قرار بود برایت فقط ترانه بگویم
بنا نبود که از زشتی زمانه بگویم
به هر طرف که نظر میکنم عمودِ حصار است
چگونه وصفِ افقهای بیکرانه بگویم؟
زمانهایست که فرمودهاند شعرِ بلندی
به طرزِ تازه در اوصافِ تازیانه بگویم!
تمام حِیثیتم را قفس به باد فنا داد
چگونه میشود از مدح آب و دانه بگویم؟!
چه آتشیست که افتاده است در تب اینان؟
که حق ندارم از آن شمعِ بینشانه بگویم
مصمّماند تبردارها به قطعِ زبانم
اگر ز شعلهی پنهانِ آن زبانه بگویم
صدای "وا هَرَسا" از هزار سوی بلند است
اگر که لحظهای از رویش جوانه بگویم
مرا ببخش عزیزم که فکر این همه اندوه
رها نمیکندم شعرِ عاشقانه بگویم!
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir
بنا نبود که از زشتی زمانه بگویم
به هر طرف که نظر میکنم عمودِ حصار است
چگونه وصفِ افقهای بیکرانه بگویم؟
زمانهایست که فرمودهاند شعرِ بلندی
به طرزِ تازه در اوصافِ تازیانه بگویم!
تمام حِیثیتم را قفس به باد فنا داد
چگونه میشود از مدح آب و دانه بگویم؟!
چه آتشیست که افتاده است در تب اینان؟
که حق ندارم از آن شمعِ بینشانه بگویم
مصمّماند تبردارها به قطعِ زبانم
اگر ز شعلهی پنهانِ آن زبانه بگویم
صدای "وا هَرَسا" از هزار سوی بلند است
اگر که لحظهای از رویش جوانه بگویم
مرا ببخش عزیزم که فکر این همه اندوه
رها نمیکندم شعرِ عاشقانه بگویم!
#محمدرضا_طاهری
🌱 @javaankavir
آنهایی که در خانه میگریند
واشکهایشان را
همچون زنجیری گران
برگردن آویختهاند
با ما نیایند.
آنها که در پوست دل خود
زندگی میکنند
ما را دنبال نکنند!
در اینجا:
میلیونها قلب سرخ
در آتشی
که از خورشید فرو میافتد
میسوزند!
مردگان
در مبارزه مردند
آنان در خورشید مدفونند
وقت ماتم گرفتن نداریم!
#ناظم_حکمت
🍀 @javaankavir
واشکهایشان را
همچون زنجیری گران
برگردن آویختهاند
با ما نیایند.
آنها که در پوست دل خود
زندگی میکنند
ما را دنبال نکنند!
در اینجا:
میلیونها قلب سرخ
در آتشی
که از خورشید فرو میافتد
میسوزند!
مردگان
در مبارزه مردند
آنان در خورشید مدفونند
وقت ماتم گرفتن نداریم!
#ناظم_حکمت
🍀 @javaankavir
وای از شپش وقتی که بر جانت بیفتد
زالو بیاید فکر درمانت بیفتد
با موش ها هم سفره باشی و نفهمی
تا فضله موشی زیر دندانت بیفتد
آنقدر در خوردن قناعت کرده باشی
حالا کپک در سفره ی نانت بیفتد
عمری به چشم دیگران پاکی و اما
کرم از میان بند تنبانت بیفتد
هر جا خدایت را تظاهر کرده باشی
آفت به دینت، شک به ایمانت بیفتد
وقتی گدا را معتبر کردی بینی
انگشتر از دست سلیمانت بیفتد
#طیبه_افشاری
@javaankavir
زالو بیاید فکر درمانت بیفتد
با موش ها هم سفره باشی و نفهمی
تا فضله موشی زیر دندانت بیفتد
آنقدر در خوردن قناعت کرده باشی
حالا کپک در سفره ی نانت بیفتد
عمری به چشم دیگران پاکی و اما
کرم از میان بند تنبانت بیفتد
هر جا خدایت را تظاهر کرده باشی
آفت به دینت، شک به ایمانت بیفتد
وقتی گدا را معتبر کردی بینی
انگشتر از دست سلیمانت بیفتد
#طیبه_افشاری
@javaankavir
👍1
▪️▪️▪️
اگرچه اندوه بزرگی بر قلب ما سنگینی می کند، اما او به آغوش خدا بازگشت که
بالاترین آرامش روح آدمیست.
