واضح است که سعادت ما چقدر به آنچه هستیم، یعنی به فردیّتمان وابسته است، حال آنکه غالباً فقط سرنوشت را، یعنی آنچه را که داریم یا مینماییم به حساب میآوریم. ممکن است سرنوشت ما بهتر شود، اما کسی که غنای درونی دارد، از سرنوشت انتظار چندانی ندارد. برعکس، ابله، ابله میماند، کور ذهن تا آخر عمر کور ذهن میماند، حتی اگر در بهشت و در میان حوریان باشد.
انسان پر مایه در تنهایی محض با افکار و تخیلات خود به بهترین نحو سرگرم میشود، حال آنکه تنوع مداوم در معاشرت، نمایشها، گردش و تفریح، ممکن نیست کسالت شکنجه آور فرد بیمایه را برطرف کند.
آنچه آدمی در خود دارد، برای خرسندیش در زندگی، اساسیترین امر است. غالب کسانی که مبارزه برای رفع نیازهایشان را پشت سر گذاردهاند، فقط به این علت که مایهای اندک دارند، در واقع به اندازه کسانی ناراضیاند که هنوز به منظور رفع نیازهای خود با مشکلات دست و پنجه نرم میکنند. خلأ درونی، کسالتباری تخیل و فقر ذهنی، آنان را به سوی جمع میراند، جمعی که خود از اینگونه افراد تشکیل شدهاست: زیرا هرکسی از همسان خویش لذت میبرد. آنگاه باهم به جستجوی تفریح و سرگرمی میروند و آن را نخست در لذات حسی، خوشگذرانیهای گوناگون و سرانجام در عیاشی افسار گسیخته مییابند.
#ارتور_شوپنهاور
از کتاب #در_باب_حکمت_زندگی
🌱 @javaankavir
انسان پر مایه در تنهایی محض با افکار و تخیلات خود به بهترین نحو سرگرم میشود، حال آنکه تنوع مداوم در معاشرت، نمایشها، گردش و تفریح، ممکن نیست کسالت شکنجه آور فرد بیمایه را برطرف کند.
آنچه آدمی در خود دارد، برای خرسندیش در زندگی، اساسیترین امر است. غالب کسانی که مبارزه برای رفع نیازهایشان را پشت سر گذاردهاند، فقط به این علت که مایهای اندک دارند، در واقع به اندازه کسانی ناراضیاند که هنوز به منظور رفع نیازهای خود با مشکلات دست و پنجه نرم میکنند. خلأ درونی، کسالتباری تخیل و فقر ذهنی، آنان را به سوی جمع میراند، جمعی که خود از اینگونه افراد تشکیل شدهاست: زیرا هرکسی از همسان خویش لذت میبرد. آنگاه باهم به جستجوی تفریح و سرگرمی میروند و آن را نخست در لذات حسی، خوشگذرانیهای گوناگون و سرانجام در عیاشی افسار گسیخته مییابند.
#ارتور_شوپنهاور
از کتاب #در_باب_حکمت_زندگی
🌱 @javaankavir
شبیه بولدوزرم! چون که زندگی خشن است
تمام دنیا از مرگ باغ مطمئن است!
چه کوچک است و غم انگیز آرزوهاتان!
بهشت گاو پر از کاه و یونجه و پهن است
شبیه بولدوزرم حمله ور به هر چیزی
به شور و حال بهار و به باد پاییزی...
.
.
.
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
تمام دنیا از مرگ باغ مطمئن است!
چه کوچک است و غم انگیز آرزوهاتان!
بهشت گاو پر از کاه و یونجه و پهن است
شبیه بولدوزرم حمله ور به هر چیزی
به شور و حال بهار و به باد پاییزی...
.
.
.
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
زاده شدن
بر نیزه ی تاریک
همچون میلاد گشاده ی زخمی،
سفر یگانه ی فرصت را
سراسر
در سلسه پیمودن.
بر شعله ی خویش
سوختن
تا جرقه ی واپسین،
بر شعله خرمنی
که در خاک راهش
یافته اند
بردگان
این چنین.
این چنین سرخ و لوند
برخار بوته ی خون
شکفتن
وینچنین گردن فراز
بر تازیانه زار تحقیر
گذشتن
و راه را تا غایت نفرت
بریدن.
آه، از که سخن می گویم؟
ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند.
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
بر نیزه ی تاریک
همچون میلاد گشاده ی زخمی،
سفر یگانه ی فرصت را
سراسر
در سلسه پیمودن.
بر شعله ی خویش
سوختن
تا جرقه ی واپسین،
بر شعله خرمنی
که در خاک راهش
یافته اند
بردگان
این چنین.
این چنین سرخ و لوند
برخار بوته ی خون
شکفتن
وینچنین گردن فراز
بر تازیانه زار تحقیر
گذشتن
و راه را تا غایت نفرت
بریدن.
آه، از که سخن می گویم؟
ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند.
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
🍀اطلاعیه🍀
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
مرا مفهوم شعری کن که عمری نقطه چین باشم
و یا محکوم دردی کن که زخمی آتشین باشم
رهایم کن که بعد از این خیالاتی کنم خود را
مرا بگذار تا دلخوش به حسی این چنین باشم
جنونی سوخته در شعرهای تازه ام جاریست
ندارم هیچ شوقی تا همیشه واپسین باشم
من آن ققنوس در بادم که آتش می کشم بر دوش
به خاک انداختم خود را که سهمی از زمین باشم
زمستان در تمام برگ هایم ریشه رویانده
بهارم گرچه باید فصل های آخرین باشم....
