شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
تا ریشه دواندیم،گلستان به خزان خورد
بلبل،وسطِ نغمه به عصرِ خفقان خورد

از گرگ جماعت خبری نیست در این دشت
یک پنجمِ کلِّ رمه را شخصِ شبان خورد

در مجلسِ وعظش سخن از رزقِ حلال است
در وقتِ مناسب،زد و از خُرد و کلان خورد

هر مشتِ گره کرده که در صحنه پراندیم
برگشت و به شدت به دهانِ خودمان خورد

تا نوبتِ ما شد که دو تا لقمه بگیریم
تقویم جلو رفت و به ماهِ رمضان خورد

گفتیم یکی از خودتان گفته که دزدید
گفتند غلط کرده فلانی و فلان خورد

صد کولبر افتاد و کسی کک نگزیدش
با یک نخِ مو،غیرت یک عده تکان خورد

«از خون جوانان وطن لاله دمیده»
این خاک پر از لاله شد از بس که جوان خورد

بر روح هنر فاتحه بفرست که امروز
شاعر به فروشِ قلم افتاد و زبان خورد

#مصطفی_علوی
🍀 @javaankavir
سلام 🌸

🌹جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل 🌹

امروز #ساعت_19

خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
@JavaanKavir
تاریک و دل گرفته و خاموشم! مانند عصرهای زمستانی
شوری به یأس خانه نخواهد داد آواز یک پرنده‌ی زندانی

می چرخ و چرخ و دایره می‌سازم در من دونده‌ای ست که می‌بازم
هر روز روی نقطه ی آغازم، هر روز روی نقطه ی پایانی

با گوسفندِ منتظر سلّاخ، با موش های گم شده در سوراخ
انگشت های له شده ی بیلاخ هستم بدون هیچ پشیمانی

یا قسمتِ صدِ سریالی لوس! یا فوتبال یا که خبر اغلب
هستند پای تلویزیون هر شب، مَست‌ند از دلستر لیوانی!!
.
این سو صدای سوت و کف و فریاد، آن سو نگاه یخ زده ی جلّاد
ما را کسی نجات نخواهد داد، از گریه های این شب طولانی

دیروز گرگ، دوستمان را خورد! دیشب شغال خواهرمان را برد!
راهی شدیم پشت سر گلّه تا زندگی کنیم به آسانی

با بحث توی کافه و سیگاری، با خوردن غذای عزاداری
با فیس بوک و بردن لاتاری، با دختران خوشگل تهرانی

بی گریه های فاطمه و مهناز، بی لاشه ی پرنده ی بی پرواز
بی پشت میله های قفس، آواز! بی جای دوست، گوشه ی مهمانی

افتاده موش داخل یک قوطی، تکرار می شود به خودش طوطی
دنیا گزارشی ست پر از سوتی! در گریه ی جواد خیابانی...

#سید_مهدی_موسوی
🍀 @javaankavir
تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم
و آن نگفتيم
كه به كار آيد،
چرا كه تنها يك سخن، يك سخن در ميانه نبود:
آزادي!
ما نگفتيم
تو تصويرش كن!

#احمد_شاملو

دوم مرداد هجدهمین سالگرد درگذشت #احمد_شاملو شاعر، پژوهشگر و روزنامه نگار است.

🍀 @javaankavir
ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا؟!
ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟!
جای "بنشین" و "بفرما", "بتمرگی" گفتند..!
ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟
"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم و هنوز
ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟!
دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست
دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟!
چه "چراها" که شنیدیم و ندانیم چرا
ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا؟

#شادی_صندوقی

@javaankavir
@haft_eghlim-دیگر تنها نیستم
احمد شاملو
... شهرِ من رقصِ کوچه هایش را باز می‌یابد
هیچ وقت
هیچ کجا
فریادِ زندگی بی جواب نمانده است...

#احمد_شاملو
🍀 @javaankavir
👍1
💎 عمو جان چرا مردم اینجا کورند؟!

- این سرزمین خاکش مخلوط با طلاس و خاصیتش اینه که چشم رو کور می کنه. ما چشم به راه پیغمبری هستیم که بیاد و چشم های ما رو شفا بده!

