👈هفتصد و نوزدهمین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
#گزارش
۴ بهمن ۹۸
هفتصد و نوزدهمین جلسهی
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹
با تشکر از حضور گرم تمامی دوستان در عصر جمعهی زمستانی❄️🌷
☘ @JavaanKavir
۴ بهمن ۹۸
هفتصد و نوزدهمین جلسهی
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹
با تشکر از حضور گرم تمامی دوستان در عصر جمعهی زمستانی❄️🌷
☘ @JavaanKavir
ویرانه بود کون و مکانی که ساختیم
سلاخخانه بود جهانی که ساختیم
نفرین چند مادر فرزندمرده بود
مجموعهی زمین و زمانی که ساختیم
ننگ بزرگ گسترهٔ کائنات ماست
این شیئ متصلبهدهانی که ساختیم
کُشت و درید و برد و به آتش کشید و خورد
انسان نبود این حیوانی که ساختیم
#علی_اکبر_یاغی_تبار
◼️ @javaankavir
سلاخخانه بود جهانی که ساختیم
نفرین چند مادر فرزندمرده بود
مجموعهی زمین و زمانی که ساختیم
ننگ بزرگ گسترهٔ کائنات ماست
این شیئ متصلبهدهانی که ساختیم
کُشت و درید و برد و به آتش کشید و خورد
انسان نبود این حیوانی که ساختیم
#علی_اکبر_یاغی_تبار
◼️ @javaankavir
#داستان کوتاه
ذهنم از گذشته های دور درگیر بود
همه می دونستن به جز ما!!
به خدا تازه فهمیدم مقصر ما هستیم
وگرنه عمراً شاکی نمی شدم. دقیقاً یادم نیست از کی تصمیم گرفتن تابلو رو سر در ساختمان نصب کنن.
انجمن حمایت از.....
ولی هر چی بود خوب بود. حداقل دلخوش می شدیم و خیره به آدم هایی که تو ساختمون رفت و آمد داشتن. جلسات پی در پی ادامه داشت و گاهی هم اخبار به بیرون درز می کرد. ما هم چهار چشمی منتظر تصمیم گیری ها بودیم. منم گاهی فضولی هام گل می کرد و از پشت پنجره سرک می کشیدم و بیشتر خیره می شدم به آقایی که پشم های ريشش به خانواده ما شباهت بیشتری داشت.
خلاصه باید واقعیت روشن می شد و مجرم معرفی می شد.
از ماشین خریدن حاج رجب تا تصادفش؛
از سنگ بنای مسجدی که آقا تقی گذاشت تا افتادنش از داربست؛ از جشن تولد آقای ژن بهتر تا افتتاح کارخونش؛
از حوزه رفتن مش روح الله تا سفر عتبات عالیه اش؛
از دل پیچه علی آقا تا درد بیضه هاش؛
دقیقاً مو به مو همه بررسی شد.
متاسفانه بیانیه خونده شد و هر بار یکی از ما باید تاوان آقایون را میدادیم. دیگه هیچ اعتراضی هم پذیرفته نبود. هر موقع کم می آوردند، شیخی که ريشش از همه بلندتر بود، کتابش رو باز می کرد و چند تا کلمه عربی می خوند و بعد می گفت:
«خدا به ابراهیم گفته گوسفند قربانی کن...»
حالا سال ها از اون جریان ها گذشته، جلسات ادامه داره و هر بار یکی از ما رو با دندون های روکش طلاشون پذیرایی می کنند. هر سال دستمالی هم به تابلو می کشن که یادی از حقوق ما کرده باشن و از همه مهمتر، مبادا مسیر گم بشه و دیرتر بیان سراغ ما.
از این به بعد واقعاً نمیدونم دیگه گوسفند باشم یا نه! فقط خوب فهمیدم یک نفر راست می گفت. اونم خان ده بالایی بود. هر موقع ما رو میدید دستی به سر و کلهی ما می کشید و می گفت: «کبابی ازتون درست کنم که بو و دودش ده تا آبادی رو بگیره..»
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
ذهنم از گذشته های دور درگیر بود
همه می دونستن به جز ما!!
به خدا تازه فهمیدم مقصر ما هستیم
وگرنه عمراً شاکی نمی شدم. دقیقاً یادم نیست از کی تصمیم گرفتن تابلو رو سر در ساختمان نصب کنن.
انجمن حمایت از.....
ولی هر چی بود خوب بود. حداقل دلخوش می شدیم و خیره به آدم هایی که تو ساختمون رفت و آمد داشتن. جلسات پی در پی ادامه داشت و گاهی هم اخبار به بیرون درز می کرد. ما هم چهار چشمی منتظر تصمیم گیری ها بودیم. منم گاهی فضولی هام گل می کرد و از پشت پنجره سرک می کشیدم و بیشتر خیره می شدم به آقایی که پشم های ريشش به خانواده ما شباهت بیشتری داشت.
خلاصه باید واقعیت روشن می شد و مجرم معرفی می شد.