#محمد_میرزازاده_آرانی
@javaankavir
و یا محکوم دردی کن که زخمی آتشین باشم
رهایم کن که بعد از این خیالاتی کنم خود را
مرا بگذار تا دلخوش به حسی این چنین باشم
جنونی سوخته در شعرهای تازه ام جاریست
ندارم هیچ شوقی تا همیشه واپسین باشم
من آن ققنوس در بادم که آتش می کشم بر دوش
به خاک انداختم خود را که سهمی از زمین باشم
زمستان در تمام برگ هایم ریشه رویانده
بهارم گرچه باید فصل های آخرین باشم....
#محمد_میرزازاده_آرانی
@javaankavir
تَق!! تَق!!
"سکوووت! حکم شما مرگ ست
کااافیست... اعتراض نباید کرد!!"
وقتی که دستهای تو کوتاه است
این قصّه را دراز نباید کرد
وقتی پرندگانِ در این اطراف
تنها گلولههای سمج هستند
هرگز دهان پنجره را شوخی
یک سانت باز، باز نباید کرد
این زندگی ادامه ی مردنهاست
هربار با تنفّسِ مصنوعیت
وقتی که اشک داخل چشمت نیست
هی گریه با پیاز نباید کرد
هر روز برف داخل موهایت
با اشتیاق سورتمه میراند
سرتا به پات زخم... ولی هرگز
خوف از غمِ کزاز نباید کرد
زیر پتو خزر شده چشمانت
چیزی نمانده از تو و میفهمی
مثل پلنگ های پتویی جز↓
احساس انقراض نباید کرد
وقتی که از چهار طرف دنیات
در یک قفس محاصره خواهد شد
بر آشیان فاختهگان هرگز
پرواز را لحاظ نباید کرد
صادق نبود هرچه که صادق بود
در را ببند... پنجرهها را هم
راحت بخواب... کل اتاقت را
کی گفته است گاز نباید کرد؟
نه!! قصه را دراز نباید کرد... .
.
#امین_شیخی
@javaankavir
"سکوووت! حکم شما مرگ ست
کااافیست... اعتراض نباید کرد!!"
وقتی که دستهای تو کوتاه است
این قصّه را دراز نباید کرد
وقتی پرندگانِ در این اطراف
تنها گلولههای سمج هستند
هرگز دهان پنجره را شوخی
یک سانت باز، باز نباید کرد
این زندگی ادامه ی مردنهاست
هربار با تنفّسِ مصنوعیت
وقتی که اشک داخل چشمت نیست
هی گریه با پیاز نباید کرد
هر روز برف داخل موهایت
با اشتیاق سورتمه میراند
سرتا به پات زخم... ولی هرگز
خوف از غمِ کزاز نباید کرد
زیر پتو خزر شده چشمانت
چیزی نمانده از تو و میفهمی
مثل پلنگ های پتویی جز↓
احساس انقراض نباید کرد
وقتی که از چهار طرف دنیات
در یک قفس محاصره خواهد شد
بر آشیان فاختهگان هرگز
پرواز را لحاظ نباید کرد
صادق نبود هرچه که صادق بود
در را ببند... پنجرهها را هم
راحت بخواب... کل اتاقت را
کی گفته است گاز نباید کرد؟
نه!! قصه را دراز نباید کرد... .
.
#امین_شیخی
@javaankavir
#زمستان
همیشه بُهت زده به من میگفتند: «چطور تا الان نشدی؟! امکان نداره یه خانم بیست و هفت ساله تا حالا نشده باشه. »
سپس با لبخندی از بُهت زدگی ادامه میدادند: «خیالت راحت، میشی و...»
من در حاليكه میخندیدم و کیف میکردم، میگفتم:« عمرا بشم. »
همیشه با خانوادهام، بیرون میرفتم، خرید میکردیم، سینما میرفتیم، شهربازی، کوه، پارک، این طرف، آن طرف و خنده و خنده. به خاطر برف نیمه سنگین ديشب، تمام شهر سفیدپوش شده بود. هنگام غروب بود و احساس غریبی میکردم. خودم هم نمیدانستم چرا، اما هرچه بود، اینبار دوست داشتم تنهایی بیرون بروم. لباسهای گرم پوشیدم؛ کمی قهوه در فنجانی در بسته به همراه چند شکلات در کیفم گذاشتم و به کنار رود شهرمان رفتم. رود از میان دو کوه سفیدپوش شده میگذشت و به جز وسطش که آب جریان داشت، بقیهی آن یخ زده بود و ساحلش هم پوشیده از برف بود. رد سرخِ غروب آفتاب در پل بلند پایین رود سایه انداخته بود. وقتی به آنجا رسیدم، احساس آرامش میکردم. فنجان قهوه را از کیفم درآوردم، شکلات را در دهانم گذاشتم و مثل بقيه كساني که اطرافم بودند از زیبایی رود لذت میبردم. بعضيها گلولهی برفی درست میکردند و با آن به دنبال هم میافتادند. بعضيها هم آدم برفی درست میکردند و... .
