شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
... کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.



در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم...

#احمد_شاملو

🍀 @javaankavir
مخواه از من که حتی لحظه ای از تو جدا باشم
اگر چه دوست داری در حصار انزوا باشم!

همیشه در هوایت می نشانم واژه هایم را
که تا دل خستگی های تو را حال و هوا باشم

مرا بیرون مکن از آن همه پژواک تودرتو
که می خواهم هیاهو در سکوت لحظه ها باشم

مرا خط میزنی از صفحه ی تهدید و تهمت ها
مبادا در مسیر اتهام ناروا باشم؟

تو اندیشه های تازه می ترسی که خاموشی
نه، شاید روزگاری من شروع ماجرا باشم

مرا با خاطرات کهنه ام بگذار، می خواهم
هوای عمر باقیمانده را در خود رها باشم..

#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
👍1
ریشو و خوش‌سخن‌ و تپل و نازنازی‌اند!
در عرصه‌ی دروغ ، پر از یکه‌تازی‌اند

در باب زهد و صبر و قناعت شبانه‌روز
مشغول پند دادن و روده‌درازی‌اند!

یا اینکه گرم خوردن خون خلایق‌اند
یا توی کار معدن و ملک و اراضی‌اند

یا مخلص‌اند و مختلس‌اند و مقدس‌اند!
یا گرم دزد پروری و باند بازی‌اند

یا در مقام‌های رفیع چپاول‌اند
یا خرده‌پای مانده به میلیارد راضی‌اند!

یا سهم خود گرفته و از سفره رفته‌اند
یا سردرآخورند و پاچه‌خورِ پانمازی‌اند

یا در بلاد کفر پیِ پولشویی‌اند
یا در بلاد ظلم پیِ برج‌سازی‌اند

دزدان و ظالمان و تجاوزگران همه
مـ‍لّق‌زنان مقابل چشمان قاضی‌اند!

سرشاخه‌های رانت و فساد و دروغ را
ول کرده‌اند و در پی شاخ مجازی‌اند!

*
این‌ سو ولی چماق‌به‌دستان جیره‌خور
مشغول گوشمالیِ هر اعتراضی‌اند :(


#مجید_قابل
🍀 @javaankavir
طوفان های بسیاری از این جا گذر کرده اند
اما هیچکدام نتوانسته اند
حتی یک گل خشک از دامن تان کم کنند

سرتان سلامت زنان سرزمینم
یک روز کشتی بزرگی خواهیم ساخت
و از طوفان هولناک ،خواهیم گذشت
کشتی ای زیبا
با بادبانی از روسری های تان

#حسن_آذری
🍀 @javaankavir
سلام 🌸

🌹جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل 🌹

امروز #ساعت_19

خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
@JavaanKavir
🌸🌾🌸🌾🌸🌾

طعم ناب بوسه هایت در مذاقم مانده است!
صبر کن! بخش مهم اتفاقم مانده است!

روح خود را سالها سرکوب کردم در خودم!
انقلاب ناشی از این اختناقم مانده است!

بارها بر آتش من آب پاشیدی، ولی-
باز گرمای خفیفی در اجاقم مانده است!

بارها بوسیدمت، تا کم شود بی تابی ام،
باز هم اما تمام اشتیاقم مانده است!

جای ناخن های تو بر روی بازوهای من،
رد ضرب پاشنه ت بر روی ساقم مانده است!

##

از سکوت خیره ی "روز جدایی" بگذریم!
وحشت از کابوس شب های فراقم مانده است!

چند سالی میشود از خانه ام رفتی، ولی-
عطر بیرحم تنت توی اتاقم مانده است!

###

شعرهای ماندگارم ریشه در عشق تو داشت
در جهان شعر اگر سبک و سیاقم مانده است!