متأسفانه جامعه ادبی آران وبیدگل با از دست دادن شاعر گرانقدر
( استاد حاج علی سلطان محمدی )
عزادار شد
ضمن تسلیت به خانواده ایشان و جمع ادیبان، برای آن مرحوم مغفرت آرزو داریم.
انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل
@javaankavir
اگرچه اندوه بزرگی بر قلب ما سنگینی می کند، اما او به آغوش خدا بازگشت که
بالاترین آرامش روح آدمیست.
متأسفانه جامعه ادبی آران وبیدگل با از دست دادن شاعر گرانقدر
( استاد حاج علی سلطان محمدی )
عزادار شد
ضمن تسلیت به خانواده ایشان و جمع ادیبان، برای آن مرحوم مغفرت آرزو داریم.
انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل
@javaankavir
◻️ هیچکس از آقازادهها و محفلنشینها صبح با این فکر رنجآور از خواب پا نمیشود که شب چه بخورم؟
◼️ همهشان هم لاف درستکاری میزنند. عضو هیئتمنصفه هم که بشوند با سربلندی رای به محکومیت آدمی میدهند که یک قاشق نقره دزدیده چون از گرسنگی و فقر ویران بوده...
◻️ اما اگر بحث دربار و از دست دادن یا به دست آوردن منصب یا سمت وزارتی مطرح باشد، همین آدمهای شریف محفلنشین و آقازاده درست همان جنایتهایی را میکنند که ضرورت نان شب، همان محکومان فقیر را به ارتکاب آنها واداشته البته در مقیاس وسیعتر و وحشتناکتر...
🖊 ماری آنری بِیل (استاندال)
📚 سرخ و سیاه
📆 به مناسبت #٢۰_فوریه، روز جهانی #عدالت
🌱 @javaankavir
◼️ همهشان هم لاف درستکاری میزنند. عضو هیئتمنصفه هم که بشوند با سربلندی رای به محکومیت آدمی میدهند که یک قاشق نقره دزدیده چون از گرسنگی و فقر ویران بوده...
◻️ اما اگر بحث دربار و از دست دادن یا به دست آوردن منصب یا سمت وزارتی مطرح باشد، همین آدمهای شریف محفلنشین و آقازاده درست همان جنایتهایی را میکنند که ضرورت نان شب، همان محکومان فقیر را به ارتکاب آنها واداشته البته در مقیاس وسیعتر و وحشتناکتر...
🖊 ماری آنری بِیل (استاندال)
📚 سرخ و سیاه
📆 به مناسبت #٢۰_فوریه، روز جهانی #عدالت
🌱 @javaankavir
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
#مولوی
🌱 @javaankavir
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
#مولوی
🌱 @javaankavir
👍1
اینجا همهی غروبها دلسردند
مجنون شده دیو و دیوها نامردند
در قصهی ما هنوز لیلیهایی
دنبال خدا ، زباله را میگردند
#لیلا_محمودی
🌱 @javaankavir
مجنون شده دیو و دیوها نامردند
در قصهی ما هنوز لیلیهایی
دنبال خدا ، زباله را میگردند
#لیلا_محمودی
🌱 @javaankavir
حالم این روزا حالِ خوبی نیست
مثل حالِ عقاب، بیپرواز
شکلِ حالِ «ژوکوند» بیلبخند
مثل احوالِ تار بی«شهناز»
****
دود میشه کلمبیا هر روز
بینِ نخهای پاکتِ کِنتم
سقط میشه ترانهای هر شب
توی گیلاسِ سبزِ اَبسنتم
زندگیم مثلِ بیخدیواری
تو یه تاریخِ تلخِ و تکراری
با هر اسمی دوبار میمیرم
دو «محمد»، دو بار «مختاری»
****
اون شبی که صدای «نسرین» داشت
تو یه سلول سرد میپژمرد
بی.بی.سی تیترِ اولش این بود
«ممهی آنجلینا رو لولو بُرد!»
