شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قطعه ای از سخنرانی "در ستایش ادبیات" به مثابه راهی برای مبارزه با استبداد.
#مصطفی _مهر_آئین

@javaankavir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک،
اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
من از اینجا چه میخواهم،
نمیدانم
امید روشنائی گرچه در این تیرگیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه میرانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی
گل بر می‌افشانم..
#فریدون_مشیری

این هم در جواب اون خانمی که گفت اگر مثل ما فکر نمیکنید برید..
@javaankavir
هرکه شد خام، به‌صد شعبده خوابش کردند
هر‌که در‌ خواب نشد، خانه خرابش کردند...

بازی اهل سیاست که فریب‌ست و دروغ
«خدمتِ خلقِ ستمدیده» خطابش کردند...

اول کار بسی وعده‌ی‌ِ شیرین دادند
آخرش تلخ شد و نقشِ بر ‌آبش کردند...

آنچه گفتند شود سرکه‌یِ نیکو و حلال
در نهانخانه‌یِ تزویر، شرابش کردند...

پشت دیوار خری داغ نمودند و به ما
وصفِ آن طعم دل‌انگیز کبابش کردند...

سال‌ها هرچه که رِشتیم به امّید و هوس
بر سرِ دارِ مجازات، طنابش کردند...

گفته بودند که سازیم، وطن همچو بهشت
دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند...

زِ که نالیم که شد غفلت و نادانیِ ما
آنچه سرمایه‌یِ ایجاد سرابش کردند...

لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم
گرچه خرسندی و تسلیم، حسابش کردند...

#فرخی_یزدی

🍀 @javaankavir
#غزل_تازه

نشنید نعره‌های صریح و شمرده را
صدگونه آرزوی به آتش سپرده را

چشمش ندید در کفِ صد رنگِ کوچه‌ها
نعشِ نحیفِ دخترکِ تیر خورده را

کُشتن علاجِ کینه‌اش از مردمان نبود
دربند کرد مادرِ فرزند مُرده را

از لابلای پنجه‌ی خود عاقبت چشید
تلخابِ این جماعتِ درهم فشرده را

شفّاف گفتمش، ولی از آینه چه سود
آنکس که روی خویشتن از یاد بُرده را؟
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir
‍ گاه با زور و بلا، گاهی به دعوت می‌برند
آشنایانِ مرا هردم به غربت می برند

روحِ مصحف را به نام دین به آتش می‌کشند
آبروی خلق را با قصد قربت می‌برند

خیمه‌ی اخلاق را بی پایه برپا می‌کنند
وز به خاک افتادنش هربار لذت می‌برند

با شقاوت می کُشند و بعد با قصد شفا
از مزار کشتگانِ خویش تربت می‌برند!

مردم سرگشته را در گرگ و میشِ روزگار
با معائیرِ هدایت سوی ظلمت می‌برند

هردم از یارانِ خود از پشت خنجر می‌خورند
رنج‌ها در بازی خونینِ قدرت می‌برند

از لجاجت، راست قامت، بارِ "کج فهمی" به دوش
تا قیامت... تا قیامت... تا قیامت... می‌برند!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری

@javaankavir
👈هفتصد و هیجدهمین 👉

جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


ساعت۱۷ 🕔

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
بازگویم اين سخن را گرچه گفتم بارها
می نهند این خائنین بر دوش ملّت، بارها

پرده‌های تار و رنگارنگی آید در نظر
لیک مخفی در پس آن پرده ها، اسرارها

مارهای مجلسی دارای زهری مهلکند
الحذر! باری از آن مجلس که دارد مارها

دفع این کفتارها ، گفتار نتواند نمود
از ره کردار باید دفع این کفتارها

کشور ما پاک کِی گردد ز لوث خائنین
تا نریزد خون ناپاک از در و دیوارها؟!