از ماشین خریدن حاج رجب تا تصادفش؛
از سنگ بنای مسجدی که آقا تقی گذاشت تا افتادنش از داربست؛ از جشن تولد آقای ژن بهتر تا افتتاح کارخونش؛
از حوزه رفتن مش روح الله تا سفر عتبات عالیه اش؛
از دل پیچه علی آقا تا درد بیضه هاش؛
دقیقاً مو به مو همه بررسی شد.
متاسفانه بیانیه خونده شد و هر بار یکی از ما باید تاوان آقایون را میدادیم. دیگه هیچ اعتراضی هم پذیرفته نبود. هر موقع کم می آوردند، شیخی که ريشش از همه بلندتر بود، کتابش رو باز می کرد و چند تا کلمه عربی می خوند و بعد می گفت:
«خدا به ابراهیم گفته گوسفند قربانی کن...»
حالا سال ها از اون جریان ها گذشته، جلسات ادامه داره و هر بار یکی از ما رو با دندون های روکش طلاشون پذیرایی می کنند. هر سال دستمالی هم به تابلو می کشن که یادی از حقوق ما کرده باشن و از همه مهمتر، مبادا مسیر گم بشه و دیرتر بیان سراغ ما.
از این به بعد واقعاً نمیدونم دیگه گوسفند باشم یا نه! فقط خوب فهمیدم یک نفر راست می گفت. اونم خان ده بالایی بود. هر موقع ما رو میدید دستی به سر و کلهی ما می کشید و می گفت: «کبابی ازتون درست کنم که بو و دودش ده تا آبادی رو بگیره..»
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
تدبیر را روزی به هامون ها کشیدیم
تکبیر را پای تریبون ها کشیدیم
وقتی طلب کردیم حق و سهم خود را
گویی که موز از دست میمون ها کشیدیم
بعد از غم خونریزهای پست و نامرد
هر محنتی بوده است از خون ها کشیدیم
گیرم ولیعهدان رضا باشند اما
ما هرچه بود از دست مأمون ها کشیدیم
با اینکه آمد برلبان ما چراها
رنجی که ما بردیم از چون ها کشیدیم
ضحاک ها آزاد در حال فسادند
ما بند بر دست فریدون ها کشیدیم
درد خماری حاصلش بوده است یک عمر
پس دست از درمان افیون ها کشیدیم
از یادشان لیلا نخواهد رفت هرچند
زندان به دور قلب مجنون ها کشیدیم�
#مجید_مردادی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
تکبیر را پای تریبون ها کشیدیم
وقتی طلب کردیم حق و سهم خود را
گویی که موز از دست میمون ها کشیدیم
بعد از غم خونریزهای پست و نامرد
هر محنتی بوده است از خون ها کشیدیم
گیرم ولیعهدان رضا باشند اما
ما هرچه بود از دست مأمون ها کشیدیم
با اینکه آمد برلبان ما چراها
رنجی که ما بردیم از چون ها کشیدیم
ضحاک ها آزاد در حال فسادند
ما بند بر دست فریدون ها کشیدیم
درد خماری حاصلش بوده است یک عمر
پس دست از درمان افیون ها کشیدیم
از یادشان لیلا نخواهد رفت هرچند
زندان به دور قلب مجنون ها کشیدیم�
#مجید_مردادی
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
"حلزون!"
چندیست که اُسطوره ی من یک حلزون است
زیرا که پدرسوخته استادِ فنون است!
از هر طرفی تحتِ فشارش بگذارند
عکس العملِ رسمیِ ایشان خفه خون است!
با دغدغه ی راست و چپ کار ندارد
زیبنده ترین ارزش او حفظِ شئون است!
یک شهر کشیده ست سَر از پنجره بیرون
این خویش کِش! امّا مُتمایِل به درون است!
دارنده ی یک خانه ی خالیست در این وضع
این سطحِ رفاه از همه ی شهر فزون است!
تا می خورَد از شاخه ی بالاییِ ما برگ
از یکصد و دَه نوع بلا نیز مصون است!
حتماً خبری دارد از آینده که اینجور
چسبیده به اوضاعِ هَشَلهَفتِ کنون است!
با سرعتِ کم گرمِ صعود است همیشه
حالا بگذارید بگویند زبون است!
هر کس که به اسطوره ی من خُرده بگیرد
تا روز قیامت به دوتامان مدیون است!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
چندیست که اُسطوره ی من یک حلزون است
زیرا که پدرسوخته استادِ فنون است!
از هر طرفی تحتِ فشارش بگذارند
عکس العملِ رسمیِ ایشان خفه خون است!
با دغدغه ی راست و چپ کار ندارد
زیبنده ترین ارزش او حفظِ شئون است!
یک شهر کشیده ست سَر از پنجره بیرون
این خویش کِش! امّا مُتمایِل به درون است!
دارنده ی یک خانه ی خالیست در این وضع
این سطحِ رفاه از همه ی شهر فزون است!
تا می خورَد از شاخه ی بالاییِ ما برگ
از یکصد و دَه نوع بلا نیز مصون است!