****
من سفر کردم از ترانه شدن
کوچ کردم به سرزمینِ سکوت
با گذرنامهای که رو جلدش
جای «ایران» نوشته بود «لیلیپوت»
****
کشوری که تو اون ستاره میشن
با دوتا فیلمِ بندتنبونی
آدماش برگزیده میشن با
قاشقِ داغِ روی پیشونی
****
همهی عمرشونو پُز میدن
به یه لوحِ گِلیِ گندیده
«رستمن»، قاتلای «سهرابی»
که به ساز اونا نرقصیده
****
«جَکو» با لوبیای سحرآمیز
کاشتن توی خاکِ ناباور
پیچکِ سبزشون به ابرا رسید
تا چه غولی پایین بیاد آخر
****
شعبدهبازی تو لباسِ سفید
دلقکی با کلاهِ شیپوری،
یه رابینهودِ سر به راه شده
یا گوریلِ بنفشِ انگوری...
#یغما_گلرویی
🌱 @javaankavir
مثل حالِ عقاب، بیپرواز
شکلِ حالِ «ژوکوند» بیلبخند
مثل احوالِ تار بی«شهناز»
****
دود میشه کلمبیا هر روز
بینِ نخهای پاکتِ کِنتم
سقط میشه ترانهای هر شب
توی گیلاسِ سبزِ اَبسنتم
زندگیم مثلِ بیخدیواری
تو یه تاریخِ تلخِ و تکراری
با هر اسمی دوبار میمیرم
دو «محمد»، دو بار «مختاری»
****
اون شبی که صدای «نسرین» داشت
تو یه سلول سرد میپژمرد
بی.بی.سی تیترِ اولش این بود
«ممهی آنجلینا رو لولو بُرد!»
****
من سفر کردم از ترانه شدن
کوچ کردم به سرزمینِ سکوت
با گذرنامهای که رو جلدش
جای «ایران» نوشته بود «لیلیپوت»
****
کشوری که تو اون ستاره میشن
با دوتا فیلمِ بندتنبونی
آدماش برگزیده میشن با
قاشقِ داغِ روی پیشونی
****
همهی عمرشونو پُز میدن
به یه لوحِ گِلیِ گندیده
«رستمن»، قاتلای «سهرابی»
که به ساز اونا نرقصیده
****
«جَکو» با لوبیای سحرآمیز
کاشتن توی خاکِ ناباور
پیچکِ سبزشون به ابرا رسید
تا چه غولی پایین بیاد آخر
****
شعبدهبازی تو لباسِ سفید
دلقکی با کلاهِ شیپوری،
یه رابینهودِ سر به راه شده
یا گوریلِ بنفشِ انگوری...
#یغما_گلرویی
🌱 @javaankavir
👍1
به ماه تیر میزنی. چه میکنی پلنگ را؟
چگونه خشک میکنی شکوفههای جنگ را؟
فریب و خون و گریه و پلیس و پول و زور و سگ
چه میکنید اینهمه مناسبات ننگ را؟
همیشه قهر بودهای، همیشه پشت کرده ای
همیشه سخت کشتهای صدا و نور و رنگ را
میان ما چه کینهها که سنگ بسته روی هم
به اسلحه نمیتوان شکست پشت سنگ را
قبیلههای مشرقی همیشه گشنه بودهاند
دهان گشنه میجود چه نان و چه فشنگ را
دو چیز را نمیتوان مدام انتظار داشت
ز حاکمان فراغت و ز خلق، خلق تنگ را
یکی ز شب گرفتگان، شبی قیام میکند؛
به پشت بام میبرد ستاره و تفنگ را
شعار میدهد؛ «کتاب و سقف و نان و امنیت»
سپس حرام میکند تحمل و درنگ را
وزآن نبرد شبشکن، به جیغ و رقص؛ مرد و زن؛
سلام میکنند آن نبودن قشنگ را!
نبودن تو و تمام آنچه با تو زنده بود
نبودن شما به خون خلق شسته چنگ را.