مزد کار کارگر را دولت ما می‌کند
صرف جیب هرزه ها، ولگردها، بیکارها

از برای این همه خائن بُود یک دار، کم
پُر کنید،این پهن میدان را ز چوب دارها

دارها چون شد به پا با دست کین بالا کشید
بر سر آن دارها، سالار ها، سردار ها

فرخی، این خیل خواب آلوده، مست غفلتند
این سخن ها را بباید گفت با بیدارها

۱۳۰۱ طوفان

#فرخی_یزدی

◼️ @javaankavir
عقوبت

تیر بلا به جان شما نیز می‌رسد
نوبت به امتحان شما نیز می‌رسد

یک آشیان از آتشتان در امان نماند
آتش به آشیان شما نیز می‌رسد

آن داغ‌ها که روی دل ما گذاشتید
دودش به دودمان شما نیز می‌رسد

ای خیلِ راهزن که به دنیای ما زدید
رهزن به کاروان شما نیز می‌رسد

ما را به هفت‌خوانِ فلاکت کشانده‌اید
نوبت به هفت‌خوان شما نیز می‌رسد

هان ای سپاهِ فیل! ابابیلِ بی‌شمار
دارد به آسمان شما نیز می‌رسد

سرنیزه‌ای که سینه‌ی ما را شکافته
تا مغزِ استخوان شما نیز می‌رسد

چیزی شبیهِ آنچه در آن جامِ زهر بود
کم‌کم به استکان شما نیز می‌رسد

ما سبز می‌شویم در این خاکدان ولی
آفت به بوستان شما نیز می‌رسد

ای راویانِ قصه‌ی ضحاکِ ماردوش
پایان داستان شما نیز می‌رسد

#شروین_سلیمانی
@ShervinSoleimani
کدامین نقطه در کانون پرگار است
که این گونه مدارِ ما گرفتار است!

زمین می چرخد و در حیرت از اینکه
چرا آدم همیشه غرق تکرار است

همه تاریخ ما می نالد از جایی
که میهن عرصه ی جولان کفتار است

میان این همه افکار پوسیده
شکنجه می شود ذهنی که بیدار است

اگر ساز مخالف زد کسی اینجا
بدون شک جوابش موج رگبار است

جدا از آسمان و غرش موشک
زمان آشفته از فریاد نیزار است

به هر سمتی نظاره می کنی افسوس
نسیم مرده ای در زیر آوار است

همه آماده ی تشیع گل بودیم
اگرچه قصه های مرگ بودار است

به خونخواهی نشسته باور مردم
که فصل تازه ای از جنگ مختار است

 بترس ای دیو خونریز از نژادی که
سر آزاده هایش بر سر دار است..

محمد میرزازاده
@javaankavir
من را به دستان خدا نسپار
وقتی هوالرحمان من او نیست
وقتی خدا با رنج همدست است
وقتی که دستان خودش خونی است

من را به دستان خدا نسپار
وقتی جهان یک هرزه ی زیباست
وقتی که آغوشش برای غیر
وقتی غمش بر شانه های ماست

من پیرمردی مانده از کوچم
ته مانده‌ی خاکستری روشن
من نامه ای در جیب یک سرباز
من گریه روی شانه ی دشمن

من نسل تیپا خورده از هر سو
من آخرین اعدامی بر دار
من آخرین لبخند یک بیمار
من را به دستان خودت بسپار
این آخرین تصویر یک رؤیاست..
#رویا_ابراهیمی

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید

@javaankavir
👈هفتصد و نوزدهمین 👉

جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


ساعت۱۷ 🕔

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
#گزارش
۴ بهمن ۹۸
هفتصد و نوزدهمین جلسه‌ی
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹

با تشکر از حضور گرم تمامی دوستان در عصر جمعه‌ی زمستانی❄️🌷

@JavaanKavir
ویرانه بود کون و مکانی که ساختیم
سلاخ‌خانه بود جهانی که ساختیم

نفرین چند مادر فرزندمرده بود
مجموعه‌ی زمین و زمانی که ساختیم

ننگ بزرگ گسترهٔ کائنات ماست
این شیئ متصل‌به‌دهانی که ساختیم

کُشت و درید و برد و به آتش کشید و خورد
انسان نبود این حیوانی که ساختیم

#علی_اکبر_یاغی_تبار

◼️ @javaankavir
#داستان کوتاه

ذهنم از گذشته های دور درگیر بود 
همه می دونستن به جز ما!!
به خدا تازه فهمیدم مقصر ما هستیم
وگرنه عمراً شاکی نمی شدم. دقیقاً یادم نیست از کی تصمیم گرفتن تابلو رو سر در ساختمان نصب کنن.
انجمن حمایت از.....
ولی هر چی بود خوب بود. حداقل دلخوش می شدیم و خیره به آدم هایی که تو ساختمون رفت و آمد داشتن. جلسات پی در پی ادامه داشت و گاهی هم اخبار به بیرون درز می کرد. ما هم چهار چشمی منتظر تصمیم گیری ها بودیم. منم گاهی فضولی هام گل می کرد و از پشت پنجره سرک می کشیدم و بیشتر خیره می شدم به آقایی که پشم های ريشش به خانواده ما شباهت بیشتری داشت.
خلاصه باید واقعیت روشن می شد و مجرم معرفی می شد.
از ماشین خریدن حاج رجب تا تصادفش؛
از سنگ بنای مسجدی که آقا تقی گذاشت تا افتادنش از داربست؛ از جشن تولد آقای ژن بهتر تا افتتاح کارخونش؛
از حوزه رفتن مش روح الله تا سفر عتبات عالیه اش؛
از دل پیچه علی آقا تا درد بیضه هاش؛
دقیقاً مو به مو همه بررسی شد.
متاسفانه بیانیه خونده شد و هر بار یکی از ما باید تاوان آقایون را می‌دادیم. دیگه هیچ اعتراضی هم پذیرفته نبود. هر موقع کم می آوردند، شیخی که ريشش از همه بلندتر بود، کتابش رو باز می کرد و چند تا کلمه عربی می خوند و بعد می گفت:
«خدا به ابراهیم گفته گوسفند قربانی کن...»
حالا سال ها از اون جریان ها گذشته، جلسات ادامه داره و هر بار یکی از ما رو با دندون های روکش طلاشون پذیرایی می کنند. هر سال دستمالی هم به تابلو می کشن که یادی از حقوق ما کرده باشن و از همه مهمتر، مبادا مسیر گم بشه و دیرتر بیان سراغ ما.
از این به بعد واقعاً نمی‌دونم دیگه گوسفند باشم یا نه! فقط خوب فهمیدم یک نفر راست می گفت. اونم خان ده بالایی بود. هر موقع ما رو می‌دید دستی به سر و کله‌ی ما می کشید و می گفت: «کبابی ازتون درست کنم که بو و دودش ده تا آبادی رو بگیره..»

#محمد_میرزازاده

@javaankavir
تدبیر را روزی به هامون ها کشیدیم
تکبیر را پای تریبون ها کشیدیم

وقتی طلب کردیم حق و سهم خود را
گویی که موز از دست میمون ها کشیدیم

بعد از غم خونریزهای پست و نامرد
هر محنتی بوده است از خون ها کشیدیم

گیرم ولیعهدان رضا باشند اما
ما هرچه بود از دست مأمون ها کشیدیم

با اینکه آمد برلبان ما چراها
رنجی که ما بردیم از چون ها کشیدیم

ضحاک ها آزاد در حال فسادند
ما بند بر دست فریدون ها کشیدیم

درد خماری حاصلش بوده است یک عمر
پس دست از درمان افیون ها کشیدیم

از یادشان لیلا نخواهد رفت هرچند
زندان به دور قلب مجنون ها کشیدیم�

#مجید_مردادی

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹

@javaankavir
"حلزون!"

چندیست که اُسطوره ی من یک حلزون است
زیرا که پدرسوخته استادِ فنون است!

از هر طرفی تحتِ فشارش بگذارند
عکس العملِ رسمیِ ایشان خفه خون است!

با دغدغه ی راست و چپ کار ندارد
زیبنده ترین ارزش او حفظِ شئون است!

یک شهر کشیده ست سَر از پنجره بیرون
این خویش کِش! امّا مُتمایِل به درون است!

دارنده ی یک خانه ی خالیست در این وضع
این سطحِ رفاه از همه ی شهر فزون است!

تا می خورَد از شاخه ی بالاییِ ما برگ
از یکصد و دَه نوع بلا نیز مصون است!

حتماً خبری دارد از آینده که اینجور
چسبیده به اوضاعِ هَشَلهَفتِ کنون است!

با سرعتِ کم گرمِ صعود است همیشه
حالا بگذارید بگویند زبون است!

هر کس که به اسطوره ی من خُرده بگیرد
تا روز قیامت به دوتامان مدیون است!

#شروین_سلیمانی
@javaankavir
👈هفتصد و بیستمین 👉

جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


ساعت۱۷ 🕔

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
میانِ گلّه، قوچ و میش پرواری نمی‌بینم
از این‌رو در کمین هم گرگِ خونخواری نمی‌بینم

به روی دامِ این دنیا، منم آن دانه‌ی تنها
صدای قارقاری هست و منقاری نمی‌بینم

همین تا بال وا کردم، به دیوارِ قفس خوردم
جهان بی منطق‌الطّیر است، عطاری نمی‌بینم

نمی‌خواهم به زیر برف پنهانش کنم اما
سرم روی تنم سنگین شده، داری نمی‌بینم

به تنها دوستم گفتم: تو هم نوری نمی‌بینی؟!
به دستان چشمِ خود مالید و گفت: آری نمی‌بینم!