حتماً خبری دارد از آینده که اینجور
چسبیده به اوضاعِ هَشَلهَفتِ کنون است!
با سرعتِ کم گرمِ صعود است همیشه
حالا بگذارید بگویند زبون است!
هر کس که به اسطوره ی من خُرده بگیرد
تا روز قیامت به دوتامان مدیون است!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
👈هفتصد و بیستمین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
میانِ گلّه، قوچ و میش پرواری نمیبینم
از اینرو در کمین هم گرگِ خونخواری نمیبینم
به روی دامِ این دنیا، منم آن دانهی تنها
صدای قارقاری هست و منقاری نمیبینم
همین تا بال وا کردم، به دیوارِ قفس خوردم
جهان بی منطقالطّیر است، عطاری نمیبینم
نمیخواهم به زیر برف پنهانش کنم اما
سرم روی تنم سنگین شده، داری نمیبینم
به تنها دوستم گفتم: تو هم نوری نمیبینی؟!
به دستان چشمِ خود مالید و گفت: آری نمیبینم!
به دیدارم بیا ای مرگ! مدّتهاست بیمارم
به جز این زندگی بر دوش خود باری نمیبینم
به غیر از سرفههای خشک و چشمانِ ترم، یک تن
بر این بالینِ شاعر کُش پرستاری نمیبینم!
در این سرما دلم گرم است ویروسی به تن دارم
که با صد ذرّهبین میگردم و یاری نمیبینم!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir
از اینرو در کمین هم گرگِ خونخواری نمیبینم
به روی دامِ این دنیا، منم آن دانهی تنها
صدای قارقاری هست و منقاری نمیبینم
همین تا بال وا کردم، به دیوارِ قفس خوردم
جهان بی منطقالطّیر است، عطاری نمیبینم
نمیخواهم به زیر برف پنهانش کنم اما
سرم روی تنم سنگین شده، داری نمیبینم
به تنها دوستم گفتم: تو هم نوری نمیبینی؟!
به دستان چشمِ خود مالید و گفت: آری نمیبینم!
به دیدارم بیا ای مرگ! مدّتهاست بیمارم
به جز این زندگی بر دوش خود باری نمیبینم
به غیر از سرفههای خشک و چشمانِ ترم، یک تن
بر این بالینِ شاعر کُش پرستاری نمیبینم!
در این سرما دلم گرم است ویروسی به تن دارم
که با صد ذرّهبین میگردم و یاری نمیبینم!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir
گل می کند وقتی که غنچه از لبانت
من در خیالم می مکم شهد دهانت
در خواب و رؤیا مثل گیسویی پریشان
من خسته می اُفتم به روی بازوانت
هم محو می گردم میان هر نگاهت
هم غرق در امواج رود بیکرانت
من منتظر شاید بگویی دارمت دوست!
ای کاش بگشایی کمی قفل زبانت
حالا که سرگرمی به دنیای درونت
بیرون نکن دیوانه ای را از جهانت
لم داده ای بر خاطراتم، تشنه ی من
باشد بفرما عشق عاشق نوش جانت...
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
من در خیالم می مکم شهد دهانت
در خواب و رؤیا مثل گیسویی پریشان
من خسته می اُفتم به روی بازوانت
هم محو می گردم میان هر نگاهت
هم غرق در امواج رود بیکرانت
من منتظر شاید بگویی دارمت دوست!
ای کاش بگشایی کمی قفل زبانت
حالا که سرگرمی به دنیای درونت
بیرون نکن دیوانه ای را از جهانت
لم داده ای بر خاطراتم، تشنه ی من
باشد بفرما عشق عاشق نوش جانت...
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
"آشفتهبازار"
از مجموعه شعر طنز #نیشدارو
خبرهاینهچندان خوبی از اخبار در رفته
کهمیگویدحساباز دستماناینبار در رفته
دُلار و مِلک و سکّه میرود بالا همینجوری خدایی کنترل از دستمان انگار در رفته
گرانیچون خَرِ رَم کرده در بازار میتازد
و هر کس جیبِ او خالیست از بازار در رفته
نه تنها پَر کشیده مرغ و ماهی از بساطِ ما
که نان هم پَر درآورده ست و بِالاِجبار در رفته
اگر سر دستهیاصحابِ کهف آید به نانوایی
یقـیناً بیخیالِ نان شده، تا غار در رفته
یکی میگفت در اخبار: چندان هم گرانی نیست!
طرف انگار که از دورهی قاجار در رفته
دوباره بستری شـد اقتصادِ رو به موتِ ما
ولی این دفعه دکتر آمده، بیمار در رفته!
فرارِ مغزها از ترس دیگِ کلّهپَزها نیست
از اینمرداب حتی مرغ ماهیخوار در رفته!
یکی بالا کشیده چند میلیاردی از این مردم
و با پروازِ "ایراناِیر" از انظار در رفته
به جز ب-جیم و سین-کاف وخودِ ف-عین که گیرند
الف -نونی که بوده با همه همکار در رفته!
