شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
اینجا همه‌ی غروب‌ها دل‌سردند
مجنون شده دیو و دیوها نامردند

در قصه‌ی ما هنوز لیلی‌هایی
دنبال خدا ، زباله را می‌گردند

#لیلا_محمودی

🌱 @javaankavir
حالم این روزا حالِ خوبی نیست
مثل حالِ عقاب، بی‌پرواز
شکلِ حالِ «ژوکوند» بی‌لبخند
مثل احوالِ تار بی‌«شهناز»
****
دود می‌شه کلمبیا هر روز
بینِ نخ‌های پاکتِ کِنتم
سقط می‌‎شه ترانه‌ای هر شب
توی گیلاسِ سبزِ اَبسنتم

زندگیم مثلِ بیخ‌دیواری
تو یه تاریخِ تلخِ و تکراری
با هر اسمی دوبار می‌میرم
دو «محمد»، دو بار «مختاری»
****
اون شبی که صدای «نسرین» داشت
تو یه سلول سرد می‌پژمرد
بی‌.بی‌.سی تیترِ اولش این بود
«ممه‌ی آنجلینا رو لولو بُرد!»
****
من سفر کردم از ترانه شدن
کوچ کردم به سرزمینِ سکوت
با گذرنامه‌ای که رو جلدش
جای «ایران» نوشته بود «لی‌لی‌پوت»
****
کشوری که تو اون ستاره می‌شن
با دوتا فیلمِ بندتنبونی
آدماش برگزیده می‌شن با
قاشقِ داغِ روی پیشونی
****
همه‌ی عمرشونو پُز می‌‌دن
به یه لوحِ گِلیِ گندیده
«رستمن»، قاتلای «سهرابی»
که به ساز اونا نرقصیده
****

«جَکو» با لوبیای سحرآمیز
کاشتن توی خاکِ ناباور
پیچکِ سبزشون به ابرا رسید
تا چه غولی پایین بیاد آخر
****
شعبده‌بازی تو لباسِ سفید
دلقکی با کلاهِ شیپوری،
یه رابین‌هودِ سر به راه شده
یا گوریلِ بنفشِ انگوری...

#یغما_گلرویی

🌱 @javaankavir
👍1
به ماه تیر می‌زنی. چه می‌کنی پلنگ را؟
چگونه خشک می‌کنی شکوفه‌های جنگ را؟

فریب و خون و گریه و پلیس و پول و زور و سگ
چه می‌کنید این‌همه مناسبات ننگ را؟

همیشه قهر بوده‌ای، همیشه پشت کرده ای
همیشه سخت کشته‌ای صدا و نور و رنگ را

میان ما چه کینه‌ها که سنگ بسته روی هم
به اسلحه نمی‌توان شکست پشت سنگ را

قبیله‌های مشرقی همیشه گشنه بوده‌اند
دهان گشنه می‌جود چه نان و چه فشنگ را


دو چیز را نمی‌توان مدام انتظار داشت
ز حاکمان فراغت و ز خلق، خلق تنگ را

یکی ز شب گرفتگان، شبی قیام می‌کند؛
به پشت بام می‌برد ستاره و تفنگ را

شعار می‌دهد؛ «کتاب و سقف و نان و امنیت»
سپس حرام می‌کند تحمل و درنگ را

وزآن نبرد شب‌شکن، به جیغ و رقص؛ مرد و زن؛
سلام می‌کنند آن نبودن قشنگ را!

نبودن تو و تمام آنچه با تو زنده بود
نبودن شما به خون خلق شسته چنگ را.

#رضا_زارنجی

🌱 @javaankavir
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
 
شبها بر گاهواره ی من
بیدار نشست و خفتن آموخت
 
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
 
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
 
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
 
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست

#ایرج_میرزا
🌱 @javaankavir
«مرثیه»


به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره‌ای
که
آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
*
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.
پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
*

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

#احمد_شاملو

🌱 @javaankavir
روی تختم نشسته‌ام باید،
اين نفسهای آخرم باشد
وقتی از دست می‌روم شاید
نامه‌ای لای دفترم باشد

ناخوشم، مثل شعرهای خودم
تلخم از بغضهای تكراری
خاطراتی كه روز و شب شده‌اند
قرص‌هايی برای بيداری