به دیدارم بیا ای مرگ! مدّت‌هاست بیمارم
به جز این زندگی بر دوش خود باری نمی‌بینم

به غیر از سرفه‌های خشک و چشمانِ ترم، یک تن
بر این بالینِ شاعر کُش پرستاری نمی‌بینم!

در این سرما دلم گرم است ویروسی به تن دارم
که با صد ذرّه‌بین می‌گردم و یاری نمی‌بینم!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@javaankavir
گل می کند وقتی که غنچه از لبانت
من در خیالم می مکم شهد دهانت

در خواب و رؤیا مثل گیسویی پریشان
من خسته می اُفتم به روی بازوانت

هم محو می گردم میان هر نگاهت
هم غرق در امواج رود بیکرانت

من منتظر شاید بگویی دارمت دوست!
ای کاش بگشایی کمی قفل زبانت

حالا که سرگرمی به دنیای درونت
بیرون نکن دیوانه ای را از جهانت

لم داده ای بر خاطراتم، تشنه ی من
باشد بفرما عشق عاشق نوش جانت...

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹

#محمد_میرزازاده
@javaankavir
"آشفته‌بازار"

از مجموعه شعر طنز #نیشدارو

خبرهای‌نه‌چندان خوبی از اخبار در‌ رفته
که‌می‌گوید‌حساب‌از دستمان‌این‌بار در‌ رفته

دُلار و مِلک و سکّه می‌رود بالا همینجوری خدایی کنترل از دستمان انگار در رفته

گرانی‌چون خَرِ  رَم کرده در بازار می‌تازد
و هر کس جیبِ او خالی‌ست از بازار در رفته

نه تنها پَر کشیده مرغ و ماهی از بساطِ ما
که نان هم پَر درآورده ست و بِالاِجبار در رفته

اگر سر دسته‌ی‌اصحابِ کهف آید به نانوایی
یقـیناً بی‌خیالِ نان شده، تا غار در رفته

یکی می‌گفت در اخبار: چندان هم گرانی نیست!
طرف انگار که از دوره‌ی قاجار در رفته

دوباره بستری شـد اقتصادِ  رو به موتِ ما
ولی این دفعه دکتر آمده، بیمار در رفته!

فرارِ مغزها از ترس دیگِ ‌کلّه‌پَزها نیست
از این‌مرداب حتی مرغ ماهیخوار در رفته!

یکی بالا کشیده چند میلیاردی از این مردم
و با  پروازِ "ایران‌اِیر"  از انظار در رفته

به جز ب-جیم و سین-کاف وخودِ ف-عین که گیرند
الف -نونی که بوده با همه همکار در رفته!

در این آشفته بازاری که صدها پاسبان دارد
تریلی با طلاها و شـُـتُر با بار در رفته!

یکی مانند من دائم حسابِ بانکی‌اش صفر است
یکی صفرِ حسابش از سه‌تا اعشار در رفته

برای ما که دائم زیر خطِّ فقر جا داریم
ثُـباتِ زندگی مثلِ کِشِ شلوار در رفته

اگر جُفتک زَنَد خر یا بگیرد گاز، مجرم نیست!
گناه از ماست که از دستمان افسار در رفته‌

سرودم بیت آخر را و حذفش کردم از ترسم
دو تا مصراع از پایان این طومار در رفته!

#شروین_سلیمانی
@javaankavir
آن بید بی برم که ثمر جز تبر نداشت
یک سایه بان که رهگذری زیر سر نداشت

یا آن کبوتری که به همراش نامه ای
وقتی رسید مقصد،بر پا خبر نداشت

برجی بلند بر سر باروی کهنه ای
در قلعه ای که دور وبرش جای در نداشت

سرباز، مانده بود یکّه وپا پس نمیکشید
غیرت که داشت، نیزه وشمشیر اگر نداشت

فرقی نمیکند قفس باز وبسته، بر
مرغی که شوق پرزدنش بود، پر نداشت

چشمم به در که پا پگذارند در دلم
پا بر دلم گذاشت یکیشان و برنداشت

#مرتضی_حسنی
@javaankavir