#به_بهانه_زادروز_محمود_دولت_آبادی
« از کتاب #نون_نوشتن »
📕 اندیشیدن را جدی بگیریم.
اندیشیدن
آنچه ما کم داریم،مردان و زنانی هستند که اندیشیدن را جدی گرفته باشند.اندیشیدن باید به مثابه یک کاد مهم تلقی بشود.اندیشه ورزیدن.
بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم نویسنده نباید - فقط - در بند گفتن باشد.برای گفتن همیشه وقت هست،اما برای اندیشیدن ممکن است دیر بشود.چرا یک نویسنده نباید مغز خود را برای اندیشیدن و برای تخیل تربیت کند؟
📕 به فکرم رسیده است که «وقتی هنر تحت الحمایه ی سیاست قرار می گیرد» درست بدان می ماند که زنی نتواند بدون اجازه ی شوهرش جایی برود یا کار مستقلی انجام بدهد.
📕 ای سرزمین!کدام فرزند ها،در کدام نسل،تو را آزاد، آباد و سربلند ؛با چشمان باور خود خواهند دید؟ای مادر ما،ایران!جای زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛ای ما نثار عافیت تو!
#محمود_دولت_آبادی
🍀 @javaankavir
« از کتاب #نون_نوشتن »
📕 اندیشیدن را جدی بگیریم.
اندیشیدن
آنچه ما کم داریم،مردان و زنانی هستند که اندیشیدن را جدی گرفته باشند.اندیشیدن باید به مثابه یک کاد مهم تلقی بشود.اندیشه ورزیدن.
بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم نویسنده نباید - فقط - در بند گفتن باشد.برای گفتن همیشه وقت هست،اما برای اندیشیدن ممکن است دیر بشود.چرا یک نویسنده نباید مغز خود را برای اندیشیدن و برای تخیل تربیت کند؟
📕 به فکرم رسیده است که «وقتی هنر تحت الحمایه ی سیاست قرار می گیرد» درست بدان می ماند که زنی نتواند بدون اجازه ی شوهرش جایی برود یا کار مستقلی انجام بدهد.
📕 ای سرزمین!کدام فرزند ها،در کدام نسل،تو را آزاد، آباد و سربلند ؛با چشمان باور خود خواهند دید؟ای مادر ما،ایران!جای زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛ای ما نثار عافیت تو!
#محمود_دولت_آبادی
🍀 @javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
سلام 🌸
🌹جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل 🌹
✅امروز #ساعت_19 ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
☘ @JavaanKavir
🌹جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل 🌹
✅امروز #ساعت_19 ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
☘ @JavaanKavir
شامگاه
امشب هم نشد
فردا
شب
میافتم زندان
برگی از برگی نمیجنبد در درونم
چون خوابی طولانی
آرام
و آسوده است
درونم...
درونم
آرام
آسوده:
چون نوزادی
که چشم در
آسمان آبی رنگ میدوزد.
دیروز
من
به میدان شهر رفتم
و به آنان گفتم:
«نکشید برادرانمان را
نکشید ما را»
امشب هم نشد
فردا
شب
میافتم زندان...
برگی از برگی نمیجنبد در درونم
در خیال دریا
آرام به خواب میروم
ژوئن ١٩۳۰
ناظم حکمت | ترجمهی احمد پوری
@javaankavir
امشب هم نشد
فردا
شب
میافتم زندان
برگی از برگی نمیجنبد در درونم
چون خوابی طولانی
آرام
و آسوده است
درونم...
درونم
آرام
آسوده:
چون نوزادی
که چشم در
آسمان آبی رنگ میدوزد.
دیروز
من
به میدان شهر رفتم
و به آنان گفتم:
«نکشید برادرانمان را
نکشید ما را»
امشب هم نشد
فردا
شب
میافتم زندان...
برگی از برگی نمیجنبد در درونم
در خیال دریا
آرام به خواب میروم
ژوئن ١٩۳۰
ناظم حکمت | ترجمهی احمد پوری
@javaankavir
این آرزوی ما
چهار نعل از آسیای دور آمدند
در امتداددریای مدیترانه
این کشور متعلق به ما است
همچون مادیانی گردن افراشته به سوی مدیترانه
مچ هادر خون ، دندان ها فشرده ، پاها برهنه
و با خاکی چون فرش ابریشم
این جهنم ، این بهشت مال ماست.
