم اگر چه نفرینم کرد
سلول به سلول تنم تاخت به او
بیچاره دلم که این وسط باخت به او
با مثنوی اش زهرِ عسل کرد مرا
تلخیِ رباعی اش غزل کرد مرا
مرگ آمد و آرام به چشمم زل زد
بی هیچ بگو مگو بغل کرد مرا
#طیبه_افشاری
@javaankavir
یک روز به هر فرضیه حل کرد مرا
یک روز که در قهر به سر می بردم
بی هیچ معادله بغل کرد مرا
با تن ت تنش تن ت تنم ریخت به هم
شالوده ی شعر مبتذل کرد مرا
ترسیدم از اینکه دل به دستش بدهم
دستش که رسید بی محل کرد مرا
بیزارم از او که عشق را در من ریخت
بیزارم از او که عاشقم کرد و گریخت
بیزارم از آن کسی که بی دینم کرد
نفرین نکنم اگر چه نفرینم کرد
سلول به سلول تنم تاخت به او
بیچاره دلم که این وسط باخت به او
با مثنوی اش زهرِ عسل کرد مرا
تلخیِ رباعی اش غزل کرد مرا
مرگ آمد و آرام به چشمم زل زد
بی هیچ بگو مگو بغل کرد مرا
#طیبه_افشاری
@javaankavir
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را ؛
مردی که ز عصر خود فراتر باشد ...
#شفیعی_کدکنی برای #محمد_مصدق
#کودتا
#بیست_و_هشتم_مرداد
🌱 @javaankavir
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را ؛
مردی که ز عصر خود فراتر باشد ...
#شفیعی_کدکنی برای #محمد_مصدق
#کودتا
#بیست_و_هشتم_مرداد
🌱 @javaankavir
داستان ناراستان 1
آنکه از خانهای این آبادی است
گفت: کشور غرق توی شادی است
آن یکی پرسید یارو را که: هی
از کجا فهمیدی ای فرخندهپی؟!
گفت: از توی خیابانهای تو
گفت: خود پیداست از رانهای تو!
رفتهای توی لواسان بیگمان
خانهی دامادهای پرتوان!
دیدهای یکعدّه را از پشت لنز
کیفشان کوک است، آنهم توی بنز
در خیابانی که آغازادهها
از نرینه سرخوشند و مادهها
..
گر بیایی کوچهی پایین ما
چوب میبینی درون قین ما!
آنکه گویی بر دهانش خنده است
کفشهای وصلهدار بنده است
وصلههای کفش من چون باز شد
«یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد»!
#فریدون_هاشمی
@javaankavir
آنکه از خانهای این آبادی است
گفت: کشور غرق توی شادی است
آن یکی پرسید یارو را که: هی
از کجا فهمیدی ای فرخندهپی؟!
گفت: از توی خیابانهای تو
گفت: خود پیداست از رانهای تو!
رفتهای توی لواسان بیگمان
خانهی دامادهای پرتوان!
دیدهای یکعدّه را از پشت لنز
کیفشان کوک است، آنهم توی بنز
در خیابانی که آغازادهها
از نرینه سرخوشند و مادهها
..
گر بیایی کوچهی پایین ما
چوب میبینی درون قین ما!
آنکه گویی بر دهانش خنده است
کفشهای وصلهدار بنده است
وصلههای کفش من چون باز شد
«یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد»!
#فریدون_هاشمی
@javaankavir
دوستان عزیز سلام
انمجن ادبی شاعرانه های کاشان در حالی یکمین سال خود را پشت سر می گذارد که گذشته از عملکرد قابل قبول موفق به اتحاد و همدلی در بین شاعران جوان و پیشکسوتان شعر و ادب و جذب و کشف استعدادهای پنهان شهرستان گردیده.
بنده از طرف خود و دوستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
ضمن تبریک این اتفاق فرخنده به جناب استاد هدایتی که با مدیریت شایسته و بی وقفه و بدون هیچ چشم داشتی در راستای رونق ادبیات شهرستان زحمت می کشند برای این عزیز سلامتی و برای سایر دوستان شاعر و هنرمند انجمن ادبی شاعرانه ها موفقیت روز افزون آرزو دارم...
محمد میرزازاده
مدیر مسئول انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
انمجن ادبی شاعرانه های کاشان در حالی یکمین سال خود را پشت سر می گذارد که گذشته از عملکرد قابل قبول موفق به اتحاد و همدلی در بین شاعران جوان و پیشکسوتان شعر و ادب و جذب و کشف استعدادهای پنهان شهرستان گردیده.