#اصغر_عظیمی_مهر


@javaankavir
#گزارش

۵ مرداد ۹۷

🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹

سپاس از حضور سبزتان در جمعه ی گرم تابستانی😊🌱
@JavaanKavir
💎نویسنده یا بادمجون فروش ؟!
اون روزها من یک جوان خجالتی بودم که سرم همیشه توی کتاب ومطالعه بود . همه ی دورو بری هام ،حتی خانواده ام از اینکه من خیلی منزوی و اهل مطالعه بودم ، نگران بودند . مادرم که یک زن ساده و بیسواد بود اعتقاد داشت که من رو باید ببرند پیش جن گیر محله که به آمیز قاسم معروف بود !! و برد . آمیز قاسم از پشت عینک شیشه کلفتش که با نخ به گوشش آویزون بود ، به دردل مادرم گوش می داد و گهگاهی هم یک نگاه عاقل اندر سفیه به من می‌انداخت ! مادرم مثل مسلسل و بی تنفس حرف میزد .
آمیز قاسم من ده تا شکم زاییدم که نه تا شون خوب وسالم هستند ، فقط این یکی باهمه فرق داره !! انگار جنی شده !! صبح تا شوم سرش تو کتابه . نه نون و آبش معلومه ، نه زندگی کردنش شبیه آدمیزاده !! نصف شب که همه خوابن با خودش بلند بلند حرف میزنه !! آمیز قاسم ایشالاخدا بهت عمر با عزت بده ، تورو به جون ننه کلثوم بچه مو برگردون !!
ننه کلثوم زن آمیز قاسم بود که همه به جونش قسمش می دادند . آمیز قاسم دستی به چونه پرچروک وصورت نتراشیده اش کشید واز مادرم پرسید .
می بخشی خواهر .این بچه مال شب گناه نباشه ؟!
یعنی چی ؟! یعنی باباش یکی دیگه س ؟!
نه خواهرم .چرا حرف تودهنم میذاری ؟! میگم شب قتل و حرام این بچه رو نساختین که ؟!
مادرم از خجالت مثل لبو سرخ شدو لبش روبه دندون گزید .
واه خدا مرگم بده . شمام عجب حرفی میزنین آمیرزا . مگه من وشووهرم کافر سلبی هستیم ؟!
چرا ناراحت میشی؟ یک سئوال بود .همین ! حالا بذار به کتاب رجوع کنم ببینم چی میگه .
آمیزقاسم کتاب رنگ ورو رفته ی خودش رو تورق زد و در حالیکه به من خیره شده بود زیر لب چیزهای نامفهومی می خوند.
من از ترس داشتم قالب تهی میکردم .از یک طرف قیافه وصدای ترسناک آمیز قاسم واز طرف دیگه چهره ی نگران مادرم داشت دیونه ام میکرد .بالاخره ورد آمیز قاسم تموم شدو بعد از یک نگاه تهدیدکننده ، به مادرم گفت :
این بچه قمر شانسش به برج ریقه !!
بعد که تعجب مادرم رو دید ،ادامه داد :
اوضاع پسرت قمر در عقربه !
مادرم با نگرانی و صدای بغض کرده پرسید .
علاجش چیه ؟!!
چندتا کار باید انجام بدین . اولندش تموم کتاهاشو بسوزونین .
مگه میذاره آمیرزا ؟! خیلی سرتقه !جونش به کتابهاش بنده !
آمیز قاسم نگاه تندی به من کرد وپرسید :
چی میخونی بچه ؟
با ترس ولرزو بریده بریده گفتم :
مسخ اثر فرانتس کافکا ......
آمیزا قاسم حیرت زده گفت .
مخس؟! پرانز کافیکو ؟ !
بعد روبه مادرم گفت : اووووووهههههه این پرنز تاپکووو یک نا مسلمونیه که نگو ونپرس !! میگن بچه های مردم رو از راه به در میکنه !
از بیسوادی وبی اطلاعی آمیز قاسم داشت خنده ام میگرفت اما جرئت نکردم . آمیز قاسم خطاب به مادرم ادامه داد:
هرچی کتاب داره بریزین تو باغ وبسوزونین . اسمش چیه ؟!
مادرم محترمانه وخاضعانه گفت :نوکرشما کامبیز .
آمیز قاسم ابروهایش رو درهم کشید وگفت : اه اههههههه کامیزهم شد اسم ؟! تو طالعش خوندم اسمش رو باید بذارین اسد .
اگه این کارها رو بکنیم بچه ام بر میگرده ؟!
آمیز قاسم نگاه متکبرانه ای به من کرد وگفت :
آره خواهرمن ، بچه ات تازه آدم حسابی میشه .
مادرم درحالیکه تند وتند آمیز قاسم و امواتش رو دعا می کرد ، از پر چادرش چندتا اسکناس درآورد وگذاشت توی مشت اون وما به خونه بر گشتیم . فردا صبح اسمم از کامبیز به اسد تغییر پیداکرد ومراسم کتاب سوزان توی با غ مون با شکوه تمام وبا مشارکت همه ی اهل خانه برگزار شد !! من با حسرت به صفحات کتابهام که طعمه ی شعله های آتیش می شدند ، خیره شده بودم . زنبق دره اثر بالزاک .لبه ی تیغ ، سامرست موام ٍ غرور وتعصب ، جین اوستین و...........
حالا من اسد شهابی هستم .بادمجون فروش ایستگاه چاله .روزگارم خوبه وپول زیادی هم کاسبم . قراربود بشم کامبیز شهابی نویسنده اما شدم اسد شهابی دستفروش !! هروقت یاد اون روزها میفتم به پدر ومادرم و آمیز قاسم دعا میکنم . درسته که نویسنده نشدم اما نویسده هایی رو میشناسم که پول خرید یک کیلو بادمجون رو ندارن !! من هم به خاطر کمک به هنر وفرهنگ این مرزو بوم بهشون یک کیلو بادمجون مجانی میدم .