دروازه ها ر ا ببندید که دیگر باز نشود
بردگی انسان برای انسا ن را پایان بخشید.
این فراخوان ماست...
زیستن مانند درختی تنها و آزاد
و مثل جنگل برادرانه
این خواسته ی ماست...
ناظم حکمت
@javaankavir
چهار نعل از آسیای دور آمدند
در امتداددریای مدیترانه
این کشور متعلق به ما است
همچون مادیانی گردن افراشته به سوی مدیترانه
مچ هادر خون ، دندان ها فشرده ، پاها برهنه
و با خاکی چون فرش ابریشم
این جهنم ، این بهشت مال ماست.
دروازه ها ر ا ببندید که دیگر باز نشود
بردگی انسان برای انسا ن را پایان بخشید.
این فراخوان ماست...
زیستن مانند درختی تنها و آزاد
و مثل جنگل برادرانه
این خواسته ی ماست...
ناظم حکمت
@javaankavir
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است
برادران طریقت نصیحتم مکنید
که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است
دگر به خفیه نمیبایدم شراب و سماع
که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است
چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم
مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است
به یادگار کسی دامن نسیم صبا
گرفتهایم و دریغا که باد در چنگ است
به خشم رفتهٔ ما را که میبرد پیغام
بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است
بکش چنان که توانی که بی مشاهدهات
فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است
ملامت از دل سعدی فرونشوید عشق
سیاهی از حبشی چون رود که خودرنگ است؟
#سعدی
🍀 @javaankavir
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است
برادران طریقت نصیحتم مکنید
که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است
دگر به خفیه نمیبایدم شراب و سماع
که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است
چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم
مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است
به یادگار کسی دامن نسیم صبا
گرفتهایم و دریغا که باد در چنگ است
به خشم رفتهٔ ما را که میبرد پیغام
بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است
بکش چنان که توانی که بی مشاهدهات
فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است
ملامت از دل سعدی فرونشوید عشق
سیاهی از حبشی چون رود که خودرنگ است؟
#سعدی
🍀 @javaankavir
بذار از اوّل قصّه بگم: میمیره اون مردی
که من تنها دلیلِ واقعیِ رفتنش میشم
گلوله میزنه توو مغزم و آهسته رد میشه
پلیس احمقی که فکر میکرده زنش میشم
■
.
به چشمات زل زدم اون تیلههای خیس جادویی
که پشتش یه دریچه رو به یه شهر خیالی بود
بهم گفتی یه روز خوب توو راهه.. بهم گفتی...
بهم گفتی ولی انگار که لحنت سوالی بود!
بغل کردی منو جوری که جونم رو بدم واسهت
واسه اون چشمهای لعنتی که غرق اندوهه
صدای در زدن اومد، صدای پچ پچ جنّا!
نترسیدم! که پشت من تویی... که پشت من کوهه...
.
به چشمات زل زدم اون قهوههای تلخِ بیداری
به اون چشما که از هر چی که هست و نیست، عاصی بود
با شعرات، با تنت، با پیرهنت، با درد خوابیدم
توو اون روزا که عشق و عشقبازی هم سیاسی بود!
بهت گفتم برو با اینکه بی تو از تو میمردم
منی که با جنون، با عشق، با خون زندگی کردم
بهت گفتم برو... رفتی! ولی هر شب ولی هر شب
با اسمت روی دیوارای زندون زندگی کردم
بهت گفتم برو! این خاک مرده جای موندن نیست
بهت گفتم طلسم مرگ دیوا اونورِ مرزه
بغل کردی منو جوری که حس کردم تنم سِر شد
بهت گفتم که لبخند تو به دوریت میارزه
بذار از آخر قصّه بگم که مثل من تلخه
که خوبیهای تو از اوّل تاریخ لو رفته!
بذار از آخر قصّه بگم از مرد غمگینی
که میبینه تفنگاشونو امّا باز جلو رفته
بذار از آخر قصّه بگم که مثل تو تلخه
پلیسایی که میخوان فک کنم یه آدم دیگهم
منو توو انفرادی فرض کن توو فکر آغوشت
منو زیر شکنجه فرض کن که اسمتو میگم!