بنده از طرف خود و دوستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
ضمن تبریک این اتفاق فرخنده به جناب استاد هدایتی که با مدیریت شایسته و بی وقفه و بدون هیچ چشم داشتی در راستای رونق ادبیات شهرستان زحمت می کشند برای این عزیز سلامتی و برای سایر دوستان شاعر و هنرمند انجمن ادبی شاعرانه ها موفقیت روز افزون آرزو دارم...
محمد میرزازاده
مدیر مسئول انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
- «اين گريه را دوباره به ياد آر...» مرد گفت
پيچيده توی كوه، صدايش كه: دار... دار...
بايد كه رعد و برق شود در شب سكوت
بايد كه خون به پا كند اين ابر باردار
چسبيده است زندگیام روی مرز شك
از بادهای خسته به يك سيم خاردار
بسيار ديدهايم غريبان بیوطن
اما كسی به بیکسی ما نمیرسد
در ذهنهای ماست... و يا اينكه واقعیست
اين شب كه هيچجور به فردا نمیرسد؟!
تصميم را گرفته، به مرداب ريخته
رودی كه فكر كرده به دريا نمیرسد
در زير پای شهر لگد شد، به باد رفت!
برگی كه اعتماد به رؤيای باد داشت
امروز با صدای تفنگی تمام شد
كابوس يك پرنده كه دشمن زياد داشت
امّيد يك دروغ بزرگ است در كتاب
بايد به چيز تازهتری اعتقاد داشت
بايد بليط آخر اين قصّه را خريد
بايد كسی خراب كند آنچه ساخت را
با دستهای كوچك خود منفجر كند
اين زندگی مسخرهی يكنواخت را
بايد كسی به هم بزند قبل انتخاب
اين بازیِ هميشگیِ باخت-باخت را
عمریست بين ماندن و رفتن معطّليم
لعنت به جبر دائمی انتخابها!
با فكرهای مسخره كلّ شبانهروز
زل میزنم به سقف در اين تختخوابها
- «بايد چه كار كرد به جز گريه؟!» مرد گفت
و خودكشی شدند تمام جوابها
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
پيچيده توی كوه، صدايش كه: دار... دار...
بايد كه رعد و برق شود در شب سكوت
بايد كه خون به پا كند اين ابر باردار
چسبيده است زندگیام روی مرز شك
از بادهای خسته به يك سيم خاردار
بسيار ديدهايم غريبان بیوطن
اما كسی به بیکسی ما نمیرسد
در ذهنهای ماست... و يا اينكه واقعیست
اين شب كه هيچجور به فردا نمیرسد؟!
تصميم را گرفته، به مرداب ريخته
رودی كه فكر كرده به دريا نمیرسد
در زير پای شهر لگد شد، به باد رفت!
برگی كه اعتماد به رؤيای باد داشت
امروز با صدای تفنگی تمام شد
كابوس يك پرنده كه دشمن زياد داشت
امّيد يك دروغ بزرگ است در كتاب
بايد به چيز تازهتری اعتقاد داشت
بايد بليط آخر اين قصّه را خريد
بايد كسی خراب كند آنچه ساخت را
با دستهای كوچك خود منفجر كند
اين زندگی مسخرهی يكنواخت را
بايد كسی به هم بزند قبل انتخاب
اين بازیِ هميشگیِ باخت-باخت را
عمریست بين ماندن و رفتن معطّليم
لعنت به جبر دائمی انتخابها!
با فكرهای مسخره كلّ شبانهروز
زل میزنم به سقف در اين تختخوابها
- «بايد چه كار كرد به جز گريه؟!» مرد گفت
و خودكشی شدند تمام جوابها
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
شاعری دیدم که با دندانِ شعر
می خورد در هر مکانی نانِ شعر
نام استادی به خود بسته ولی
خالی از مفهوم و از ارکانِ شعر
می نشیند می سراید هی غزل
تا کند تقدیم بر پالان شعر
شعر دَرباری نوشته روز و شب
تا بگیرد یونجه از سلطانِ شعر!
از فریبش بیش و کم فهمیده ام
بیعتی او کرده با شیطانِ شعر
کاسه لیسی کار هر روزش شده
بس نشسته یکسره بر خوانِ شعر
از همه بالا نشین تر می شود
هر کجا که می شود مهمانِ شعر
نان قرضی می دهد تا روز بعد
پس بگیرد از تبِ هذیانِ شعر
می رسد از جیب آقا روزیش
فَک او وقتی شده دُکانِ شعر
هی اَراجیفی بهم می بافد و
می دهد تحویل با عنوانِ شعر
آبرو را بُرده او مانند سیل
بس که پایین می کشد تنبانِ شعر
دیده ام از پَستي امثال او
پیکر افسرده و لرزانِ شعر
شاعری همراه مردم بودن است
نه نشستن در کنار خانِ شعر
هر چه محکم تر بچسبی بر دروغ
می کنَد از جا تو را طوفانِ شعر
هر که شاعر شد برای خلق خود
می دهد عمری فقط تاوانِ شعر
توبه کن از پاچه خواری ای بشر
تا بریزد بر سرت بارانِ شعر....