تو كه گرمی به زندگی خودت
گريه های مرا نمی‌فهمی
به حضورت هنوز معتادم
تو ولی بی‌بهانه بی‌رحمی

من كه يك عمر در خودم بودم
سينه‌ام را به عشق آلودی
رفتنت رفته رفته پيرم كرد
كاش از اول نيامده بودی

فكر كن! پشت هم دعا بكنی
تا سرت روی شانه‌اش باشد
می‌رود تا تمام خاطره‌ات
دو سه خط، عاشقانه‌اش باشد

فكر كن! آخرين نفسهايت
زير باران شبی رقم بخورد
عشق يعنی كه رفته باشد و بعد
حالت از زندگی به هم بخورد

فكر كن! در شلوغی تهران
عصر پاييز در به در باشی
شهر را با خودت قدم بزنی
غرقِ رويای يك نفر باشی

می‌نويسم، اگرچه چشمانم
تا ابد از نگاه تو مست‌اند
تو برو تا هميشه راحت باش
خاطراتت مراقبم هستند

#پویا_جمشیدی

@javaankavir
📌 #اطلاعیه_مهم

همراهان همیشگی انجمن سلام😊🌹

این انجمن در نظر دارد نشریه ای از اشعار اعضا تهیه کند، لذا از دوستانی که در یک سال گذشته حداقل یک بار در جلسه ی انجمن حضور داشته اند دعوت میشود تا حداکثر سه شعر خود را به آیدی زیر بفرستند.

👇👇👇👇👇👇
💠 @N_f_Vakili

🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
🍀 @JavaanKavir
به مناسبت زادروز #نصرت_رحمانی

مادر منشین چشم به ره برگذر امشب 
بر خانه پر مهر تو زین بعد نیایم 
آسوده بیارام و مكن فكر پسر را 
 بر حلقه این خانه دگر پنجه نسایم 

با خواهر من نیز مگو : او به كجا رفت 
چون تازه جوان است و تحمل نتواند 
 با دایه بگو : نصرت ، مهمان رفیقیست 
تا بستر من را سر ایوان نكشاند 

فانوس به درگاه میاویز! عزیزم 
تا دختر همسایه سر بام نخوابد 
چون عهد در این باره نهادیم من و او 
 فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد 

 پیراهن من را به در خانه بیاویز 
 تا مردم این شهر بدانند كه  بودم 
جز راه شهیدان وطن ره نسپردم 
 جز نغمه آزادی شعری نسرودم 

 اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار 
 هر چند كه كولی صفت از من برمیده است 
او پاك چودریاست تو ناپاك ندانش 
 گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده است 

 بر گونه او بوسه بزن عشق من او بود
یك لاله وحشی بنشان بر سر مویش 
 باری گله ای گر به دلت مانده ز دستش 
 او عشق من است آه ... میاور تو به رویش 

🍀 @JavaanKavir
تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر.
به تو فکر می‌کنم
در چشم‌های بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر می‌کنم
و هر روز
به تعداد تمام دندان‌هایم سیگار می‌کشم.
ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس می‌کنیم

#غلامرضا_بروسان

🌱 @javaankavir
مرا آورده در دنیای مجهول
خودش شد بی‌خیال و بنده مسئول!

نمی‌دانم خدایم بعد خلقت
در آورده چرا صد گونه بامبول!

#محمد_میرزازاده

🌱 @javaankavir
در سفره ها جز اشک غم ، نانی نمانده
دیگر برای شهر ایمانی نمانده

تقسیم شد شهرم به دست دیو قصه
در آسمانش ماه و کیوانی نمانده

از درد می پیچد به خود در پیچ کوچه
آن یاس می داند که درمانی نمانده

از شش جهت تاراج کردند و ندیدند
جز ضحه ها و آه و ویرانی نمانده

وا گویه های شهر می گوید به گوشم
در جان شهر خسته ام جانی نمانده

امسال نه نوروز می آید نه فیروز
در روی غم باز است و دربانی نمانده

از بام ها صدها کبوتر پر گرفتند
در یادها جز سوگ زندانی نمانده

از ابر ها تنها برای شهر مانده
چشمی که در آن روح بارانی نمانده

ماهی گلی ها غرق در چشمان شهرند
ماهی گلی می داند ایرانی نمانده...