■
.
چرا گریه کنم از اوّل قصّه که میدونم
که هر چی که بشه قصّه نه غمگینه! نه دلگیره!
که ما مردیم و میمیریم توو تاریخ... امّا عشق
نمیمیره، نمیمیره، نمیمیره، نمیمیره...
.
#سید_مهدی_موسوی
🍀 @javaankavir
که من تنها دلیلِ واقعیِ رفتنش میشم
گلوله میزنه توو مغزم و آهسته رد میشه
پلیس احمقی که فکر میکرده زنش میشم
■
.
به چشمات زل زدم اون تیلههای خیس جادویی
که پشتش یه دریچه رو به یه شهر خیالی بود
بهم گفتی یه روز خوب توو راهه.. بهم گفتی...
بهم گفتی ولی انگار که لحنت سوالی بود!
بغل کردی منو جوری که جونم رو بدم واسهت
واسه اون چشمهای لعنتی که غرق اندوهه
صدای در زدن اومد، صدای پچ پچ جنّا!
نترسیدم! که پشت من تویی... که پشت من کوهه...
.
به چشمات زل زدم اون قهوههای تلخِ بیداری
به اون چشما که از هر چی که هست و نیست، عاصی بود
با شعرات، با تنت، با پیرهنت، با درد خوابیدم
توو اون روزا که عشق و عشقبازی هم سیاسی بود!
بهت گفتم برو با اینکه بی تو از تو میمردم
منی که با جنون، با عشق، با خون زندگی کردم
بهت گفتم برو... رفتی! ولی هر شب ولی هر شب
با اسمت روی دیوارای زندون زندگی کردم
بهت گفتم برو! این خاک مرده جای موندن نیست
بهت گفتم طلسم مرگ دیوا اونورِ مرزه
بغل کردی منو جوری که حس کردم تنم سِر شد
بهت گفتم که لبخند تو به دوریت میارزه
بذار از آخر قصّه بگم که مثل من تلخه
که خوبیهای تو از اوّل تاریخ لو رفته!
بذار از آخر قصّه بگم از مرد غمگینی
که میبینه تفنگاشونو امّا باز جلو رفته
بذار از آخر قصّه بگم که مثل تو تلخه
پلیسایی که میخوان فک کنم یه آدم دیگهم
منو توو انفرادی فرض کن توو فکر آغوشت
منو زیر شکنجه فرض کن که اسمتو میگم!
■
.
چرا گریه کنم از اوّل قصّه که میدونم
که هر چی که بشه قصّه نه غمگینه! نه دلگیره!
که ما مردیم و میمیریم توو تاریخ... امّا عشق
نمیمیره، نمیمیره، نمیمیره، نمیمیره...
.
#سید_مهدی_موسوی
🍀 @javaankavir
داستان کوتاه
💎نیمه های تابستان بود
چند هفته ای می شد که دلم خانه ی پدربزرگ را میخواست اما کسی دلتنگیم را نمی دید، برای یک بچه ی هفت ساله تحمل دلتنگی سخت بود آنقدر سخت که یک روز صبح کتونی هایم را پوشیدم و بی خبر از خانه بیرون زدم....
تنها نشانی که از خانه ی پدربزرگ داشتم یک دکه ی روزنامه فروشی سر کوچه شان بود...
از شوق رسیدن به خانه ی پدربزرگ تمام مسیر را دویدم تا اینکه چشمم به دکه ی روزنامه فروشی افتاد ،خوشحال به داخل کوچه رفتم...
همینطور چشمم به خانه ها بود که دیدم نه ... خبری از خانه ی پدر بزرگ نیست...
با خودم گفتم حتما جلوتر است...خسته و نا امید شده بودم ...
دیگر می دانستم مسیرم اشتباه است ولی نمی خواستم اشتباهم را قبول کنم...
به انتهای کوچه رسیدم و فهمیدم آن دکه فقط شبیه دکه ی روزنامه فروشی سر کوچه ی پدربزرگ بوده...
تمام مسیر را برگشتم و به خانه رفتم ... به همان نقطه ی شروع ... فقط خستگی به تنم ماند ...
از آن روز سال های زیادی میگذرد...
اما این روزها فکر می کنم خیلی از ما آدم ها هنوز مسیر اشتباه را می رویم...
