شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
داستانک

💎 عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...
امتحاناتی که هر هفته می‌گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را تصحیح می‌کرد...
آن هم نه در کلاس،در خانه...
دور از چشم همه
اولین باری که برگه‌ی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم...
نمی‌دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...
فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه‌ها برگه‌هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده‌اند به جز من...
به جز من که از خودم غلط گرفته بودم...
من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم...
بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می‌کردم تا در امتحان بعدی نمره‌ی بهتری بگیرم...
مدت‌ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید،امتحان که تمام شد ، معلم برگه‌ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت...
چهره‌ی هم کلاسی‌هایم دیدنی بود...
آن ها فکر می‌کردند این امتحان را هم مثل همه‌ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می‌کنند...
اما این بار فرق داشت...
این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...
فردای آن روز وقتی معلم نمره‌ها را خواند فقط من بیست شدم...
چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می‌گرفتم ؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی‌کردم و خودم را فریب نمی‌دادم...
زندگی پر از امتحان است...
خیلی از ما انسان‌ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می‌گیریم تا خودمان را فریب بدهیم ...
تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم...
اما یک روز برگه‌ی امتحانمان دست معلم می‌افتد...
آن روز چهره‌مان دیدنی ست...
آن روز حقیقت مشخص می‌شود و نمره واقعی را می گیریم...
تا می‌تونی غلط‌های خودت را بگیر قبل از این که غلطت را بگیرند.

@javaankavir
بازگویم اين سخن را گرچه گفتم بارها
می نهند این خائنین بر دوش ملّت، بارها

پرده‌های تار و رنگارنگی آید در نظر
لیک مخفی در پس آن پرده ها، اسرارها

مارهای مجلسی دارای زهری مهلکند
الحذر! باری از آن مجلس که دارد مارها

دفع این کفتارها ، گفتار نتواند نمود
از ره کردار باید دفع این کفتارها

کشور ما پاک کِی گردد ز لوث خائنین
تا نریزد خون ناپاک از در و دیوارها؟!

مزد کار کارگر را دولت ما می‌کند
صرف جیب هرزه ها، ولگردها، بیکارها

از برای این همه خائن بُود یک دار، کم
پُر کنید،این پهن میدان را ز چوب دارها

دارها چون شد به پا با دست کین بالا کشید
بر سر آن دارها، سالار ها، سردار ها

فرخی، این خیل خواب آلوده، مست غفلتند
این سخن ها را بباید گفت با بیدارها


#فرخی_یزدی

🍀 @javaankavir
خبر آورده باد از گیسوانش
از آن اندام زیبا و جوانش

تو را اصلا خدا داده که عمری
شوی آرامش روح و روانش...
____

دو چشمان کریمت را بیاور
شبیه گل شمیمت را بیاور

برای رقص شعرم روی دفتر
بهار من نسیمت را بیاور...

#محمد_میرزازاده
@javaankavir
🌺بگُذارید کمی شعر تلاوت بکنم
به خدای غزلم عرضِ ارادت بکنم

سرِسجّاده ی دفتر بِنِشینم تا صبح
آنقَدَر شعر بگویم که قیامت بکنم

نه یهودی،نه مسیحی، نه مسلمانم من
بگُذارید خیالِ همه راحت بکنم

«بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم»
چه لزومی است که احساسِ خجالت بکنم؟!

بگُذارید شبان باشم و موسی نشوید
که خدا را به فلان شکل عبادت بکنم

به کسی ربط ندارد که به جایِ اَشهَد
غزلم را سرِ سجاده قرائت بکنم!

به خدا میرسم از گوشه ی میخانه اگر
بُتِ خود را بگُذارید زیارت بکنم
.#محمد_رضا_نظری
@javaankavir
سلام 🍀

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت_۱۷

خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹

🍀 @JavaanKavir
شاخه‌ای بی‌طاقتم در ازدحام لانه‌ها
کوچه‌ای غمگین که عمری خفته بین خانه‌ها

عنکبوتی پیر روی استخوان سینه‌ام
تار می‌بافد که شاید باز هم پروانه‌ها...