التماس تفکر ....

@javaankavir
هر کس که رسید راه ما را سد کرد
هی وعده‌ی خوب داد و آخر بد کرد!

باید که به حال مملکت فاتحه خواند
روزی که دلار ده تومن را رد کرد!

#مجید_قابل
#تنگه_دلار
🍀 @javaankavir
بیشه بی‌صاحب‌تر از پیش است و جای شیرها
گربه جولان می‌دهد در جنگل و خنزیرها

جانشینِ ببرهایند و خدایی می‌کند
خرمگس در آسمان و زخم این شمشیرها

کاری و کاری‌تر از کاری و حالم بدتر از
حال و روز مادرم ایران و با زنجیرها

دل به آزادی نبند!! ای کاش دامن می‌گرفت
خون ناحقِ جوان و خرمن این پیرها

دود می‌شد مثل عمر من که سر پیچیده‌ام
از مدیحت‌خوانیِ این همچنان جن‌گیرها

که طلا را خاک می‌سازند و در پیغمبری
معجزِ معکوس دارند و شراب و شیرها

از دم عیساییِ اینان هلاهل می‌شود
تا من و کام من از تأثیر این اکسیرها

تلخ باشد تلخ، چون کامِ زمان از دیدنِ
سازوکار موهنِ این با جهان درگیرها

#علی_اکبر_یاغی_تبار

🍀 @javaankavir
💎در دهۀ ۱۹۶۰ تعدادی از روان‌شناسان اجتماعی فرانسوی با همكاری یک مؤسسۀ تحقیقاتی بزرگ، در اروپا یک مركز شبانه‌روزی تأسیس كردند. در این مركز، نوجوانان ۱۲ تا ۱۹سال آموزش می‌دیدند و زندگی می‌كردند. مدّت یک سال همه‌چیز به‌صورت عادی جریان داشت و آزمایش‌های مختلف كمی و كیفی بر روی آنان انجام می‌گرفت. در طول این یک سال، هر نوجوان سه وعدۀ غذایی روزانه با احتساب میان وعده‌ها، ۸۰۰ گرم غذا می‌خورد. پس از یک سال به‌تدریج و آگاهانه شایعه كردند به علت وضعیت اقتصادی نابسامان شبانه‌روزی، ممكن است غذا به لحاظ كمی و كیفی جیره‌بندی شود. شش ماه بعد از این شایعه، میزان غذای مصرفی روزانه هر فرد از ۸۰۰ گرم به ۱۲۰۰ گرم افزایش یافت.
هنگامی كه عملاً جیره‌بندی را آغاز كردند، مصرف غذا از ۱۲۰۰ گرم به ۱۵۰۰ گرم رسید و حتی در اواخر این دورۀ چهارساله، نوجوانانی بودند كه در شبانه روز بیش از ۵ كیلوگرم غذا می‌خوردند.

دلیل افزایش مصرف این بود كه نوجوانان آیندۀ خود را مبهم می‌دیدند.

هنگامی كه مركز شبانه‌روزی در وضع عادی قرار داشت، افراد غذای خود را به یكدیگر تعارف می‌كردند و نسبت به یكدیگر رابطه‌ای مبتنی بر نیكوكاری، شفقت و نوعی از خودگذشتگی داشتند. امّا هنگامی كه شایعۀ كمبود غذا مطرح شد، تعارفات، رعایت ادب و رفتارهای مهربانانه، نسبت به یكدیگر كمتر شد. در واقع به دلیل مبهم بودن آینده، اخلاقی زیستن بر پایۀ عدالت، احسان، رعایت ادب و.. به مرور زمان كمرنگ گشت.
آینده مبهم و نامعلوم افراد از نظر مالی، شغلی و ... آستانۀ اخلاق و تحمل را در هر جامعه‌ای كاهش می‌دهد.

برای مثال، در جامعه‌ای كه همۀ افراد با هر تخصصی می‌توانند شغلی داشته باشند، كارشكنی، حسادت، تهمت، سخن‌چینی، چاپلوسی و.. كمتر است.
به طور كلی در جامعه‌ای كه نیازهای اساسی انسان‌ها در آن تأمین می‌شود، افراد بر پایۀ موازین اخلاقی زندگی می‌كنند.

پس اخلاقی زیستن ارتباطی به نصیحت‌های اخلاقی و ازدیاد مجالس دینی ندارد.
اخلاقی زیستن نیاز به آرامش ذهنی و ثبات اقتصادی دارد.