چند ثانیهای گذشت. نگاهی به سمت راستم انداختم؛ مردی پشت آدم برفی میدرخشید که کلاهی شبیه کلاه دریانوردان اسپانیایی روی سر آدم برفیاش گذاشته بود. توجهم را جلب کرد، آرام جلو رفتم و با دقت به آدم برفی خیره شدم. برایم خیلی خاص بود؛ چشمهایی از جنس پوست پرتقال و به شکل قلب، لبهایش از جنس سرخاب، دو شاخه گل به جای دستهایش، چند تار مو به جای ابروهایش و .... با دیدنش احساس آرامش بیشتری میکردم و در عین حال دلم کمی شور میزد. در همین حس و حال بودم كه ناگهان مردی که پشت آدم برفی بود، در همان حالت از جایش بلند شد، بدون اینکه از جایش تکان بخورد، سرش را کمی به سمتم چرخاند و به من نگاه کرد. موهای مشکی اش در هوا میرقصیدند و چند دانه برف روی ابروهای پهن و بلندش میدرخشید. چشم هایش به رنگ قهوه بود. صورت سبزهاش، زیبایی سبزههای نوروز و بینیاش عقابی تیز بال را در ذهنم مجسم میکرد. لبهای کلفت و مردانهاش را ورچید، به چشمهایم خیره شد و من هم چشم هایم را به چشمهایش دوختم. بدجور به دلم مینشست، انگار تا کنون چنین مردی را ندیده بودم. هر لحظه بیشتر مجذوبش میشدم. دوست داشتم به سمتش بروم، اما انگار چیزی جلویم را میگرفت. در همین حس و حال بودم که با صدای بَمش گفت: «بیا عشقم! منتظرم!». این حرف بدجور به دلم نشست؛ انگار منتظر شنیدنش بودم. دوست داشتم هرچه دارم فدایش کنم. سریع شاخه گلی را که در کیفم بود برداشتم و یک قدم جلوتر رفتم. مرد گوشیاش را در جیب کتش گذاشت و ناگهان زنی چشمهایش را از پشت بست که حلقه ازدواجش در دستش میدرخشید، مرد با لبخندی گفت: «بوی تنت، لطافت دستات و ... بدجور دلمو میبره عشقم، منتظرت بودم!»
زن خندید و دستهایش را از روی چشمهای او برداشت. سریع رو به رویش ایستاد و چند ثانیهای لبهای هم را بوسیدند و من هم در همان جا ماتم برده بود. آن زن از دیدن آدم برفی به وجد آمده بود و شادی در چهرهاش موج میزد. در حاليكه داشتند عکس میگرفتند، چشمم به حلقه ازدواج مرد که در دست چپش بود، افتاد. حلقهاش که میدرخشید، بیشتر دلم میشکست؛ انگار تمام خوشیهای دنیا یکباره برایم غم و اندوه شدند. شاخهی گل از دستم افتاد، اشک از چشمهایم جاری شد و آن مرد دست در دست همسرش، بدون اینکه نگاهم کند از آنجا رفتند. یاد حرفهای اطرافیانم افتادم که با لبخندی از بُهت زدگی میگفتند: «خیالت راحت، میشی! شاید با یه لبخند، یه نگاه، با دیدن یه عابر، سالها آشنایی، همسایه و... ولي بالاخره میشی».
و من هم میخندیدم و مي گفتم: « عمرا بشم».
بعد از آن روز، هر روز همان موقع به لب رود میرفتم اما دیگر هرگز او را ندیدم و در حاليكه همه میخندیدند، قهوهام را تلخ مینوشیدم.
[من محو نگاههای تو خالی در زمستانی که در زمستان ماند.]
#داستان: #زمستان
#برگرفته_از_کتاب: #لطفا...
#نشر: #ایجاز
#نویسنده: #مصطفی_باقرزاده
@javaankavir
همیشه بُهت زده به من میگفتند: «چطور تا الان نشدی؟! امکان نداره یه خانم بیست و هفت ساله تا حالا نشده باشه. »
سپس با لبخندی از بُهت زدگی ادامه میدادند: «خیالت راحت، میشی و...»
من در حاليكه میخندیدم و کیف میکردم، میگفتم:« عمرا بشم. »
همیشه با خانوادهام، بیرون میرفتم، خرید میکردیم، سینما میرفتیم، شهربازی، کوه، پارک، این طرف، آن طرف و خنده و خنده. به خاطر برف نیمه سنگین ديشب، تمام شهر سفیدپوش شده بود. هنگام غروب بود و احساس غریبی میکردم. خودم هم نمیدانستم چرا، اما هرچه بود، اینبار دوست داشتم تنهایی بیرون بروم. لباسهای گرم پوشیدم؛ کمی قهوه در فنجانی در بسته به همراه چند شکلات در کیفم گذاشتم و به کنار رود شهرمان رفتم. رود از میان دو کوه سفیدپوش شده میگذشت و به جز وسطش که آب جریان داشت، بقیهی آن یخ زده بود و ساحلش هم پوشیده از برف بود. رد سرخِ غروب آفتاب در پل بلند پایین رود سایه انداخته بود. وقتی به آنجا رسیدم، احساس آرامش میکردم. فنجان قهوه را از کیفم درآوردم، شکلات را در دهانم گذاشتم و مثل بقيه كساني که اطرافم بودند از زیبایی رود لذت میبردم. بعضيها گلولهی برفی درست میکردند و با آن به دنبال هم میافتادند. بعضيها هم آدم برفی درست میکردند و... .