یادمان می رود هرچه بیشتر مسیر اشتباه _تصمیم اشتباه_ را ادامه دهیم بیشتر باید به عقب برگردیم...
یادمان می رود قرار بود به جایی برسیم نه اینکه فقط در حرکت باشیم...
یادمان میرود مسیری که اشتباه باشد هرچقدر بروی به هدفت نمی رسی و فقط خستگی اش بر تنت می ماند...
این را هم بگویم صدساله هم شوی باز دلتنگی سخت است
اما دلتنگی دلیلی برای ادامه ی مسیر اشتباه نیست
✍ #حسین_حائریان
@javaankavir
💎نیمه های تابستان بود
چند هفته ای می شد که دلم خانه ی پدربزرگ را میخواست اما کسی دلتنگیم را نمی دید، برای یک بچه ی هفت ساله تحمل دلتنگی سخت بود آنقدر سخت که یک روز صبح کتونی هایم را پوشیدم و بی خبر از خانه بیرون زدم....
تنها نشانی که از خانه ی پدربزرگ داشتم یک دکه ی روزنامه فروشی سر کوچه شان بود...
از شوق رسیدن به خانه ی پدربزرگ تمام مسیر را دویدم تا اینکه چشمم به دکه ی روزنامه فروشی افتاد ،خوشحال به داخل کوچه رفتم...
همینطور چشمم به خانه ها بود که دیدم نه ... خبری از خانه ی پدر بزرگ نیست...
با خودم گفتم حتما جلوتر است...خسته و نا امید شده بودم ...
دیگر می دانستم مسیرم اشتباه است ولی نمی خواستم اشتباهم را قبول کنم...
به انتهای کوچه رسیدم و فهمیدم آن دکه فقط شبیه دکه ی روزنامه فروشی سر کوچه ی پدربزرگ بوده...
تمام مسیر را برگشتم و به خانه رفتم ... به همان نقطه ی شروع ... فقط خستگی به تنم ماند ...
از آن روز سال های زیادی میگذرد...
اما این روزها فکر می کنم خیلی از ما آدم ها هنوز مسیر اشتباه را می رویم...
یادمان می رود هرچه بیشتر مسیر اشتباه _تصمیم اشتباه_ را ادامه دهیم بیشتر باید به عقب برگردیم...
یادمان می رود قرار بود به جایی برسیم نه اینکه فقط در حرکت باشیم...
یادمان میرود مسیری که اشتباه باشد هرچقدر بروی به هدفت نمی رسی و فقط خستگی اش بر تنت می ماند...
این را هم بگویم صدساله هم شوی باز دلتنگی سخت است
اما دلتنگی دلیلی برای ادامه ی مسیر اشتباه نیست
✍ #حسین_حائریان
@javaankavir
تمام سهم ما را گرگ برده!
نشسته با شبان بی غصه خورده
از این نا مردمی و بی خیالی
یکی بغضی گلویش را فشرده؟
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
نشسته با شبان بی غصه خورده
از این نا مردمی و بی خیالی
یکی بغضی گلویش را فشرده؟
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
آن ابرهای تیره و این سایهها شومند
نوشابهها از مشکیِ کشتار مسمومند
فریاد را خوردم به جُرمِ «دوستت دارم»
در دادگاهی که همه از پیش محکومند!
آرام نجوا کن... در اینجا گوش بسیار است
ایران ما گربهست امّا موش بسیار است!
خسته شده دنیا از این آواز تکراری
خاموش شو! در جوبها یا زیرسیگاری
از رادیو خاموش کن امواج صافت را
که پخش خواهد کرد فردا اعترافت را
با من کتک میخوردی و شبهای آخر بود
که درد تنهاییت از باتوم بدتر بود!
فهمیده بودی هیچ راهی نیست... راهی نیست...
یعنی برایت مرگ و آزادی برابر بود
در ازدحام کف زدنهای هواداران
بازندهای در انتظار سوت داور بود
در مغز ما میسوخت عشق و خواب جنگلها
گربه میان دستهای بچّهتنبلها!
در سردخانه فارغالتّحصیل میگشتند
اعلامیه، اعلامیه «شاگرد اوّل»ها
میخواستم با تو بگویم: دوستت دارم
امّا نمیفهمند اینها را مسلسلها!