#مصطفی_ملكیان
@javaankavir
به خاطر یه لقمه نون
سیاهه روزگارمون
نمونده مرهمی واسه
دلای داغدارمون
به شب پناه میبرم
ازین سیاه روزیا
به گرگ میبرم پناه
ازین سگای هارمون
نمونده چیزی ازوطن
به جز زمین سوخته
به خشم و کینه سوخته
جهنّم دیارمون

#محمود_فرزین
🍀 @javaankavir
اگر روزی خدا از خواب برخیزد!
و با مخلوق خود انسان در آمیزد

بدون شک از این نوع عدالت ها
تمام شوکتش یک جا فرو ریزد!

و حق دارد اگر ذهن من آدم
به سمت خانه ی ابلیس می لیزد

 از این پس او خدای من نخواهد بود
مگر با این دروغ از ریشه بستیزد

و من بر او طنابی هدیه خواهم کرد
که خود را بر سر داری بیاویزد!

 #محمد_میرزازاده
@javaankavir
«صدای صداها»

بکوبید
بکوبید
بکوبید

می کوبند اما
صدا استخوان نیست
که از چماقی ترک بردارد
پوست نیست
که از چاقویی جر بخورد
انگشت نیست
که زیر هاونی له شود
حتا
گلو نیست
که از طنابی خناق بگیرد

صداها، این بغض های سرودخوان را
می­ شناسم
اگر در قفس بمانند
آسمان را مشبّک می­ کنند
و اگر آزاد شوند
زمین را
پرواز می ­دهند.

#حسین_منزوی

🍀 @javaankavir
#به_بهانه_زادروز_محمود_دولت_آبادی

« از کتاب #نون_نوشتن »

📕 اندیشیدن را جدی بگیریم.
اندیشیدن
آنچه ما کم داریم،مردان و زنانی هستند که اندیشیدن را جدی گرفته باشند.اندیشیدن باید به مثابه یک کاد مهم تلقی بشود.اندیشه ورزیدن.
بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم نویسنده نباید - فقط - در بند گفتن باشد.برای گفتن همیشه وقت هست،اما برای اندیشیدن ممکن است دیر بشود.چرا یک نویسنده نباید مغز خود را برای اندیشیدن و برای تخیل تربیت کند؟

📕 به فکرم رسیده است که «وقتی هنر تحت الحمایه ی سیاست قرار می گیرد» درست بدان می ماند که زنی نتواند بدون اجازه ی شوهرش جایی برود یا کار مستقلی انجام بدهد.

📕 ای سرزمین!کدام فرزند ها،در کدام نسل،تو را آزاد، آباد و سربلند ؛با چشمان باور خود خواهند دید؟ای مادر ما،ایران!جای زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛ای ما نثار عافیت تو!

#محمود_دولت_آبادی

🍀 @javaankavir
سلام 🌸

🌹جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل 🌹

امروز #ساعت_19

خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
@JavaanKavir
شامگاه


امشب هم نشد
فردا
شب
می‌افتم زندان
برگی از برگی نمی‌جنبد در درونم
چون خوابی طولانی
آرام
و آسوده است
درونم...
درونم
آرام
آسوده:
چون نوزادی
که چشم در
آسمان آبی رنگ می‌دوزد.
دیروز
من
به میدان شهر رفتم
و به آنان گفتم:
«نکشید برادرانمان را
نکشید ما را»

امشب هم نشد
فردا
شب
می‌افتم زندان...
برگی از برگی نمی‌جنبد در درونم
در خیال دریا
آرام به خواب می‌روم

ژوئن ١٩۳۰

ناظم حکمت | ترجمه‌ی احمد پوری
@javaankavir
این آرزوی ما
چهار نعل از آسیای دور آمدند
در امتداددریای مدیترانه
این کشور متعلق به ما است

همچون مادیانی گردن افراشته به سوی مدیترانه
مچ هادر خون ، دندان ها فشرده ، پاها برهنه
و با خاکی چون فرش ابریشم
این جهنم ، این بهشت مال ماست.
دروازه ها ر ا ببندید که دیگر باز نشود
بردگی انسان برای انسا ن را پایان بخشید.
این فراخوان ماست...
زیستن مانند درختی تنها و آزاد
و مثل جنگل برادرانه
این خواسته ی ماست...

ناظم حکمت
@javaankavir
Saadi
Baha Morshedi
... بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است...
#دکلمه شعری از #سعدی با صدای #بهاالدین_مرشدی

🍀 @javaankavir
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است

برادران طریقت نصیحتم مکنید
که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است

دگر به خفیه نمی‌بایدم شراب و سماع
که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است

چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم
مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است

به یادگار کسی دامن نسیم صبا
گرفته‌ایم و دریغا که باد در چنگ است

به خشم رفتهٔ ما را که می‌برد پیغام
بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است

بکش چنان که توانی که بی مشاهده‌ات
فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است

ملامت از دل سعدی فرونشوید عشق
سیاهی از حبشی چون رود که خودرنگ است؟

#سعدی
🍀 @javaankavir