#رضا_زارنجی
🌱 @javaankavir
چگونه خشک میکنی شکوفههای جنگ را؟
فریب و خون و گریه و پلیس و پول و زور و سگ
چه میکنید اینهمه مناسبات ننگ را؟
همیشه قهر بودهای، همیشه پشت کرده ای
همیشه سخت کشتهای صدا و نور و رنگ را
میان ما چه کینهها که سنگ بسته روی هم
به اسلحه نمیتوان شکست پشت سنگ را
قبیلههای مشرقی همیشه گشنه بودهاند
دهان گشنه میجود چه نان و چه فشنگ را
دو چیز را نمیتوان مدام انتظار داشت
ز حاکمان فراغت و ز خلق، خلق تنگ را
یکی ز شب گرفتگان، شبی قیام میکند؛
به پشت بام میبرد ستاره و تفنگ را
شعار میدهد؛ «کتاب و سقف و نان و امنیت»
سپس حرام میکند تحمل و درنگ را
وزآن نبرد شبشکن، به جیغ و رقص؛ مرد و زن؛
سلام میکنند آن نبودن قشنگ را!
نبودن تو و تمام آنچه با تو زنده بود
نبودن شما به خون خلق شسته چنگ را.
#رضا_زارنجی
🌱 @javaankavir
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
#ایرج_میرزا
🌱 @javaankavir
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
#ایرج_میرزا
🌱 @javaankavir
«مرثیه»
به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجرهای
که
آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
*
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.
پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
*
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجرهای
که
آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
*
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.
پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
*
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
روی تختم نشستهام باید،
اين نفسهای آخرم باشد
وقتی از دست میروم شاید
نامهای لای دفترم باشد
ناخوشم، مثل شعرهای خودم
تلخم از بغضهای تكراری
خاطراتی كه روز و شب شدهاند
قرصهايی برای بيداری
تو كه گرمی به زندگی خودت
گريه های مرا نمیفهمی
به حضورت هنوز معتادم
تو ولی بیبهانه بیرحمی
من كه يك عمر در خودم بودم
سينهام را به عشق آلودی
رفتنت رفته رفته پيرم كرد
كاش از اول نيامده بودی
فكر كن! پشت هم دعا بكنی
تا سرت روی شانهاش باشد
میرود تا تمام خاطرهات
دو سه خط، عاشقانهاش باشد
فكر كن! آخرين نفسهايت
زير باران شبی رقم بخورد
عشق يعنی كه رفته باشد و بعد
حالت از زندگی به هم بخورد
فكر كن! در شلوغی تهران
عصر پاييز در به در باشی
شهر را با خودت قدم بزنی
غرقِ رويای يك نفر باشی
مینويسم، اگرچه چشمانم
تا ابد از نگاه تو مستاند
تو برو تا هميشه راحت باش
خاطراتت مراقبم هستند
#پویا_جمشیدی
@javaankavir
اين نفسهای آخرم باشد
وقتی از دست میروم شاید
نامهای لای دفترم باشد
ناخوشم، مثل شعرهای خودم
تلخم از بغضهای تكراری
خاطراتی كه روز و شب شدهاند
قرصهايی برای بيداری
تو كه گرمی به زندگی خودت
گريه های مرا نمیفهمی
به حضورت هنوز معتادم
تو ولی بیبهانه بیرحمی
من كه يك عمر در خودم بودم
سينهام را به عشق آلودی
رفتنت رفته رفته پيرم كرد
كاش از اول نيامده بودی
فكر كن! پشت هم دعا بكنی
تا سرت روی شانهاش باشد
میرود تا تمام خاطرهات
دو سه خط، عاشقانهاش باشد
فكر كن! آخرين نفسهايت
زير باران شبی رقم بخورد
عشق يعنی كه رفته باشد و بعد
حالت از زندگی به هم بخورد
فكر كن! در شلوغی تهران
عصر پاييز در به در باشی
شهر را با خودت قدم بزنی
غرقِ رويای يك نفر باشی
مینويسم، اگرچه چشمانم
تا ابد از نگاه تو مستاند
تو برو تا هميشه راحت باش
خاطراتت مراقبم هستند
#پویا_جمشیدی
@javaankavir
📌 #اطلاعیه_مهم
همراهان همیشگی انجمن سلام😊🌹
این انجمن در نظر دارد نشریه ای از اشعار اعضا تهیه کند، لذا از دوستانی که در یک سال گذشته حداقل یک بار در جلسه ی انجمن حضور داشته اند دعوت میشود تا حداکثر سه شعر خود را به آیدی زیر بفرستند.