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
می خورد در هر مکانی نانِ شعر
نام استادی به خود بسته ولی
خالی از مفهوم و از ارکانِ شعر
می نشیند می سراید هی غزل
تا کند تقدیم بر پالان شعر
شعر دَرباری نوشته روز و شب
تا بگیرد یونجه از سلطانِ شعر!
از فریبش بیش و کم فهمیده ام
بیعتی او کرده با شیطانِ شعر
کاسه لیسی کار هر روزش شده
بس نشسته یکسره بر خوانِ شعر
از همه بالا نشین تر می شود
هر کجا که می شود مهمانِ شعر
نان قرضی می دهد تا روز بعد
پس بگیرد از تبِ هذیانِ شعر
می رسد از جیب آقا روزیش
فَک او وقتی شده دُکانِ شعر
هی اَراجیفی بهم می بافد و
می دهد تحویل با عنوانِ شعر
آبرو را بُرده او مانند سیل
بس که پایین می کشد تنبانِ شعر
دیده ام از پَستي امثال او
پیکر افسرده و لرزانِ شعر
شاعری همراه مردم بودن است
نه نشستن در کنار خانِ شعر
هر چه محکم تر بچسبی بر دروغ
می کنَد از جا تو را طوفانِ شعر
هر که شاعر شد برای خلق خود
می دهد عمری فقط تاوانِ شعر
توبه کن از پاچه خواری ای بشر
تا بریزد بر سرت بارانِ شعر....
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
🍀اطلاعیه🍀
👈ششصد و نود و پنجمین
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
👈ششصد و نود و پنجمین
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
تقــدیـــم
به زخم های بی شمارِ کشورم ایران
دردِ این روزهایِ من شـــعر است
شــــعر شور و شعورِ آیینی است
دردِ بی دردهایِ دیـــــن گمــــراه
دردِ دین نیست دردِ بی دینی است
کَدخُدایـانِ اختــلاس اندیـــش
تــاج دارانِ ظاهــرأ درویــــش
شهرِری هایِ عبـدِ غیرِ عظیـــم
کُت و شلوارهـایِ در تجریـــش
در دلِ سجده هایتـان بی شــک
مُهرِ داغ است مِهرِ ایمـان نیست
زر و زوری که هســـت زیورِتـان
خوانده ام هیچ جایِ قرآن نیست
صوریِ سور و ساتِ سوریه اید
فقـــرِ نـــان را ولی نمی بینید
سوگــــوارِ غمِ فلسطیــــن اید
سیســــتان را ولی نمی بینید
اصلِ چیــــن است پرچمِ ایران
زیره دیگر وزیـــرِ کرمان نیست
دستِ تبریـــز اشـــک می ریزد
چرم شهری به پایِ ایران نیست
زخمیِ وعده هاست کرمانشـاه
صبرِ کارون گذشته است از حَد
سقطِ دین از جنین شروع شده
تَن فروشــی رسیــده تا مشهد
پشتِ این اختیـــارِ اجــباری
برّه امروز گرگ تر شده است
جایِ ترویجِ دیـــن به آبــادی
کشورِ قم بزرگ تر شده است
گُل نشین هایِ کاخ سبزِ ستم
بوسه ی خـــار را نمی فهمند
کــــارمندانِ کــــودک آزاری
کـــودکِ کـــار را نمی فهمند
می کُشد شهوتِ خُرافه پرست
گربه ی حجله ی عروســـی را
می کُند در لباسِ دیــــن بدنام
طوسیِ شیخ ، شیخِ طوسی را
شاه از اصلِ خویش افتاده است
اســـب بُرده است اصلِ بازی را
چه قَدَر ســـاده می کند راضـی
شـرحِ قاضی شُریحِ قاضـــی را
از قَضا در قَضا/یِ عصـرِ علـی
فتنه ای در لبـاسِ حصــر نبود
مالــکِ اشـــترِ سپـــاهِ عـلـی
مالـکِ زرق و برقِ قصــر نبود
و علی ایـن شرافــتِ تاریــخ
فـرق دارد چقَــدر ایــــمانش
پینـه افتاده جــایِ پیشــــانی
بوسه بوسه به پـایِ دستانـش
سهمی از سایه ی درخت نداشت
چاه کن بود و چــاهِ نفت نداشت
بی نیـــازِ نیــــازمنـــدان بـــود
تاجداری که تاج و تخت نداشت
مثلِ آیینه بود ســـنگ نبــود
ذوالفقاری که فکرِ جنگ نبــود
آخرِ نامه اش به دشمنِ خویش
جایِ توهین نوشته است : درود
کــاش یـک ذرّه از عدالـتِ او
در رگ و ریشه ی شُمایـان بود
آنچه مـا را حقیـــرِ دریــا کرد