حسنی با خودش گفت اینا رو خوب میشه گولشون زد و دوشید! خب چه عیب داره که من پیغمبرشون بشم؟!
بنابراین رفت بالای منبر و فریاد کشید:" آهای مردمون! بدونید که من همون پیغمبر موعودم و از طرف خدا آمدم تا به شما بشارتی بدم. چون خدا خاسته که شما رو امتحان بکنه برای همین شما رو از دیدن این دنیای دون محروم کرده تا بتونید بیشتر جستجوی حقایق رو بکنید و چشم حقیقت بین شما واز بشه.
پس بردبار باشید و شکر خدا رو به جا بیارید که این موهبت عظما رو به شما داده! چون این دنیا موقتی و گذرندس، اما اون دنیا همیشگی و ابدیس و من برای راهنمایی شماها اومدم.
مردم دسته دسته به او گرویدند و سر سپردند و حسنی هم برای پیشرفت کار خودش هر روز نطق های مفصلی در باب جن و پری و روز پنجاه هزار سال و بهشت و دوزخ و قضا و قدر و فشار قبر و از اینجور چیزها برایشان می کرد و نطق های او را با حروف برجسته روی کاغذ مقوایی می انداختند و بین مردم منتشر می کردند.
دیری نکشید که همه ی اهالی زرافشان به او ایمان آوردند و از این راه منافع هنگفتی عاید پولدارها و گردن کلفت های آنجا شد.

📚آب زندگی
#صادق_هدایت

@javaankavir
سلاخی می‌گریست
به قناری کوچکی دل باخته بود...

مأموران در هجدهمین سال‌مرگ احمدشاملو از گرد هم آمدن مردم بر سر مزار او جلوگیری کردند.

کاریکاتور از #مانا_نیستانی
🍀 @javaankavir
... کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.



در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم...

#احمد_شاملو

🍀 @javaankavir
مخواه از من که حتی لحظه ای از تو جدا باشم
اگر چه دوست داری در حصار انزوا باشم!

همیشه در هوایت می نشانم واژه هایم را
که تا دل خستگی های تو را حال و هوا باشم

مرا بیرون مکن از آن همه پژواک تودرتو
که می خواهم هیاهو در سکوت لحظه ها باشم

مرا خط میزنی از صفحه ی تهدید و تهمت ها
مبادا در مسیر اتهام ناروا باشم؟

تو اندیشه های تازه می ترسی که خاموشی
نه، شاید روزگاری من شروع ماجرا باشم

مرا با خاطرات کهنه ام بگذار، می خواهم
هوای عمر باقیمانده را در خود رها باشم..

#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
👍1
ریشو و خوش‌سخن‌ و تپل و نازنازی‌اند!
در عرصه‌ی دروغ ، پر از یکه‌تازی‌اند

در باب زهد و صبر و قناعت شبانه‌روز
مشغول پند دادن و روده‌درازی‌اند!

یا اینکه گرم خوردن خون خلایق‌اند
یا توی کار معدن و ملک و اراضی‌اند

یا مخلص‌اند و مختلس‌اند و مقدس‌اند!
یا گرم دزد پروری و باند بازی‌اند

یا در مقام‌های رفیع چپاول‌اند
یا خرده‌پای مانده به میلیارد راضی‌اند!

یا سهم خود گرفته و از سفره رفته‌اند
یا سردرآخورند و پاچه‌خورِ پانمازی‌اند

یا در بلاد کفر پیِ پولشویی‌اند
یا در بلاد ظلم پیِ برج‌سازی‌اند

دزدان و ظالمان و تجاوزگران همه
مـ‍لّق‌زنان مقابل چشمان قاضی‌اند!

سرشاخه‌های رانت و فساد و دروغ را
ول کرده‌اند و در پی شاخ مجازی‌اند!