من غصّه خوردم، سیب را فرزندِ آدم خورد
من گریه کردم، یک نفر در آینه سم خورد
تو نیستی... دیگر به آن کافه نخواهم رفت
تو نیستی... نوشابهی مشکی نخواهم خورد!
عمری سیاهی پشت رؤیای سپیدی بود
نه! تحفهی این ابر، باران اسیدی بود
دیشب موتورها را سواران باز زین کردند!!
تنها نه ما، خورشید را توی «اوین» کردند
خورشید خوب مشرقی! که ناگهان بد شد
فردا یقیناً اعترافش پخش خواهد شد
ما مردهایم امّا دماغ زندهها چاق است!
در روزنامهها ستون ادّعا چاق است
از خون ما پُر شد شکمهاشان... چه دردی داشت!
با که بگویم درد را؟ حتّی خدا چاق است!!
.
شلّاق یا حبس ابد؟ محکومِ از پیشیم
که عشق، ممنوع است که احساس، قاچاق است
دیگر چه گویم؟ دوستانم یک به یک مُردند
در کشوری که گربهاش را موشها خوردند...
#سید_مهدی_موسوی
🍀 @javaankavir
نوشابهها از مشکیِ کشتار مسمومند
فریاد را خوردم به جُرمِ «دوستت دارم»
در دادگاهی که همه از پیش محکومند!
آرام نجوا کن... در اینجا گوش بسیار است
ایران ما گربهست امّا موش بسیار است!
خسته شده دنیا از این آواز تکراری
خاموش شو! در جوبها یا زیرسیگاری
از رادیو خاموش کن امواج صافت را
که پخش خواهد کرد فردا اعترافت را
با من کتک میخوردی و شبهای آخر بود
که درد تنهاییت از باتوم بدتر بود!
فهمیده بودی هیچ راهی نیست... راهی نیست...
یعنی برایت مرگ و آزادی برابر بود
در ازدحام کف زدنهای هواداران
بازندهای در انتظار سوت داور بود
در مغز ما میسوخت عشق و خواب جنگلها
گربه میان دستهای بچّهتنبلها!
در سردخانه فارغالتّحصیل میگشتند
اعلامیه، اعلامیه «شاگرد اوّل»ها
میخواستم با تو بگویم: دوستت دارم
امّا نمیفهمند اینها را مسلسلها!
من غصّه خوردم، سیب را فرزندِ آدم خورد
من گریه کردم، یک نفر در آینه سم خورد
تو نیستی... دیگر به آن کافه نخواهم رفت
تو نیستی... نوشابهی مشکی نخواهم خورد!
عمری سیاهی پشت رؤیای سپیدی بود
نه! تحفهی این ابر، باران اسیدی بود
دیشب موتورها را سواران باز زین کردند!!
تنها نه ما، خورشید را توی «اوین» کردند
خورشید خوب مشرقی! که ناگهان بد شد
فردا یقیناً اعترافش پخش خواهد شد
ما مردهایم امّا دماغ زندهها چاق است!
در روزنامهها ستون ادّعا چاق است
از خون ما پُر شد شکمهاشان... چه دردی داشت!
با که بگویم درد را؟ حتّی خدا چاق است!!
.
شلّاق یا حبس ابد؟ محکومِ از پیشیم
که عشق، ممنوع است که احساس، قاچاق است
دیگر چه گویم؟ دوستانم یک به یک مُردند
در کشوری که گربهاش را موشها خوردند...
#سید_مهدی_موسوی
🍀 @javaankavir
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#سعدی
🍀 @javaankavir
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#سعدی
🍀 @javaankavir
معشوقهی ما ، یا حبیبي! جـفتي!
با عشوه چهها پشت سر ما گفتی؟!
بوس و بغلَت با دگران است و زِ ما
هر بار فقط شـارژ گرفتی مفـتی؟!😐
#مجید_قابل
🍀 @javaankavir
با عشوه چهها پشت سر ما گفتی؟!