چند ثانیهای گذشت. نگاهی به سمت راستم انداختم؛ مردی پشت آدم برفی میدرخشید که کلاهی شبیه کلاه دریانوردان اسپانیایی روی سر آدم برفیاش گذاشته بود. توجهم را جلب کرد، آرام جلو رفتم و با دقت به آدم برفی خیره شدم. برایم خیلی خاص بود؛ چشمهایی از جنس پوست پرتقال و به شکل قلب، لبهایش از جنس سرخاب، دو شاخه گل به جای دستهایش، چند تار مو به جای ابروهایش و .... با دیدنش احساس آرامش بیشتری میکردم و در عین حال دلم کمی شور میزد. در همین حس و حال بودم كه ناگهان مردی که پشت آدم برفی بود، در همان حالت از جایش بلند شد، بدون اینکه از جایش تکان بخورد، سرش را کمی به سمتم چرخاند و به من نگاه کرد. موهای مشکی اش در هوا میرقصیدند و چند دانه برف روی ابروهای پهن و بلندش میدرخشید. چشم هایش به رنگ قهوه بود. صورت سبزهاش، زیبایی سبزههای نوروز و بینیاش عقابی تیز بال را در ذهنم مجسم میکرد. لبهای کلفت و مردانهاش را ورچید، به چشمهایم خیره شد و من هم چشم هایم را به چشمهایش دوختم. بدجور به دلم مینشست، انگار تا کنون چنین مردی را ندیده بودم. هر لحظه بیشتر مجذوبش میشدم. دوست داشتم به سمتش بروم، اما انگار چیزی جلویم را میگرفت. در همین حس و حال بودم که با صدای بَمش گفت: «بیا عشقم! منتظرم!». این حرف بدجور به دلم نشست؛ انگار منتظر شنیدنش بودم. دوست داشتم هرچه دارم فدایش کنم. سریع شاخه گلی را که در کیفم بود برداشتم و یک قدم جلوتر رفتم. مرد گوشیاش را در جیب کتش گذاشت و ناگهان زنی چشمهایش را از پشت بست که حلقه ازدواجش در دستش میدرخشید، مرد با لبخندی گفت: «بوی تنت، لطافت دستات و ... بدجور دلمو میبره عشقم، منتظرت بودم!»
زن خندید و دستهایش را از روی چشمهای او برداشت. سریع رو به رویش ایستاد و چند ثانیهای لبهای هم را بوسیدند و من هم در همان جا ماتم برده بود. آن زن از دیدن آدم برفی به وجد آمده بود و شادی در چهرهاش موج میزد. در حاليكه داشتند عکس میگرفتند، چشمم به حلقه ازدواج مرد که در دست چپش بود، افتاد. حلقهاش که میدرخشید، بیشتر دلم میشکست؛ انگار تمام خوشیهای دنیا یکباره برایم غم و اندوه شدند. شاخهی گل از دستم افتاد، اشک از چشمهایم جاری شد و آن مرد دست در دست همسرش، بدون اینکه نگاهم کند از آنجا رفتند. یاد حرفهای اطرافیانم افتادم که با لبخندی از بُهت زدگی میگفتند: «خیالت راحت، میشی! شاید با یه لبخند، یه نگاه، با دیدن یه عابر، سالها آشنایی، همسایه و... ولي بالاخره میشی».
و من هم میخندیدم و مي گفتم: « عمرا بشم».
بعد از آن روز، هر روز همان موقع به لب رود میرفتم اما دیگر هرگز او را ندیدم و در حاليكه همه میخندیدند، قهوهام را تلخ مینوشیدم.
[من محو نگاههای تو خالی در زمستانی که در زمستان ماند.]
#داستان: #زمستان
#برگرفته_از_کتاب: #لطفا...
#نشر: #ایجاز
#نویسنده: #مصطفی_باقرزاده
@javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
🍀اطلاعیه🍀
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
نم نم به خانه می رسد مانند سابق
با خستگی و چهره ای زرد و تکیده
سر بُرده سمت آسمان محض تشکر
با اینکه او از زندگی خیری ندیده!!
با سگ دوی هایی که کرده آخر شب
حتی نشد نان و پیاز او فراهم
باید پدر باشی که راحت تر بفهمی
یعنی که چه اندوه و ماتم ضرب در هم!!
بابا ندارم را بفهماند چگونه!!؟
بر دختری که آرزویش رفته بر باد
بی شانه بود و شانه از دستش گریزان
از بس که بر موی پریشان وعده می داد
بعد از سکوتِ خالی از رنگِ رضایت
کم کم فضای خانه پْر از همهمه شد
باران گرفت و گچ بری های ترک دار
هم گریه با شام غریبان همه شد
از نیمِ شب پاسی گذشته گفتگوها
دارد به دعوا می کشد بحثِ نداری
تکرار این درماندگی می شد دلیلی
تا مَردِ افسرده شود از خود فراری
همسایه وضع بهتری هرگز ندارد
از سرنوشت شوم و از بازی تقدیر
باید به خود آییم و در فکر تحول
وقتی سرایت کرده این درد فراگیر
دارد به غارت می رود در باور من
آرامشی که حاصل عمری تلاش است
از هر چه که جا مانده از اّجدادِ نیکم
سهم همه تنها فقط افسوس و کاش است
از روزها بیزارم و در خود کلافه
وقتی که دیوی می شود حاکم به هستی
خورشید ما باید بمیرد با طلوعش
با این همه طغیان و درد شب پرستی
تف بر وجودی که فریبم داده عمری
با پینه ی پیشانی و ریش و عبایش
بی شک که آه آتشین سینه ی ما
روزی به آتش می کشد شال و قبایش
آرام باش ای مرد در ساحل نشسته
وقتی که می خواند تو را امواج دریا
روزی به زیرش می کشد سیلاب اشکت
دیوار کج را که رسیده تا ثریا .....
