شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
◼️
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

#احمد_شاملو

🌱 @javaankavir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئو #مرهم
هنرمندی کوچک از کاشان
دیار سهراب سپهری
مهزیار رزاقی

@javaankavir
💠
دستی که برایِمان کفن می دوزد
شمعی به مزارِمان نمی افروزد

چندیست به حال و روزِ ایرانِ عزیز
چنگیزِ مغول نیز دلش می سوزد!

#شروین_سلیمانی

@javaankavir
.
از سقف نم‌کشیده‌ی زندان‌ها
ماشین چرخ کردنِ انسان‌ها
فریاد ناتمامِ خیابان‌ها
خون بود توی حنجره‌ی تاریخ

من شعله‌ی رسیده به بنزینم
چیزی به‌غیر درد نمی‌بینم
پروانه‌ای‌ست در دل غمگینم
چسبیده بر صلیبِ خودش با میخ

مردم نگاه کرده و خاموشند
در فکر نان و بستر و آغوشند
خون است توی جام که می‌نوشند
با تکّه‌هایی از جگرم بر سیخ

از خاطرات مبهمی از شادی
از بغضِ در گلو که فرو دادی
از عشق می‌نویسم و آزادی
با ناخنِ کشیده شده از بیخ

#فاطمه_اختصاری
🌱 @javaankavir
خواستند ما را
دفن کنند؛

غافل از این که
ما بذر بودیم...!

منسوب به #ارنستو_چگوارا

🌱 @javaankavir
👈هفتصد و یازدهمین 👉

📃جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


ساعت۱۷ 🕔

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
شهیار قنبری – لالا لا لا
لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله

هنوزم تیر و ترکش قلب‌و می‌شناسه
هنوز شب زیر سرب و چکمه می‌ناله

نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی‌بینی نشسته گولّه تو سینه

آخه بارون که نیست، رگبار باروته
سزای عاشقای خوب ما اینه

نترس از گولّه‌ی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من

اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دل نازک خسته، گل پرپر

نگو بادِ ...، پرپرت کرده
دلاور، قد کشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابرِ بی‌بارون نمی ذاره

مثِ یارِ دلاور نشکن از دشمن
ببین سر می‌شکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن هم‌صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتّی با همدیگه بد باشیم

کتابای سفید‌و دوره می‌کردیم
که فکر شب‌کلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب، هزار مهتاب!
نگو کو تا دوباره بپّریم از خواب!

بخون با من نترس از گولّه‌ی دشمن
بیا بیرون ، بیا بیرون از این مرداب

نگوی تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صدتا گره داره

به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمیاره

نخواب وقتی که هم‌بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره

بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من ، بیا تا من، نگو دیره

سکوت شیشه‌های شب، غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره

عزیز جمعه‌های عشق و آزادی
کلاغ‌پر‌بازی با تو عالمی داره

نخواب ای حسرت صبح گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم

نخواب رو پالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو، کم داره پروانه
لالا لالا دیگه بسه! گل لاله!


#شهیار_قنبری
🌱 @javaankavir
ای داغ ننگ خورده به چين جبينتان
دلگيرم از قرائت معکوس دينتان

آيينه با نگاه شما سازگار نيست
سوگند می‌خورم به کتاب مبينتان

خود را اگر به ديده‌ی تاريخ بنگريد
زشت است پيش آينه زيباترينتان

محدوده‌ای ميان دو انگشت بيش نيست
جغرافيای عينک نزديک‌بينتان

فردا به نانوشته‌ی تاريخ مي چکد
خون امير ديگری از آستينتان

آنگاه شرمسار و سرافکنده می‌شود
تاريخ از تداعیِ حمام فينتان

انگيزه‌ای برای غزل‌هاي تازه نيست
وقتي به ناسزا نسزد آفرينتان

حالا که اختلاف هوا با سليقه‌هاست
بايد مهاجرت کنم از سرزمينتان

#محمد_سلمانی

@javaankavir
ما بیعتِ گرگ و میش را هم دیدیم
همراهیِ تاج و ریش را هم دیدیم

آنقدر نمُردیم در این کُفرستان
تا شمرِ زمانِ خویش را هم دیدیم..