👇👇👇👇👇👇
💠 @N_f_Vakili
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
🍀 @JavaanKavir
همراهان همیشگی انجمن سلام😊🌹
این انجمن در نظر دارد نشریه ای از اشعار اعضا تهیه کند، لذا از دوستانی که در یک سال گذشته حداقل یک بار در جلسه ی انجمن حضور داشته اند دعوت میشود تا حداکثر سه شعر خود را به آیدی زیر بفرستند.
👇👇👇👇👇👇
💠 @N_f_Vakili
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
🍀 @JavaanKavir
به مناسبت زادروز #نصرت_رحمانی
مادر منشین چشم به ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زین بعد نیایم
آسوده بیارام و مكن فكر پسر را
بر حلقه این خانه دگر پنجه نسایم
با خواهر من نیز مگو : او به كجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
با دایه بگو : نصرت ، مهمان رفیقیست
تا بستر من را سر ایوان نكشاند
فانوس به درگاه میاویز! عزیزم
تا دختر همسایه سر بام نخوابد
چون عهد در این باره نهادیم من و او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پیراهن من را به در خانه بیاویز
تا مردم این شهر بدانند كه بودم
جز راه شهیدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادی شعری نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هر چند كه كولی صفت از من برمیده است
او پاك چودریاست تو ناپاك ندانش
گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده است
بر گونه او بوسه بزن عشق من او بود
یك لاله وحشی بنشان بر سر مویش
باری گله ای گر به دلت مانده ز دستش
او عشق من است آه ... میاور تو به رویش
🍀 @JavaanKavir
مادر منشین چشم به ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زین بعد نیایم
آسوده بیارام و مكن فكر پسر را
بر حلقه این خانه دگر پنجه نسایم
با خواهر من نیز مگو : او به كجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
با دایه بگو : نصرت ، مهمان رفیقیست
تا بستر من را سر ایوان نكشاند
فانوس به درگاه میاویز! عزیزم
تا دختر همسایه سر بام نخوابد
چون عهد در این باره نهادیم من و او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پیراهن من را به در خانه بیاویز
تا مردم این شهر بدانند كه بودم
جز راه شهیدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادی شعری نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هر چند كه كولی صفت از من برمیده است
او پاك چودریاست تو ناپاك ندانش
گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده است
بر گونه او بوسه بزن عشق من او بود
یك لاله وحشی بنشان بر سر مویش
باری گله ای گر به دلت مانده ز دستش
او عشق من است آه ... میاور تو به رویش
🍀 @JavaanKavir
تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر.
به تو فکر میکنم
در چشمهای بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر میکنم
و هر روز
به تعداد تمام دندانهایم سیگار میکشم.
ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس میکنیم
#غلامرضا_بروسان
🌱 @javaankavir
تنهایی در قطار
هزار نفر.
به تو فکر میکنم
در چشمهای بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر میکنم
و هر روز
به تعداد تمام دندانهایم سیگار میکشم.
ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس میکنیم
#غلامرضا_بروسان
🌱 @javaankavir
مرا آورده در دنیای مجهول
خودش شد بیخیال و بنده مسئول!
نمیدانم خدایم بعد خلقت
در آورده چرا صد گونه بامبول!
#محمد_میرزازاده
🌱 @javaankavir
خودش شد بیخیال و بنده مسئول!
نمیدانم خدایم بعد خلقت
در آورده چرا صد گونه بامبول!