*
این‌ سو ولی چماق‌به‌دستان جیره‌خور
مشغول گوشمالیِ هر اعتراضی‌اند :(


#مجید_قابل
🍀 @javaankavir
طوفان های بسیاری از این جا گذر کرده اند
اما هیچکدام نتوانسته اند
حتی یک گل خشک از دامن تان کم کنند

سرتان سلامت زنان سرزمینم
یک روز کشتی بزرگی خواهیم ساخت
و از طوفان هولناک ،خواهیم گذشت
کشتی ای زیبا
با بادبانی از روسری های تان

#حسن_آذری
🍀 @javaankavir
سلام 🌸

🌹جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل 🌹

امروز #ساعت_19

خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
@JavaanKavir
🌸🌾🌸🌾🌸🌾

طعم ناب بوسه هایت در مذاقم مانده است!
صبر کن! بخش مهم اتفاقم مانده است!

روح خود را سالها سرکوب کردم در خودم!
انقلاب ناشی از این اختناقم مانده است!

بارها بر آتش من آب پاشیدی، ولی-
باز گرمای خفیفی در اجاقم مانده است!

بارها بوسیدمت، تا کم شود بی تابی ام،
باز هم اما تمام اشتیاقم مانده است!

جای ناخن های تو بر روی بازوهای من،
رد ضرب پاشنه ت بر روی ساقم مانده است!

##

از سکوت خیره ی "روز جدایی" بگذریم!
وحشت از کابوس شب های فراقم مانده است!

چند سالی میشود از خانه ام رفتی، ولی-
عطر بیرحم تنت توی اتاقم مانده است!

###

شعرهای ماندگارم ریشه در عشق تو داشت
در جهان شعر اگر سبک و سیاقم مانده است!