در این آشفته بازاری که صدها پاسبان دارد
تریلی با طلاها و شـُـتُر با بار در رفته!
یکی مانند من دائم حسابِ بانکیاش صفر است
یکی صفرِ حسابش از سهتا اعشار در رفته
برای ما که دائم زیر خطِّ فقر جا داریم
ثُـباتِ زندگی مثلِ کِشِ شلوار در رفته
اگر جُفتک زَنَد خر یا بگیرد گاز، مجرم نیست!
گناه از ماست که از دستمان افسار در رفته
سرودم بیت آخر را و حذفش کردم از ترسم
دو تا مصراع از پایان این طومار در رفته!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
از مجموعه شعر طنز #نیشدارو
خبرهاینهچندان خوبی از اخبار در رفته
کهمیگویدحساباز دستماناینبار در رفته
دُلار و مِلک و سکّه میرود بالا همینجوری خدایی کنترل از دستمان انگار در رفته
گرانیچون خَرِ رَم کرده در بازار میتازد
و هر کس جیبِ او خالیست از بازار در رفته
نه تنها پَر کشیده مرغ و ماهی از بساطِ ما
که نان هم پَر درآورده ست و بِالاِجبار در رفته
اگر سر دستهیاصحابِ کهف آید به نانوایی
یقـیناً بیخیالِ نان شده، تا غار در رفته
یکی میگفت در اخبار: چندان هم گرانی نیست!
طرف انگار که از دورهی قاجار در رفته
دوباره بستری شـد اقتصادِ رو به موتِ ما
ولی این دفعه دکتر آمده، بیمار در رفته!
فرارِ مغزها از ترس دیگِ کلّهپَزها نیست
از اینمرداب حتی مرغ ماهیخوار در رفته!
یکی بالا کشیده چند میلیاردی از این مردم
و با پروازِ "ایراناِیر" از انظار در رفته
به جز ب-جیم و سین-کاف وخودِ ف-عین که گیرند
الف -نونی که بوده با همه همکار در رفته!
در این آشفته بازاری که صدها پاسبان دارد
تریلی با طلاها و شـُـتُر با بار در رفته!
یکی مانند من دائم حسابِ بانکیاش صفر است
یکی صفرِ حسابش از سهتا اعشار در رفته
برای ما که دائم زیر خطِّ فقر جا داریم
ثُـباتِ زندگی مثلِ کِشِ شلوار در رفته
اگر جُفتک زَنَد خر یا بگیرد گاز، مجرم نیست!
گناه از ماست که از دستمان افسار در رفته
سرودم بیت آخر را و حذفش کردم از ترسم
دو تا مصراع از پایان این طومار در رفته!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
آن بید بی برم که ثمر جز تبر نداشت
یک سایه بان که رهگذری زیر سر نداشت
یا آن کبوتری که به همراش نامه ای
وقتی رسید مقصد،بر پا خبر نداشت
برجی بلند بر سر باروی کهنه ای
در قلعه ای که دور وبرش جای در نداشت
سرباز، مانده بود یکّه وپا پس نمیکشید
غیرت که داشت، نیزه وشمشیر اگر نداشت
فرقی نمیکند قفس باز وبسته، بر
مرغی که شوق پرزدنش بود، پر نداشت
چشمم به در که پا پگذارند در دلم
پا بر دلم گذاشت یکیشان و برنداشت
#مرتضی_حسنی
@javaankavir
یک سایه بان که رهگذری زیر سر نداشت
یا آن کبوتری که به همراش نامه ای
وقتی رسید مقصد،بر پا خبر نداشت
برجی بلند بر سر باروی کهنه ای
در قلعه ای که دور وبرش جای در نداشت
سرباز، مانده بود یکّه وپا پس نمیکشید
غیرت که داشت، نیزه وشمشیر اگر نداشت
فرقی نمیکند قفس باز وبسته، بر
مرغی که شوق پرزدنش بود، پر نداشت
چشمم به در که پا پگذارند در دلم
پا بر دلم گذاشت یکیشان و برنداشت
#مرتضی_حسنی
@javaankavir
از من بخواه سرد کنم آفتاب را
یا سرکشم تمامی حجم سراب را
با من بگو حرام کنم صد شب سیاه
بر چشمهای بیرمقِ خویش خواب را
اما نگو که از سرِ تزویر و حرص و ترس
در استکانِ شیخ بنوشم شراب را
از من مخواه، آنکه به دریوزه وا کنم
در عرصهی مگس، پر و بال عقاب را
یا تن دهم به معصیتی که فقیهِ شهر
بر قامتش کشیده لباسِ ثواب را
بوی تعفُّناش همهجا را گرفته است
هر چند بر خودش زده صد من گلاب را
یک شهر اگر به پاکی او معترف شوند
"دریا" صدا نمیکنم این منجلاب را
امید بستهام که سرم را دهد به باد
خرجِ شکم نمیکنم این شعر ناب را
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir
یا سرکشم تمامی حجم سراب را
با من بگو حرام کنم صد شب سیاه
بر چشمهای بیرمقِ خویش خواب را
اما نگو که از سرِ تزویر و حرص و ترس
در استکانِ شیخ بنوشم شراب را
از من مخواه، آنکه به دریوزه وا کنم
در عرصهی مگس، پر و بال عقاب را
یا تن دهم به معصیتی که فقیهِ شهر
بر قامتش کشیده لباسِ ثواب را
بوی تعفُّناش همهجا را گرفته است
هر چند بر خودش زده صد من گلاب را
یک شهر اگر به پاکی او معترف شوند