#محمد_ میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید 🌷🌷🌷
@javaankavir
با خستگی و چهره ای زرد و تکیده
سر بُرده سمت آسمان محض تشکر
با اینکه او از زندگی خیری ندیده!!
با سگ دوی هایی که کرده آخر شب
حتی نشد نان و پیاز او فراهم
باید پدر باشی که راحت تر بفهمی
یعنی که چه اندوه و ماتم ضرب در هم!!
بابا ندارم را بفهماند چگونه!!؟
بر دختری که آرزویش رفته بر باد
بی شانه بود و شانه از دستش گریزان
از بس که بر موی پریشان وعده می داد
بعد از سکوتِ خالی از رنگِ رضایت
کم کم فضای خانه پْر از همهمه شد
باران گرفت و گچ بری های ترک دار
هم گریه با شام غریبان همه شد
از نیمِ شب پاسی گذشته گفتگوها
دارد به دعوا می کشد بحثِ نداری
تکرار این درماندگی می شد دلیلی
تا مَردِ افسرده شود از خود فراری
همسایه وضع بهتری هرگز ندارد
از سرنوشت شوم و از بازی تقدیر
باید به خود آییم و در فکر تحول
وقتی سرایت کرده این درد فراگیر
دارد به غارت می رود در باور من
آرامشی که حاصل عمری تلاش است
از هر چه که جا مانده از اّجدادِ نیکم
سهم همه تنها فقط افسوس و کاش است
از روزها بیزارم و در خود کلافه
وقتی که دیوی می شود حاکم به هستی
خورشید ما باید بمیرد با طلوعش
با این همه طغیان و درد شب پرستی
تف بر وجودی که فریبم داده عمری
با پینه ی پیشانی و ریش و عبایش
بی شک که آه آتشین سینه ی ما
روزی به آتش می کشد شال و قبایش
آرام باش ای مرد در ساحل نشسته
وقتی که می خواند تو را امواج دریا
روزی به زیرش می کشد سیلاب اشکت
دیوار کج را که رسیده تا ثریا .....
#محمد_ میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید 🌷🌷🌷
@javaankavir
#گزارش
۱۱ مرداد ۹۸
🌹ششصد و نود و دومین نشست انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹
سپاس از حضور تمامی دوستان💫
جای بقیه ی عزیزان خالی...
🌹 انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
🌱 @JavaanKavir
۱۱ مرداد ۹۸
🌹ششصد و نود و دومین نشست انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹
سپاس از حضور تمامی دوستان💫
جای بقیه ی عزیزان خالی...
🌹 انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
🌱 @JavaanKavir
تو هم خوش مینشستی پای منبر فارغ و آزاد
اگر گوشِ ظریفِ واعظان را کر نمیکردی
در آن بیغوله خون بالا نمیآوردی آن شبها
اگر مانند ما میدیدی و لب تر نمیکردی
تو را چون ناخدایان جز در اقیانوس، مسکن نیست
که بر خاکِ خدایان لحظهای لنگر نمیکردی...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir
اگر گوشِ ظریفِ واعظان را کر نمیکردی
در آن بیغوله خون بالا نمیآوردی آن شبها
اگر مانند ما میدیدی و لب تر نمیکردی
تو را چون ناخدایان جز در اقیانوس، مسکن نیست
که بر خاکِ خدایان لحظهای لنگر نمیکردی...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
از خانه که می آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است...
#سیدعلی_صالحی
🌱 @JavaanKavir
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
از خانه که می آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است...
#سیدعلی_صالحی
🌱 @JavaanKavir
و من رویایی داشتم
که رگ هایش
در ابدیت می جوشید
و تو ریشه ی ناگهان نگاهم را
رویاندی...
هنگامی که سایه ی ماه
بر پنجره ی بسته جان گرفت
تو تصویر روشن یک چراغ شدی
منعکس در آینه ی چشمانم
فکر می کنم آینه ها فقط
یک تصویر دارند...
آنهم نگاه انسانی
که در لب هایش معنا شد
آیا این کاشی ها روزی
زبان باز خواهند کرد؟
آیا کسی گرمای رگ هایم را
حس می کند؟
و یا تنها منم که از او می چکم
گم می شوم...
میان همان شیارهای گرم گلویش
درها بسته،
فرو می روم در تاریکی...
دیگر نمی دانم به
کجا رها می شوم
#مژگان_قائمی
@javaankavir
که رگ هایش
در ابدیت می جوشید
و تو ریشه ی ناگهان نگاهم را
رویاندی...
هنگامی که سایه ی ماه
بر پنجره ی بسته جان گرفت
تو تصویر روشن یک چراغ شدی
منعکس در آینه ی چشمانم
فکر می کنم آینه ها فقط
یک تصویر دارند...