#اصغر_عظیمی_مهر


@javaankavir
#گزارش

۵ مرداد ۹۷

🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹

سپاس از حضور سبزتان در جمعه ی گرم تابستانی😊🌱
@JavaanKavir
💎نویسنده یا بادمجون فروش ؟!
اون روزها من یک جوان خجالتی بودم که سرم همیشه توی کتاب ومطالعه بود . همه ی دورو بری هام ،حتی خانواده ام از اینکه من خیلی منزوی و اهل مطالعه بودم ، نگران بودند . مادرم که یک زن ساده و بیسواد بود اعتقاد داشت که من رو باید ببرند پیش جن گیر محله که به آمیز قاسم معروف بود !! و برد . آمیز قاسم از پشت عینک شیشه کلفتش که با نخ به گوشش آویزون بود ، به دردل مادرم گوش می داد و گهگاهی هم یک نگاه عاقل اندر سفیه به من می‌انداخت ! مادرم مثل مسلسل و بی تنفس حرف میزد .
آمیز قاسم من ده تا شکم زاییدم که نه تا شون خوب وسالم هستند ، فقط این یکی باهمه فرق داره !! انگار جنی شده !! صبح تا شوم سرش تو کتابه . نه نون و آبش معلومه ، نه زندگی کردنش شبیه آدمیزاده !! نصف شب که همه خوابن با خودش بلند بلند حرف میزنه !! آمیز قاسم ایشالاخدا بهت عمر با عزت بده ، تورو به جون ننه کلثوم بچه مو برگردون !!
ننه کلثوم زن آمیز قاسم بود که همه به جونش قسمش می دادند . آمیز قاسم دستی به چونه پرچروک وصورت نتراشیده اش کشید واز مادرم پرسید .
می بخشی خواهر .این بچه مال شب گناه نباشه ؟!
یعنی چی ؟! یعنی باباش یکی دیگه س ؟!
نه خواهرم .چرا حرف تودهنم میذاری ؟! میگم شب قتل و حرام این بچه رو نساختین که ؟!
مادرم از خجالت مثل لبو سرخ شدو لبش روبه دندون گزید .
واه خدا مرگم بده . شمام عجب حرفی میزنین آمیرزا . مگه من وشووهرم کافر سلبی هستیم ؟!
چرا ناراحت میشی؟ یک سئوال بود .همین ! حالا بذار به کتاب رجوع کنم ببینم چی میگه .
آمیزقاسم کتاب رنگ ورو رفته ی خودش رو تورق زد و در حالیکه به من خیره شده بود زیر لب چیزهای نامفهومی می خوند.
من از ترس داشتم قالب تهی میکردم .از یک طرف قیافه وصدای ترسناک آمیز قاسم واز طرف دیگه چهره ی نگران مادرم داشت دیونه ام میکرد .بالاخره ورد آمیز قاسم تموم شدو بعد از یک نگاه تهدیدکننده ، به مادرم گفت :
این بچه قمر شانسش به برج ریقه !!
بعد که تعجب مادرم رو دید ،ادامه داد :
اوضاع پسرت قمر در عقربه !
مادرم با نگرانی و صدای بغض کرده پرسید .
علاجش چیه ؟!!
چندتا کار باید انجام بدین . اولندش تموم کتاهاشو بسوزونین .
مگه میذاره آمیرزا ؟! خیلی سرتقه !جونش به کتابهاش بنده !
آمیز قاسم نگاه تندی به من کرد وپرسید :
چی میخونی بچه ؟
با ترس ولرزو بریده بریده گفتم :
مسخ اثر فرانتس کافکا ......
آمیزا قاسم حیرت زده گفت .
مخس؟! پرانز کافیکو ؟ !
بعد روبه مادرم گفت : اووووووهههههه این پرنز تاپکووو یک نا مسلمونیه که نگو ونپرس !! میگن بچه های مردم رو از راه به در میکنه !
از بیسوادی وبی اطلاعی آمیز قاسم داشت خنده ام میگرفت اما جرئت نکردم . آمیز قاسم خطاب به مادرم ادامه داد:
هرچی کتاب داره بریزین تو باغ وبسوزونین . اسمش چیه ؟!
مادرم محترمانه وخاضعانه گفت :نوکرشما کامبیز .
آمیز قاسم ابروهایش رو درهم کشید وگفت : اه اههههههه کامیزهم شد اسم ؟! تو طالعش خوندم اسمش رو باید بذارین اسد .
اگه این کارها رو بکنیم بچه ام بر میگرده ؟!
آمیز قاسم نگاه متکبرانه ای به من کرد وگفت :
آره خواهرمن ، بچه ات تازه آدم حسابی میشه .
مادرم درحالیکه تند وتند آمیز قاسم و امواتش رو دعا می کرد ، از پر چادرش چندتا اسکناس درآورد وگذاشت توی مشت اون وما به خونه بر گشتیم . فردا صبح اسمم از کامبیز به اسد تغییر پیداکرد ومراسم کتاب سوزان توی با غ مون با شکوه تمام وبا مشارکت همه ی اهل خانه برگزار شد !! من با حسرت به صفحات کتابهام که طعمه ی شعله های آتیش می شدند ، خیره شده بودم . زنبق دره اثر بالزاک .لبه ی تیغ ، سامرست موام ٍ غرور وتعصب ، جین اوستین و...........
حالا من اسد شهابی هستم .بادمجون فروش ایستگاه چاله .روزگارم خوبه وپول زیادی هم کاسبم . قراربود بشم کامبیز شهابی نویسنده اما شدم اسد شهابی دستفروش !! هروقت یاد اون روزها میفتم به پدر ومادرم و آمیز قاسم دعا میکنم . درسته که نویسنده نشدم اما نویسده هایی رو میشناسم که پول خرید یک کیلو بادمجون رو ندارن !! من هم به خاطر کمک به هنر وفرهنگ این مرزو بوم بهشون یک کیلو بادمجون مجانی میدم .

التماس تفکر ....

@javaankavir
هر کس که رسید راه ما را سد کرد
هی وعده‌ی خوب داد و آخر بد کرد!

باید که به حال مملکت فاتحه خواند
روزی که دلار ده تومن را رد کرد!