"دریا" صدا نمیکنم این منجلاب را
امید بستهام که سرم را دهد به باد
خرجِ شکم نمیکنم این شعر ناب را
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir
👈هفتصد و بیست و یکمین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
مشتهایی گره شده داریم
و زبانی که کاربرد نداشت
کارگر -این طلای آب شده-
کفنی، بعد از این که مُرد نداشت
این همه، زخم خورده بود زمان
ما چگونه سکوت میکردیم
کاش یک شب جهان نمیچرخید
همه با هم سقوط میکردیم
از سیاست کثیفتر یعنی
خوکها بهتر از شما هستند
تلههایی چنین که کاشتهاید
قاتل ما پرندهها هستند
جای آغوش گرم معشوقه
ما سر از سوریه در آوردیم
کارهایی که هینمیباید
بر سر عشق آخر آوردیم
آسمان تند تند میبارید
گاوها چندبار زاییدند
زیر چشمانمان کبود شده
مادران خواب مار میدیدند
مرگ بر تلخ مرگ بر شیرین
چیزی از زندگی نفهمیدیم
یکنفر دائما غلط میکرد
ما فقط گرد و خاک میدیدیم
#نادرجابری
@javaankavir
و زبانی که کاربرد نداشت
کارگر -این طلای آب شده-
کفنی، بعد از این که مُرد نداشت
این همه، زخم خورده بود زمان
ما چگونه سکوت میکردیم
کاش یک شب جهان نمیچرخید
همه با هم سقوط میکردیم
از سیاست کثیفتر یعنی
خوکها بهتر از شما هستند
تلههایی چنین که کاشتهاید
قاتل ما پرندهها هستند
جای آغوش گرم معشوقه
ما سر از سوریه در آوردیم
کارهایی که هینمیباید
بر سر عشق آخر آوردیم
آسمان تند تند میبارید
گاوها چندبار زاییدند
زیر چشمانمان کبود شده
مادران خواب مار میدیدند
مرگ بر تلخ مرگ بر شیرین
چیزی از زندگی نفهمیدیم
یکنفر دائما غلط میکرد
ما فقط گرد و خاک میدیدیم
#نادرجابری
@javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
مرا مفهوم شعری کن که عمری نقطه چین باشم
و یا محکوم دردی کن که زخمی آتشین باشم
رهایم کن که بعد از این خیالاتی کنم خود را
مرا بگذار تا دلخوش به حسی این چنین باشم
جنونی سوخته در شعرهای تازه ام جاریست
ندارم هیچ شوقی تا همیشه واپسین باشم
من آن ققنوس در بادم که آتش می کشم بر دوش
به خاک انداختم خود را که سهمی از زمین باشم
زمستان در تمام برگ هایم ریشه رویانده
بهارم گرچه باید فصل های آخرین باشم....
#محمد_میرزازاده_آرانی
@javaankavir
و یا محکوم دردی کن که زخمی آتشین باشم
رهایم کن که بعد از این خیالاتی کنم خود را
مرا بگذار تا دلخوش به حسی این چنین باشم
جنونی سوخته در شعرهای تازه ام جاریست
ندارم هیچ شوقی تا همیشه واپسین باشم
من آن ققنوس در بادم که آتش می کشم بر دوش
به خاک انداختم خود را که سهمی از زمین باشم
زمستان در تمام برگ هایم ریشه رویانده
بهارم گرچه باید فصل های آخرین باشم....
#محمد_میرزازاده_آرانی
@javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
جغدی پریده با صدای دلخراشش
روی فضای خسته و متروکِ ذهنم
طوفان برای بردنِ دار و ندارم
پیچیده در ویرانه ی مشکوکِ ذهنم
دق داده دنیای مرا آینه هایی
که انعکاسی از غم یلدا ندارند
شب های مانده پشت تاریخ سیاهم
خورشید و نوری در پَسِ فردا ندارند
مانند ابر نانجیبی چشم هایم
آبستن است اما نمی بارد به پایم
جز قحطی اندیشه دنیای توهم
چیزی به همراهش نیاورده برایم
دنبال کشف تازه می گردد حواسم
در لابلای پلک سنگین زمستان
دل مرده و تنها شدم در گور تاریخ
مثل بنای کهنه مانده در بیابان
پس داده ام عمری تقاص دیگری را
که در شبِ شهوت مرا آبستنم کرد
دنیا مرا آورده با رسم عجیبش
تا که شوم تکرار در آیینه ی درد
وقتی به دنیا آمدم با گریه هایم
مادر لبش وا شد به لبخند دروغین
من قد کشیدم تا بخیزد مثل کرمی
در نقطه نقطه خاطراتم زخم چرکین
از ترس و ناچاری همیشه مثل طفلی
عمری فقط پستان دنیا را مکیدم
هر چه زمین از من طلب کرد از سر لج
در پای او با ناگزیری ها چکیدم
چیزی نفهمیدم پس از عمری دویدن
با این که در ظاهر خودم را میرساندم
هر آرزویی را به هر شکلی که می شد
در اوج حسرت از وجودم می تکاندم
الاف و بیهوده سرم در لاک خود رفت
وقتی که جبر این نفس ها شد نصیبم
فکر رسیدن رفته بیرون از سر من
وقتی خودم هم با قدم هایم غریبم
باران نیا دیگر که در هر واپسینم
نم داده سقف آرزوهای بلندم
بگذار بعد از این همه دیوانه بازی
قدری میان گریه های خود بخندم...