نیمه شب دیوانه‌ام می‌خواستی، یادت نبود
روزگارت بر حذر می‌دارد از دیوانه‌ها

عاشقی در شهر ممکن نیست، باید کوچ کرد
عشق را باید برافرازیم بر ویرانه‌ها

دوست دارم بعدِ مرگم باد تشییع ام کند
تا نباشم بیش از این باری به روی شانه ها!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
از کتاب #سرفه_های_گرامافون

🍀 @javaankavir
«چندین هزار امید بنی‌آدم»
دارد به باد می رود و با آن
ته‌مانده‌های زندگی من هم
دارد به باد می‌رود و با آن...

می‌دانم آفتاب نخواهم شد
سوسوی کوچکی بشوم کافی است
در دست‌های کودک معصومی
گاهی عروسکی بشوم کافی است

پیوسته‌ام به حافظهٔ تاریخ
در واپسین معاشقهٔ دوران
سرکردهٔ ملاحدهٔ دهرم
سرحلقهٔ زنادقهٔ دوران

سرحلقهٔ زنادقهٔ دوران
سرکردهٔ ملاحدهٔ دهرم
تقدیر من جهنمِ تاباد است
من قرن‌هاست با پدرم قهرم

می‌دانم آفتاب نخواهم شد
فانوس کوچکی بشوم کافی است
در جغدزار درهم یک کابوس
خواب چکاوکی بشوم کافی است

با بادهای دربه‌در اسفند
راهی شدم به اول فروردین
تا سفرهٔ گرسنه ی دنیا را
مهمان کنم به ماحضر تدفین

با غنچه‌های آخر فروردین
راهی شدم که اول تابستان
چشم و چراغ رنج جهانی هم
جا خوش کند به سینهٔ قبرستان

می‌دانم آفتاب نخواهم شد
سوسوی کوچکی بشوم کافی است
یک اسکناس کهنهٔ تاخورده
در دست کودکی بشوم کافی است

شاعر به باد رفته و با شاعر
چشم و چراغ رنج جهانی هم
با او به باد رفته و بعد از او
چندین هزار امید بنی‌آدم...

#علی_اکبر_یاغی_تبار

🍀 @javaankavir
سلام 🍁

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت_۱۷

خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🍀 @JavaanKavir
#گزارش

۴ آبان ۹۷

🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹

سپاس از حضور سبز دوستان در عصر جمعه ی پاییزی😊🌱
🍂 @JavaanKavir
گاهی نه تمام می شوم
نه شروع،
نفس می کشم
مثل همیشه،
زندگی میکنم
مثل گذشته،
خوب می دانم
بدون فکر کردن
باید دوست داشت
اصلا متوقف شدن اندیشه
شرط عاشقی و زندگیست،
بارها
دنیا و عشق
به من تجاوز کردند
و من
همیشه در محاصره واژه ها
گفته ام
رفتن کار ترسوهاست
برای عاشق شدن باید آمد

اگرچه تو
سال ها دیر شده ای،
اما
روزگار آموزگار خوبی ست
تا تو را صدا می کنم
جای همه نبودن هایت
چشم هایم جواب میدهد..
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
دوباره شهر پر از شور و شوق و شیدایی است
دوباره حال همه عاشقان تماشایی است

که فصل پر زدن از انزوای تنهایی است
سفر حکایت یک اتفاق رؤیایی است

ببند بار سفر را که یار نزدیک است
طلوع صبح شب انتظار نزدیک است

ببین که قفل قفس را شکسته، می‌آیند
کبوتران حرم دسته‌دسته می‌آیند

چو موج از همه‌سو دلشکسته می‌آیند
غریب، از نفس افتاده، خسته می‌آیند

که باز بعد چهل شب، کنار او باشند
شبیه حضرت زینب کنار او باشند

تمام پشت سر جابر ابن عبدلله
چه عاشقانه قدم می‌زنند در این راه

از اشتیاق حرم راه می‌شود کوتاه
هر آنکه خواهد از این جام عشق، بسم الله

هنوز خون تو در باور‌ زمان جاری است
قسم به نور، که این ابتدای بیداری است

دوباره حال من و شعر می‌شود مبهم
دلی که دست خودم نیست می‌شود کم‌کم

در آرزوی حرم غرق در غم و ماتم
اگر اجازه دهد زائرش شوم، من هم-

«غروب در نفس تنگ جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت»

#محمد_غفاری
#اربعین
#الحسین_یجمعنا
🍀 @JavaanKavir
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟


#قیصر_امین‌پور

🍀 @JavaanKavir
۸ آبان سالمرگ نویسنده، مدرس دانشگاه و شاعر معاصر ایرانی "قیصر امین‌پور"

روحش شاد🥀
به انزوا که رسیدم بیادم افتادید؟
خیالتان همه راحت نرفته از یادید!

نمرده بودم و روح از تنم فراری بود
به لطف فاتحه هایی که میفرستادید!

دو دست باز نشان رهایی است اما
نه در جهان مترسک شما که استادید

چه حیف کهنه عروس ملوس این دنیا
چنان گرفته به بازی که تازه دامادید

مدد دهید دلم تنگتان شود تا مرگ
اگر بنام رفاقت به فکر امدادید

تبر نکشت مرا نارفاقتی پوساند
تبر که بود؟ اگر شاخه اش نمیدادید

شهیدبرق طلا شد برادرم، بدبخت!
خبر نداشت شما دزدهای بغدادید

نوشته ام همه جا وصف بی وفایان را
چقدر خوب شما از قلم نیفتادید...

#مجتبی_سپید
@javaankavir
"پینوکیو"

منم پینوکیوی عشق تو در ساده انگاری
تو هم در سرزمینِ عاشقان روباهِ مکاری

رفیقم بودی امّا نارفیقی کرده ای صد بار
بلاهایی که آوردی سرم را یاد می آری؟!

تمامِ هستی ام آن سکّه های عشقِ پاکم بود
که از چنگم درآوردی تو روزی با دغلکاری

به من گفتی زمینی هست در قلبت که جادویی ست
درختِ سکّه می روید اگر یک سکه بگذاری

گرفتی سکه هایم را و من با چشم خود دیدم
که با دست خودت در خاک سِحرآمیز می کاری

من آن شب رفتم از پیشت ولی فردا که برگشتم
ندیدم از تو و از سکّه و از عشق آثاری

نشستم سالها پای زمینِ بایِرَت اما
نروییده در این بیغوله حتی بوته ی خاری

ولی با اینهمه بی طاقتِ برگشتنت هستم
به دنبال تو می گردم چه در خواب و چه بیداری

تمام سکه ها مال خودت، اما بیا برگرد
بمان پیشم، فریبم دِه، بگو که دوستم داری..

#شروین_سلیمانی
@javaankavir
سلام 🍁

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت_۱۷

خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🍀 @JavaanKavir
داستان کوتاه

💎زیبایی به چه قیمتی
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :
اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:
یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت:
نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

@javaankavir
گیرم که خواندم شعرهایم راشنیدند
گیرم که بامضمون به مقصودم رسیدند

بی ریشه هابا ریش ها اعجازکردند
دیدم بدون پنبه حتی سربریدند

قانون جنگل راشدیدا نقض کردند
زاغان رقیبان پرستوی سپیدند

آنان که میگویندسگهای حسینند
سرخوشتر ازمیمون دربار یزیدند

یک بیت از پروردگارخودندارند
صدها غزل دروصف شیطان آفریدند

حتی عزیزابن علی را خوار کردند
درروزمیلادش برایش روضه چیدند

نون وقلم تفسیرش اینجا فرق دارد
اینها قلم دادندجایش نان خریدند

دکان زدندو با کلک های قدیمی
دنبال جذب مشتریهای جدیدند

لطفا کسی نام کتابم را نپرسد
اشعارمن ازچاپ اول نا امیدند


#مجتبی_سپید
@javaankavir

مانده در یادم عبوری پر تنش!
کوچه و عطر حضوری پر تنش!
رفته از یادت ولی می گردمت
بین شعرم با مروری پر تنش!
___

آمدی و عطر سیب آورده ای
بوی بارانی نجیب آورده ای

مثل ماهی و برای آسمان
لحظه های دلفریب آورده ای...

#محمد_میرزازاده
@javaankavir