بی خــــداییِ ناخدایــان بـود
دینِ من ذرّه ای پشیـمان بـاش
جاهلیّت بس است ایـران بـاش
روزبِـه بـــاش بـعد از ایـن امّـا
مثلِ سلمان کمی مسلمان بـاش
#ابراهیم_زمانی_قم
@javaankavir
به زخم های بی شمارِ کشورم ایران
دردِ این روزهایِ من شـــعر است
شــــعر شور و شعورِ آیینی است
دردِ بی دردهایِ دیـــــن گمــــراه
دردِ دین نیست دردِ بی دینی است
کَدخُدایـانِ اختــلاس اندیـــش
تــاج دارانِ ظاهــرأ درویــــش
شهرِری هایِ عبـدِ غیرِ عظیـــم
کُت و شلوارهـایِ در تجریـــش
در دلِ سجده هایتـان بی شــک
مُهرِ داغ است مِهرِ ایمـان نیست
زر و زوری که هســـت زیورِتـان
خوانده ام هیچ جایِ قرآن نیست
صوریِ سور و ساتِ سوریه اید
فقـــرِ نـــان را ولی نمی بینید
سوگــــوارِ غمِ فلسطیــــن اید
سیســــتان را ولی نمی بینید
اصلِ چیــــن است پرچمِ ایران
زیره دیگر وزیـــرِ کرمان نیست
دستِ تبریـــز اشـــک می ریزد
چرم شهری به پایِ ایران نیست
زخمیِ وعده هاست کرمانشـاه
صبرِ کارون گذشته است از حَد
سقطِ دین از جنین شروع شده
تَن فروشــی رسیــده تا مشهد
پشتِ این اختیـــارِ اجــباری
برّه امروز گرگ تر شده است
جایِ ترویجِ دیـــن به آبــادی
کشورِ قم بزرگ تر شده است
گُل نشین هایِ کاخ سبزِ ستم
بوسه ی خـــار را نمی فهمند
کــــارمندانِ کــــودک آزاری
کـــودکِ کـــار را نمی فهمند
می کُشد شهوتِ خُرافه پرست
گربه ی حجله ی عروســـی را
می کُند در لباسِ دیــــن بدنام
طوسیِ شیخ ، شیخِ طوسی را
شاه از اصلِ خویش افتاده است
اســـب بُرده است اصلِ بازی را
چه قَدَر ســـاده می کند راضـی
شـرحِ قاضی شُریحِ قاضـــی را
از قَضا در قَضا/یِ عصـرِ علـی
فتنه ای در لبـاسِ حصــر نبود
مالــکِ اشـــترِ سپـــاهِ عـلـی
مالـکِ زرق و برقِ قصــر نبود
و علی ایـن شرافــتِ تاریــخ
فـرق دارد چقَــدر ایــــمانش
پینـه افتاده جــایِ پیشــــانی
بوسه بوسه به پـایِ دستانـش
سهمی از سایه ی درخت نداشت
چاه کن بود و چــاهِ نفت نداشت
بی نیـــازِ نیــــازمنـــدان بـــود
تاجداری که تاج و تخت نداشت
مثلِ آیینه بود ســـنگ نبــود
ذوالفقاری که فکرِ جنگ نبــود
آخرِ نامه اش به دشمنِ خویش
جایِ توهین نوشته است : درود
کــاش یـک ذرّه از عدالـتِ او
در رگ و ریشه ی شُمایـان بود
آنچه مـا را حقیـــرِ دریــا کرد
بی خــــداییِ ناخدایــان بـود
دینِ من ذرّه ای پشیـمان بـاش
جاهلیّت بس است ایـران بـاش
روزبِـه بـــاش بـعد از ایـن امّـا
مثلِ سلمان کمی مسلمان بـاش
#ابراهیم_زمانی_قم
@javaankavir
👈گزارش عملكرد انجمن ادبي جوان كوير شهرستان آرانوبيدگل تا انتهای مرداد 1398
انجمن ادبي جوان كوير، به عنوان تنها انجمن ادبي مستقل داراي مجوز رسمي از فرمانداری در منطقه، به شماره ثبت 75 و شماره پروانه 27862/ت/31281ه در سال 1385 تأسیس شد و با اتكا به استعدادها و تواناييهاي افراد بومي و همچنين استفاده از افراد متخصص در حوزهي ادبيات در كشور و بدون هيچگونه حمايت مالي از سازمانهاي دولتي و تنها با تأمين اعتبار توسط اعضاي خود، در تلاش بوده كه در راستاي گسترش زبان، فرهنگ و ادب فارسي بكوشد و جوانان اين منطقه را بيش از پيش با زبان و ادبيات مادري و ملي خود آشنا سازد. در اين راستا، گزارش عملكرد و اهم فعاليتهاي انجمن ادبي جوان كوير تا انتهای مرداد 1398 به طور خلاصه در ادامه آورده ميشود:
1- برگزاری 695 نشست هفتگی نقد و بررسی تخصصی شعر و داستان، هر عصر جمعه