محمد میرزازاده
@javaankavir
روی فضای خسته و متروکِ ذهنم
طوفان برای بردنِ دار و ندارم
پیچیده در ویرانه ی مشکوکِ ذهنم
دق داده دنیای مرا آینه هایی
که انعکاسی از غم یلدا ندارند
شب های مانده پشت تاریخ سیاهم
خورشید و نوری در پَسِ فردا ندارند
مانند ابر نانجیبی چشم هایم
آبستن است اما نمی بارد به پایم
جز قحطی اندیشه دنیای توهم
چیزی به همراهش نیاورده برایم
دنبال کشف تازه می گردد حواسم
در لابلای پلک سنگین زمستان
دل مرده و تنها شدم در گور تاریخ
مثل بنای کهنه مانده در بیابان
پس داده ام عمری تقاص دیگری را
که در شبِ شهوت مرا آبستنم کرد
دنیا مرا آورده با رسم عجیبش
تا که شوم تکرار در آیینه ی درد
وقتی به دنیا آمدم با گریه هایم
مادر لبش وا شد به لبخند دروغین
من قد کشیدم تا بخیزد مثل کرمی
در نقطه نقطه خاطراتم زخم چرکین
از ترس و ناچاری همیشه مثل طفلی
عمری فقط پستان دنیا را مکیدم
هر چه زمین از من طلب کرد از سر لج
در پای او با ناگزیری ها چکیدم
چیزی نفهمیدم پس از عمری دویدن
با این که در ظاهر خودم را میرساندم
هر آرزویی را به هر شکلی که می شد
در اوج حسرت از وجودم می تکاندم
الاف و بیهوده سرم در لاک خود رفت
وقتی که جبر این نفس ها شد نصیبم
فکر رسیدن رفته بیرون از سر من
وقتی خودم هم با قدم هایم غریبم
باران نیا دیگر که در هر واپسینم
نم داده سقف آرزوهای بلندم
بگذار بعد از این همه دیوانه بازی
قدری میان گریه های خود بخندم...
محمد میرزازاده
@javaankavir
چهل سال است ما را خام کردهاست ادعای شیخ
در این ویرانه بارانی نبارید از دعای شیخ
چهل سال است میسوزند همچون شعلهٔ شمعی
و خاکستر به جا ماندهاست تنها زیر پای شیخ
مگر در خواب غفلت خفته بودی باغبان؟ آن روز-
که گلها زیر داس جهل شد پرپر برای شیخ
شب مردابمان با خواب نیلوفر نشد زیبا
که دائم میپریم از جای با فریادهای شیخ
ببین شوق بهار اینجا درون غنچه میمیرد
که هر گل سر کشید از خاک خواهد شد فدای شیخ
به پابوس شب و خاموشی مطلق نخواهم رفت
که من طوفانم، از جا میکنم صحن و سرای شیخ!
خرابی در خرابی بود و آتش سهم ما امّا
بسوزاند شبی هم آه ما مردم ردای شیخ!
#علی_رضا_جعفری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
در این ویرانه بارانی نبارید از دعای شیخ
چهل سال است میسوزند همچون شعلهٔ شمعی
و خاکستر به جا ماندهاست تنها زیر پای شیخ
مگر در خواب غفلت خفته بودی باغبان؟ آن روز-
که گلها زیر داس جهل شد پرپر برای شیخ
شب مردابمان با خواب نیلوفر نشد زیبا
که دائم میپریم از جای با فریادهای شیخ
ببین شوق بهار اینجا درون غنچه میمیرد
که هر گل سر کشید از خاک خواهد شد فدای شیخ
به پابوس شب و خاموشی مطلق نخواهم رفت
که من طوفانم، از جا میکنم صحن و سرای شیخ!
خرابی در خرابی بود و آتش سهم ما امّا
بسوزاند شبی هم آه ما مردم ردای شیخ!
#علی_رضا_جعفری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
👈هفتصد و بیست و دومین 👉
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅ساعت۱۷ 🕔
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
روز زنان!