#شروین_سلیمانی

@javaankavir
ﺳﺮﮔﺬﺷﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﯼ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ

ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﻭ ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺷﺖ. ﺩﻭﺗﺎ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﯾﻜﯽ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﻛﺘﺮ ﺍﺣﻤﺪ ﻣﺘﯿﻦ ﺩﻓﺘﺮﯼ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺩﺭﺣﺎﺩﺛﻪﯼ ﻫﻮﺍيي اﯾﺮﺍﻥ ﺍﯾﺮ ﻧﺰﺩﯾﻚ ﺗﻬﺮﺍن درﺑﻬﻤﻦ ۱۳۵۸ ﭘﺮﻭﺍﺯﻣﺸﻬﺪﺗﻬﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻟﺸﮕﺮﮎ ﺍﺯﺑﯿﻦﺭﻓﺖ، ﺩﻭﻣﯽ ﺿﯿﺎﺀ ﺍﺷﺮﻑ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﯼ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺳﻮﻣﯽ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﺍﺳﺖ. ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺫﻛﻮﺭ ﺩﻛﺘﺮﻣﺼﺪﻕ ﻏﻼﻣﺤﺴﯿﻦ ﻭ ﺍﺣﻤﺪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻏﻼﻣﺤﺴﯿﻦ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭﺍﺣﻤﺪ ﺗﺎ ﻣﻌﺎﻭﻧﺖ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭﺍﻣﺎ ﺳﺮﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﻛﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻛﻮﺩﺗﺎﯼ 28 ﻣﺮﺩﺍﺩ ﺩﭼﺎﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺭﻭﺣﯽﺷﺪﯾﺪ ﺷﺪ.
ﺩﻛﺘﺮﻣﺼﺪﻕ ﺗﺎ ﻭﺍﭘﺴﯿﻦ ﺩﻡ ﺣﯿﺎﺕ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﺑﻮﺩ ﻭﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻛﺮﺩ ﻛه ﻣﻮﺍﻇﺐ ﻭﯼ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﺗﺎﻣﻮﻗﻌﯽ ﻛﻪ ﺩﻛﺘﺮﻏﻼﻣﺤﺴﯿﻦ ﻭ ﺍﺣﻤﺪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻭﯼ ﺣﯿﺎﺕ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭﻫﺰﯾﻨﻪﯼ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍﺗﺎﻣﯿﻦ ﻣﯽﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ،ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﻣﻠﯽ ﻭ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ،ﺗﻨﻬﺎ ﻭﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻭﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭﮔﻮﺷﻪ ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﺳﻮئیس ﺩﺭﻣﯿﺎﻥ ﻋﺪﻩﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺑﺎﻫﺰﯾﻨﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﺳﻮﯾﺲ ﺑﻪ ﺳﺮﻣﯽﺑﺮﺩ، ﺯﻫﯽ ﺗﺄﺳﻒ.
ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﯾﺪﺍﺭﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﻧﺎﻣﻪﺍﯼ
ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﺪ :
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﯾﻚ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺩﻟﺴﻮﺧﺘﻪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻧﺰﺩﯾﻚ ﺑﺎ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ،ﺑﻪ ﺷﺮﺡ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻡ.
ﺩﺭﺟﺴﺘﺠﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﺼﺪﻕ، ﺩﺭ ﺳﻮﯾﺲ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﺭﺍﭘﯿﺪﺍﻣﯽﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻥ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﯽﻛﻮﺷﻢ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﻛﺴﺐ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﻭﯼ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﻣﺼﺪﻕ،ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻭﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻣﻠﯽ،ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻧﻮﺷﺎﺗﻞ، ﺑﻪ ﻫﺰﯾﻨﻪﯼ ﺩﻭﻟﺖ ﺳﻮﯾﺲ ﺩﺭﻧﻬﺎﯾﺖ ﻓﻘﺮ ﻭﺗﻨﮕﺪﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽﺩﻫﺪ.
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺎ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﺣﯽ ﺗﻤﺎﺱ ﻣﯽﮔﯿﺮﻡ. ﺑﺎ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﻛﻪ ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ:”ﭼﻪ ﻧﺴﺒﺘﯽ ﺑﺎ ﻭﯼ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ " ﻣﯽﻛﻮﺷﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﻫﻢ ﻛﻪ "ﭘﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻧﻮﯼ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪ ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﻣﻠﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﻭﺧﺪﻣﺎﺕ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻛﺸﻮﺭﺵ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯﺧﺎﻃﺮ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽﺭﻭﺩ ﻭﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ " ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺍﺳﺘﻬﺰﺍﺀ ﺁﻣﯿﺰ ﻣﯽﺧﻨﺪﺩ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻣﻠﯽ ﺳﺮﺍﻍ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﻧﺪ ﻭﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﭘﺰﺷﻚ ﻣﻌﺎﻟﺞ ﻭﯼ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﮕﯿﺮﻡ. ﭘﺲ ﺍﺯﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩﯼ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﯽﺩﻫﺪ. ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻫﺎﯾﯽ ﻻﺯﻡ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻬﯿﻪ ﻛﻨﻢ ﻭﻗﺮﺍﺭ ﺳﺎﻋﺖ 5 ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﺭﺍﻣﯽﮔﺬﺍﺭﻡ.
ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ ﻣﯽﺭﻭﻡ. ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﭼﻪ ﻛﺴﯽ ﺁﻣﺪﻩﺍﻡ. ﺩﻛﺘﺮ ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺩﺳﺘﻮﺭﺍﺗﯽ ﻣﯽﺩﻫﺪ
ﭼﻨﺪﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺑﺎ ﺑﺎﻧﻮﯾﯽ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﻦ 60ﺗﺎ 70 ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﺪ،ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﻭﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽﻛﻨﻢ. ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﻛﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﻣﺼﺪﻕ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﺎﻃﺮﻩﯼ ﻓﺪﺍﻛﺎﺭﯼﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻜﺮﺩﻩﺍﻧﺪ. ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ: "ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﻨﯿﺪ ﯾﺎﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ؟" ﭘﺎﺳﺦ ﺭﺍﺑﻪ ﺍﻭ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭ ﻣﯽﻛﻨﻢ. ﺧﺪﯾﺠﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻛﺘﺮﻣﺼﺪﻕ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ. ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻠﯽ ﺭﺍﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻛﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﺍﮔﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ. ﺍﻣﺎﻓﻘﻂ ﺗﺸﻜﺮﻣﯽﻛﻨﺪ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﻟﺤﻈﻪ ﺑﯽآﻧﻜﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﯾﺎﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩﺑﺎﺷﺪ،ﻓﻘﻂ ﯾکﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﺸﻜﺮﻣﯽﻛﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯿﺮﻭﻥ میرﻭﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ،ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﺪ ﻭﺷﻤﺮﺩﻩ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ "ﺻﺪ ﻭﻫﻔﺪﻩ " ﺑﻌﺪ ﺧﺪﺍ ﺣﺎﻓﻈﯽ ﻣﯽﻛﻨﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﭘﺲ ﻣﯽﺩﻫﺪ. ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ "ﻣﮕﺮ ﮔﻞ ﺩﻭﺳﺖﻧﺪﺍﺭﯾﺪ؟ " ﭘﺎﺳﺨﺶ ﻓﻘﻂ ﺗﺸﻜﺮ ﺍﺳﺖ. ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺳﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ.ﺯﯾﺮﺍ 49 ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻩ ﯼ ﻣﺼﺪﻕ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻣﻠﯽ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺑﻮﺩﻩﺍﯾﻢ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﻫﺎ ﻛﺮﺩﻩﺍﯾﻢ ﻭﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﻚ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﻛﺮﺩﻩﺍﯾﻢ ".
ﺑﺎ ﺑﻐﻀﯽ ﺟﺎﻧﺴﻮﺯ ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﻡ، ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﻢ. ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ": ﭼﻪ ﺷﺎﻧﺴﯽ "!
ﺍﺯﻋﻠﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﺵ ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ ﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻏﺎﺭﺕ ﻣﻨﺰﻝ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ 28 ﻣﺮﺩﺍﺩ 32 ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺷﺪﻥ، ﭼﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﻭﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ،ﺩﭼﺎﺭ ﺍﺧﺘﻼﻝﺭﻭﺍﻧﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ.
ﺍﺯﺍﯾﻦ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯾﺶ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﺄﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺍﻭ ﻣﺜﻞﭘﺘﻜﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﻓﺮﻭﺩ ﻣﯽآﯾﺪ.ﻫﯿﭻ ﻛﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﯼ ﭘﻮﻟﯽ ﻧﻤﯽﻓﺮﺳﺘﺪ ". ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﻀﺎﯼﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﯼ ﺍﻭ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﻣﺎﺑﻪ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍن اﻃﻼﻉ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﻛﻪ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺗﺄﻣﯿﻦ ﻛﻨﻨﺪ،ﻭﻟﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ ﻭﭘﺎﺳﺨﯽ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ. ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺭﺳﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﻭﯼ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ ﺣﺪﻭﺩ ﺻﺪ ﻓﺮﺍﻧﻚ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻭﯼ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﺩ ﺗﺎ ﺍﮔﺮ ﭼﯿﺰﺧﺎﺻﯽ ﻻﺯﻡ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻬﯿﻪﻛﻨﺪ " ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯽﻛﻨﺪ ﻣﻦ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﯽﻛﻨﻢ " ﺍﯾﺮﺍﻥ ﯾﻚ ﻛﺸﻮﺭﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ ﻭﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﯾﻚ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ 6 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻓﺮﺍﻧﻜﯽ ﺩﺭ ﮊﻧﻮ ﻣﯽﺳﺎﺯﺩ،ﻭﻟﯽ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﯼ ﯾﻚ بیماﺭ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ. ﻣﮕﺮ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽﮔﻮﯾﯿﺪ ﭘﺪﺭ ﻭﯼ ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟"!
ﺑﺎ ﻗﻠﺒﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺍﺯ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺧﺎﺭﺝ‌ ﻣﯽﺷﻮﻡ. ﻛﻨﺎﺭ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﭼﺸﻢ ﻣﯽﺩﻭﺯﻡ. ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣردی میهن پرست. مردی که نفت را ملی کرد...