2- برگزاری چهارده همایش نوروزی با حضور شاعران منطقه
3- برگزاری سیزده همایش به مناسبت سالروز تأسیس انجمن با حضور شاعران مطرح کشور
4- انتشار یازده ویژهنامهی داخلی به نام مرنجاب
5- برگزاري هشت ضيافت افطار به همراه شعرخواني در ماه رمضان
6- چاپ مجموعهی اول شعر جوان آرانوبیدگل حاوی اشعار اعضای انجمن با همکاری حسین جعفرزاده و محسن هارونی
7- حضور و شعرخواني اعضاي انجمن در همایشهای منطقه
8- برگزاري اردوهای تفريحي
9- برگزاري چهار مراسم بزرگداشت حافظ
10- برگزاری هشت همایش شعر به مناسبت یلدا
11- برگزاری دو کنگره ملی یلدای مرنجاب با حضور شاعرانی از بیست و پنج شهر کشور
12- برگزاري كارگاه عروض و قافيه در راستاي افزايش توانايي شاعران شهرستان در محل انجمن
13- استعدادیابی و پرورش شاعران در شهرستان
14- برگزاری بیش از سی همایش به طور مشترک با کانونهای فرهنگی منطقه
15- حضور شاعران مطرح کشور در انجمن از جمله آقایان و خانمها غلامرضا طریقی، کاظم بهمنی، علیرضا بدیع، مهدی فرجی، رویا ابراهیمی، علی نیاکویی لنگرودی، ابراهیم زمانی، کاویانی، مرتضی کاظمی، مجتبی سپید و...
16- تجلیل از پیشکسوتان شعر و ادبیات آرانوبیدگل
17- تأمین بالغ بر شصت میلیون تومان برای مخارج انجمن توسط اعضا و بدون اتکا به نهادهای دولتی..
رسم ادب است از کلیه دوستان شاعر اساتید بزرگوار که با حضور در جلسات،
و سازمان ها و تشکل هایی که ما را در این راه یاری کردن تشکر و قدر دانی نماییم..
سبز و مانا باشید 🌹🌹🌹
انجمن ادبي جوان كوير، به عنوان تنها انجمن ادبي مستقل داراي مجوز رسمي از فرمانداری در منطقه، به شماره ثبت 75 و شماره پروانه 27862/ت/31281ه در سال 1385 تأسیس شد و با اتكا به استعدادها و تواناييهاي افراد بومي و همچنين استفاده از افراد متخصص در حوزهي ادبيات در كشور و بدون هيچگونه حمايت مالي از سازمانهاي دولتي و تنها با تأمين اعتبار توسط اعضاي خود، در تلاش بوده كه در راستاي گسترش زبان، فرهنگ و ادب فارسي بكوشد و جوانان اين منطقه را بيش از پيش با زبان و ادبيات مادري و ملي خود آشنا سازد. در اين راستا، گزارش عملكرد و اهم فعاليتهاي انجمن ادبي جوان كوير تا انتهای مرداد 1398 به طور خلاصه در ادامه آورده ميشود:
1- برگزاری 695 نشست هفتگی نقد و بررسی تخصصی شعر و داستان، هر عصر جمعه
2- برگزاری چهارده همایش نوروزی با حضور شاعران منطقه
3- برگزاری سیزده همایش به مناسبت سالروز تأسیس انجمن با حضور شاعران مطرح کشور
4- انتشار یازده ویژهنامهی داخلی به نام مرنجاب
5- برگزاري هشت ضيافت افطار به همراه شعرخواني در ماه رمضان
6- چاپ مجموعهی اول شعر جوان آرانوبیدگل حاوی اشعار اعضای انجمن با همکاری حسین جعفرزاده و محسن هارونی
7- حضور و شعرخواني اعضاي انجمن در همایشهای منطقه
8- برگزاري اردوهای تفريحي
9- برگزاري چهار مراسم بزرگداشت حافظ
10- برگزاری هشت همایش شعر به مناسبت یلدا
11- برگزاری دو کنگره ملی یلدای مرنجاب با حضور شاعرانی از بیست و پنج شهر کشور
12- برگزاري كارگاه عروض و قافيه در راستاي افزايش توانايي شاعران شهرستان در محل انجمن
13- استعدادیابی و پرورش شاعران در شهرستان
14- برگزاری بیش از سی همایش به طور مشترک با کانونهای فرهنگی منطقه
15- حضور شاعران مطرح کشور در انجمن از جمله آقایان و خانمها غلامرضا طریقی، کاظم بهمنی، علیرضا بدیع، مهدی فرجی، رویا ابراهیمی، علی نیاکویی لنگرودی، ابراهیم زمانی، کاویانی، مرتضی کاظمی، مجتبی سپید و...