#محمد_میرزازاده
🌱 @javaankavir
در سفره ها جز اشک غم ، نانی نمانده
دیگر برای شهر ایمانی نمانده
تقسیم شد شهرم به دست دیو قصه
در آسمانش ماه و کیوانی نمانده
از درد می پیچد به خود در پیچ کوچه
آن یاس می داند که درمانی نمانده
از شش جهت تاراج کردند و ندیدند
جز ضحه ها و آه و ویرانی نمانده
وا گویه های شهر می گوید به گوشم
در جان شهر خسته ام جانی نمانده
امسال نه نوروز می آید نه فیروز
در روی غم باز است و دربانی نمانده
از بام ها صدها کبوتر پر گرفتند
در یادها جز سوگ زندانی نمانده
از ابر ها تنها برای شهر مانده
چشمی که در آن روح بارانی نمانده
ماهی گلی ها غرق در چشمان شهرند
ماهی گلی می داند ایرانی نمانده...
#لیلا_محمودی
🌱 @javaankavir
دیگر برای شهر ایمانی نمانده
تقسیم شد شهرم به دست دیو قصه
در آسمانش ماه و کیوانی نمانده
از درد می پیچد به خود در پیچ کوچه
آن یاس می داند که درمانی نمانده
از شش جهت تاراج کردند و ندیدند
جز ضحه ها و آه و ویرانی نمانده
وا گویه های شهر می گوید به گوشم
در جان شهر خسته ام جانی نمانده
امسال نه نوروز می آید نه فیروز
در روی غم باز است و دربانی نمانده
از بام ها صدها کبوتر پر گرفتند
در یادها جز سوگ زندانی نمانده
از ابر ها تنها برای شهر مانده
چشمی که در آن روح بارانی نمانده
ماهی گلی ها غرق در چشمان شهرند
ماهی گلی می داند ایرانی نمانده...
#لیلا_محمودی
🌱 @javaankavir
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را ؛
مردی که ز عصر خود فراتر باشد ...
#شفیعی_کدکنی برای #محمد_مصدق
🌱 @javaankavir
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را ؛
مردی که ز عصر خود فراتر باشد ...
#شفیعی_کدکنی برای #محمد_مصدق
🌱 @javaankavir
💎داستان کوتاه
امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!
و بعد از مدت ها زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش.
وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم دلم خواست عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم!
دیر رسیدم طبق معمول اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه.
سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا.
"مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"
به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم.
گفت چشمات خسته س ، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!
گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم
بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرم رو گذاشتم روی بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم.
چند دقیقه گذشت....
ولی ساکت بود.
دو هزاریم افتاد که خیلی شب ها تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته توی گوشی و لا به لای حرف هاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره....
فقط گفتم آره....بدون اینکه بشینم پای حرف هاش ...بدون اینکه توی چشمهاش نگاه کنم...بدون اینکه دستاش رو توی دستم بگیرم...بدون خیلی کارهایی که دنیای امروز....دنیای شلوغ امروز از یادمون برده...
واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن
اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه...!؟
کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمون رو بهشون ثابت کنیم...اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق توی زندگیت وایسادن و ترو خشکت کردن تا به اینجا برسی....حوصله نداریم!
بذار یه چیزی بهت بگم رفیق
به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشون.
✍ #علی_سلطانی
@javaankavir
امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!
و بعد از مدت ها زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش.
وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم دلم خواست عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم!
دیر رسیدم طبق معمول اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه.
سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا.
"مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"
به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم.
گفت چشمات خسته س ، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!
گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم
بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرم رو گذاشتم روی بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم.
چند دقیقه گذشت....
ولی ساکت بود.
دو هزاریم افتاد که خیلی شب ها تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته توی گوشی و لا به لای حرف هاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره....
فقط گفتم آره....بدون اینکه بشینم پای حرف هاش ...بدون اینکه توی چشمهاش نگاه کنم...بدون اینکه دستاش رو توی دستم بگیرم...بدون خیلی کارهایی که دنیای امروز....دنیای شلوغ امروز از یادمون برده...
واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن
اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه...!؟
کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمون رو بهشون ثابت کنیم...اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق توی زندگیت وایسادن و ترو خشکت کردن تا به اینجا برسی....حوصله نداریم!
بذار یه چیزی بهت بگم رفیق
به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشون.
✍ #علی_سلطانی
@javaankavir