@javaankavir
👈هفتصد و دوازدهمین 👉

📃جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


ساعت۱۷ 🕔

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
در آغاز بیست و سی بود
و کلمه حجابش‌ را پرچم‌ کرد
به نیزار گریخت‌
به اول مثنوی‌ برگشت
حکایت‌ نی را سوزاند‌
کلمه در شهر یائسه شد
و خون در رگِ شوخش‌
عفونت کرد.

ما حدود ده هزار کلمه کم داریم
ده هزار کلمه چند دست و پا دارد؟
حالا ده هزار کلمه‌ی غیرطبیعی‌ را
ضربدر‌ یک قاب رنگی کن!
کلماتِ گیاه‌خوار
کلماتِ پُرچرب‌
کلماتِ رژیمی

حدود ده‌هزار کلمه را گرفته‌اند
با کلمات خشن، ترسناک
با صدای‌ غیرطبیعیِ نی
حدودِ ده‌ هزار کلمه را گرفته‌اند
با کلمات‌ سخت، درنده‌
نه با ابری که از پستان‌های سفیدش
باران می‌بارد

شاشیده‌اند به خوابِ زندگی
و کلمه کم می‌شود از خود
یک زندگی از بوقِ سگ
با دوتکه نان
أ لا اُخبِرُکُم‌ بَشرّ عِبادِالله‌؟ الفَظُّ المُتَکبَّرُ
أ لا اُخبِرُکم‌ بخَیرِ عِبادِالله‌؟
الضَّعیفُ المُستَضعَفُ
این در زبان فرنگی
یعنی کلسترول‌ خونِ کلمه
پنج‌ ماه حقوق نگرفته است!

پ.ن:
پنج ماه در زبان فرنگی چیزی نمی‌شود.

#رضا_خان_بهادر

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹

@javaankavir
#آیه_های_زمینی

آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین‌ها رفت
و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره‌های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راه‌ها ادامهٔ خود را
در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچ‌چیز نیندیشید

در غارهای تنهائی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می‌داد

زن‌های باردار
نوزادهای بی‌سر زائیدند
و گاهواره‌ها از شرم
به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی
نان، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده‌گاه‌های الهی گریختند
و بره‌های گمشدهٔ عیسی
دیگر صدای هی‌هی چوپانی را
در بهت دشت‌ها نشنیدند

مرداب‌های الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بی‌تحرک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موش‌های موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه‌های کهنه جویدند

خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده‌ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق‌های خود
با لکهٔ درشت سیاهی
تصویر می‌نمودند

مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر می‌رفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم می‌شد

گاهی جرقه‌ای، جرقهٔ ناچیزی
این اجتماع ساکت بیجان را
یک‌باره از درون متلاشی می‌کرد

آنها به هم هجوم می‌آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد می دریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه می‌شدند

آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پرتشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می‌ریخت
آنها به خود فرو می‌رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته‌شان تیر می‌کشید
اما همیشه در حواشی میدان‌ها
این جانیان کوچک را میدیدی
که ایستاده‌اند
و خیره گشته‌اند
به ریزش مداوم فواره‌های آب

* *

شاید هنوز‌ هم
در پشت چشم‌های له‌شده، در عمق انجماد
یک چیز نیم زندهٔ مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی‌رمقش می‌خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آب‌ها
شاید، ولی چه خالی بی‌پایانی
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب‌ها گریخته، ایمان است

* *

آه، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی بسوی نور نخواهد زد؟!

آه، ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...

#فروغ_فرخزاد
🌱 @javaankavir
صحبت از یاس و نسترن تا کی؟
وصف جادوی چشم زن تا کی؟
ماجرای لب و دهن تا کی؟
این همه لاف و جر زدن تا کی؟

شاعر ِ دردهای مردم باش
مثل آدم به فکر گندم باش

یک طرف جنگ و قحطی و نکبت
یک طرف بحث دزدی و غارت
آن طرف ظلم ِ رفته بر ملت
این طرف بی خیالی ِ دولت!

خنده دارد در این میان خالو
می کند صحبت از خم ِ ابرو!

خسته ام ، خسته از در و دیوار
خسته از روز و از شب و تکرار
خسته از این که زنده ام ناچار
تف به دنیا و چرخ کج رفتار

دف و چنگ و ترانه را ول کن
غزل ِ عاشقانه را ول کن

عمرمان شد تلف درین وادی
اجل از ما نمی کند یادی...
کاش مادر مرا نمی زادی
در جهانی که نیست آزادی

قفس زندگی عجب تنگ است
قسمت پای لنگ مان سنگ است...

هر که آزاده است در بند است
شهر با حرف مفت خرسند است
عده ای نامشان هنرمند است
فکر کن قیمت هنر چند است

عده ای بی خیال ، مسئولند
عده ای هم بکوب بی پولند!

مرضی بدتر از نداری نیست
غم فراوان و غمگساری نیست
دست مان تنگ و دست ِ یاری نیست
همدمی غیر ِ زهرماری نیست!

شاعری دیده ام که با این حال
باز هم می نویسد از خَط و خال!

آش فرهنگ ِ مملکت شور است
وضع شعر و ادب که ناجور است
خانه ی کعبه چون کمی دور است،
آی شاعر اگر که مقدور است ،

جای قزوین مسافر قم باش
با دلِ صاف پشتِ مردم باش!

عاقبت یک‌ پل صراطی هست
انقباضی و انبساطی هست
روی هر آدمی نقاطی هست
الغرض آن طرف بساطی هست

پس بترس ای پلید ِ بی ایمان
که کنند از فلانت آویزان!

#خالوراشد نهنگ خلیج فارس

منبع‌‌:
@hazll

🌱 @javaankavir
در زادروز خود به کجایم عمیق‌تر
بر هر رگم همیشه‌ خودم پاره تیغ‌تر

شلیک من به گوشه‌ی مویم گرفت... حیف
اینبار را نشانه بگیرم دقیق‌تر

با غلظتی عجیب دلم را شکسته‌اند
خوبم اگرچه با دل و قلبی رقیق‌تر

دارم برای مرگ خودم نقشه می‌کشم
تا فتح قله‌های اجل بی‌طریق‌تر

بو کرده است زندگی‌ام لای چرک زخم
من از هزار ظرف قدیمی‌ عتیق‌تر

از آب دیده‌ام خزر آمد به خانه‌ام
از قایقی شکسته وجودم غریق‌تر

هرقدر بخت با دل و جانم رفیق نیست
من با نگاه آینه‌ها نارفیق‌تر


#امین_شیخی

@javaankavir
👈هفتصد و سیزدهمین 👉

📃جلسه‌ی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران‌وبیدگل📃


ساعت۱۷ 🕔

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
سکوتِ آب
می‌تواند خشکی باشد و فریادِ عطش

سکوتِ گندم
می‌تواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندانه‌ی قحط

هم چنان که سکوتِ آفتاب
ظلمات است ــ

اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست
غریو را
تصویر کن!

#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir
سلاخی می گریست
به قناری کوچکی دلباخته بود...
#احمد_شاملو
🌱 @javaankavir