16- تجلیل از پیشکسوتان شعر و ادبیات آرانوبیدگل
17- تأمین بالغ بر شصت میلیون تومان برای مخارج انجمن توسط اعضا و بدون اتکا به نهادهای دولتی..
رسم ادب است از کلیه دوستان شاعر اساتید بزرگوار که با حضور در جلسات،
و سازمان ها و تشکل هایی که ما را در این راه یاری کردن تشکر و قدر دانی نماییم..
سبز و مانا باشید 🌹🌹🌹
برگ ریزان کدامین شب پاییزم من
چه غمی هست اگر پای تو می ریزم من
تاختی در تنم آنقدر که ویرانه تر از
آن نشابور پس از لشکر چنگیزم من
زندگی منظره ای بی تو پر از تنهایی ست
سالها هست از این منظره لبریزم من
در کنار توام ودلخوشی ام بیهوده ست
چون مترسک به تماشا سر جالیزم من
شاملو خواندم ودیدم که نمی ارزد عمر
باید آن را به همان کاج بیاویزم من
کوهم آن کوه فرو ریخته در دره خویش
داستانی شده ام سخت غم انگیزم من...
_ _ _ _ _ _ _
بالاست ولی صدایمان را دارد
پرونده ماجرایمان را دارد
از گفته شیخ ها نباید ترسید
لوطی ست خدا هوایمان را دارد..
#یاسر_مهرآبادی
@javaankavir
چه غمی هست اگر پای تو می ریزم من
تاختی در تنم آنقدر که ویرانه تر از
آن نشابور پس از لشکر چنگیزم من
زندگی منظره ای بی تو پر از تنهایی ست
سالها هست از این منظره لبریزم من
در کنار توام ودلخوشی ام بیهوده ست
چون مترسک به تماشا سر جالیزم من
شاملو خواندم ودیدم که نمی ارزد عمر
باید آن را به همان کاج بیاویزم من
کوهم آن کوه فرو ریخته در دره خویش
داستانی شده ام سخت غم انگیزم من...
_ _ _ _ _ _ _
بالاست ولی صدایمان را دارد
پرونده ماجرایمان را دارد
از گفته شیخ ها نباید ترسید
لوطی ست خدا هوایمان را دارد..
#یاسر_مهرآبادی
@javaankavir
خاطره تلخ و گزنده زنده یاد "حسن پستا" از بزرگمرد ادبیات و فرهنگ و هنر ایران "مهدی اخوان ثالث"
نوروز بود، روز اول سال. در خانه تنها بودم... به ساعتم نگاه کردم. نزدیک ساعت یازده بود. مهدی حتما خواب بود. خب باشد. لزومی نداشت بیدارش کنم. میتوانستم گوشهٔ اتاق دراز بکشم و فکر کنم. ... در آن لحظه فقط احتیاج داشتم که آنجا باشم، و در کنار او، و فقط من بودم که میتوانستم آنجا باشم، یعنی تنها من بودم که هر وقت میخواستم بی اذن دخول به آن حریم قدسی قدم بگذارم و این مسأله کوچکی نبود...
لاله (دختر اخوان) دم در ایستاده بود، با دو سه تا دختر همسن و سال خودش. و لابد همکلاسی هایش. پرسیدم بابا هست و منتظر جواب نشدم. میدانستم که هست... در آن روزهای تلخ و سیاه، من تقریباً تنها کسی بودم که او را با بیرون و با مردم ربط میدادم، ... و آن روز رنجورتر و غمگینتر از هر روز داخل اتاقش شدم و دیدم که خواب خواب است. ایستادم و نگاهش کردم... رفتم سر قفسهٔ کتابها و گشتم و یکی را برداشتم و گوشهای نشستم و هنوز بازش نکرده بودم که غلتی زد و چشمش را باز کرد و همین که مرا دید یهو پرید و نشست وسط رختخواب و گفت: «تویی عزیز جان؟ مگه ساعت چنده؟ کی تا حالا اینجایی؟ آها مظنه امروز عیده عزیز جان؟ هی. هی. په. چِمْسْک. آهای ایران، یک چیزی بیار زهرمار کنیم. راستی امروز عیده عزیز جان؟ هی. هی. عید آمد و ما خانهٔ خود را نتکاندیم. پس بیا، اقلاً ماچی، موچی، چمسک ... آهای ایران.»