#مجید_قابل
#تنگه_دلار
🍀 @javaankavir
بیشه بی‌صاحب‌تر از پیش است و جای شیرها
گربه جولان می‌دهد در جنگل و خنزیرها

جانشینِ ببرهایند و خدایی می‌کند
خرمگس در آسمان و زخم این شمشیرها

کاری و کاری‌تر از کاری و حالم بدتر از
حال و روز مادرم ایران و با زنجیرها

دل به آزادی نبند!! ای کاش دامن می‌گرفت
خون ناحقِ جوان و خرمن این پیرها

دود می‌شد مثل عمر من که سر پیچیده‌ام
از مدیحت‌خوانیِ این همچنان جن‌گیرها

که طلا را خاک می‌سازند و در پیغمبری
معجزِ معکوس دارند و شراب و شیرها

از دم عیساییِ اینان هلاهل می‌شود
تا من و کام من از تأثیر این اکسیرها

تلخ باشد تلخ، چون کامِ زمان از دیدنِ
سازوکار موهنِ این با جهان درگیرها

#علی_اکبر_یاغی_تبار

🍀 @javaankavir
💎در دهۀ ۱۹۶۰ تعدادی از روان‌شناسان اجتماعی فرانسوی با همكاری یک مؤسسۀ تحقیقاتی بزرگ، در اروپا یک مركز شبانه‌روزی تأسیس كردند. در این مركز، نوجوانان ۱۲ تا ۱۹سال آموزش می‌دیدند و زندگی می‌كردند. مدّت یک سال همه‌چیز به‌صورت عادی جریان داشت و آزمایش‌های مختلف كمی و كیفی بر روی آنان انجام می‌گرفت. در طول این یک سال، هر نوجوان سه وعدۀ غذایی روزانه با احتساب میان وعده‌ها، ۸۰۰ گرم غذا می‌خورد. پس از یک سال به‌تدریج و آگاهانه شایعه كردند به علت وضعیت اقتصادی نابسامان شبانه‌روزی، ممكن است غذا به لحاظ كمی و كیفی جیره‌بندی شود. شش ماه بعد از این شایعه، میزان غذای مصرفی روزانه هر فرد از ۸۰۰ گرم به ۱۲۰۰ گرم افزایش یافت.
هنگامی كه عملاً جیره‌بندی را آغاز كردند، مصرف غذا از ۱۲۰۰ گرم به ۱۵۰۰ گرم رسید و حتی در اواخر این دورۀ چهارساله، نوجوانانی بودند كه در شبانه روز بیش از ۵ كیلوگرم غذا می‌خوردند.

دلیل افزایش مصرف این بود كه نوجوانان آیندۀ خود را مبهم می‌دیدند.

هنگامی كه مركز شبانه‌روزی در وضع عادی قرار داشت، افراد غذای خود را به یكدیگر تعارف می‌كردند و نسبت به یكدیگر رابطه‌ای مبتنی بر نیكوكاری، شفقت و نوعی از خودگذشتگی داشتند. امّا هنگامی كه شایعۀ كمبود غذا مطرح شد، تعارفات، رعایت ادب و رفتارهای مهربانانه، نسبت به یكدیگر كمتر شد. در واقع به دلیل مبهم بودن آینده، اخلاقی زیستن بر پایۀ عدالت، احسان، رعایت ادب و.. به مرور زمان كمرنگ گشت.
آینده مبهم و نامعلوم افراد از نظر مالی، شغلی و ... آستانۀ اخلاق و تحمل را در هر جامعه‌ای كاهش می‌دهد.

برای مثال، در جامعه‌ای كه همۀ افراد با هر تخصصی می‌توانند شغلی داشته باشند، كارشكنی، حسادت، تهمت، سخن‌چینی، چاپلوسی و.. كمتر است.
به طور كلی در جامعه‌ای كه نیازهای اساسی انسان‌ها در آن تأمین می‌شود، افراد بر پایۀ موازین اخلاقی زندگی می‌كنند.

پس اخلاقی زیستن ارتباطی به نصیحت‌های اخلاقی و ازدیاد مجالس دینی ندارد.
اخلاقی زیستن نیاز به آرامش ذهنی و ثبات اقتصادی دارد.

#مصطفی_ملكیان
@javaankavir
به خاطر یه لقمه نون
سیاهه روزگارمون
نمونده مرهمی واسه
دلای داغدارمون
به شب پناه میبرم
ازین سیاه روزیا
به گرگ میبرم پناه
ازین سگای هارمون
نمونده چیزی ازوطن
به جز زمین سوخته
به خشم و کینه سوخته
جهنّم دیارمون

#محمود_فرزین
🍀 @javaankavir