#طنزیمات_ادبی
قصد کردم که برای زنِ شیرینسخنم
روز زن، دست به یککار جدیدی بزنم
جای الله و دوتا لنگهِ النگو، بدهم
دوسهتا لنگهء جوراب زنانه به زنم
تا تلافی بشود کادوی روز پدرم
داشت گرچه خطر اینکار ِ جدیدِ خفنم
روز زن آمد و دیدم که بزک کرده چُنین
"گُل خرزهرهء من گشته گل نسترنم"
پیش خود گفت که: یا آنتالیا میبَردم
یا که تبدیل به "بیامو" نماید لگنم
تا که جوراب درآوردم و دادم با عشق
او درآورد همانجا، در اُتاقش کفنم
گِردبادی شد و چرخید و به سمتم آمد
توی آن صحنه بِلرزید چُنان بید، تنم
چون زلیخا که دوید از پِیِ یوسف، بدوید
بِدرید آخرش از پس یقهء پیرهنم
او به سمت شکمم زد لگد و تیز کلنگ
که شکست از جُلویم لامپ ِ دوتا مهشکنم
گفت از این خانه بُرو گمشو و روزی برگرد...
که طلا میخری اندازهء وزنِ بدنم
گفتم آن لحظه به خود: من که حسابم پاک است
من که خالی ز دلار زِ ریال و تومنم
باید اوّل بکشم روی سرم جورابِ-
همسرم را، بروم بانک سپه را بزنم!
بعد با آن بخرم حلقه و سرویس طلا
ورنه سرویس شود از منِ شاعر دهنم
گرچه من مدّعیام بهر زنم "کوه کنم"
بهتر آنست دگر کوه که نه، دل بکنم
نه فقط ترک کنم منزلِ خود را از ترس
کُنم از ترس و غمِ مهریه، ترک وطنم
...
#محمود_برزین
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
#طنزیمات_ادبی
قصد کردم که برای زنِ شیرینسخنم
روز زن، دست به یککار جدیدی بزنم
جای الله و دوتا لنگهِ النگو، بدهم
دوسهتا لنگهء جوراب زنانه به زنم
تا تلافی بشود کادوی روز پدرم
داشت گرچه خطر اینکار ِ جدیدِ خفنم
روز زن آمد و دیدم که بزک کرده چُنین
"گُل خرزهرهء من گشته گل نسترنم"
پیش خود گفت که: یا آنتالیا میبَردم
یا که تبدیل به "بیامو" نماید لگنم
تا که جوراب درآوردم و دادم با عشق
او درآورد همانجا، در اُتاقش کفنم
گِردبادی شد و چرخید و به سمتم آمد
توی آن صحنه بِلرزید چُنان بید، تنم
چون زلیخا که دوید از پِیِ یوسف، بدوید
بِدرید آخرش از پس یقهء پیرهنم
او به سمت شکمم زد لگد و تیز کلنگ
که شکست از جُلویم لامپ ِ دوتا مهشکنم
گفت از این خانه بُرو گمشو و روزی برگرد...
که طلا میخری اندازهء وزنِ بدنم
گفتم آن لحظه به خود: من که حسابم پاک است
من که خالی ز دلار زِ ریال و تومنم
باید اوّل بکشم روی سرم جورابِ-
همسرم را، بروم بانک سپه را بزنم!
بعد با آن بخرم حلقه و سرویس طلا
ورنه سرویس شود از منِ شاعر دهنم
گرچه من مدّعیام بهر زنم "کوه کنم"
بهتر آنست دگر کوه که نه، دل بکنم
نه فقط ترک کنم منزلِ خود را از ترس
کُنم از ترس و غمِ مهریه، ترک وطنم
...
#محمود_برزین
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
تقدیم به نگاهی که در هر ورق تاریخ
با حسرت رهایی اش را به انتظار نشسته است
گم شد شبیه سوزنی در کوهی از کاه
حقش همیشه در نبردی نابرابر
تسلیم افکاری شده از بدو خلقت
که روزگارش را سیه کرده مکرر
چشمان لبریز از غمش دارد حکایت
از خستگی هایی که مانده در وجودش
اما نلرزیده چرا عرش خدا با
آهی که جاری می شد از بغض کبودش!
در شعله ی تبعیض می سوزد پیاپی
با این همه قانونِ در قرآن نوشته
ارثیه اش ناچیز و خونش بی بها شد
وقتی تمام قصه را انسان نوشته!