ایران خانم (همسر اخوان) نیامد. اما صدایش از آن اتاق میآمد.انگار داشت با بچهها بگومگو میکرد.دوباره که صدایش کرد فریادش بلند شد که: «چهخبره انقده داد میکشی، یک دقیقه صبر کن دیگه» و این برایم عجیب بود. زنی آنقدر خوب و مهربان، زنی آن همه پرگذشت و فداکار، زنی که هنوز صدایش نکرده حاضر بود حالا اینجور؟ و مهدی هم لابد تعجب کرده بود که گفت «عجب» و بلند شد و رفت به آن اتاق... وقتی مهدی از آن اتاق برگشت اوقاتش تلخ بود و زیرلب به زمین و زمان بد و بیراه میگفت. گفتم: «چه خبر شده؟ چرا خودت را اذیت میکنی؟ بچهاند دیگر خودشان حریف هم هستند و با هم کنار میآیند...»
گفت: «کجای کاری عزیز جان؟ لا اله الا الله، لاله دارد گریه میکند، ناراحت است که چرا نتوانسته دوستانش را بیاورد تو.»
گفتم: «خب میخواست بیاوردشان تو.» گفت: « آخر خجالت میکشید. نه اتاق پذیرایی. نه میزی نه مبلی. مجبور شده همان دم در با دوستانش دید و بازدید کند و زود دست به سرشان کند. و حالا با توس بگو و مگو دارد که چرا نگفته لاله منزل نیست. مادرشان هم دارد سر هردوشان داد میکشد. خلقش بد جوری تنگ است. حق دارد.»
گفتم: «شامیتی، واقعاً تعجب میکنم. تو باید بهشان حالی کنی که اینها مسأله نیست و آنها بچههای تواند و تو مهدی اخوانثالثی و مهدی اخوانثالث به میز و مبل و این چیزها احتیاج ندارد. تو باید بهشان بفهمانی که خود را نباختن و نساختن یعنی چه...» ناگهان مثل ترقه از جا در رفت: «تا به حال با همین لالاییها خوابشان کردهام، اما لاله دیگر بچه نیست. الان کلاس ده هست. دیگر نمیشود گولش زد. خودش چشم دارد و میبیند که چه کسانی با قلمزدن توی این مجله و آن روزنامه به چه آلاف و الوفی رسیدهاند و چه زندگیهایی! باز هم خدا پدرشان را بیامرزد که باز هم خیلی سرشان میشود، خیلی خوددارند و توقع زیادی ندارند. با این حال لاله حق دارد که ناراحت شود... جای شکرش باقی است که اینها حدوداً حرف مرا میفهمند، اما دوستان اینها که نمیتوانند بفهمند. فلان کردم این زندگی را، اگر دنبال ساز زدن رفته بودم الان شده بودم فلانی... هرکس از راه میرسد تخم میفرماید که شاعر مردم باید اینجوری باشد و شاعر مردم باید بگوید که الفقر فخری و نباید که بسازد و نباید که تسلیم شود و رها. همهچیزشان روبه راه است، خانهشان، ماشینشان،... آن وقت اینجا و آنجا قلم میزنند و تخم میفرمایند که اخوانثالث ناامید است، تلخ است، بدبین است. کدامشان میدانند که من چه میکشم.
کتاب: باغ بی برگی (یادنامهٔ مهدی اخوان ثالث) به کوشش مرتضی کاخی
انتشارات زمستان
@javaankavir
نوروز بود، روز اول سال. در خانه تنها بودم... به ساعتم نگاه کردم. نزدیک ساعت یازده بود. مهدی حتما خواب بود. خب باشد. لزومی نداشت بیدارش کنم. میتوانستم گوشهٔ اتاق دراز بکشم و فکر کنم. ... در آن لحظه فقط احتیاج داشتم که آنجا باشم، و در کنار او، و فقط من بودم که میتوانستم آنجا باشم، یعنی تنها من بودم که هر وقت میخواستم بی اذن دخول به آن حریم قدسی قدم بگذارم و این مسأله کوچکی نبود...