بوس و بغلَت با دگران است و زِ ما
هر بار فقط شـارژ گرفتی مفـتی؟!😐
#مجید_قابل
🍀 @javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
سلام 🌸
🌹جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل 🌹
✅امروز #ساعت_19 ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
☘ @JavaanKavir
🌹جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل 🌹
✅امروز #ساعت_19 ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
☘ @JavaanKavir
با خیالت میروم تا زیر باران راضی ام
با همین پرسه زدن توی خیابان راضی ام
تو بهاری باش و در رقص از نسیم زندگی
من به درد استخوان سوز زمستان راضی ام
با وجود این که رود خاطرات کهنه را
جای دریا می کشی سمت بیابان راضی ام
بر خلاف سجده های مردم شهرم به تو
من همین که می روم همراه شیطان راضی ام
گفته بودی اولین و آخرین عشقم تویی
این که از حرفت شدی حالا پیشمان راضی ام
بارها با امتحانم دیده ای جای بهشت
در میان دوزخت باشم به قرآن راضی ام
زیر و رو کن شعله و خاکسترم را بعد از این
من به مرگم با هجوم موج و طوفان راضی ام
بعد عمری انتظار و عاشقی از این که من
می رسد در پای تو عمرم به پایان راضی ام..
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
با همین پرسه زدن توی خیابان راضی ام
تو بهاری باش و در رقص از نسیم زندگی
من به درد استخوان سوز زمستان راضی ام
با وجود این که رود خاطرات کهنه را
جای دریا می کشی سمت بیابان راضی ام
بر خلاف سجده های مردم شهرم به تو
من همین که می روم همراه شیطان راضی ام
گفته بودی اولین و آخرین عشقم تویی
این که از حرفت شدی حالا پیشمان راضی ام
بارها با امتحانم دیده ای جای بهشت
در میان دوزخت باشم به قرآن راضی ام
زیر و رو کن شعله و خاکسترم را بعد از این
من به مرگم با هجوم موج و طوفان راضی ام
بعد عمری انتظار و عاشقی از این که من
می رسد در پای تو عمرم به پایان راضی ام..
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
ادبیات شاید نتواند جلوی جنگ و خونریزی را بگیرد ، شاید نتواند از مرگ یک کودک جلوگیری کند ، اما میتواند کاری کند که دنیا به آن فکر کند ...
#ژان_پل_سارتر
☘ @JavaanKavir
#ژان_پل_سارتر
☘ @JavaanKavir
چو ایران نباشد تن من مباد..
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد..
اگر آب کشور به دشمن دهیم..
به از آن که خاکش به دشمن دهیم...😐
#شاهنامه_فردوسی
تصحیح جدید!
#مجید_قابل
🍀 @javaankavir
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد..
اگر آب کشور به دشمن دهیم..
به از آن که خاکش به دشمن دهیم...😐
#شاهنامه_فردوسی
تصحیح جدید!
#مجید_قابل
🍀 @javaankavir
👍1
پهن کردی پیش پای جاهلان سجادهها را
ریختی در دیگ نذری، خمره خمره بادهها را
بر متاعی پوک و نارس، کوفتی مُهری مقدس
اینچنین پیچیدهای طومار خیل سادهها را
هیچ کس بویی نبرد آن روز وقتی مینشاندی
در میان برگ یاس و نسترن سُمبادهها را
کاش میدیدی که سگهای وفادارت چه کردند
بعد از آنی که کمی شُل کردی آن قلادهها را
درس سختی دادهای ما را در این دوران پر درد
وای از آن روزی که باید پس بگیری دادهها را
دست، بالا بردهای تا دوست دستت را بگیرد
کاش دریابی زمانی ما زمین افتادهها را...
#محمدرضا_طاهری
🍀 @javaankavir
ریختی در دیگ نذری، خمره خمره بادهها را
بر متاعی پوک و نارس، کوفتی مُهری مقدس
اینچنین پیچیدهای طومار خیل سادهها را
هیچ کس بویی نبرد آن روز وقتی مینشاندی
در میان برگ یاس و نسترن سُمبادهها را
کاش میدیدی که سگهای وفادارت چه کردند
بعد از آنی که کمی شُل کردی آن قلادهها را
درس سختی دادهای ما را در این دوران پر درد
وای از آن روزی که باید پس بگیری دادهها را
دست، بالا بردهای تا دوست دستت را بگیرد
کاش دریابی زمانی ما زمین افتادهها را...
#محمدرضا_طاهری
🍀 @javaankavir