#لیلا_محمودی

🌱 @javaankavir
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را ؛
مردی که ز عصر خود فراتر باشد ...

#شفیعی_کدکنی برای #محمد_مصدق
🌱 @javaankavir
💎داستان کوتاه

امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!
و بعد از مدت ها زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش.
وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم دلم خواست عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم!
دیر رسیدم طبق معمول اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه.
سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا.
"مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"
به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم.
گفت چشمات خسته س ، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!
گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم
بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرم رو گذاشتم روی بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم.
چند دقیقه گذشت....
ولی ساکت بود.
دو هزاریم افتاد که خیلی شب ها تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته توی گوشی و لا به لای حرف هاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره....
فقط گفتم آره....بدون اینکه بشینم پای حرف هاش ...بدون اینکه توی چشمهاش نگاه کنم...بدون اینکه دستاش رو توی دستم بگیرم...بدون خیلی کارهایی که دنیای امروز....دنیای شلوغ امروز از یادمون برده...
واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن
اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه...!؟
کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمون رو بهشون ثابت کنیم...اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق توی زندگیت وایسادن و ترو خشکت کردن تا به اینجا برسی....حوصله نداریم!

بذار یه چیزی بهت بگم رفیق

به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشون.

#علی_سلطانی

@javaankavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر pinned «📌 #اطلاعیه_مهم همراهان همیشگی انجمن سلام😊🌹 این انجمن در نظر دارد نشریه ای از اشعار اعضا تهیه کند، لذا از دوستانی که در یک سال گذشته حداقل یک بار در جلسه ی انجمن حضور داشته اند دعوت میشود تا حداکثر سه شعر خود را به آیدی زیر بفرستند. 👇👇👇👇👇👇 💠 @N_f_Vakili…»
سلام 🍁

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت_۱۷/30

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🍀 @JavaanKavir
زندگی را بگذارید ریاضی باشد
خط تقدیر دو دلداده موازی باشد

نفس باد صبا مشک فشان را چه کنم
سهم این سرو که باران مجازی باشد

شیخ راضی ست به آتش زدن روسری ام
که مبادا پس آن لشکر نازی باشد

زن که باشی و دلت گریه بخواهد باید
آشپزخانه و چاقو و پیازی باشد

بغض خود را بخوری چای بریزی آخر
حضرت شوهرت ای کاش که راضی باشد

من به این زجر زمان کی تن تسلیم دهم
کار زن نیست که بازنده ی بازی باشد...

#مهتاب_ساحل

@javaankavir
هر بار
که ترانه ای برایت سرودم
قومم بر من تاختند!
که چرا برای میهن
شعر نمی سُرایی؟!
و آیا زن
چیزی به جز وطن است؟!

#نزار_قبانی
❤️ 8 مارس، روز جهانی زن گرامی باد.

🍀 @JavaanKavir
ﺟﺪﺍﯾﯽ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﮕﺮﻓﺖ
ﻭ نبُرﺩ....
ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮﻫﺎ ﺍﻣﯿﺪ ،
ﻣﻮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩﻡ ،
ﻭ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﺸﺮﺩﻣﺸﺎﻥ.

#ﻧﺎﻇﻢ_ﺣﮑﻤﺖ


🌱 @javaankavir
رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
قسم نده! که به جان تو هم نمی‌مانم

تو و جهان و همه مردمش عوض شده‌اید
و من هنوز همان شاعر پریشانم

چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوته‌ی گل سرخی و من زمستانم

تو پیش من سخن از روز جشن می‌گویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم

شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانی‌ام و تو... تو را نمی‌دانم!


#محمدرضا_طاهری

🌱 @javaankavir
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دم شاعرش گرم که فوق العاده و فوق العاده بود! آقازاده ها و ژن خوب هایی که هیچگاه رنج مردم را درک نکردند! این شعر ۶۳ سال پیش سروده شده است که انگار برای امروز ما گفته شده است! ولی سخت باورتان می شود که مربوط به ۶۳ سال قبل باشد از بس دقیق و زیباست!