لاله (دختر اخوان) دم در ایستاده بود، با دو سه تا دختر همسن و سال خودش. و لابد همکلاسی هایش. پرسیدم بابا هست و منتظر جواب نشدم. میدانستم که هست... در آن روزهای تلخ و سیاه، من تقریباً تنها کسی بودم که او را با بیرون و با مردم ربط میدادم، ... و آن روز رنجورتر و غمگینتر از هر روز داخل اتاقش شدم و دیدم که خواب خواب است. ایستادم و نگاهش کردم... رفتم سر قفسهٔ کتابها و گشتم و یکی را برداشتم و گوشهای نشستم و هنوز بازش نکرده بودم که غلتی زد و چشمش را باز کرد و همین که مرا دید یهو پرید و نشست وسط رختخواب و گفت: «تویی عزیز جان؟ مگه ساعت چنده؟ کی تا حالا اینجایی؟ آها مظنه امروز عیده عزیز جان؟ هی. هی. په. چِمْسْک. آهای ایران، یک چیزی بیار زهرمار کنیم. راستی امروز عیده عزیز جان؟ هی. هی. عید آمد و ما خانهٔ خود را نتکاندیم. پس بیا، اقلاً ماچی، موچی، چمسک ... آهای ایران.»
ایران خانم (همسر اخوان) نیامد. اما صدایش از آن اتاق میآمد.انگار داشت با بچهها بگومگو میکرد.دوباره که صدایش کرد فریادش بلند شد که: «چهخبره انقده داد میکشی، یک دقیقه صبر کن دیگه» و این برایم عجیب بود. زنی آنقدر خوب و مهربان، زنی آن همه پرگذشت و فداکار، زنی که هنوز صدایش نکرده حاضر بود حالا اینجور؟ و مهدی هم لابد تعجب کرده بود که گفت «عجب» و بلند شد و رفت به آن اتاق... وقتی مهدی از آن اتاق برگشت اوقاتش تلخ بود و زیرلب به زمین و زمان بد و بیراه میگفت. گفتم: «چه خبر شده؟ چرا خودت را اذیت میکنی؟ بچهاند دیگر خودشان حریف هم هستند و با هم کنار میآیند...»
گفت: «کجای کاری عزیز جان؟ لا اله الا الله، لاله دارد گریه میکند، ناراحت است که چرا نتوانسته دوستانش را بیاورد تو.»
گفتم: «خب میخواست بیاوردشان تو.» گفت: « آخر خجالت میکشید. نه اتاق پذیرایی. نه میزی نه مبلی. مجبور شده همان دم در با دوستانش دید و بازدید کند و زود دست به سرشان کند. و حالا با توس بگو و مگو دارد که چرا نگفته لاله منزل نیست. مادرشان هم دارد سر هردوشان داد میکشد. خلقش بد جوری تنگ است. حق دارد.»
گفتم: «شامیتی، واقعاً تعجب میکنم. تو باید بهشان حالی کنی که اینها مسأله نیست و آنها بچههای تواند و تو مهدی اخوانثالثی و مهدی اخوانثالث به میز و مبل و این چیزها احتیاج ندارد. تو باید بهشان بفهمانی که خود را نباختن و نساختن یعنی چه...» ناگهان مثل ترقه از جا در رفت: «تا به حال با همین لالاییها خوابشان کردهام، اما لاله دیگر بچه نیست. الان کلاس ده هست. دیگر نمیشود گولش زد. خودش چشم دارد و میبیند که چه کسانی با قلمزدن توی این مجله و آن روزنامه به چه آلاف و الوفی رسیدهاند و چه زندگیهایی! باز هم خدا پدرشان را بیامرزد که باز هم خیلی سرشان میشود، خیلی خوددارند و توقع زیادی ندارند. با این حال لاله حق دارد که ناراحت شود... جای شکرش باقی است که اینها حدوداً حرف مرا میفهمند، اما دوستان اینها که نمیتوانند بفهمند. فلان کردم این زندگی را، اگر دنبال ساز زدن رفته بودم الان شده بودم فلانی... هرکس از راه میرسد تخم میفرماید که شاعر مردم باید اینجوری باشد و شاعر مردم باید بگوید که الفقر فخری و نباید که بسازد و نباید که تسلیم شود و رها. همهچیزشان روبه راه است، خانهشان، ماشینشان،... آن وقت اینجا و آنجا قلم میزنند و تخم میفرمایند که اخوانثالث ناامید است، تلخ است، بدبین است. کدامشان میدانند که من چه میکشم.
کتاب: باغ بی برگی (یادنامهٔ مهدی اخوان ثالث) به کوشش مرتضی کاخی
انتشارات زمستان
@javaankavir