آنهم نگاه انسانی
که در لب هایش معنا شد
آیا این کاشی ها روزی
زبان باز خواهند کرد؟
آیا کسی گرمای رگ هایم را
حس می کند؟
و یا تنها منم که از او می چکم
گم می شوم...
میان همان شیارهای گرم گلویش
درها بسته،
فرو می روم در تاریکی...
دیگر نمی دانم به
کجا رها می شوم
#مژگان_قائمی
@javaankavir
ﺍﯼ ﻛﻪ ﭘﺮﺳﯽ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻛﯽ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ دﺭﺑﻨﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﺗﺎ ﻛﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ، ﺩرﺑﻨﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺯﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ ﻛﺲ ﻭ ﺑﯽﺧﺎﻧﻤﺎﻥ ﻭ ﺩﺭﺑﺪﺭ
ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ، ﺷﺎﺩ ﻭ ﺧﺮﺳﻨﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﺟﺎﯼ ﻣﺎ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑُﻮَﺩ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻛﻮﻩ
ﮔﻮﺷﻪ ﮔﻴﺮ ﻭ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺳﺨﺖﭘﻴﻮﻧﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﺩﺭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﭼﻮﻥ ﻏﻨﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺻﺒﺤﺪﻡ
با ﺩﺭﻭﻥ ﭘﺮ ﺯ ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ لبخندیم ﻣﺎ
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻧﺸﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﺯﺍﻳﻴﺪﻥ عقیم
ﺯﺍﻥ ﺯﻥ ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻓﺮﺯﺍﻧﻪ فرﺯﻧﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﺍﺭﺗﻘﺎﺀ ﻣﺎ ﻣﻴﺴﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺎ ﺳﻮﺧﺘﻦ
ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺯ ﻣﺠﻤﺮ ﮔﻴﺘﯽ ﭼﻮ ﺍﺳﻔﻨﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﮔﺮ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﺪ ﭼﻨﻴﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﻛﺠﺎ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﺧﻠﻖ
ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻫﻤﮕﻨﺎﻥ ﺑﯽ ﻣﺜﻞ ﻭ ﻣﺎﻧﻨﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﻛﺸﺘﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻧﺎﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺷﻜﺴﺖ
ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻥ ﻛﻪ ﻛﺸﺘﯽ ﺭﺍ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻛﻬﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪ ﻧﺎﻡ ﻣﺎ ﻭ « ﻓﺮﺧﯽ»
ﭼﻮﻥ ﺯ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻏﺰﻝ ﻃﺮﺡ ﻧﻮ اﻓﻜﻨﺪﻳﻢ ﻣﺎ
#فرخی_یزدی
🌱 @javaankavir
ﺗﺎ ﻛﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ، ﺩرﺑﻨﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺯﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ ﻛﺲ ﻭ ﺑﯽﺧﺎﻧﻤﺎﻥ ﻭ ﺩﺭﺑﺪﺭ
ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ، ﺷﺎﺩ ﻭ ﺧﺮﺳﻨﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﺟﺎﯼ ﻣﺎ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑُﻮَﺩ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻛﻮﻩ
ﮔﻮﺷﻪ ﮔﻴﺮ ﻭ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺳﺨﺖﭘﻴﻮﻧﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﺩﺭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﭼﻮﻥ ﻏﻨﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺻﺒﺤﺪﻡ
با ﺩﺭﻭﻥ ﭘﺮ ﺯ ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ لبخندیم ﻣﺎ
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻧﺸﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﺯﺍﻳﻴﺪﻥ عقیم
ﺯﺍﻥ ﺯﻥ ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻓﺮﺯﺍﻧﻪ فرﺯﻧﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﺍﺭﺗﻘﺎﺀ ﻣﺎ ﻣﻴﺴﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺎ ﺳﻮﺧﺘﻦ
ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺯ ﻣﺠﻤﺮ ﮔﻴﺘﯽ ﭼﻮ ﺍﺳﻔﻨﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﮔﺮ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﺪ ﭼﻨﻴﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﻛﺠﺎ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﺧﻠﻖ
ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻫﻤﮕﻨﺎﻥ ﺑﯽ ﻣﺜﻞ ﻭ ﻣﺎﻧﻨﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﻛﺸﺘﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻧﺎﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺷﻜﺴﺖ
ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻥ ﻛﻪ ﻛﺸﺘﯽ ﺭﺍ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﻳﻢ ﻣﺎ
ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻛﻬﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪ ﻧﺎﻡ ﻣﺎ ﻭ « ﻓﺮﺧﯽ»
ﭼﻮﻥ ﺯ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻏﺰﻝ ﻃﺮﺡ ﻧﻮ اﻓﻜﻨﺪﻳﻢ ﻣﺎ
#فرخی_یزدی
🌱 @javaankavir
این چندمین بار است می آید سراغش
فکر رهایی از قفس های درونش
دل بسته بر موج خیالاتی که دارد
شاید کمی درمان کند درد جنونش
گاهی تهی می شد شبیه زوزه ی باد
ذهنی که مانده در سپیدی و سیاهی
خاکستری هایی که شطرنجی شد اما
دار و ندارش را کشانده در تباهی
زنجیر می شد واژه هایش مثل قاتل
در بندِ شعری که نوشتهِ و نخوانده
شاعر هزاران مرتبه با واژه ی عشق
تیر خلاصی را به ذهنِ خود چکانده
اما نمی میرد چرا در متن شعرش
مردی که ذهنش پُر شده از زخم چرکین
دارد نمایان می شود لحظه به لحظه
بی عُرضگی های دعا و آه و نفرین
کم کم تصور می کند که چاره ای نیست
باید بگوید از بدی های سیاست
از پاچه خوارانی بگوید که همیشه
مثل مگس جمع اند در دور نجاست
باید بگوید که شده ذِهنش مُعطل
در پشت دیواری پُر از ترس و شکنجه
شالوده ای از اعتقاد و باورش را
از ترس یاغی ها سپرده کُنج گّنجه
دارد سواد فلسفه اما به گیجی
عمری شده بازیچه ی مِحرابُ و منبر
گاهی پشيمان می شود از زنده بودن
از بس فراوان دیده او ژِن های بهتر.
سُر می خورد با این که چسبیده دو دستی
بر خاطراتِ برفی و سردِ غُرورش
اصرار دارد تا بماند رّد پایش
در لابلای نقطه چین های عبورش
تصمیم دارد تا بریزد از درونش
ترسی که منجر شد به پّستی و حقارت
حتی شده وا می کند با نیش دندان
بندِی که بُرده ریشه اش را در اسارت
شاعر دچار دردسر شد بعدِ شعرش
وقتی که برخورده به بعضی اعتراضش
دارد تماشا می شود از چشم مردم
ققنوسِ بعد از شعله ها در انقراضش....
محمد میرزازاده
@javaankavir
فکر رهایی از قفس های درونش
دل بسته بر موج خیالاتی که دارد
شاید کمی درمان کند درد جنونش
گاهی تهی می شد شبیه زوزه ی باد
ذهنی که مانده در سپیدی و سیاهی
خاکستری هایی که شطرنجی شد اما
دار و ندارش را کشانده در تباهی
زنجیر می شد واژه هایش مثل قاتل
در بندِ شعری که نوشتهِ و نخوانده
شاعر هزاران مرتبه با واژه ی عشق
تیر خلاصی را به ذهنِ خود چکانده
اما نمی میرد چرا در متن شعرش
مردی که ذهنش پُر شده از زخم چرکین
دارد نمایان می شود لحظه به لحظه
بی عُرضگی های دعا و آه و نفرین
کم کم تصور می کند که چاره ای نیست
باید بگوید از بدی های سیاست
از پاچه خوارانی بگوید که همیشه
مثل مگس جمع اند در دور نجاست
باید بگوید که شده ذِهنش مُعطل
در پشت دیواری پُر از ترس و شکنجه
شالوده ای از اعتقاد و باورش را
از ترس یاغی ها سپرده کُنج گّنجه
دارد سواد فلسفه اما به گیجی
عمری شده بازیچه ی مِحرابُ و منبر
گاهی پشيمان می شود از زنده بودن
از بس فراوان دیده او ژِن های بهتر.
سُر می خورد با این که چسبیده دو دستی
بر خاطراتِ برفی و سردِ غُرورش
اصرار دارد تا بماند رّد پایش
در لابلای نقطه چین های عبورش
تصمیم دارد تا بریزد از درونش
ترسی که منجر شد به پّستی و حقارت
حتی شده وا می کند با نیش دندان
بندِی که بُرده ریشه اش را در اسارت
شاعر دچار دردسر شد بعدِ شعرش
وقتی که برخورده به بعضی اعتراضش
دارد تماشا می شود از چشم مردم
ققنوسِ بعد از شعله ها در انقراضش....
محمد میرزازاده
@javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
🍀اطلاعیه🍀
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
👈هوا سرد بود. ملکه اعتضادی در دادگاه با نشیخند گفت:
"آقای مصدق!
شما که ادعا میکردید بیدی نیستید که با این بادها بلرزید حالا چرا از هیبت دادگاه می لرزید؟!"
دکتر مصدق گفت:
"عفیفه خانم! منار جنبان هم قرنهاست میلرزد ولی پابرجاست"
خاطراتی از اللهیار صالح
"آقای مصدق!
شما که ادعا میکردید بیدی نیستید که با این بادها بلرزید حالا چرا از هیبت دادگاه می لرزید؟!"
دکتر مصدق گفت:
"عفیفه خانم! منار جنبان هم قرنهاست میلرزد ولی پابرجاست"
خاطراتی از اللهیار صالح
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
Daarkoob Band – Khoon Bas
خونبَس یا به گفتهٔ اهالی محلی بختیاری خینبس یکی از رسوم قومی بختیاری و گاهی سایر لرتباران از جمله لرهای بویراحمدی و لرستان، بوده که برای جلوگیری از ادامهٔ جنگ و دعوا و پایاندادن به قتل و کشتار و اصلاح روابط خانوادهها به آن مبادرت میورزیدند
همانند دیگر طوایف و اقوام، در بین بختیاریها نیز درگیریهایی رخ میداد که گاهی بسیار شدید بوده و منجر به کشتهشدن افرادی نیز میگردید. این کشتهشدن سبب کینهٔ بیشتر شده و خانوادهٔ مقتول برای انتقامگرفتن اقدام به قتل یکی از نزدیکان قاتل کرده و این قضیه برای مدت طولانی ادامه مییافت. برای جلوگیری از تداوم این کار، بزرگان طوایف دیگر جمع شده و سران دو طایفهای را که با هم اختلاف داشتند با هم آشتی میدادند. برای تحکیم حالت صلح، معمولاً دختر فرد قاتل یا یکی از بستگان نزدیک او را به عقد پسر مقتول درمیآوردند تا غائله پایان یابد. به این جهت به این نوع ازدواج خون بس میگفتند. این دختر در زندگی خود همیشه مورد آزار خانوادهٔ شوهرش قرار داشت و از کمترین حقوق معمول نیز، بیبهره بود به طوری که سرنوشت اینگونه زنان در بین بختیاریها به صورت ضربالمثل درآمدهاست. پس از پذیرش خون بس از جانب طرفین، نامهای هم نوشته میشد که دو طرف آن را تأیید میکردند.
خونبس به دلیل ازدواج اجباری که در آن اتفاق میافتاد امروزه منسوخ شده اما از طرف دیگر به دلیل جلوگیری از ادامه خونریزی اقدام کارسازی بودهاست. با این وجود، با توجه به رواج سنتها و شیوهٔ زندگی ایلیاتی و طایفهای در بخشهایی از این استان، هنوز این رسم هرچند بهندرت و کم اما در میان برخی طوایف اجرا میشود...
🌱 @JavaanKavir
همانند دیگر طوایف و اقوام، در بین بختیاریها نیز درگیریهایی رخ میداد که گاهی بسیار شدید بوده و منجر به کشتهشدن افرادی نیز میگردید. این کشتهشدن سبب کینهٔ بیشتر شده و خانوادهٔ مقتول برای انتقامگرفتن اقدام به قتل یکی از نزدیکان قاتل کرده و این قضیه برای مدت طولانی ادامه مییافت. برای جلوگیری از تداوم این کار، بزرگان طوایف دیگر جمع شده و سران دو طایفهای را که با هم اختلاف داشتند با هم آشتی میدادند. برای تحکیم حالت صلح، معمولاً دختر فرد قاتل یا یکی از بستگان نزدیک او را به عقد پسر مقتول درمیآوردند تا غائله پایان یابد. به این جهت به این نوع ازدواج خون بس میگفتند. این دختر در زندگی خود همیشه مورد آزار خانوادهٔ شوهرش قرار داشت و از کمترین حقوق معمول نیز، بیبهره بود به طوری که سرنوشت اینگونه زنان در بین بختیاریها به صورت ضربالمثل درآمدهاست. پس از پذیرش خون بس از جانب طرفین، نامهای هم نوشته میشد که دو طرف آن را تأیید میکردند.
خونبس به دلیل ازدواج اجباری که در آن اتفاق میافتاد امروزه منسوخ شده اما از طرف دیگر به دلیل جلوگیری از ادامه خونریزی اقدام کارسازی بودهاست. با این وجود، با توجه به رواج سنتها و شیوهٔ زندگی ایلیاتی و طایفهای در بخشهایی از این استان، هنوز این رسم هرچند بهندرت و کم اما در میان برخی طوایف اجرا میشود...
🌱 @JavaanKavir
رفتی و حّج را بجا آورده ای
رو به لبیک خدا آورده ای!
در بلاد شرک و کفر و بولهب
واجباتت را قضا آورده ای
از یتیمانی که خوردی حقشان
به خدا گفتی چه ها آورده ای؟
گشته ای در متن بازار شلوغ
هدیه های پُر بها آورده ای
رفتی و از تو نپرسیده خدا
گّنجِ قارون از کجا آورده ای؟
آمدی محض مریضان از حجاز
آیه ی مشگل گشا آورده ای
شیشه کردی خون خلقی را سپس
آب زمزم را شفا آورده ای
با عرق چینی که داری روی سر
تحفه ی واپس گرا آورده ای!
بسته ای اندیشه و، ابلیس را
در درون خود رها آورده ای
سَر بُریدی، رَجم کردی آخرش
جهل خود را پا به پا آورده ای
رفتی و بعد از ملاقات خدا
چهره ای آدم نما آورده ای!!!
بی خیالی کن مهم بوده که تو
حج و قربانی بجا آورده ای.....
#محمد_میرزازاده
@JAVAANKAVIR
رو به لبیک خدا آورده ای!
در بلاد شرک و کفر و بولهب
واجباتت را قضا آورده ای
از یتیمانی که خوردی حقشان
به خدا گفتی چه ها آورده ای؟
گشته ای در متن بازار شلوغ
هدیه های پُر بها آورده ای
رفتی و از تو نپرسیده خدا
گّنجِ قارون از کجا آورده ای؟
آمدی محض مریضان از حجاز
آیه ی مشگل گشا آورده ای
شیشه کردی خون خلقی را سپس
آب زمزم را شفا آورده ای
با عرق چینی که داری روی سر
تحفه ی واپس گرا آورده ای!
بسته ای اندیشه و، ابلیس را
در درون خود رها آورده ای
سَر بُریدی، رَجم کردی آخرش
جهل خود را پا به پا آورده ای
رفتی و بعد از ملاقات خدا
چهره ای آدم نما آورده ای!!!
بی خیالی کن مهم بوده که تو
حج و قربانی بجا آورده ای.....
#محمد_میرزازاده
@JAVAANKAVIR