با سادگی در حین بازی مثل طفلی
از حیله و نیرنگ بعضی ها کلک خورد
هر جا لبش وا شد برای اعتراضی
با حجمه های ظالمانه هی کتک خورد
در کارگاه فتنه ی قدرت پرستی
زن بودنش تنها شده ابزار شهوت
عرضه شده مانند کالا تا دمادم
رونق بگیرد با تنش بازار شهوت
با این تفکرهای پوسیده بگویید
آیا به جایی میرسد فریاد زن ها
ای کاش می شد با غروب بی طلوعی
پایان بگیرد قصه ی نامردِ من ها
محصول چشمش روی دستش می چکد تا
جاری شود در ربنای هر قنوتش
دنیایی از آوارگی را می توان دید
در زخم های مانده از حجم سکوتش
دیگر ندارد آرزوی سبزی دشت
وقتی زمستان آیه آیه شد مقدر
فرقی ندارد آسمان دست که باشد
وقتی پریدن می شود جرم کبوتر
بر دین تان می خندد از بس که نوشتید
جنت فقط در زیر پای مادران است
با وعده ها می سازد و فهمیده دیگر
آینده هم همواره سهم دیگران است
بالا بیاور از گلویت هرچه مانده
وقتی نمی سازد دلت با خورده هایت
در هر نزاعی دیده ام که ناسزاها
سهم تو می شد با تمام مرده هایت...
محمد میرزازاده
@javaankavir
با حسرت رهایی اش را به انتظار نشسته است
گم شد شبیه سوزنی در کوهی از کاه
حقش همیشه در نبردی نابرابر
تسلیم افکاری شده از بدو خلقت
که روزگارش را سیه کرده مکرر
چشمان لبریز از غمش دارد حکایت
از خستگی هایی که مانده در وجودش
اما نلرزیده چرا عرش خدا با
آهی که جاری می شد از بغض کبودش!
در شعله ی تبعیض می سوزد پیاپی
با این همه قانونِ در قرآن نوشته
ارثیه اش ناچیز و خونش بی بها شد
وقتی تمام قصه را انسان نوشته!
با سادگی در حین بازی مثل طفلی
از حیله و نیرنگ بعضی ها کلک خورد
هر جا لبش وا شد برای اعتراضی
با حجمه های ظالمانه هی کتک خورد
در کارگاه فتنه ی قدرت پرستی
زن بودنش تنها شده ابزار شهوت
عرضه شده مانند کالا تا دمادم
رونق بگیرد با تنش بازار شهوت
با این تفکرهای پوسیده بگویید
آیا به جایی میرسد فریاد زن ها
ای کاش می شد با غروب بی طلوعی
پایان بگیرد قصه ی نامردِ من ها
محصول چشمش روی دستش می چکد تا
جاری شود در ربنای هر قنوتش
دنیایی از آوارگی را می توان دید
در زخم های مانده از حجم سکوتش
دیگر ندارد آرزوی سبزی دشت
وقتی زمستان آیه آیه شد مقدر
فرقی ندارد آسمان دست که باشد
وقتی پریدن می شود جرم کبوتر
بر دین تان می خندد از بس که نوشتید
جنت فقط در زیر پای مادران است
با وعده ها می سازد و فهمیده دیگر
آینده هم همواره سهم دیگران است
بالا بیاور از گلویت هرچه مانده
وقتی نمی سازد دلت با خورده هایت
در هر نزاعی دیده ام که ناسزاها
سهم تو می شد با تمام مرده هایت...
محمد میرزازاده
@javaankavir
بلاهت، وقاحت، شقاوت، غرور
همین بود، آن آرمانشهرِ دور
به جز قصههای دروغِ دراز
نخواندیم در این کتابِ قطور
ندیدیم با وعده مردِ عمل
نتابید از نامِ خورشید، نور
نداریم بر میلِ خود اختیار
ارادت به جبر است و ایمان به زور
رهِ زنده ماندن یکی بیش نیست
روشهای مُردن ولی چند جور
زمانه به کامِ کسانی رواست
که از شرّشان رفت باید به گور
دل از یادشان میشود ریشریش
تن از شکلشان میشود مورمور
شده مدفنِ باده چاهِ وَحَل
شده مسکنِ بول، جامِ بلور
عجب نیست در گرگ و میشی چنین
بیفتد به تنبانمان مار و مور
"شرافت شرافت" کند دزدِ شهر
"بصیرت بصیرت" کند موشِ کور
در این روزهایی که از ترسِ مرگ
نشستیم ما ساکتانِ صبور،
دعا کن به لطفِ چنین محشری
بخیزند از جای اهلِ قبور...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
همین بود، آن آرمانشهرِ دور
به جز قصههای دروغِ دراز
نخواندیم در این کتابِ قطور
ندیدیم با وعده مردِ عمل
نتابید از نامِ خورشید، نور
نداریم بر میلِ خود اختیار
ارادت به جبر است و ایمان به زور
رهِ زنده ماندن یکی بیش نیست
روشهای مُردن ولی چند جور
زمانه به کامِ کسانی رواست
که از شرّشان رفت باید به گور
دل از یادشان میشود ریشریش
تن از شکلشان میشود مورمور
شده مدفنِ باده چاهِ وَحَل
شده مسکنِ بول، جامِ بلور
عجب نیست در گرگ و میشی چنین
بیفتد به تنبانمان مار و مور
"شرافت شرافت" کند دزدِ شهر
"بصیرت بصیرت" کند موشِ کور
در این روزهایی که از ترسِ مرگ
نشستیم ما ساکتانِ صبور،
دعا کن به لطفِ چنین محشری
بخیزند از جای اهلِ قبور...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir