شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
آلزایمر

رفتن به ماه با لگن و گاری
برنامه ای مُدرن و عقب مانده
دستی همیشه بر تنِ رؤیامان
کفش و لباسِ مسخره پوشانده

در دخمه ی تعصب و نادانی
حبسیم و دل به محبسِ خود بستیم
چون قرنهاست پندِ پدر ما را
از ماورای پنجره ترسانده

ما حاملِ جنازه ی یک تاریخ
بر شانه های بی رمقِ خویشیم
این زانوانِ ملتهبِ ما را
هر مُرده ای که رد شده لرزانده!

ما را به جنگِ حادثه ها بُردند
اما تمام لشکرمان این بود:
یک پاسبانِ خواب و دو تا سرباز
با صدهزار افسر و فرمانده

بی خاصیت همیشه مترسک وار
با چشمِ باز شاهدِ تاراجیم
انگار دزدِ مزرعه ما را هم
اکسیرِ سُرخِ واهمه نوشانده

ای وارثانِ ثروتِ اجدادی
میراثِمان دوباره به یغما رفت
بر گونه های قومِ یتیمِ ما
ثبت است جای مُشتِ پدرخوانده

نفرین بر این قبیله که یادش نیست
جادوگران چه بر سرش آوردند
ما را در این ستیزه ی تاریخی
همواره ضعفِ حافظه بازانده

#شروین_سلیمانی

🌱 @javaankavir
Az Ingouneh Mordan
Ahmad Shamloo @salmakchannel
کاشفان فروتن شوکران ۲
« از این گونه مردن..»
شعر و صدای "احمد شاملو"
موسیقی:فریدون شهبازیان
سال تولید:۱۳۵۹

🌱 @javaankavir
یک شب دوباره تا گله از روزگار کرد
خواب از دوچشم خیس نگاهش فرار کرد

یک آسمان ستاره ی خود را به ماه باخت
تا صبح کل زندگی اش را قمار کرد

لرزید مثل بم دلش از درد بی کسی
بر روی صفحه درد دلش را هوار کرد

خوابش نبرد تا سحر از بغض و آه ، باز
یک مشت شعر پشت سر هم قطار کرد

یک عمر از ردیف دلش زخم خورده بود
یک شب به تیغ تیز قلم انتحار کرد

#لیلا_عبدی

@javaankavir
👍1
زیر سلطه‌ی ابلیسی سانسور، ندای حق و حق‌طلبی انعکاسی ریشخندآمیز پیدا می‌کند. انسانی‌ترین تلاش‌های رهایی و آزادی توده همچون دزدان و قاچاقچیان به خون کشیده می‌شود تا سرانجام «مردم لیزی ترس را در شلوار خود احساس کنند». فریادهای روشنگرانه به جایی نمی‌رسد. روشنفکر که سازنده‌ی حیات معنوی جامعه است، بی‌مخاطب می‌ماند و در خود می‌گندد و نابود می‌شود. و جامعه گرفتار چنان فقر فرهنگی عمیقی می‌شود که گفت‌وگو در باب معاشقه‌ی هنرپیشگان چاق و لاغر سینما و سقط جنین این یا آن خواننده‌ی کاباره، مهم‌ترین نشخوار فکری افراد را تشکیل می‌دهد.

#احمد_شاملو

■ سخن سردبیر | ایرانشهر، پیش‌شماره، شهریور ۱۳۵۷ |
www.shamlou.org

🌱 @javaankavir
🍀اطلاعیه🍀

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت #18

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
به مناسبت ۲۸ اردیبهشت روز بزرگداشت خیام نیشابوری:

🏖 خَیّام لَند!🍺

ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸

خیام که‌ هی شراب حاضر میکرد
خوش بود ولی حفظِ شعائِر میکرد

امروز اگر وزیر نفتِ ما بود
با بُشکه ی نفت، باده صادر میکرد!

ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸

خیام که میلِ مستی و عربده داشت
با آن همه ریش، حالتی مِی زده داشت

امروز اگر وزیر مسکن می شد
هرخانه دوتا حوری و یک میکده داشت!

ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸

خیام که با پیاله وُدکا می خورد
گویند برای خوبرویان می مُرد

امروز اگر وزیر ارشاد او بود
با وَن همه را به سوی دیسکو می بُرد!

ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸

خیام که بی خیالِ رسوایی بود
دنبال می و حوری و زیبایی بود

امروز اگر وزیر کشور می شد
اوضاع وطن شبیهِ هاوایی بود!

ا🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸

خیام رسید و ما مُعطّل بودیم
از بس که خرافاتی و تنبل بودیم

امروز اگر وزیر صنعت او بود
در صنعت عشق و حال، اول بودیم!

#شروین_سلیمانی

@javaankavir
Omar Khayyam
Omar Khayyam
خیام‌خوانی‌ها در روز خیام
محسن نامجو، احمد شاملو، محمدرضا شجریان، حبیب، پری ملکی، شهرام ناظری، شهریار خاتم، مامک خادم و گروه لیان
🔸🔸🔸

🌱 @javaankavir
تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر.
به تو فکر می‌کنم
در چشم‌های بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر می‌کنم
و هر روز
به تعداد تمام دندان‌هایم سیگار می‌کشم.
ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس می‌کنیم

#غلامرضا_بروسان

🌱 @javaankavir
من مرگ را خوش ندارم ؛

نه از آن جهت
که
آغاز تباهی‌ست،

بلکه مرگ -
آغاز بی‌دردی ست؛
و بی‌دردان،
همواره
تماشاگران بی‌تفاوت تاریخ بوده‌اند.

#بهرام_کاوسی

🌱 @javaankavir
زیباترین قول تو این است
که هرگز باز نخواهی آمد
زاده ی قول تو هستم
در غبار

پس می‌دانم
که رنج در خانه است
در انتهای پله‌ها خانه دارد
تنها انزوای من است
که در باران مرا شکر می کند
که تا صبح فردا
زنده هستم
چرا
تمام هفته را با پاروی شکسته
در خانه ماندم
خانه کوچک بود
در خلوتی خانه
از میان همه‌ی عادت‌ها
و سوگند‌ها
فقط تو را صدا کردم

زیباترین قول تو این است
که هرگز باز نخواهی آمد

#احمدرضا_احمدی
۳۰ اردیبهشت #زادروز_شاعر
🌱 @JavaanKavir
هم‌نشینی با حاکمان در ادب فارسی!


🔹متون ادب فارسی سرشار از حکایت‌هایی است که بزرگان معرفت و اخلاق، از دیدارِ حاکمان و سلاطین روی برتافته‌اند و کنج خلوت درویشانه را به مواهبِ معاشرت با سلطان ترجیح داده‌اند. ایشان در واقع هوشمندانه حقیقتی را دریافته‌اند که سعدی در باب هشتم گلستان به ایجاز تمام بیان کرده است: "پادشاهان به صحبتِ خردمندان از آن محتاج‌ترند که خردمندان به قربتِ پادشاهان!"
آری، حاکمان به دنبال مشروعیت‌اند و برای کسب این متاع، چه راهی بهتر از هم‌نشینی با فرهیختگان و هنرمندان یا دستِ‌کم شبه‌ِفرهیختگان و شبهِ‌هنرمندان؟

🔹سخنان تلخ و درشتی که اهلِ معنا در مواجهه با سلاطین گفته‌اند از جلوه‌های درخشانِ مفهوم "آزادگی" در ادب فارسی است. سعدی در باب اول گلستان حکایتی نقل می‌کند که به اختصار چنین است:
"درویشی به گوشه‌ای نشسته بود، پادشاهی بر او بگذشت، درویش سر بر نیاورد و التفات نکرد، سلطان برنجید و گفت: این طایفه‌ی خرقه‌پوشان امثالِ حیوان‌اند و اهلیّت و آدمیّت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطانِ روی زمین بر تو گذر کرد، چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟! گفت: سلطان را بگوی: توقّع خدمت از کسی دار که توقّع نعمت از تو دارد! و دیگر، بدان که ملوک از بهرِ پاسِ رعیّت‌اند، نه رعیّت از بهر طاعت ملوک...
مَلِک را گفتار درویش استوار آمد، گفت: چیزی از من بخواه. گفت: می‌خواهم که دیگر زحمتِ من ندهی! گفت: مرا پندی بده. گفت:

دریاب! کنون که نعمتت هست به دست
کاین نعمت و مُلک می‌رود دست به دست"

🔹و البته که باید جناب سلطان را نیز تحسین کرد که چنان سخنان درشتی را شنید و سعه‌ی صدر نشان داد و از کوره در نرفت و کار درویش به بازجویی و دادگاه و زندان نکشید.
به نظر می‌رسد که از این گونه درشت شنیدن‌ها و سعه‌ی صدرها در میانِ حاکمانِ گذشته بی سابقه نبوده است. حکایات فراوانی خبر از چنین صبری از پادشاهان در برابر تندی‌های عالمان و درویشان می‌دهد. و صد البته که حکایت کنندگان نیز با نقل اینگونه رفتار، قصدِ نوعی الگو سازی برای حاکمان تمامی دوران‌ها داشته‌اند. باشد که بخوانند و به کار بندند...


از کانال
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri

🌱 @javaankavir
‏توصیف افراد در ایران:

آن کس که بداند و بداند که بداند
باید برود غاز به کنجی بچراند

آن کس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آن کس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول خر خویش براند

آن کس که نداند و نداند که نداند
در پست ریاست «ابدالدهر» بماند ..

@javaankavir
شعر شاید روزگاری فنِّ مردان بوده باشد
بر گلوی ظالمان چون تیغِ بُرّان بوده باشد

شعر شاید روزگاری دور، در مُلکِ خراسان،
با ابوالقاسم پیِ احیای ایران بوده باشد!

شعر شاید روزگاری در ردای حرفِ حقّی
همدمِ پیری به غُربتگاهِ یُمگان بوده باشد!

گاه شاید در میانِ تُرکتازی‌های دونان،
با گُمانِ مصلحت در لاکِ عرفان بوده باشد

یا میانِ دلبران در پوششِ باغ و گلستان،
شعر شاید در پیِ اصلاحِ انسان بوده باشد

گاه هم شاید به سعیِ شاعرانی سست عنصر،
تا کمر در خدمتِ دربار و سلطان بوده باشد!

خودفروشی شانِ انسان نیست،آری ای برادر!
کاش اما در ازای لقمه‌ای نان بوده باشد...
▪️
از میانِ شعرها،تاریخ این را می‌پسندد:
"شعرِ آزادی که با شاعر به زندان بوده باشد!"

#حسین_جنتی

🌱 @javaankavir
🍀اطلاعیه🍀

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت #18

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
خر وصیّت کرد : فرزندم ! بیا و ‌خر نباش !
این همه خر بوده ای ، کافی ست ، پس دیگر نباش !

یا تلاشت را بکن با پارتی پُستی بگیر !
یا فرار مغزها کن ! توی این کشور نباش !

کار کردن مثل خر در شأن ما هرگز نبود !
همتی کن وارثِ این شغل زجرآور نباش !

سعی کن یا رانت خواری یا زمین خواری کنی !
هر چه می خواهی بخور اما پی عرعر نباش !

آخورت را پُر کن و تنها خودت از آن بخور !
بیخودی دلسوز اسب و قاطر و اشتر نباش !

از مترسک هم نترس ، اصلا به او جفتک بزن !
لیک روی خط قرمزهای گاو نر نباش !

کهنه پالانی به تن کن ، حفظ ظاهر کن ولی
در تجمّل از الاغ کدخدا کمتر نباش !

گوسفندان را بترسان از جهان آخرت !
باطناً اما خودت هرگز بر این باور نباش !

هر چه در دِه یونجه موجود است ، یک ‌شب جمع کن ! صبحش از اینجا برو ، یک لحظه هم اینور نباش !

تیز اگر باشی دُمَت را هم نمیگیرد کسی
حال و ‌حولت را بکن ، دلواپس کیفر نباش !

#شروین_سلیمانی

@javaankavir
برگ مشغول نماز و باد صحرا نی نواز
تاختن هایت خوش است ای مادیان یکه تاز

ابر میخواند سرود کشور عشاق را
چون ببیند پرچم حسن تو را در اهتزار

محرم رازم شدی و بی نیازم کرده ای
با کسی دیگر ندارم فرصت راز و نیاز

ابرویت با خوشه ی پروین جوانی میکند
گیسویت همچون درفش کاویانی سرفراز

گردنت چون ساحران بابلی اوراد خوان
مردم چشمت فریب مردمان حقه باز

باد وقتی می برد عطر گریبان تو را
شرم ریزد از جبین آهوان مشک ساز

در نگاه مستقیمت زخم کاری میخورم
سینه ام را میشکافد این دو لول بی جواز

صبح را گویند هنگام طلوع آفتاب
صبح من یعنی تو برخیزی سحر از خواب ناز

#محسن_ایمانی
@javaankavir
آری به یُمنِ لاف، رفیق و برادریم
پای عمل به منزله ی پُشت و خنجریم

با این همه نفاق و نقاب از برای جاه
در آینه هرآینه ما شکلِ دیگریم

از یک طرف سفیرِ غزلهای حافظیم
اهلِ دلیم و عاشقِ سرو و صنوبریم

از آن طرف به کُلِّ جهان فُحش می دهیم
هر دم به جاش حادثه و مرگ می خریم

حرف از عدالت است و تساوی و ای عجب!
با مادر عزیزِ خود آیا برابریم؟!

مردی اگر به ریش و سبیل و به بازو است
پس از گُرازِ وحشی و بزغاله کمتریم

این از درونمان که خراب از برون جواب
راهی به هیچ کوره دِهی هم نمی بریم

ایمانمان گریخته از فقر و لای در
در نَردِ این زمانه همه بسته شش دَریم

ای حوریان-به خاطرِ ما-عشوه کم کنید
اینجا همیشه شاهدِ گرمای محشریم

"گفتی ز خاک بیشترند اهلِ عشقِ من
از خاک بیشتر نه" که ما خاک بر سریم

رُستم نبوده ایم و نخواهیم شد ولی
از شرِّ دیو سوی خدا دست می بریم

#داریوش_منصوری

🌱 @javaankavir
شب بود و کم کم استرس بر جانم افتاد
مانند محبوسی که زیر بند هشت* است
تکرار این آشفتگی در نیمه شب ها
یاد آور تقویم تلخ سر گذشت است

شب پرسه هایم می شود تکرار و هرگز
راه گریز از فاجعه پیدا نمی شد
از خواب غفلت ذهن مسموم خودم را
هر چه صدایش میزدم که پا نمی شد

بیهوده گی مانند پیچک های قاتل
روئیده در روح من و مضمون شعرم،
دزدیده لیلا را خرافات و توهم
من با هیاهوی خودم مجنون شعرم

ذهن شناور در کنار ساحل عقل
از موج بیمار تحجر ضربه می خورد
بحث نژاد و فتنه ی مذهب گرایی
از یادمان انسان شدن را ساده می برد


با خلوت معشوقه های بی سر انجام
ما بی اراده‌ در شب شهوت رسیدیم
مفهوم بودن را نمی فهمد کسی چون
ما مرده های زنده در عصر جدیدیم
 
در ناخود آگاهم نمی بینم امیدی
جایی که باید شعر من بی ریشه باشد
روئیدن اندوه بزرگی شد در این جا
وقتی نوازش های ریشه تیشه باشد

از تک روی ها خورده سیلی نقشه ی ما
طوری که نم نم بی صدا فریادمان سوخت
ما از بنی آدم جدا گشتیم و نم نم
زیباترین اندیشه ی اجدادمان سوخت

اسطوره ای پیدا نشد در روزگارم
شاید که قرن قحطی اندیشه باشد
باید بمیرد شیر جنگل در قنوتش
وقتی که روباهی خدای بیشه باشد

در عمق باورهای چرکینم به هر شکل
چیزی نمی یابم بجز زخم حقارت
فکر رهایی مزحک است و بی نتیجه
بر گردنم پیچیده تا بند اسارت

آوار مانده در همه ابیات شعرم
دارد حکایت از غم و نا کامی ما
حالا همه افتاده در آغوش گوریم
گوری که می خندد به نافرجامی ما....

#محمد_میرزازاده

* بند هشت، بندی‌ست که اعدامی را چهل و هشت ساعت قبل از اعدام از بقیه جدا می کنند و به آنجا می‌برند و اصطلاحا می‌گویند رفت زیر بند هشت

@javaankavir
📜اطلاعیه تغییر مکان جلسه

جلسه نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل، به طور استثنا امروز جمعه دهم خرداد1398، ساعت 6عصر در منزل آقای محمد میرزازاده واقع در جاده جدید آران‌وبیدگل به کاشان، میدان ارغوان، مزرعه مسلم‌آباد (علیجان‌زاده)، اولین فرعیِ سمت چپ برگزار می گردد.

منتظر گام‌های سبزتان هستیم

🌱 @javaankavir
#گزارش_تصویری
جمعه ده خرداد
انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل
🌱 @javaankavir